<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" version="2.0">

<channel>
	<title>سایه</title>
	
	<link>http://sayehnevesht.com</link>
	<description>اینجا سایه می نویسد</description>
	<lastBuildDate>Sun, 11 Dec 2011 22:32:24 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1</generator>
	<!-- podcast_generator="podPress/8.8" -->
		<copyright>© </copyright>
		<managingEditor>katayoon@gmail.com ()</managingEditor>
		<webMaster>katayoon@gmail.com()</webMaster>
		<category />
		<itunes:keywords />
		<itunes:subtitle />
		<itunes:summary>اینجا سایه می نویسد</itunes:summary>
		<itunes:author />
		<itunes:category text="Society &amp; Culture" />
		<itunes:owner>
			<itunes:name />
			<itunes:email>katayoon@gmail.com</itunes:email>
		</itunes:owner>
		<itunes:block>No</itunes:block>
		<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
		<itunes:image href="http://sayehnevesht.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress_large.jpg" />
		<image>
			<url>http://sayehnevesht.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress.jpg</url>
			<title>سایه</title>
			<link>http://sayehnevesht.com</link>
			<width>144</width>
			<height>144</height>
		</image>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/sayehnevesht" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="sayehnevesht" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>از زنی که نمی‌شناسم…</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=717</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=717#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Dec 2011 22:30:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[از زن‌هایی که می‌شناسم]]></category>
		<category><![CDATA[من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=717</guid>
		<description><![CDATA[شکل هیچ کدامشان نشدم. شکل هیچ کدام از زنهایی که می‌شناسم. شکل خودم هستم. به این شکل عادت کرده‌ام؟ نه. عادت نکرده‌ام. سالهاست به رسمیت نشناختمش. خیلی خیلی وقت‌ها حتی دوستش نداشته‌ام و از دستش فرار کرده‌ام. حالا کمی خسته‌ام. خسته‌گی‌ام که تمام شود، سعیم را می‌کنم که من و شکلم با هم دوست شویم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شکل هیچ کدامشان نشدم. شکل هیچ کدام از زنهایی که می‌شناسم. شکل خودم هستم. به این شکل عادت کرده‌ام؟ نه. عادت نکرده‌ام. سالهاست به رسمیت نشناختمش. خیلی خیلی وقت‌ها حتی دوستش نداشته‌ام و از دستش فرار کرده‌ام.</p>
<p>حالا کمی خسته‌ام. خسته‌گی‌ام که تمام شود، سعیم را می‌کنم که من و شکلم با هم دوست شویم. دوست شدن با آدم‌ها همیشه برای من آسان بوده. دوست شدن با خودم، نه.</p>
<p>پس نوشت : نوشته شد چون که گفته اند  &#8221;<a href="http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/12/blog-post.html">بنویسید تا جوان بمانید. کرم مرطوب‌کننده را دور بریزید، نوشتن بهترین درمان برای هر درد و درمان چین و چروک است.</a>&#8220;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=717</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>…</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=714</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=714#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Dec 2011 04:42:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=714</guid>
		<description><![CDATA[رسد آدمی به جایی که دیگر گودر و پلاس و وبلاگ و پست درفت هم حتا افاقه نکند، بردارد تتمه‌ی حرف‌ها و غرها و سایه‌هایش را برای خودش ایمیل کند. بعله آقا سر هرمس بنده امروز عصر دقیقا همین کار را کردم. غرها را توی نوت آیفون نوشته بودم، بعد هی منتظر بودم مترو برسد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://sirhermes.blogspot.com/2011/12/blog-post_03.html">رسد آدمی به جایی که دیگر گودر و پلاس و وبلاگ و پست درفت هم حتا افاقه<br />
نکند، بردارد تتمه‌ی حرف‌ها و غرها و سایه‌هایش را برای خودش ایمیل کند.<br />
بعله آقا</a></p>
<p><a href="http://sirhermes.blogspot.com/2011/12/blog-post_03.html">سر هرمس</a></p>
<p>بنده امروز عصر دقیقا همین کار را کردم. غرها را توی نوت آیفون نوشته بودم، بعد هی منتظر بودم مترو برسد به ایستگاه دیویس‌- ویل که بتوانم سریع ایمیل‌شان کنم به خودم و خلاص شوم. ایمیل را هم الان خواندم و دیلیت کردم. خیال خامی دارم مبنا بر این که دیلیت این‌جا به مثابه‌ی سیفون عمل خواهد کرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=714</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نیازمند یک عدد گوی بلورین</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=707</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=707#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 19:15:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=707</guid>
		<description><![CDATA[یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد آدم حسی‌تری بودم. نمی‌دانم حسی را چه‌جور توضیح بدهم.  منظورم حس ششم نیست. حس قوی داشتن است. مثل آدمهایی که یک پیشامدهایی را حدس می‌زنند. مثل ع. که یک روز صبح به من ایمیل زد که چی شده؟ حالت خوش نیست؟ من جواب دادم که نه، نیست. ولی از کجا فهمیدی؟ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد آدم حسی‌تری بودم. نمی‌دانم حسی را چه‌جور توضیح بدهم.  منظورم حس ششم نیست. حس قوی داشتن است. مثل آدمهایی که یک پیشامدهایی را حدس می‌زنند. مثل ع. که یک روز صبح به من ایمیل زد که چی شده؟ حالت خوش نیست؟ من جواب دادم که نه، نیست. ولی از کجا فهمیدی؟ جواب داد از صبح که بیدار شدم جلوی چشمم بودی. من و ع با هم یک سلام‌علیک داشتیم و بس. هیچ وقت نشده بود که به هم ایمیل بزنیم. همین جوری یک دفعه حس کرده بود که چیزی شده و سؤال کرده بود.</p>
<p>من از این جور حس‌ها ندارم.  بدبختانه همه چیزم منطقی است. دایم استدلال می‌کنم. این بی آن کار نمی‌کند. این و آن با هم  کار می‌کنند&#8230;و خوب سخت است. مثلا اگر عاشق باشی سخت است. یک روزهایی دلت می‌خواهد به منطقت اعتماد نکنی و به حس‌ات گوش کنی، ولی خبری از حس نیست. انگار هیچ وقت نداشتیش یا اگر هم داشتی، خیلی وقت پیش یک خروار خاک ریخته‌ای رویش و خودت را خلاص کرده‌ای. حیف.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=707</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title />
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=710</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=710#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 19:10:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=710</guid>
		<description><![CDATA[ماه پیشونی مال قصه‌س]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3><a href="http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_22.html">ماه پیشونی مال قصه‌س</a></h3>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=710</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی خاله خرسه مهاجرت کرد…</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=700</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=700#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Sep 2011 13:36:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[ایرانی‌ها در فرنگ چه می‌کنند؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=700</guid>
		<description><![CDATA[یک &#8211; پارسال دوستم در وبلاگش از رابطه‌اش نوشته بود. نوشته‌ی غمگینی بود. یک روز بعد بهش زنگ زدم و پرسیدم چه‌طور است و اوضاعش خوب است یا نه. اشاره هم کردم که وبلاگش را خواندم. گفت چیزی نیست و دو روز بعدش وبلاگش را برای همیشه بست. با این که وبلاگش خصوصی نبود و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک &#8211; پارسال دوستم در وبلاگش از رابطه‌اش نوشته بود. نوشته‌ی غمگینی بود. یک روز بعد بهش زنگ زدم و پرسیدم چه‌طور است و اوضاعش خوب است یا نه. اشاره هم کردم که وبلاگش را خواندم. گفت چیزی نیست و دو روز بعدش وبلاگش را برای همیشه بست. با این که وبلاگش خصوصی نبود و با این که قبل‌تر ها یک بار راجع به رابطه‌اش با من حرف زده بود، باز هم به نظرم من با سوال بی‌موقعم در بسته شدن وبلاگش مقصر بودم.</p>
<p>دو ـ آقای ایرانی بعد از کلاس یوگا آمد به من گفت: &#8220;ایرانی هستید؟ این حرکت و آن حرکت را اشتباه انجام دادید. حواس من پرت شد.&#8221; این مکالمه آخرش به دعوای من و دوستم با آقای مربوطه انجامید که چرا سرش به کار خودش نیست. من از بعد آن داستان کلاس نرفته‌ام. احساس می‌کنم زیر نظرم. حتی فکر کردم که بروم با مسئول کلاس حرف بزنم که حریم خصوصی من رعایت نمی‌شود.</p>
<p>سه ـ یک کلاس برداشته‌ام توی دانشگاه تورنتو. یک دختر ایرانی غیر از من توی کلاس هست. توی مترو برای اولین بار چند دقیقه با هم هم‌کلام شدیم. ظرف همان مدت کوتاه پنج تا سوال کرد: کجا زندگی می‌کنی؟ با کی زندگی می‌کنی؟ چطور شد مهاجرت کردی؟ خانواده‌ت کجان؟  کارت چیه؟ بعد از هر جواب، بسته به جواب مربوطه با سر و صدا تعجب و اظهار نظر می‌کرد. بعد شروع کرد مشاوره‌ی شغلی دادن. اینجا لازم است بگویم که سابقه‌کارش در کانادا سه سال از من کمتر بود و زمینه‌ی کاری‌اش با من به کل متفاوت. گریه‌ام گرفته بود. اگر زودتر از من از مترو پیاده نمی‌شد، خودم به یک بهانه‌ای پیاده می‌شدم.<br />
در مهاجرت تعریف روابط عوض می‌شود. دوست جای خانواده را می‌گیرد و  هم‌وطن، نقش مشاور و ناصح را. برای خیلی از دوست‌های نزدیک عادی است که در مورد زندگی خصوصی رفقایشان بدانند. دست آخر هم در مواقع سختی بعضی از همان دوست‌ها به داد همدیگر می‌رسند. برای خیلی از ایرانی‌های مهاجر هم این عادی است که به محض آشنا شدن با هم، از سوابق همدیگر بپرسند. می‌خواهند بدانند کی کجای کار است.</p>
<p>با این همه به نظرم گاهی با سوالات بی‌مورد همدیگر را آزار می‌دهیم. نمی‌دانیم حریم خصوصی کجا شروع می‌شود و کجا تمام می‌شود. نمی‌دانیم اگر کسی در آن لحظه نخواهد در مورد مشکلش حرف بزند، لازم نیست به حرف بیاوریمش یا اگر از ما نصیحت نخواسته باشند، در پوست مشاور دانا رفتن و نظر دادن، فقط آزار محض است و بس.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=700</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تماشاچی‌های مرگ</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=688</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=688#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 05:32:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=688</guid>
		<description><![CDATA[باور این که ۱۵۰۰۰ نفر رفته‌اند تماشای اعدام برای من و خیلی‌های دیگر سخت است، چون جامعه‌ی ایرانی را درست نمی‌شناسیم. من که شش سالی هم هست دورم و دانسته‌هایم دارند تبدیل به خاطره می‌شوند. شاید بد نباشد جامعه شناس‌ها نظر بدهند که چه عامل یا عواملی باعث می‌شود که هزاران زن و مرد عادی، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">باور این که <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/09/110921_l72_dadashi_fariba.shtml">۱۵۰۰۰ نفر رفته‌اند تماشای اعدام </a>برای من و خیلی‌های دیگر سخت است، چون جامعه‌ی ایرانی را درست نمی‌شناسیم. من که شش سالی هم هست دورم و دانسته‌هایم دارند تبدیل به خاطره می‌شوند.</p>
<p style="text-align: right;">شاید بد نباشد جامعه شناس‌ها نظر بدهند که چه عامل یا عواملی باعث می‌شود که هزاران زن و مرد عادی، صبح زود بیدار شوند و بروند بایستند به تماشای اعدام یک جوان هفده ساله. علاقه‌ی ذاتی به خشونت؟ کنجکاوی؟ علاقه به انتقام‌جویی از قاتلی که در باور عموم مرتکب ظلم و جنایت شده؟ ارادت به مقتول که گویا پهلوان بوده؟ کمبود تفریح و کمبود هر جور مناسبتی که گروهی از آدم‌ها را کنار هم در فضای عمومی جمع کند؟</p>
<p style="text-align: right;">مخصوصا روی این علاقه‌ی ذاتی به خشونت تاکید دارم، چون این طرف دنیا گرچه اعدام در ملاعام تقبیح می‌شود، اما خیلی‌ها عاشق تماشای مسابقات ورزشی خیلی خشن یا فیلم‌های سینمایی خشن هستند و دایم روی یوتیوب صحنه‌های مرگ واقعی را جستجو می‌کنند. به وضوح هر چه خون‌ریزی بیشتر باشد، میزان رضایت این تماشاچی‌ها بیشتر می‌شود. البته نمی‌دانم این تماشاچی‌های خشونت‌طلب چند درصد مردم جامعه‌ی اینجا را تشکیل می‌دهند.</p>
<p style="text-align: right;">سیستم و جامعه‌ای که اعدام در ملاعام را اجازه می‌دهد، بدون شک قابل سرزنش است. اما فرد فرد تماشاچی‌ها چه‌قدر قابل سرزنشند؟</p>
<p style="text-align: right;">بد نیست این را هم در نظر داشته باشیم که در ایران مجازات مرگ برای بیشتر مردم مجازات عادلانه تلقی می‌شود، چه به تماشا بایستند، چه به تماشا نایستند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=688</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Things you can’t tell by just looking at me</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=681</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=681#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 04:43:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=681</guid>
		<description><![CDATA[یک موقع‌هایی هم شکل ربات می‌شوم. انگار یک سری دستورالعمل می‌دهند دستم که مطابقشان روزهایم را سر کنم. این شصت صفحه را تا آخر روز بخوان، قرار شام و ناهار و صبحانه بگذار، به فلانی و فلانی زنگ بزن، به این یکی تکست بزن، به آن یکی تبریک بگو، به این یکی اطمینان بده که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک موقع‌هایی هم شکل ربات می‌شوم. انگار یک سری دستورالعمل می‌دهند دستم که  مطابقشان روزهایم را سر کنم.  این شصت صفحه را تا آخر روز بخوان، قرار شام و ناهار و صبحانه بگذار، به فلانی و فلانی زنگ بزن، به این یکی تکست بزن، به آن یکی تبریک بگو، به این یکی اطمینان بده که حالت خوب است، لبخند بزن، لبخند بزن، بیشتر&#8230;بیشتر&#8230; آهان.. عکست عالی شد، قابش کن بزن روی دیوار فیس‌بوک که همه بیایند لایک بزنند و بروند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=681</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دلتنگستان</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=679</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=679#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Sep 2011 04:22:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[فعالیتهای شبه فرهنگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=679</guid>
		<description><![CDATA[در ده سالگی وبلاگستان یاد می‌کنم از وبلاگ دلتنگستان. برای خودش سبک داشت و ننوشتن‌اش همیشه باعث افسوس و دریغه برای من.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در ده سالگی وبلاگستان یاد می‌کنم از وبلاگ دلتنگستان. برای خودش سبک داشت و ننوشتن‌اش همیشه باعث افسوس و دریغه برای من.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=679</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>hypochondria یا همان مریضی طلعت خانوم</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=671</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=671#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 30 Aug 2011 22:19:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=671</guid>
		<description><![CDATA[طلعت خانم شش ماه سال ایران است، شش ماه سال خارج. هفتاد و چند ساله است و تنها زندگی می‌کند. این بار آخر که ایران بوده، شبانه یبوست به او عارض می‌شود. می‌ترسد و زنگ می‌زند به پرویز خان برادرش که برایش میوه بخرد و ببرد جهت اجابت مزاج. چرا خودش میوه نمی‌خرد؟ چون ماشین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>طلعت خانم شش ماه سال ایران است، شش ماه سال خارج. هفتاد و چند ساله است و تنها زندگی می‌کند. این بار آخر که ایران بوده، شبانه یبوست به او عارض می‌شود. می‌ترسد و زنگ می‌زند به پرویز خان برادرش که برایش میوه بخرد و ببرد جهت اجابت مزاج.</p>
<p>چرا خودش میوه نمی‌خرد؟ چون ماشین ندارد. آژانس چرا سوار نمی‌شود؟ چون اطمینان دارد راننده‌ی آژانس دست به آدم‌ربایی خواهد زد و  طلعت خانم را بلند می‌کند.</p>
<p>به هر حال پرویز خان نصفه‌شب پاکت میوه به دست عازم خانه‌ی خواهر بوده که ناگهان پایش می‌لغزد و  نقش زمین می‌شود و چون مبارز چپ سابق است و از موبایل که از مظاهر دنیای سرمایه‌داری است، استفاده نمی‌کند، نمی‌تواند به هیچ‌کس از جمله خواهرش خبر بدهد که زمین خورده. طلعت خانم نگران به نصف شهر تلفن می‌زند و ضمن توضیح داستان یبوست، همه را بی‌خواب می‌کند که نگران پرویز خان است.</p>
<p>چرا این داستان را گفتم؟ چند روز پیش به مادرم از مریضی‌های جدید احتمالی‌ام می‌گفتم، جواب داد که&#8221;آخرش می‌شی طلعت، بس که جون عزیزی&#8221;. حقیقتی است. من نسبت به سلامتی وسواس دارم. سالی بیست‌بار دکتر می‌روم و در چک‌آپ سالانه‌ام با اصرار از دکتر می‌خواهم به مواد مورد آزمایش اضافه کند. &#8220;آزمایش تیروئید هم بدم دکتر؟&#8217; &#8220;&#8216;کلسترولم بالا نیست؟ قند چی؟&#8221; از اینهایی هم هستم که حرف دکتر برایشان وحی منزل است و داروها را سفت و سخت و سرساعت می‌خورند. پریروز سینا گفت که به افراد شبیه من می‌گویند hypochondriac. این‌جوری هم نگفت. یک خال قرمز روی پوستش را به من نشان داد و گفت &#8220;تو که hypochondria داری، بگو ببینم واسه این می‌ری دکتر؟ یهو چندتا رو بدنم پیدا شده&#8221;. من هر هر خندیدم، ولی حقیقت این بود که من به خاطر آن خال‌ها تا الان صدباره رفته بودم دکتر. حقیقت دوم این است که ناگهان نگران این Orthorexia هم شدم و همان لحظه تصمیم گرفتم برای درمانش بروم پیش مشاوری، روانپزشکی، چیزی. نگفته پیداست که به علم روان‌درمانی هم اعتقاد کامل دارم.</p>
<p>اگر نگران حال پرویز خان هستید که در پاراگراف سوم زمین خورده بود، بدانید که نیم ساعت بعدش پایش خوب شد و از جایش بلند شد و رفت میوه‌ها را رساند به خواهرش. از وضع یبوست طلعت خانم بعد از صرف میوه بی‌خبرم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=671</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه یاد گرفتم بشنوم و باور نکنم</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=665</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=665#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 10:44:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[من شناسی،  دنیا شناسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=665</guid>
		<description><![CDATA[من و دوست قدیمی‌ام سالهاست که در دو شهر مختلف زندگى مى کنیم. توی این سال‌ها هر بار با هم حرف زده ایم به من گفته مى خواهد جدا شود.  تصمیم‌هایی جدایی‌اش هم همگی مشروط بوده‌اند: اگر مادرش از این خانه نرود، اگر کار پیدا نکند، اگر سیگار را ترک نکند&#8230;دفعات اول من موضوع را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من و دوست قدیمی‌ام سالهاست که در دو شهر مختلف زندگى مى کنیم. توی این سال‌ها هر بار با هم حرف زده ایم به من گفته مى خواهد جدا شود.  تصمیم‌هایی جدایی‌اش هم همگی مشروط بوده‌اند: اگر مادرش از این خانه نرود، اگر کار پیدا نکند، اگر سیگار را ترک نکند&#8230;دفعات اول من موضوع را جدی می‌گرفتم. در مورد حرفهایش و به این که چه نظری باید بدهم فکر می‌کردم، به این که حالا چه می‌شود و اصلن کار درستی است یا نه. حتی گاهی پی‌گیر می‌شدم ببینم چه بر سر شرط‌ها آمد. نه شرط‌ها عملی شدند، نه دوستم جدا شد. البته هنوز هم هر بار حال همسرش را می‌پرسم، می‌گوید اگر فلان‌طور بشود یا نشود، جدا می‌شویم. من هم می‌گویم خوب.</p>
<p>آدم‌هایی را می‌شناسم که هر روز صبح که دارند می‌روند سرکار، در ذهنشان نامه‌ی استعفایشان را می‌نویسند. نامه‌ای که هیچ وقت فرستاده نمی‌شود. آدمهایی را هم می‌شناسم مثل همین دوستم که در همان حال که کنار پارتنرشان نشسته‌اند، سناریوی جدایی را در ذهن خودشان مرور می‌کنند. این سناریو هم هرگز به مرحله‌ی اجرا در نمی‌آید.</p>
<p>در واقع گاهی در زندگی‌مان از این‌ نامه‌ها و سناریو‌ها تغذیه می‌کنیم. قوت روزانه‌ است برای کنار آمدن با زندگی روزمره. شرط و شروط هم می‌گذاریم که خودمان به خودمان بباورانیم که این تصمیمات جدی هستند. نیستند البته.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=665</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	<item><title>Links for 2010-08-01 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/sayeh#2010-08-01</link><pubDate>Mon, 02 Aug 2010 00:00:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/sayeh#2010-08-01</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://naadaanii.persianblog.ir/"&gt;&amp;#1570;&amp;#1606;&amp;#1705;&amp;#1587; &amp;#1705;&amp;#1607; &amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1583;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
امشب حدود ساعت ده و ربع، برای اولین بار مادرم مُرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برده بودمش دستشویی. نشسته بود که یکهو دیدم سرش افتاد و تمام بدنش شل شد. صورتش را نگاه کردم دیدم چشم ها باز است و کمی که توجه کردم دیدم نفس هم نمی کشد. حمید را صدا کردم نگاه کرد و چیزی نگفت. چرا! گفت صبر کن بیایم کمک. رفته بود صندلی بیاورد که مادر را بگذاریم رویش ، اما من صبر نکردم دوباره مادر را بغل کردم و برگرداندم توی تختخواب و زیر نور چراغ نگاهش کردم. مُرده بود. قشنگ مرده بود. صورتش یکهو سفید سفید شده بود. نفسی در کار نبود و چشم ها هم باز بود و رفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نا خود آگاه هی سینه اش را فشار دادم. حمید گفت برش گردان بزنیم پشتش. و از جلو و پشت به قفسه سینه اش فشار دادیم. صدای هوایی که خارج می شد می آمد. بعد از چند بار یک نفسِ کوتاه هم کشید. رنگ هم آرام به صورتش برگشت. پلک هاش هم باز و بسته شدند. توی بغل گرفته بودمش. و داشتم بهش می گفتم: &amp;quot; نترسین مادر! نترسین! من پیشتونم. &amp;quot;‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آرام خوابیده به پهلوی چپ و نفس های کوتاه کوتاه می کشد. دوباره زنده شده. فکر می کنم دلش می خواست برود. نکند از دستمان ناراحت باشد که چرا برش گرداندیم...؟&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://mokhaalef.wordpress.com/2010/07/31/%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%a8%d9%8a%d9%86%d9%8a%d9%85%d8%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d9%87%d8%b3%d8%aa/"&gt;&amp;#1570;&amp;#1606;&amp;#1670;&amp;#1607; &amp;#1605;&amp;#1610;&amp;zwnj;&amp;#1576;&amp;#1610;&amp;#1606;&amp;#1610;&amp;#1605;&amp;#1548; &amp;#1570;&amp;#1606;&amp;#1670;&amp;#1607; &amp;#1607;&amp;#1587;&amp;#1578; &amp;laquo; &amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1605;&amp;#1582;&amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1601;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
آنچه را شما از جامعه مي‌بينيد به آنچه واقعا در جامعه وجود دارد تعميم ندهيد. آنچه شما مي‌بينيد محصول عمل آدم‌هايي است كه از ابراز تمايل سياسي خود ابايي ندارند و حتي شايد اهل مشاركت فعال هم باشند. اما در هنگام راي‌گيري نتيجه آرا  توسط آدم‌هايي مشخص مي‌شود كه شما از ذهنيت سياسي آنها بي‌خبريد زيرا اينها تعداد دارند اما بروز وظهور ندارند مگر در پاي صندوق راي.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://tarsaaa.wordpress.com/2010/07/30/%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d9%84%d8%b0%db%8c%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%9f/"&gt;&amp;#1740;&amp;#1575; &amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1607;&amp;#1575; &amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1584;&amp;#1740;&amp;#1606; &amp;#1570;&amp;#1605;&amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1548; &amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1602;&amp;#1593;&amp;#1606; &amp;#1570;&amp;#1605;&amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1567; &amp;laquo; &amp;#1602;&amp;#1740;&amp;#1604;&amp;#1608;&amp;#1604;&amp;#1607;&amp;zwnj;&amp;#1575;&amp;#1588;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
می‌گوید “وقتی آقا امام زمان ظهور کند” و وقتی می‌گوید “وقتی آقا امام زمان”، مؤمنانه به خلسه می‌رود و هوایی می‌شود و شوقی روحانی سراپایش را فرا می‌گیرد انگار. می‌گوید “وقتی آقا امام زمان ظهور کند” و تاکید می‌کند که البته این ظهور انشاءالله نزدیک است چرا که به نظر اینک سید خراسانی –هم او که هنگامه‌ی ظهور، رهبری ایران را به عهده دارد- در قید حیات است و وقتی می‌گوید “سید خراسانی” به خلسه‌تر میرود. می‌گوید امام که ظهور کند، خیلی زود با غرب وارد مذاکره خواهد شد و مذاکره کننده‌ی ارشدش ،طبق احادیث و روایات معتبر٬ همانا شخص شخیص عیسی مسیح است و اینها را که می‌گوید هیچ هم شوخی نمی‌کند؛ هیچ هم نخواسته است من را که یکی از مخاطبانش هستم سر کار بگذارد؛ و هیچ هم بقیه‌ی شنونده‌گان حاضر در مجلس رو ترش نمی‌کنند که مثلن این حرف‌ها یعنی چه! می‌گوید عیسی مذاکره می‌کند و معاهده منعقد می‌شود و غربی‌ها ٬عاقبت٬ پیمان می‌شکنند و سید خراسانی لشکر می‌کشد و جنگ مقدس آخر زمان و آی آقا جان خون بریزد… آی قلع و قمعشان کند… آی قربان شمشیرش بروم چنان شقه می‌کند…&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://measer-pear.blogspot.com/#"&gt;&amp;#1588;&amp;#1575;&amp;#1583;&amp;#1740;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
او می گفت اینجا زن باید گرگ باشد و حتی اگر هم گرگ باشد حقش را میخورند چه برسد به تو که بره ای. بعد هم همیشه پس کله ام را ناز می کرد و می گفت کاش بره بودی. گوساله ای و هار هار می خندید. بعد من محکم چند تا مشت بهش می زدم. او هم می گفت دروغ که نمی گویم آخ آخ نزن پدرسگ. &lt;br /&gt;
برادر کوچک چند صد باری کلاه سرش رفت و گول خورد و دلش شکست با همه دانشش دائم بی کار می شد چون روابط نداشت و بلد نبود یکی از آن ها باشد و تحمل نمی کرد بعضی چیزها را و هی زنگ زد به من و گفت دور باید از این خاک غریب ولی نشد که دور بشود. مرد در سن بیست و هفت سالگی.&lt;br /&gt;
من فرار کردم و جان به در بردم. آمدم قاتی کسانی که هیچ کدام در باغ نیستند. یا شاید هم همه با در هم در یک باغ هستیم. خدا می داند. خنده شان معلوم است و عصبانیت شان معلوم است. دوستت دارند معلوم است و ازت متنفرند معلوم است و با تقریب خوبی زندگی برای گیج و گول هایی امثال من امن و امان است. پولمان را نمی خورند و دلمان را نمی شکنند و دروغ بهمان نمی گویند و به هم و به قانون اعتماد داریم و احساس می کنیم رستگار شده ایم.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2010-07-18 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/sayeh#2010-07-18</link><pubDate>Mon, 19 Jul 2010 00:00:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/sayeh#2010-07-18</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://behnazmim.blogspot.com/2010/07/blog-post_17.html"&gt;&amp;#1576;&amp;#1607;&amp;#1606;&amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1605;&amp;#1740;&amp;#1605;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
ز یک روزی به بعد که تاریخ‌ش جایی ثبت نشده و من هم یادم نیست ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هر کس رفت خداحافظی کردیم. از یک جایی به بعد پیش‌دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پای‌‌اش جفت کردیم. در را که بستیم بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم. یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم. خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتن‌ش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جایی به بعد کبود هم نشدیم، بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، از توی آشپزخانه داد زدیم هرچی ظرف هست بیار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما این‌طور آدم‌هایی شدیم بهناز، خیلی سال پیش این درس‌ها را خواندیم. برنگردی از الفبا شروع کنی.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://medadhb.wordpress.com/2010/07/17/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%da%a9%d8%ab%d8%b1-%d9%81%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d8%a7-%d8%b9%d8%b5%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d8%9f/"&gt;&amp;#1670;&amp;#1585;&amp;#1575; &amp;#1575;&amp;#1705;&amp;#1579;&amp;#1585; &amp;#1601;&amp;#1605;&amp;#1606;&amp;#1740;&amp;#1587;&amp;#1578; &amp;#1607;&amp;#1575; &amp;#1593;&amp;#1589;&amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1740; &amp;#1607;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1567; &amp;laquo; &amp;#1605;&amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1583; &amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1588;&amp;zwnj;-&amp;#1576;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
فرض کنید شما یک سیاه پوست هستید و توی مملکتی زندگی می کنید که قرن ها بعد از لغو برده داری در دنیا هنوز با استناد به کتاب مقدس به سفید ها اجازه ی داشتن 4 تا برده ی سیاه می ده. 50 درصد مردم هم سیاه پوستن. اون وقت نماینده ی سیاه پوستا در مجلس هم همه ی همّ و غم اش اینه که قوانین برده داری رو برای سفیدا راحت تر کنه تا برده های بیشتری داشته باش. خیلی از سیاه پوستا هم بچه هاشون رو با این هدف تربیت می کنن که وقتی بزرگ می شن برده های بهتری بشن. همه جا برده داری به عنوان حکمی الهی که با ذات ِ انسان های سیاه پوست سازگاری ِ بیشتری داره و گوهر ِ عفت ِ اونا رو واسه شون حفظ می کنه تبلیغ می شه…&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://shargi.blogspot.com/2010/07/blog-post.html"&gt;&amp;#1602;&amp;#1575;&amp;#1589;&amp;#1583;&amp;#1705;*&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
هی کم و کم‌تر حرف زد. می‌گفتند شب‌ها تا صبح راه می‌رود و اسم هم‌بندی‌های قزل‌حصار و رفقای کوه را بلند‌بلند صدا می‌کند. چند بار به ملاقات‌ش رفتم، تازه خبردار شدم با برادرش با هم دستگیر شده بودند. برادر جوان‌تر، شصت و هفت اعدام شده بود. عذاب وجدان را با خود هم‌راه آورده بود.عذاب وجدان زنده ماندن، بی‌کاری بعد از زندان، بچه‌هایی که پدر تازه از زندان آمده را غریبه می‌پنداشتند.هی از دست خالی می‌گفت و فشار خانواده‌ی هم‌سر و آبروی به زعم دیگران رفته. دل‌داری‌ش دادم، خودم هم می‌دانستم پرت و پلا می‌گویم.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://persian.kamangir.net/?p=6082"&gt;&amp;#1605;&amp;#1580;&amp;#1605;&amp;#1593; &amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1580;&amp;#1586;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1585; &amp;#1605;&amp;#1578;&amp;#1582;&amp;#1575;&amp;#1589;&amp;#1605; &amp;#1605;&amp;#1580;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1740; &amp;ndash; &amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1606;&amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1586;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1740; &amp;#1705;&amp;#1607; &amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1588;&amp;#1576;&amp;#1705;&amp;#1607; &amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1605;&amp;#1580;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1740; &amp;#1585;&amp;#1583;&amp;#1608;&amp;#1576;&amp;#1583;&amp;#1604; &amp;#1605;&amp;#1740; &amp;#1588;&amp;#1608;&amp;#1583; - &amp;#1705;&amp;#1605;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1711;&amp;#1740;&amp;#1585;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
فرندفید را باز می کنم. جلوی یک نام کاربری دوحرفی نوشته شده «حالم از این مردک بهم میخوره». منظور من هستم. نه من نویسنده را هرگز دیده ام و نه نویسنده اگر من را در خیابان ببینید خواهد شناخت. رفیقی یک بار توضیح داده است که صاحب این نام کاربری رفاقت زیادی با یک آشنای عصبانی من دارد. من و نویسنده ی نظر هیچ وسیله ی ارتباطیی نداریم: من ایمیل ایشان را نمی دانم و ایشان هم به من ایمیل نمی زند. ما همدیگر را بلاک کرده ایم. اما مساله فقط این نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبکه های اجتماعی به اعضای خود این امکان را می دهند که با هم در ارتباط باشند. اما نکته ی مهم این است که این ارتباط تنها با رضایت و درصورت خواست دو طرف ایجاد می شود. به همین دلیل، همین شبکه های اجتماعی به ایجاد خلاء ارتباطی هم کمک می کنند. در چنین وضعیتی، نرخ داد و ستد اجتماعی در جزیره هایی از یک جامعه بشدت بالا می رود و به همین اندازه شدت اختلاف بین جزیره ها هم رشد می کند. در این فضاست که کاربران هر جزیره در خلوت خود کامنتهایی مثل نمونه ی بالا برای اعضای جزیره ی دیگر می نویسند.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2010-06-25 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/sayeh#2010-06-25</link><pubDate>Sat, 26 Jun 2010 00:00:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/sayeh#2010-06-25</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://hoseinnorouzi.com/"&gt;&amp;#1711;&amp;#1575;&amp;#1608;&amp;#1582;&amp;#1608;&amp;#1606;&amp;#1740;&amp;#1563; &amp;#1581;&amp;#1587;&amp;#1740;&amp;#1606; &amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1586;&amp;#1740; &amp;#1608; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1608;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
مرد جوانی که احتمالا هم‌سن خودم بود، داشت به افسر راه‌نمایی و رانندگی التماس می‌کرد که موتورش را توقیف نکند. کلاه نداشته یا چی، نمی‌دانم. فقط می‌دیدم که افسر شکم‌گنده با آن صورت آف‌تاب‌سوخته‌اش در اوج تقدیر نشسته بود و داشت قانون را اجرا می‌کرد. لب‌خند می‌زد، پوزخند می‌زد، مسخره می‌کرد، توهین می‌کرد.&lt;br /&gt;
صاحب موتور، افسر را به ناموس زهرا قسم می‌داد که «این وسیله رو نگیر از من؛ تمام زندگی من اه این. آب‌روی من اه این. شرافت من اه این... زندگی من رو خراب نکن..» و دوباره از آدم ابوالبشر تا امام غایب می‌آمد و برمی‌گشت که شاید فرجی شود. نشد. افسر مشخصات موتور را نوشت و می‌خواست رسید را بدهد به طرف و بعد هم لابد بار ِ آن وسیلهء نعش‌کش کند موتور را به مقصد پارکینگ.&lt;br /&gt;
الکی ایستاده بودم و مثل احمق‌ها تماشا می‌کردم‌شان. پیام‌بران و امامان و معصومان، در برابر اجرای قانون، کاری از پیش نمی‌بردند و هر لحظه بر استیصال مرد بی‌چاره افزوده می‌شد. افتاد به پای افسر. خودم دیدم. ناگهان نشست روی زمین و افتاد به پای افسر، هم‌این‌جور هی پایش را کفشش را می‌بوسید. قیافه‌اش ساده بود، اما مغشوش نبود.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://vahmisabz.blogfa.com/post-358.aspx"&gt;&amp;#1608;&amp;#1607;&amp;#1605; &amp;#1587;&amp;#1576;&amp;#1586; - &amp;#1586;&amp;#1740;&amp;#1585; &amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1607; &amp;#1740; &amp;#1662;&amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1582;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1607; &amp;#1607;&amp;#1575; 1&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
در گشت نسبت از دختر سوال می شود که آیا پدرش در جریان است که او در حال حاضر کجاست و با چه کسی است ؟    در واقع پدر به عنوان یک تهدید استفاده می شود.آگاهی یافتن پدر به عنوان مجازات است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون آن ها می دانند که اکثر پدرها مثل خوشان در مورد دختر فکر می کنند.آن ها مجازات را به پدر واگذار می کنند و کار خود را سبک می کنند .دختر از نظر ان ها ، یک وسیله است که متعلق به پدر است .البته تا قبل از ازدواج .بعد از ازدواج متعلق به شوهر می شودو بعد از طلاق متعلق به همه ی مردان است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرت همان طور که باید بداند ماشینش کجاست ، موبایلش کجاست ، همان طور باید بداند تو کجا هستی .چرا که تو تنهایی یه ادم مستقل و با اراده و تصمیم گیرنده در مورد زندگی ات نیستی .چرا که تو زنی .نصفه هستی .مصلحتت را نمی توانی تشخصیص بدهی .مردی باید باشد و بکن و نکن بگوید ....در این دیدگاه زن به یک شی تقلیل داده می شود .و تقلیل دادن انسان به شی  عملی بسیار غیر انسانی و غیر اخلاقی و فاشیستی است .&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://nostalgic.blogfa.com/post-332.aspx"&gt;((&amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1688;&amp;#1740;&amp;#1705;)) - &amp;#1581;&amp;#1602;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1602;&amp;#1740; &amp;#1583;&amp;#1585;&amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1585;&amp;#1607; &amp;#1705;&amp;#1740;&amp;#1605; &amp;#1576;&amp;#1608;&amp;#1583;&amp;#1606;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
حقایقی درباره کیم بودن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
      او را استاد پروپاگاندا و انگولک کردن های اجتماعی می دانند.اینها تعدادی از پروپاگاندای رسانه های کره شمالی و نیز حقایقی درباره کیم جونگ ایل،دیکتاتور کره شمالی است. &lt;br /&gt;
    *&lt;br /&gt;
      ۱. تولد کیم واقعه ای مافوق طبیعی بود.&lt;br /&gt;
    *&lt;br /&gt;
      بر اساس نوشته های تاریخی کره شمالی،او در یک کلبه سنگی در مقدس ترین کوه کره، Mt. Paekdu به دنیا آمده است.در لحظه تولدش ستاره ای آسمان را روشن کرد و فصل به طور ناگهانی از زمستان تبدیل به بهار و رنگین کمانی در آسمان ظاهر شد.این چیزیست که کره ایها عمیقا&amp;quot; به آن باور دارند.البته برای مردم خارج از کره حقیقت چیز دیگریست.او در یک کمپ نظامی در روسیه متولد شد،زمانی که پدرش در حال فرار از دست ژاپنی ها بود.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2010-06-09 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/sayeh#2010-06-09</link><pubDate>Thu, 10 Jun 2010 00:00:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/sayeh#2010-06-09</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://2donya.blogspot.com/"&gt;&amp;#1570;&amp;#1582;&amp;#1585; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1740;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
این پریمنستروال فلان که می‌افته به جونت، اصلن می‌شی یه آدم دیگه. یه موجود شکننده‌ی آسیب‌پذیر که فقط دلت می‌خواد یکی باشه که تو بغلش قایمت کنه و نوازشت کنه و قربون‌صدقه‌ات بره و لوست کنه تا این چند روز بگذره و تو بشی آدم همیشگی. تمام داشته‌ها و دل‌خوشی‌ها و نکات مثبت زندگی‌ت تبدیل می‌شن به نقاط محوی در انتهای افق (هاه؟) و همه‌ی دردها و ترس‌هات جلوی چشمت رژه می‌رن و بهت دهن کجی می‌کنن. مشکلات 100 سال پیش طوری برات زنده‌ می‌شن که انگار همین دیروز بودن. احساس می‌کنی بدبخت‌ترین و غمگین‌ترین و تنهاترین آدم دنیایی و فقط دلت می‌خواد بمیری. خنده‌های عصبی و سکسکه‌وار می‌کنی و همه‌اش بغض داری. کافیه یه ماجرای غم‌انگیز بشنوی یا بخونی تا اشکت در بیاد. قیافه‌ات پای گودر خنده‌داره. با هر پست بامزه، خنده‌ی هیستریک می‌کنی و با هر پست غم‌انگیز مثل دوش حمام اشک می‌ریزی. کافیه یکی از دوستان گرامی یه پستی در مورد مادر فلان جوون اعدام شده یا زندانی شر کرده باشه. یکی باید تو رو که عر می‌زنی از پای کامپیوتر جمع کنه.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://khayatbashi.ir/?p=3603"&gt;&amp;#1602;&amp;#1589;&amp;#1583; &amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1583;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1580;(&amp;#1777;) | &amp;#1582;&amp;#1740;&amp;#1575;&amp;#1591; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1588;&amp;#1740;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
دیروز یک خانمی من را برای برادرش خواستگاری کرد. گفت “خانوم می‌شه چند دقیقه وقت‌تون رو بگیرم؟” من سریع  موضوع را فهمیدم. شما هم بدانید هروقت کسی این جمله را گفت یا از این‌هاست که کنار خیابان می‌ایستند و برای خرج بیمارستان و سفره نذری و برگشت به شهرشان پول می‌گیرند، یا خواستگار است. البته یک‌بار که من دانشگاهی بودم مردی همین جمله را گفت و کار دیگری داشت. اگر بنویسم باور نمی‌کنید ولی قسم می‌خورم که یک روز قبل از کلاس آنالیز ریاضی مردی من را در خیابان نگه داشت و تعریف کرد که  تازگی از دین زرتشت به اسلام گرویده و خواست راهنمایی‌اش کنم برای ختنه به کجا مراجعه کند…  خواستگار خیلی رسمی و مثل فیلم‌ها حرف زد. من پرسیدم به نظر شما من چه‌جور آدمی‌ام؟ می‌خواستم بدانم باز این ظاهر عوضی‌ من چه‌طور کسی را تا این حد به اشتباه انداخته. فکر کردم به دروغ بگوبم من سرطان دارم و تا چندماه دیگر نیستم. ولی زود به ذهنم رسید که از چندماه بعد تا آخر عمرم باید از این زن فرار کنم. بعد گفتم خیلی جدی می‌گویم قصد ازدواج ندارم. باز ترسیدم توی همین دوسه ماه عشقِ واقعی‌ام سر برسد و به سال نکشیده قصد ازدواج پیدا کنم.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://www.google.com/reader/view/user/-/state/com.google/reading-list#stream/user%2F13757911065622500061%2Fstate%2Fcom.google%2Fbroadcast"&gt;Google Reader (632)&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
تصویری که ملاحظه می‌‌فرمایید متعلق به خانم فلرتیشیا‌ ست که متاسفانه نام‌خانوادگی‌اش را نمی‌دانیم. نقش او فراتر از دختر پادشاه لی‌لی‌پوت بودن است. او اولین تجربه نسل ما از معنای زنانگی‌ست.غیر از معنای مادری ؛ که این وجه را در اوشین و یک دوجین فیلم و سریال دیگر می‌دیدیم: زنان صبور غمخوار حامی. نه .فلرتیشیا “آن” دیگری داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلرتیشیا دلبر و جدی و تیز‌هوش و زیبا بود. جثه‌اش اجازه نمی‌داد حامی باشد یا نقش مادرانه به عهده بگیرد. شکل مینیمال معشوق بود. نام دشوارش را همه بلد بودیم که تلفظ ف حس رهایی دارد و انتهایش یادآور آتش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلرتیشیا یکی از مهم‌ترین نقش‌دهنده‌های آنیموس پسرانی‌ست که در دهه 60 کودکی‌شان را سپری می‌کردند. اگر می‌خواهید مطمئن شوید ، رد الگوی چهره و اندام او را در معنای متداول زیبایی نزد پسران آن‌سالها بگیرید.&lt;br /&gt;
می‌شود خیال‌پردازتر هم بود. به نوعی روانشناسی نسلی رسید در امور عاشقانه. می‌توانیم به تفاوت ابعاد او و گالیور فکر کنیم ، به آن احساسات ظریف و پیچیده‌ای که حاصل این تفاوت است. نگرانی از آزاردادن ناخواسته و از سویی خودبزرگ‌بینی ملیحی که فلرتیشیا به جبران این تفاوت داشت&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item></channel>
</rss>

