<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atomfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="0.3" xml:lang="en">
<title>میرزا پیکوفسکی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirzabad.com/" />
<modified>2009-11-19T06:13:15Z</modified>
<tagline />
<id>tag:mirzabad.com,2009://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="4.31-en">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2009, peakovsky</copyright>

<link rel="start" href="http://feeds.feedburner.com/peakovsky" type="application/atom+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><entry>
<title>استفن هارپر چه می‌خواند؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/XLOJAjxOMAQ/002229.php" />
<modified>2009-11-19T06:13:15Z</modified>
<issued>2009-11-19T06:08:19Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2229</id>
<created>2009-11-19T06:08:19Z</created>
<summary type="text/plain">استفن هارپر نخست وزیر کانادا است. رهبر حزب محافظه‌کار است که در یک قیاس نسبی معادل جمهوری‌خواه‌های آمریکا هستند. طبعاً از جرج بوش آدم‌تر است ولی باز بین خواص جامعه محبوب نیست و طرفدارهای لیبرال‌ها و نودموکرات‌‌ها حسابی به عوام‌فریبی...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;استفن هارپر نخست وزیر کانادا است. رهبر حزب محافظه‌کار است که در یک قیاس نسبی معادل جمهوری‌خواه‌های آمریکا هستند. طبعاً از جرج بوش آدم‌تر است ولی باز بین خواص جامعه محبوب نیست و طرفدارهای لیبرال‌ها و نودموکرات‌‌ها حسابی به عوام‌فریبی و ناکارآمدی محکومش می‌کنند. چند سال قبل چیزکی در مورد ادبیات و کتاب‌ها پرانده بود که رمان‌ و داستان چندان دردی دوا نمی‌کنند. طبعاً واکنش تندی بهش نشان داده بودند. یک نتیجه‌اش کتابی بود که امروز در جلسه‌ی امضایش شرکت کردم. &lt;br /&gt;
&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Yann_Martel"&gt;یان مارتل&lt;/a&gt; نویسنده‌ای کانادایی است که مشهورترین کتابش «&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Life_of_Pi"&gt;زندگی پای&lt;/a&gt;» (که نمی‌دانم چرا در ایران بهش زندگی پی می‌گویند) جایزه بوکر برده است. مارتل دو سال و نیم قبل بعد از اظهار فضل هارپر برداشته دو هفته یکبار کتابی به همراه نامه‌ای در مورد کتاب و کلاً ادبیات برای نخست‌وزیر پست کرده. پنجاه و چند نامه‌ی اول را حالا کتاب کرده و اسمش را گذاشته «استفن هارپر چه می‌خواند؟». البته هنوز هم منظم دو هفته یکبار کتاب پست می‌کند. به گفته‌ی خودش انگیزه‌اش از این کار شرمنده کردن هارپر بوده و نشان دادن اینکه ادبیات لازم است، حتی برای یک نخست‌وزیر. در حقیقت بخشی مهمی از صحبت‌هایش حول همین موضوع بود، «چرا ادبیات؟» یوسا مثلاً. &lt;br /&gt;
انتقادهایش به کل کاپیتالیسم هم برمی‌گشت. می‌گفت من دو سال قبل از چاپ زندگی پای با سالی شش هزار دلار زندگی می‌کردم. یک عالم هم‌خانه‌ای داشتم و برای لباس شستن و غذا بیست و چهار ساعته خانه‌ی پدری بودم. به هیچ دردی نمی‌خوردم ولی خوشحال بودم. چون صبح‌ها که به اتاق کارم می‌رفتم آن‌جا فقط یک ببر بود که باید با آن سر کله می‌زدم (در زندگی پای یک ببر هست). بعد که کتاب چاپ شد قضیه فرق کرد. پول آمد و حسابدار و وکیل  و غیره و بعد پول از یک وسیله تبدیل شد به یک دغدغه فکری دائم. کاپیتالیسم هم همین است. بقیه مفاهیم را خالی می‌کند تا جایی که جناب نخست‌وزیر در لزوم رمان شک کند. &lt;br /&gt;
در این دو سال و خرده‌ای از طرف هارپر هیچ و هیچ جوابی به یان مارتل داده نشده. یک بار از دفتری در نخست‌وزیری چیزی آمده که ممنون بابت هدیه و همین، از شخص او هیچ. می‌گفت انتظار داشت جواب بگیرد که وقت ندارد، حوصله ندارد یا حتی ممنون بابت کتاب‌ها، گذاشتم‌شان یک جایی تا بعد. می‌گفت هارپر از لحاظ سیاسی آدم باهوشی است. از اینکه ژست علاقمند چقدر می‌تواند جالب باشد باخبر است. ولی هیچ جوابی نمی‌دهد. به اعتقاد مارتل این بیشتر نشانه خجالت کشیدن هارپر است. شرم نخواندن و ندانستن. برای همین تصمیم گرفته که توجه‌ای نشان ندهد و بعد از گذشت زمان هم طبعاً دیر شده بوده. &lt;br /&gt;
از طرف دیگر کل این داستان برای مارتل نفعی هم داشته، آن هم آشنایی با کتاب‌های بیشتر. می‌گفت خواننده‌ی کندی است و جزو نویسنده‌های کم‌خوانده محسوب می‌شود؛ چون در کتاب‌ها به کندی پیش می‌رود. بعد از هر جمله فکر می‌کند این چه گفت؟ چرا گفت؟ اگر من می‌خواستم بنویسمش چطور می‌نوشتم؟ این جمله برایم تداعی‌گر چه چیزهایی است؟ و غیره. حالا این قضیه توفیق اجباری شده که دایره کتاب‌هایی که می‌خواند گسترده‌تر شده است. ولی خسته‌ هم شده بود. می‌گفت آن موقع که شروع کردم هارپر یک دولت اقلیت داشت و فکر می‌کردم زود می‌رود پی کارش ولی الان هم باز با یک دولت اقلیت نخست‌وزیر است. یکی از مشکلاتش این بود که سلیقه هارپر را نمی‌دانست. هارپر تا به امروز جایی نگفته نویسنده مورد علاقه‌اش کیست؟ چه کتابی در جوانی دوست داشته؟ در میزگردهای انتخاباتی پارسال وقتی پرسیدند این اواخر چه خواندی گفته کتاب رکوردهای گینس.  البته نخست‌وزیر چیزهای دیگری هم دوست دارد، مثلاً هاکی. یان مارتل بعد از کلی گشتن بالاخره یک رمان خوب در مورد هاکی پیدا کرده که می‌خواهد ماه بعد برای آقای نخست‌وزیر بفرستند.&lt;br /&gt;
در پرسش و پاسخ یکی پرسید این در حقیقت بی‌انصافی نیست که فقط به قصد شرمسار کردن یک نفر بمبارانش کنیم؟ مارتل جواب داد او یک نفر نیست و رهبر کشور من است. اگر او می‌گفت نمی‌داند جمعیت ونکور چقدر است یا پرتغال کجای دنیاست چکارش می‌کردیم؟ حالا چطور می‌شود کل ادبیات و تخیل را زیر سؤال برد. اصلاً من یکی از سؤال‌هایم این است که آقای هارپر چطور خواب می‌بیند؟&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/XLOJAjxOMAQ" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/11/002229.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>L'heure d'été</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/oyZ3HiAwuRk/002228.php" />
<modified>2009-11-15T06:33:19Z</modified>
<issued>2009-11-15T06:31:43Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2228</id>
<created>2009-11-15T06:31:43Z</created>
<summary type="text/plain"> L'heure d'été...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پرده</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;div style="text-align:center; direction: ltr;"&gt;&lt;span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"&gt;&lt;img alt="photo_05_hires.jpg" src="http://mirzabad.com/photos/photo_05_hires.jpg" width="530" height="351" class="mt-image-none" style="margin: 0 0px 10px 0;"/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align:left; direction: ltr;"&gt;&lt;font style="font-size: 0.8em;"&gt;
&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0836700/"&gt;L'heure d'été&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/oyZ3HiAwuRk" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/11/002228.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>شاراوات</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/Iu4OdyujEcY/002227.php" />
<modified>2009-11-10T07:07:43Z</modified>
<issued>2009-11-10T07:07:24Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2227</id>
<created>2009-11-10T07:07:24Z</created>
<summary type="text/plain">آقای شاراوات تابلو جمع می‌کند، بیشتر تابلوهای راهنمایی رانندگی. مثلاً احتیاط به مدرسه نزدیک می‌شوید یا توقف ممنوع و حتی پیچ خطرناک. تابلوها را بیشتر داخل زمین می‌کارند و درآوردنشان کار سختی است. برای همین آقای شاراوات وقت‌هایی که زیاد...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;آقای شاراوات تابلو جمع می‌کند، بیشتر تابلوهای راهنمایی رانندگی. مثلاً احتیاط به مدرسه نزدیک می‌شوید یا توقف ممنوع و حتی پیچ خطرناک. تابلوها را بیشتر داخل زمین می‌کارند و درآوردنشان کار سختی است. برای همین آقای شاراوات وقت‌هایی که زیاد حوصله ندارد می‌رود سراغ تابلوهای موقت که روی آسفالت منتظرند نوبت‌شان تمام شود و ببرندشان یک جای دیگر که کارگرها مشغول کارند یا یک چنین چیزی. همه‌ی تابلوها را برده است کارگاه متروک پشت خانه در ردیف‌های سیزده تایی به خط کرده. صبح‌ها می‌رود سان می‌بیند و فریاد می‌زند گروهان به فرمان من! به راست راست! و همه تابلوها به راست می‌پیچند، حتی تابلوهای گردش به چپ. بعد دوباره داد می‌زند قدم رو! و خودش هم همراه گروهان راه می‌افتد به سمت طلوع.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/Iu4OdyujEcY" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/11/002227.php</feedburner:origLink></entry>

<entry><title>wizard [Flickr]</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/0vikYy0LEMw/" /><dc:subject>paris</dc:subject><dc:subject>france</dc:subject><author><name>mirza peakovsky</name><uri>http://www.flickr.com/people/peakovsky/</uri></author><issued>2009-11-09T23:03:23-08:00</issued><modified>2009-11-09T23:03:23-08:00</modified><id>tag:flickr.com,2005:/photo/4092260694</id><content type="text/html" mode="escaped">&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/people/peakovsky/"&gt;mirza peakovsky&lt;/a&gt; posted a photo:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4092260694/" title="wizard"&gt;&lt;img src="http://farm3.static.flickr.com/2734/4092260694_03521bc7eb_m.jpg" width="240" height="163" alt="wizard" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;paris, france&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/0vikYy0LEMw" height="1" width="1"/&gt;</content><dc:date.Taken>2009-04-01T10:03:58-08:00</dc:date.Taken><feedburner:origLink>http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4092260694/</feedburner:origLink></entry><entry><title>city of giants [Flickr]</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/6JvxkKgrrnw/" /><dc:subject>paris</dc:subject><dc:subject>france</dc:subject><author><name>mirza peakovsky</name><uri>http://www.flickr.com/people/peakovsky/</uri></author><issued>2009-11-09T23:03:20-08:00</issued><modified>2009-11-09T23:03:20-08:00</modified><id>tag:flickr.com,2005:/photo/4091496673</id><content type="text/html" mode="escaped">&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/people/peakovsky/"&gt;mirza peakovsky&lt;/a&gt; posted a photo:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4091496673/" title="city of giants"&gt;&lt;img src="http://farm3.static.flickr.com/2460/4091496673_4937187faf_m.jpg" width="158" height="240" alt="city of giants" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;paris, france&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/6JvxkKgrrnw" height="1" width="1"/&gt;</content><dc:date.Taken>2009-04-01T10:54:15-08:00</dc:date.Taken><feedburner:origLink>http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4091496673/</feedburner:origLink></entry><entry><title>light in the corner [Flickr]</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/t1tWGKYjf-8/" /><dc:subject>paris</dc:subject><dc:subject>france</dc:subject><author><name>mirza peakovsky</name><uri>http://www.flickr.com/people/peakovsky/</uri></author><issued>2009-11-09T23:03:17-08:00</issued><modified>2009-11-09T23:03:17-08:00</modified><id>tag:flickr.com,2005:/photo/4091496599</id><content type="text/html" mode="escaped">&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/people/peakovsky/"&gt;mirza peakovsky&lt;/a&gt; posted a photo:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4091496599/" title="light in the corner"&gt;&lt;img src="http://farm3.static.flickr.com/2520/4091496599_1bbde3312c_m.jpg" width="240" height="159" alt="light in the corner" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;paris, france&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/t1tWGKYjf-8" height="1" width="1"/&gt;</content><dc:date.Taken>2009-04-06T12:48:02-08:00</dc:date.Taken><feedburner:origLink>http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4091496599/</feedburner:origLink></entry><entry><title>wonderland [Flickr]</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/KUwo1CKmqxM/" /><dc:subject>paris</dc:subject><dc:subject>france</dc:subject><author><name>mirza peakovsky</name><uri>http://www.flickr.com/people/peakovsky/</uri></author><issued>2009-11-09T23:03:14-08:00</issued><modified>2009-11-09T23:03:14-08:00</modified><id>tag:flickr.com,2005:/photo/4092260430</id><content type="text/html" mode="escaped">&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/people/peakovsky/"&gt;mirza peakovsky&lt;/a&gt; posted a photo:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4092260430/" title="wonderland"&gt;&lt;img src="http://farm3.static.flickr.com/2640/4092260430_4a8d6830f3_m.jpg" width="240" height="159" alt="wonderland" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;paris, france&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/KUwo1CKmqxM" height="1" width="1"/&gt;</content><dc:date.Taken>2009-04-01T10:27:45-08:00</dc:date.Taken><feedburner:origLink>http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4092260430/</feedburner:origLink></entry><entry>
<title>برگ‏ریزان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/Mt_jgGub8OQ/002226.php" />
<modified>2009-11-09T08:29:09Z</modified>
<issued>2009-11-09T08:27:33Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2226</id>
<created>2009-11-09T08:27:33Z</created>
<summary type="text/plain">یک ورق رودخانه، یک ورق سکوت، یک ورق دعا، یک ورق گندم‌زار، یک ورق اشک، یک ورق هستی، کتاب را می‌بندد....</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;یک ورق رودخانه، یک ورق سکوت، یک ورق دعا، یک ورق گندم‌زار، یک ورق اشک، یک ورق هستی، کتاب را می‌بندد.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/Mt_jgGub8OQ" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/11/002226.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title> تا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/zAkd2bDhcrI/002225.php" />
<modified>2009-11-08T06:56:46Z</modified>
<issued>2009-11-08T06:55:07Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2225</id>
<created>2009-11-08T06:55:07Z</created>
<summary type="text/plain">لبه‌های تاریخ‌اند که به کار ثبت می‌آیند، همان جا که تاریخ تا می‌خورد، خم می‌شود. بر بلندای این لبه‌ها زمین و زمان شفاف می‌شوند. جبهه‌ها روشن و آدمیان به پلیدان و آزادگان تقسیم می‌گردند. خاکستری‌ها جان می‌بازند و سیاه و...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;لبه‌های تاریخ‌اند که به کار ثبت می‌آیند، همان جا که تاریخ تا می‌خورد، خم می‌شود. بر بلندای این لبه‌ها زمین و زمان شفاف می‌شوند. جبهه‌ها روشن و آدمیان به پلیدان و آزادگان تقسیم می‌گردند. خاکستری‌ها جان می‌بازند و سیاه و سفید فارغ از سرپوش‌های مدرن، هویت خود را فریاد می‌زنند. خشونت از زیرزمین باز می‌گردد و طوفان سر می‌گیرد. آنان که تاریخ را خم می‌کنند از این موهبت برخوردارند که تمام چهره‌های آدمی را در ناب‌ترین و عیان‌ترین شکل نظاره کنند، خشم و نفرت و ایثار و ایمان و الخ. انگار که همه اینان صیقل می‌خورد، جلا می‌یابند. سال‌ها بعد دیده‌های آنان به تجربه بدل می‌گردند و برای نسل‌های بعد به یادگار می‌مانند، در شعر و متن و زمزمه. آدمیان به همین روایات زنده می‌ماند تا باز نسلی قصد کند تاریخ را تا بزند. &lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/zAkd2bDhcrI" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/11/002225.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>Where the wild things are</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/phNR1qyxuw4/002224.php" />
<modified>2009-11-04T06:28:29Z</modified>
<issued>2009-11-04T06:26:40Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2224</id>
<created>2009-11-04T06:26:40Z</created>
<summary type="text/plain"> - It's going to be a place where only the things you want to happen, would happen. - We could totally build a place like that! Where the wild things are...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پرده</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;div style="text-align:center; direction: ltr;"&gt;&lt;span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"&gt;&lt;img alt="wild.jpg" src="http://mirzabad.com/photo/wild.jpg" width="530" height="297" class="mt-image-none" style="margin: 0 0px 10px 0;"/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align:left; direction: ltr;"&gt;&lt;font style="font-size: 0.8em;"&gt;
- It's going to be a place where only the things you want to happen, would happen.&lt;br&gt;
- We could totally build a place like that! &lt;br&gt;
&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0386117/quotes"&gt;Where the wild things are&lt;/a&gt;
&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/phNR1qyxuw4" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/11/002224.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>حرف</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/p321hmxDL7Y/002223.php" />
<modified>2009-11-02T06:05:19Z</modified>
<issued>2009-11-02T06:04:30Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2223</id>
<created>2009-11-02T06:04:30Z</created>
<summary type="text/plain">«...مردم لیمریک اغلب با همدیگر حرف نمی‌زنند، انگار سال‌ها این کار را تمرین کرده‌اند. کسانی هستند که با هم حرف نمی‌زنند چون پدرهایشان در جنگ‌های داخلی سال 1922 در دو جبهه مخالف بودند. اگر کسی در ارتش انگلیس خدمت کند،...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پاراگراف</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;«...مردم لیمریک اغلب با همدیگر حرف نمی‌زنند، انگار سال‌ها این کار را تمرین کرده‌اند. کسانی هستند که با هم حرف نمی‌زنند چون پدرهایشان در جنگ‌های داخلی سال 1922 در دو جبهه مخالف بودند. اگر کسی در ارتش انگلیس خدمت کند، افراد خانواده‌اش به بخش دیگری از لیمریک نقل مکان می‌کنند، جایی که مردان خانواده‌ها همگی در خدمت ارتش انگلیس‌اند. اگر یکی از اعضای خانواده‌تان کمترین رابطه‌ی دوستانه‌ای با ارتش انگلیس در هشتصد سال گذشته داشته باشد، آن را به رختان می‌کشند و مجبورتان می‌کنند به دابلین نقل مکان کنید چون کسی در آنجا اهمیتی به این حرفها نمی‌دهد. خانواده‌هایی هستند که همیشه خجالت‌زده‌اند چون اجدادشان در زمان قحطی، مذهب خود را فروخته‌اند و از پروتستان‌ها یک کاسه سوپ گرفته‌اند و از آن زمان آن‌ها را سوپ‌خور صدا می‌زنند. خیلی بد است که کسی سوپ‌خور باشد، چون باید به قسمت سوپ‌خور‌های جهنم نقل مکان کنند. بدتر از آن کسانی هستند که جاسوس‌اند. معلممان در مدرسه می‌گفت که هر زمان ایرلندی‌ها می‌خواستند انگلیسی‌ها را شکست جانانه‌ای بدهند، یک جاسوس کثیف آن‌ها را لو می‌داد. هر کسی که جاسوسی کند باید اعدام شود، و بدتر از آن کسی با او حرف نمی‌زند، و اعدام شدن بهتر از آن است که کسی با آدم حرف نزند...»&lt;br /&gt;
فرانک مک‌کورت، خاکسترهای آنجلا، نشر پیکان&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/p321hmxDL7Y" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/11/002223.php</feedburner:origLink></entry>

<entry><title>me: leveled [Flickr]</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/vcZCs188x64/" /><dc:subject>germany</dc:subject><dc:subject>frankfurt</dc:subject><author><name>mirza peakovsky</name><uri>http://www.flickr.com/people/peakovsky/</uri></author><issued>2009-11-01T22:00:51-08:00</issued><modified>2009-11-01T22:00:51-08:00</modified><id>tag:flickr.com,2005:/photo/4067728894</id><content type="text/html" mode="escaped">&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/people/peakovsky/"&gt;mirza peakovsky&lt;/a&gt; posted a photo:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4067728894/" title="me: leveled"&gt;&lt;img src="http://farm3.static.flickr.com/2732/4067728894_0a41b94719_m.jpg" width="240" height="159" alt="me: leveled" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;frankfurt, germany&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/vcZCs188x64" height="1" width="1"/&gt;</content><dc:date.Taken>2009-03-31T08:28:55-08:00</dc:date.Taken><feedburner:origLink>http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4067728894/</feedburner:origLink></entry><entry><title>signs behind doors [Flickr]</title><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/H_No75VNbLw/" /><dc:subject>austria</dc:subject><dc:subject>innsbruck</dc:subject><author><name>mirza peakovsky</name><uri>http://www.flickr.com/people/peakovsky/</uri></author><issued>2009-11-01T22:00:45-08:00</issued><modified>2009-11-01T22:00:45-08:00</modified><id>tag:flickr.com,2005:/photo/4066977125</id><content type="text/html" mode="escaped">&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/people/peakovsky/"&gt;mirza peakovsky&lt;/a&gt; posted a photo:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4066977125/" title="signs behind doors"&gt;&lt;img src="http://farm3.static.flickr.com/2555/4066977125_6a849c5993_m.jpg" width="240" height="159" alt="signs behind doors" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;innsbruck, austria&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/H_No75VNbLw" height="1" width="1"/&gt;</content><dc:date.Taken>2009-03-27T11:53:14-08:00</dc:date.Taken><feedburner:origLink>http://www.flickr.com/photos/peakovsky/4066977125/</feedburner:origLink></entry><entry>
<title>O'Horten</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/EoKbvQTkP0I/002222.php" />
<modified>2009-10-29T22:03:25Z</modified>
<issued>2009-10-29T21:59:07Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2222</id>
<created>2009-10-29T21:59:07Z</created>
<summary type="text/plain"> O'Horten...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پرده</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;div style="text-align:center; direction: ltr;"&gt;&lt;span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"&gt;&lt;img alt="O_Horten.jpg" src="http://mirzabad.com/photo/O_Horten.jpg" width="530" height="286" class="mt-image-none" style="margin: 0 0px 10px 0;"/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align:left; direction: ltr;"&gt;&lt;font style="font-size: 0.8em;"&gt;
&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/O%27_Horten"&gt;O'Horten&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/EoKbvQTkP0I" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/10/002222.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>این روزها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/iqaQx-JMXSE/002221.php" />
<modified>2009-10-22T21:00:48Z</modified>
<issued>2009-10-22T21:00:15Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2221</id>
<created>2009-10-22T21:00:15Z</created>
<summary type="text/plain">اطرافم تصویر زیاد دارم. نوشتن‌شان کلیشه‌ام است. ازشان گفتن را هنوز دوست دارم. ساختمان روبرویی را تازه ساخته‌اند. یکی دوماه پیش افتتاح شد. دانشکده بیزنس است. فارسی برایش ندارم. از پنجره دفتر تمام قد دیده می‌شود. جلوی آفتاب گمانم صبح...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;اطرافم تصویر زیاد دارم. نوشتن‌شان کلیشه‌ام است. ازشان گفتن را هنوز دوست دارم.&lt;br /&gt;
ساختمان روبرویی را تازه ساخته‌اند. یکی دوماه پیش افتتاح شد. دانشکده بیزنس است. فارسی برایش ندارم. از پنجره دفتر تمام قد دیده می‌شود. جلوی آفتاب گمانم صبح را می‌گیرد. زیاد مطمئن نیستم چون هیچ وقت صبح اینجا نیامده‌ام. فرناز می‌گوید ساختمان جان مولسون -اسمش است- کار تلویزیون را برایمان می‌کند، هر پنجره‌اش یک کانال. یک چیز عجیبی که دارد سالن رقصش است. نمی‌دانم در دانشکده کراواتی‌ها رقص به چه کاری می‌آید. شاید هم مال دانشکده هنر است که از کراواتی‌ها قرضش گرفته‌اند. سالن بزرگ است. تقریبا تمام طبقه را گرفته. سالن خیلی بزرگ و کف چوبی و یک دور میله و همین. کل روز هم تمرین می‌کنند. همه‌جور رقص، از خیابانی گرفته تا باله، تا دیر وقت. من روزم زیادی چرخیده، بعضی وقت‌ها ساعت پنج عصر تازه شروع می‌کنم و به کار کردن. بعد یازده شب که می‌خواهم برم خانه آن‌ها هنوز دارند می‌رقصند. هیچ وقت زیاد نیستند. سه چهار نفر بیشتر نمی‌بینم. ولی همیشه کسی هست. تماشای‌شان لذت‌بخش‌ترین کار این روزهایم است. انگار دارم به یک زندگی زیبا نگاه می‌کنم. یاد &lt;a href="http://mirzabad.com/archive/2004/02/000164.php"&gt;مادربزرگم&lt;/a&gt; هم می‌افتم.&lt;br /&gt;
دانشگاه مک‌گیل یک دانشگاه دیگر شهر است. من آنجا درس نمی‌خوانم. دلم می‌خواست ولی خب نمی‌خوانم. آدمی به اسم مک‌گیل پایه‌گذاریش کرده. گمانم اولین دانشگاه کشور گوزن‌های بزرگ بوده. این که بگویم یک مجسمه از همین آقا گذاشته‌اند نزدیکی دروازه ورودی زیاد دور از انتظار نیست. ولی مجسمه مثل بقیه نیست. آدم‌های مجسمه‌های دیگر عموماً ژست فاتح دارند، یا نشسته‌اند. یک طور آرام و با وقار. آقای مگ‌گیل دارد در خلاف جهت باد پیش می‌رود. باد کتش را عقب برده. با دست کلاهش را گرفته باد نبرد و لبخند می‌زند. عصایش را چند قدم جلوتر کوبیده. خلاصه نه از وقار خبری است نه از متانت و این حرفها، فقط پیش‌رفتن در کمال آرامش.&lt;br /&gt;
از خانه برایم یک فرش فرستادند. فرش خودم است. نه که خودم بافته باشمش ولی همیشه دوستش داشتم. نقشش ماهی هست. نه آنی که در آب است، این اسم طرحش ماهی است و هیچ دخلی به آن ندارد. از نقش‌های طرف ماست. رنگ زمینه‌اش سرمه‌ای است. این ماهی سرمه‌ای را از وقتی خریدندش دوست داشتم تا بالاخره مال خودم شد، هدیه شد. تهران نبردمش، هیچ وقت فکر نکردم باید ببرم. از وقتی به خانه‌ی پلاتو اسباب‌کشی کردم هوسش را کرده بودم. فکر می‌کردم با آن حیاط رنگارنگ چه خوب می‌شود. با نورهای آرام این خانه چه خوب می‌شود. فکر کردم صبر می‌کنم تا بشود بی دردسر آوردش. حالا آمده. حتی زنگ زدم به ابوی که خوابش باید رو به کدام طرف باشد. آخر فرش خواب دارد. حتی پرسیدم چه فرقی می‌کند رو به نور باشد یا پشت به نور. حالا بعضی شب‌ها دراز می‌کشم روی حاشیه‌اش. بعد خیال می‌بافم.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/iqaQx-JMXSE" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/10/002221.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>خط</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/zWsUDNI5bRk/002220.php" />
<modified>2009-10-18T07:05:14Z</modified>
<issued>2009-10-18T07:04:50Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2220</id>
<created>2009-10-18T07:04:50Z</created>
<summary type="text/plain">امشب هزار بار نوشته‌ام و خط زدم. گمانم گزارش این استیصال خود قابل خط زدن باشد. خط البته تمام شده....</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;امشب هزار بار نوشته‌ام و خط زدم. گمانم گزارش این استیصال خود قابل خط زدن باشد. خط البته تمام شده.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/zWsUDNI5bRk" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/10/002220.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>هزار</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/LE3nFYGarGs/002219.php" />
<modified>2009-09-28T06:58:56Z</modified>
<issued>2009-09-28T06:58:20Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2219</id>
<created>2009-09-28T06:58:20Z</created>
<summary type="text/plain">- صبح یک پری ازم پرسید ما چرا پاییز نداریم؟ - داشتیم. پاییزمان هزار سال بود. خیلی وقت گذشته از آن سال‌ها. - پاییز دیگری نداشتیم؟ - فقط همان یک پاییز. همان هم غنیمت بود. پیرمرد عاشق پاییز بود ولی...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>بارگاه</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;- صبح یک پری ازم پرسید ما چرا پاییز نداریم؟&lt;br /&gt;
- داشتیم. پاییزمان هزار سال بود. خیلی وقت گذشته از آن سال‌ها. &lt;br /&gt;
- پاییز دیگری نداشتیم؟&lt;br /&gt;
- فقط همان یک پاییز. همان هم غنیمت بود. پیرمرد عاشق پاییز بود ولی دیگر نخواست ملکوت را پاییز کند. از آن هزار سال زرد و نارنجی هم یادگاری فقط همین گربه حنایی مانده.&lt;br /&gt;
- پس چرا آن یکبار پاییز آورد؟&lt;br /&gt;
- حوا ازش خواسته بود.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/LE3nFYGarGs" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/09/002219.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>بیل</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/IM5cdqsdpx4/002218.php" />
<modified>2009-09-24T06:11:30Z</modified>
<issued>2009-09-24T06:11:00Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2218</id>
<created>2009-09-24T06:11:00Z</created>
<summary type="text/plain">یکی با بیل برداشته پاییز روی سر شهر ریخته. یک‌هو پاییز شده. سنجاب‌ها بیشتر به چشم می‌آیند. عصرها آنقدر دم می‌کنند تا آسمان از رو برود و ببارد. صدای دوچرخه روی برگ‌های کنار پیاده‌رو کم و زیاد می‌شود تا می‌ایستد....</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;یکی با بیل برداشته پاییز روی سر شهر ریخته. یک‌هو پاییز شده. سنجاب‌ها بیشتر به چشم می‌آیند. عصرها آنقدر دم می‌کنند تا آسمان از رو برود و ببارد. صدای دوچرخه روی برگ‌های کنار پیاده‌رو کم و زیاد می‌شود تا می‌ایستد. هوا ایستاده، منتظر. سنگریزه قوس برمی‌دارد می‌خورد آن طرف خیابان به شیر قرمز آتش‌نشانی. شیر صدای نامفهومی از خودش درمی‌آورد، انگار بگوید هوم یا بوم. اگر آن بچه را عابر حساب کنیم سه نفر از جلوی پله گذشتند. من هنوز فکر می‌کنم در مورد یک پاییز یک‌هو چه می‌شود نوشت. یک‌هو بودنش که بیشتر از یک خط پر نمی‌کند، هر چقدر هم برای من عجیب باشد.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/IM5cdqsdpx4" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/09/002218.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>پیش</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/4iPAijDNACw/002217.php" />
<modified>2009-09-21T05:31:52Z</modified>
<issued>2009-09-21T05:12:25Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2217</id>
<created>2009-09-21T05:12:25Z</created>
<summary type="text/plain">- به پیش سرباز! - گذشت آن روزها قربان....</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;- به پیش سرباز!&lt;br /&gt;
- گذشت آن روزها قربان.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/4iPAijDNACw" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/09/002217.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>مبارزه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/-5dJg0fVUdw/002216.php" />
<modified>2009-09-17T07:54:41Z</modified>
<issued>2009-09-17T07:50:29Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2216</id>
<created>2009-09-17T07:50:29Z</created>
<summary type="text/plain">پیرو یک سری مشکلات فیلتری رخ‌داده و بن‌بست مذاکرات بین طرفین درگیر، نگارنده بر آن شد به طریق سنتی وارد میدان شود؛ هر چند این روش‌های سنتی علی‌رغم میل نگارنده از دور و نزدیک ارتباطی با آقای آلن دوباتن ندارد....</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;پیرو یک سری مشکلات فیلتری رخ‌داده و &lt;a href="http://peakovsky.me/archive/2009/07/002193.php"&gt;بن‌بست&lt;/a&gt; مذاکرات بین طرفین درگیر، نگارنده بر آن شد به طریق سنتی وارد میدان شود؛ هر چند این روش‌های سنتی علی‌رغم میل نگارنده از دور و نزدیک ارتباطی با آقای آلن دوباتن ندارد. من باب احترام به سنن مبارزه آنلاین و نیز تفریح با فیلتریون آدرس peakovsky.me به ثبت رسیده و آدرس سابق به این آدرس جدید بامزه آینه شده است. فلذا اگر پشت فیلتر بودید می‌توانید از آدرس جدید استفاده کنید. در ضمن درست مثل وقتی هوس می‌کنید کمدتان را مرتب کنید ولی دور برتان می‌دارد و خانه تکانی می‌کنید، نگارنده نیز دستی به سر و روی این‌جا کشید و تغییراتی جزیی در ظاهر قضیه داد. کامنت‌دونی نیز من باب نمی‌دانم چه باز است تا چه پیش آید. زیاده عرضی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/-5dJg0fVUdw" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/09/002216.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>خودآگاهی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/peakovsky/~3/UaGbj7N5PxA/002215.php" />
<modified>2009-09-16T07:18:07Z</modified>
<issued>2009-09-14T07:20:09Z</issued>
<id>tag:mirzabad.com,2009://1.2215</id>
<created>2009-09-14T07:20:09Z</created>
<summary type="text/plain">«... جان راسکین از طریق علاقه‌اش به زیبایی و میل به مالکیت آن به پنج راه حل اساسی دست یافت. نخست این‌که زیبایی حاصل مجموعه‌ای از عوامل پیچیده است که از نظر روانی و دیداری بر ذهن تأثیر می‌گذارد. دوم...</summary>
<author>
<name>peakovsky</name>

<email>peakovsky@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>پاراگراف</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mirzabad.com/">
&lt;p&gt;«... جان راسکین از طریق علاقه‌اش به زیبایی و میل به مالکیت آن به پنج راه حل اساسی دست یافت. نخست این‌که زیبایی حاصل مجموعه‌ای از عوامل پیچیده است که از نظر روانی و دیداری بر ذهن تأثیر می‌گذارد. دوم این‌که انسان با گرایشی درونی نسبت به زیبایی و میل به مالکیت آن واکنش نشان می‌دهد. سوم این‌که روش‌های نازلی برای این تمایل به مالکیت وجود دارد، از جمله میل به خرید اشیاء و قالی تا کندن نام خود بر یادبودی و گرفتن عکس. چهارم اینکه فقط یک راه برای تملک درست زیبایی وجود دارد و آن نیز از طریق درک آن است، با خوداگاه شدن نسبت به عواملی (روانی و دیداری) که مسؤول آن هستند. و سرانجام اینکه مؤثرترین روش پی‌گیری این خودآگاهی، تشریح مکان‌های زیبا از طریق هنر است، با نوشتن یا نقاشی، بدون در نظر گرفتن این‌که استعدادش را داشته باشیم یا نداشته باشیم...»&lt;br /&gt;
آلن دو باتن، هنر سیر و سفر، برگردان گلی امامی&lt;/p&gt;
&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/peakovsky/~4/UaGbj7N5PxA" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mirzabad.com/archive/2009/09/002215.php</feedburner:origLink></entry>

</feed>
