<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Daily of Miss o0o0o0o0o0om</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Sep 2019 07:03:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/606</link>
<description>سلام... باورم نمیشه دارم اینجا مینویسم... روزای زیادی گذشته و احساس میکنم دارم خواب میبینم ... من امروز یه اووووووم 30 ساله و چند ماه ام که نزدیک 4 ساله ازدواج کردم و زندگی خوب و قشنگی رو برای خودم ساخته ام ... درسم تموم شد و شاغل شدم....همسر مهربونم رو در همین دنیای وبلاگستان پیدا کردم.... هنوز بچه ایی نداریم ولی گهگاهی بهش فکر میکنیم.... اینقدر شک شدم که واقعا نمیدونم باید چی بنویسم و از کجا شروع کنم....</description>
<pubDate>Wed, 18 Sep 2019 07:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/606</guid>
</item>
<item>
<title>.488.</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/598</link>
<description>امروز تقریبا اخرین روزه دانشگاه بودو ما هم در به در دنبال جزوه...از این بگیر از اون بگیر.... خلاصه با بدبختی تونستم مقداری از جزوه ها رو جمع اوری کنمو اینااااااا....خوشم می یاد این روزای اخر دانشگاه حسابی هممون به جنب و جوش افتادیم.... کل کل بینه هممون موج می زنه... هر کی می گه من امروز دو جلسه از این درسو خوندم....خلاصه الان دارم از حسادت میمیرم همین امروز فرداست که حسابی شروع کنم به درس خوندن و گوره بابای فیس بوک و وبلاگ....</description>
<pubDate>Mon, 27 Dec 2010 16:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/598</guid>
</item>
<item>
<title>بازی نوشتن....</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/558</link>
<description>دافی نگار عزیز من رو به یه بازی جالب که همون عادت نوشتن باشه دعوت کردن..... این بازی درباره عادت نوشتن شماست. مثلا همین وبلاگی که می نویسید. اکثر نویسندگان بزرگ دنیا، خرافاتی هستند و عادات مشخصی برای نوشتن دارند. شما چه عاداتی دارید؟ در مورده خودم باید بگم که من حتما باید تو اتاقه خودم باشم و صفحه ی بلاگفا رو با کامیه خودم باز کنم..... اینطوری احساس راحتری خواهم داشت.....در بیشتر ساعات روز من تنهای تنهام....</description>
<pubDate>Thu, 11 Nov 2010 07:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/558</guid>
</item>
<item>
<title>بـــــــــــــــازی...(:!</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/540</link>
<description>بازی بازی بازی.... خیلی ممنونم از تمشکی عزیز که من رو دعوت کرد..... 1 ) اگر وبلاگتان آدم بود چه جنسیتی داشت ؟ دختر یا پسر ؟ (این موضوع ربطی به جنسیت صاحب وبلاگ ندارد .) احساس می کنم او دختر است....او من را بهتر از هر کسی دیگرمن را می فهمد و درک می کند...! 2) وبلاگتان کدام یک از این دو نفر است ؟ خودتان یا فرزندتان ؟! ا وووم زندگیه من است.... اووم را خودم ساختم..... اوم را خودم بزرگ کردم.... هر روز به ان سر زدم و گرد گیریش کردم...</description>
<pubDate>Tue, 19 Oct 2010 11:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/540</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/539</link>
<description>بازی بازی بازی.... خیلی ممنونم از تمشکی عزیز که من رو دعوت کرد..... 1 ) اگر وبلاگتان آدم بود چه جنسیتی داشت ؟ دختر یا پسر ؟ (این موضوع ربطی به جنسیت صاحب وبلاگ ندارد .) اوووم ادمک ها کله گنده ای است که کچلند و مو ندارند... دست و پاهای کوتاهشان....و قلبه کوچیکه رو سینه شان به من می فهماند ادم است و وجود دارد....اووم من گاهی مانند یه دختر حساس زار زار گریه می کند... و گاهی می تو اند مانند یک مرد جدی و محکم باشد....</description>
<pubDate>Tue, 19 Oct 2010 10:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/539</guid>
</item>
<item>
<title>بــــــــــازی....!!!</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/530</link>
<description>بازی دعوت شدیم همچین طولانی از داداش گلمون اقای شالگردن و سرکار خانومه مینو خانوم از وبلاگ قشنگه یوسف اباد خیابان شصت و ششم )ما هم تاکید می کنین شصت وششم....:دی! خلاصه از انجایی که ما به بازی کردن علاقه زیادی داریم خیلی سریع این بازی رو انجام می دیم...بهله....! ۱.بدترین اتفاق زندگیم: شاید زمانی فوت پسر خالم بوده باشه...اما می گن خاک مرده سرده ۱۳ ۱۴ سال زمانه کمی نیس....تو این همه سال خیلی چیزا پیش اومد که اخریشم خیلی شخصیه....</description>
<pubDate>Mon, 11 Oct 2010 18:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/530</guid>
</item>
<item>
<title>.420.</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/506</link>
<description>دیشب بود که کلی البوم رو پهن زمین کردم که بخوام عکسی از دوران طوفولیتمون و پیدا کنم و کلا لحظاتی رو با اوم کوچولو سپری کنم... و ۲ تاییمون کلی بهم انرژی مثبت بفرستیم..... اما دریغ از یه عکسه درست و حسابی...... تو تک تک البوم ها پر بود از عکس های خواهره بزرگترم...که مامانمینا با ذوق و شوق هر دفعه می بردنش عکاسی و ازش عکس های جور واجور می گرفتن... و اون با اون صورت تپل و سفیدش و موهای طلاییش تو هر عکس یه فیگوره خوشکل داشت که ادم دلش ضعف می رف....</description>
<pubDate>Wed, 22 Sep 2010 14:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/506</guid>
</item>
<item>
<title>.419. پست و بازی و تشکــــــــــــــر....!</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/505</link>
<description>بعضی چیزا هستن که وقتی می خوریشون یه حس خوبی بهت می دن...شنگول می شی...ریلکس می شی....این شیرنی ها...که الان فقط همینقدرش مونده دقیقا همین واکنش رو رو من دارن.... شیرنی های تبریزی با اون مزه ی شیرینی کم و شیره ی خوشمزه اش می تونه اوووووم رو اروم رو کاناپه ی خونشون با یه لیوان چای بشونه... و بهش کلی انرژی مثبت بده...! شالگردن عزیز ....من رو به یه بازی قشنگ دعوت کرد... هر چند من هیچ وقت پاییز رو دوست نداشتم و گرمای تابستونو و کلا دریا رو به سرمای زمستون و</description>
<pubDate>Tue, 21 Sep 2010 13:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/505</guid>
</item>
<item>
<title>.418.</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/504</link>
<description>هیچ چیز جالب تر از دیدن دوستای قدیمی نیست.... امروز دوستمو که مال اینجا هم نیست بعد یک سال می خوام ببینم همیشه وقتی که می یاد ته دلم یه ذوقی براش دارم.....دوستم سال به سال بزرگتر می شه...سیاه تر می شه کلا هر سال که می یاد اینور یه شکل جدید می شه.....امسالم که داره می یاد با ارزویی که همیشه داشت و الان دیگه بهش رسیده می بینمش..... چه حسه خوبی داره دوباره دیدن این دخترک سیاه و دراز با موهای فرفری.....هر وقت دیدنش دورانه کودکیمو برام یاد اور می شه....دورانی</description>
<pubDate>Mon, 20 Sep 2010 13:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/504</guid>
</item>
<item>
<title>.417.</title>
<link>https://oooooom.blogfa.com/post/503</link>
<description>تا قبل از اینکه این بستنی رو بخورم خوب بودم... و هیچ لرزی نداشتم......۲ روزه به کمک سیوشرتی که تو روزه برفی هم تنم نمی کردم راه می رم و اون پتوی نرممو از خودم جدا نمی کنم...... جمعه بود که با بچه ها شروع کرده بودیم به گرگم به هوا بازی کردن اینقدر بازیش بهمون چسبیده بود که خدا می دونه اما الان از درد عضلاتم دارم می میرم...انگاری تمام بدنم درد می کنه.... احتمالا این از علائم پیری ۲۱ سالگی و ایناست.......! ا الان من اینو چیکارش کنم...کجای دلم جاش بدم...؟!</description>
<pubDate>Sun, 19 Sep 2010 12:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>oooooom</dc:creator>
<guid>oooooom.blogfa.com/post/503</guid>
</item>
</channel>
</rss>
