<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مسافر زندگی</title>
<link>https://saafaar.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 10 Apr 2013 17:20:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>صد سال به از این سالها...</title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/174</link>
<description>سلام به دوستای خوب و عزیز سال نو همگی مبارک. ایشالله که سال جدید برای هممون پر از سلامتی و شادی و برکت باشه. روزای قبل از عید که حسابی مشغول خونه تکونی بودم و چون سرگرم بودم اصلا نفهمیدم روزا چطور گذشت. روز سال تحویل خونه بودیم و همون شب مامان و بابام اومدن و قرداش با هم راهی مسافرت شدیم و دهم عید برگشتیم. یکی دو روز اول پسری خیلی اذیت کرد و روزای بعد بهتر شده بود البته همه زحماتش گردن باباش بود....خیلی باباشو اذیت کرد....منم یه شب همون اولا قاط زدم</description>
<pubDate>Wed, 10 Apr 2013 17:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/174</guid>
</item>
<item>
<title>دیرنوشت!</title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/173</link>
<description>سلام دوستای خوبم از آخرین پستم تا حالا حتی یه بار هم وبلاگم رو باز نکردم. راستش خیلی وقته که دیگه حس نوشتن ندارم و البته نداشتن وقت هم بهونه خوبیه. ممنونم که جویای احوالم هستین دوستان ندیده اما با محبت نمیدونم چرا دوستی های مجازی عمیق تره .... بی ریا تره... واقعی تره.... من هم همیشه به یادتون هستم و بهتون فکر میکنم. ما خوبیم. زندگی هم جریان داره یه روزایی خوب و یه روزایی سخت....همسفر سخت مشغول کاره و خدا رو شکر اوضاع مالی بد نیست.</description>
<pubDate>Fri, 08 Feb 2013 22:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/173</guid>
</item>
<item>
<title>مهد</title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/172</link>
<description>بعد از کلی پرس و جو بالاخره یه مهد خوب پیدا کردم و با کلی ذوق و شوق پسری رو بردم. طبق روش خودشون عمل کردم . چند روز اول با خودش رفتم تو محوطه بازی و بعد از چند روز اونو میبردن تو کلاس نوپا و من توی دفتر از مانیتور میدیدمش. دو هفته ای طول کشید تا بدون جیغ و گریه توی کلاس بمونه. وقتی دیدم بدون من میمونه ثبت نامش کردم شهریشو دادم و رسما مهدکودکی شد پسرم. بعد از ۴ روز سرما خوردگی شدید گرفت و سه روز نرفت.</description>
<pubDate>Sat, 13 Oct 2012 22:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/172</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک عزیز دلم</title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/171</link>
<description>دو سال گذشت.... دو سال مادری کردم و احساس یه مادرو درک کردم.... دو سال در گیر معصومیت کودکانه چشمان زیبایش بودم....دو ساله که دنیای جدیدی رو تجربه میکنم..... دو ساله که با خنده هایش به اوج رفتم و با گریه و دردهایش به زیر آمدم.....دوسالی که شاید به اندازه ۱۰ سال هر سه تامون سختی و عذاب کشیدیم ولی هر جور که فکر میکنم میبینم به همه سختی هایش می ارزد..... نمیشود اینها را تجربه نکرد.....نمیشود بدون این حس ها به زندگی ادامه داد.....شاید کمی زود بود ولی باز هم می</description>
<pubDate>Fri, 31 Aug 2012 10:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/171</guid>
</item>
<item>
<title>جورواجور</title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/169</link>
<description>هفته قبل دو سه روزی رفتم ولایت و پسری رو بردم دکتر. نوار مغز گرفت و گفت تقریبا مشکلی نداره و همین دوز دارو رو فعلا باید ادامه بده. در مورد مشکلاتش هم گفتم و اونم گفت این دارو باعث عقب موندگیش از بچه های دیگه نمیشه فقط باعث شیطنت و فعالیت بیشترش میشه. تست کامل گوش هم داد و خوشبختانه هیچ مشکلی نبود و دکتر گفت خدا رو شکر تشنج در قسمت شنواییش نبوده. قبلش به یه گفتار درمانگر مراجعه کردیم که اون گفت با توجه به شیطنتش بهتره خودت تو خونه با تکرار کلمات باهاش کار</description>
<pubDate>Fri, 10 Aug 2012 16:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/169</guid>
</item>
<item>
<title>تنهایی</title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/167</link>
<description>بهتون گفتم که من و پسری تو خونه زندانی هستیم. تقریبا میتونم بگم هیچ رفت و امدی نداریم. یه دوست خاونوادگی داشتیم که همیشه باهاشون میرفتیم بیرون و خونه هدیگه. یادتونه؟ تقریبا از وقتی پسری به دنیا اومد همش قطع شد. راستش دلیلشو نمیدونم ولی روالمون بطور ناخودآگاه این بود که همیشه اونا زنگ میزدن که خونه ما بیان یا ما بریم خونه اونا یا برنامه ریزی کنیم برای بیرون. آخرین بار وقتی پسری ۳ ماهه بود رفتیم اونجا و گلاب به روتون خراب کاری کرد.</description>
<pubDate>Sun, 29 Jul 2012 08:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/167</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/164</link>
<description>چند روزی در ولایت به سر میبردیم چون مامان از سفر اومده بود خبر خاصی نیست جز اینکه روزا تند و تند میگذرند بدون اینکه چیزی از زندگی بفهمم. پسری هنوز حرف نمیزنه تقریبا میتونم بگم هیچ کلمه ای رو نمیگه و کارایی که خیلی از بچه های همسنش انجام میدن رو نمیده. مثل یه بچه کوچیک که آموزش ندیده ولی بدتر از همه اینا و چیزی که اذیتم میکنه اینه که اصلا توجه و تمرکز نداره. هر چقدر سعی میکنم باهاش بازی کنم یا بهش چیزی یاد بدم میره پی کار خودش و انگار من با دیوار حرف میزنم.</description>
<pubDate>Mon, 16 Jul 2012 17:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/164</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/163</link>
<description>سلام دوستای گلم نمیدونم کسی هنوز اینجا رو میخونه یا نه ولی من سعی میکنم هر چند دست و پا شکسته بنویسم امتحانات تموم شده و کمی آسوده تر شدم. این ترم رو سنگین بر داشته بودم که ترم پاییز سبک تر باشه و لی مجبور شدم یه درسو حذف کنم و حالا میخوام ترم تابستون بگیرم. ایشالله ترم بعد دیگه آخریه و تموم میشه. احساس میکنم یه عمر طول کشیده. اوضاع زندگی مثل قبله و تغییر خاصی نداشته. همسفر همچنان سخت مشغوله کاره تا زندگیمون پیش بره.</description>
<pubDate>Thu, 28 Jun 2012 19:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/163</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/162</link>
<description>یک ساله که نیستم اینجا دلم تنگ شده برای نوشتن از روزمره گی هام دلم تنگ شده برای دوستای گلم شرمنده از نبودنم تا جایی که تونستم وبلاگاتونو خوندم سعی میکنم بازم بیام و بنویسم امتحاناتم داره شروع میشه و این ترم رو هم سنگین برداشتم پسری هم بزرگ شده مردی شده و دلبری هاش هر روز بیشتر و بیشتر میشه و منم همش در تلاشم که از زندگی عقب نمونم از ظاهر وبلاگم بدم اومده و باید یه تغییراتی بدم شاید باعث بشه بیشتر بیام و بنویسم شرمنده که نمیتونم بهتون زیاد سر بزنم نیومدنم</description>
<pubDate>Mon, 21 May 2012 17:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/162</guid>
</item>
<item>
<title>از گوشه و کنار زندگی</title>
<link>https://saafaar.blogfa.com/post/161</link>
<description>سلام حالتون چطوره دوستای خوبم؟ غیبت طولانی من دلیل خاصی نداره جز کمبود وقت و کمی هم بی حوصلگی. راستش مثل قدیما برای اینجا نوشتن رغبت ندارم ما خوبیم و روزای زندگیمون تند و تند میگذره. همسفر سخت مشغول کاره و من هم مشغول امتحانات. این ترم با همه سختی هاش تموم شد و فقط سه تا امتحان دیگه مونده که تموم بشه این روزا همش به یاد پارسال هستم. آخرین ماه های بارداری و گرمای و هوا و سختی هاش و البته بیشتر از همه انتظار قشنگش.</description>
<pubDate>Mon, 20 Jun 2011 23:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saafaar</dc:creator>
<guid>saafaar.blogfa.com/post/161</guid>
</item>
</channel>
</rss>
