<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خطـــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ می زنم</title>
<link>https://minazh.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 09 Nov 2010 18:43:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خانه ی خودم</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/62</link>
<description>از سه سالگی تا هفده سالگی در یک خانه زندگی کردم. بعد رفتیم یک جای دیگر. البته با دلتنگی فراوان. می خواهم بگویم عموما اهل خانه تکانی های سالانه نبودیم. اما در مورد خانه ی اینترتی ام این طور نیست. تا به حال بارها وبلاگ عوض کرده ام. تقریبا هر سال. بله حدود پنج وبلاگ در پنج سال. علتش البته چیزی فراتر از تنوع بوده. با بالا و پایین زندگی، وبلاگ هم عوض می شد. با تغییر خودم، وبلاگم هم عوض می شد. تا رسیدم به اینجا، به جایی که احساس کردم باید یک خانه بخرم.</description>
<pubDate>Tue, 09 Nov 2010 18:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>آقای آموزش و پرورش! لطفا آدم ها را خنگ نکنید</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/61</link>
<description>شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در برهه ای از زندگی دچار این تردید شده باشید. تردید درباره ی اینکه آیا رشته ای که می خوانید، همان است که می خواهید؟ یا چرا این رشته را می خوانید؟ به چه دردی می خورد؟ شاید بعدش به این نتیجه رسیده باشید که این رشته ای که می خوانید خوب است. شاید هم تغییر رشته داده باشید و رشته ی دیگری را انتخاب کنید. اگرچه هیچ وقت 100% نخواهیم فهمید که انتخابمان بهترین انتخاب است یا نه، اما وقتی یک رفتار در جامعه تکرار می گردد، کم کم به مسئله</description>
<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 19:30:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>چادر مقدس یا چادر عرفی؟</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/60</link>
<description>يكم) حجاب يك پدیده ی تاریخی است. جزء آن پدیده هایی که از زمان ایران باستان وجود داشته است. پوشش یا حجاب در این زمان به این صورت بروز می کرده که زنان پادشاهان صورت و بدن خود را از عامه ی مردم می پوشانندند و دیده شدن آنها توسط رعیت هایشان باعث پایین آمدن ارزش و اعتبار آنها می شده است. اگر می خواستند از جایی از شهر عبور کنند، در محملی از پارچه های پوشیده می نشتندند و تنها عبور آنها اعلام می شده است. از آن زمان تا دوره ی قاجار زنان این پوشش را به شکل های مختلف</description>
<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 10:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>علوم اجتماعي، روی بورس</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/59</link>
<description>اين روزها که موقع انتخاب رشته ی کارشناسی است، بچه های کنکور داده، راه به راه بهت زنگ می زنند تا درباره ی رشته ات سوال کنند. اما یک چیزی که این روزها دارد، پر رنگ و پر رنگ تر می شود؛ استقبال از رشته های علوم اجتماعی هم در مقطع کارشناسی و هم در مقطع ارشد است. البته علوم اجتماعی چند سالی است که مورد استقبال واقع می شود. این سال ها به هرکسی گفته ام رشته ام جامعه شناسی است، او هم ابراز علاقه اش را نشان داده است.</description>
<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 09:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>نسل جدید عامه پسندها</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/58</link>
<description>اقرار می کنم که دوز عامه پسندِ خونم بالا است. با اینکه کلی رمان های به قولشان &quot;عالی&quot; خوانده ام، اما پارسال وقتی به بهانه ی بررسی های جامعه شناختی؛ &quot; دالان بهشت&quot; را می خواندم؛ کلی گریه و زاری و اینها کردم. این سریال های کره ای هم مصداق همین مطلب است. چند وقت پیش سریال سی قسمتی &quot; sad love story&quot; را دیدم و تازگی ها هم سریال شانزده قسمتی &quot; snow queen&quot; را. اعتقاد دارم سریال های کره ای نسل جدید عامه پسندها است.</description>
<pubDate>Sat, 07 Aug 2010 20:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>باز انتشار یک شعر</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/57</link>
<description>&quot; آقا ببخشید، ساعت شما چند است؟&quot; دنیای ثانیه ها پیش می رود می ترسم این ساعت بزرگ شن ها را دانه دانه غرق كند ولی عقربه هاتان هنوز هم پلك نزند می ترسم ویترین گل فروشی ها را پر كنیم از فرفره های كاغذی و شیشه بكشیم دور دریاها &quot; آقا ببخشید، ساعت چند است؟ دیرمان شده!&quot; ساعت بیست و چند سالگی من در كسری است كه مخرجش را از یاد برده ام می ترسم آنقدر تند شویم كه تمام عمرمان یك خیابان یك طرفه بیشتر نباشیم &quot; آقا ببخشید، ساعت شما هم، مچ هایتان را، به هم بسته است؟&quot; می</description>
<pubDate>Tue, 27 Jul 2010 06:46:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>خودِ نفس یا خودِ جهان شمول</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/56</link>
<description>مدت ها است از خودم ننوشته ام. از خودم یعنی از درونم. از احساساتم. برای من که وبلاگ های دیگرم فقط شرح نفس بود، عجیب است. اگرچه تا مدتی این ننوشتن از خود عمدی بود، اما دیگر کمتر می توانم بنویسم. از خودم. تمام مسئله همین خود است. خودی که نمی دانی بالاخره نفس است یا چیز دیگر. شخصیت داشتن، شخصیت متفاوتی داشتن؛ نفس است یا نه؟ کلماتی مثل به عقیده ی من، برای من، از نظر من، حسم، نگاه من؛ اینها نفس است یا نه؟ شاید به این خاطر است که می ترسم بنویسم.</description>
<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 19:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>زندانی به نام مدرسه</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/55</link>
<description>يك دنیا فاصله است بین بچه مدرسه ای بودن و دانشجو بودن. فاصله ای که می تواند در سه ماه ایجاد شود. از روز کنکور تا آمدن جوابش. نمی دانم هیجده سالگی، برای این امتحان زود است یا نه. اما دیده ام که بچه ها در این یک سال چقدر بزرگ شده اند. چقدر بزرگ شدم. امسال افراد زیادی را می شناختم که کنکور دادند. دوستانی که روزهای زیادی را با هم گذراندیم. دوستانی که سال پیش دانشگاهی، می آمدند و تق تق به در اتاقمان در مدرسه می زدند تا گاهی دردهایشان را بگویند و کمتر خوشحالیشان</description>
<pubDate>Sun, 11 Jul 2010 09:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>نشانه هایی که بعضی ها نمی بینند</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/54</link>
<description>چشم آدم سنتی ( پیشامدرن)، نشانه می بینید. اگر کسی در باران دفن شود، نشانه ی برکت آن شخص است. گوش آدم سنتی نشانه می شنود. در لحظه ای ممکن است حتی یک گوینده ی دلقک رادیو، چیزی بگوید که روز آدم سنتی را عوض کند. آدم سنتی هر روز روی نوشته ی در و دیوارها، روی حرف آدم ها، دنبال نشانه می گردد تا روزی آن روز را قاپ بزند. خیلی وقت ها همین نشانه ها است که تصمیمات او را می سازد چون اعتقاد دارد، همه ی جهان با او صحبت می کند.</description>
<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 17:16:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>وقتي نمي توانيم تخيل كنيم</title>
<link>https://minazh.blogfa.com/post/53</link>
<description>يوسا نویسنده نیست، شارح است. رمان از تخیل او بیرون نمی آید، از تخیل او می گذرد. مهارت اش استفاده از تجربیات شخصی و دیده ها و شنیده هایش نیست. از یک تجربه ی جمعی حرف می زند. نه تجربه ی یک نفر، بلکه از تجربه ها میلیون ها نفر حرف می زند، می نویسد. از تجربه ی یک اجتماع، یک جامعه، یک کشور. به همین خاطر هم هست، به درد جامعه شناس نماهایی مثل من می خورد. اینکه تاریخ را با تمام جزئیاتش نه اینکه بخوانیم، بلکه زندگی کنیم.</description>
<pubDate>Mon, 14 Jun 2010 12:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minazh</dc:creator>
<guid>minazh.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
</channel>
</rss>
