<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" version="2.0">

<channel>
	<title>سایه</title>
	
	<link>http://sayehnevesht.com</link>
	<description>اینجا سایه می نویسد</description>
	<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 07:30:11 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<!-- podcast_generator="podPress/8.8" -->
		<copyright>© </copyright>
		<managingEditor>katayoon@gmail.com ()</managingEditor>
		<webMaster>katayoon@gmail.com()</webMaster>
		<category />
		<itunes:keywords />
		<itunes:subtitle />
		<itunes:summary>اینجا سایه می نویسد</itunes:summary>
		<itunes:author />
		<itunes:category text="Society &amp; Culture" />
		<itunes:owner>
			<itunes:name />
			<itunes:email>katayoon@gmail.com</itunes:email>
		</itunes:owner>
		<itunes:block>No</itunes:block>
		<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
		<itunes:image href="http://sayehnevesht.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress_large.jpg" />
		<image>
			<url>http://sayehnevesht.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress.jpg</url>
			<title>سایه</title>
			<link>http://sayehnevesht.com</link>
			<width>144</width>
			<height>144</height>
		</image>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/sayehnevesht" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="sayehnevesht" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>سه تا ت</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=376</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=376#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 07:22:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=376</guid>
		<description><![CDATA[حالا چرا نصفه‌شبی یاد آن چیز لزج گندی افتاده‌ام که اسمش را گذاشته بودم رابطه؟ چند بار خواسته‌ام بنویسم و نشده، اماامشب قصد کرده‌ام که بنویسم و خلاص شوم. بنویسم که خنگ شده بودم، ضعیف شده بودم، ترحم‌انگیز شده بودم و بنویسم چه‌قدر از خود ضعیف ترحم‌انگیزم بدم می‌آید. اصلن تصویر خودم است که رهایم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حالا چرا نصفه‌شبی یاد آن چیز لزج گندی افتاده‌ام که اسمش را گذاشته بودم رابطه؟ چند بار خواسته‌ام بنویسم و نشده، اماامشب قصد کرده‌ام که بنویسم و خلاص شوم. بنویسم که خنگ شده بودم، ضعیف شده بودم، ترحم‌انگیز شده بودم و بنویسم چه‌قدر از خود ضعیف ترحم‌انگیزم بدم می‌آید. اصلن تصویر خودم است که رهایم نمی‌کند. تصویر من، گوشه‌ی آن آپارتمان همیشه سرد طبقه‌ی هیجده، تلفن به دست و چاره‌پرسان از این و آن، که  دیروز این را گفت و پریروز این کار را کرد، به من بگویید چه کنم، من را دوست دارد یا ندارد؟ از خودش نمی‌پرسیدم. بلد نبود حرف بزند. به همین سادگی . همان قدر که من بلدم واضح و سلیس حرف بزنم، او بلد بود گنگ باشد. من دیوانه شده بودم و خیال می‌کردم رمز و رازی در حرفهایش نهفته است، خیال می‌کردم فیلسوف است، خیال می‌کردم محال است عاشق من نباشد.  یک شخصیت خیالی خلق کرده بودم که چون زیاد هم نمی‌دیدمش، مدام پر و بالش می‌دادم.<br />
 خوشبختانه داستان دراز نشد. شش ماه نکشید که من به خودم آمدم و از زندگی‌ام پرتش کردم بیرون. بماند که هنوز غصه‌ی آن چند تا آخر هفته‌ را می‌خورم که حرامش کردم . بماند که بعدش روزی نبود که به خودم نگویم همان مدت هم  زیاد بود برای اسیر آدمی شدن که  محض رضای خدا یک دانه از جذابیت‌های مورد علاقه‌ی تو را ندارد و اگر یک سال پیشش بود در همان ملاقات اول بهش گفته بودی خداحافظ و تمام. تا مدتها بعدش اسم این آدم که می‌آمد، تصویر ضعیف خودم می‌آمد جلوی چشمم و عقم می‌گرفت. حتی یک بار ایمیل زدم به بچه‌ها که وقتی من جایی هستم، اسم این یارو را نیاورید، بس که آن تصویر آزارم می‌داد.<br />
حالا مدت‌ها از آن داستان می‌گذرد. حالا می‌دانم که افسردگی و تنهایی‌ام بعد از بیرون آمدن از یک رابطه‌ی طولانی کار دستم داده بود. یکی هم پیدا شده بود و با یک دو دو تا چهار تای ساده از موقعیت لرزان من سود  می‌برد.<br />
می‌خواهم بگویم وقتی بلافاصله از یک رابطه‌ی بلند می‌آیی بیرون، کاش که به آدم اشتباهی برنخوری، بس که در آن زمان  <strong>ت</strong>سلیم، <strong>ت</strong>رسو و <strong>ت</strong>نهایی. سه تا ت ‌ی خراب‌کار.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8211;<br />
نظر خواهی ندارد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=376</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>سرمست</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=368</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=368#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Aug 2010 16:37:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=368</guid>
		<description><![CDATA[خوشم امروز. دامن گل‌گلی پوشید‌م که ظهر از سر کار بروم فرودگاه مامان را بیاورم خانه. دامن گل‌گلی معنی‌اش این است که من خوش و خرمم. صبح بیدار شدم و خانه را گردگیری کردم. شبش همه‌چیز را جمع و جور کرده بودم. حین گردگیری یک آهنگی را  گوش می‌کردم که انصافن رقص نداشت. ولی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوشم امروز. دامن گل‌گلی پوشید‌م که ظهر از سر کار بروم فرودگاه مامان را بیاورم خانه. دامن گل‌گلی معنی‌اش این است که من خوش و خرمم. صبح بیدار شدم و خانه را گردگیری کردم. شبش همه‌چیز را جمع و جور کرده بودم. حین گردگیری یک آهنگی را  گوش می‌کردم که انصافن رقص نداشت. ولی من می‌رقصیدم برای خودم. آن لحظه با آهنگ داریوش هم ممکن بود برقصم. بعد توی راه <a href="http://www.ranafarhan.com/music.html">رعنا فرهان</a> گوش کردم. هی خواند سرمست شد نگارم. سرمست. خیلی سال بود که نشنیده بودم کسی بگوید سرمست. سرمست وصف‌الحال من بود آن لحظه.<br />
رسیدم سرکار. از شانس من سیستم مشکل دارد و من باید بنشینم یک سری کاغذ بخوانم، که نمی‌خوانم البته. ایمیل زدم به رییس که من ظهر می‌روم فرودگاه و بعد هم از خانه کار می‌کنم. بعد دیدم یکی عکس <a href="http://www.google.ca/images?q=stroopwafels&#038;oe=utf-8&#038;rls=org.mozilla:en-US:official&#038;client=firefox-a&#038;um=1&#038;ie=UTF-8&#038;source=og&#038;sa=N&#038;hl=en&#038;tab=wi&#038;biw=1400&#038;bih=866">استروپ وافل </a>گذاشته  توی گوگل‌ریدر. یادم آمد امروز بازار کشاورزهاست. بدو بدو رفتم استروپ‌وافل و هلو و انگور خریدم. بعد رفتم با خانم یونانی که عسل می‌فروخت در مورد تفاوت قیافه‌ی یونانی‌ها و ایرانی‌ها گپ زدم و عسل خریدم. بعد آن‌ور تر دیدم یک آقایی ترشی می‌فروشد و نوشته Torshi.رفتم پرسیدم لغت ترشی را از کجا یاد گرفته. چشم‌غره رفت و پرسید ایرانی هستی؟ خودش بلغار بود. فهمیدم ایرانی‌ها پدرش را درآورده‌اند از بس بهش گفته‌اند &#8216;ترشی ایز پرشین&#8217;. شروع کرد به قدر <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tursu">یک صفحه‌ی ویکی‌پدیا در مورد ترشی</a> حرف زدن که بین چه کشورهایی مشترک است و کی به ترشی چی می‌گوید، ولی البته اصل لغت ایرانی است. گفتم خوب. اصلن دعوا نداشتم که. خوش بودم. الان که این‌ها را تایپ می‌کنم هلو و انگور و عسل را گذاشته‌ام توی ماشین. دارم پشت میزم استروپ وافل می‌خورم  تا ظهر شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=368</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>من چند می‌ارزم اندرو؟</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=363</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=363#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 16:02:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<category><![CDATA[من و کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=363</guid>
		<description><![CDATA[دیروز رفته بودم  پیش یک کاریاب. کاریاب ترجمه‌ی‌ محترمانه‌ای است که من برای شغل دلال کار یا واسطه‌ی کار پیدا کرده‌ام.
من تا پیش از این نرفته بودم سراغ کاریاب. دفعه‌های قبل فقط توی سایت‌های کاریابی رزومه گذاشته بودم. البته پیش آمده بود که کاریاب رزومه‌ی کاری من را در سایتی چیزی پیدا کند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز رفته بودم  پیش یک کاریاب. کاریاب ترجمه‌ی‌ محترمانه‌ای است که من برای شغل دلال کار یا واسطه‌ی کار پیدا کرده‌ام.<br />
من تا پیش از این نرفته بودم سراغ کاریاب. دفعه‌های قبل فقط توی سایت‌های کاریابی رزومه گذاشته بودم. البته پیش آمده بود که کاریاب رزومه‌ی کاری من را در سایتی چیزی پیدا کند و زنگ بزند و مرا بفرستد مصاحبه، ولی این‌جوری نبوده که خودم بروم پیش طرف و بگویم این من، این هم رزومه، شما مرا به شرکت‌ها بفروش. دیروز اما این‌جور شد. فکر کردم زمانش رسیده کارم را عوض کنم. در واقع بهترین چاره‌ای است که دارم. شرکتمان بزرگ شده. معمول است وقتی شرکت بزرگ می‌شود و محصولش معروف می‌شود، یک شرکت غول‌تر می‌آید، این شرکت را با همه‌ی آدم‌هایش می‌خرد. این اتفاق برای ما هم افتاد. شرکت غول ما را خریده و تصمیم گرفته ما را جا به جا کند ۵۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر. این برای من یعنی دور شدن از مرکز شهر و ناهار نخوردن با ملینه و بقیه‌ی بچه‌هایی که مرکز شهر کار می‌کنند و خرید نکردن از خیابان کویین. یعنی هر روز رانندگی کردن تا محل کار و دیگر سوار مترو نشدن و توی کوک مسافرها نرفتن و کتاب و مجله ورق نزدن تا مقصد.  یعنی یک کمی‌ مردن.<br />
اول تصمیم گرفتم از شرکت غول پول بگیرم و کمی مردن را قبول کنم.گفتم من می‌آیم اگر به من پول بنزین و پول ساعت‌های تلف شده در ترافیک را بدهید. معامله‌مان نشد. چرا؟ چون کارمندهایی هستند که بی‌حرف و اعتراض سرشان را انداخته‌اند پایین که بروند ۵۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر و پول اضافه هم نمی‌خواهند. پس کارمندهای ناراضی مثل من یا باید شرایط را قبول کنند یا باید استعفا بدهند. البته به جای پول خواستند با وعده‌های دلفریب من را بخرند. مثلن این که ساختمان جدید توی زیرزمینش سالن بدن‌سازی دارد و سالن ماساژ دارد و ساندویچ‌های خوشمزه هم دارد. اثر نکرد. من ترجیح می‌دهم هر روز ظهر فکر کنم که امروز کجا غذا بخورم. نمی‌شود که همه‌ی امید آدم همان یک ساندویچ‌فروشی باشد که تازه آن هم داخل ساختمان است.<br />
 این شد که من دیروز رفتم پیش کاریاب خوش‌اخلاقی که اسمش اندرو بود. گفتم این من و این رزومه. روزانه این‌قدر کیلومتر بیشتر نمی‌خواهم جا‌به‌جا شوم. این‌قدر هم حقوق و مزایا می‌خواهم. اندرو سر تا پای من را نگاه کرد ببیند من را به چه قیمت و به کدام کمپانی می‌تواند بفروشد. هر قدر من بیشتر حقوق بگیرم، اندرو بیشتر کاسب شده، چون درصد برمی‌دارد. نگاهش نگاه *اینو چه جوری می‌تونم آب کنم * بود.<br />
من از این آدم‌ها نیستم که الان بخواهم ناله‌ی برده‌ی استعمار و کاپیتالیسم سر بدهم. با این سیستم کنار آمده‌ام. راحتم که مجبور نیستم خودم دنبال کار بگردم، خوشحالم که  کارم  جدید خواهد بود ، حتی برای حقوق بیشتر از حالا نقشه کشیده‌ام.<br />
با این همه یک چیزی این وسط مرا آزار می‌دهد. گمانم این همه سیستماتیک بودن است. عادت ندارم بهش. از دیروز خیال می‌کنم  یک جور مهره هستم که اندرو گرفته توی دستش و می‌خواهد به جایی پیچ کند. دارد سبک سنگین می‌کند که این را به کجا پیچ کنم. عینک هم زده لابد. خوش‌تیپ بود این اندرو. </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=363</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>می‌دَوَم، می‌دَوی، می‌دَوَند.</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=350</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=350#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 15:44:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<category><![CDATA[من شناسی،  دنیا شناسی]]></category>

		<category><![CDATA[من و کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=350</guid>
		<description><![CDATA[صبح ها باید یک خط مترو عوض کنم. یعنی از قطار ایکس پیاده شوم، چند قدم راه بروم تا به پلکان برسم، پایین بروم و سوار قطار ایگرگ بشوم. قطار ایگرگ هر دو دقیقه یک بار از راه می‌رسد.
بیشتر صبح‌ها شاهد یک اتفاق جالب هستم: مسافرها از قطار ایکس پیاده می‌شوند و اگر همان لحظه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح ها باید یک خط مترو عوض کنم. یعنی از قطار ایکس پیاده شوم، چند قدم راه بروم تا به پلکان برسم، پایین بروم و سوار قطار ایگرگ بشوم. قطار ایگرگ هر دو دقیقه یک بار از راه می‌رسد.<br />
بیشتر صبح‌ها شاهد یک اتفاق جالب هستم: مسافرها از قطار ایکس پیاده می‌شوند و اگر همان لحظه صدای قطار ایگرگ  را بشنوند که نزدیک می‌شود، همگی با هم شروع به دویدن می‌کنند. زن‌هایی با پاشنه‌های بلند و مردهایی با کت و شلوار و کراوات  و دانشجوهایی با لپ‌تاپ و کتاب می‌دوند به سمت پله‌ها و بعد پله‌ها را دو تا یکی به سمت پایین طی می‌کنند و به هم تنه می‌زنند و به قطار ایگرگ می‌رسند یا نمی‌رسند.<br />
برای من همیشه این صحنه عجیب است. همه دیرشان شده؟ دو دقیقه در زندگی‌شان این همه حیاتی است؟  صدای قطار تحریکشان می‌کند یا دویدن بقیه؟<br />
به نظرم می‌رسد <strong>جنون جمعی</strong> یک چنین چیزی باید باشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=350</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی می‌شنویم مخملین…</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=345</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=345#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 03:27:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[فیلم چی، کتاب چی]]></category>

		<category><![CDATA[واژه‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[کلمه‌های تابو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=345</guid>
		<description><![CDATA[&#8230;بر پراگ ایام دیر و دوری رفته است. کسی دیگر نمی‌تواند کشتگان را به زندگی بازگرداند، و احتمالن اکثر آنهایی که بیرون رانده شدند دیگر هرگز به این شهر باز نخواهند گشت. مع هذا پراگ جان سالم به در برده است و سرانجام بار دیگر مزه‌ی آزادی را چشیده است. روح پراگ خودش را در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8230;بر پراگ ایام دیر و دوری رفته است. کسی دیگر نمی‌تواند کشتگان را به زندگی بازگرداند، و احتمالن اکثر آنهایی که بیرون رانده شدند دیگر هرگز به این شهر باز نخواهند گشت. مع هذا پراگ جان سالم به در برده است و سرانجام بار دیگر مزه‌ی آزادی را چشیده است. روح پراگ خودش را در انقلاب ۱۹۸۹ نشان داد.</p>
<p>نماد انقلاب‌ها معمولن شعارهای پر طمطراق و پرچم‌های سرخ است. فقط این انقلاب که به لقب <strong>مخملین</strong> متصف شده، متفاوت بود. سلاح این انقلاب <strong>مزاح</strong> بود. شهروندان پراگ از لطیفه و شوخی برای برانداختن دیکتاتور مدد گرفتند.  در دل این شیوه‌ی بکر مبارزه، شور گزنده‌ای نهفته است&#8230;</p>
<p>روح پراگ</p>
<p><em>نوشته‌ی ایوان کلیما - </em><em>ترجمه‌ی خشایار دیهیمی</em></p>
<p><em>تلخیص از من</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=345</wfw:commentRss>
		</item>
		<item><title>Links for 2010-08-01 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/sayeh#2010-08-01</link><pubDate>Mon, 02 Aug 2010 00:00:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/sayeh#2010-08-01</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://naadaanii.persianblog.ir/"&gt;&amp;#1570;&amp;#1606;&amp;#1705;&amp;#1587; &amp;#1705;&amp;#1607; &amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1583;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
امشب حدود ساعت ده و ربع، برای اولین بار مادرم مُرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برده بودمش دستشویی. نشسته بود که یکهو دیدم سرش افتاد و تمام بدنش شل شد. صورتش را نگاه کردم دیدم چشم ها باز است و کمی که توجه کردم دیدم نفس هم نمی کشد. حمید را صدا کردم نگاه کرد و چیزی نگفت. چرا! گفت صبر کن بیایم کمک. رفته بود صندلی بیاورد که مادر را بگذاریم رویش ، اما من صبر نکردم دوباره مادر را بغل کردم و برگرداندم توی تختخواب و زیر نور چراغ نگاهش کردم. مُرده بود. قشنگ مرده بود. صورتش یکهو سفید سفید شده بود. نفسی در کار نبود و چشم ها هم باز بود و رفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نا خود آگاه هی سینه اش را فشار دادم. حمید گفت برش گردان بزنیم پشتش. و از جلو و پشت به قفسه سینه اش فشار دادیم. صدای هوایی که خارج می شد می آمد. بعد از چند بار یک نفسِ کوتاه هم کشید. رنگ هم آرام به صورتش برگشت. پلک هاش هم باز و بسته شدند. توی بغل گرفته بودمش. و داشتم بهش می گفتم: &amp;quot; نترسین مادر! نترسین! من پیشتونم. &amp;quot;‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آرام خوابیده به پهلوی چپ و نفس های کوتاه کوتاه می کشد. دوباره زنده شده. فکر می کنم دلش می خواست برود. نکند از دستمان ناراحت باشد که چرا برش گرداندیم...؟&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://mokhaalef.wordpress.com/2010/07/31/%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%a8%d9%8a%d9%86%d9%8a%d9%85%d8%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d9%87%d8%b3%d8%aa/"&gt;&amp;#1570;&amp;#1606;&amp;#1670;&amp;#1607; &amp;#1605;&amp;#1610;&amp;zwnj;&amp;#1576;&amp;#1610;&amp;#1606;&amp;#1610;&amp;#1605;&amp;#1548; &amp;#1570;&amp;#1606;&amp;#1670;&amp;#1607; &amp;#1607;&amp;#1587;&amp;#1578; &amp;laquo; &amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1605;&amp;#1582;&amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1601;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
آنچه را شما از جامعه مي‌بينيد به آنچه واقعا در جامعه وجود دارد تعميم ندهيد. آنچه شما مي‌بينيد محصول عمل آدم‌هايي است كه از ابراز تمايل سياسي خود ابايي ندارند و حتي شايد اهل مشاركت فعال هم باشند. اما در هنگام راي‌گيري نتيجه آرا  توسط آدم‌هايي مشخص مي‌شود كه شما از ذهنيت سياسي آنها بي‌خبريد زيرا اينها تعداد دارند اما بروز وظهور ندارند مگر در پاي صندوق راي.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://tarsaaa.wordpress.com/2010/07/30/%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d9%84%d8%b0%db%8c%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%9f/"&gt;&amp;#1740;&amp;#1575; &amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1607;&amp;#1575; &amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1584;&amp;#1740;&amp;#1606; &amp;#1570;&amp;#1605;&amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1548; &amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1602;&amp;#1593;&amp;#1606; &amp;#1570;&amp;#1605;&amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1567; &amp;laquo; &amp;#1602;&amp;#1740;&amp;#1604;&amp;#1608;&amp;#1604;&amp;#1607;&amp;zwnj;&amp;#1575;&amp;#1588;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
می‌گوید “وقتی آقا امام زمان ظهور کند” و وقتی می‌گوید “وقتی آقا امام زمان”، مؤمنانه به خلسه می‌رود و هوایی می‌شود و شوقی روحانی سراپایش را فرا می‌گیرد انگار. می‌گوید “وقتی آقا امام زمان ظهور کند” و تاکید می‌کند که البته این ظهور انشاءالله نزدیک است چرا که به نظر اینک سید خراسانی –هم او که هنگامه‌ی ظهور، رهبری ایران را به عهده دارد- در قید حیات است و وقتی می‌گوید “سید خراسانی” به خلسه‌تر میرود. می‌گوید امام که ظهور کند، خیلی زود با غرب وارد مذاکره خواهد شد و مذاکره کننده‌ی ارشدش ،طبق احادیث و روایات معتبر٬ همانا شخص شخیص عیسی مسیح است و اینها را که می‌گوید هیچ هم شوخی نمی‌کند؛ هیچ هم نخواسته است من را که یکی از مخاطبانش هستم سر کار بگذارد؛ و هیچ هم بقیه‌ی شنونده‌گان حاضر در مجلس رو ترش نمی‌کنند که مثلن این حرف‌ها یعنی چه! می‌گوید عیسی مذاکره می‌کند و معاهده منعقد می‌شود و غربی‌ها ٬عاقبت٬ پیمان می‌شکنند و سید خراسانی لشکر می‌کشد و جنگ مقدس آخر زمان و آی آقا جان خون بریزد… آی قلع و قمعشان کند… آی قربان شمشیرش بروم چنان شقه می‌کند…&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://measer-pear.blogspot.com/#"&gt;&amp;#1588;&amp;#1575;&amp;#1583;&amp;#1740;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
او می گفت اینجا زن باید گرگ باشد و حتی اگر هم گرگ باشد حقش را میخورند چه برسد به تو که بره ای. بعد هم همیشه پس کله ام را ناز می کرد و می گفت کاش بره بودی. گوساله ای و هار هار می خندید. بعد من محکم چند تا مشت بهش می زدم. او هم می گفت دروغ که نمی گویم آخ آخ نزن پدرسگ. &lt;br /&gt;
برادر کوچک چند صد باری کلاه سرش رفت و گول خورد و دلش شکست با همه دانشش دائم بی کار می شد چون روابط نداشت و بلد نبود یکی از آن ها باشد و تحمل نمی کرد بعضی چیزها را و هی زنگ زد به من و گفت دور باید از این خاک غریب ولی نشد که دور بشود. مرد در سن بیست و هفت سالگی.&lt;br /&gt;
من فرار کردم و جان به در بردم. آمدم قاتی کسانی که هیچ کدام در باغ نیستند. یا شاید هم همه با در هم در یک باغ هستیم. خدا می داند. خنده شان معلوم است و عصبانیت شان معلوم است. دوستت دارند معلوم است و ازت متنفرند معلوم است و با تقریب خوبی زندگی برای گیج و گول هایی امثال من امن و امان است. پولمان را نمی خورند و دلمان را نمی شکنند و دروغ بهمان نمی گویند و به هم و به قانون اعتماد داریم و احساس می کنیم رستگار شده ایم.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item>
		<title>…</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=342</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=342#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 16:27:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[همین جوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=342</guid>
		<description><![CDATA[من هنوز آن سفر شمال را یادم می‌آید. قبلش دعوا کرده بودیم. بعد من ساکت نشستم توی ماشین. ماشین خوب راه نمی‌رفت. جاده هم شلوغ بود. نگفتم چرا ماشین را قبل از رفتن ندادی سرویس. غر نزدم که چرا این ساعت راه افتادیم که جاده این قدر شلوغ است. بی‌حرف جاده را نگاه ‌کردم تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من هنوز آن سفر شمال را یادم می‌آید. قبلش دعوا کرده بودیم. بعد من ساکت نشستم توی ماشین. ماشین خوب راه نمی‌رفت. جاده هم شلوغ بود. نگفتم چرا ماشین را قبل از رفتن ندادی سرویس. غر نزدم که چرا این ساعت راه افتادیم که جاده این قدر شلوغ است. بی‌حرف جاده را نگاه ‌کردم تا رسیدیم. قهر نبودم، من قهر بلد نیستم.  اما حرف هم نمی‌زدم، انگار که حرف زدن ناگهان از یادم رفته بود. به یکی گفتی &#8216;غر که نمی‌زنه، خیال می‌کنم مریض شده. &#8216;مریض نبودم. واداده بودم.<br />
دیگر نه غر زدم، نه گریه کردم، نه جیغ و داد کردم، نه به زمین و زمان فحش دادم. شش ماه بعد چمدانم را بستم و از گیت فرودگاه رد شدم.<br />
از آن همه تصویر مربوط به گذشته که توی ذهنم دارم، هیچ‌کدام به تلخی و ترسناکی آن سکوت چهار ساعته‌ی جاده  نیست. هنوز هم وقتی که حرف زدن ناگهان یادم می‌رود، می‌ترسم. از خودم می‌ترسم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=342</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title />
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=341</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=341#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 07:31:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=341</guid>
		<description><![CDATA[کابوس می‌بینی. بیدار می‌شوی. کابوس را ادامه می‌دهی&#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کابوس می‌بینی. بیدار می‌شوی. کابوس را ادامه می‌دهی&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=341</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چه کسی وطن را به چه کسی فروخت و می‌فروشد و خواهد فروخت؟</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=332</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=332#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 04:38:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[من و ایران]]></category>

		<category><![CDATA[من و سیاست]]></category>

		<category><![CDATA[واژه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=332</guid>
		<description><![CDATA[درباره‌ی انقلاب چین خوانده‌ام که سال‌های اول انقلاب به هر کس که برای ژاپنی‌ها و انگلیسی‌ها کار کرده بود، می‌گفتند خائن . سا‌ل‌های بعد به هر کس که زبان انگلیسی بلد بود می‌گفتند خائن، دست آخر کار گارد انقلاب به این‌جا رسید که دختربچه‌هایی را که موهایشان دم‌موشی بود در خیابان می‌‌گرفت، موهایشان را به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>درباره‌ی انقلاب چین خوانده‌ام که سال‌های اول انقلاب به هر کس که برای ژاپنی‌ها و انگلیسی‌ها کار کرده بود، می‌گفتند خائن . سا‌ل‌های بعد به هر کس که زبان انگلیسی بلد بود می‌گفتند خائن، دست آخر کار گارد انقلاب به این‌جا رسید که دختربچه‌هایی را که موهایشان دم‌موشی بود در خیابان می‌‌گرفت، موهایشان را به اسم این که مدل غربی است، قیچی می‌کرد و می‌انداخت توی آتش و به پدرمادرهایشان می‌گفت خائن.<br />
حکومت‌های دیکتاتوری نه تنها واژه تعریف می‌کنند، بلکه در طول سالیان واژه‌ها را عوض می‌کنند و به خورد هواداران بی‌خبر از همه‌جا می‌دهند.</p>
<p>خائن بدون شک یکی از آن واژه‌هاست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=332</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دخترا پنیرن</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=323</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=323#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Jul 2010 00:02:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ایرانی‌ها در فرنگ چه می‌کنند؟]]></category>

		<category><![CDATA[زنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=323</guid>
		<description><![CDATA[چند تا بچه‌ی ایرانی، دختر و پسر، هفت هشت ساله تا سیزده چهارده‌ساله از در بزرگ مترو می‌آمدند بیرون. یکی از دخترها که بزرگتر از همه هم بود، دکمه‌ی در را درست فشار نداد. در باز نشد. پسر بچه‌ی نه ده ساله‌ پرید دکمه را فشار داد و پنج شش بار تکرار کرد که &#8221; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند تا بچه‌ی ایرانی، دختر و پسر، هفت هشت ساله تا سیزده چهارده‌ساله از در بزرگ مترو می‌آمدند بیرون. یکی از دخترها که بزرگتر از همه هم بود، دکمه‌ی در را درست فشار نداد. در باز نشد. پسر بچه‌ی نه ده ساله‌ پرید دکمه را فشار داد و پنج شش بار تکرار کرد که &#8221; از دخترا انتظار بیشتری نمی‌ره.&#8221;</p>
<p>می‌شود کل داستان را گذاشت به حساب کل‌کل بچه‌گانه و&#8221; پسرا شیرن، مث شمشیرن.&#8221; ولی دلم می‌‌خواست بدانم چرا دخترها جواب نمی‌دادند و با خجالت می‌خندیدند. دلم خواست بدانم این آقا پسر ایرانی که لابد همین‌جا هم مدرسه می‌رود، جراتش را دارد عین همین جمله را به انگلیسی به هم‌کلاس غیرایرانی‌اش بگوید؟<br />
یک چیزی در تربیت ایرانی‌مان لنگ می‌زند. مطمئنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=323</wfw:commentRss>
		</item>
		<item><title>Links for 2010-07-18 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/sayeh#2010-07-18</link><pubDate>Mon, 19 Jul 2010 00:00:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/sayeh#2010-07-18</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://behnazmim.blogspot.com/2010/07/blog-post_17.html"&gt;&amp;#1576;&amp;#1607;&amp;#1606;&amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1605;&amp;#1740;&amp;#1605;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
ز یک روزی به بعد که تاریخ‌ش جایی ثبت نشده و من هم یادم نیست ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هر کس رفت خداحافظی کردیم. از یک جایی به بعد پیش‌دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پای‌‌اش جفت کردیم. در را که بستیم بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم. یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم. خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتن‌ش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جایی به بعد کبود هم نشدیم، بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، از توی آشپزخانه داد زدیم هرچی ظرف هست بیار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما این‌طور آدم‌هایی شدیم بهناز، خیلی سال پیش این درس‌ها را خواندیم. برنگردی از الفبا شروع کنی.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://medadhb.wordpress.com/2010/07/17/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%da%a9%d8%ab%d8%b1-%d9%81%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d8%a7-%d8%b9%d8%b5%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d8%9f/"&gt;&amp;#1670;&amp;#1585;&amp;#1575; &amp;#1575;&amp;#1705;&amp;#1579;&amp;#1585; &amp;#1601;&amp;#1605;&amp;#1606;&amp;#1740;&amp;#1587;&amp;#1578; &amp;#1607;&amp;#1575; &amp;#1593;&amp;#1589;&amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1740; &amp;#1607;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1567; &amp;laquo; &amp;#1605;&amp;#1583;&amp;#1575;&amp;#1583; &amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1588;&amp;zwnj;-&amp;#1576;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
فرض کنید شما یک سیاه پوست هستید و توی مملکتی زندگی می کنید که قرن ها بعد از لغو برده داری در دنیا هنوز با استناد به کتاب مقدس به سفید ها اجازه ی داشتن 4 تا برده ی سیاه می ده. 50 درصد مردم هم سیاه پوستن. اون وقت نماینده ی سیاه پوستا در مجلس هم همه ی همّ و غم اش اینه که قوانین برده داری رو برای سفیدا راحت تر کنه تا برده های بیشتری داشته باش. خیلی از سیاه پوستا هم بچه هاشون رو با این هدف تربیت می کنن که وقتی بزرگ می شن برده های بهتری بشن. همه جا برده داری به عنوان حکمی الهی که با ذات ِ انسان های سیاه پوست سازگاری ِ بیشتری داره و گوهر ِ عفت ِ اونا رو واسه شون حفظ می کنه تبلیغ می شه…&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://shargi.blogspot.com/2010/07/blog-post.html"&gt;&amp;#1602;&amp;#1575;&amp;#1589;&amp;#1583;&amp;#1705;*&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
هی کم و کم‌تر حرف زد. می‌گفتند شب‌ها تا صبح راه می‌رود و اسم هم‌بندی‌های قزل‌حصار و رفقای کوه را بلند‌بلند صدا می‌کند. چند بار به ملاقات‌ش رفتم، تازه خبردار شدم با برادرش با هم دستگیر شده بودند. برادر جوان‌تر، شصت و هفت اعدام شده بود. عذاب وجدان را با خود هم‌راه آورده بود.عذاب وجدان زنده ماندن، بی‌کاری بعد از زندان، بچه‌هایی که پدر تازه از زندان آمده را غریبه می‌پنداشتند.هی از دست خالی می‌گفت و فشار خانواده‌ی هم‌سر و آبروی به زعم دیگران رفته. دل‌داری‌ش دادم، خودم هم می‌دانستم پرت و پلا می‌گویم.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://persian.kamangir.net/?p=6082"&gt;&amp;#1605;&amp;#1580;&amp;#1605;&amp;#1593; &amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1580;&amp;#1586;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1585; &amp;#1605;&amp;#1578;&amp;#1582;&amp;#1575;&amp;#1589;&amp;#1605; &amp;#1605;&amp;#1580;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1740; &amp;ndash; &amp;#1575;&amp;#1586; &amp;#1606;&amp;#1575;&amp;#1587;&amp;#1586;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1740; &amp;#1705;&amp;#1607; &amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1588;&amp;#1576;&amp;#1705;&amp;#1607; &amp;#1607;&amp;#1575;&amp;#1740; &amp;#1605;&amp;#1580;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1740; &amp;#1585;&amp;#1583;&amp;#1608;&amp;#1576;&amp;#1583;&amp;#1604; &amp;#1605;&amp;#1740; &amp;#1588;&amp;#1608;&amp;#1583; - &amp;#1705;&amp;#1605;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1711;&amp;#1740;&amp;#1585;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
فرندفید را باز می کنم. جلوی یک نام کاربری دوحرفی نوشته شده «حالم از این مردک بهم میخوره». منظور من هستم. نه من نویسنده را هرگز دیده ام و نه نویسنده اگر من را در خیابان ببینید خواهد شناخت. رفیقی یک بار توضیح داده است که صاحب این نام کاربری رفاقت زیادی با یک آشنای عصبانی من دارد. من و نویسنده ی نظر هیچ وسیله ی ارتباطیی نداریم: من ایمیل ایشان را نمی دانم و ایشان هم به من ایمیل نمی زند. ما همدیگر را بلاک کرده ایم. اما مساله فقط این نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبکه های اجتماعی به اعضای خود این امکان را می دهند که با هم در ارتباط باشند. اما نکته ی مهم این است که این ارتباط تنها با رضایت و درصورت خواست دو طرف ایجاد می شود. به همین دلیل، همین شبکه های اجتماعی به ایجاد خلاء ارتباطی هم کمک می کنند. در چنین وضعیتی، نرخ داد و ستد اجتماعی در جزیره هایی از یک جامعه بشدت بالا می رود و به همین اندازه شدت اختلاف بین جزیره ها هم رشد می کند. در این فضاست که کاربران هر جزیره در خلوت خود کامنتهایی مثل نمونه ی بالا برای اعضای جزیره ی دیگر می نویسند.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item>
		<title>تقدیم به مهپاره، به پاس تزریق هیجان به زندگی ما.</title>
		<link>http://sayehnevesht.com/?p=317</link>
		<comments>http://sayehnevesht.com/?p=317#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Jul 2010 20:41:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Sayeh</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ایرانی‌ها در فرنگ چه می‌کنند؟]]></category>

		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<category><![CDATA[زنان]]></category>

		<category><![CDATA[من و ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sayehnevesht.com/?p=317</guid>
		<description><![CDATA[کلاس اول دبستان که بودیم، دستش را بلند کرد و گفت: &#8220;خانوم اینا به ما گفتن ج ن د ه.&#8221; بغل‌دستی  گریه کنان گفت :&#8221;دروغ می‌گه. خودش اول گفت.&#8221;
مامان که آمد دنبالم پرسیدم: &#8220;ج ن د ه یعنی‌ چی؟&#8221; جواب داد: &#8220;حرف  خیلی بدیه.  از کی یاد گرفتی؟&#8221; گفتم: &#8220;مهپاره بلند بالاییان.*&#8221; آن موقع‌ها رسم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کلاس اول دبستان که بودیم، دستش را بلند کرد و گفت: &#8220;خانوم اینا به ما گفتن ج ن د ه.&#8221; بغل‌دستی  گریه کنان گفت :&#8221;دروغ می‌گه. خودش اول گفت.&#8221;<br />
مامان که آمد دنبالم پرسیدم: &#8220;ج ن د ه یعنی‌ چی؟&#8221; جواب داد: &#8220;حرف  خیلی بدیه.  از کی یاد گرفتی؟&#8221; گفتم: &#8220;مهپاره بلند بالاییان.*&#8221; آن موقع‌ها رسم بود که فامیل طرف را حتمن ذکر می‌کردیم. چند وقت بعد در خیابان دیدیمش و به مامان نشانش دادم. گفتم:&#8221;همون که اون فحشه رو  داد.&#8221; فحش از یاد مامان رفت. جواب سلام مهپاره را داد و گفت: &#8220;چه قدر خوشگله. انگار هنرپیشه‌س.&#8221;<br />
نمی‌دانم مهپاره بلند بالاییان از چند سالگی فهمید که خوشگل است. می‌دانم که سال چهارم دبستان عاشق شد و  به خاطر عشقش پرسپولیسی شد. کلاس پنجم نامه‌های دوست‌پسرهای مختلف را می‌آورد سر کلاس. سال اول راهنمایی تولد گرفت و توی تولد لباس‌هایش را درآورد که عربی برقصد.  سال دوم راهنمایی شش هفت تا دوست‌پسر عوض کرده بود. سال سوم راهنمایی با یکی‌شان فرار کرد و رفت ترکیه. من دیگر ندیدمش. شنیدم که برش گردانده بودند و در دبیرستان مجبورش کرده بودند چادر سر کند که اصلاح شود. مهپاره و چادر؟ دوباره فرار کرد. کجا؟ کسی نمی‌دانست.<br />
بعد دیگر مدام حرف شنیدیم.  یکی می‌گفت که در ترکیه می‌رقصد. یکی می‌گفت که کارش کشیده به فاحشگی در فلان کشور اروپایی. بعد گفتند که یکی از عشاقش در استانبول پیدایش کرده و از آنجا او را برده آمریکا. یکی  هم قسم می‌خورد که عکسش را دیده با لباس رقصنده‌های کاباره‌. کم نمی‌آوردیم از داستان ساختن. زندگی همه‌ی ما یکنواخت و کنکوری بود. زندگی مهپاره سرتاسرش هیجان بود. البته فراموش نمی‌کردیم کنارش خدا را شکر کنیم که مثل او نشده‌ایم. یکی یک جایی به ما اطمینان داده بود که ما از مهپاره خوشبخت‌تریم.<br />
سال های دانشگاه مدل داستان‌ها عوض شد. این که برگشته تهران و البته که ج ن د ه  شده است. پول‌دار هم شده. در فلان جا خانه دارد. فلان ماشین را دارد. هیچ‌کس، هیچ‌وقت ندیدش. هیچ‌کس با خودش حرفی نزده بود. همه نقل قول می‌کردند و بس. یکی از بچه‌ها که به غایت نجیب بود و ماشالله هر شب جمعه خواستگار‌های سربه‌زیر داشت، نگران بود که خواستگارانش تحقیق کنند و از جایی بفهمند با مهپاره بلند بالاییان هم‌کلاس و و همسایه بوده.<br />
چند روز پیش، بعد از این همه سال بی‌خبری، مهپاره بلند بالاییان من را به فیس‌بوکش اضافه کرد. رفتم دیدم که همان‌جور خوشگل، عین ستاره‌های سینما، در عکس‌ها ایستاده است. خودش و شوهرش و بچه‌هایش.<br />
روز بعد یکی از بچه‌های مدرسه برایم روی فیس‌بوک پیغام فرستاد. از  همین هم‌مدرسه‌هایی که الان چهار سال است، هم‌شهری هستیم و تنها نقطه‌اشتراکمان  هم‌مدرسه‌ای و هم‌شهری بودن است. هرگز هم هیچ‌کدام رغبت نکرده‌ایم پیغامی بفرستیم و حالی بپرسیم.<br />
پیغامش این بود:<br />
&#8220;عزیزم، چقد خوشحالم که تو هم تورنتو هستی.  حتمن همو ببینیم هانی. ببینم این مهپاره بلند بالاییان که توی دوستاته، همونیه که تو مدرسه‌مون بود، فرار کرد؟  کجاست؟چیکار می‌کنه؟  عکس هم گذاشته؟ چه شکلی شده؟&#8221;</p>
<p>جواب ندادم.</p>
<p><em>*: بدیهی است که اسم مستعار است و اگر در گوگل سرچ کنید مهپاره بلند بالاییان به همین وبلاگ می‌رسید.</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sayehnevesht.com/?feed=rss2&amp;p=317</wfw:commentRss>
		</item>
	<item><title>Links for 2010-06-25 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/sayeh#2010-06-25</link><pubDate>Sat, 26 Jun 2010 00:00:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/sayeh#2010-06-25</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://hoseinnorouzi.com/"&gt;&amp;#1711;&amp;#1575;&amp;#1608;&amp;#1582;&amp;#1608;&amp;#1606;&amp;#1740;&amp;#1563; &amp;#1581;&amp;#1587;&amp;#1740;&amp;#1606; &amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1586;&amp;#1740; &amp;#1608; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1608;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
مرد جوانی که احتمالا هم‌سن خودم بود، داشت به افسر راه‌نمایی و رانندگی التماس می‌کرد که موتورش را توقیف نکند. کلاه نداشته یا چی، نمی‌دانم. فقط می‌دیدم که افسر شکم‌گنده با آن صورت آف‌تاب‌سوخته‌اش در اوج تقدیر نشسته بود و داشت قانون را اجرا می‌کرد. لب‌خند می‌زد، پوزخند می‌زد، مسخره می‌کرد، توهین می‌کرد.&lt;br /&gt;
صاحب موتور، افسر را به ناموس زهرا قسم می‌داد که «این وسیله رو نگیر از من؛ تمام زندگی من اه این. آب‌روی من اه این. شرافت من اه این... زندگی من رو خراب نکن..» و دوباره از آدم ابوالبشر تا امام غایب می‌آمد و برمی‌گشت که شاید فرجی شود. نشد. افسر مشخصات موتور را نوشت و می‌خواست رسید را بدهد به طرف و بعد هم لابد بار ِ آن وسیلهء نعش‌کش کند موتور را به مقصد پارکینگ.&lt;br /&gt;
الکی ایستاده بودم و مثل احمق‌ها تماشا می‌کردم‌شان. پیام‌بران و امامان و معصومان، در برابر اجرای قانون، کاری از پیش نمی‌بردند و هر لحظه بر استیصال مرد بی‌چاره افزوده می‌شد. افتاد به پای افسر. خودم دیدم. ناگهان نشست روی زمین و افتاد به پای افسر، هم‌این‌جور هی پایش را کفشش را می‌بوسید. قیافه‌اش ساده بود، اما مغشوش نبود.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://vahmisabz.blogfa.com/post-358.aspx"&gt;&amp;#1608;&amp;#1607;&amp;#1605; &amp;#1587;&amp;#1576;&amp;#1586; - &amp;#1586;&amp;#1740;&amp;#1585; &amp;#1587;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1607; &amp;#1740; &amp;#1662;&amp;#1583;&amp;#1585; &amp;#1582;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1606;&amp;#1583;&amp;#1607; &amp;#1607;&amp;#1575; 1&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
در گشت نسبت از دختر سوال می شود که آیا پدرش در جریان است که او در حال حاضر کجاست و با چه کسی است ؟    در واقع پدر به عنوان یک تهدید استفاده می شود.آگاهی یافتن پدر به عنوان مجازات است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون آن ها می دانند که اکثر پدرها مثل خوشان در مورد دختر فکر می کنند.آن ها مجازات را به پدر واگذار می کنند و کار خود را سبک می کنند .دختر از نظر ان ها ، یک وسیله است که متعلق به پدر است .البته تا قبل از ازدواج .بعد از ازدواج متعلق به شوهر می شودو بعد از طلاق متعلق به همه ی مردان است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرت همان طور که باید بداند ماشینش کجاست ، موبایلش کجاست ، همان طور باید بداند تو کجا هستی .چرا که تو تنهایی یه ادم مستقل و با اراده و تصمیم گیرنده در مورد زندگی ات نیستی .چرا که تو زنی .نصفه هستی .مصلحتت را نمی توانی تشخصیص بدهی .مردی باید باشد و بکن و نکن بگوید ....در این دیدگاه زن به یک شی تقلیل داده می شود .و تقلیل دادن انسان به شی  عملی بسیار غیر انسانی و غیر اخلاقی و فاشیستی است .&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://nostalgic.blogfa.com/post-332.aspx"&gt;((&amp;#1606;&amp;#1608;&amp;#1587;&amp;#1578;&amp;#1575;&amp;#1604;&amp;#1688;&amp;#1740;&amp;#1705;)) - &amp;#1581;&amp;#1602;&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1602;&amp;#1740; &amp;#1583;&amp;#1585;&amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1585;&amp;#1607; &amp;#1705;&amp;#1740;&amp;#1605; &amp;#1576;&amp;#1608;&amp;#1583;&amp;#1606;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
حقایقی درباره کیم بودن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
      او را استاد پروپاگاندا و انگولک کردن های اجتماعی می دانند.اینها تعدادی از پروپاگاندای رسانه های کره شمالی و نیز حقایقی درباره کیم جونگ ایل،دیکتاتور کره شمالی است. &lt;br /&gt;
    *&lt;br /&gt;
      ۱. تولد کیم واقعه ای مافوق طبیعی بود.&lt;br /&gt;
    *&lt;br /&gt;
      بر اساس نوشته های تاریخی کره شمالی،او در یک کلبه سنگی در مقدس ترین کوه کره، Mt. Paekdu به دنیا آمده است.در لحظه تولدش ستاره ای آسمان را روشن کرد و فصل به طور ناگهانی از زمستان تبدیل به بهار و رنگین کمانی در آسمان ظاهر شد.این چیزیست که کره ایها عمیقا&amp;quot; به آن باور دارند.البته برای مردم خارج از کره حقیقت چیز دیگریست.او در یک کمپ نظامی در روسیه متولد شد،زمانی که پدرش در حال فرار از دست ژاپنی ها بود.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item><item><title>Links for 2010-06-09 [del.icio.us]</title><link>http://del.icio.us/sayeh#2010-06-09</link><pubDate>Thu, 10 Jun 2010 00:00:00 PDT</pubDate><guid isPermaLink="true">http://del.icio.us/sayeh#2010-06-09</guid><description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://2donya.blogspot.com/"&gt;&amp;#1570;&amp;#1582;&amp;#1585; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1740;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
این پریمنستروال فلان که می‌افته به جونت، اصلن می‌شی یه آدم دیگه. یه موجود شکننده‌ی آسیب‌پذیر که فقط دلت می‌خواد یکی باشه که تو بغلش قایمت کنه و نوازشت کنه و قربون‌صدقه‌ات بره و لوست کنه تا این چند روز بگذره و تو بشی آدم همیشگی. تمام داشته‌ها و دل‌خوشی‌ها و نکات مثبت زندگی‌ت تبدیل می‌شن به نقاط محوی در انتهای افق (هاه؟) و همه‌ی دردها و ترس‌هات جلوی چشمت رژه می‌رن و بهت دهن کجی می‌کنن. مشکلات 100 سال پیش طوری برات زنده‌ می‌شن که انگار همین دیروز بودن. احساس می‌کنی بدبخت‌ترین و غمگین‌ترین و تنهاترین آدم دنیایی و فقط دلت می‌خواد بمیری. خنده‌های عصبی و سکسکه‌وار می‌کنی و همه‌اش بغض داری. کافیه یه ماجرای غم‌انگیز بشنوی یا بخونی تا اشکت در بیاد. قیافه‌ات پای گودر خنده‌داره. با هر پست بامزه، خنده‌ی هیستریک می‌کنی و با هر پست غم‌انگیز مثل دوش حمام اشک می‌ریزی. کافیه یکی از دوستان گرامی یه پستی در مورد مادر فلان جوون اعدام شده یا زندانی شر کرده باشه. یکی باید تو رو که عر می‌زنی از پای کامپیوتر جمع کنه.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://khayatbashi.ir/?p=3603"&gt;&amp;#1602;&amp;#1589;&amp;#1583; &amp;#1575;&amp;#1586;&amp;#1583;&amp;#1608;&amp;#1575;&amp;#1580;(&amp;#1777;) | &amp;#1582;&amp;#1740;&amp;#1575;&amp;#1591; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1588;&amp;#1740;&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
دیروز یک خانمی من را برای برادرش خواستگاری کرد. گفت “خانوم می‌شه چند دقیقه وقت‌تون رو بگیرم؟” من سریع  موضوع را فهمیدم. شما هم بدانید هروقت کسی این جمله را گفت یا از این‌هاست که کنار خیابان می‌ایستند و برای خرج بیمارستان و سفره نذری و برگشت به شهرشان پول می‌گیرند، یا خواستگار است. البته یک‌بار که من دانشگاهی بودم مردی همین جمله را گفت و کار دیگری داشت. اگر بنویسم باور نمی‌کنید ولی قسم می‌خورم که یک روز قبل از کلاس آنالیز ریاضی مردی من را در خیابان نگه داشت و تعریف کرد که  تازگی از دین زرتشت به اسلام گرویده و خواست راهنمایی‌اش کنم برای ختنه به کجا مراجعه کند…  خواستگار خیلی رسمی و مثل فیلم‌ها حرف زد. من پرسیدم به نظر شما من چه‌جور آدمی‌ام؟ می‌خواستم بدانم باز این ظاهر عوضی‌ من چه‌طور کسی را تا این حد به اشتباه انداخته. فکر کردم به دروغ بگوبم من سرطان دارم و تا چندماه دیگر نیستم. ولی زود به ذهنم رسید که از چندماه بعد تا آخر عمرم باید از این زن فرار کنم. بعد گفتم خیلی جدی می‌گویم قصد ازدواج ندارم. باز ترسیدم توی همین دوسه ماه عشقِ واقعی‌ام سر برسد و به سال نکشیده قصد ازدواج پیدا کنم.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://www.google.com/reader/view/user/-/state/com.google/reading-list#stream/user%2F13757911065622500061%2Fstate%2Fcom.google%2Fbroadcast"&gt;Google Reader (632)&lt;/a&gt;&lt;br/&gt;
تصویری که ملاحظه می‌‌فرمایید متعلق به خانم فلرتیشیا‌ ست که متاسفانه نام‌خانوادگی‌اش را نمی‌دانیم. نقش او فراتر از دختر پادشاه لی‌لی‌پوت بودن است. او اولین تجربه نسل ما از معنای زنانگی‌ست.غیر از معنای مادری ؛ که این وجه را در اوشین و یک دوجین فیلم و سریال دیگر می‌دیدیم: زنان صبور غمخوار حامی. نه .فلرتیشیا “آن” دیگری داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلرتیشیا دلبر و جدی و تیز‌هوش و زیبا بود. جثه‌اش اجازه نمی‌داد حامی باشد یا نقش مادرانه به عهده بگیرد. شکل مینیمال معشوق بود. نام دشوارش را همه بلد بودیم که تلفظ ف حس رهایی دارد و انتهایش یادآور آتش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلرتیشیا یکی از مهم‌ترین نقش‌دهنده‌های آنیموس پسرانی‌ست که در دهه 60 کودکی‌شان را سپری می‌کردند. اگر می‌خواهید مطمئن شوید ، رد الگوی چهره و اندام او را در معنای متداول زیبایی نزد پسران آن‌سالها بگیرید.&lt;br /&gt;
می‌شود خیال‌پردازتر هم بود. به نوعی روانشناسی نسلی رسید در امور عاشقانه. می‌توانیم به تفاوت ابعاد او و گالیور فکر کنیم ، به آن احساسات ظریف و پیچیده‌ای که حاصل این تفاوت است. نگرانی از آزاردادن ناخواسته و از سویی خودبزرگ‌بینی ملیحی که فلرتیشیا به جبران این تفاوت داشت&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description></item></channel>
</rss>
