<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ايستاده در رنگين كمان</title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com</link>
<description>در جستجوی بال در اتاق انتظار بهشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 May 2024 01:58:00 +0500</lastBuildDate>
<item>
<title>اقاقی های بنفش</title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/713</link>
<description>مدتیه که متوجه شدم که مزه خاطراتم اکثرا مال قبل ۲۴-۲۵ سالگی ام هست. بوی باران و درخت، بوی اردیبهشت خیابان های شهرک است با اقاقی های بنفش، وقتی داشتم بدو میرفتم مدرسه تا به اجرای سرود انقلابی دهه فجر کلاس چهارم برسم. یا مسیر سبز با نسیمی سرد یادآور کوچه باغ های تفرش است وقتی تو راه گلی باغ دایی عباس بودیم. بعضی جاده ها یادآور مهزاد، فهامه، و مهرنوش است، آندره بوچلی همیشه نسترن را یادم می اورد، یا بعضی اهنگ ها یک‌ نماهایی از فرناز.</description>
<pubDate>Fri, 03 May 2024 01:58:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/713</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/712</link>
<description>امروز &quot;جف&quot; که رییس یک گروه دیگه در دپارتمانمان بود از گروه رفت. جف عملا بهترین و شاید تنها دوستم سرکار بود. بیشتر بچه های دپارتمان ما دوست داشتنی اند و با من خوبند، ولی آدم رو به چشم رییس می بینند تا دوست، مرزی که قابل برداشته شدن نیست. با جف تقریبا با هم مدیریت رو شروع کرده بودیم، با هم از پس آدم های دیوانه دپارتمان بر اومده بودیم و مسیر تغییرات شدید شرکت و ترس هاش رو طی کرده بودیم. امروز دیدم که جف تنها کسی بود که وقتی کارمندی اذیت میکرد میتونستم پیشش</description>
<pubDate>Sat, 22 Oct 2022 01:58:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/712</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/711</link>
<description>اخیرا دارم هماهنگ میکنم که وصیت نامه بنویسیم که اگه اتفاقی برامون افتاد رایان آواره خونه این و اون نشه. امروز صبح یهو فکر کردم ای کاش تا وقتی رایان به ما احتیاج داره باشم و باشیم. فکر کردم اون سن کیه؟ ۲۰ سالگی؟ ولی اون موقع هنوز دانشگاهش تموم نشده، کار پیدا نکرده یا شاید عشقش رو پیدا نکرده. شاید اگه اون موقع ما رو از دست بده از مسیرش منحرف بشه. بعد فکر کردم ۳۰ سالگی باید خوب باشه. ۳۰ سالگی رایان یعنی ۶۷ سالگی من.</description>
<pubDate>Thu, 21 Jul 2022 16:51:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/711</guid>
</item>
<item>
<title>خان خسته</title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/709</link>
<description>تصور اینکه یکسال تو خونه بشینم و بچه داری کنم عذاب من بود. اینکه توی دنیایی که همه دارند به سرعت تغییر می کنند، من توی حوضچه ای اموراتم رو بگذرونم وحشتناک به نظر می رسید. آسون هم نبود و نیست البته که توصیف روز ادم باشه بچه بیدار شد، غذا خورد، این تعداد بار خوابید یا نخوابید، این تعداد بار پیپی کرد با نکرد، با گریه یا بی گریه خوابید، به اضافه ی انجام دادن فقط یک کار در روز یا بیرون رفتن هر چند وقت یکبار.</description>
<pubDate>Tue, 19 Apr 2022 16:14:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/709</guid>
</item>
<item>
<title>در جستجوی دوریس</title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/708</link>
<description>رایان رو گذاشته بودم توی ماشین که یک کلاس موسیقی بچه ها ببرمش و داشتم توی خیابان ها میگشتم تا کمی بیشتر بخوابه. فکر کردم برم طرف خانه دوریس و محله یهودی ها. دوریس البته مسیحی بود، شوهرش خیلی زود فوت کرده بود و خودش پسر و دخترش را بزرگ کرده بود. وقتی پیر شده بود بچه هایش تصمیم گرفته بودند که زیرزمین خانه را اجاره بدهند که دوریس در خانه تنها نباشد. اینطوری بود که من که تازه از شهر قبلی به تورنتو آمده بودم به خانه دوریس رسیدم.</description>
<pubDate>Fri, 08 Apr 2022 11:40:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/708</guid>
</item>
<item>
<title>تهران، استانبول، لندن، نیویورک…</title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/707</link>
<description>من عاشق اینم‌که وقتی شهر جدیدی میرم کوله پشتی ام رو بندازم و برم تا ته کوچه های شهر رو بگردم. عاشق اینم که همین کار رو با تهران بکنم و همه جزییاتی که میشناسم و نمیشناسم رو دوباره مزه مزه کنم. ولی عصر و امیرآباد رو پیاده گز کنم و برم توی کتاب فروشی ها و کافه ها. هر جمعه برم کوه های شمال تهران تنهایی یا با یک دوست. نمیدونم کی یا آیا دوباره بشه این کار رو بکنم با بچه...</description>
<pubDate>Wed, 27 Oct 2021 17:02:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/707</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/706</link>
<description>عزیزم اومدن رایان مون مبارک. من همیشه میدونستم که بچه تو و من بچه عزیزی میشه. ولی منتظر این همه قشنگی نبودم، به قشنگی و نرمی رایان. به قشنگی و نرمی دهن بی دندونش وقت خندیدن یا پنجولی شدنش وقتی سرپا میگیریمش یا گردنش رو بالا میگیره، یا از ته دل خندیدنش وقتی تو اسبش میشی. عجب چیز قشنگی ساختیم. میبینم سال ها رو که کنارش قشنگ زندگی کنیم، که برامون بخنده، گردن لاغر و چونه کوچیکش رو مثل این بچه روی این کارت بالا بگیره، براش کتاب بخریم، باهاش سفر بریم و باهاش کیف</description>
<pubDate>Tue, 26 Oct 2021 08:46:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/706</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/703</link>
<description>جدیدا نوشته های یک همکلاسی سابق را دارم میخوانم و هر بار برایم جالب تر میشه که چقدر قشنگ دیده اطرافش رو و چقدر قشنگتر نوشته. اگر وبلاگ داشت یا من میشناختم وبلاگش رو حتما جزو لیست خواندنم و آدم مورد علاقه ام برای شناختن بیشتر می شد. ای کاش همیشه فرصتی بود که آدم نوشته های آدم هایی که میشناسد را بخواند.</description>
<pubDate>Sun, 01 Aug 2021 21:09:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/703</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/704</link>
<description>امروز بعد از مدت ها رفتم کمی قدم زدم. هوا کمی گرم بود ولی بوی خوبی می داد*. وارد راه پیاده روی دنجی شدم که نزدیک خانه است. چند تا زوج خانم های میانسال و مسن آمده بوند پیاده روی، نه عجله داشتند و نه لباس های اصرار بر ورزش پوشیده بودند. حالشان خوش بود و با هم حرف می زدند و با گذشتن از کنارم سلام و احوال پرسی میکردند. این سلامِ حال خوشِ آدم هایی که کار مشترک می کنند خیلی حس خوبی می دهد. مثل سلامی که ورزشکاران یا کوهنوردها در ایران در مسیر به هم می دادند.</description>
<pubDate>Sun, 01 Aug 2021 21:09:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/704</guid>
</item>
<item>
<title>آن روز عصر</title>
<link>https://standing-in-rainbow.blogfa.com/post/705</link>
<description>بعضی وقتها یک محبت کوچک از آدمی که انتظارش را نداری دل آدم را تکان می دهد. دیشب رفتم به اتاق مامان سر بزنم و دیدم چشم هاش پر از اشکه. یک پیام از رییس بیمارستانی که سابقا تویش کار می کرد زیر عکس بابام توی اینستاگرامش گرفته بود. آن موقع ها که مامان در آن بیمارستان کار می کرد آقای ط با مادرم خوب نبود. مذهبی بود و از حجاب مادرم خوشش نمی آمد. حتما هم میفهمید که از جنس خودش نیست و در کارش کارشکنی می کرد.</description>
<pubDate>Sat, 31 Jul 2021 21:18:00 +0500</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>standing-in-rainbow.blogfa.com/post/705</guid>
</item>
</channel>
</rss>
