<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>زهرا</title>
	
	<link>http://zahra-hb.com</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 18 May 2013 18:23:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.6-beta2-24163</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/zahrahb" /><feedburner:info uri="zahrahb" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>چپ کردن ۲۰۶ …</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1392/02/car-overturn/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1392/02/car-overturn/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 May 2013 18:10:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=12073</guid>
		<description><![CDATA[× یه صحنه ای هست که چند روزه از ذهن من پاک نمیشه. پنج شنبه غروب داشتم می رفتم قزوین. دیگه نزدیکیهای آبیک رسیده بودم یه اتوبوس جلوی من بود و رفتم برای سبقت که دیدم یه ۲۰۶ طلایی از دور با سرعت داره میاد و چراغ میزنه. رفتم کنار و وقتی رد شد پشت [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>× یه صحنه ای هست که چند روزه از ذهن من پاک نمیشه. پنج شنبه غروب داشتم می رفتم قزوین. دیگه نزدیکیهای آبیک رسیده بودم یه اتوبوس جلوی من بود و رفتم برای سبقت که دیدم یه ۲۰۶ طلایی از دور با سرعت داره میاد و چراغ میزنه. رفتم کنار و وقتی رد شد پشت سرش حرکت کردم. شیشه سمت راننده پائین بود. راننده یه آقای جوان بود و دستش به صورت عمودی (رو به بالا) از شیشه بیرون بود و تو دستش یه چیزی مثل اسکناس دو هزارتومنی (یا هر چیزی که خیلی شبیهش باشه) بود و هی اون اسکناسها (یا برگها و کارتها و هرچی) دونه دونه از دستش رها میشد و انگار به صورت عمومی میخواد دونه دونه از شرشون خلاص بشه!</p>
<p>× از اونجائیکه این صحنه خیلی حواسم رو پرت میکرد فاصله م رو زیاد کردم و این حین یه تاکسی اومد و ۲۰۶ طلایی بهش راه داد. منم که رفتار راننده ۲۰۶ به نظرم عادی نمی اومد بهترین راه رو این دیدم که با سرعت زیادی سبقت بگیرم و ازش فاصله بگیرم و همینکارم کردم. حین دور شدن یه نگاهی به راننده کردم. هنوز داشت به پخش اسکناسها تو اتوبان ادامه می داد و اینکه به نظر میرسید از دست من و تاکسیی که ازش راه خواسته بود عصبانیه! در هر صورت من دو کیلومتری ازش فاصله گرفتم.</p>
<p>× یه دفعه دیدم این ۲۰۶ با سرعت بسیار وحشتناکی داره از دور میاد من فورا پیچیدم جلوی راننده تاکسی. یه کامیونم سمت راست من بود. ۲۰۶ طلائی هنوز ۱۰۰ متری از ما دورتر نشده بود که یه کم از سمت راستش خورد به گاردریل و فرمون رو محکم گرفت سمت راست. چرخوندن فرمان به سرعت همان و به تاب افتادن ماشین تو اتوبان همان. ماشین برای خودش یه چند متری تلو تلو خورد؛ ما سرعت رو کم کردیم و من چراغ خطر رو هم روشن کردم و داشتم توقف میکردم که نمیدونم راننده ۲۰۶ چیکار کرد که ماشین شروع کرد به دور زدن. وای باورتون نمیشه این ماشین با چه سرعتی یه چیزی حدود ۳-۴ بار تو لاین وسط دور خودش چرخید و بلافاصله هم نمیدونم چی شد که به حالت دنده عقب و با سرعتی نزدیک ۱۰۰ کیلومتر از اتوبان خارج شدٰ گاردریل کنار اتوبان رو هم رد کرد و یه تپه مانندی رو هم رد کرد و دیگه ندیدم اون پشت چه اتفاقی افتاد. فقط موقع به عقب رفتن عجیب ماشین دیدم که بعضی اجزاش چطوری کنده میشن. همه اینهایی که میگم نهایت ظرف ۲۰ ثانیه اتفاق افتاد!</p>
<p>× من تقریبا کنترلم رو از دست دادم و خیلی ترسیده بودمٰ راننده تاکسی به من اشاره کرد که خونسرد باشم و به راه خودش ادامه داد! انگار نه انگار هیچی شده؛ اون ماشین سنگین هم بدتر. منم دیدم یه خانم تنها هستمٰ فرضا نگهدارم چکار میتونم بکنم؟ اون لحظه غیر از ۱۱۰ هیچ شماره دیگه به ذهنم نرسید زنگ زدم و تصادف رو گزارش دادم. تقریبا دو کیلومتر دورتر از محل حادثه یه گشت کنترل سرعت بودٰ به پلیسه محل تصادف و نحوه وقوع رو گفتم و گفتم که ماشین رفت پشت تپه و احتمالا دید نداره و مطمئنم سر راننده بلایی اومده باشه. پلیسه هم دید حالم خوب نیستٰ؛ گفت بیا پائین سر و صورتت رو یه آبی بزن!</p>
<p>× حالا از اون موقعی که تصادف رو دیدم تا الان نتونستم یک ساعت هم راحت بخوابم. مدام کابوس چپ کردن رو میبینم و بدتر از همه عذاب وجدانیه که دارم که کاش وای میستادم و یه ماشینی رو نگه میداشتم که برن کمک. حتی هی خواب میبینم هیچکس کمک آقاهه نرفته و پشت تپه هنوزم مونده و خونریزی داره و کسی به دادش نمیرسهٰ؛ اگه پلیسه یادش رفته باشه چی؟ اگه همونجا مرده باشه و خانوادش دیر پیداش کنن چی؟ آخه جای بدی بودٰ نمیشد اونجا تو اتوبان توقف کنی :(</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=MguC0TviUK8:9G5_kFtC1Dw:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=MguC0TviUK8:9G5_kFtC1Dw:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=MguC0TviUK8:9G5_kFtC1Dw:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=MguC0TviUK8:9G5_kFtC1Dw:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=MguC0TviUK8:9G5_kFtC1Dw:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1392/02/car-overturn/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وبلاگ پسر همسایه!</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1392/02/neighbor-boy-blog/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1392/02/neighbor-boy-blog/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 15 May 2013 15:17:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=12064</guid>
		<description><![CDATA[* پسر همسایه ما فقط ده سالشه. بعدش از اینهایی هست که مدرسه هوشمند میره. اینا هر کدوم یه لپتاپ دارن و کلا تکالیف و ایناشونم با لپتاپ باید تحویل بدن. منکه خوشحالم زمان ما این چیزا نبود و ما مجبور بودیم روی کاغد انشاء و املا و جزوه بنویسیم. داشتم میگفتم که این بچه [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>* پسر همسایه ما فقط ده سالشه. بعدش از اینهایی هست که مدرسه هوشمند میره. اینا هر کدوم یه لپتاپ دارن و کلا تکالیف و ایناشونم با لپتاپ باید تحویل بدن. منکه خوشحالم زمان ما این چیزا نبود و ما مجبور بودیم روی کاغد انشاء و املا و جزوه بنویسیم. داشتم میگفتم که این بچه هرزچندگاهی که مشکل داره میاد از من میپرسه، ناسلامتی من مهندس کامپیوترم و خوب تو تصور عمومی مهندس کامپیوتر کسیه که بتونه مشکلات ویندوزی و وردی رو حل کنه:دی حالا مشکلاتشم عمیق نیست ها، بعضی اوقات در این حده که چطور دور این فایل ورد یه مربع بذارم، چطور دور عکسم قاب بذارم،  و امثالهم</p>
<p>* چند روز پیش که یه بار دیگه منو برای حل مشکلش فراخونده بود، دیدم دوستش هم پسشش هست. خلاصه یه مشکل ساده بود و منم حلش کردم. موقع خداحافظی برگشت گفت: جدیدا وای فای لپتاپم یه اینترنت جدید تشخیص میده ولی پسورد داره. مال شماست؟! تصور کنین شنیدن این کلمات از یه بچه ده ساله چه حالی داره! صادقانه من یه چند ثانیه ای هنگ کردم که الان واکنش مناسب چیه؟ و اصلا چرا این سوالو پرسیده. گفتم چطور؟ گفت آخه منم میخواد به اینترنت وصل شم ولی مامانم اینا برام نمیخرن، اکثر بچه های کلاسمون اینترنت دارن! بعدش برگشت گفت: مثلا همین دوستم، اصلا برای خودش وبلاگ داره.</p>
<p>* منو میگی؟ نه که متخصص امور وبلاگم:دی تند تند شروع به پلک زدن کردم که آخه بچه ده ساله رو چه به وبلاگ؟ اصلا چطور آشنا شدن؟ فورا از دوستش پرسیدم و اونم کلا نمیدونست اون یکی دوستش چطور پیدا کرده بود. فقط میدونست که یه جایی هست (بلاگفا) که میشه وبلاگ ساخت و توش نوشت، خلاصه کلی براشون فلسفه بافتم که سن کمی برای رفتن به اینترنت هست و شما خیلی چیزا رو نمیدونین و بهتره همینجوری صفر کیلومتر و بدون محافظت اینجور جاها نرید و وقتی بزرگ شدین یاد میگیرین. اون دوستش که پررو پررو برگشت گفت: به شما نمیاد عین پدر و مادرا حرف بزنین. لابد فکر کرد چون ظاهر من اینجوریه افکار منم دهه هفتادی بلکم هشتادیه میزنه :دی</p>
<p>* خلاصه اونا که قانع نشدن، از این دوستش آدرس وبلاگش رو گرفتم که ببینم چجوریه. جالب اینجاست که بدونین چقدر پز بازدید وبلاگش رو به من میداد. یعنی مشخص بود هر روز میره شمارندش رو چک میکنه. به من میگفت روزی ۳۰-۴۰ نفر وبلاگمو میخونن و تا الان ۱۸۰۰ نفر خوندنش و و یه پستم ۱۵ تا کامنت داره و اینجور چیزا. البته هر کدوم از این اعداد رو با شوق و ذوق زیادی کش میداد.</p>
<p>* حالا الان بالاخره یادم اومد که وبلاگشو نگاه کنم. یه دونه از این وبلاگهای پسرانه داره که سر و کله و همه پستهای وبلاگ معرفی بازیهای کامپیوتریه و عکسهای مربوط به بازیها و بازیگرهای بازیهای کامپیوتری و چطور فلان بازی رو ببریم در شکل و ظاهر و گرافیکهای عجیب و غریب که بعضا از صفحه هم زدن بیرون. اصلا یه وضعی:)) کنارشم به دوستاش لینک داده، قیافه و مطالب وبلاگ اونا چیزی کمتر نداره</p>
<p>* به شخصه خوشحالم که ما تو اون سن اینترنت و بازیهای کامپیوتری و اینجور چیزا نداشتیم. ما که اینا رو نداشتیم تبدیل شدیم به اینی که هستیم، دیگه ببین وضع اینا چجوری خواهد شد.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=m80VVjIzhiI:vbF4MeEJeis:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=m80VVjIzhiI:vbF4MeEJeis:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=m80VVjIzhiI:vbF4MeEJeis:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=m80VVjIzhiI:vbF4MeEJeis:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=m80VVjIzhiI:vbF4MeEJeis:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1392/02/neighbor-boy-blog/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پارک بانوان</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1392/02/women-s-park/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1392/02/women-s-park/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 May 2013 07:22:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=12057</guid>
		<description><![CDATA[* چند روز پیش داشتم از کنار پارک بانوان رد میشدم و برخلاف معمول دیدم اونجا یه ترافیک وحشتناکی هست. خلاصه سانتی متر به سانتی متر جلوتر رفتم و رسیدم تا به سرعت گیر اونجا و دیدم اوه اوه. حداقل یه ۲۰ تایی اتوبوس اینور و اونور خیابون پارک شده و هنوزم دارن میان که [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>* چند روز پیش داشتم از کنار پارک بانوان رد میشدم و برخلاف معمول دیدم اونجا یه ترافیک وحشتناکی هست. خلاصه سانتی متر به سانتی متر جلوتر رفتم و رسیدم تا به سرعت گیر اونجا و دیدم اوه اوه. حداقل یه ۲۰ تایی اتوبوس اینور و اونور خیابون پارک شده و هنوزم دارن میان که دانش آموزا رو پیاده کنن. دانش آموزا اکثرا مانتوی سرمه ای کمرنگ پوشیده بودن. حالا شایدم طوسی بود. از روی هیکلها میشد حدس زد که راهنمایی یا اول دوم دبیرستان اینطورها هستند.</p>
<p>* بگذریم. یه اتوبوسی لطف کرده بود وسط خیابون وایستاده بود و دخترها داشتن به حال خودشون پیاده میشدن. ماشینها شروع به بوق زدن کردن. از هر طرف من فوج فوج دختر مدرسه ای می اومدن و داشتن میرفتن توی پارک بانوان. از یه هنگ پر سرو صدا پرسیدم بچه ها قضیه چیه؟ با همون صدای بلند گفتن که اومدیم اردو! از اتوبوسیه عصبانی بودم و دیرمم شده بود.</p>
<p>* این دخترهایی که از کنار ماشین رد میشدن، با تصور اینکه من آقام، هر کدوم برای جلب توجه یه شوخی یا مزه ای میپروندن. بیشترشون متوجه نمیشدن که اصولا من خانم هستم:دی مثلا من اصلا بوق هم نمیزدم ولی راننده های عقبی و جلویی هی بوق میدن و این دخترا موقع رد شدن با صدای بلند میگفتن: آقای دویست و شش بوق نزن آقا و از این تیپ حرفا. آخرین سری که داشتن رد میشدن سه نفر بودن. یکیشون برگشت گفت: آقا مستقیم دربست میرین؟ و بعد دوستاش مسخرش کردن که تیرت نگرفت. اینکه خانم بود :))</p>
<p>* خلاصه خودمم خنده ام گرفت، معلوم بود خیلی خوشن و یه روز دور از درس و مدرسه رو قدر میدونن. اما من تو دلم داشتم فکر میکردم که نیگا تو رو خدا این دانش آموان بیچاره تهرانی  رو ببین که  اردوشون پارک بانوانه. اردوی ما ماسوله، سفیدآب،و مرداب انزلی، نمک آبرود و چشمه آب گرم رامسر و اینجور جاها بود</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=H6UmfW2NKTU:ScHsA7bTYsk:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=H6UmfW2NKTU:ScHsA7bTYsk:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=H6UmfW2NKTU:ScHsA7bTYsk:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=H6UmfW2NKTU:ScHsA7bTYsk:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=H6UmfW2NKTU:ScHsA7bTYsk:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1392/02/women-s-park/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خانه های وطن</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1392/01/guilan/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1392/01/guilan/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Apr 2013 15:05:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=12043</guid>
		<description><![CDATA[* من هروقت تو روستاهای گیلان قدم میزنم، حس میکنم اونجا آشناترین جای دنیاست. اون احساس آرامش و راحتی که اونجا دارم رو هیچجا نمیتونم بدست بیارم. هروقت میرم شمال، اکثر دنبال بازارهای خرید و ایناشن و من بیشتر دنبال روستاها و کوره داهاتهاش. الان چند روزی که تهران اومدم هنوز دلم پیش شماله. فقط [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>* من هروقت تو روستاهای گیلان قدم میزنم، حس میکنم اونجا آشناترین جای دنیاست. اون احساس آرامش و راحتی که اونجا دارم رو هیچجا نمیتونم بدست بیارم. هروقت میرم شمال، اکثر دنبال بازارهای خرید و ایناشن و من بیشتر دنبال روستاها و کوره داهاتهاش. الان چند روزی که تهران اومدم هنوز دلم پیش شماله. فقط حیف حیف که گیلان یه استان صنعتی نیست و اکثر فارغ التحصیلانش مجبور میشن ازونجا مهاجرت کنن وگرنه برای یک بومی هیچ جا بهتر از وطنش نیست. من عاشق اینم که اونجا راه برم و پاهام گلی بشه و یا وقتی سقف خونه ها رو نگاه کنم لذت ببرم که چقدر همه چیز آشنا و در جای خودشه و هیچ جای دیگه اینطوری نیست که سقف خونه هاش شیروانی باشه که بارون رو رد کنه..</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://distilleryimage2.ak.instagram.com/2eff4c789a0211e29a3e22000a1f90ce_7.jpg"><img alt="خانه روستایی گیلان" src="http://distilleryimage2.ak.instagram.com/2eff4c789a0211e29a3e22000a1f90ce_7.jpg" width="365" height="300" /></a></p>
<p>* ع<a href="http://instagram.com/p/XhctdmjiLy/">کس بالا ماکت یه خونه روستایی</a> هست. تو بازار منطقه آزاد انزلی گذاشته بودنش.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/08/gamaj/">خورشت در گمج</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/04/north-of-iran/">زنان نشاکار</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/06/disruption-in-the-lives-of-northerners/">اختلال تو زندگی شمالیها تو تعطیلات</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/08/other-jobs-during-pray/">کارهای دیگه حین نماز خوندن!:)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/traditional-customs/">رسم و رسومات سنتی</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=ugHkmtiEU9k:WstqBFCSh9Y:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=ugHkmtiEU9k:WstqBFCSh9Y:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=ugHkmtiEU9k:WstqBFCSh9Y:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=ugHkmtiEU9k:WstqBFCSh9Y:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=ugHkmtiEU9k:WstqBFCSh9Y:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1392/01/guilan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زنی که نمیدانست لپتاپ دزدی است</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1392/01/stolen-laptop/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1392/01/stolen-laptop/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Apr 2013 05:57:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=12047</guid>
		<description><![CDATA[* گویا لپتاپ و آی پد یه آقا پسری رو تو انگلیس (لندن) دزدیدن. این لپتاپ حدود یک ماه به اینترنت وصل نبوده. تا اینکه بعد وصل شده مشخص شد سر از تهران در آورده!  رو لپتاپه یه لپلیکیشن ضد سرقت نصب بوده به اسم Hidden  و خوب صاحب لپتاپ علاوه بر ردگیری مکان دزد، [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>* گویا لپتاپ و آی پد یه آقا پسری رو تو انگلیس (لندن) دزدیدن. این لپتاپ حدود یک ماه به اینترنت وصل نبوده. تا اینکه بعد وصل شده مشخص شد سر از تهران در آورده!  رو لپتاپه یه لپلیکیشن ضد سرقت نصب بوده به اسم <a href="http://hiddenapp.com/">Hidden  </a>و خوب صاحب لپتاپ علاوه بر ردگیری مکان دزد، میتونسته فعالیتهای دزد رو رو لپتاپ هم ببینه و حتی از دزد عکس هم بگیره!</p>
<p>* خلاصه صاحب لپتاپ یه <a href="http://laptopiniran.tumblr.com/#">وبلاگ تو تامبلر</a> میسازه  و عکسهای دزد که یه دختر ایرانی بوده رو میذاره رو اینترنت و خوب این خبر به سرعت پخش میشه و حتی یه جاهای مثل<a href="http://www.dailymail.co.uk/news/article-2307911/Laptop-stolen-London-burglary-sends-home-spy-photos-Iran.html"> دیلی میل</a> و گاردین هم در موردش مینویسن و خلاصه عکسهای خصوصی این دختر خانم تو اینترنت بعنوان دزد لپتاپ پخش میشه و موضوع داغ تو انگلیس میشه و حتی وبلاگهای آی تی معروف مثل <a href="http://www.gizmodo.co.uk/2013/04/stolen-uk-laptop-is-sending-its-owner-secret-photos-from-its-new-home-in-iran/">گیزمودو </a>و <a href="http://mashable.com/2013/04/12/stolen-laptop-iran-apology/">مشابل </a>هم در موردش نوشتن، و خوب چه ماجرایی مهیج تر از اینکه لپتاپ یه آقا پسر انگلیسی توسط یه دختر خانم ایرانی دزدیده بشه!</p>
<p style="text-align: center;"><img alt="لپتاپ دزدی" src="http://www.theblaze.com/wp-content/uploads/2013/04/PreviewScreenSnapz007.jpg" width="356" height="268" /></p>
<p>* نهایت اینکه این دختر خانم با <a href="http://www.huffingtonpost.com/2013/04/12/stolen-laptop-iran_n_3069078.html">صاحب لپتاپ تماس میگیره</a> و میگه که اصلا نمیدونسته لپتاپ دزدیه و حاضره لپتاپ رو به صاحبش برگردونه. صاحب اصلی لپتاپ هم شرمنده میشه که عکسهای خانمه رو تو اینترنت پخش کرده و برای عذرخواهی میگه که لپتاپ رو بهش بخشیده. ولی خوب چه فایده که کلی عکسای خانمه الان تو اینترنت هست.</p>
<p>* از صبح که این خبر رو خوندم و عکسهای خانمه رو دیدم کلا ذهنم درگیر شده که چقدر الکی میشه آبروی یه شخص رو برد. خدا میدونه خانمه لپتاپ رو چطوری بدست آورده. احتمالا یا یکی دیگه بهش بخشیده، یا اصلا فرصت طلب بوده بهش چند میلیون فروخته اصلا شاید بعنوان جنس نو! و این طفلک اصلا خبر نداشته که عکساش در این سطح داره تو اینترنت پخش میشه بعنوان دزد.</p>
<p>*حالا اصلا نگرانی پسره قابل درکه که از سرقت لپتاپش ناراحت بوده، <a href="http://zahra-hb.com/1391/01/laptop-thief/">من خودم یه بار لپتاپم دزدیده شد</a> و حاضر بودم هرکاری کنم که برش گردونم ولی این خبرگزاریها و سایتهای فناوری اطلاعات دیگه شاهکارن که بدون تحقیقی چیزی عکسای این دختره رو همه جا پخش کردن و اصلا یک درصد هم به واسطه ای چیزی فکر نکردن. این ماجرا اولش منو یاد این <a href="http://zahra-hb.com/1391/03/stolen-iphone/">دزد آیفن </a>انداخت که نمیدونست عکساش الان تو اکانت فیس بوک خانمی که ازش دزدیده پخش میشه البته نمیدونم اون ماجرا آخرش به کجا ختم شد!</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/how-to-clean-laptop-s-keyborad/">نحوه تمیز کردن کیبرد لپتاپ</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/rarely-seen-steve-jobs/">عکسهایی از استیو جابز که کمتر دیده ایم</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/dell-adamo-xps-side/">لپتاپ واقعا نازک و سبک کمپانی DELL</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/internet-addicts-get-first-us-treatment-clinic/">راه اندازی اولین کلینیک ترک اعتیاد اینترنت در آمریکا</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/12/beware-of-social-media-friends-who-may-trash-your-laptop/">خطر دوستانِ شبکه های اجتماعی: آلودگی سیستم</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=EpRUOVXr9AE:CUnlLGsciUY:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=EpRUOVXr9AE:CUnlLGsciUY:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=EpRUOVXr9AE:CUnlLGsciUY:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=EpRUOVXr9AE:CUnlLGsciUY:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=EpRUOVXr9AE:CUnlLGsciUY:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1392/01/stolen-laptop/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اماکن در باغ-رستوران</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1392/01/qazvin-memory/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1392/01/qazvin-memory/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Apr 2013 14:57:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=12037</guid>
		<description><![CDATA[* موقعی که میخواستیم از تهران بریم شمال، تو اتوبان تهران قزوین چندین تصادف بود و جاده خیلی شلوغ. ما پشیمون شدیم گفتم وسط راه بریم خونه داداشم که فردا صبح ازونجا راه بیفتیم برای شمال. اونجا که رفتیم، خانواده عمه ام هم بودن و خوب دم عصر بود و گفتن که برای عصرونه بریم [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>* موقعی که میخواستیم از تهران بریم شمال، تو اتوبان تهران قزوین چندین تصادف بود و جاده خیلی شلوغ. ما پشیمون شدیم گفتم وسط راه بریم خونه داداشم که فردا صبح ازونجا راه بیفتیم برای شمال. اونجا که رفتیم، خانواده عمه ام هم بودن و خوب دم عصر بود و گفتن که برای عصرونه بریم یکی از باغ-رستورانهای اطراف قزوین. این باغها بیشتر طرفای فلکه مینودر و اینا هستن. <a href="http://instagram.com/p/XXT3_kjiKZ/">این </a>و  <a href="http://instagram.com/p/XXUZVsDiK_/">این عکسایین که از باغه گرفتم</a>:)</p>
<p>* خلاصه ما حدودا ۹ نفر بودیم که یکی از آلاچیق ها رو انتخاب کردیم و نشستیم. هنوز یه ربع نشده بود که حس کردیم اونجا ولوله شد و خوب عادی هم نبود. یه دفعه دیدم دو تا دختر سانتی مانتال پریدن تو آلاچیق ما و تندی نشستن:دی یکی از گارسون ها بلافاصله  اومد از ما عذرخواهی کرد و گفت که این ۲ تا خانم بهتره کنار ما بشینن تا چند دقیقه ای. زن داداشم پرسید که چی شده و اینا؟ گفتن که از طرف اماکن اومدن و خب هروقت سر بزنن یه ون میارن و دختر پسرهایی رو که بهشون مشکوکن رو میبرن. پسرهایی که همراه دخترا بودن رفتن تو لژ مجردی! باغه چند قسمت داشت. یه بخشی مخصوص آقایون مجرد بود یه لژ خانوادگی داشت و یه سری هم مثل همین آلاچیق ها که بیشتر زوجها می اومدن.</p>
<p style="text-align: center;"><img alt="باغ رستوران" src="http://distilleryimage11.ak.instagram.com/c8ba1eb296ea11e2a74822000a9e2993_7.jpg" width="367" height="294" /></p>
<p>* این ۲ تا دختره که اومدن جمع ما اولش کلی غریبی کردن و هی عذرخواهی میکردن. یکیشون گفت که خانوده ما از رابطه ما با خبره و دوست (پسرش) از شهرستان میاد و فقط هرزچندگاهی همدیگه رو می بینن. اون یکی یه پرتقال از توی کیفش در آورد شروع به پوست کندن کرد برای برادرزاده ام و گفت: اینا هرزچندگاهی برنامه شون همینه. هر روز یکی از باغ رستورانهای اطراف میرن و همین آش و همین کاسه. از اونجائیکه رستورانها بهمدیگه خبر میدن امروز نوبت کیه، قبلش صاحب رستوران میاد دختر و پسرها رو جدا میکنه و فقط زوجهایی که ظاهر عجیب و غریب ندارن رو میذارن تو آلاچیقهای تکی بمونن که کسی شک نکنه.</p>
<p>* خلاصه اماکن حدود نیم ساعت تو باغ گشت میزد و مام دیرمون شده بود. ماشین من هنوز جا داشت، گفتیم بالاخره که داریم میریم بیرون، من شما دو تا رو تا فلکه مینودر میرسونم و بعدشم به دوستاتون بگید بیان همونجا دنبالتون. ما دخترا رو رسوندیم و چون بارون می اومد، وایستادیم تا دوستاشون بیاد و اینا رو سوار کنن. جالب اینجا بود که دختره میگفت دوست پسرش زودتر از اون پریده تو لژ مجردی و هی میگفت منو باش که با کی دوست شدم! اینم بگم که موقع بیرون اومدن مامان من در یک حرکت اینقلابی:دی رفت با اون مامورا حرف هم زد و خوب میگفت برخوردشونم مودبانه بود ولی میگفت سوء استفاده زیاد میشه و این حرفا. تنها کسیم که به رفتار اماکن اونجا تذکر داد همین مامان من بود از قضا! اون بقیه که اینکاره بودن و گویا مشتری دائمی براشون مسئله ای نبود.</p>
<p>* تو راه برگشت من و مامانم با عمه ام که موافق این حرکت بود و یه چند تا متلک هم به دخترا گفت هی بحث میکردیم که فایده اینجور رفتار و بگیر و ببند چیه؟ عمه ام معتقد بود که اینا نامحرمن و نباید برن تو آلاچیق تکی بشینن. مامان من میگفت بالاخره اگه واقعا همدیگه رو بخوان و قصد ازدواج داشته باشن چطوری باید همدیگه رو بشناسن تو این دوره و زمونه؟ باید برن جایی چیزی بشینن اینجا که عمومیه. من بیشتر میگفتم اینکار فقط باعث میشه نفرت اینا زیاد بشه وگرنه اینجا اصلا کاری نمیتونن بکنن. نهایت یه قلیون و چایی. حالا این رفتاریه که من شخصا تو ذاتم نیست انجام بدم، ولی مشکلی هم ندارم کسی بخواد انجام بده. اینهمه تنوع عقیده توی کشور هست. نمیشه اینطوری به زور و با ون سوار کردن و بعدشم به گفته دخترها بازخواست خانواده و تعهد و امضا اینا رو کنترل کرد که اگه فایده داشت یکی از همین دخترا میگفت ۳ بار تا الان تعهد کتبی داده و خب بازم اومده بود اون رستوران.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/07/such-a-perso/">اینطور آدمیم من! :)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/12/the-same-disease/">خانم هم بیمار</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/07/others-are-low-class/">همه بی کلاسند فقط من باکلاسم</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/08/slices-of-people-s-life-2/">برشی از زندگی آدمها، یا ما چطور بی تفاوت میشیم؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/02/what-he-asked-told-him-ok/">هرچی گفت، بگو چشم !</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=-flNU3EUcus:iy5Kg5Qut4Y:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=-flNU3EUcus:iy5Kg5Qut4Y:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=-flNU3EUcus:iy5Kg5Qut4Y:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=-flNU3EUcus:iy5Kg5Qut4Y:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=-flNU3EUcus:iy5Kg5Qut4Y:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1392/01/qazvin-memory/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادگارهای نوجوانی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1391/12/teen-mementos/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1391/12/teen-mementos/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Mar 2013 10:40:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=12024</guid>
		<description><![CDATA[* احتمالا اکثرا این رسم رو دارن که آخر سالی علاوه بر جمع کردن وسایل گرمایشی لباسهای گرم رو هم جمع کنند و تو یه کمد دیگه بذارن تا پائیز سال دیگه. مامان من که جدیت زیادی تو برگزاری این رسم داره و اصلا انگار وقتی یه لباس زیادی توی خونه باشه کل خونه رو [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>* احتمالا اکثرا این رسم رو دارن که آخر سالی علاوه بر جمع کردن وسایل گرمایشی لباسهای گرم رو هم جمع کنند و تو یه کمد دیگه بذارن تا پائیز سال دیگه. مامان من که جدیت زیادی تو برگزاری این رسم داره و اصلا انگار وقتی یه لباس زیادی توی خونه باشه کل خونه رو فرا میگیره و حتما یا باید دورش انداخت و یا بسته بندیش کرد گذاشت در جایی که باید.</p>
<p>* درست بر خلاف مادرم من اصلا اهل دور ریختن اینجور چیزا نیستم. اگه هم وسایل منو دور میندازن، طوری اینکارو میکنن که خودم متوجه نمیشم و خوب البته که متوجه نمیشم مخصوصا وقتی جلوی چشم نباشه. ولی نه چیزایی که من خیلی بهشون علاقه دارم. تو جالباسی من یه سری مانتو هست که از دبیرستان دارم. دو تا مانتو هستن و اصلا نه الان مد هستن و نه سر و شکل دارن و نه اصلا ترغیب میشم که بپوشمشون. فقط همینطوری تو موزه شخصی من هستن.</p>
<p>* اینبار دیروز خواهرم به خیال اینکه چون زیر لباسها هستن و اگه دور انداخته بشن من نمی بینم، دورشون انداخته بود. البته طفلکی شانس آورد که هنوز آشغالی اونا رو نبرده بود که مجبورش کردم برشون گردونه. واقعا نمیدونم اصلا میخواستم با اون مانتوها چیکار کنم و بودنشون روی چوب لباسی اونم قسمت زیرین که لباسهایی که کمتر میپوشم هست چه فایده ای داره. برای من انگار که حتما باشه و یادگار یه دورانی از زندگیه که آدم دیگه ای بودم. انگار که یه تیکه از من تو هر دورانی جا مونده و باید یادگاریی چیزی باشه که حس میکنم منو به گذشته پیوند میده. گذشته ای که همیشه به نظرم بهتر از الان میاد. بسختی میتونم بگم آدم بهتری بودم و یا بدتر. فقط انگار باید از هردوران حتما یه یادگاری داشته باشم. انگار خاطرات کافی نیست و باید یه چیز ملموس از اون دوران دست من باشه. حس میکنم آدم باید دیوانه باشه که اینطوری خودش رو در معرض چیزای نوستالژیک وار قرار بده. واقعا نمیدونم این <a href="http://zahra-hb.com/1388/09/interest-in-old-things/">دلبستگی من به اشیاء قدیمی</a> تا کجا میخواد منو ببره.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/traditional-customs/">رسم و رسومات سنتی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/05/ten-years-later/">10 سال بعد...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/06/disruption-in-the-lives-of-northerners/">اختلال تو زندگی شمالیها تو تعطیلات</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1390/12/old-lights/">چراغ گرد سوز</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/08/superstitions-spread-by-email/">پخش خرافات به شیوه مدرن ایمیلی:)</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=JHCnW3lDoIo:5uza-2rXL4A:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=JHCnW3lDoIo:5uza-2rXL4A:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=JHCnW3lDoIo:5uza-2rXL4A:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=JHCnW3lDoIo:5uza-2rXL4A:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=JHCnW3lDoIo:5uza-2rXL4A:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1391/12/teen-mementos/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فلسفه ظرف شستن…</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1391/12/dish-washing-philosophy/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1391/12/dish-washing-philosophy/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Mar 2013 14:39:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=12008</guid>
		<description><![CDATA[* مهمونها رفته بودن و یه عالمه ظرف تلنبار شده بود توی سینک. مامان و خواهرم خسته بودن رفته بخوابن. مامان من قبل از خواب گفت زهرا برو بخواب. ظرفها رو من فردا صبح میشورم و خوب البته راست میگفت. ظرفهای یک مهمونی که ۲۶ نفر توش باشن، به این راحتی تموم نمیشه. قبل از [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>* مهمونها رفته بودن و یه عالمه ظرف تلنبار شده بود توی سینک. مامان و خواهرم خسته بودن رفته بخوابن. مامان من قبل از خواب گفت زهرا برو بخواب. ظرفها رو من فردا صبح میشورم و خوب البته راست میگفت. ظرفهای یک مهمونی که ۲۶ نفر توش باشن، به این راحتی تموم نمیشه. قبل از اینکه بخوابم رفتم توی آشپزخونه که فقط ظرفهای پخش و پلا رو بذارم توی سینک. بعد به ذهنم رسید که بعضی قابلمه ها لازمه توشون آب بریزم که راحتتر شسته بشن. ظرفهای چرب رو با آب گرم بگیرم که چربیش تا حدی بره. آشغالهای ظرفها رو همین الان جدا کنم بریزم تو آشغالی که راه لوله رو نبندن و &#8230; یه دفعه به خودم اومدم دیدم همه ظرفها رو شستم.</p>
<p>* شما فکر میکنین من اصلا متوجه شدم که کوهی از ظرفها رو شستم؟ نه اصلا. اخیرا کار کردن برای من یک چیز روزمره محسوب نمیشه. مخصوصا کار خونه و مخصوصا آشپزی و ظرف شستن. من موقع شستن ظرفها به همه چیز فکر میکنم الا به خود ظرفها.</p>
<p>* اون اولش که فکر میکردم چطور خیلی وقته نرفتم خرید و لازمه برم چیزی برای خودم بخرم. گرچه از خرید عید خوشم نمیاد ولی بهتره برای خودم دلخوشی درست کنم. بعد دوباره یادم اومد که به برادرم بگم ماشینم رو ببره تعمیرگاه که چرا درش موقع باز و بسته شدن صدا میده. و یادم باشه توی موبایل ریمایندر بذارم که برای مادر بزرگم حنا و صدر بخرم فردا سر راه. بعد یادم اومد که این گوشواره جدیدی که خریدم چقدر خوبه. از این حالت آویزی که انتهاش هست و تا نزدیک گلو هم که میرسه چقدر خوشم میاد. از این جیرینگ جیرینگ ریزش که به آدم میگه زنانگی چقدر زیباست.</p>
<p>* داشتم به مساحت آشپزخونه مون فکر میکردم و اینکه اگه من روزی ازدواج کنم، ممکنه آشپزخونه خودم هم همینقدر بزرگ باشه؟ به اینکه چقدر از آشپزخونه بزرگ خوشم میاد و هرکس که میاد خونه مون از بزرگی و جادار بودنش تعریف میکنه. به اینکه اگه کوچکتر بود باید چطور وسایل رو بچینم؟ اگه ناچار باشیم جابجا بشم چی؟</p>
<p>* به بیماری مادرم  فکر کردم. الان که یادم نیست ولی احیانا بیشترین جایی که تو فکرام مکث کردم همینجا بود. به اینکه دوباره حالش خوب بشه و &#8230; به مادر بزرگم و اینکه خدا کنه دیگه از بینیش خونریزی نکنه و یاد خواب اون شب که دوباره موهای سرش در اومد. آخ دوباره اون موهایی که رنگ حنا گرفته و بعضی جاها چند میلیمتری موی تازه سفید در اومده..</p>
<p>* به این فکر میکردم که چرا به این چیزا فکر میکنم؟ باید سعی کنم از چیزهای کوچک لذت ببرم. به اینکه من لذت بردن از زندگی رو خیلی وقته یادم رفته. درست مثل اون روز تو کنسرت خواجه امیری بین اونهمه صدا و نور و رقص من ماتم برده بود و رفته بودم توی یه دنیای دیگه ای که فکر میکردم الان روح من از جمع جدا شده و داره از بالا می بینه و هی میپرسه چرا تو نه زهرا؟ چرا نمیتونی مثل همسن و سالات باشی؟ چه مرگته که فکر میکنی باید غصه همه چیز رو بخوری؟</p>
<p>* برای من هیچکاری یه کار عادی روزمره نیست. هیچ چیز نیست که نتونه حواس من رو از فکر کردن پرت کنه.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1386/01/woman-management/">مديريت زن در خانه!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1392/01/qazvin-memory/">اماکن در باغ-رستوران</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/12/the-same-disease/">خانم هم بیمار</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/10/tell-me-your-pains/">با من درددل کنید</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/08/housekeepers/">زنهای خانه دار</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=7U49YQ3bbgA:Sn3_hc6-tPE:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=7U49YQ3bbgA:Sn3_hc6-tPE:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=7U49YQ3bbgA:Sn3_hc6-tPE:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=7U49YQ3bbgA:Sn3_hc6-tPE:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=7U49YQ3bbgA:Sn3_hc6-tPE:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1391/12/dish-washing-philosophy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خانم هم بیمار</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1391/12/the-same-disease/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1391/12/the-same-disease/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Feb 2013 14:10:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11958</guid>
		<description><![CDATA[* رفته بودیم مادرم رو برای ماه دوم ببریم دکتر. ما یه کم دیر رسیدیم و خوب دکترش رفت اتاق عمل و گفتن باید اینقدر صبر کنین تا از اتاق عمل بیاد بیرون. ما همونجا بیرون اتاق عمل نشسته بودیم. مامانم حوصله نداشت، رفت نمازخونه بیمارستان بخوابه. یه دختره حدودا ۲۶ ساله اینطورها با مادرش [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>* رفته بودیم مادرم رو برای ماه دوم ببریم دکتر. ما یه کم دیر رسیدیم و خوب دکترش رفت اتاق عمل و گفتن باید اینقدر صبر کنین تا از اتاق عمل بیاد بیرون. ما همونجا بیرون اتاق عمل نشسته بودیم. مامانم حوصله نداشت، رفت نمازخونه بیمارستان بخوابه. یه دختره حدودا ۲۶ ساله اینطورها با مادرش اومد نشست. باید دو ساعت صبر میکردیم، من هم از قدم زدن خسته شده بودم، دیدی به هزار و یک روش سعی میکنی سر مکالمه رو با بغل دستیت باز کنی که یه ذره سرگرم بشی تا زمان بگذره؟ فایده نداشت. دختره هربار یه جواب سربالا می داد که قابلیت ادامه مکالمه از بین میرفت، بدتر اینکه خیلی بیحوصله و بی اعصاب جواب میداد. انگار با عالم و آدم دعوا داشته باشه.</p>
<p>* نزدیکیهای ساعت ۴ بالاخره دکتر از اتاق عمل اومد بیرون و خوب بیمارها رو میشناخت. از دور مادرم رو دید که داره میاد و به من گفت برم کمکش کنم که نوبت اول بریم داخل. چند متر بیشتر فاصله نداشتیم که من برم دست مادرم رو بگیرم و بیاد داخل، تا برگشتم دیدم دختره و مادرش رفتن داخل با اینکه نوبت ما جلوتر بود و من فقط رفتم مادرم رو بیارم. خلاصه حدودا نیم ساعت نشستیم تا اومدن بیرون، به همون سرعت در حال دور شدن بودن، حرصم گرفته بود، بلند شدم گفتم خانم محترم نوبت ما جلوتر بود. انگار نشنیده باشه، مادرش در حال راه رفتن سریع که به دختره برسه، یه عذرخواهی خفیف کرد.</p>
<p>* سر نوبت آزمایشگاه دختره رفته بود از خودپرداز پول بگیره؛ مادره منتظر بود، باید اول پول بدی بعد نمونه آزمایش، من با حرص اون نوبت دکتر، خودم رو کشتم که زودتر آزمایش مادرم رو بدم و وقتی موفق شدم یه نگاه معنادار هم به دختره کردم که خب دیدی اینجا نتونستی و اینا. از این تیپ دعواهای مسخره که بیشتر نگاه آدمها درگیره. دختره روی نیمکت نشست و مادرش تو صف وایستاد. باید همونجا وامیستادیم تا جواب رو بگیریم، و من میگفتم نیگا دختره بی اعصاب چقدر بی ملاحظه است، برای خودش نشسته مادر بیمارش باید تو صف بمونه. اصلا این با این بی حوصلگی برای چی پا شده اومده کمک بیمار؟</p>
<p>* خلاصه گذشت تا تو صف داروخونه من کارم انجام شده بود داشتم صندوق حساب میکردم که یکی از باجه ها مادرش با مسئول باجه حرف میزدن. متصدی داروخونه میگفت فلان دارو رو تموم کردیم و آیا بیسار دارو براش کفایت میکنه یا نه؟ برو از دکترت بپرس. مادرش گفت: راستش برای من نیست، بیمار دخترمه. بذار بگم بره از دکترش بپرسه و خب دارو، همون دارویی بود که مادرم باید استفاده کنه.</p>
<p>* یه لحظه انگار یه پارچ آب یخ بریزن پشتم، خیلی ناراحت شدم، دختره رو نگاه کردم که روی نیمکتهای انتظار نشسته بود و پاهاش رو به سرعت تکون میداد. با خودم گفتم نگاش کن. آخه دختره خوب از اول یه کلمه حرف میزدی من میفهمیدم دردت چیه، اینهمه دعوا و بی اعصابی و جنگ با دنیا نداشت. اصلا شاید من بهت حق میدادم زودتر بری و درک میکردم. اگه روزگار بهتری بود میتونستیم از این دوستیهای گذری با هم باشیم. هرچی باشه تو همدرد مادرم بودی. شاید بهت کمک فکری میداد، شاید با هم حرف میزدین، سبک میشدی و اینقدر زجر نمی کشیدی که عالم و آدم تو رو نمیفهمن و مقصر دردت اونان. بالاخره چیزهای زیادی هست که آدمهای بیربط این دنیا رو بهم مربوط میکنه، یکیش میتونست هم بیماری بودن با یکی از اعضای خانوادت باشه.</p>
<p>* راستی اینجا بازم فیلتر شده، تنها چیزی که الان برای من سواله اینه که فایده ثبت کردن یک سایت توی تو ساماندهی چیه؟ دفعه قبل که فیلتر شدم گویا حضورا و با کارت شناسایی مراجعه نکرده بودم! هرچند اینم دلیل محکمی نبود که بدون اطلاع و ایمیل زدن از اینکه کدوم مطلب و یا کامنت، مشکل داره، فیلتر کنن،اما خوب اون دفعه متاسفانه متاسفانه اینکارو کردم که با مدارک شناسایی رفتم اون مرکز رسانه های دیجیتال وزارت ارشاد و تعهد اینا دادم و خوب دیگه قاعدتا مراحل ثبت تکمیل شده. اگه اشتباه نکنم تا الان بخاطر این وبلاگ من به ۳ جا تعهد حضوری و کتبی دادم:) اینبار مسئولان فیلترینگ کشور دیگه به کدوم دلیل &#8220;بدون اطلاع&#8221; اینجا رو فیلتر کردن؟ قاعدتا وقتی سایتی تو ساماندهی ثبت شده، قبل از فیلتر کردن سایت، باید به ایمیلی که ثبت شده، یه ایمیل ارسال کنن و بگن کدوم مطلب مشکل داره و وقتی مسئول سایت رفعش نکرد، فیلتر کنن، ولی گویا ثبت کردن سایت در ساماندهی به اهداف دیگه ای مربوطه و به بهانه اطلاع دادن مشکلات نیست</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1392/01/qazvin-memory/">اماکن در باغ-رستوران</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/10/tell-me-your-pains/">با من درددل کنید</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/07/such-a-perso/">اینطور آدمیم من! :)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/04/right-to-surrender/">حق تسلیم پذیری</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/02/overreacting/">واکنش بیش از حد</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=x6fNDALiQy8:9ho2MchbvBY:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=x6fNDALiQy8:9ho2MchbvBY:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=x6fNDALiQy8:9ho2MchbvBY:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=x6fNDALiQy8:9ho2MchbvBY:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=x6fNDALiQy8:9ho2MchbvBY:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1391/12/the-same-disease/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زنده ی من رو نمی بخشه…</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1391/12/she-did-not-forgive-me/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1391/12/she-did-not-forgive-me/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Feb 2013 15:55:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=11945</guid>
		<description><![CDATA[* یکی از آشنایان قرار بود وصیت نامه بنویسه. پدر من معروفه به خوش خط بودن، اکثر وصیتنامه های اقوام و درخواستهای شکایت و امثالهم رو ایشون نوشته. دیشب حالش خوب نبود، به من گفت تو بنویس. فقط هرچی که میگه دقیق بنویس. پیرمرد از اقوام پدری بود. ۶۸ سال سن داره و دیگه مریض [...]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>* یکی از آشنایان قرار بود وصیت نامه بنویسه. پدر من معروفه به خوش خط بودن، اکثر وصیتنامه های اقوام و درخواستهای شکایت و امثالهم رو ایشون نوشته. دیشب حالش خوب نبود، به من گفت تو بنویس. فقط هرچی که میگه دقیق بنویس. پیرمرد از اقوام پدری بود. ۶۸ سال سن داره و دیگه مریض شده. بگذریم که من با این دستخط و مخصوصا اینکه خیلی وقته روی کاغذ چیزی ننوشتم چقدر برای من سخت بود.</p>
<p>* پیرمرد شروع کرد به تقسیم اموال و زمینهاش. حتی وسایل قدیمی که توی انباریش داشت رو هم یادش بود. یه سری عتیقه جات و حتی وسایل آرایش قدیمی همسرش مثل سرمه دان و اینا رو هم یادش بود که تقسیم کنه. آخرش رسید به بخش نماز و روزه. گفت من نماز قضا ندارم اما یه زمانی تو زندگیم نونوا بودم و ماه رمضونهایی که توی تابستون افتادن رو هیچکدومش رو روزه نگرفتم، تو نونوایی تو هوای گرم سخت بود روزه گرفتن و وصیت کرد که پسر بزرگش زمین فلانجا رو بفروشه و خرج نماز و روزه اش کنه.</p>
<p>* چیزهایی معمول که تموم شد گفت بنویس: وقتی که مُردم همون شب اول یکی از بچه های من باید زنگ بزنه فلان روستا توی رودسر از خانم فلانی عذرخواهی کنه و بگه پدرم امروز مرد و دیگه ببخشش. قبل اینکه بنویسم گفتم چرا همین الان زنگ نمیزنین خودتون بهش بگین؟ گفت مطمئنم که زنده ی من رو نمی بخشه. پدرم هی یه سوال الکی کرد که موضوع بحث رو عوض کنه که دقیقا چند سال روزه و نماز ولی مگه میشد جلوی خودم رو بگیرم؟</p>
<p>* دخترش گفت بذار من بهش بگم چیزی نیست، ولی پیرمرد خودش شروع کرد (ماجرا نقل به مضمون) جوون که بودم تو یه نونوایی توی رودسر کارگری میکردم. اون موقعها قیافه و هیکلم خوب بود. آدم خوش مشربی بودم، قبلش اومده بودم شهر و خوب مثل پسرهای روستا محجوب نبودم و با همه راحت بودم. آدم سر زبون داری بودم و طوری رفتار میکردم که اگه خانمی منو نمیشناخت فکر میکرد بهش علاقه مندم و خوب جو اون موقع روستا مثل الان نبود که. اصلا دختر با پسر حرف نمیزد  چه برسه شوخی با خانمی که تو صف نون بود. بعد گفت البته من شیطنت هم میکردم. تو دلم میدونستم کی از من خوشش اومده کی نیومده.</p>
<p>* یه دختره بود اون موقع روزی دو بار می اومد نونوایی و خوب کم بود که دختری اینکارو بکنه. میدونستم بخاطر منه. چون کش میداد و منتظر یکی دیگه هم وایمستاد که بیشتر منو ببینه. منم مرض داشتم دیگه، کم دلبری نمیکردم. یکی دو بار اسم و رسمشم پرسیدم. نه فقط اون. کارم با اکثر دخترایی که می اومدن همین بود. جوونی بود و جاهلی. منتها یکی به خودش میگیره، یکی نمیگیره! گذشت تا اینکه با خانمم آشنا شدم و ازدواج کردم، دوران عقد خانمم تو یه شهر دیگه بود، دیر به دیر رفت و آمد میکردیم، اون موقع رفت و آمد مثل الان نبود که. این مدت دختره بازم می اومد نونوایی و من رفتارمو تغییر نداده بودم و بازم همون جاهل قبلی بودم و همون شوخیها و بیشتر حرف زدن با دختره.</p>
<p>* تا اینکه یه بار صاحب نونوایی بهش میگه این زن گرفته، چرا دوروبرش می پلکی؟ اینو بعدا شاگرد دیگه نونوایی بهم گفت که پرسیدم دختره چرا نمیاد. بعد گفت تو فکر میکنی نمیاد؟ وقتی که شنید ناراحت شد، منتها دیگه نمیاد اینور خیابون. گاهی اوقات میاد اون روبرو خرید میکنه و نگات میکنه و میره. اصلا وقتی تو عقد کردی، یه خواستگار خوبم بخاطر تو رد کرده. نگفته بودی که. منتظرت بود. بعد گفت چند سال بعد دختره رو تو خونه بهداشت دیده بود که خیلی تکیده شده بود. میخواستم برم باهاش حرف بزنم ولی روشو برگردوند و رفت. البته ازدواج کرده و بچه هم داشت ولی خب من باید قبلا بهش میگفتم که نمیخوامش و بعدا هم میگفتم که زن گرفتم. برای همین فکر نمیکنم تا زنده ام منو ببخشه. بخشیدن مرد مُرده آسونتره، بعد رو کرد به دخترش گفت: نگو چیزی نیست. دلی که بشکنه شکسته، حق الناس داره.</p>
<p>* از دیشب دارم به وصیت نامه نوشتن فکر میکنم. به اینکه اگه من روزی بخوام بنویسم چیها برام مهمتره؟ اما به یقین رسیدم که نوشتن و داشتن وصیت نامه احتمالا خیلی به آدم آرامش بده هرچی باشه، پیرمرد راست میگفت. بخشیدن آدم مُرده و کلا کسی که دیگه قدرتی نداره، راحتتره.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1391/04/a-good-separation/">جدایی خوب</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/12/its-happen-but/">آری شود، ولیک ...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/lady-taxi-driver/">خانم مسافرکش متشخص</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1389/07/all-mothers-are-similar-to-each-other/">مادرها همه شبیه همن...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/to-restor-to-life-the-girl/">چطور میشه این دختر رو به زندگی برگردوند؟</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=rl2Jy_0QGrk:nlsELHDbd84:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=rl2Jy_0QGrk:nlsELHDbd84:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=rl2Jy_0QGrk:nlsELHDbd84:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=rl2Jy_0QGrk:nlsELHDbd84:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=rl2Jy_0QGrk:nlsELHDbd84:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1391/12/she-did-not-forgive-me/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
	<item><title>Links for 2012-12-13 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2012-12-13</link><pubDate>Fri, 14 Dec 2012 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2012-12-13</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://minaz.ir/1391/09/537/"&gt;&amp;#1586;&amp;#1606;&amp;#1548; &amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1606; &amp;#1607;&amp;#1605; &amp;#1607;&amp;#1587;&amp;#1578;!&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2012-12-03 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2012-12-03</link><pubDate>Tue, 04 Dec 2012 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2012-12-03</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://freshteh661.blogspot.nl/2012/11/blog-post_30.html"&gt;&amp;#1601;&amp;#1604;&amp;#1587;&amp;#1591;&amp;#1740;&amp;#1606; : &amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1670;&amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1585;&amp;#1585;&amp;#1575;&amp;#1607; &amp;#1578;&amp;#1575;&amp;#1585;&amp;#1740;&amp;#1582;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
و نهایتا این دور باطلی است که همچنان ادامه خواهد داشت ٬ اسراییل چند سال یک بار به غزه حمله می کند٬ می زند ٬می کشد و خراب می کند٬ صدای افکار عمومی درمی آید ٬‌بعد جنگ را متوقف می کند و شهرک سازی هایش را ادامه می دهد ٬‌تندروها را به حکومت می رساند و بعد وقتی دوباره فشارها رویش زیاد شد و تهدیداتش را کسی جدی نگرفت دوباره به غزه حمله می کند و اپیزودهای بعدی داستان را تکمیل می کند. البته ناگفته نماند در اسراییل گروه ها و شخصیت هایی هستند که به اصطلاح معمول چپ یا Left خوانده می شوند که با سیاست های راستی و تند حکومت اسراییل مخالفند و عقیده دارند اسراییل با کمی باج دادن به شیوه بند ۱ می تواند قضیه را ختم کند و کشور فلسطین در کار اسراییل تاسیس بشود. اما مشکل اینجاست که کشور فلسطینی که اگر هم روزی بخواهد تاسیس شود نباید رتش و سلاح داشته باشد ٬ باید اختیار مرزهای هوایی اش در دست اسراییل باشد٬ حق برقراری  رابطه سیاسی با عده خاصی از کشورها منجمله ایران را نداشته باشد و شهروندانش برای تردد بین دو قسمت عمده اش نیازمند اجازه اسراییل باشند و آوارگانش هم حق بازگشت نداشته باشند عملا کشور مستقل نیست و فرقی&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2012-12-01 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2012-12-01</link><pubDate>Sun, 02 Dec 2012 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2012-12-01</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://kaf-alef.persianblog.ir/post/120/"&gt;&amp;#1608;&amp;#1602;&amp;#1578;&amp;#1740; &amp;#1576;&amp;#1575; &amp;#1587;&amp;#1705;&amp;#1608;&amp;#1578;&amp;#1548; &amp;#1582;&amp;#1608;&amp;#1583;&amp;#1605;&amp;#1575;&amp;#1606; &amp;#1585;&amp;#1575; &amp;#1605;&amp;#1578;&amp;#1607;&amp;#1605; &amp;#1605;&amp;#1740; &amp;#1705;&amp;#1606;&amp;#1740;&amp;#1605;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://minaz.ir/1391/08/516/"&gt;&amp;#1670;&amp;#1607; &amp;#1705;&amp;#1587;&amp;#1740; &amp;#1587;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1604; &amp;#1605;&amp;#1740;&amp;zwnj;&amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1583;&amp;#1548; &amp;#1670;&amp;#1607; &amp;#1705;&amp;#1587;&amp;#1740; &amp;#1662;&amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1582; &amp;#1605;&amp;#1740;&amp;zwnj;&amp;#1583;&amp;#1607;&amp;#1583;&amp;#1567; &amp;#1578;&amp;#1575;&amp;#1605;&amp;#1604;&amp;#1740; &amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1576; &amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1580;&amp;#1575;&amp;#1583; &amp;#1587;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1575;&amp;#1578; &amp;#1588;&amp;#1576;&amp;#1607;&amp;#1607;&amp;zwnj;&amp;#1606;&amp;#1575;&amp;#1705; &amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1604;&amp;#1575;&amp;#1605;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://venoosiha.parsiblog.com/Posts/56/%D9%82%D9%8A%D8%A7%D8%B3+%D9%87%D8%A7%D9%8A+%D9%85%D8%B9+%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%82+%D8%AF%D8%B1+%D8%B3%D9%8A%D8%A7%D8%B3%D8%AA!/"&gt;&amp;#1602;&amp;#1740;&amp;#1575;&amp;#1587; &amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1605;&amp;#1593; &amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1601;&amp;#1575;&amp;#1585;&amp;#1602; &amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1587;&amp;#1740;&amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1578;!&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2012-11-22 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2012-11-22</link><pubDate>Fri, 23 Nov 2012 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2012-11-22</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://weblognews.ir/1391/09/mediablog/24169/"&gt;&amp;#1606;&amp;#1740;&amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1583;&amp;#1601;&amp;#1575;&amp;#1593;&amp;#1740; &amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1585;&amp;#1575;&amp;#1574;&amp;#1740;&amp;#1604; &amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1588;&amp;#1576;&amp;#1705;&amp;#1607;&amp;zwnj;&amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1575;&amp;#1580;&amp;#1578;&amp;#1605;&amp;#1575;&amp;#1593;&amp;#1740; &amp;#1670;&amp;#1607; &amp;#1705;&amp;#1575;&amp;#1585; &amp;#1605;&amp;#1740;&amp;zwnj;&amp;#1705;&amp;#1606;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1567;&amp;zwnj;&amp;lrm;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://sadatmansoori.blogfa.com/post-259.aspx"&gt;&amp;#1570;&amp;#1583;&amp;#1605; &amp;#1711;&amp;#1575;&amp;#1607;&amp;#1740; &amp;#1583;&amp;#1604;&amp;#1588; &amp;#1605;&amp;#1740;&amp;#1582;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1607;&amp;#1583; &amp;#1740;&amp;#1705;&amp;#1740; &amp;#1587;&amp;#1585; &amp;#1608; &amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1605;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1588; &amp;#1576;&amp;#1583;&amp;#1607;&amp;#1583;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2012-11-18 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/zahrahb#2012-11-18</link><pubDate>Mon, 19 Nov 2012 00:00:00 PST</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/zahrahb#2012-11-18</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://rah-row.blogfa.com/post/95/%D9%87%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%80%D8%A7%D8%B4%D9%80%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C"&gt;&amp;#1607;&amp;#1601;&amp;#1578; &amp;#1705;&amp;#1578;&amp;#1575;&amp;#1576; &amp;#1582;&amp;#1608;&amp;#1576; &amp;#1576;&amp;#1585;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1593;&amp;#1600;&amp;#1575;&amp;#1588;&amp;#1600;&amp;#1608;&amp;#1585;&amp;#1575; &amp;#1588;&amp;#1606;&amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1740;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://roshandel.special.ir/archives/1602"&gt;&amp;#1605;&amp;#1740;&amp;#1582;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1605; &amp;#1576;&amp;#1575; &amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1606; &amp;#1583;&amp;#1587;&amp;#1578; &amp;#1587;&amp;#1740;&amp;#1606;&amp;#1607; &amp;#1576;&amp;#1586;&amp;#1606;&amp;#1605;&lt;/a&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://www.vaadi.ir/archive/2400"&gt;&amp;#1605;&amp;#1575; &amp;#1575;&amp;#1607;&amp;#1604; &amp;#1705;&amp;#1608;&amp;#1601;&amp;#1607; &amp;#1607;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1740;&amp;#1605;&amp;#1567;!&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
چیزی عوض نشده
فقط تقویم‌ها شیک‌تر شده‌اند
و سال‌هاست دو روز پشت سر هم سرخ‌اند

می‌گویی نه

مسلمی بفرست
تا از بلندترین برج پایتخت
پرتش کنیم!&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item></channel>
</rss>
