<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
<title>بزرگترین سایت تفریحی ایران</title>
<link>http://pa2gh.net</link>
<description>پاتوق جوانان</description>
<dc:language>farsi</dc:language>
<dc:creator>info@pa2gh.org</dc:creator>
<dc:date>29-11-1389</dc:date>

<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>29-11-1389</sy:updateBase>

<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/pa2gh" /><feedburner:info uri="pa2gh" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId>pa2gh</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
<title>روش هاي باكلاس شدن!</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/kOfIC2swPTI/modules.php</link>
<description>&lt;font size="5" face="Times New Roman" color="#ff0000"&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="5" face="Times New Roman" color="#ff0000"&gt;روش هاي باكلاس شدن!&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;اگر شما ذاتا&amp;quot; انسان با کلاسی هستید که هیچ !!!&lt;br /&gt;
در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجّه بیان کنید:&lt;br /&gt;
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : &amp;quot;موقع تکان دادن پیانوی بابام پام مونده زیرش...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : &amp;quot;از اسکی آخر هفته نمی تونم بگذرم!&amp;quot;&lt;br /&gt;
اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : &amp;quot;با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید :&amp;quot; دیشب با قهوه جوش اینجوری شد...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : &amp;quot;به سیم گیتارم گیر کرده!&amp;quot;&lt;br /&gt;
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : &amp;quot;چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: &amp;quot;که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است!&amp;quot;&lt;br /&gt;
اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : &amp;quot;الکی می گن زانتیا ایربگ داره&amp;quot;&lt;br /&gt;
اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:&amp;quot;حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد&amp;quot;&lt;br /&gt;
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:&amp;quot;بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!&amp;quot;&lt;/font&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/kOfIC2swPTI" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">641@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>جوك</dc:subject>
<dc:date>8-11-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=641</feedburner:origLink></item>

<item>
<title>بخت بیدار</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/FeXSg0KhEQc/modules.php</link>
<description>&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;&lt;font size="5" color="#ff0000"&gt;بخت بیدار&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد &amp;ldquo;بخت با من یار نیست&amp;rdquo; و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.&lt;br /&gt;
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;font size="3" color="#3366ff"&gt;بقيه مطلب در ادامه...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/FeXSg0KhEQc" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">640@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>حكايت</dc:subject>
<dc:date>8-11-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=640</feedburner:origLink></item>

<item>
<title>جملات جالب و بامزه از افراد مشهور</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/u9LTvv_JAHM/modules.php</link>
<description>&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;&lt;font size="5" color="#ff0000"&gt;جملات جالب و بامزه از افراد مشهور&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متخصص کسی است که موضوع ساده یی را چنان پیچیده کند که باورت شود که پیچیدگی موضوع تقصیر توست! - ویلیام کاسل&lt;br /&gt;
اگر تلفن زنگ نزنه، منم!- جیمی بافه(خواننده ی امریکایی)&lt;br /&gt;
شاید کره ی زمین جهنم کره یی دیگر باشد!- آلدوس هاکسلی&lt;br /&gt;
بارزترین دلیل این که موجودات هوشمند در کهکشان زندگی می کنند این است که هرگز نکوشیده اند با ما تماس بگیرند!- بیل واترسن&lt;br /&gt;
نمی توانی همه چیز داشته باشی. کجا جایشان می دهی؟!- استیون رایت&lt;br /&gt;
دشمنان خود را دوست داشته باش. دیوانه شان میکند!- لی.دی ایست&lt;br /&gt;
به امید آن که دوست دارانمان دوستمان بدارند و آن ها که دوستمان ندارند، خداوند قلبشان راتغییرجهت دهد. اگر نتوانست قلبشان را تغییرجهت دهد، مچ پایشان را تغییرجهت دهد تا آنان را از لنگیدنشان بشناسیم!- دعای ایرلندی&lt;br /&gt;
منو به هوس نینداز. راهشو خودم بلدم!- ریتا لی بران&lt;br /&gt;
زندانی جنگی کسی است که در کوشش خود برای کشتن تو ناموفق بوده است واز تو می خواهد اورا نکشی!- وینستون چرچیل&lt;br /&gt;
عادت داشتم غذاهای طبیعی مصرف کنم تا این که دریافتم خیلی ها به دلایل طبیعی می میرند!- ناشناس&lt;br /&gt;
خداوندا! مرااز دانستن چیزهایی که نیاز به دانستن آن ها ندارم حفظ کن. مرا حتا حفظ کن از این که بدانم چیزهایی دانستنی هستند که من نمی دانم. همچنین مرا حفظ کن تا ندانم که تصمیم گرفته ام چیزهایی را ندانم!- داگلاس آدامز&lt;/font&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/u9LTvv_JAHM" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">639@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>عمومي</dc:subject>
<dc:date>8-11-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=639</feedburner:origLink></item>

<item>
<title>عشق گوجه سبز</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/hOtcye4Qmxg/modules.php</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;عشق گوجه سبز&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;من دیروز گریه کردم...&lt;br /&gt;
همه چی عالی بود ، خوب ، خوش ، شاد... خلاصه همونجوری بود که دوس داشتیم.روزامونو کنار همدیگه ، به یاد همدیگه ، در آغوش همدیگه میگذروندیم. توی شهرکوچیکمون شده بودیم مثال دو تا عاشق. چه خوب روزایی بوود اون روزا ، یادش بخیر...&lt;br /&gt;
من یه گوجه سبز ریزه میزه ام ، چند ماهی بیشتر عمر ندارم ، توو این چند ماه فقط میشه عاشق بود. اصلا ما گوجه سبزا رسممون عاشقیه ، ولی من عاشق یه گوجه فرنگی شدم ، نه یه گوجه سبز. خیلی چیزامو از دست دادم ، یا بهتر بگم ، از خیلی چیزا گذشتم تا بهش برسم. بهم نمیخوردیم ، هیچ چیزمون عین هم نبود ، جز اول اسمامون. برای ما گوجه سبزا خیلی مهمه که همیشه با هم باشیم ، ولی گوجه فرنگیا این رسمو نداشتند و نخواهند داشت. اونا عمرشون زیاده ، فکر میکنن چون عمرشون زیاده میتونن زیاد عاشق شن ، عشقو به بازی میگیرن چون عمرشون زیاده! ... خلاصه با اینکه همه ی این حرفارو میدونستم ، پا روو عقلم گذاشتمو حرف دلمو گوش کردم . نمیخوام از خودم تعریف کنم ، ولی خیلی از گوجه سبزا دنبالم بوودن ، یا واضح تر بگم ، خیلی هاشون میخواستن که با من باشن ، ولی برام مهم نبود. من عاشق یه گوجه ی قرمز شده بودم ، و دیگه برام رنگ سبز معنا نداشت.&lt;br /&gt;
وارد شهر قرمزا شدم ، اولاش خیلی سخت بوود ، کسی تحویلم نمیگرفت ، ولی انقد مقاومت کردم تا بالاخره قبولم کردن. تعجب کردی، نه؟ آره ، من هیچ وقت نمیتونم یه گوجه ی قرمز باشم ، ولی تونستم یه نقاب قرمز پیدا کنم. نقابی که شاید ظاهرمو قرمز میکرد ، ولی باطنم سبز سبز یاقی میموند. بعد از چند وقت به گوجه ای که میخواستم رسیدم ، یا بهتره بگم به آرزوم رسیدم. روزای خوشی داشتیم ، روزایی که وصف نشدنی هستن. اما ، اما ، نمیدونم یه هو چی شد که ورق برگشت...&lt;br /&gt;
دیگه گوجه برام گوجه ی قرمز سابق نبود ، فرق کرده بود. به رووش نیاوردم ، همه چی رو توو خودم ریختمو صبر کردم تا دوباره عین سابق شه... رووز ها میگذشتو گوجه ی من نه تنها عین سابق نمیشد بلکه بد تر هم میشد. یاد حرفای بابا بزرگم افتادم که می گفت :&lt;br /&gt;
&amp;lt; پسرم رسم گوچه قرمزا عاشق کشیه ، نه عاشقی&amp;gt;&lt;br /&gt;
آره ، این گوجه ی ما هم این رسمو به ارث برده بود.میدونی چیه؟ دست خودشون نیست . هرچه قدر که محبت کنی باهاشون ، بازم کنارت میزننو دست یکی دیگرو میگیرن.&lt;br /&gt;
من دیروز گریه کردم ، و امرووز حسرت اوون روزایی رو میخورم که همه ی گوجه سبزا دنبالم بودنو من دنباله سراب عشق...&lt;br /&gt;
آلان یه پسر دارم ، یه پسر دو رگه ! ظاهرش بیشتر به قرمزی میزنه ، ولی باطنشو نمیدونم. امید وارم باطنو ظاهرش یکی نباشه...&lt;br /&gt;
اگه شما هم ظاهرتون قرمزه ، دلاتوونو سبز نیگه دارید...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/hOtcye4Qmxg" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">638@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>عمومي</dc:subject>
<dc:date>8-9-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=638</feedburner:origLink></item>

<item>
<title>دل عزرائیل زمانی سوخت که...</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/rmZ-NgvUjx4/modules.php</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;دل عزرائیل زمانی سوخت که...&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟&lt;br /&gt;
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:&lt;br /&gt;
1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.&lt;br /&gt;
2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.&lt;br /&gt;
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/rmZ-NgvUjx4" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">637@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>حكايت</dc:subject>
<dc:date>8-9-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=637</feedburner:origLink></item>

<item>
<title>آدم بي خاصيت</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/UvVR1NbEG1g/modules.php</link>
<description>&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;
&lt;p&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;آدم بي خاصيت&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;راننده کاميوني وارد رستوران شد.&lt;br /&gt;
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.&lt;br /&gt;
راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.&lt;br /&gt;
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!&lt;br /&gt;
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.&lt;/font&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/UvVR1NbEG1g" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">636@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>عمومي</dc:subject>
<dc:date>8-9-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=636</feedburner:origLink></item>

<item>
<title>زیبایی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/oleD39HJEU8/modules.php</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;زیبایی&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/oleD39HJEU8" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">635@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>عمومي</dc:subject>
<dc:date>8-9-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=635</feedburner:origLink></item>

<item>
<title>همه كس و هيچ كس</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/Llt2PpiYyM8/modules.php</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;همه كس و هيچ كس&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;چهار نفر بودند بنامهاي همه كس و يك كس و هر كس و هيچ كس&lt;br /&gt;
يك كار مهم وجود داشت كه ميبايست انجام مي شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد.&lt;br /&gt;
همه كس ميدونست كه يك كسي آن را انجام خواهد داد&lt;br /&gt;
هر كسي ميتوانست آن را انجام دهد اما هيچ كس آن را انجام نداد&lt;br /&gt;
يك كسي از اين موضوع عصباني شد به خاطر اينكه اين وظيفه همه كس بود.&lt;br /&gt;
همه كس فكر ميكرد هر كسي نميتواند آن را انجام دهد اما هيچ كس نفهميد كه هر كسي آن را انجام نخواهد داد.&lt;br /&gt;
سرانجام اين شد كه همه كس يك كسي را براي كاري كه هر كسي نمي توانست انجام دهد و هيچ كس انجام نداد سرزنش كرد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/Llt2PpiYyM8" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">634@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>عمومي</dc:subject>
<dc:date>8-9-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=634</feedburner:origLink></item>

<item>
<title>عشق ورزيدن</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/lBLvqrfzAIA/modules.php</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;عشق ورزيدن&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .&lt;br /&gt;
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را&lt;br /&gt;
ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت&lt;br /&gt;
عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع&lt;br /&gt;
عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟&lt;br /&gt;
عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند&lt;/font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/lBLvqrfzAIA" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">633@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>عمومي</dc:subject>
<dc:date>8-9-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=633</feedburner:origLink></item>

<item>
<title>تصميم</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/pa2gh/~3/n3BR7JmHI-M/modules.php</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;&lt;font color="#ff0000" size="5" face="Times New Roman"&gt;تصميم&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;font size="4" face="Times New Roman"&gt;مرد تصميمش را گرفته بود مي خواست اموالش را بفروشد و در تجارت به کار اندازد . هر شب دعا مي کرد : خدايا کمکم کن تا در تجارت موفق شوم... اما هر چه بيشتر تلاش مي کرد کمتر موفق ميشد&lt;br /&gt;
تا اينکه بالاخره توانست آنها را با قيمت بالايي بفروشد و عاقبت چنان غرق در ثروت شد که از همه چيز و همه کس بريد . از تنهايي به خدا پناه برد و گفت : خدايا! تو که مي دانستي عاقبتم چنين مي شود چرا دعايم را مستجاب کردي؟؟؟&lt;br /&gt;
در خواب کسي به او گفت : بار اول ثروت خواستي و خدا از تو صبر خواست اگر صبر مي کردي بهترين راه را براي خوشبختي انتخاب مي کردي.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/pa2gh/~4/n3BR7JmHI-M" height="1" width="1"/&gt;</description>
<guid isPermaLink="false">632@http://pa2gh.net</guid>
<dc:subject>عمومي</dc:subject>
<dc:date>8-9-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط NovaG</dc:creator>
<language>ar</language><feedburner:origLink>http://pa2gh.net/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=632</feedburner:origLink></item>

</channel>
</rss>

