<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" version="2.0">

<channel>
	<title>روی شیروانی داغ</title>
	
	<link>http://www.shirva.net</link>
	<description>زندانیان سبز را از یاد مبر</description>
	<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 17:08:20 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.5</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<image>
<link>http://www.shirva.net</link>
<url>http://shirva.net/wp-content/plugins/maxblogpress-favicon/icons/favicon-26.ico</url>
<title>روی شیروانی داغ</title>
</image>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/shirvan" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
		<title>به خشونت متقابل نزدیک می‌شویم</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=978</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=978#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 17:05:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=978</guid>
		<description />
			<content:encoded><![CDATA[<p>این مطلب قصد ندارد به شما هشدار بدهد، این مطلب شما را نصیحت نخواهد کرد، قصد  این مطلب توصیف وضع موجود و نور انداختن بر یکی از مسیرهای ممکن پیش رو است. اگر چه  خشونت تمام رشته‌های ما را پنبه خواهد کرد اما در هنگامه‌ای که حکومت مردم را خونین  می‌‌خواهد و نه سبز، هشدار درباره‌ی مضرات به‌کاربردن روش‌های خشونت‌آمیز برای  رسیدن به هدف، هر چقدر هم که عاقلانه و انسانی یاشد واقع‌بینانه نیست و به قصه گفتن  از پریان برای آدمی که در میان آدمک‌ها در حال پوسیدن است شباهت دارد. در نهایت این  مطلب اگر که در این مطلب هشداری نهفته باشد، مخاطب آن هم‌وطنانی هستند که به هر  دلیل یک دو روزی حاکمان ایران شده‌اند.</p>
<p align="justify">از دوستی شنیدم که برنامه‌ی بیست و سی، یکی دو شب پس از ۱۳ آبان  با “منتصب تهران” آقای دکتر مرندی مصاحبه کرده است و او یا ارائه‌ی روایتی از  حمله‌ی کسانی که مچ‌بندهایی با رنگی خاص به دست داشته‌اند به ماشینش مظلومانه آه و  فغان سرداده. قصه‌ی حدادعادل و برخورد دانشجویان با او در دانشگاه تهران را هم به  خاطر داریم. قصه‌ی کفشی که به سوی صفارهرندی پرتاب شد را هم. اینها همه علامات  نامبارک اما ناگزیر خشونت متقابل است. چرا ناگزیر؟ یکی از دلایل ناگزیری “متقابل”  بودن این خشونت است. در پاسخ به دوستی که ماجرای مرندی را تعریف کرده بود گفتم  احتمال دارد پخش روایت این ماجرا از بیست و سی در تقابل با پخش روایت حبیب‌الله  پیمان از مصدومیتش در راهپیمایی توسط بی‌بی‌سی و صدای آمریکا صورت گرفته باشد.  ماجرای حمله به کروبی با گاز اشک‌آور را هم برایش تعریف کردم. آنچه که در روز سیزده  آبان بر مردمان سبز گذشت را هم.</p>
<p align="justify">حکومت دست به خشونت می‌زند و تمام ابزارهای اعتراض مسالمت‌آمیز  را سلب می‌کند، در این شرایط اگر چه خشونت متقابل راه مناسبی برای اعتراض نیست، اما  به عنوان یکی از راه‌ها ممکن است مورد توجه برخی از معترضان قرار بگیرد و این‌گونه  که پیداست کسانی که در مسیر خشونت متقابل گام می‌نهند هر روز بیش از دیروز می‌شوند.  خشونت متقابل نه به نفع معترضان است و نه به نفع حکومت. اما هنگامی که معترضان حس  کنند حکومت هیچ اهمیتی به اعتراض آنها نمی‌دهد و در این تعامل هیچ نفعی برای آنها  قائل نیست، احتمال اینکه عالمانه منافع افراد منتسب به حکومت را نشانه بروند و آنها  را در ضرری که به مردم وارد می‌شود شریک کنند بسیار است.</p>
<p align="justify">به نظر می‌رسد که حکومت بر پایه‌ی عقلانیتی که از ابتدای جنبش  توسط مردم به جنبش تزریق شده است تصور می‌کند برخورد خشنش با اعتراض بی‌خشونت مردم  به خشونت متقابل منتهی نخواهد شد. اما این خیال، باطل است. روزی که منطق عدم خشونت  نتواند جوابی منطقی برای این پرسش که “با چه منطقی در برابر این خشونت بی‌حد و حصر  باید ساکت نشست؟” بیابد، روز رادیکال شدن جنبش سبز است. هر چند که خون به خون شستن  محال است اما اجتمال این‌که کسانی از سر انتقام جویی دوباره‌ ایده‌ی خون به خون  شستن را امتجان کنند فراوان است. در آن روز بادهای پائیزی سبزی جنبش را به زردی  می‌گرایانند و ما تنها می‌توانیم سری از تاسف تکان بدهیم. احتمال دارد در آن روز  جوی که امروز بر سیستان و بلوچستان حاکم است در سراسر ایران تکثیر شود.</p>
<p align="justify">این خشونت جنبش سبز را به چه مسیری خواهد برد؟ این پرسش دیگری است. پرسشی که بهتر است و لازم است و &#8220;باید&#8221; که در آن دقیق بشویم. امیدوارم که دوستان این بحث را ادامه بدهند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=978</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخی از سر تنفر</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=977</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=977#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 16:34:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=977</guid>
		<description><![CDATA[نامجو در آلبوم آخ با صراحتی کمتر تجربه شده عمیق‌ترین خطوط قرمز جامعه و حکومت ایران را زیر پا گذاشته است. این‌ها به من ربطی ندارد. هر چند سلیقه‌ی هنری من در این چند ماه اجتماعی‌تر از پیش شده اما هنوز به آنجا نرسیده‌ام که بخواهم میزان موفقیت یک اثر را با میزان موفقیت آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نامجو در آلبوم آخ با صراحتی کمتر تجربه شده عمیق‌ترین خطوط قرمز جامعه و حکومت ایران را زیر پا گذاشته است. این‌ها به من ربطی ندارد. هر چند سلیقه‌ی هنری من در این چند ماه اجتماعی‌تر از پیش شده اما هنوز به آنجا نرسیده‌ام که بخواهم میزان موفقیت یک اثر را با میزان موفقیت آن در زیر پا گذاشتن تابوها بسنجم. دوستانی هستند که درباره‌ی نسبت اثر نامجو با مقدسات، با اخلاق و با سیاست نوشته‌اند و می‌نویسند. در این چند خط می‌خواهم درباره‌ی نسبت هنر با حس‌های منفی انسانی بنویسم.</p>
<p>هنر با انتقام جویی چگونه نسبتی دارد؟ آیا فحش دادن فقط به خاطر فحش دادن، آیا مسخره کردن فقط به خاطر مسخره کردن در قالب اثری که قرار است به عنوان یک محصول هنری با مخاطبش روبه‌رو شود به نازل شدن آن اثر نمی‌انجامد؟ به نظر من می‌انجامد. به نظر من برخورد آقای نامجو در آلبوم آخ و بسیاری از دیگر قطعه‌های حدیدشان با آنچه که تابو یا خطوط قرمز یا هر کوفت دیگری نامیده می‌شود برخوردی هنری نیست و این عمده‌ترین تفاوت آثار اخیر دوست ما با آثار دلنشینی است که حالا دیگر چند سالی هست که با آنها زندگی می‌کنم. </p>
<p>بازخوانی قطعه‌ی شمس آنگونه که نامجو گفته‌ واکنشی است به محکومیتش به خاطر خواندن قطعه‌ای که من تا وقتی آقای فلانی در فلان وبلاگ کشف نکرده بود با خواندن آن به مقدسات توهین شده به مخیله‌ام خطور نکرده بود می‌شود از آن چنین برداشتی هم داشت اما در همان اولین بار شنیدن، بازخوانی قطعه‌ی شمس، حس انتقام‌جویی را به من منتقل کرد. این قطعه حالا یک توهین است. اگر توهین به مقدسات نباشد توهین به خشکه‌مقدسان حتما هست. این توهین شاید دلی را شاد کند اما از نظر من از هنر فقط یک پوسته دارد و بس؛ داخل این پوسته چیز دیگری ریخته‌اند. قصه‌ی قطعه‌ی گلادیاتورها هم همین است. قطعه‌ی بی‌نظیر هم همین‌طور. شعرهایی زیر متوسط که احتمالن قصد داشته‌اند به سنت شعر زبان‌گرا نزدیک بشوند اما آنقدر در بند روایت جزئیات باقی می‌مانند که بازی‌های زبانی را به محملاتی از سر تنگ آمدن قافیه تبدیل می‌کنند نه کشفی در حیطه‌ی زبان. صراحت متنی که برای این قطعات نوشته شده در ادبیات امروز فارسی به هیچ وجه بی‌سابقه نیست. در شعرهای علی عبدالرضایی و کسانی دیگر می‌توان روش صریحانه و شاعرانه برخورد کردن با خطوط قرمز سیاسی و جنسی را دید و متوجه شد که آقای نامجو در این زمینه&#160; یه هیچ وجه پیش‌تاز نیست.</p>
<p>بی‌شک می‌شود که برداشتی هنری از نفرت، انتقام‌جویی و دیگری حس‌های حال به هم زن انسانی داشت اما برداشت آقای نامجو از این حس‌ها در آلبوم آخ به هیچ وجه هنری نیست. بیشتر نفرت برانگیز است. نامجو در مصاحبه‌ای گفته بود من به جای روزی ده ساعت تمرین هفته‌ای ده دقیقه غمگین می‌شوم. من در این آلبوم اثری از این غم ندیدم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=977</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عکس یک جامعه شناس مجرب از معده‌ی پر</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=975</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=975#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 14:59:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=975</guid>
		<description><![CDATA[به‌عنوان ‌یک ‌جامعه‌شناس ‌مجرب ‌واقعاً معتقد شده‌ام‌ یکی ‌از مشکلات ‌مهم ‌و جدی‌ در تعاملات ‌اجتماعی ‌و اقتصادی ‌امروز ما، باوراندن ‌حرفهایمان ‌به‌هم ‌است‌. تازگیها متوجه‌ شده‌ام‌ که‌ حتی ‌مادرم ‌هم ‌حرفهای ‌مرا باور نمی‌کند، چه‌ برسد به ‌مادر نادر. فرقی ‌هم‌ نمی‌کند آن ‌حرف ‌چه ‌باشد. از ناهار خورده‌ام ‌و میل‌ندارم‌ شروع ‌می‌شود تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به‌عنوان ‌یک ‌جامعه‌شناس ‌مجرب ‌واقعاً معتقد شده‌ام‌ یکی ‌از مشکلات ‌مهم ‌و جدی‌ در تعاملات ‌اجتماعی ‌و اقتصادی ‌امروز ما، باوراندن ‌حرفهایمان ‌به‌هم ‌است‌. تازگیها متوجه‌ شده‌ام‌ که‌ حتی ‌مادرم ‌هم ‌حرفهای ‌مرا باور نمی‌کند، چه‌ برسد به ‌مادر نادر. فرقی ‌هم‌ نمی‌کند آن ‌حرف ‌چه ‌باشد. از ناهار خورده‌ام ‌و میل‌ندارم‌ شروع ‌می‌شود تا حقوق ‌و درآمد ماهیانه ‌و نمره‌های‌ درسی ‌بچه‌ها. در واقع ‌برای ‌همۀ این ‌موارد اگر اصرار داشته باشم ‌باور کند باید سندی ‌نشانش ‌بدهم‌، مثلاً عکس ‌معدۀ پر، یا لیست ‌حقوق ‌و کارنامۀ بچه‌ها.</p>
<p><a href="http://www.iransliterature.com/pe/cat.asp?78">در حکایت ساختن مبال در بم- سهیلا بسکی</a></p>
<p>پی‌نوشت: این تکه‌ی کوچولو از رمان قابل تحمل خانم بسکی روزی که تایپ شد و در گوشه‌ای از لپ‌تاپ من ماند برای منتشر شدن در وبلاگ “یا شاید هم منتشر نشدن در وبلاگ” به نظرم جالب می‌آمد. حالا خیلی هم جالب نیست به نظرم. شاید این پی‌نوشت که با قوه‌ی باور شما سروکار دارد جالبش کند!</p>
<p>مهر، ماه رکود این وبلاگ بوده؛ هست و به احتمال خواهد بود. این وبلاگ‌صاحاب شرمنده‌ی همه‌ی دوستانش است. دنیای واقعی آنچنان خمم کرده که گاهی یادم می‌رود دنیای دیگری هم هست که من گاهی در آن&#160; زندگی کرده‌ام. برای زندگی در وب که وقت نیست اما خوب می‌شود اگر بتوانم هفته‌ای یکی دو بار اینجا چیزی بنویسم. زندگی این‌جور معنادارتر می‌شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=975</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آنان که رهسپار مرگ‌اند</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=969</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=969#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 21:16:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[خوانده هام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=969</guid>
		<description><![CDATA[بی‌شک مجال هم‌ذات‌پنداری و ابراز هم‌دردی بسیار فراخ‌تر از اعصار گذشته است. ما دیگر تماشای آدم‌های از دارآویخته، چهارشقه‌شده یا خردشده لای چرخ را نوعی تفریح و سرگرمی روزهای تعطیل نمی‌دانیم. ما فوتبال تماشا می‌کنیم، نه زدوخورد گلادیاتورها را. در قیاس با عهد باستان، هم‌دردی ما با دیگر آدمیان، سهیم‌شدن در رنج و مرگ آنها، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بی‌شک مجال هم‌ذات‌پنداری و ابراز هم‌دردی بسیار فراخ‌تر از اعصار گذشته است. ما دیگر تماشای آدم‌های از دارآویخته، چهارشقه‌شده یا خردشده لای چرخ را نوعی تفریح و سرگرمی روزهای تعطیل نمی‌دانیم. ما فوتبال تماشا می‌کنیم، نه زدوخورد گلادیاتورها را. در قیاس با عهد باستان، هم‌دردی ما با دیگر آدمیان، سهیم‌شدن در رنج و مرگ آنها، افزایش یافته است. تماشای شیرها و ببرهای گرسنه‌ای که آدمیان زنده را تکه تکه می‌کنند و می‌بلعند، یا گلادیاتورهایی که می‌کوشند با نیرنگ و ترفند حریف را زخم بزنند و بکشند، تفریحی نیست که ما با همان میل و رغبتی به انتظارش باشیم که سناتورهای رومی ملبس به ردای ارغوانی، یا مردمان رومی انتظارش را می‌کشیدند. ظاهرا هیچ‌گونه احساس همسان‌بودنی در کار نبود که آن تماشاگران را به انسان‌هایی پیوند زند که آن پائین، در آن گود خونین، برای زنده‌ماندن می‌جنگیدند. همان‌طور که می‌دانیم، گلادیاتورها هنگامی که قدم‌رو وارد گود می‌شدند، سزار را با این کلمات سلام می‌دادند: «آنان که رهسپار مرگ‌اند به تو سلام می‌دهند.»</p>
<p><a href="http://www.shirva.net/wp-content/uploads/2009/09/32.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="32" src="http://www.shirva.net/wp-content/uploads/2009/09/32_thumb.jpg" border="0" alt="32" width="386" height="249" /></a></p>
<p>متن: نوربرت الیاس؛ تنهایی دم مرگ؛ ترجمه: امید مهرگان، صالح نجفی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=969</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اوفلیا خواهد مرد</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=964</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=964#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 04:39:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیده‌هام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=964</guid>
		<description><![CDATA[“تردید” داستان تقدیر و درافتادن با آن است. مقدر شده است که انسان‌هایی امروزین و ایرانی بدیل شخصیت‌های “هملت” باشند و داستان کشش خود را از این پرسش اخذ می‌کند که آیا آنها می‌توانند از سرنوشت شومی که ویلیام شکسپیر برای آنان مقدر کرده است رهایی یابند؟ پاسخ فیلم به این سوال اگر چه در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>“تردید” داستان تقدیر و درافتادن با آن است. مقدر شده است که انسان‌هایی امروزین و ایرانی بدیل شخصیت‌های “هملت” باشند و داستان کشش خود را از این پرسش اخذ می‌کند که آیا آنها می‌توانند از سرنوشت شومی که ویلیام شکسپیر برای آنان مقدر کرده است رهایی یابند؟ پاسخ فیلم به این سوال اگر چه در نظر اول روشن و امیدبخش می‌نماید اما وقتی پس از تماشای آخرین نمای فیلم که انعکاس تصویر مهتاب/اوفلیا در آب برکه‌ را به تماشا می‌گذارد تیتراژ فیلم و جسد آن عروسک سفیدپوش در برکه را به یاد می‌آوریم روشنی پاسخ نهایی به ابهام می‌گراید. تردیدی که در نیمه‌ی اول فیلم تا پیش از آگاه شدن به تقدیر شوم زندگی سیاوش/ هملت را آشوب کرده است پس از ترک سینما همراه ما می‌شود. آیا اوفلیا این بار خودکشی نخواهد کرد؟ تردید به این دلیل فیلم لذت‌بخشی است که پاسخش به این سوال آنقدرها هم روشن نیست.</p>
<p>گره‌های ریز دیگری هم هستند که می‌توانند تماشای تردید را لذت‌بخش کنند. جمله‌ای که گارو/ هوراشیو “با بازی ناپسند حامد کمیلی!” پس از دیدن اسلحه‌ی کمری سیاوش در دستان مهتاب به زبان می‌آورد از آن جمله است: پس برای خریدن این به اون مسافرخونه رفته بودی؟ زمانی که سیاوش برای پیگیری یک پیغام به مسافرخانه می‌رود صاحب مسافرخانه در حال بیرون انداختن یک اسلحه فروش است. از کجا معلوم که حدس گارو درست نباشد؟ و از کجا که دیدار با “خلیفه” دوست بلوچ سیاوش در مسافرخانه و پیغامی که روح پدر از طریق جسم خلیفه به سیاوش می‌رساند توهم نباشند؟ اگر چه فیلم جای چندانی برای میدان دادن به احتمالات باقی نگذاشته و  در ظاهر به ارائه‌ی جواب قطعی و گاه باورناپذیر تمایل دارد اما این احتمالات را هم رد نمی‌کند. احتمالاتی که لذت‌ به چالش کشیدن قصه‌ای کلاسیک را به مخاطب می‌چشانند. اگر آن جمله‌ی کلیدی از دهان گارو بیرون نیامده بود و بذر تردید در اساس داستان را در دل ما نکاشته بود شاید تبعیت تقدیر و واقعیت از احتمالاتی که سیاوش و گارو طرح می‌کنند زیاده از حد گل‌درشت به نظر می‌رسبد اما وقتی که قرار باشد ما ذهنیات را ببینیم قصه فرق می‌کند.</p>
<p><img style="border-right-width: 0px; display: block; float: none; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; margin-left: auto; border-left-width: 0px; margin-right: auto" title="Tardid_04_news_676968" src="http://www.shirva.net/wp-content/uploads/2009/09/Tardid_04_news_676968_thumb.jpg" border="0" alt="Tardid_04_news_676968" width="159" height="244" /></p>
<p>یکی دیگر از لذت‌های فیلم تماشای تلاش واروژ کریم‌مسیحی برای موفق بیرون آمدن از تجربه‌ی دست و پنجه نرم‌کردن با هملت شکسپیر است. این تلاش در اجرای فرازهایی از نمایش‌نامه‌ نمود یافته است. آنجا که روح پدر در قامت خلیفه با آن چشمان خونبارش بخشی از نمایش‌نامه را اجرا می‌کند بی هیچ بیش و کم توانایی کارگردان در اجرای شکسپیر نفس هرکسی را که با اجراهای هملت آشناست را بند می‌آورد. اجرای خوب محدود به ساختن فرازی از نمایش‌نامه‌ی شکسپیر نمی‌شود واروژ در مجموع اجرای قابل توجهی از فیلم‌نامه‌ا‌ی نه چندان کم نقص ارائه داده است. تردید ضعف‌های زیادی دارد اما فیلم ضعیفی نیست. در حد و اندازه‌های سینمای ایران قابل توجه هم هست.</p>
<p><a href="http://www.shirva.net/wp-content/uploads/2009/09/Tardid_04_news_676968.jpg"> </a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=964</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مخالفان من</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=959</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=959#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 14:29:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=959</guid>
		<description><![CDATA[مخالف‌های من قشنگ هستند. مخالف‌های من اگر چه میلشان به نفرت می‌کشد اما مایل هستند که من دوستشان بدارم. مخالفان من، مواظبان من هستند. حواسشان هست که از اعتقاداتم تخطی نکنم. به محض این‌که نفرت‌پراکنی‌شان در من اثر می‌کند جوری که نفرتشان را به خوبی نمایان سازد توی صورتم داد می‌کشند که مایل هستند دوستشان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مخالف‌های من قشنگ هستند. مخالف‌های من اگر چه میلشان به نفرت می‌کشد اما مایل هستند که من دوستشان بدارم. مخالفان من، مواظبان من هستند. حواسشان هست که از اعتقاداتم تخطی نکنم. به محض این‌که نفرت‌پراکنی‌شان در من اثر می‌کند جوری که نفرتشان را به خوبی نمایان سازد توی صورتم داد می‌کشند که مایل هستند دوستشان داشته باشم. مخالفان من در این راستا یک جمله‌ی کلیدی دارند: &#8220;پس چی شد زنده باد مخالف من؟&#8221; مخالفان من، وجدان من هستند. وجدان‌های من عادت عجیبی دارند به لج درآوردن و و تهدید کردن. از تهی سرشار؛ جویبار لحظه‌ها خالی می‌باشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=959</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوستان الپر بخوانند</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=953</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=953#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 18:36:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>
		<category><![CDATA[یاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=953</guid>
		<description><![CDATA[مسئله دستگیری الپر صرف نظر از جنبه ی سیاسی، جنبه ی خاص برای وب لاگ نویسان دارد. من تا زمان تصمیم گیری جمع و انجام کارِ -احتمالی- گروهی، جمله ی &#8220;الپر و همسرش را آزاد کنید&#8221; را به مدت یک هفته -و به یاد گذشته های خوب- در کنار نام وب لاگ ام قرار می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.fmsokhan.com/archives/2009/09/oeuu_uuoe_oeoeu.html">مسئله دستگیری الپر صرف نظر از جنبه ی سیاسی، جنبه ی خاص برای وب لاگ نویسان دارد. من تا زمان تصمیم گیری جمع و انجام کارِ -احتمالی- گروهی، جمله ی &#8220;الپر و همسرش را آزاد کنید&#8221; را به مدت یک هفته -و به یاد گذشته های خوب- در کنار نام وب لاگ ام قرار می دهم. با این کار دست کم حمایت مان را از دوست قدیمی وب لاگ نویس مان نشان خواهیم داد و این کم ترین کاری ست که از دست ما ساخته است.</a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.fmsokhan.com/archives/2009/09/oeuu_uuoe_oeoeu.html"></a><img class="size-full wp-image-954 aligncenter" title="alpar01" src="http://www.shirva.net/wp-content/uploads/2009/09/alpar01.jpg" alt="الپر و همسرش را آزاد کنید" width="200" height="133" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=953</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اما آنها ترسیده بودند</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=952</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=952#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 03:37:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=952</guid>
		<description><![CDATA[جماعت&#160; را چپانده بودند در خیابان‌های منتهی به دانشگاه تهران ‌و برای جلوگیری از حضور جمعیت سبز در نماز وحدت‌آفرین جمعه سپر انسانی تشکیل داده بودند و روزه‌ها را با اسپری فلفل و گاز اشک‌آور افطار می‌کردند. فلاکتی کشیدند برای حفظ سنگر! چشم‌هاشان ترسیده بود؛ پلک‌هاشان می‌پرید و ما شعار می‌دادیم: نترسید نترسید ما همه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جماعت&#160; را چپانده بودند در خیابان‌های منتهی به دانشگاه تهران ‌و برای جلوگیری از حضور جمعیت سبز در نماز وحدت‌آفرین جمعه سپر انسانی تشکیل داده بودند و روزه‌ها را با اسپری فلفل و گاز اشک‌آور افطار می‌کردند. فلاکتی کشیدند برای حفظ سنگر! چشم‌هاشان ترسیده بود؛ پلک‌هاشان می‌پرید و ما شعار می‌دادیم: نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. انگار کن که مخاطب این شعار این بار نه در کنار ما که رو به رومان ایستاده بود؛ من هر چه سر چرخاندم در انبوه جمعیتی که راهش به انقلاب منتهی نمی‌شد ترسی ندیدم. شعار این بار مفهومی تازه یافته بود. اما آنها ترسیده بودند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=952</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محمدرضا شجریان به مثابه‌ی عارف قزوینی</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=944</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=944#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 02:39:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>
		<category><![CDATA[شنیده‌هام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=944</guid>
		<description><![CDATA[ما که صدای عارف قزوینی را نشنیده‌ایم ولی خوانده‌ایم که صدایش خیلی هم توانا  نبوده است؛ به قولی “دو دانگ صدایی هم” داشته است. عارف قزوینی اگر فقط همان دو  دانگ صدا را داشت نه تنها نامش تا این زمان باقی نمی‌ماند که شاید در زمان خودش هم  نامدار نمی‌شد. اما او [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما که صدای عارف قزوینی را نشنیده‌ایم ولی خوانده‌ایم که صدایش خیلی هم توانا  نبوده است؛ به قولی “دو دانگ صدایی هم” داشته است. عارف قزوینی اگر فقط همان دو  دانگ صدا را داشت نه تنها نامش تا این زمان باقی نمی‌ماند که شاید در زمان خودش هم  نامدار نمی‌شد. اما او یک “بنیان‌گذار” است، بنیان گذار “وطنی‌خوانی” در موسیقی  سنتی ایران و اگر دهه‌ها پس از مرگش مرجع‌تقلید موسیقی سنتی را جانشین خلف او  می‌دانیم از این جهت است که آقای شجریان اکنون –و شاید بهتر است بگوییم بار دیگر-  در مسیری قدم گذاشته که ایشان بنیان گذاشت.</p>
<p>ما که در دوره‌ی مشروطه نبوده‌ایم ولی خوانده‌ایم که “وطنی”های عارف نقش فراوانی  در “تنویر افکار و روشن نمودن اذهان توده‌ی مردم” داشته است، اغراق نهفته در این  جمله من را به خارش وا می‌دارد اما چون که در چند روز اخیر تنویر افکار و روشن شدن  اذهان از طریق تصنیف وطنی آقای شجریان را با چشم دیده‌ام و از زبان  حسین آقا شنیده‌ام که:حالا که استاد هم تصنیف خونده لابد واقعا یک چیزی هست؛ فرض را  بر این می‌گذارم که تصنیف‌های وطنی عارف هم در زمان خود چنین نقشی را ایفا می‌کرده  است. استراتژی عارف برای تاثیرگذاری بر مخاطب و در نتیجه تنویر او استفاده از سنت  قدیمی آه و ناله از طریق نفرین چرخ و زاری برای جوانان وطن بوده است و این‌جاست که  شجریان ما را در امتداد مسیر “به مثابه”گی تنها می‌گذارد. پیامی که شجریان از طریق  وطنی‌خوانی‌هایش به مخاطب ارائه می‌دهد هیچ نسبتی با آه و ناله ندارد و همین‌طور  هیچ‌گونه خط و نشان انقلابی هم نمی‌کشد و شاید همین موضوع دو تصنیف‌وطنی اخیر او را  نه تنها از تصنیف‌های عارف که از بیشتر تصنیف‌ها و سرودهای وطنی -حتی آنهایی که  برای جنبش سبز خودمان ساخته شده‌اند- جدا می‌کند</p>
<p>محتوای تصنیف‌های آقای شحریان عبارت است از روزآمدترین مفاهیم جنبش سبز. در  “<a href="http://www.khabgard.com/?id=-1801023394">زبان آتش</a>” تاکید بر لزوم دوری جستن از خشونت است و در تصنیفی که دیروز منتشر شد؛  در “سرود آزادی” مشتاقانه؛ امیدوارانه و دردمندانه با آزادی مغازله می‌شود و این  مغازله در فضای پرنشاط و امیدی صورت می‌گیرد که موسیقی کیوان ساکت بنیاد گذاشته  است. شعر ابتهاج هم که انگار از اساس برای همین روزها سروده شده! شناخت آقای شحریان  از جنبش سبز نه تنها تحسین برانگیز که حیرت برانگیز است. بی هیچ کم و زیادی می‌توان  “زبان آتش” را به عنوان مانیفست جنبش سبز به حکومتی که باور نمی‌کند زبان ما مثل  زبان کارگزارانش “زبان آتش” نیست ارائه داد و اعضای “<a href="http://bahmanagha.blogspot.com/2009/09/blog-post_05.html">حلقه‌ی کوچک دوستی</a>” در مسیر  کلک‌چال می‌تواند با “ای شادی آزادی” دل‌های غم پرورشان را به هم نزدیک‌تر  کنند.</p>
<p>این لازمه‌ی یک تصنیف‌وطنی است که نبض مخاطبش را در دست بگیرد و با چم و خم روح  او همراه شود و گرنه نادیده گرفته خواهد شد. این‌جاست که آدم ناخودآگاه به این  می‌اندیشد که مجاهدین مشروطه با آن چم و خم روحشان که در آه و ناله‌های عارف از چرخ  و فلک متجلی شده اصولن چطور دل و دماغ پیدا کرده‌اند که تهران را فتح کنند؟!</p>
<p>پی‌نوشت: وقتی این مطلب را می‌نوشتم از <a href="http://www.delawaz.com/fa/concerts-news/9-news/261-azadi.html">اطلاعیه‌ی آقای شجریان درباره‌ی سرود آزادی</a> اطلاعی نداشتم. مطلع که شدم لینک آهنگ را در داخل متن برداشتم. شاید نباید منتشر می‌شد این سرود.</p>
<p style="text-align: center;">
<div class="wp-caption aligncenter" style="width: 375px"><a href="http://www.khabgard.com/images/sabzijat/Shajarian_adibi_s.jpg"><img title="سحریان" src="http://www.khabgard.com/images/sabzijat/Shajarian_adibi_s.jpg" alt="طراح پوستر: فرزاد ادیبی" width="365" height="521" /></a><p class="wp-caption-text">طراح پوستر: فرزاد ادیبی</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=944</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تجربه‌ی مهاتما: در پنجاب</title>
		<link>http://www.shirva.net/?p=928</link>
		<comments>http://www.shirva.net/?p=928#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 16:23:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[تجارب مهاتما]]></category>
		<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>
		<category><![CDATA[خوانده هام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.shirva.net/?p=928</guid>
		<description><![CDATA[حاکم پنجاب من را مسئول تمام وقایع آن ایالت می‌دانست و گروهی از جوانان پنجابی  هم به علت لغو نافرمانی عمومی من را مسئول حکومت نظامی و جریان‌های پس از آن  می‌دانستند و تهدید کرده بودند اگر به پنجاب بروم مرا خواهند کشت. برای مسافرت به  پنجاب کاسه‌ی صبرم لبریز شده بود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حاکم پنجاب من را مسئول تمام وقایع آن ایالت می‌دانست و گروهی از جوانان پنجابی  هم به علت لغو نافرمانی عمومی من را مسئول حکومت نظامی و جریان‌های پس از آن  می‌دانستند و تهدید کرده بودند اگر به پنجاب بروم مرا خواهند کشت. برای مسافرت به  پنجاب کاسه‌ی صبرم لبریز شده بود اما حکومت هم‌چنان اجاز‌ه‌ی ورود با آنجا را به من  نمی‌داد. در بمبئی تعداد زیادی از پنجابی‌ها به دیدنم آمدند. سعی کردم آرامشان کنم  و اعتماد به نفس من مثل بیماری مسری به آنها سرایت کرد.</p>
<p>در همین زمان حکومت برای بررسی وقایع پنجاب در زمان حکومت نظامی کمیته‌‌ی هنتر  را تشکیل داد. بار دیگر به نایب‌السلطنه تلگراف زدم و از او خواستم بگذارد که به  پنجاب بروم. پاسخ این بود که تا هفده اکتبر حق این سفر را ندارم اما بعد از آن  می‌توانم بروم</p>
<p>کسانی که مرا به پنجاب دعوت کرده بودند حالا زندانی بودند و در مسافرتم به آنجا  رهبرانی که هنوز از مزیت زندانی بودن بهره‌مند نشده بودند میزبانی من را بر عهده  گرفتند. کمیته‌ی هنتر ما را دعوت کرد که به عنوان شاهد در جلسات کمیته حضور بیابیم  اما ما کمیته را تحریم کردیم. حالا که به آن تصمیم نگاه می‌کنم از عملمان در آن  زمینه راضی هستم. تصمیم گرفتیم خودمان یک کمیته‌ی تحقیقات غیر رسمی تشکیل دهیم و  گزارش تحقیقاتمان را منتشر کنیم. در طول تحقیقات متوجه شدم که پنجاب مکانی مناسب و  مستعد برای تولید پارچه‌های دست‌باف است. هر چه که تحقیقات ادامه پیدا می‌کرد  می‌فهمیدیم که فجایع پنجاب فراتر از حد تصور ما بوده است. در گزارش منتشره اجازه  داده نشد که نکته‌ای ذکر شود که کوچک‌ترین تردیدی درباره‌اش وجود داشته باشد. تا  جایی که اطلاع دارم خلاف هیچ یک از نکات گزارش تا به حال اثبات نشده است. با خواندن  گزارش می‌توان فهمید که حکومت انگلیس برای حفظ تسلط و قدرت خود حاضر است به چه  کارهای ضدبشری‌ای دست بزند.</p>
<p>تحقیقات تازه تمام شده بود که نامه‌ی کنگره‌ی مشترک هندوان و مسلمانان که قرار  بود در دهلی برگزار شود به دستم رسید آن هم داستان دیگری است.</p>
<p><strong>مطالب پیشین: </strong></p>
<p align="right"><a href="http://www.shirva.net/?p=890">تجارب مهاتما</a></p>
<p><a href="http://www.shirva.net/?p=895">تعطیلی عمومی</a></p>
<p><a href="http://www.shirva.net/?p=901">نافرمانی عمومی</a></p>
<p><a href="http://www.shirva.net/?p=904">سرکوب در بمبئی</a></p>
<p><a href="http://www.shirva.net/?p=908">تعلیق نافرمانی عمومی</a></p>
<p><a href="http://www.shirva.net/?p=917">اشتباهی به عظمت هیمالیا</a></p>
<p><a href="../?p=921">پنجاب و باغ جیلان والا</a></p>
<p><a href="http://www.shirva.net/?p=923">“نوجوان و “هند جوان”</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.shirva.net/?feed=rss2&amp;p=928</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
