<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>دختر نارنج و ترنج</title>
	
	<link>http://toranjbanoo.com</link>
	<description>زندگی! نقطه، سر خط…</description>
	<lastBuildDate>Sat, 28 Apr 2012 07:32:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
<image>
			<title>دختر نارنج و ترنج</title>
			<url>http://toranjbanoo.com/wp-content/uploads/2011/02/jooghooli-copy.gif</url>
			<link>http://toranjbanoo.com</link>
			<width />
			<height />
			<description>زندگی! نقطه، سر خط…</description>
		</image>		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/toranjbanoo" /><feedburner:info uri="toranjbanoo" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:browserFriendly></feedburner:browserFriendly><item>
		<title>“پارس” بودنمان را پاس بداریم…</title>
		<link>http://toranjbanoo.com/1391/02/04/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b3-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://toranjbanoo.com/1391/02/04/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b3-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 14:02:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ترنج بانو</dc:creator>
				<category><![CDATA[Nationalism]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://toranjbanoo.com/?p=3640</guid>
		<description><![CDATA[اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم &#8220;غذا&#8221; بنامیم و حال آنکه در زبان عربی غذا به &#8220;پس آب شتر&#8221; گفته میشود. در دهخدا بخوانید: غذا. [ غ َ ] (ع اِ) بول شتر. (اقرب الموارد). رجوع به غذی شود. دهخدا توصیه کرده است به جای غذا از پزا استفاده کنیم: دهخدا: پزآ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993366;">اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم &#8220;غذا&#8221; بنامیم و حال آنکه در زبان عربی غذا به &#8220;پس آب شتر&#8221; گفته میشود. در دهخدا بخوانید: غذا. [ غ َ ] (ع اِ) بول شتر. (اقرب الموارد). رجوع به غذی شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993366;"> دهخدا توصیه کرده است به جای غذا از پزا استفاده کنیم: دهخدا: پزآ ( پز + آ ) ، پخته شده و آماده گردیده، واژه پزا را میتوان بجای غذا که هموزن یکدیگر میباشند بکار برد تا با این روند از درایش واژگان ناپسند بیگانه در زبان پارسی خودداری نمود.</span><br />
<span style="color: #993366;"> و اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ &#8220;نفر&#8221; را استفاده کنیم و حال آنکه در زبان عربی حیوان را با این کلمه میشمارند و انسان را با کلمۀ &#8220;تن&#8221; میشمارند؟ شما ۵ تن آل عبا و ۷۲ تن صحرای کربلا را بخوبی میشناسید.</span><br />
<span style="color: #993366;"> اعراب به ما آموختند که &#8220;صدای سگ&#8221; را &#8220;پارس&#8221; بگوئیم و حال آنکه این کلمه نام کشور عزیزمان میباشد؟</span><br />
<span style="color: #993366;"> اعراب به ما آموختند که &#8220;شاهنامه آخرش خوش است&#8221; و حال آنکه فردوسی در انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید.</span><br />
<span style="color: #993366;"> آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد و همین ملّت هنوز نمیفهمد، که به کسانی احترام میگذارد که به او نهایت حقارت را روا داشته اند وهنوز با استفادۀ همین کلمات به ریشش می خندد.</span><br />
<span style="color: #993366;"> آیا در کتاب سفینه البهار نمیخوانیم که بالاترین ایرانی از پست ترین عرب پست تر است؟!!!!</span><br />
<span style="color: #993366;">  این نوشته رو شیر کنین تا به مردانی از سرزمین پارس پارسی سخن گفتن رو یاد بدیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نوشته ی بالا چندی ست که توی فیس بوک دست به دست می چرخه و در تمام این مدت من به فکر این بودم که این مطلب تا چه حدّ می تونه صحت داشته باشه؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">راستش هنوز هم نمی تونم رای قطعی و نهایی بدم، اما فکر می کنم همین اینترنتی که اینقدر در پخش کردن اینجور مطالب که هیچ کس نه می دونه نویسنده ش کیه و نه می دونه منبعش از کجاست خوب عمل می کنه، می تونه برای پیدا کردن جواب اینجور سوال ها هم یاری گر باشه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">از همون ابتدای مطلب شروع می کنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">درباره کلمه ی غذا، تمام جستجوی من (غذی، غذا، غذاء) منتهی شد به معنای &#8220;خوراک&#8221; و در زبان انگلیسی food و nutrition و nurture و کلماتی از این دست که مربوط می شوند به خوردن و خوردنی و خوراکی به کسی دادن و&#8230;. تنها در لغت نامه ی اینترنتی دهخدا واژه &#8220;غذا&#8221; با این تفسیر آمده که تا جایی که عقل و دانسته های من گواهی می دن لغت نامه ای که بتوان معنی واژه ای را به آن افزود (یعنی یک آدمی مثل من بیاد و یه معنی برای یک کلمه بنویسه) گمان نمی کنم آنقدر قابل اعتماد باشه. توی خونه، من فرهنگ لغت استاد معین رو دارم که چنین مفهومی رو از &#8220;غذا&#8221; نداره، نمی دونم کسی جایی غیر از لغت نامه دهخدا این معنی رو دیده؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">دوم این که از واژه &#8220;نفر&#8221; برای شمردن آدم ها استفاده کنیم. یه سوال؟ ما فقط فارس ها (بهتره بگم پارس ها) رو با &#8220;نفر&#8221; می شماریم؟ یعنی هیچ عرب یا اروپایی یا آمریکایی رو با &#8220;نفر&#8221; نمی شماریم؟ یعنی فقط می گیم یه نفر فارس!!!! و نمی گیم یه نفر عرب مثلاً؟!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">دیگه این که شتر در فرهنگ عرب اونقدری ارزش و احترام داشته که پیغمبرِ  همین اعراب اسم فرزند خودش رو که خیلی هم بهش علاقه داشته فاطمه گذاشته، فاطمه در لغت به معنای بچه شتر ماده است. (رجوع شود به همان فرهنگ لغت دهخدا اگر که قابل استناد است و اگر نیست فکر کنم فرهنگ عمید هم این معنی رو داره). پس به کار بردن لفظ نفر، حتی اگر از اعراب به ما تحمیل شده هم نمی تونه به اون اندازه توهین باشه که کسی اسم دخترش رو فاطمه بگذاره!!!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">سوم، صدای سگ. پارس کردن؟ کدوم عربی می تونه &#8220;پ&#8221; رو تلفظ کنه؟ اینو که دیگه اول ابتدایی خوندیم که &#8220;گ چ پ ژ&#8221;&#8230; قاعدتاً اگه کسی هم خواسته بهمون توهین کنه یا فارس بوده یا احتمالاً انگلیسی، روس، یا هر ملیت دیگه..</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">درباره ی این که شاهنامه آخرش خوش هست یا نیست اطلاع درستی ندارم. دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ&#8230;.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">و اما کتاب سفینه البحار (بحار درسته، نه بهار!!!)، در لغت نامه آمده که &#8220;عجم&#8221; به معنای غیر عرب است، نه فقط فارس. از نظر عرب ها (بس که باشعورند) دنیا به دو قسمت عرب و عجم تقسیم می شه، پس لزوماً منظورش ما ایرانی ها نبودیم. هرچند<span style="color: #993366;"> <a href="http://behnam-72.blogfa.com/post-31.aspx" target="_blank"><span style="color: #993366;">این لینک رو</span></a></span> ببینید بد نیست، همچینین<span style="color: #993366;"> <a href="http://porseman.org/showarticle.aspx?id=444" target="_blank"><span style="color: #993366;">این یکی رو</span></a></span>. از طرف دیگه نویسنده این کتاب عرب نبوده، ایرانی بوده، پس باز هم اگر کسی به ما توهین کرده خودمون بودیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">قصدم از نوشتن این مطلب به هیچ وجه دفاع از اعراب نیست، که همانقدر که همه ی ایرانی ها و فارس ها از اعراب متنفرند من سی برابرش چشم دیدن هیچ عربی رو ندارم. حرفم فقط یک چیزه:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">راه صحیح دشمنی کردن رو یاد بگیریم!!!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">فکر کنید یه آدم بی طرف بیاد و این نوشته رو بخونه، یه ذره اگه از زبون فارسی بدونه و بیاد یه چند تا سرچ سر دستی انجام بده به این نتیجه می رسه که کل این مطلب زیر سواله. اون وقت نتیجه چی می شه؟ مثل همین حالا که بسکه از خودمون چهره های عجیب و غریب توی دنیا نشون دادیم هر اتفاقی که می افته دنیا حق رو به همه می دن به جز ما، اون آدم هم می گه این ایرانی ها کلاً بی پایه و اساس حرف می زنن.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">شاید کل مطلبی که نوشتم از نظر عقلی و علمی بی ارزش باشه، خیلی خیلی خوشحال می شم اگر کسی اطلاعات صحیح و مستندش رو برای من بفرسته که واقعاً بدونم و با علم و یقین درست از این به بعد نگم &#8220;غذا&#8221;، یا آدم ها رو با واحد &#8220;نفر&#8221; شماره نکنم یا این که نگم سگه داره &#8220;پارس&#8221; می کنه (هرچند تا الانش هم نادانسته نمی گفتم!) و یادم باشه که &#8220;آخر شاهنامه خوش نیست&#8221; و در ضمن لعنت دنیا و آخرت رو به آقای شیخ عباس قمی حواله کنم یا به اونی که این جمله رو گفته (حالا هرکی که بوده!)</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در انتها، مطلبی رو بگم که استاد ادبیاتمون گفت و برای خود من خیلی جالب بود:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">زمانی که رضاشاه حکمرانی ایران رو به دست می گیره، فرهنگستان ادب رو پایه گذاری می کنه. به مدیران و استادان ادبیاتی که در فرهنگستان بودند دستور می ده که تمام واژه های عربی رو از زبان پارسی در بیارن و می گه که به خود من هم یاد بدید که کدوم واژه عربیه و کدوم فارسی تا تمام نامه نگاری های اداری و حرف زدن و&#8230;. کاملاً از عربی پاک بشه. اعضای فرهنگستان دلیل خوبی برای عدم امکان این کار می دن، اونا می گن که دنیا، ما رو با حافظ و سعدی و مولانا و باقی شاعران و نویسندگان بزرگ می شناسن. ما که کشور صنعتی نیستیم. اگر زبانمون رو تغییر بدیم فرزندان ما و نسل های آینده چیزی از سخنان این مفاخر نخواهند فهمید. کار درست اینه که از ورود بیشتر واژه های بیگانه و از به کار بردن واژه هایی که خیلی سنگین و دور از ذهن هستند پرهیز کنیم و در دراز مدت با جایگزینی واژه های &#8220;درست&#8221; پارسی، به مرور زبان پارسی رو تصفیه کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بماند که رضا شاه نمی پذیره و کشمکش همینطور بین فرهنگستان و شاه ادامه داشته و حتی روایتی هست که درستی و نادرستیش رو مطمئن نیستم، می گن رضا شاه در بازدید از یک اداره دید که روی در اتاق یک مدیر نوشته شده: رئیس دایره حمل و نقل مستقیم، می گه این چه وضعشه؟ پنج تا کلمه اینجا نوشته شده همه ش عربیه. بردارید و پارسیشون رو بنویسید. می رن می نویسن: &#8220;سرنشین گِردَکی آورد و بُرد سیخَکی&#8221;&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">غرض اینه که امروز شاید جدا کردن صد در صد فارسی و عربی ممکن نباشه، (همونطور که می دونیم حتی در شاهنامه ۴۰۰ کلمه ی عربی آورده شده، و امروز کم پیدا می شه کسی که همین شاهنامه رو هم بدون اشکال متوجه بشه) و در ضمن اعراب، نیازی به دشمنی ما ندارند. اما ما نیاز داریم به این که وجهه ی خوبمون رو به دنیا نشون بدیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993366;">بعداً افزوده شد:</span> کامنت آقای محمد نوری به نظرم از نوشته ی من منطقی تر و کامل تر است. با تشکر و گرفتن اجازه از این دوست خوب به آخر مطلب افزوده می کنم شاید نیازی به توضیح اضافی نباشد:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #2f6948;">سلام من با شما موافقم و راجب این مطالب تحقیق کردم که به این نتایج رسیدم</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #2f6948;">حد اقلّ بیائید با یک انقلاب فرهنگی این کلمات و این افکار (حقارت پذیری) را کنار بگذاریم.</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> بجای “غذا” بگوئیم “خوراک”</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> بجای “نفر” بگوئیم “تعداد”</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> بجای “پارس سگ” بگوئیم “واق زدن سگ”</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> بجای ” شاهنامه آخرش خوش است ” بگوئیم “جوجه را آخر پائیز میشمارند”.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #2f6948;">نخست باید بدانیم کلمه ی غَذا در اصل عربی به صورت غِذاء بر وزن ( فِعال ) و هموزن نِساء تلفظ می شود ولی ما در فارسی به فتح حرف اوّل تلفظ می کنیم و البته ذال را نیز زاء می گوییم. یعنی غَذا می نویسیم و غَزا تلفّظ می کنیم که شبیه غَزا به معنی جنگ می شود . اما خود غَذا در عربی کهن نه عربی امروزی بَولُ الجَمَل یعنی ادرار شتر است . ولی غذایی که ما فارسی زبانان می گوییم هرچند در نوشتار دقیقاً همان غذا به معنی ادرار شتر است ولی ما به گونه ی دیگر تلفظ می کنیم .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> اصولاً در عربی و در هر زبان دیگر واژگان منسوخ بسیارند .یعنی واژه هایی که به تاریخ سپرده شده اند و امروزه کاربردی ندارند و تنها در متون کهن می توان آن ها را دید . پس اینکه برخی می گویند غَذا یعنی ادرار شتر سخنی کاملاً نادرست است.</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> ما غِذاء را در فارسی غَذا خوانده ایم و از این دخل و تصرف ها در واژه های دارای ریشه ی عربی بسیار است .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> مثلاً شَجاعة را ما شُجاعت تلفظ می کنیم.</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> مستخدَم به فتح دال را مستخدِم به کسر دال می گوییم حال آنکه مستخدِم یعنی استخدام کننده .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> عنتر جوانمرد است ولی در فارسی بوزینه شده و حتی آن را اَنتَر می نویسیم .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> جَنوب را جُنوب می گوییم حال آنکه جَنوب است و کلمه ی جُنوب جمع جَنْب است به معنی پهلوها .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> تسلیة در عربی سرگرمی و شادی است حال آنکه در فارسی معنی دیگر می دهد .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> حقیر در عربی به معنی خوار و فرومایه است حال آنکه در فارسی برای فروتنی به کار می رود اما در عربی دشنام است .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> مار افعی می گوییم حال آنکه در عربی افعا خوانده می شود اما افعی می نویسند .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> زمانی ناجی غریق می گفتند که ناجی یعنی نجات یافته . البته حالا نجات غریق می می گویند که باید مُنجی غریق بگویند و یا مأمور نجات غریق . اما به هر حال این دست بردنها طبیعی است و منحصر به فارسی نیست .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> در عربی نیز اینگونه است . دولاب ما را گرفته اند و دولاب الهواء به معنی چرخ و فلک به کار می برند .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> کندک یا کنده ما را از زبان فارسی وارد زبان عربی کرده اند و خندق تلفظ کرده اند اما امروزه خندق را به سنگر می گویند .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> صدها مثال دیگر در این زمینه وجود دارد که علاقه مندان را دعوت می کنم کتاب استاد خسرو فرشید ورد به نام عربی در فارسی را بخوانند تا در این باره آگاهی کامل به دست آورند.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #2f6948;">سگ پاس می کند نه پارس!!</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> اصطلاح نادرستی بین مردم رواج دارد که می گویند سگ پارس می کند.</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> حال جمله درست را ببینید: سگ پاس می کند.</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> پاس کردن سگ هیچ اشاره ای به نوع صدای سگ ندارد، بلکه به معنی پاس دادن و پاسبانی است، چون از قدیم سگ را پاسبان دانسته اند و ما عبارت سگ پاسبان را زیاد شنیده ایم. وقتی که می خواستند بگویند سگ در حال پاسبانی و نگهبانی است، می گفته اند که سگ پاس می کند. به مرور این واژه با واژه پارس که نام قومی ایرانی است اشتباه گرفته شده و اصطلاح نادرست سگ پارس می کند رایج گشته است و معنی آن نیز از پاسبانی به تعریف صدای سگ تغییر یافته است، به این شکل:</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> با تلفظ و معنی درست و اصیل: سگ پاس می کند (سگ نگهبانی و پاسبانی می کند).</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> با تلفظ و معنی تغییر یافته و غلط: سگ پارس می کند (سگ عوعو می کند).</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #2f6948;">این پژوهش ارزشمند را در باب ریشه پارس سگ به استاد ارجمند جناب آقای عادل اشکبوس نویسنده و زبان شناس گرانقدر کشورمان مدیونیم که عین توضیحی را که به قلم ایشان نگاشته شده در زیر می آوریم:</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #2f6948;">واژه ی پارس به معنی صدای سگ درست نیست .تلفظ درست این واژه به معنی صدای سگ ” پاس ” است که به نادرستی پارس آمده و جا افتاده است . وظیفه ی سگ پاسداری و پاسبانی است و پاس کار اوست .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> سگ پاس می کند یعنی با صدایش دارد پاسبانی می کند . امروزه کردها( مثلاً کردهای فهلوی یا فَیلی ) درست تلفظ می کنند و پارس نمی گویند . ئه و سه گه فره پاس ئه کا . یعنی آن سگ خیلی پاس می کند .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> زبان کردی همانندیهای بسیار زیادی به پهلوی باستان دارد .</span><br />
<span style="color: #2f6948;"> حتی واق واق و عوعو را ما اشتباه می نویسیم . عوعو با عین درست نیست . مگر کلمه ای عربی است که با عین می نویسیم و واق واق نیز به صورت واغ واغ درست است . چون قاف در عربی و ترکی است و کلمات فارسی اصیل با قاف نیستند . به زبان دیگر هر چه کلمه دارای قاف در فارسی است یا عربی است مانند قاسم ، مقسم ، تقسیم ، منقسم مقسوم علیه ، قسمة و یا ترکی و مغولی است . مانند قشنگ ، دوقلو، چاقو ، آقا ، قالپاق ، قاراشمیش ، قره قروت . البته قوری روسی است و کلمات فارسی قهرمان و قند و قباد نیز در اصل کهرمان و کواذ و کند بوده اند که تحت تأثیر عربی با قاف نوشته شده اند و در اصطلاح معرّب هستند.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #2f6948;">ضمناً اعراب به جاب “نفر” “تن” نمی گویند و اصلا اعراب کلمه “تن” ندارند “تن” یک کلمه فارسی است!! و “تعداد” خودش عربی است. اعراب خودشان نیز برای انسان و شتر و نخل از واحد نفر استفاده می کنند.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://toranjbanoo.com/1391/02/04/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b3-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>81</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دانشگاه تازه…</title>
		<link>http://toranjbanoo.com/1391/02/03/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87/</link>
		<comments>http://toranjbanoo.com/1391/02/03/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 07:40:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ترنج بانو</dc:creator>
				<category><![CDATA[Daily Routines]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://toranjbanoo.com/?p=3635</guid>
		<description><![CDATA[دانشگاه جدیدی که می رم، زیرمجموعه ای از دانشگاه شریفه. البته نمی دونم این قضیه تاثیری در معتبرتر بودن مدرکی که در انتها می گیریم داره یا نه؟ اما این قدری می دونم که استادها خیلی سختگیر هستند و نمره آوردن و پاس کردن &#8211; حتی &#8211; کار هر کسی نیست چه برسه به معدل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دانشگاه جدیدی که می رم، زیرمجموعه ای از دانشگاه شریفه. البته نمی دونم این قضیه تاثیری در معتبرتر بودن مدرکی که در انتها می گیریم داره یا نه؟ اما این قدری می دونم که استادها خیلی سختگیر هستند و نمره آوردن و پاس کردن &#8211; حتی &#8211; کار هر کسی نیست چه برسه به معدل بیست که گمان کنم این ترم باید خوابش رو ببینم.</p>
<p style="text-align: justify;">البته من که راضی هستم&#8230; با این که این ترم کارم خیلی سخته، چون من فقط ۲۳ واحد گذروندم (یعنی دو پودمان) اما هم کلاسی هام هرکدوم حداقل ۳۰ تا ۳۵ واحد رو پاس کردند و خب مشخصه که معلوماتشون از من خیلی بیشتره. اما نهایت سعیم رو می کنم که عقب نمونم.</p>
<p style="text-align: justify;">برای انتخاب واحد، این ترم دچار مشکل شدم. چون ریز نمره ها رو دانشگاه قبلی بهم دیر تحویل داد و مجبور شدم که تمام واحدها رو توی &#8220;حذف و اضافه&#8221; بردارم. این شد که تقریباً سه جلسه از همه کلاس ها عقب موندم، خوشبختانه چند تا از استادها هم کلاس هاشون رو به طور جدی از تاریخ حذف و اضافه به بعد شروع کردن، اونایی هم که آمدن و درس رو دادن جزوه هاشون رو خوندم و باز هم خوشبختانه مشکل اساسی ندارم. اما خب، چون این ترم ۱۷ واحد برداشتم از شنبه تا سه شنبه هر روز کلاس دارم و تمام آخر هفته رو هم به مرور درس هام می گذرونم.</p>
<p style="text-align: justify;">بگذریم، قصدم از این همه مقدمه چینی این بود که اتفاقی رو که دیروز افتاد بگم. یه استاد داریم برای درس تجزیه و تحلیل سیستم های کامپیوتری که خیلی خشک و رسمی به نظر میاد، می گم به نظر میاد چون یه ریزنمکایی وسط درس دادنش می ریزه که پیداست آدم شوخ طبعیه. از اون گذشته، ساعت کلاسی ما باهاش از ۱۵-۱۷ روز شنبه ست. قبلش هم کلاس زبان تخصصیه که استادش شیره ی جون آدم رو می کشه. نه این که سخت بگیره یا درسی چیزی بپرسه، کلاً جو کلاسش آدم رو داغون می کنه. به هرشکل وقتی ساعت سه می شینیم سر کلاس تجزیه و تحلیل می شه گفت که بیهوشیم. اینه که هفته گذشته ساعت ۶ بچه ها زمزمه ی &#8220;استاد خسته نباشی&#8221; رو سر دادن؛ خیلی خشک و رسمی می پرسه: مگه کلاس ما تا چه ساعتیه با شما؟ بچه ها می گن: استاد، ما از هشت صبح سر کلاس بودیم، خسته شدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">با همون لحن خشکش زمزمه کرد: از هشت صبح، تراکتور هم اگه بود کم میاورد. باشه، تا همین جا کافیه!</p>
<p style="text-align: justify;">اینه که به نظرم رسید پشت اون ظاهر سنگی قلبی از طلا داره.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه این که، این آقای استاد، هر هفته سه یا چهار تمرین می ده که هر کدوم هفت هشت صفحه رو پر می کنه. آخر ساعت رفتم که تمرینام رو تحویل بدم، برگه ها رو گرفته و یه نگاهی می کنه و می گه: تاریخ؟ کلاس؟ گفتم: استاد ساعت کلاس و ترم رو زدم اون بالا اما تاریخ نزدم. یه نگاهی به اسمم کرده و می گه: دکتر &#8230;. با شما نسبتی دارن؟ دانشگاه شریف؟ گفتم: برادرم هستن. چشاش گرد شد و گفت: همون که چینه؟ گفتم: بله، امین. برای اولین بار طی این دو ماه نقاب سنگیش رفت کنار و صورتش باز شد و گفت: عجبببب&#8230;&#8230;&#8230;. سلام من رو بهش برسونید و بگید خیلی دلم براش تنگ شده&#8230;.</p>
<p style="text-align: justify;">از دیروز تا حالا، یه حس خیلی خوب با منه. نمی دونم چیه این حس؟ این که استادم برادرم رو می شناسه؟ که احتمالاً هم کلاس بودن؟ یا این که برادرم آدمیه که می تونم بهش افتخار کنم؟ نمی دونم&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. فقط می دونم که دلم برای داداشم بیشتر و بیشتر تنگ شد، و دیگه این که انگیزه م برای درس خوندن صد برابر شده. دلم می خواد من هم برای برادرم و در برابر کسانی که اونو می شناسن جوری برخورد کنم که باعث افتخارش باشم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://toranjbanoo.com/1391/02/03/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک قصه ی دیگر از کودکی هایم…</title>
		<link>http://toranjbanoo.com/1391/01/28/%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%b5%d9%87-%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://toranjbanoo.com/1391/01/28/%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%b5%d9%87-%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 13:40:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ترنج بانو</dc:creator>
				<category><![CDATA[Story]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://toranjbanoo.com/?p=3617</guid>
		<description><![CDATA[آدی و بودی صمد بهرنگی یکی بود، یکی نبود. مردی بود به اسم «آدی» و زنی داشت به اسم «بودی». روزی آدی به بودی گفت: بودی! بودی گفت: چیه آدی؟ بگو. آدی گفت: دلم برای دختره تنگ شده. پاشو برویم یک سری بهش بزنیم. خیلی وقته ندیده ایم. بودی گفت: باشد. سوقاتی چه ببریم؟ دست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="RTL"><span style="color: #993366;">آدی و بودی</span></p>
<p style="text-align: left;" dir="RTL"><span style="color: #993366;">صمد بهرنگی</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">یکی بود، یکی نبود. مردی بود به اسم «آدی» و زنی داشت به اسم «بودی». روزی آدی به بودی گفت: بودی!<br />
بودی گفت: چیه آدی؟ بگو.<br />
آدی گفت: دلم برای دختره تنگ شده. پاشو برویم یک سری بهش بزنیم. خیلی وقته ندیده ایم. بودی گفت: باشد. سوقاتی چه ببریم؟ دست خالی که نمی شود رفت.<br />
آدی گفت: پاشیم خمیر کنیم، توتک بپزیم. صبح زود می رویم.<br />
شب چله ی زمستان بود، مهتاب هم بود. آدی گفت: بختمان گفت تنور خدا روشن است دیگر لازم نیست تنور آتش کنیم.<br />
خمیر را چونه چونه چسباندند به دیوارهای حیاط و رفتند خوابیدند. صبح پا شدند خمیرها را از دیوار کندند و گذاشتند توی خورجین. خمیرها از زور سرما مثل مس سفت و سخت شده بودند.<br />
توی تنور کله پاچه بار گذاشته بودند روی قابلمه را پوشاندند. یک کیسه هم پول داشتند که جای خوبی قایم کردند. آنوقت بیرون آمدند در خانه را بستند و کلید را دم در زیر سنگی گذاشتند و راه افتادند. توی راه به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!<br />
بابا درویش گفت: بعلی.<br />
گفتند: ما می رویم به خانه ی دخترمان. کلید خانه را هم گذاشتیم دم در زیر سنگ. توی تنور، کله پاچه بار گذاشتیم و کیسه ی پول را هم در فلان جا قایم کرده ایم. تو نروی در خانه را باز کنی و تو بروی کله پاچه را بخوری و جاش کار بد بکنی بعد هم پول ها را برداری و جاش خرده سفال پر کنی، ها!<br />
بابا درویش گفت: من برای خودم کار و بار دارم. بچه نشوید. آخر من را با پولها و کله پاچه ی شما چکار؟ گم شوید! بروید. عجب گیری افتادیم!<br />
آدی و بودی خوشحال و مطمئن شدند و رفتند. بابا درویش هم خودش را فوراً به در خانه رساند و در را باز کرد و تو رفت. اول کله پاچه را خورد و جایش را با چیز دیگری پر کرد و بعد کیسه ی پول را توی جیبش خالی کرد و لولهنگی دم دست بود، آن را شکست و خردهایش را ریخت توی کیسه و بیرون آمد.<br />
آدی و بودی آمدند تا رسیدند نزدیک های شهر دختر. به کسی سفارش کردند که برود به دختر بگوید که پدر و مادرت می آیند به دیدن تو.<br />
شوهر دختر تاجری حسابی و آبرومند بود. کیا بیایی داشت. دختر دلش هری ریخت پایین که اگر پدر و مادرش با لباس شندرپندری به خانه بیایند آبرویش پاک خواهد رفت. بدتر از همه اینکه پدر و مادرش سوقاتی هم خواهند آورد. از این رو نوکرهایش را فرستاد رفتند آدی و بودی را سر راه گرفتند و سوقاتی ها را از دستشان گرفتند و دور انداختند. اما بودی یکی از توتک ها را کش رفت و زد زیر بغلش قایم کرد. آخرش آمدند رسیدند به خانه، سلام وعلیک گفتند و نشستند. از این در و آن در صحبت کردند تا شوهر دخترشان آمد. بودی فوراً توتک را درآورد گرفت جلو دامادش و گفت: ننه ت به قربانت، یک دانه توتک را برای تو آورده ایم. زیاد پخته بودیم. سر راه دزدها و اوباش ها ریختند از دستمان گرفتند.<br />
دختر مجال نداد. فوری توتک را از دست مادرش قاپید و انداخت بیرون جلو سگ ها. بعد شام خوردند و وقت خواب شد. دختر به کنیزهایش گفت: جای پدر و مادرم را توی اطاق هل و میخک بیندازید.<br />
آدی و بودی نصف شبی به بوی هل و میخک بیدار شدند.<br />
بودی گفت: آدی!<br />
آدی گفت: جان آدی!<br />
بودی گفت: هیچ می دانی چی شده؟<br />
آدی گفت: چی شده؟<br />
بودی گفت: ننه اش به قربان! طفلک دختر بس که سرش شلوغ بوده و کار داشته نتوانسته برود مستراح و مرتب برای دست به آب آمده توی این اتاق. پاشو این ها را ببریم بریزیم توی رودخانه.<br />
آنوقت پا شدند و هر چه هل و میخک بود ریختند توی رودخانه و آمدند راحت و آسوده خوابیدند. صبح که شد، آمدند پیش دیگران برای نان و چایی خوردن. بودی تا دخترش را دید گفت: ننه ات به قربان مگر خانه ی این پدر سگ باید چقدر کار کنی که وقت نمی کنی به مستراح بروی؛ شب همه اش نجس ها را بردیم و ریختیم توی رودخانه.<br />
دختر زود جلو دهانشان را گرفت که شوهرش نفهمد چه اتفاقی افتاده. بعد هم به نوکرهایش پول داد رفتند هل و میخک خریدند ریختند توی اتاق که شوهر بو نبرد.<br />
فردا شب دختر به کنیزهایش گفت که جایشان را در اتاق آینه بند بیندازند.<br />
باز یک وقتی از شب آدی و بودی بیدار شدند و هر چه کردند خواب به چشمشان نرفت. این بر و آن بر را نگاه کردند دیدند از هر طرف زن و مردهایی بهشان خیره شده اند. بودی گفت: آدی!<br />
آدی گفت: جان آدی!<br />
بودی گفت: هیچ می دانی چی شده؟<br />
آدی گفت: چی شده؟<br />
بودی گفت: طفلک دختر ننه مرده! نگاه کن ببین چقدر دشمن و بدخواه داره. پاشو همه شان را بزنیم بکشیم دختره نفس راحتی بکشد.<br />
آنوقت پا شدند و هر کدام دگنکی گیر آوردند و زدند هر چه آینه بود شکستند و خرد کردند. وقتی دیدند دیگر کسی نگاهشان نمی کند، بودی گفت: نگاه کن آدی! همه شان مردند. دیگر کسی نگاه نمی کند.<br />
بعد تا صبح خوش و شیرین خوابیدند. صبح که پا شدند آمدند نان و چایی بخورند، بودی به دخترش گفت: طفلک دخترم؟ تو چقدر دشمن و بدخواه داشتی و ما خبر نداشتیم. شب تا صبح، مدعی کشتیم.<br />
دختره رفت اتاق آینه را نگاه کرد دید آدی و بودی عجب دسته گلی به آب دادند. زودی نوکرهایش را فرستاد آینه بند آوردند تا هر چه زودتر اتاق را آینه ببندند که مردش بو نبرد.<br />
آن روز را هم شب کردند. وقت خوابیدن دختر به کنیزهایش گفت جایشان را توی اتاق قازها بیندازند.<br />
نصف شبی قازها برای خودشان آواز می خواندند. آدی و بودی بیدار شدند و دیگر نتوانستند بخوابند. بودی گفت، آدی!<br />
آدی گفت: جان آدی!<br />
بودی گفت: هیچ می دانی چی شده؟<br />
آدی گفت: چی شده؟<br />
بودی گفت ننه ات روی سنگ مرده شور خانه بیفته! طفلک دختر، یعنی اینقدر کار روی سرت کوپه شده که نمی توانی به قازها برسی و شپش سرشان را بجویی؟ ببین آدی، حیوانکی قازها چه جوری گریه می کنند. پاشو آب داغ کنیم همه شان را بشوییم.<br />
پا شدند توی دیگی آب داغ کردند، قازها را یکی یکی گرفتند و توی آب فرو کردند و درآوردند چیدند بیخ دیوار. آنوقت سر و صداها خوابید و بودی گفت: می بینی آدی. حیوانکی ها آرام گرفتند.<br />
صبح که آمدند نان و چایی بخورند بودی به دخترش گفت: ننه ات به قربانت دختر! توی این خراب شده چقدر باید جان بکنی که وقت نمی کنی قازهایت را بشویی تمیز بکنی. شب آب داغ کردیم همه شان را شستیم تا گریه شان برید.<br />
دختر دو دستی زد به سرش که وای خدا مرگم بدهد. ذلیل شده ها مگر نمی دانید قاز شب آواز می خواند؟<br />
باز به نوکرهایش پول داد بروند قازهای دیگری بخرند بیاورند تا شوهرش بو نبرد.<br />
شب چهارم جای آدی و بودی را در انبار نفت انداختند. نفت را پر کرده بودند توی کوزه ها و بیخ دیوار ردیف کرده بودند.<br />
بودی نگاهی به کوزه ها انداخت و گفت: آدی!<br />
آدی گفت:‌جان آدی!<br />
بودی گفت: طفلک دختره فهمیده که امشب می خواهیم حمام کنیم، کوزه ها را پر آب کرده. پاشو آب گرم کنیم خودمان را بشوییم.<br />
آنوقت پا شدند و نفت را گرم کردند و ریختند سرشان و همه جایشان را نفتی کردند و لحاف وتشک هایشان را هم. صبح مثل سگ جهنم آمدند که چایی بخورند. دختر سر وصورت کثیفشان را دید ترسید. بودی گفت: قربانت بروم دختر! تو چقدر مهربانی. از کجا فهمیدی که وقت حمام کردن ماست که کوزه های پر آب را گذاشتی توی انبار؟<br />
دختر گفت: وای خدا مرگم بدهد! ذلیل شده ها توی کوزه ها نفت بود.<br />
بعد به نوکرهایش گفت این ها را ببرید حمام و زود برگردانید.<br />
آدی و بودی وقتی از حمام برگشتند، دختر دیگر نگذاشت تو بیایند. همانجا دم در یک کوزه دوشاب و چند متر چیت و یک اسب بهشان داد و گفت: بس است دیگر. بروید خانه ی خودتان.<br />
آدی و بودی دوشاب و چیت و اسب را گرفتند و راه افتادند. هوا خیلی سرد بود. تف توی هوا یخ می کرد. رفتند و رفتند تا رسیدند به جایی که زمین از زور سرما ترک خورده بود. بودی نگاهی کرد و دلش سوخت. گفت: آدی!<br />
آدی گفت: جان آدی!<br />
بودی گفت: طفلک زمین را می بینی چه جوری پاشنه اش ترک شده؟ می گویم دوشاب را بریزیم روش بلکه کمی نرم شد و خوب شد. دوشاب را ریختند توی شکاف زمین و راه افتادند. کمی که رفتند رسیدند به بوته خاری. باد می وزید و بوته ی خار تکان تکان می خورد. بودی نگاهی کرد و دلش سوخت. گفت: آدی!<br />
آدی گفت: جان آدی!<br />
بودی گفت: حیوانکی خار را می بینی لخت ایستاده جلو سرما دارد می لرزد. بهتر نیست چیت را بیندازیم روی سرش که سرما نخورد؟<br />
چیت را انداختند روی سر بوته ی خار و راه افتادند. رفتند رفتند و کلاغ چلاقی دیدند که لنگان لنگان راه میرفت. بودی نگاهی کرد و دلش سوخت. گفت: آدی!<br />
آدی گفت: جان آدی!<br />
بودی گفت: کلاغه را می بینی؟ حالا بچه هایش نشسته اند توی خانه می گویند ببینی مادرمان کجا ماند. از گرسنگی مردیم.<br />
آدی گفت: تو می گویی چکار کنیم؟<br />
بودی گفت: بهتر نیست اسب را بدهیم به کلاغه که تندتر برود؟ ما پایمان سالم است، پیاده هم می توانیم برویم.<br />
اسب را ول کردند جلو کلاغه و راه افتادند. کمی که راه رفتند به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!<br />
بابا درویش گفت: بعلی.<br />
گفتند: نرفتی که کله پاچه را بخوری و توی قابلمه چیز دیگری بریزی؟<br />
بابا درویش گفت: نه بابا. مگر من بیکار بودم که بروم کله پاچه بخورم؟<br />
گفتند: بابا درویش!<br />
گفت: بعلی.<br />
گفتند: نرفتی که کیسه ی پولمان را خالی کنی و جایش خرده سفال پر کنی؟<br />
بابا درویش عصبانی شد و گفت: بروید گم شوید بابا. شماها عجب آدم هایی هستید.<br />
آدی و بودی خوشحال شدند و گفتند: بابا درویش!<br />
بابا درویش گفت باز دیگر چه مرگتان است؟ گفتند، بابا درویش نروی چیت را از روی بوته ی خار برداری و اسب را از کلاغه بگیری، ها!<br />
بابا درویش عصبانی شد و فریاد زد: گورتان را گم کنید بابا. شما خیال می کنید من خودم کار و کاسبی ندارم و همه اش بیکارم؟ گم شوید از جلو چشمم!<br />
آدی و بودی راه افتادند. بابا درویش هم رفت وچیت و اسب را صاحب شد.<br />
آدی و بودی وقتی به خانه شان رسیدند، قابلمه را درآوردند که ناهار بخورند، دیدند بابا درویش کارش را کرده. از کله پاچه نشانی نیست. رفتند سراغ کیسه ی پول، دیدند که به جای پول ها تویش سفال پر کرده اند.<br />
دو دستی زدند سرشان و نشستند روی زمین.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993366;">پی نوشت: ممنون صمد بهرنگی عزیز&#8230;.. ممنون برای روزهای قشنگ کودکی، برای دنیای زیبای قصه&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #993366;">پی نوشت بعدی: می دونم که &#8220;قاز&#8221; و &#8220;سوقات&#8221; املایی غیر از این هم داره اما توی لغتنامه دهخدا با این املا هم درست بود. من هم به ترکیب نوشته دست نزدم. این نوشته رو همین طور از اینترنت گرفتم و نخواستم دخل و تصرفی در اون داشته باشم.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://toranjbanoo.com/1391/01/28/%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%b5%d9%87-%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>44</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

