<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>زهرا</title>
	
	<link>http://zahra-hb.com</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 09 Feb 2010 00:35:52 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/zahrahb" /><feedburner:info uri="zahrahb" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
		<title>اضافه شدن نقش های خانوادگی!</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/increase-family-rolls/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/increase-family-rolls/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 09:56:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دخترونه]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[برادر]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=7773</guid>
		<description><![CDATA[* من یه دوستی تو خوابگاه داشتم که تکیه کلامش این بود: &#8220;قضیه چیه؟!&#8221; بعدش فکر کن هر وقت وارد اتاقی، جمعی، جایی چیزی می شدیم، این میپرسید: قضیه چیه؟ و بعدشم ملت شروع میکردن به تعریف اتفاق رخ داده! یه بار ازش پرسیدم فاطمه چرا اینقدر میپرسی قضیه چیه؟ گفت ببین قضیه خیلی ساده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* من یه دوستی تو خوابگاه داشتم که تکیه کلامش این بود: &#8220;قضیه چیه؟!&#8221; بعدش فکر کن هر وقت وارد اتاقی، جمعی، جایی چیزی می شدیم، این میپرسید: قضیه چیه؟ و بعدشم ملت شروع میکردن به تعریف اتفاق رخ داده! یه بار ازش پرسیدم فاطمه چرا اینقدر میپرسی قضیه چیه؟ گفت ببین قضیه خیلی ساده است! همیشه یه قضیه ای هست که ملت درباره اش حرف بزنن. منم به طور کلی میپرسم قضیه چیه که برام تعریف کنن. حالا یا فکر میکنن از بخشیش مطلع هستم و خودمونی ام یا اینکه نه اصلا پرتم و براشون جالبه که اطلاعات بهم بدن:D</p>
<p>* حالا دیشب همین دوستم زنگ زده بود. داشتم باهاش حرف میزدم که صدای یه نوزاد پشت تلفن اومد. گفتم این بچه کیه؟ گفت من خاله شدم دیگه زهرا خبر نداشتی؟ راستش خبر نداشتم. بعد کلی نشست درباره اینکه خاله شدن چقدر حس خوبی هست و چقدر بچه خواهرش رو دوست داره و باعث شده شادی به خونه شون بیاد حرف زد. بعد گفت تو هنوز عمه نشدی؟ از اونجائیکه من مثلا دختر ارشد خونه هستم، حدس زد که اول باید خواهرام خاله بشن:D بعد گفتم نه بابا هنوز کو مونده تا من عمه بشم؟ یه لحظه اصلا یادم رفت که برادر بزرگم ازدواج کرده و چند ماه دیگه بچه اش دنیا میاد. اونقدری که تو خونه و فامیل ما ازدواج دیر به دیر صورت میگیره، هنوزم ازدواج برادرم باورم نشده چه برسه به بچه دار شدنش. گفتم که چند ماه دیگه برادرزاده ام دنیا میاد.<br />
بعد هی داشتم این کلمات رو با خودم تکرار میکردم. عمه، برادرزاده. نمیدونم چرا همش فکر میکنم این چیزا مال دیگرانه و من تجربه اش نمیکنم!:) یعنی مثلا هیچوقت به نظرم نمیاد یه دختر  بیست و چند ساله عمه بشه. مثلا فکر میکنم فقط به آدمهای ۴۰ سال به بالا میاد که عمه بشن. حالا فکر کن برادر زاده ام دنیا بیاد، یه مدت باید افسردگی بگیرم که من چرا اینقدر پیر شدم که عمه شدم! :دی</p>
<p>* اون اوایل وقتی علی ما تازه ازدواج کرده بوده، وقتی با عروسمون بیرون میرفتیم و میخواست ما رو به دوستانش معرفی کنه به من و خواهرم اشاره میکرد و میگفت: اینام خواهرشوهرام هستن. بعد من هی با خودم تکرار میکردم: خواهرشوهر! بعد هی میگفتم یعنی من واقعا الان خواهرشوهر یکی شدم؟ یا مثلا مامانم مادر شوهر شده؟ حالا خوب اصلا نقش خاصی نداشتم ولی نمیدونم چرا اینقدر به نظرم عجیب می اومد. یعنی خب من همون آدم بودم، هیچ تغییری نکرده بودم ولی خواهر شوهر یکی دیگه شده بودم!</p>
<p>* نمیدونم شاید همش به خاطر اینه که علی مون اولین فرد خونه ما بود که ازدواج کرد و این چیزا به نظرم تازگی داره و کمی عجیب میاد. کلا تو فامیل ما ازدواج خیلی دیر به دیر صورت میگیره. همین علی ما با اینکه متولد ۵۶ بود، ولی بازم اصرار داشت که مجرد بمونه. یعنی اصلا رغبتی برای ازدواج نداشت، دیگه اینقدر بهش فشار آوردیم که قبول کرد. به نظرم میاد آدم اگه تو سنین پائین ازدواج کرد که کرد، اگه نکرد بعدش نسبت به این پدیده خیلی گارد میگیره. یعنی چطور بگم ترسوتر میشه که خیلیها سختگیری تعببیرش میکنن. در حالیکه این سختگیری نتیجه ترسه.</p>
<p>* گاهی اوقات فکر میکنم قدیما، دخترها و پسرها چطور همدیگه رو ندیده، میرفتن خواستگاری و ازدواج میکردن و تازه ازدواجهاشون به نسبت امروز خیلی موفقتر هم بود؟ الان با وجود اینهمه وسایل ارتباطی و از بین رفتن محدودیتهای ارتباط دخترها و پسرها، هنوزم آدمها نه تنها دیر ازدواج میکنن که شناختشون از همدیگه بازم کمتره بعدشم بیشتر و سریعتر هم طلاق میگیرن. شاید آدمها واقعا هی هر روز پیچیده و پیچیده تر میشن؟</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/07/positive-self-confidence/">اعتماد به نفس از نوع مثبت</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/02/what-he-asked-told-him-ok/">هرچی گفت، بگو چشم !</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/nightmare-most-girls-wishes/">کابوس؛ و مهمترین آرزوی دخترها!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/to-restor-to-life-the-girl/">چطور میشه این دختر رو به زندگی برگردوند؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/marriage-or-car/">کدام مهمتر است؟! :D</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=Ec5apCPpQUI:t0881eh_-YM:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=Ec5apCPpQUI:t0881eh_-YM:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=Ec5apCPpQUI:t0881eh_-YM:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/increase-family-rolls/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>43</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/tired-hear/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/tired-hear/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Feb 2010 20:12:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[از دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه]]></category>
		<category><![CDATA[درد]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=7769</guid>
		<description><![CDATA[تو کجا نالی از این خار که در پای منست
یا چه غم داری ازین درد که بر جان تو نیست
* سعدی
پستهای مرتبط:تلخی ناب داستان سه خواهر ما را رها کنید در این رنج بی حساب نه پای رفتن، نه تاب ماندن من اگر خوبم، اگر بد ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>تو کجا نالی از این خار که در پای منست</p>
<p>یا چه غم داری ازین درد که بر جان تو نیست</p></blockquote>
<p>* <a href="http://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C_%28%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA%29/%D8%AF%D9%84_%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%AA_%DA%A9%D9%87_%DA%AF%D9%88%DB%8C_%D8%AE%D9%85_%DA%86%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D9%88_%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA">سعدی</a></p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/02/pure-bitterness/">تلخی ناب</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/three-sisters-story/">داستان سه خواهر</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/leave-us-in-untold-suffering/">ما را رها کنید در این رنج بی حساب</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/i-can-not-go-i-can-not-stay/">نه پای رفتن، نه تاب ماندن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/if-i-am-good-or-bad/">من اگر خوبم، اگر بد</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=DQGLkY0KPKI:ibkETFPDUWM:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=DQGLkY0KPKI:ibkETFPDUWM:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=DQGLkY0KPKI:ibkETFPDUWM:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/tired-hear/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دنیای مخفی پشت کلمات: هفت سالگی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/hidden-world-behind-words-2/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/hidden-world-behind-words-2/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Feb 2010 20:16:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[فید]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگنویسی]]></category>
		<category><![CDATA[گوگل ریدر]]></category>
		<category><![CDATA[پست]]></category>
		<category><![CDATA[آدمها]]></category>
		<category><![CDATA[تولد]]></category>
		<category><![CDATA[خودسانسوری]]></category>
		<category><![CDATA[دنیای مجازی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=7763</guid>
		<description><![CDATA[* داشتم می گفتم. همیشه هم کوتاه نویسی نیست. گاهی اوقات یه متن خیلی طولانیه ولی به قدری خوب نوشته شده که میشینی چند بار میخونیش و هر بار هم چیزهای تازه توش کشف می کنی. خوبی یا شایدم بدی وبلاگها اینه که تو اینا، آدمها میان زندگی شون رو در چند جمله کوتاه خلاصه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* داشتم می گفتم. همیشه هم <a href="http://zahra-hb.com/1388/08/minimals/">کوتاه نویسی</a> نیست. گاهی اوقات یه متن خیلی طولانیه ولی به قدری خوب نوشته شده که میشینی چند بار میخونیش و هر بار هم چیزهای تازه توش کشف می کنی. خوبی یا شایدم بدی وبلاگها اینه که تو اینا، آدمها میان زندگی شون رو در چند جمله کوتاه خلاصه می کنن. یعنی همین متنهایی که توی وبلاگها و اخیرا فیدهای گوگل ریدر میخونیم.</p>
<p>* گاهی اوقات میرید به وبلاگ کسی و میخونید که عاشق شده. یه مدتی دیگه نوشته اون آدمی که عاشقش بود، براش تمام شده. در وبلاگ دیگری از دلتنگی برای آدمی که عاشقش بوده، صحبت به میان میاد. تو یه جای دیگه نوشته دلش میخواد کسی پیدا بشه که عاشقش بشه، یکی از بچه هاش مینویسه، از خونه اش، از غذاهایی که درست میکنه، یکی از مرگ عزیزش مینویسه، یکی هم مینویسه که چقدر دلش میخواد بچه دار بشه ولی حامله نمیشه، مثل اون خانمه که من ۳ بار پستش رو خوندم و هر ۳ بار اشکم در اومد&#8230; همین طوری آدمها توی یک یا چند پست وبلاگی حجم انبوهی از اتفاقاتی که افتاده رو خلاصه می کنن. بعضی وبلاگهایی هم که مدت زیادی میخونیش، تقریبا از سیر زندگی نویسنده اش یه چیزهایی دستت میاد، حتی میتونی حدس بزنی که چه شکلیه. البته بیشتر در مورد روزمره نویسها. من سابقه خیلی بدی تو تشخیص ظاهر و به خصوص محاسبه سن وبلاگهای تخصصی دارم!<br />
وقتی پستی رو میخونم، اگه صدای وبلاگنویس رو شنیده باشم، هی با صدای خودش میخونم، اگه نه که یه صدای حدسی براش در نظر میگیرم، مثلا با توجه به سن و جنسیت و نوع نوشته هاش، بعدش همیشه با اون صدا میخونمش.</p>
<p>* چرا من اینقدر علاقه دارم ریز زندگی شخصی افراد رو بدونم؟! تو دنیای واقعی هم همینجوری ام ها. کافیه یه نفر کمی از زندگیش واسم بگه، تا جزئیاتش رو نفهمم، آروم نمیگیرم! همیشه زندگی و علایق آدمها برام جذابه، همیشه. شاید برای همین، جذابترین بخش اینترنت برام، وبلاگها هستن. حتی خودم علیرغم همه مشکلاتی که به واسطه این وبلاگ برام درست شده، نمیتونم کتمان کنم که بازم دوستش دارم.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://6.media.tumblr.com/tumblr_krf2d2u1Kx1qzqav0o1_400.jpg" alt="" width="324" height="224" /></p>
<p>* دست خودم نیست، هر وقت وبلاگی رو میخونم که توش غم داره، هی با خودم فکر میکنم که پشت این کلمات چه دنیایی هست؟ شبیه سازی البته خیلی کار سختی نیست به خصوص وقتی اتفاق مشابهی برای آدم افتاده باشه. بعد وقتی یه جمله خاص رو میخونی، یاد حالات خودت می افتی، اصلا میدونی که نویسنده چرا این جمله رو نوشته؟ چرا طور دیگه ای ننوشته؟ حتی درک میکنی چرا دو پهلو نوشته. حتی میتونی حدس بزنی چه چیزهایی که میتونست بنویسه و ننوشته.<br />
واقعیتش همینه. بر فرض هم که میخواست بنویسه، نمیتونست قشنگ با کلمات توصیفش کنه. <a href="http://zahra-hb.com/1388/05/sometimes-words-not-put-all-the-aim/">کلمات که همه منظور آدم رو نمیرسونن</a>. باید بقیه حسها مثل حالت چشمها و دستها و صورت هم بهشون اضافه بشه. گاهی اوقات هم ترجیح میدی که منظورت رو نرسونی و <a href="http://zahra-hb.com/1388/02/hidden-behind-sad-words/">پشت کلمات قائم بشی</a>. اینجاست که با خوندن چند کلمه یا جمله توی دلت خطاب به نویسنده وبلاگ فکر می کنی  و میگی که <em><strong>آخی&#8230; من میدونم تو چی میکشی.</strong></em></p>
<p>* همه اینها رو درباره وبلاگها نوشتم که بگم وبلاگ من<strong> ۷ ساله</strong> شد. دیگه وقتشه که بچه ام رو بفرستمش مدرسه، نه؟ :)</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/thoroughbred-weblogs/">وبلاگهای اصیل</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/11-years-later/">یازده سال بعد: 9/9/99</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/blogs-are-also-growing-like-their-writers/">وبلاگها هم مثل آدمها بزرگ میشن! :)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/death-in-virtual-world/">مرگ در دنیای مجازی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/04/not-related-to-politics/">اینقدر به سیاست ربطش ندید، لطفا!</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=R4r2XwWmZzc:7Sn8f98i-lA:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=R4r2XwWmZzc:7Sn8f98i-lA:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=R4r2XwWmZzc:7Sn8f98i-lA:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/hidden-world-behind-words-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>44</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تست وبلاگ</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/test-blog/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/test-blog/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Feb 2010 13:55:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[زهرا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=7753</guid>
		<description><![CDATA[این پست برای تست بالا بودن وبلاگ، و تست آپدیت شدن فیدها (فید اصلی سایت، فیدبرنر، فید گوگلی فیدبرنر) نوشته می شود.
امیدوارم دیگه همه وبلاگ و فیدهاش رو بدون مشکل ببینند. اگر مشکلی بود لطفا کامنت بذارید یا به zahrahb در جیمیل ایمیل بزنید.
مرسی:)
پستهای مرتبط:مقاله ای در باب آسیب شناسی مشکلات دختران وبلاگنویس خوانندگان ثابت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این پست برای تست بالا بودن وبلاگ، و تست آپدیت شدن فیدها (<a href="http://zahra-hb.com/feed">فید اصلی </a>سایت، <a href="http://feeds.feedburner.com/zahrahb">فیدبرنر</a>، <a href="http://feeds2.feedburner.com/zahrahb">فید گوگلی</a> فیدبرنر) نوشته می شود.</p>
<p>امیدوارم دیگه همه وبلاگ و فیدهاش رو بدون مشکل ببینند. اگر مشکلی بود لطفا کامنت بذارید یا به zahrahb در جیمیل ایمیل بزنید.</p>
<p>مرسی:)</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/01/an-article-about-women-bloggers/">مقاله ای در باب آسیب شناسی مشکلات دختران وبلاگنویس</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/11/permanent-readers/">خوانندگان ثابت + بحث تکنولوژیکی در مترو</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/google-translator/">ترجمه گوگل از یک سایت</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/non-writing/">ننوشتن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/thoroughbred-weblogs/">وبلاگهای اصیل</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=QxZocugICaI:ntT8OFuS9-U:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=QxZocugICaI:ntT8OFuS9-U:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=QxZocugICaI:ntT8OFuS9-U:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/test-blog/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خوانندگان ثابت + بحث تکنولوژیکی در مترو</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/permanent-readers/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/permanent-readers/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Feb 2010 15:23:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>
		<category><![CDATA[مترو]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگنویسی]]></category>
		<category><![CDATA[بحث]]></category>
		<category><![CDATA[تکنولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[تحریم]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=7743</guid>
		<description><![CDATA[تجربه ثابت کرده که یه وبلاگنویس در ۲ حالت میتونه بفهمه کیا خواننده ثابت وبلاگش هستن؟
یکیش زمانی که مدتی ننویسه و خوانندگان دائمیش اول براش کامنت میذارن و مدتی که جواب نداد، بهش ایمیل میزنن و میپرسن که کجایی که یه مدت ننوشتی؟ دومیشم زمانیه که وبلاگش برای مدتی از دسترس خارج میشه. تو این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تجربه ثابت کرده که یه وبلاگنویس در ۲ حالت میتونه بفهمه کیا خواننده ثابت وبلاگش هستن؟<br />
یکیش زمانی که مدتی ننویسه و خوانندگان دائمیش اول براش کامنت میذارن و مدتی که جواب نداد، بهش ایمیل میزنن و میپرسن که کجایی که یه مدت ننوشتی؟ دومیشم زمانیه که وبلاگش برای مدتی از دسترس خارج میشه. تو این مدت طبعا فقط ایمیل میگیره.<br />
البته یه راه متفرقه هم هست! اونم زمانیه که پستهای خاصی مینویسه که به حرفه یا دغدغه های افراد خاصی مربوطه و روش کنجکاوی نشون میدن.</p>
<p>* <strong>پانوشت</strong>: ظاهرا آنلاینیک هم داره کم کم دامین های ایرانی رو تحریم میکنه! حواستون باشه اگه درخواست Renew میدین، از ایران نباشه</p>
<p>* امروز تو مترو دیرمون شده بود، با خواهرم پریدیم تو واگن آقایون. مترو نسبتا خلوت بود. ولی جا نبود بشینیم. روبروی ما چند تا پسر نشسته بودن. که یکی از دوستاشون سرپا وایستاده بودن. روبروی اینا یه دختره رو صندلی نشسته بود که یه سونی ریدر دستش بود و داشت کتاب میخوند. بعد دختره خیلی خوشگل و خوش لباس بود و اینا، طبیعتا این پسرا کِرمشون گرفت. یکیشون برگشت گفت: خانم واگن خانما ۲ تا واگن اونورتر هست! دختره گفت: خُب؟! پسره گفت: الان خلوت هم هست! دختره گفت خب باشه؟ من اینجا گیرم اومده و نشستم! به شما ربطی داره؟ پسره گفت: نه ولی خودتون اذیت میشید. آخه ما میخوایم راحت باشیم! (حالا انگار مسیر چقدر هست یا تو اون جمعیت اصلا چی میخواد بشه:دی) دختره هم برگشت بگفت: راحت باشید، هر وقت شورش رو در آوردید، من باهاتون برخورد میکنم!:) پسرام که خب قابل پیش بینیه دیگه، شروع کردن به اوه اوه و برخورد میکنه و بچه ها مراقب باشید و این حرفا.<br />
ولی کمی که گذشت یکیشون پرسید اینی که دستتونه چیه؟ (یکیشون پروند که نوکیا ۱۱۰۰ هست، قابشو عوض کرده!) و دختره هم بدون توجه به متلک وارده شروع کرد به توضیح دادن درباره سونی ریدر. بعد یه آقای نسبتا مسنی پرسید که این بهتره یا آی پد؟! چون یکی از اقوام تعطیلات عید میخواد بره دوبی و پسرش گیر داده برام بخر. دختره هم راجع به مزایای هر کدوم توضیح داد و یکی از همون پسرا هم باهاش همراهی کرد و خلاصه وسطاش طبق معمول شلوغ شد و هرکدوم از ملت همیشه در صحنه شروع کردن اطلاعات تکنولوژیکی خودشون رو به رخ کشیدن. ولی خب من به جاش کلی خوشحال شدم. برای اولین بار بود که توی متروملت داشتن درباره تکنولوژی مد روز حرف میزدن. خوبیش به این بود که مثل بحثهای سیاسی آخرش با فحش کاری و اینا تموم نشد و همه جنتل منانه/وومنانه بحث و خداحافظی و خوشحال شدم کردن :D</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/blogs-are-also-growing-like-their-writers/">وبلاگها هم مثل آدمها بزرگ میشن! :)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/high-school-girls-and-so-forth/">دخترهای دبیرستانی، کنکور و باقی قضایا</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/05/this-isnt-about-it/">این نوشته ها، اسمش آی تی نویسی نیست!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/03/weblogers-arent-illiterate/">این وبلاگ نویسان بیسواد نیستند!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/thoroughbred-weblogs/">وبلاگهای اصیل</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=Hzn1Mi1TNGY:Itju5N-EV4Q:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=Hzn1Mi1TNGY:Itju5N-EV4Q:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=Hzn1Mi1TNGY:Itju5N-EV4Q:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/permanent-readers/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نگاه کودک</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/afghan-chil/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/afghan-chil/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Feb 2010 14:50:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=7730</guid>
		<description><![CDATA[

کودک افغانی در حال نگاه کردن به (سایه) یکی از سربازان گردان دوم تفنگداران دریایی آمریکا، که در دسامبر ۲۰۰۹ در منطقه گرمسیر (جنوب افغانستان) عملیاتی علیه طالبان داشتند.

* منبع. عکس رو حتما در نمای واقعی ببینید.
پستهای مرتبط:دهکده جهانی کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟ ای تیر غمت را دل عشاق نشانه آیدا: [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="afghanchild" src="http://picol.tumblr.com/photo/1280/354410718/1/tumblr_kwuz0oKKQK1qzmf5e" alt="" width="366" height="243" /></p>
<blockquote>
<p style="text-align: right;">کودک افغانی در حال نگاه کردن به (سایه) یکی از سربازان گردان دوم تفنگداران دریایی آمریکا، که در دسامبر ۲۰۰۹ در منطقه گرمسیر (جنوب افغانستان) <a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=906446">عملیاتی </a>علیه طالبان داشتند.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: right;">* <a href="http://picol.tumblr.com/post/354410718/afghan-child-looks-out-of-the-opening-of-door-near">منبع</a>. عکس رو حتما در <a href="http://s3.amazonaws.com/data.tumblr.com/tumblr_kwuz0oKKQK1qzmf5eo1_1280.jpg?AWSAccessKeyId=0RYTHV9YYQ4W5Q3HQMG2&amp;Expires=1264850004&amp;Signature=o9mlm4NfsQH8IEFChcGNAgfEk9Q%3D">نمای واقعی</a> ببینید.</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/www/">دهکده جهانی</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/is-there-any-helper-to-help-me-2/">کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/lovers-arrow/">ای تیر غمت را دل عشاق نشانه</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/mit-aida-project/">آیدا: رباتی هوشمند برای رانندگی بهتر</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/07/nothing-and-so-be-it/"> زندگی جنگ و ديگر هيچ</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=lz9iIxbRkC4:XXpXVXQtDkc:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=lz9iIxbRkC4:XXpXVXQtDkc:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=lz9iIxbRkC4:XXpXVXQtDkc:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/afghan-chil/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لیست آرزوها/کارهای انجام نشده</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/%d9%84%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d9%87%d8%a7%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/%d9%84%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d9%87%d8%a7%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 16:16:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[ترس]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=7720</guid>
		<description><![CDATA[* یکی از دوستهای دوران دانشجویی من کسی بود که فامیل مرحوم حسین پناهی بودند. اینطوری بود که چند بار دختر حسین پناهی رو با خودش آورده بود خوابگاه. اونهم خلال حرفهاش گاهی مواقع از زندگی پدرش چیزهایی رو تعریف میکرد. حسین پناهی روزهای آخر عمر تنها زندگی میکرده. اون موقعی که از دنیا رفتند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* یکی از دوستهای دوران دانشجویی من کسی بود که فامیل مرحوم حسین پناهی بودند. اینطوری بود که چند بار دختر حسین پناهی رو با خودش آورده بود خوابگاه. اونهم خلال حرفهاش گاهی مواقع از زندگی پدرش چیزهایی رو تعریف میکرد. حسین پناهی روزهای آخر عمر تنها زندگی میکرده. اون موقعی که از دنیا رفتند چند روز گذشته بود تا همسایه ها متوجه شدند ایشون فوت کردند و خوب خودتون میدونید که تو این مواقع جسد چطوری میشه؟ از اون موقع که اینها رو شنیدم، همیشه یکی از ترسهای من این بود که یک روزی یک جای دنیا تنها بمیرم و پیش خانواده ام نباشم و این کلا یکی از فوبیاهای من شده بود! اون سالی که تهران زلزله شد، تا مدتها بی خیال همه چیز رفتم شمال و فکر میکردم که اگه خدای نکرده زلزله شد، اقلا پیش خانواده ام بمیرم. من کلا آدم زلزله فوبیایی هستم. به خصوص اینکه خیلی بچه که بودم، شمال زلزله شد و ما خونه زندگیمون رو از دست دادیم و اومدیم اینجایی که الان هستیم، پیش خونه پدربزرگم اینها خونه ساختیم.</p>
<p>* دیشب که گوگل ریدر رو اسکرول میکردم، یه دونه از این متنهایی رو خوندم که نوشته بود طوری زندگی کنین که انگار یک ثانیه بعد قراره بمیرین. مطمئن نیستم که عین این بود یا اینطوری بود که در عجبم از بشر که طوری زندگی میکنه که انگار هزاران سال فرصت داره. وقتی داشتم میخوابیدم همش به این جمله فکر میکردم. به خصوص اینکه تنها بودم و خواهرم رفته بود شمال. داشتم فکر میکردم که اگه امشب، شب آخر زندگی من باشه چقدر غم انگیزه. الان تنها هستم و احتمالا تا چند روز دیگه همسایه ها بفهمن، جسدم بو میگیره و &#8230;</p>
<p>* خوابم نبرد. بیدار شدم و دفترچه ای که برای کلاس رانندگی درست کرده بودم رو باز کردم که لیست آرزوها و کارهای انجام نشده ام رو بنویسم. اینکه دوست داشتم تا حالا چیکار کنم و نکردم، یا بعدا دلم میخواد چه اتفاقی بیفته؟ بعضیاش رو تا حالا باید انجام میدادم، یعنی باید تنبلی نمی کردم. اگه از این به بعد پشتکار به خرج بدم، بازم میتونم انجامشون بدم. بعضیاش ولی دست خودم نبود. یعنی به تنهایی دست من نیست و هرچقدرم تلاش کنم به تنهایی کاری از من ساخته نیست، از اینکارهایی که آدمهای دیگه یا نیرویی که فرض کن طبیعت بنامیمش هم توش دست دارن. ولی بعضیاش دست خودم بود و اصلا هر لحظه که اراده کنم میتونم انجام بدم ولی به هر دلیلی اینکارها رو تا حالا انجام ندادم یا اینکه یکبار سعی کردم انجامشون بدم ولی همش نصفه نیمه شد. بعد همین کارهای دسته سوم با عث شد که با خودم فکر کنم که اگه همین الان بمیرم چقدر دلم برای این زهرایی که میره اون دنیا میسوزه. بعد شروع کردم به استغفار، آروم نشدم&#8230;</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/09/to-be-afraid-of-myself/">من گاهی از خودمم می ترسم...</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/">بزرگترین ترسهای زندگی من</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/three-sisters-story/">داستان سه خواهر</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/fire-in-tehrans-subway/">خاطره‌ی  آتش سوزی در متروی تهران</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/07/nothing-and-so-be-it/"> زندگی جنگ و ديگر هيچ</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=weIxN4_7hnA:A8doBzSrPqE:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=weIxN4_7hnA:A8doBzSrPqE:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=weIxN4_7hnA:A8doBzSrPqE:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/%d9%84%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d9%87%d8%a7%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی ها و فقرهای همین اطراف</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/life-and-poverty-around-us/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/life-and-poverty-around-us/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 16:48:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>
		<category><![CDATA[فقیر]]></category>
		<category><![CDATA[فقر]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصاد]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=7707</guid>
		<description><![CDATA[* شلوارم رو داده بودم کوتاه کنن. بعد از ظهر باید میرفتم جایی، گفتم که حتما شلوار نو رو بپوشم. وقتی رفتم خانمه گفت که زود اومدم، از دیروز سرشون شلوغ بوده، اون خانمی که شاگردش بوده یکسری کارها که خیلی سنگین نبودن رو برده خونه انجام بده، شلوار منم جز اوناست. گفت که بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* شلوارم رو داده بودم کوتاه کنن. بعد از ظهر باید میرفتم جایی، گفتم که حتما شلوار نو رو بپوشم. وقتی رفتم خانمه گفت که زود اومدم، از دیروز سرشون شلوغ بوده، اون خانمی که شاگردش بوده یکسری کارها که خیلی سنگین نبودن رو برده خونه انجام بده، شلوار منم جز اوناست. گفت که بعد از ظهر پسرش میره دنبالشون ولی اگه عجله دارم میتونم برم خونه شاگردش شلوار رو زودتر بگیرم. منم عجله داشتم آدرس رو گرفتم. یه کم دور بود ولی خوب به هرحال پیدا کردم. وقتی وارد حیاط شدم، صابخونه شون به زیر زمین اشاره کرد و گفت خانم فلانی اینجا میشینن. بعد صداش زد. یک زن جوون اومد بیرون. ماکزیمم ۲۵ سالش میشد. عذرخواهی کرد و گفت که حالش بد بوده ، نمیتونسته بره سرکار، ولی خوب اجازه ندادن که کار رو ول کنه، یه سری کارها رو دادن که خونه انجام بده. بعد راهنماییم کرد که بریم پائین، شلوار رو همین الان کوتاه میکنه.</p>
<p>* پله های زیرزمین یه ۱۰ تائی میشد خیلی هم تنگ بود. داشتم با خودم فکر میکردم این بنده خداها چجوری اثاثیه شون رو بردن پائین؟ وارد خونه که شدیم من به جای خانمه کلی خجالت کشیدم. خونه شون فقط یه اتاق بود و یه آشپزخونه خیلی تنگ و کوچک. چون پنجره ای نداشت در طول روز باید لامپها رو روشن میذاشتن. با این تفاسیر خانمه اثاثیه اش رو تمیز و با سلیقه چیده بود. فقط لباسهایی که باید میدوخت همینطوری پخش و پلا وسط اتاق بود که هی به خاطر نامرتبی عذرخواهی میکرد. شروع به کار که کرد، درددلش باز شد. گفت که ۳ ساله ازدواج کردن. اوایل که عروسی کرده بودن، شوهرش سرکار میرفت و یه جای بهتر مینشستن. هر هفته گوشت و میوه میخریدن. خیلی دلم سوخت، از این حرفش فهمیدم که خیلی وقته گوشت یا میوه نخریدن:(<br />
قبلا شوهرش تو شرکت دمپایی نیکتا کار میکرد که از بس جنس چینی ریختن تو بازار شرکتشون ورشکست شد و یه تعداد کارگر رو اخراج کرد. شوهرشم بیکار شد. اونجای قبلی کرایه اش ماهی ۱۸۰ تومن بود و خب طبیعتا از پسش بر نمی اومدن. این بود که از اونجا پا شدن اومدن اینجا. الانم اینجا که نشستن کرایه خونه و خرجی فعلا با خانمه هست و شوهرش به تازگی یه جا روزمزد کار پیدا کرده. با اینکه حقوق خانمه زیاد نبود (ماهی ۱۴۰ تومن!) بیمه هم نبود. میگفت من دیپلم کامپیوتر دارم، شوهرمم فوق دیپلم داره. قبلا توی یه آرایشگاهی کار میکردم که درآمدم خوب بود ولی خواهرشورام زیر پای شوهرم نشستن که زنی که تو آرایشگاه کار میکنه پرتوقع میشه و پررو میشه و این حرفها اونم ناچار شده اونجا رو ول کنه و بره تو این خیاطی کار کنه.</p>
<p>* داشتم فکر میکردم که چقدر آدم با مشکل اینطوری اطراف ما زندگی میکنن؟ اصلا چقدر نک و ناله های ما از روی ناشکریه. موقع بیرون اومدن تنها چیزی که میتونستم بگم این بود که امیدوارم شوهرش دوباره یه کار ثابت خوب پیدا کنه و زندگیشون رونق بگیره و امیدوارم تا اون موقع این فقر اذیتشون نکنه و خللی تو زندگیشون پیش نیاد..</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/to-restor-to-life-the-girl/">چطور میشه این دختر رو به زندگی برگردوند؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/is-going-then-no-distress/">چون میگذرد غمی نیست</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/homonymous-with-mr-president/">همنام با آقای رییس جمهور!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/01/forced-marriage-because-of-poor/">ازدواجهای اجباری از روی فقر</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/is-s-he-really-destitute/">آیا واقعا نیازمنده؟!</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=wgmBECj9Cv8:vax3sKXaMJw:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=wgmBECj9Cv8:vax3sKXaMJw:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=wgmBECj9Cv8:vax3sKXaMJw:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/life-and-poverty-around-us/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به کمک اشکال و اسکرین شاتها، کد بنویسید</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/mit-project-lets-you-author-code-with-screenshots-pictures/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/mit-project-lets-you-author-code-with-screenshots-pictures/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 10:22:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[جالب انگیزناک]]></category>
		<category><![CDATA[فناوری اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[IT]]></category>
		<category><![CDATA[کدنویسی]]></category>
		<category><![CDATA[پروژه]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[تکنولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=7643</guid>
		<description><![CDATA[پروژه جدید MIT که Sikuli نام دارد، به افراد کمک می کند تا با استفاده از عکسها و اسکرین شاتها برنامه نویسی کنند. در حقیقت این پروژه به شما امکان می دهد که عناصر واسط کاربری موجود در کد (مانند آیکن مایکروسافت ورد، نوار جستجو و &#8230;) را توسط تصاویر باتنها و یا آیکن به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پروژه جدید MIT که <a href="http://digital.venturebeat.com/2010/01/20/sikuli/">Sikuli </a>نام دارد، به افراد کمک می کند تا با استفاده از عکسها و اسکرین شاتها برنامه نویسی کنند. در حقیقت این پروژه به شما امکان می دهد که عناصر واسط کاربری موجود در کد (مانند آیکن مایکروسافت ورد، نوار جستجو و &#8230;) را توسط تصاویر باتنها و یا آیکن به جای نوشتن اسکریپت، فراخوانی کنید (مکانیزه کردن برنامه نویسی GUI) اگر به شکل پائین دقت کنید، می بینید که توابع موجود در کد، از آیکن ها و اسکرین شات باتنها به جای متن استفاده کرده اند. در <a href="http://www.youtube.com/watch?v=FxDOlhysFcM&amp;feature=player_embedded">این ویدئو</a> چگونگی اینکار توضیح داده شده است.</p>
<p>ایده اولیه این طرح آن بود که به کاربران غیر حرفه ای کامپیوتر کمک کند تا بدون دانستن یک زبان برنامه نویسی، برنامه های دلخواهشان را بنویسند. فرض کنید میخواهید برنامه ای بنویسید که با داشتن موقعیت فعلی اتوبوسها، به شما بگوید که اتوبوس بعدی چه زمانی به محل شما می رسد. اگر وب سایت حمل و نقلی عمومی شهرتان، نقشه ای از محل عبور اتوبوسها بر اساس ساعت داشته باشد، می توانید اسکرین شاتی از این نقشه را به برنامه تان بدهید و به آن دستور بدهید که وقتی که نشانگر به نقطه خاصی در نقشه اشاره کرد، به شما اعلام کند (در حالت سنتی علاوه بر نیاز به API مربوطه، باید طول و عرض جغرافیایی مناطق عبوری را به برنامه بدهید)</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="sikuli" src="http://venturebeat.com/wp-content/uploads/2010/01/Picture-21.png" alt="" /></p>
<p>Sikuli عناصر موجود در واسط کاربری را از مستندات آنلاین، کاتالوگها و کتابهای کامپیوتر جمع آوری می کند و متن پیرامون آیکنها را تحلیل می کند. سیستم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Optical%20character%20recognition">تشخیص نوری حروف</a> را اجرا می کند و با استفاده از <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Computer%20vision">تکنیکهای تصویری کامپیوتری</a> مشخص می کند که چه عناصر دیگری معادل این آیکن هستند؟</p>
<p>تیم پروژه Sikuli (این لغت به معنای چشمان خدا می باشد و از زبان سرخپوستان مکزیک وام گرفته شده است)، کاربردهای دیگری نیز برای این تکنولوژی در نظر گرفته اند. هنگامی که از یک نرم افزار سر در نمی آورید و نمیدانید با برنامه اش چه کنید، میتوانید از این فناوری به عنوان یک موتور جستجوی بصری استفاده کنید. مثلا اگر نمی دانید یک باتن خاص چکار می کند، می توانید یک اسکرین شات از آن تهیه کنید و درباره آن جستجو کنید و کمک بخواهید. نرم افزار موبایلی <a href="http://www.youtube.com/watch?v=Hhgfz0zPmH4">Goggles </a>کمپانی گوگل عملکرد مشابه این را دارد ولی فقط روی راهنماها، آرمها و کارتهای ویزیت کاربرد دارد.</p>
<p>* بد نیست اینها رو هم ببینید:<br />
<a href="http://www.youtube.com/v/FxDOlhysFcM&amp;fs=1&amp;rel=0&amp;hd=1&amp;iframe=true&amp;width=640&amp;height=505">ویدئویی </a>از عملکرد Sikuli. این هم <a href="http://sikuli.org">وب سایت رسمی</a> این پروژه. <a href="http://groups.csail.mit.edu/uid/sikuli/">صفحه مربوط </a>به این پروژه در MIT. اینهم لینک دانلود <a href="http://groups.csail.mit.edu/uid/sikuli/dl/Sikuli-IDE-win.latest.exe">محیط توسعه</a>. و از همه جالبتر اینهم مدل برنامه <a href="http://sikuli.org/documentation.shtml#/trac/wiki/HelloWorld">سلام جهان</a> در Sikuli</p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/08/software-design-principles/">اصول طراحی و کدنویسی نرم افزار (وب سایت)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/06/meet-the-robots-that-learn-to-lie/">رباتهایی که یاد گرفته اند، دروغ بگویند!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/05/ibn-sina-robot-is-joining-facebook/">ربات ابن سینا عضو فیس بوک می شود!</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1387/10/how-is-your-project/">مهندس، پروژه ات در چه وضعیه؟! :)</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/11/internet-2009-in-numbers/">اینترنت در سال 2009، به روایت اعداد</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=Ci6RKVsH6AY:bascWmmvpI8:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=Ci6RKVsH6AY:bascWmmvpI8:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=Ci6RKVsH6AY:bascWmmvpI8:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/mit-project-lets-you-author-code-with-screenshots-pictures/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/11/they-have-to-adapt/</link>
		<comments>http://zahra-hb.com/1388/11/they-have-to-adapt/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jan 2010 20:40:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[از دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[درددل]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6403</guid>
		<description><![CDATA[خبـرت خــرابـتر کرد جـراحـت جـدایـی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و نـدانمت کجایی
* سعدی
پستهای مرتبط:پشتکار تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟ داستان سه خواهر نه پای رفتن، نه تاب ماندن خدا هنوز دوستم داره ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>خبـرت خــرابـتر کرد جـراحـت جـدایـی<br />
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی<br />
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی<br />
شب و روز در خیالی و نـدانمت کجایی</p></blockquote>
<p>* <a href="http://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C_(%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA)/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D8%AA_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B1_%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA_%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C">سعدی</a></p>
<h4 class='related-posts-header'>پستهای مرتبط:</h4><ul class="related-posts-list"><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/09/perseverance/">پشتکار</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/11/tired-hear/">تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/three-sisters-story/">داستان سه خواهر</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/i-can-not-go-i-can-not-stay/">نه پای رفتن، نه تاب ماندن</a> </li><li class="related-post"><a href="http://zahra-hb.com/1388/10/the-god-loves-me/">خدا هنوز دوستم داره</a> </li></ul><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=uD8LzfsutPA:CkPVvEl7QjQ:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?i=uD8LzfsutPA:CkPVvEl7QjQ:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?a=uD8LzfsutPA:CkPVvEl7QjQ:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/zahrahb?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zahra-hb.com/1388/11/they-have-to-adapt/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss><!-- Dynamic page generated in 16.315 seconds. --><!-- Cached page generated by WP-Super-Cache on 2010-02-09 04:36:26 -->
