<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>دنیای دیوانه</title>
	<atom:link href="https://madw0rld.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://madw0rld.wordpress.com</link>
	<description>I find it kind of funny, I find it kind of sad</description>
	<lastBuildDate>Mon, 05 Dec 2016 11:46:27 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='madw0rld.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>https://s0.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>دنیای دیوانه</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="https://madw0rld.wordpress.com/osd.xml" title="دنیای دیوانه" />
	<atom:link rel='hub' href='https://madw0rld.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
	<item>
		<title>دفاع</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2016/09/13/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2016/09/13/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 Sep 2016 06:33:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=414</guid>

					<description><![CDATA[شنبه (20شهریور) بهم پیام داد که تونسته پایان نامه رو تحویل بده و امضاها رو بگیره و سه شنبه (23 ام) دفاعه. خیلی خیلی خوشحال شدم. آخه خیلی نگران بودم یکی از اون آدما شنبه مسافرت باشه. یعنی از چهارشنبه تا شنبه کلی استرس داشتم. با کلی شک و تردید ازش پرسیدم که میتونم بیام [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">شنبه (20شهریور) بهم پیام داد که تونسته پایان نامه رو تحویل بده و امضاها رو بگیره و سه شنبه (23 ام) دفاعه. خیلی خیلی خوشحال شدم.<br />
آخه خیلی نگران بودم یکی از اون آدما شنبه مسافرت باشه. یعنی از چهارشنبه تا شنبه کلی استرس داشتم.</p>
<p style="text-align:right;">با کلی شک و تردید ازش پرسیدم که میتونم بیام دفاع؟ یعنی بعد فرستادنش حسابی مضطرب بودما. گفتم باز تو برجکم نزنه، تا یه هفته داغون باشم.</p>
<p style="text-align:right;">بلافاصله آف شدم. کلا خونه هم نبودم. تصمیم گرفتم تا وقتی خونه نرفتم جوابشو نگاه نکنم. چون اگه جواب بدی داده باشه، ممکنه تو خیابون حالم بد بشه</p>
<p style="text-align:right;">بعد 4-5 ساعت که تو خونه جوابشو دیدم. خوشبختانه اوکی بود و حتی انگار خوشحال شد.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه امروز روز موعود بود.</p>
<p style="text-align:right;">کلی تو راه استرس کشیدم که دیر نشه. آخه خیال میکردم الان همه چی راس ساعته و من مثلا 12:05 برسم، وسط دفاعشه و حواسشو پرت میکنم. خلاصه چنددقیقه ای قبل 12 رسیدم. رفتم آمفی تئاتر دیدم یه نفر دیگه داره برای دفاع آماده میشه و خبری از معشوق نیست!.</p>
<p style="text-align:right;">گیج شدم فکر کردم نکنه اشتباه اومدم. یا نکنه روز و ساعتش عوض شده چون فکر نمیکرده بیام، دیگه بهم نگفته. با کلی استرس شمارشو گرفتم که گفت نیم ساعت تاخیر به خاطر استاداش پیش اومده و الان میاد پیشم.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه اومد. چقدر ناز بود. عزیزدل من</p>
<p style="text-align:right;">با خنده از بی نظمی و بیخیالی استاداش گفت. همینجور که حرفاشو گوش میدادم، محوش بودم و فکر میکردم چقدر برام دوست داشتنیه. خدایی خونسرد و بی استرس بنظر می رسید. این روحیش برام خیلی جذاب بود.</p>
<p style="text-align:right;">در نهایت معلوم شد یه نفر دیگه قبلش دفاع داره.</p>
<p style="text-align:right;">یکی از دوستای دخترش اومد. بهش گفت که نمیتونی لپتاپ خودت رو بزنی و اینا. کامپیوتر آمفی تئاتر هم ویندوزه. بچم میگفت که الان فایلش بهم میریزه و اینا.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه رفتیم تو آمفی تئاتر و من یه جا نشستم. یه پسر وارد شد که همون علی بود.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه دیدم رفت پیشش و پسره هم یه لپ تاپ ویندوز همراهش بود فایلش رو که تبدیل کرده بود داشتن چک میکردن و بهم ریختگی ها رو درست میکردن. اینجا بود که حس کردم چقدر دوستن.  منم یه چنددقیقه رفتم پیششون. یه تیکه برای تشکر ازم، دستشو روی رانم گذاشت. چقدر دستش گرم بود. با اینکه شلوارم لی بود گرماشو کاملا حس میکردم : )</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه کارشون که تموم شد، اومد ردیف جلوی من نشست و ازم خواست پیشش بشینم. بنده خدا با وجودی که قطعا استرس داشت با من حرف زد. من که در این موارد هیشکی رو نمیشناسم :دی</p>
<p style="text-align:right;">یه تیکه هم گفت استرس داره و من خیلی هنرمندانه گفتم استرس نداشته باش! خسته نباشم.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه نوبت دفاعش رسید.</p>
<p style="text-align:right;">اولش بیشتر رفته بودم تو بحر اینکه چیزی که میگه رو بفهمم یعنی نصف توجهم به پاورپوینتش بود که یه دفعه به خودم اومدم و گفتم عزیزم قرار بود خودشو یه دل سیر تماشا کنی!</p>
<p style="text-align:right;">این شد که دیگه سعی نکردم به محتوا دقت کنم :دی</p>
<p style="text-align:right;">طفلک بچم وسطاش انگار خیلی استرس داشت خیلی وول میخورد رو صندلی و&#8230; انگار بیقرار بود. اصلا یه تیکه، دیدم پشتی صندلی به شدت درحال لرزیدنه. هرچی نگاه میکردم میدیدم الان که خودش بنظر ثابت میاد تکون نمیخوره پس چرا صندلی اینجوری میشه.</p>
<p style="text-align:right;">منم اینو که دیدم استرس گرفتم.</p>
<p style="text-align:right;">یه دفعه مسئول پذیرایی همبرگر آورد به من تعارف نکرد <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" />  منم صبحانه خیلی کم خورده بودم. قبلشم از پذیرایی ها چیزی نخورده بودم. دیگه خیلی گشنم شده بود.</p>
<p style="text-align:right;">خوشبختانه بعدش نوشیدنی و شیرینی بهم تعارف کرد! آقا ما داشتیم اینا رو میخوردیم یه دفعه گفت با تشکر و ملت دست زدن. سریع اونا رو گذاشتم پایین دست زدم. ولی ناراحت شدم که با کمی تاخیر شد.</p>
<p style="text-align:right;">یه دفعه یکی از استادا که در اصل استاد نفر قبلی بود، پرسید فلان چیزو حساب کردی؟ طفلک خیلی شرمنده گفت نه چون با SPSS نمیشه. ولی میدونم باید حساب میکردم.</p>
<p style="text-align:right;">شنیدم که یه خانم عینکی هم که نمیدونم جزو داورا بود یا نه؟ ولی از وسط دفاع اومد کنار داورا نشست. در گوش داورا گفت. چرا میشه تو spss محاسبه کرد.</p>
<p style="text-align:right;">منو میگی: جا خوردم و حالم گرفته شد. فکر کردم الان نمره ازش کم میشه و اینا&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه نمرش رو اعلام کردن. ماکزیمم شد. یکم با استادش صحبت کرد و اینا. بعد اومد سمت صندلی که وسایلش بود( یعنی دقیقتر بگم صندلی کناری من) و مشغول برداشتن وسایلش شد. بعد یکم دوستای دخترش اومدن و تبریک گفتن. اونجا بود که منِ ماست تازه از خواب بیدار شدم و یادم افتاد که هنوز هیچی نگفتم. بنظر خودم که خیلی افتضاح شد. والا فکر کنم اثرات خستگی و گشنگی بود. آخه دیروزم تولد بچه ی برادرم بود از صبح بیمارستان بودیم و عصرم ملاقات و&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">ازم پرسید خیلی خراب کردم؟ من بی فکرم باز مثل همیشه که خیلی ناخودآگاه حس درونیم رو میگم و حواسم به قوت قلب دادن نیست. برگشتم گفتم &laquo;نه. ولی مشخص بود خیلی استرس داری. از طرز نشستنت!&raquo;  حالا چی میشد میگفتم خیلی عالی بودی؟ فکر کنم تو ذوقش خورد. گفت من که خیلی سعی کردم همش خیلی ریلکس بنظر بیام هی یا خودم رو میخاروندم یا جابجا میشدم. منم اینجوری بودم خب عزیزم همین تحرکاتت این حس رو بهم داد. ولی دیگه هیچی نگفتم. دیدم به اندازه کافی خراب کاری کردم.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه یکم با دوتا از دوستای دخترش حرف زدیم (یعنی بیشتر اونا حرف زدن من گوش دادم)</p>
<p style="text-align:right;">یه دفعه دیدم داره بهشون میگه آره از آبان میرم طرح. یعنی آب سردی بر وجودم ریختن. یه جای عجیب در جنوب که اسمشم نشنیده بودم. راستش انتظار نداشتم به این زودی اقدام کنه برای طرح و امیدوار بودم شاید بتونم به این در اون در بزنم، آشنا پیدا کنم پارتی بازی کنیم اطراف تهران بیفته. انقدر ضربه سنگین بودکه عکس العمل چندانی نشون ندادم و تو اون وضعیت وقتی به دوستاش گفت 15 روز تو ماه آزاده و میاد. حس کردم خداروشکر! و باعث شد واقعیت رو راحتتر بپذیرم( از اینم خوشم نمیاد ولی خب آخه تصور اولیه ام خیلی فاجعه بود)</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه اینجوری بود که به تو نگفتم؟ فکر کنم مقادیری عذاب وجدان گرفت چون بعدشم یه بار دیگه هم پرسید.</p>
<p style="text-align:right;">بعد که دخترا رفتن شروع کرد به تشکر کردن از من. البته قبلشم تشکر کرده بود. جملات زیادی گفت که من چیز زیادی یادم نیست ولی یکیش خیر از جوونیت ببینی بود!!</p>
<p style="text-align:right;">راستش اون حسی که میخواستم از تشکرش نگرفتم. یعنی حس کردم لحنش طوریه که انگار میخواد حس رمانتیک ماجرا رو نادیده بگیره. منم که کلا از قبلشم Silent بودم و تو حال و هوای خودم، از این حسی که پیدا کردم هم تو ذوقم خورد و خیلی آروم فقط گفتم خواهش میکنم.</p>
<p style="text-align:right;">بهرحال گفت که منو با ماشین علی میرسونن. یه پسر دیگه از دوستاشون هم بودش (محمد)</p>
<p style="text-align:right;">به قول خودش منو سپرد به علی و رفت یه سری کارای اداری شو انجام بده و بعد با هم بریم.</p>
<p style="text-align:right;">تو اون مدت بود که تازه فهمیدم چقدر با علی دوستن! همه ی این کارای پذیرایی و اینا رو انگار هماهنگی هاشو (خرید و درست کردن و&#8230;) شو علی انجام داده بود.</p>
<p style="text-align:right;">علی انصافا پسر خوبی بود. تو اون مدت که منتظر  “معشوق”  بودیم خیلی بهم توجه و محبت کرد. والا خود  “معشوق”  انقدر به من توجه نمیکنه! البته از حق نگذریم خودشم امروز بهم خیلی توجه کرد.</p>
<p style="text-align:right;">یه تیکه بهم گفت: من شما رو قبلا ندیدم؟ منم گفتم نه. فکر نمیکنم و گفت مگه خونتون سعادت آباد نیست؟ منم گفتم چرا! البته کاملا متعجب بودم از اطلاعاتش!&#8230; بعد برای اینکه یه چیزی گفته باشم گفتم من از دوستای دبیرستانشم.</p>
<p style="text-align:right;">گفت میدونم! خیلی از شما میگه. منم که اصلا انتظارشو نداشتم. گفتم واقعا؟ میخواستم بگم چی میگه تو دهنم نچرخید گفتم خوب میگه؟ گفت خوب میگه. بعد یه دفعه یه چیزی گفت که من حالم گرفته شد. گفت حالا شما مگه چقدر همو میبینید سالی یکی دوبار.</p>
<p style="text-align:right;">البته بعید میدونم قصدش تیکه انداختن بوده. چون همه برخورداش خیلی خوب بود و من در کل ازش خوشم اومد! البته به شرطی که bf ش نباشه!</p>
<p style="text-align:right;">ولی هم ناراحت شدم از اینکه انقدر زیر و بم رابطه ی ما رو میدونه و کلا نفهمیدم ضرورتشو که این چیزا رو بدونه. درحالیکه  “معشوق”  از علی چیز زیادی به من نگفته. تازه همون یه مقدارم وقتی خودم ازش پرسیدم گفت.  هم اینکه خدا میدونه چه چیزای دیگه ای میدونه.</p>
<p style="text-align:right;">هم اینکه این کم بودن دیدارهامون به اندازه کافی برای خودمم ناراحت کنندس. یکی دیگه که بهم بگه و منظورشم دقیقا این باشه که<strong> </strong><strong>من</strong> خیلی بیشتر از تو میبینمش&#8230; خیلی بده. دقیقا انگار بگه که <strong>من بیشتر از تو دوستشم</strong><strong>.</strong> آقا من خودمم اینو میدونم و زجر میکشم. دیگه وقتی غریبه ها بگن&#8230; حداقل من تمام این مدت دو سه سال سعی میکردم باور کنم حرفاشو که درگیر پایان نامست و کلا خونه نشینه. و اصراری هم نمیکردم برای بیرون رفتن. اما بهرحال از بعضی حرفای دیگش احساس میکردم که تناقضاتی وجود داره. مثلا اینکه با دوستای دانشگاهش تو فاصله زمانی ظاهرا کمی دوبار کافی شاپ رفتن (همون ماجرای کافه آپارتمان) و خیلی اذیت میشدم.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه “معشوق” هم اومدش و راه افتادیم. من به این خیال بودم که این دوتا پسرا که جلو نشستن با هم حرف میزنن. من و “معشوق”  هم صندلی عقب با هم حرف میزنیم. ولی&#8230; از همون اول تا تقریبا آخرای راه یه ریز با  “معشوق”  حرف زدن و نذاشتن با من صحبت کنه <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p style="text-align:right;">“معشوق”  کلی بد وبیراه به اون خانم که ازش سوالو پرسید و کلا یه استاد متفرقه بود نه استاد راهنما یا داورش گفت! طفلک حق داشت. البته من واقعا نفهمیدم زنیکه مرض داشت یعنی خواست ازش ایراد بگیره یا خیلی از موضوع کار “معشوق” خوشش اومده بود و حسابی تو بحر موضوع رفته بود میخواست ببینه confidence interval چقدر میشه. البته من کلا مرض خوش بینی دارم.</p>
<p style="text-align:right;">من و “معشوق” تو ماشین یه تعداد سلفی گرفتیم. بنظرم هردومون ناز افتادیم :دی البته من واقعا باید یه فکری به حال مماخم بکنم. همش میرینه تو عکسا. اگه اون اوکی بود واقعا عالی میشد عکسام.</p>
<p style="text-align:right;">آخ آخ یه افتضاحی هم کردم. از قبل دفاعش دنبال سنجاق بود که مانتوی جلوبازش رو ببنده. من اون موقع برام سوال بود الان مشکل چیه؟ آخه لباسش بنظر پوشیده می اومد.</p>
<p style="text-align:right;">تو ماشین یادم افتاد و یکم دقت کردم ببینم مشکلش چی بود که سنجاق میخواست. دیدم فقط الان یه مقدار بالای یقه لباس دیده میشه.. واسه همین همچنان داشتم نگاه میکردم و داشتم دنبال یه چیز حادتر میگشتم چون بنظرم چیز خاصی نبود. همینجوری داشتم به یقش نگاه میکردم که دیدم اون قسمته بافته و اینا&#8230; برام عجیب بود چون بنظرم گرم بود.</p>
<p style="text-align:right;">بعد یه دفعه خیلی ریز شدم یعنی خیلی تابلو نگاه کردم. اونم متوجه شد و شروع کرد به جمع و جور کردن خودش. منم خیلی خجالت کشیدم! واسه همین همون چیزی که تو ذهنم بود&raquo;با این لباس گرمت نیست؟&raquo; رو مطرح کردم.<br />
ولی بیا اینم از کارای من. الان دو روز دیگه که بهش بگم عشقم بهت پاکه و دقیقا تو ذهنم بود که بگم تو تابحال حس کردی من نگاهم بهت یه نگاه جنسی یا از روی هوس باشه. پس چرا انقدر فکر بد میکنی؟ (آخه یه بار قدیما بهم گفته بود تو منو برای س ک س میخوای) برمیگرده میگه آره دیدم اون روز چه جوری نگاه میکردی  <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p style="text-align:right;">آهان راستی در مورد اون خانمه که ازش سوال پرسید گفت: این تو کف پسراست. اصلا یه پسر میبینه کلی تحویل میگیره. منم آروم در گوشش گفتم: چقدر بهت گفتم تعییر جنسیت بده. یه نگاه چپ از گوشه چشم کرد: گفت بخاطرِ اصغری؟(فامیلِ اون خانومه) فکر کنم باز شوخی رو جدی گرفت.</p>
<p style="text-align:right;">آخه من اصلا کی تابحال در مورد تغییرجنسیت بهش گفتم؟ از همین معلوم بود دارم شوخی میکنم.</p>
<p style="text-align:right;">وای به زودی میره طرح! حالا چکار کنم؟ الان که همش اینجا بود سالی دوبار همدیگه رو میدیدم. وای به حال اینکه بره!<br />
<strong>یادش بخیر دوران دانشجوییم رویاپردازی میکردم که تا اون زمان با هم خوب شدیم و دوست دخترمه. منم همراهش میرم محل طرحش که توی این دهات دورافتاده تنهاش نذارم. بهرحال بی غیرت که نیستم، باید از امنیتش خیالم راحت باشه. بعد خودمم تو اون روستا یا یه کار خیریه راه میندازم یا میرم معلمی میکنم. هی روزگار&#8230;</strong></p>
<p style="text-align:right;">البته من که تصمیم دارم همین چندهفته آینده که قرار بریم بهش همه چیز رو بگم خدا رو چه دیدی شاید دوست دخترم شد و همین حرکت رو زدم- دیگه حداقلش اینه که چندماه یه بار، چندروز پیشش برم. خدایا خودت کمک کن!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2016/09/13/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یادی از قدیم</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2016/08/01/%db%8c%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2016/08/01/%db%8c%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Aug 2016 11:25:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=471</guid>

					<description><![CDATA[خیلی وقت پیشا اینجا نوشته بودم که دوران دبیرستان هم وبلاگ داشتم. امروز یادش افتادم و گفتم برای تجدید خاطرات بخونمش. متاسفانه خود وبلاگ که کلا پاک شده رفته(البته من یادم نمیاد پاکش کرده باشم، فکر کنم از بس آپدیتش نکردم از پرشین بلاگ حذف شده). فقط چندتا صفحه ازش cache شده که اونا هم [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">خیلی وقت پیشا اینجا نوشته بودم که دوران دبیرستان هم وبلاگ داشتم. امروز یادش افتادم و گفتم برای تجدید خاطرات بخونمش.</p>
<p style="text-align:right;">متاسفانه خود وبلاگ که کلا پاک شده رفته(البته من یادم نمیاد پاکش کرده باشم، فکر کنم از بس آپدیتش نکردم از پرشین بلاگ حذف شده). فقط چندتا صفحه ازش cache شده که اونا هم ناقصن <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p style="text-align:right;">همش بخاطر جناب رضا هست لعنتی اون سال84 وبلاگ منو پیدا کرده بود و بهم مسیج داده بود. بعد من جهت حفظ حریم شخصی همه پست  هایی که خاطرات شخصی بین من و معشوق بود رو پاک کردم و یه متن انگلیسی جاشون کپی پیست کردم! فقط پست هایی که در مورد احساساتم هست رو پاک نکرده بودم</p>
<p style="text-align:right;">الان چقدر دلم میسوزه! یه سری خاطره بودن که از دست رفتن. خیر نبینی جناب آقای رضا میم!<br />
این خاطرات ریز و درشت تنها چیزاییه که از معشوق میشد داشته باشم <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" />  الان نمیدونید با چه حس و حالی دو سه تا پست اول این وبلاگ که در مورد دیدارهای 7-8 سال پیشمون هست رو میخونم. گرچه که حافظه من انقدر قوی هست که بدون مرور هم همشون تو ذهنمه.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه عملا از اون وبلاگ چندتا پست مفید بیشتر نمونده. یه دونش هست بنظرم واقعا قشنگ نوشتم. دیدم خدایی در حدی هست که ملت بدزدنش و این ور اونور کپی پیست کنن. سرچ کردم حدسم درست بود!! حالا نه خیلی ولی 5-6 جا استفاده شده بود.</p>
<p style="text-align:right;">تازه من اون وبلاگ رو هم مثل این یکی مخفی نگه میداشتم و ازونایی نبودم که دنبال جذب بازدید باشم وگرنه حتما نوشتم عالم گیر شده بود :دی بعضیا که عینشو کپی کرده بودن حتی همراه با قسمت های شخصی مثل اشاره به اسم رمز سایه که نام دیگر CH2 بود!</p>
<p style="text-align:right;">:دوست دارم اون متن رو اینجا هم بذارم.</p>
<blockquote>
<p dir="rtl">عشق مي تونه به سادگي ديدن يه سايه رو ديوار باشه ، اصلا تعريف ها متفاوته<br />
ممكنه عده اي بگن كه اين عشق دقيقا مثل همون سايست كه هر لحظه به آهنگيست. هيچ ثباتي نداره مثل سايه اي كه به وجود مياد ، در لحظه اي از چپ به راست مي افته ، لحظه اي ديگر از جلو به عقب، ازعقب به جلو و &#8230;<br />
خودشو با خورشيد تنظيم ميكنه و وقتي هم خورشيدي نباشه لابد عشقي نيست &#8230;<br />
بعضي معتقدن :احمقانه تر از اين وجود نداره كه آدم عاشق يه سايه بشه . شايد يه عده هم بگن :عشق والا همينه كه از روي يه سايه بتوني نهايت رو براي خودت پيدا كني.</p>
<p>جالب اينجاست كه تو ادبيات ما سايه نماد عيب و ايراده. و جالتر چيزيه كه الان يادم افتاد اسم يه طرفي كه برات خيلي مهم بود سايه بود!<br />
چه مي دونم منم كه بچم، نظري ندارم . نظر تو چيه عزيز ؟</p>
<p>اما من ميگم همون طور كه آدم ميتونه با ديدن يه سايه عاشق بشه با زل زدن به چشماي يه نفر ميشه ازش متنفر شد ،حتي اگه اون معشوقه ات باشه ، چشمايي كه هميشه يه خشم بي دليل توش موج ميزنه .<br />
خدا رو شكر كه هيچ وقت انقدر گستاخ نبودم كه تو چشات زل بزنم !</p>
<p dir="rtl">چرا&#8230; چرا با من اينطور ميكردي؟ اين عصبانيت … حتما متوجه بودي كه كمتر پيش مي اومد كه به چهره ات نگاه كنم ، معمولا از خجالت بود وقتي هم مشغول جروبحث بوديم از روي لج .هر ازچند گاهي كه سرم رو بلند ميكردم و چهره خشمگينت رو ميديدم تنم به لرزه در مي اومد از ترس!…از عصبانيت …از اند(END)شانس بودنم . دلم ميخواست صورتت رو تو دستام بگيرم وهمينجور تو اون چشماي خودخواه زل بزنم . اما نميدونستم تو نگاهم چي بايد باشه تا بفهمي …شايد كه آروم بشي منم مثل تو خشمگين باشم؟ يا نگاهم محبت آميز باشه يا پر از سوال ؟ كه نگاهم از همه اينها پر بود …. اما نگاهي كه انقدر شلوغ ! باشه ديگه خلوص وشفافيت خودشو از دست ميده و تو هيچ وقت از اين نگاه هيچي نفهميدي</p>
<hr align="left" />
<p dir="rtl">برای کسانی که ممکنه بگن آخه کی عاشق يه سايه ميشه، توضيح ميدم که منصور حلاج از عرفای بزرگ عاشق سايه يه دختر رو ديوار شده بود</p>
</blockquote>
<p dir="rtl">تاریخ نوشتنش 22 بهمن 82 بوده! اون موقع 16 ساله بودم! یادش بخیر <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /> اون روزها هم خیلی غمگین بودم ولی هرچی بود حداقل از الان که اصلا نمیبینمش بهتر بود <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p dir="rtl">وقتی خوندمش کاملا تونستم اون صحنه ای که باعث شده این متن رو بنویسم به یاد بیارم. اون نگاه عصبانی! کاملا جلوی چشمامه. هنوز یادم نرفته&#8230; البته الان سبک برخوردش عوض شده. ولی در نتیجه کلی تغییری نداشته. هنوز هم با من مشکل داره&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2016/08/01/%db%8c%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کافه سینما</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2016/03/16/%da%a9%d8%a7%d9%81%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2016/03/16/%da%a9%d8%a7%d9%81%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 16 Mar 2016 12:37:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=533</guid>

					<description><![CDATA[بعد از فراز و نشیب فراوان و بحث هایی که این چند ماه داشتیم و همشم بخاطر دیدار قبل بود، بالاخره جمعه 14 اسفند همدیگه رو دیدیم. خب یادتونه که تصمیم داشتم دیدار بعد از سینما رفتن همه چیزو بگم. اما خب فکر میکردم همون تابستون یا نهایتا اوایل پاییز همدیگه رو میبینیم ولی دقیقا [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از فراز و نشیب فراوان و بحث هایی که این چند ماه داشتیم و همشم بخاطر دیدار قبل بود، بالاخره جمعه 14 اسفند همدیگه رو دیدیم.</p>
<p>خب یادتونه که تصمیم داشتم دیدار بعد از سینما رفتن همه چیزو بگم. اما خب فکر میکردم همون تابستون یا نهایتا اوایل پاییز همدیگه رو میبینیم ولی دقیقا همون ماجراهایی که دفعه قبل رخ داده بود باعث شد که لج کنه و قراری که قرار بود! به زودی داشته باشیم رو بپیچونه. اینو وقتی سر ایسنتاگرام بحثمون شد فهمیدم.</p>
<p>ولی الان تقریبا شش ماه میشد از قرار قبلی!</p>
<p>یکم سبک سنگین کردم با توجه به حرفایی که این چندهفته زده بودیم. دیدم خیلی ذهنش درگیر پایان نامست. بعد تازه گفتش یه امتحان هم برای فارغ التحصیلی از یه تعداد درسا باید بدن که بنظر من خیلی ضدحاله و خودشم نگرانش بود.</p>
<p>دیدم آخه تو این اوضاع که اعصاب خودشم خورده وقت مناسبی برای گفتن حرفام نیست.</p>
<p>خدایی خودمم دلم میخواست فقط بریم و بچرخیم و حرف بزنیم. فقط خوش باشیم. طاقت drama ندارم. ذهنم آمادگی شو نداشت.</p>
<p>آمادگی کل کل و اصرار نداشتم.آمادگی شنیدن نه احتمالی! آماده خرد شدن غرورم. آماده گریه و زاری کردن!</p>
<p>اصلا یکی از اصلی ترین دلایلی که فرار میکنم از گفتنش اینه که میدونم باز گند میزنم و دو دقیقه ای گریم میگیره! خیلی بده. خیلی!</p>
<p>یکی از افتضاحترین اتفاقات ممکنه. فکر کن اونم کلی اعصابش خورد میشه از گریم! و احتمالا حس خوبی در موردم پیدا نمیکنه.</p>
<p>من که میدونم آخرش گریم میگیره!</p>
<p>اصلا نمیدونما انگار خودمم دنبال بهانم که از حرفزدن در برم! خب قطعا موضوع این نیست که شک دارم که دوستش دارم.</p>
<p>از اینکه ناراحت بشه&#8230; خدا میدونه که یکی از دلایلم که این سالا ازش فاصله رفتم اینه که دیدم انگار وقتی نیستم خوشحال تره. ولی آخه تا کی خودم غصه بخورم؟</p>
<p>ازاینکه نمیدونم چی بگم و احساس میکنم نمیتونم حق مطلب رو ادا کنم.</p>
<p>از اینکه واقعا طاقت شکست رو ندارم. طاقت ناامیدی مطلق. همیشه به این امید بودم که چندسال به حال خودش بذارمش، و شاید طی این سال ها دیدگاهش عوض شه. همه این سالا رو اینجوری تحمل کردم که شاید این دوری برامون خوب باشه. اصلا وقتی فکر میکنم جوابش احتمال زیاد منفیه دلم ریش میشه.فقط 5% امید دارم که جوابش + باشه.</p>
<p>بگذریم.</p>
<p>دیدارمون کافه سینما بود. داخل کافه که بودیم یه مقدار در مورد دانشگاه و بچه ها حرف زد. گفت که نسبت به قدیم خیلی عوض شده.  و مثلا به دوستاش گفته مهمترین نشونه اینکه کلی عوض شدم اینه که باورم نمیشه یه زمان عاشق حسین بودم! منم تو دلم اینجوری بودم که منم باورم نمیشه. و دوسه بار که چندسال پیش توی فیسبوک به پروفایلش برخوردمبا دیدن یارو خیلی اعصابم خورد شد وحسم این بود که چقدر ازش متنفرم که این خوک بسیجی رو به من ترجیح داد. و واقعا چقدر بدبختم که همچین آدمی رو دوست دارم.</p>
<p>البته یه خورده هم اینجوری بودم که خودت که میدونی چه کار کردی و عشق من و حسین به تو تقریبا همزمان بود اما تو اونو انتخاب کردی. بهتره یادآوری نکنی! فقط ناراحتم میکنی.</p>
<p>همون موقع هم من از همه جهت از حسین سر بودم. با من بود از همه جهت براش بهتر می بود!</p>
<p>چیز دیگه ای که ناراحتم میکنه اینه که حس میکنم رابطش با حسین رو به رسمیت میشناسه اما رابطش با من رو نه.</p>
<p>انگار نه انگار که یه زمانی یه چیزی بین ما بوده و برای مدتی دوست دخترم بوده.</p>
<p>راستی متوجه شد که گردنبندی که بهم هدیه داده رو گردنم انداختم. به شوخی گفت چه گردنبند قشنگی! منم گفتم: اینو یه نفر که خیلی برام عزیزه بهم کادو داده. بعد گفتم راستش شک داشتم ببینیش یادت باشه که خودت هدیه دادی! آخه جدا با خودم فکر کرده بودم که ممکنه متوجه بشه؟ و با خودم گفتم خدا میدونه شاید یادشم نباشه چه شکلی بوده! خب انگار از حرفم خوشش نیومد.</p>
<p>تازه حاجیمون خبر از میزان رمانتیکی من نداره! من انقدر رمانتیکم که یه بطری آب اون دفعه که رفتیم سینما برام خرید. هنوز اون بطری رو نگه داشتم <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f642.png" alt="🙂" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p>باز حرف سیگارو مشروب رو پیش کشیدم.به شوخی که چی شد؟ استفاده کردی؟ مرض دارم دیگه!  کلا خوشم میاد عوضی بنظر بیام. باز یکم در این موردا حرف زدیم.</p>
<p>منم همینجوری یادم افتاد که ماه پیش، دو تا نخ کشیدم و بهش گفتم.  گفتش باز خوبه که میتونی در حد یکی دو تا در ماه نگهش داری. تو دلم اینجوری بودم که نه! از آخرین که کشیده بودم بیش از یه سال گذشته بود.</p>
<p>نگفتم ولی به یاد خودش کشیده بودم. یه ماه پیش یه آهنگ سنتی عاشقانه غمگین و سوزناک، به اسم ماه و ماهی شنیدم که ناخودآگاه گریم گرفت. بخصوص یه جاش میگه: &laquo;هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم   اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی&raquo; کاملا متناسب با حال و روز و غصه های من بود. بعد رفتم تو بالکن و هدفون گذاشتم گوشم. هی این آهنگو گوش میدادم و سیگار میکشیدم.</p>
<p>کلا فکر کنم اغلب سیگارهایی که از نووجونی تا الان کشیدم (که شاید مجموعا یه پاکت بشن) به خاطر غم عشق بوده.</p>
<p>از این قسمت که بگذریم. وارد قسمت جالبتر ماجرا میشیم. از کافه که بیرون اومدیم. توی محوطه باغ فردوس روی نیمکت ها نشستیم که کمی حرف بزنیم و آهنگ گوش بدیم.</p>
<p>من یه مگنت تزیینی با طرح گربه که براش از روسیه خریده بودم، بهش دادم. یه چیزی به روسی روش نوشته بود. گیر داد چی نوشته؟ :دی گفتم نمیدونم. هی میگفت باورم نمیشه که تو یه چیزی خریدی که نمیدونی روش چی نوشته.</p>
<p>راستش یه لباس هم از روسیه براش خریده بودم که با خودم نبردم. باز حس کردم اثر منفی داره! من شاهکارم! هی یه کادوهایی میخرم که نمیدمشون!</p>
<p>این تی شرت سومیشه. دومی هم جعبه موسیقی بود. اولیش که مال خیلی قدیمه. یه کتاب آبان 89 که تازه اومده بودم تهران براش خریدم، دقیقا شب قبل از روزی که زنگ زدم و انقدر بد حرف زد و دعوامون شد که تا سه سال(یعنی اواخر تابستون 92 که برای اولین بار با هم لونالانژ رفتیم) قطع رابطه کردم. دیگه این یکی تقصیر من نبود. میخواستم بهش بدم. این دعوا پیش اومد.</p>
<p>کتابه رو خیلی دوست دارم. عالیه! فکر میکنم حدود سال 85 بود که خوندمش، برای برادرم بود. کاملا حسم این بود که این کتاب رو باید برای معشوق بخرم! بخاطر اینکه حرف اصلی کتاب این بود که همیشه راهی که همه دنبال میکنن بهترین نیست و در دید من یکی از مهمترین دلایلی که منو رد میکنه اینه که این راه، راهی نیست که مورد تایید اکثریت جامعه باشه. خیلی هم گشتم تا بالاخره اون شب پیداش کردم و خریدم ولی فرداش همه چی تموم شد.مدت ها ازش یادم رفته بود تا اینکه چندوقت پیش چشمم بهش افتاد و با خودم گفتم هروقت خواستم بهش بگم، این کتاب رو هم بدم.</p>
<p>بگذریم.  تازه از اینجا قسمت جالب ماجرا شروع میشه:</p>
<p>ازش پرسیدم راستی عروسی س رفتی؟ گفت نه مارو دعوت نکرد. ولی عکساشو دیدیم. بعد گفت که &laquo;م&raquo; گفته که  &laquo;س&raquo; عین پسری شده بود که لباس عروس بپوشه و اضافه کرد &laquo;م&raquo; یکم حرفش زیادی رک و شاید زشت بود ولی تقریبا واقعیت بود.</p>
<p>منم گفتم من فکر نمیکردم س ازدواج بکنه. ایشونم که گویا باز حرف من کمی اشتباه برداشت کرده بود. گفت تو که از &laquo;م&raquo; هم حرفت بدتر بود. البته من که اولش گیج شده بودم که چرا حرف من بد باشه. اما حدس میزنم فکر کرد منظورم اینه که همیشه اینجوری بودم که کی میاد با س ازدواج کنه. در صورتی که منظورم این بود که س بنظرم دختر اهل ازدواجی نمی اومد.(بخاطر همین پسر زدنش)</p>
<p>بماند که کمی بعدتر خودشم دقیقا همون چیزی که از حرفم برداشت کرده بود رو به عنوان نظر شخصیش گفت: من همیشه با خودم فکر میکردم که اگه من پسر باشم، ممکنه س رو به عنوان دوست بخوام اما برای ازدواج هیچ جذابیتی برام نداره.</p>
<p>و ناگهان برگشت گفت: من یه بار که با دوستام کافه رفته بودم به این نتیجه رسیدم که من یا لزم یا خیلی هیزم.</p>
<p>بعد خیلی مفصل توضیح داد که از یه دختره که کارمند کافه بوده خیلی خوشش اومده. و در این حد مبهوتش بوده که همه دوستاش فهمیدن و کلی سربه سرش گذاشتن.</p>
<p>حتی گفت ببین چقدر ازش خوشم اومده بود. رفتم از پیج کافه ، عکساشو دیدم و اینستاگرام خودشو پیدا کردم. فهمیدم بازیگرم هست و کمی معروفه!</p>
<p>بعدم کلی دپ بود که بنظرش دختره همش حواسش به پسرا بود و میخواست توجهشون رو جلب کنه. میگفت کلی از دست همکلاسی پسرم که این دختره شروع کرد باهاش لاس زدن ناراحت شدم! اینجوری بودم که مرتیکه&#8230;! تو که میدونی من این دختره رو دوست دارم.</p>
<p>حالا حس و حال منو در اون لحظه میتونید تصور کنید! خیلی جا خورده بودم. اصلا انتظار شنیدن این حرفا رو ازش نداشتم. اینکه دختری که سال هاست دوسش دارم و اونم منو بخاطر جنسیتم رد کرده. شروع کنه به صحبت در مورد &#8230;</p>
<p>ضمن اینکه تو همه این سالا من تابحال در مورد همجنسگرایی و لز و اینا تابحال نگفته بودم. کلا هیچوقت انقدر بی پروا حرف نمیزنم. که مبادا بدش بیاد یا معذب شه. بعد اون انقدر راحت&#8230;</p>
<p>یه چیز دیگه هم فهمیدم. فهمیدم که تفاوت های فکری واقعا چقدر در اینکه از حرف یکی ناراحت بشیم یا بهمون بربخوره موثره. دفعه قبل که بیرون بودیم و من از کارمند کافه تعریف کردم و اون اینجوری بود که چرا یه جوری نشستی که پشتت بهش باشه و من بهم برخورده بود که مثلا اون چی در مورد من فکر میکنه؟ یعنی انقدر منو آدم بیخودی تصور میکنه؟</p>
<p>در صورتیکه انگار هیز بودن یا زل زدن تابلو از نظر اون عیب نیست.</p>
<p>بهرحال سعی کردم صرفا مثل یک دوست و راهنما چیزهایی که علمی و منطقی در مورد این مسائل میدونستم براش بگم. اینکه بهرحال خیلی از آدما دگرجنسگرا یا همجنسگرای مطلق نیستن و بازه ای به نام بازه کینزی وجود داره و خیلی ها وسط بازه قرار دارن.</p>
<p>کاش یادم بود و اون موقع بهش پیشنهاد میکردم کتاب &laquo;آبی گرمترین رنگ است&raquo; رو بخونه. البته کتابش نه فیلمش که فیلمش نسبت به کتابش بد بود و پر صحنه جهت جذابیت برای جنس مذکر و اصلا هم نتونسته بود حس و عمق احساسات رو نشون بده. البته فیلمش از نظر اغلب منتقدین شاهکاره و اتفاقا بنظرشون خیلی خوب عشق و علاقه بین دو دختر رو نشون داده. اما خب چون من خودم خیلی رمانتیکم و همش اینجوریم که روابط باید خیلی لطیف باشه. اون فیلم بنظر من بی احساس بود. شاید منم اگر مثل اکثریت آدما کتابش رو نخونده بودم بنظرم فیلم عالی می اومد.</p>
<p>اگه یادم بود  اصلا ایبوکش تو گوشیم بود براش میفرستادم.</p>
<p>هیچ سواستفاده ای از این صحبت ها نسبت به قضیه خودم نکردم. ولی همش تو دلم اینجوری بودم که چرا اینا رو به من میگه؟ به دختری که میدونه خودش همین احساسو بهش داره؟ نکنه میخواد بهم بگه الان با این مسائل اوکی هستم؟ و کلی تو دلم برای خودم خوشحال بودم.</p>
<p>بعد پرسیدم دختره ظاهرش چه جوریه و&#8230;بعد گفت که آره از اون قیافه ها داشت که توجه همه رو جلب میکنه. اینو که گفت من به عنوان یه شوخی (کلا این کارو زیاد انجام میدم وقتی یکم یه موضوع  میتونه حسرت آور باشه، میگم اوهو اوهو و صورتمو میگیرم)</p>
<p>گفتم اوهو اوهو و سرمو گذاشتم روی پاش. بعد ایشون گویا طبق معمول نفهمید قضیه شوخیه. گفت چرا گریه میکنی؟</p>
<p>گفتم چون قیافم مثل اون نیست. یه دفعه گفت: نه، من اصلا لز نیستم. یعنی فکر کرد منظورم اینه که کاش من این شکلی بودم که منو دوست میداشتی و ردم نمیکردی.</p>
<p>منو میگی. همونجور که سرم روی پاش بود گیج موندم الان چکار کنم. آخه من بخاطر اینکه چرا من رو رد کردی سر روی پاش نذاشته بودم ولی خب اینجوری بودم که الان بهش بگم من منظورم تو نبودی؟ بهرحال که من دوسش دارم.</p>
<p>گفتم: نه منظورم اینه که چرا من اینجوری نیستم که همه نگاهم کنن و جذبم بشن. ایشونم گفت خب منم نیستم ولی غصه نمیخورم.  به زور منو از روی پاش بلند کرد. گفت به روانپزشک مراجعه کردی؟؟ منم که کلا شیفته سیر مکالماتمون هستم گفتم: نه تو مراجعه کردی؟ ایشونم فرمودند: نه، من مشکلی ندارم. تو مشکل داری باید مراجعه کنی.</p>
<p>یعنی پروفسور بازم نفهمید ماجرا فانه!الان واقعا بنظرتون کی باید به دکتر مراجعه کنه؟ من یا اون؟</p>
<p>کلا موندم میشد از این پروفسورتر معشوقه پیدا کنم؟ اصلا هیچی رو نمیگیره.</p>
<p>البته احتمالا یکم هم احساس ضایع شدن بهش دست داد وقتی گفتم منظورم این نیست که ناراحتم که منو نمیخوای. واسه همین انقدر پررویانه جواب داد که برو روانپزشک. بی ادب</p>
<p>یعنی منو میگی ها! کاملا در بهت و حیرت بودم.از یه طرف گیج بودم که چرا انقدر همه چی رو یه جور دیگه برداشت میکنه. از طرفی هم اینجوری بودم که الان منو رد کرد؟ بدون اینکه بهش پیشنهاد بدم <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" />  موضوعی که یکی دوساله دارم این دست اون دست میکنم که یه بار در فرصت مناسب مطرح کنم رو ایشون خودش خود جوش احساس کرد مطرح کردم و جواب نه داد!!</p>
<p>خلاصه چون مامانش بهش زنگ زده بود و گفته بود زود بیاد خونه کارش داره. نتیجتا از اونجا اومدیم بیرون و به سمت خونه ما رهسپار شدیم. تو راه من دوتا از آهنگای موردعلاقم رو براش گذاشتم.</p>
<p>سرکوچمون که نگه داشت، بهش گفتم: حالا چون موضوعشو خودت پیش کشیدی اینو میگم. بیا برو لزبین شو! با خنده گفت: باشه. گفتم: قول میدی؟ اینجا بود که دیگه فاز مخالفت گرفت و گفت نه و&#8230;.</p>
<p>منم دوباره گفتم بیا برو لزبین شو! و اضافه کردم البته منظورم با خودم نیست!</p>
<p>همون موقع مامانش به گوشیش زنگ زد و منم دیگه خداحافظی کردم!</p>
<p>منو بگو جدیدا یه چندباری به خودم گفته بودم که اصلا تو کار دخترا نیست وگرنه منو قبول میکرد و این چرت و پرتا که اگه تو کار دختر بود قطعا دختری که انتخاب میکرد من بودم!( حالا خودمم نمیدونم چه جوری به این توهم رسیده بودم)  با حرفایی که زد دارم به این نتیجه میرسم کهاگر دختر خیلی خوشگلی بودم احتمالا وضع فرق میکرد. همون چیزی که خودشم فکر کرد با اوهو اوهو دارم ابراز میکنم!</p>
<p>بهرحال ظاهرا اینطور هم نیست که اصلا دخترا براش جاذبه نداشته باشن. همین که دوران راهنمایی و دبیرستان هم از معدود دخترهایی بود که با دخترا ارتباط عاطفی داشت (منا، محدثه) یه نشونشه.</p>
<p>راستش اون روز که اومده بودم تو خونه، واسه خودم خیلی خوشحال و امیدوار بودم. فکر میکردم ایول نشون داد که نسبت به دخترا هم بی تفاوت نیست، اصلا میخواسته بگه من الان نظرم عوض شده.</p>
<p>اما دو سه روز که گذشت بجای اوایل صحبتاش، آخرش که وقتی سرمو رو پاش گذاشتم و حس کرد بخاطر اینکه جای اون دختره نیستم ناراحتم، گفت نه من اصلا لزبین نیستم. ذهنمو درگیر کرد.</p>
<p>دیگه باز رفتم توی فاز ناامیدی و اینکه با این حرفی که زد اصلا دیگه چی برم بگم؟ معلوم شد که اگر بهش بگم بهم جواب نه میده.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2016/03/16/%da%a9%d8%a7%d9%81%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سینما و باقی ماجراها!</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2015/08/16/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%82%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2015/08/16/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%82%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2015 19:18:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=441</guid>

					<description><![CDATA[قرارمون جمعه (23 ام) خانه پنیر پرچک ساعت 9 بود. 8:15 اس داد: &#171;من خواب موندم&#187; و قرار شد ده بریم. کادوی تولدش رو از کمد درآوردم، میخواستم با خودم ببرم. یه جعبه موسیقی بود. چند روز بعد از تولدش رفته بودم مرکز خرید گلستان تو ویترین مغازه دیدمش. قشنگ بود یاد این افتادم که باید [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">قرارمون جمعه (23 ام) خانه پنیر پرچک ساعت 9 بود. 8:15 اس داد: &laquo;من خواب موندم&raquo; و قرار شد ده بریم.</p>
<p style="text-align:right;">کادوی تولدش رو از کمد درآوردم، میخواستم با خودم ببرم. یه جعبه موسیقی بود. چند روز بعد از تولدش رفته بودم مرکز خرید گلستان تو ویترین مغازه دیدمش. قشنگ بود یاد این افتادم که باید برای تولدش کادو بخرم. فکر میکردم فقط یه جعبه دکوریه ولی وقتی فروشنده آوردش و فهمیدم که میشه کوکش کرد و موسیقی پخش میکنه خیلی ازش خوشم اومد و گفتم این همون چیزیه که باید بهش کادو بدم.</p>
<p style="text-align:right;">اما تو اون مدتی که وقت اضافه تا رفتن به صبحانه پیدا کردم، یکم با خودم فکر کردم. احساس کردم جنبه مادی توی رابطمون داره پررنگ میشه. شاید به هر دلیل برداشت بدی داشته باشه و حس زننده ای پیدا کنه مثلا فکر کنه میخوام با کادو خریدن و دعوت به این کافی شاپ و اون رستوران، عشقشو بخرم. یا مثلا به خیال خودم اینطوری مخ زنی کنم.حتی بخاطر اینکه همچین حسی پیدا نکنه، طوری رفتار نکردم که همیشه من باید صورتحساب رو پرداخت کنم.</p>
<p style="text-align:right;">از طرفی یاد حرف چندروز پیش که در مورد جریمه گفته بود &laquo;توان جریمه دادن ندارم&raquo; افتادم و اینکه احتمالا فکر کرده بود منظورم یه چیز مادیه. بعد با خودم فکر کردم، الان شاید وقتی کادو رو ببینه، بیشتر از اینکه خوشحال شه به این فکر کنه که باید جبران کنه و یعنی باز یه خرجی رو دستش گذاشته میشه. این بار معشوق داره منو مهمون میکنه، دفعه بعد من اونو مهمون میکنم عوضش باز باید کادو بگیره. از طرفی اگه کادو نگیره هم خب من ناراحت میشم!</p>
<p style="text-align:right;">در ضمن من شاغلم و فعلا دستم بازتره، نسبت به او که هنوز درسش تموم نشده و شاید اینکه او متقابلا بخواد این خرجا رو کنه براش سنگین باشه. گرچه که فعلا روند بیرون رفتن ما سالی دو سه بار بوده! و تو این میزان کم شاید انقدا هم فشاری نباشه.</p>
<p style="text-align:right;">در هر صورت بهتر دیدم، که کادو رو نبرم.</p>
<p style="text-align:right;">اول برای صرف صبحانه رفتیم کافی شاپ.</p>
<p style="text-align:right;">گفت ازدواج &laquo;سحر&raquo; رو در فیسبوک دیده و گفت داشتم فکر می­کردم همه ی هم دوره ای هام ازدواج کردن.</p>
<p style="text-align:right;">منم گفتم منم وقتی فهمیدم داشتم فکر میکردم دخترا چه موجودات نکبتی ان. همین امروز باهاشون صحبت میکنی طوری رفتار میکنن هیچ خبری نیست. پس فردا خبر عقدشون میاد. بعد گفتم که شوهر &laquo;سحر&raquo; مهندسه.</p>
<p style="text-align:right;">گفت س هم ازدواج کرده. و برای برادر شوهرش، خواهرمو معرفی کرده. خواهرمم هم گفته فقط همین مونده فامیل س بشم! ضمن اینکه اون پسره هم مهندس بوده و خواهرم اصلا دوست نداره شوهرش مهندس باشه.</p>
<p style="text-align:right;">منم که معمولا در قبال اینجور حرفاش خونسردم، نمیدونم چی شد یه دفعه عکس العمل نشون دادم. (مشمول ذمبه اید اگر فکر نکنید به اینکه فکر کردم یکی از نقاط منفی دیگر من براش هم مهندس بودنمه. چون خیلی وقته به این فکر میکنم.)</p>
<p style="text-align:right;">با کمی عصبانیت گفتم شما همیشه همینجوری بودید.</p>
<p style="text-align:right;">+ چه جوری؟</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; همیشه آدما رو نشناخته دسته بندی میکردید. اصفهانی ها فلانن (جای اصفهان شهر خودم :دی) همه مهندسا فلان</p>
<p style="text-align:right;">+ آره خب ما یه policy هایی همیشه داشتیم.</p>
<p style="text-align:right;">منم یه خورده در مورد اینکه حالا ممکنه پزشک باشه هزار عیب دیگه داشته باشه مثلا مثل خیلی از دکترا با منشی و پرستار رابطه داشته باشه و گفتم همین روزا نمونه عینیش در مورد پدر یکی از بچه های خودمون رخ داده.</p>
<p style="text-align:right;">اونم مثلا سعی کرد بگه که علت اینکه خواهرش اینطوری فکر میکنه اینه که پزشکا درک میکنن یه خانم پزشک خیلی مشغله داره و مردای دیگه شاید به راحتی با اینکه زنشون نصف شب هم زنگش بزنن که بیا بیمارستان خوب کنار نمیان.</p>
<p style="text-align:right;">منم گفتم اون به بیشعوری ذاتی مردای ایرانی برمیگرده.</p>
<p style="text-align:right;">اونم بعد سعی کرد فضارو ملایم کنه و گفت من خودم اینطوری فکر نمیکنم و خیلی از بچه هامونم همینطور.</p>
<p style="text-align:right;">کمی بعدتر، چون حس کردم یه دفعه زیادی خشن بودم، گفتم من تازگی ها خیلی بی اعصاب شدم. زود عصبانی میشم.</p>
<p style="text-align:right;">واقعا هم همینطوره. یکی دو ساله بدتر از قبل شدم.</p>
<p style="text-align:right;">پیشخدمت کافی شاپ که یه دختر جوون بود از کنارمون رد شد و من ناخودآگاه و بی منظور گفتم چقدر خوشگله.</p>
<p style="text-align:right;">اونم تایید کرد. گفت بیشتر گوگولیه. چند دقیقه بعد یه دفعه گفت تو که ازین دختره خوشت اومد چرا پشت بهش نشستی؟</p>
<p style="text-align:right;">منم واقعیت رو گفتم: میخواستم تو رو وقتی از در میای تو ببینم.</p>
<p style="text-align:right;">خب کدوم اسکلی وقتی میاد میشینه تا دوستش بیاد، یه جوری میشینه که دوستش به سختی پیداش کنه؟ در ضمن با خودم فکر کردم یعنی فکر میکنه انقدر چشم چرونم؟ در کل آدم باید خیلی داغون باشه در قرار دونفره (حتی اگر این قرار اصلا عاشقانه نباشه) بجای اینکه توجهش به مخاطب باشه، جوری بشینه که همش یکی دیگه رو دید بزنه.</p>
<p style="text-align:right;">از اتفاقات جالب توی کافی شاپ این بود که یه بار موقع حرف زدن اومدم با انگشت عدد یک رو نشون بدم.</p>
<p style="text-align:right;">انگشت Fuck نشون دادم اشتباهی :دی یهو متوجه شدم. گفتم عجب انگشتی رو هم نشون دادم. و کلا دستمو گذاشتم روی میز. خندید. بعد منم گفتم آره داشتم میگفتم فقط یکی بودش و این بار انگشت اشاره رو بالا گرفتم همچین با دقت نگاه کرد ببینه ایندفعه کدوم انگشته :دی</p>
<p style="text-align:right;">بعد کلی مخمو سالاد کرد که نهنگ عنبر نریم. منم کوتاه نیومدم.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه با سلام و صلوات راه افتادیم بریم سینما آفریقا. داشتیم سمت ماشینش میرفتیم که یه ماشین کنارمون نگه داشت و پرسید بیمارستان دی کجاست. ما هم نتونستیم راهنمایی کنیم <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p style="text-align:right;">+ وقتی یه نفر آدرس بیمارستان رو میپرسه و نمیتونم راهنمایی کنم خیلی حالم گرفته میشه. چون حتما مشکل داره وخیلی مستاصله.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; منم گفتم: پس وقتی رفتی بیمارستان هم استیصالشون یادت باشه و باهاشون خوش رفتار باش. اصلا هم منظور خاصی نداشتم. من که اصلا نمیدونم برخوردش با مریضا چه جوری هستش که. فقط یه توصیه کلی کردم.</p>
<p style="text-align:right;">اونم که آماده ی دفاع از حقوق خودشون بود سریع گفت: فعلا مریضا پزشکا رو نخورن، ما کاریشون نداریم.</p>
<p style="text-align:right;">هیچی یه بحث طولانی در مورد پزشکا و رفتارشون شروع شد. بعد منم از بدرفتاری هایی که دیدم گفتم. ایشونم گفت این موارد بیشعور بودن ولی همه که اینطوری نیستن.</p>
<p style="text-align:right;">منم جاش بود میگفتم چطور مثلا چند مهندس بد دیدی یا چندتا اصفهانی بد میگی همه مهندسا بدرد ازدواج نمیخورن یا همه اصفهانیا فلان اما در مورد خودتون انتظار دارین مردم اینطوری نباشن؟ اما نگفتم.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه بعد من ازینکه با زیرمیزی گرفتن پزشکا مخالفم گفتم و در کمال تعجب متوجه شدم که ایشون موافقه و به شدت هم دفاع میکنه. واقعا تصورم این بود که وقتی اینو به عنوان یکی از معایبشون بگم بگه آره بعضی ها هم اینکارو میکنن و کارشون اشتباهه. خلاصه خیلی بحثمون شد در این زمینه. در کل افتضاح شد. خیر سرم میخوام دو روز دیگه بهش بگم بیا با هم رابطه عاشقانه داشته باشیم. اونوقت بجای تلطیف فضا&#8230; فقط بحث کردیم.</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#ff0000;">یه دفعه با حرص گفت: بگو مملکت کمونیستیه دیگه! منم که تعجب کرده بودم به شوخی گفتم هوم&#8230; کمونیستی هم دوست داریم. گفت اگه دیدت اینه من دیگه حرفی ندارم!</span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#ff0000;">فکر نمیکردم انقدر براش وجود اختلاف طبقاتی منطقی و دوست داشتنی باشه. حالا خوبه نمیدونه من درکل از تجملات و اشرافی گری بدم میاد(البته بیشتر برای خودم). وگرنه قطعا شک میکرد کمونیستم :دی یادم باشه بهش بگم :دی</span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#ff0000;">البته الان دیدگاهم معتدل تره ولی دو سه سال پیش شدیدتر بود. اون موقعا گاهی با خودم به شوخی فکر میکردم من با این دیدگاهم حقش بود زمان انقلاب می زیستم. بعد خمینی که میگفت ما برای پابرهنگان و برقراری عدالت اومدیم. چرا یه عده کاخ نشین باشن و یه عده کوخ نشین&#8230; منم جوگیر میشدم و به جرگه انقلابیون می پیوستم. بعدا که انقلاب می شد تازه می فهمیدم چه خریتی کردم که به اینا کمک کردم.</span></p>
<p style="text-align:right;">سانس زمانی بود که پرنده پر نمیزد. دهنمو صاف کرد انقد غر زد.</p>
<p style="text-align:right;">بعدم شروع کرد از ریخت آدمایی که اونجا بودن ایراد گرفت. ببین چه جور آدمایی اومدن. موردی که بهم نشون داد دو تا دختر جوون بودن شاید 19-20 ساله. خب درسته که شاید چهره و تیپشون خیلی پایین شهری بود. ولی آخه&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">عجیب ترین قسمتش این بود که برگشت گفت ببین یکی اینجا کارش اینه که ببینه ملت بلیط دارن و بلیطشون رو پاره کنه. یعنی واقعا به یکی واسه این پول میدن؟ اون وقت تو میگی چرا پزشکا زیرمیزی میگیرن؟</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; چه ربطی داره. اونم اینم یه نیازی بوده یکی باید انجامش میداده. بعد فکر میکنی به این بدبخت چقدر میدن فوقش 500 تومن.</p>
<p style="text-align:right;">+ همینم زیادشه. اه اه چه آدمایی وجود دارن.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; باورم نمیشه داری همچین حرفی میزنی. جدی که نیستی؟ چکار کنه دزدی کنه خوبه؟</p>
<p style="text-align:right;">کلا خونه که اومده بودم هی به این حرفاش فکر میکردم. حالم گرفته میشد. باورم نمیشه انقدر تفاوت فکری داریم.</p>
<p style="text-align:right;">همونطور که منتظر نشسته بودیم که سالن باز بشه. دستشو گرفتم. گفت: دستم سیاهه! منم گفتم: دستت نرمه گرم هم هست.</p>
<p style="text-align:right;">بعد گفت ناخنات چقدر بلنده. (حدود 4 میلیمتر بود) بعد منم گفتم بلند نیست که. من هیچوقت خیلی کوتاه نمیکنم.</p>
<p style="text-align:right;">+ چرا&#8230;بلنده&#8230; چه جوری تایپ میکنی.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; زیاد تایپ نمیکنم.</p>
<p style="text-align:right;">گرچه الانم که در حال تایپم محدودیتی حس نمیکنم! نمیفهمم چه ربطی داره.</p>
<p style="text-align:right;">+ چه جوری خودتو میشوری؟</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; میتونی بیای ببینی.</p>
<p style="text-align:right;">+ اه، حرف زشت نزن. و دستشو از دست من درآورد.</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#ff0000;">اه، اه دختره ننر&#8230; کلا خیلی سریع و فی البداهه گفتم و منظوری که اون فکر کردو نداشتم. والا من اولش که شنیدم حرفشو خیلی عمیق نشدم که منظورش چیه. تا اونجاش فکر نکرده بودیم که خانوم منظورش حمومه و لخت کامل! تازه بعد این ادا اطواراش بود که منظورشو فهمیدم. اصلا یکی نیست به این بگه تو که خیلی ادعات میشه اصلا چرا همچین سوال زشتی از من میپرسی؟ بعد منو لخت تصور میکنی؟ مشکل از خودته که منظورت شستن در حالت لخت بود. درحالت دیگه ای آدم نمیتونه خودشو بشوره؟</span></p>
<p style="text-align:right;">خیلی لجم گرفته از این رفتارش. همچینم رفتار میکنه انگار خیلی بچه مثبته. حالا انگار من اصلا نمیشناسمش!</p>
<p style="text-align:right;">البته کلا تابلو بود که نگرانه دستشو که گرفتم فضا رمانتیک بشه، اول در مورد زشتی دست خودش حرف زد که جو رو خراب کنه!(از فاز رمانتیک دربیاد و به فاز دری وری گفتن بره) بعد بلندی ناخونای من، آخرشم به بهانه الکی قاطی کرد و دستشو از دستم بیرون کشید!</p>
<p style="text-align:right;">چند دقیقه بعد، صورتشو لمس کردم. بعد چند لحظه گفت نکن! گفتم چرا؟ فرمودند: قلقلکم میاد. منم گفتم تو هم که همش با همه چی مخالفت میکنی. گفت مال منه پس میگم نه. اه اه دختره ی خسیسِ از خودراضی! :دی</p>
<p style="text-align:right;">منم با اعتماد بنفس گفتم: مال تو؟ یعنی چی مال منه؟</p>
<p style="text-align:right;">این وسط مسطا کلی به مهناز افشار بد و بیراه گفت. بعد اسم کارگردان فیلم رو که دید گفت: سامان مقدم؟ این دیگه کیه؟ (مثلا خیلی ناشناسه)</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; همونه که فیلم سیاوش رو هم ساخته بود.</p>
<p style="text-align:right;">+ اه، باز حالا سیاوش، یه علی قربانزاده داشت این فیلم که هیچی&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; تو هم که همش تو فکر پسرای خوشگلی.</p>
<p style="text-align:right;">+ دخترِ خوشگلتو هم دیدیم! و به عکس مهناز جون اشاره کرد! نکنه جدی جدی فکر میکنه از مهناز افشار خوشم میاد؟!</p>
<p style="text-align:right;">بعد یادش افتاد که هدیه تهرانی توی فیلم سیاوش بازی میکرده و یکم هم به اون بد وبیراه گفت. منم گفتم اون بیچاره دیگه چشه؟</p>
<p style="text-align:right;">فرمودند از احمدی نژاد حمایت میکرده. گفتم واقعا؟ گفت: بله، آدمای دور و برت رو بدون تحقیق انتخاب میکنی!</p>
<p style="text-align:right;">آقا رفتیم تو و فیلم شروع شد. همون صحنه های اول فیلم یک دستگاه کوکی بود که آهنگ پخش می کرد یه جورایی شبیه همون که براش خریده بودم. حالا من اون وسط حالم دگرگون شده بود! جا خورده بودم و کلافه&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">بعد ایشونم هم که دیدش گفت این چه باحاله. اون لحظه خیلی پشیمون شدم که چرا کادو رو امروز نیاوردم.</p>
<p style="text-align:right;">البته آخر فیلم هم دوباره اون دستگاه رو نشون داد. این بار نمیدونم چرا حسم برعکس بود. فکر کردم که خوب شد نیاوردمش. شاید واسه اینکه احتمالا فکر میکرد با هماهنگی بوده.</p>
<p style="text-align:right;">همچنین همون اول، بچگی های دو شخصیت اصلی رو نشون داد که دختره از پسره میپرسه. دوستم داری؟ پسره هم میگه آره.</p>
<p style="text-align:right;">دختره هم میگه پس مشقامو مینویسی؟ :دی</p>
<p style="text-align:right;">منم بی فکر سرمو بردم نزدیکش گفتم: میخوای پایان نامت رو برات بنویسم؟ خندید شایدم پوزخند بود!</p>
<p style="text-align:right;">چند لحظه بعد که متوجه شدم عجب زری زدم! گفتم البته من دوستت ندارم. این دفعه قطعا پوزخند زد. یه چیزی هم توی مایه آره معلومه گفت! بسیار هم عالی. پس خودش میدونه دوستش دارم. اما عین خیالشم نیست! بی انصاف <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p style="text-align:right;">چند دقیقه بعد که مهناز افشار رو داشت نشون میداد. چون دیدم خیلی از مهناز افشار حرص میخوره و از طرفی جدی یا شوخی به من میگه مهناز افشارو دوست داری، گفتم اذیتش کنم. گفتم: من خیلی مهناز افشارو دوست دارمممم!!</p>
<p style="text-align:right;">گفت معلومه. منم که نمیدونم چی اونروز خورده بود تو سرم برگشتم گفتم ولی تو رو بیشتر دوست دارم!</p>
<p style="text-align:right;">گفت ممنون که منو با مهناز افشار در یه سطح گذاشتی. گفتم تو یه سطح نذاشتم که! گفتم تورو بیشتر دوست دارم.</p>
<p style="text-align:right;">راستی خیلی بامزه بود، وسط فیلم دیدیم علی قربانزاده هم اضافه شد! چقدر حلال زاده :دی</p>
<p style="text-align:right;">آقا وسطای فیلم دیدم یکی بهش اس داد. کلی sms رد و بدل کرد. چندبار نیم نگاهی به گوشیش انداختم و دیدم اسم طرف رو SJC نوشته. البته سعی نکردم مسیجا رو بخونم. اولش جلوی خودم رو گرفتم ولی وقتی دیدم خیلی طولانی شد. ازش پرسیدم دوست پسرته؟</p>
<p style="text-align:right;">گفت: نه برادرمه.</p>
<p style="text-align:right;">یه جا زمانی که مهناز افشار از شوهر دومش طلاق گرفته بود، اومده بود پیش عطاران. خیلی گریه میکرد که و ناراحتی که نمیدونم منو زده و&#8230; آقا من نمیدونم چرا از تصورش یکم حالم بد شد. شاید یکم فشارم افتاد. دست حاجیمون رو گرفتم. والا خیلی معذب نگاهم کرد. احساس کردم فکر میکنه الانه که بهش تجاوز کنم <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /> خیلی حس بدی پیدا کردم. واسه همین سریع دستشو ول کردم. فکر کنم بخاطر معروفیت سینما به اینکه ملت میرن اونجا کارای بد میکنن بود! شاید فکرکرده بود واسه همین خواستم بریم سینما.</p>
<p style="text-align:right;">بعد رسید حساس ترین قسمت فیلم. اونجا که بخاطرش اصرار کرده بودم با هم نهنگ عنبر رو ببنیم.</p>
<p style="text-align:right;">اونجا که بعد از اینکه عطاران به سختی مدارک دختره رو از شوهر دومش پس میگیره. و دختره باز میگه میخوام برم.</p>
<p style="text-align:right;">و عطاران بهش میگه : آخه آمریکا چی داره؟ میری اونجا چی کار میکنی؟ اینهمه رفتی اومدی چی شد؟ نه درس خوندی، نه زبان. پیش من بمون من تنهام.</p>
<p style="text-align:right;">اینجا بغض گلمو گرفت. یکی دو قطره ای اشک ریختم. نمیدونم فهمید یا نه؟ سعی کردم تابلو نشه.</p>
<p style="text-align:right;">به محض اینکه فیلم تموم شد با حرص گفت: عجب فیلم چرتی! مثلا با خودش ولی خیلی بلند! خیلی کاراش بده! فکر نمیکنه با این رفتارش یکمی هم به من بی احترامی میشه؟</p>
<p style="text-align:right;">اومدیم بیرون. گفتم فیلمش خیلی ناراحت کننده نبود؟ از صدا و قیافم فهمید که بغض کردم. گفت چرا. خیلی.</p>
<p style="text-align:right;">همونجور که راه میرفتیم دستشو انداخت پشتم و منو محکم به خودش فشار داد و گفت ناراحت نباش.</p>
<p style="text-align:right;">بعد در مورد شخصیت دختره صحبت شد و اینکه چرا با اینکه میدونست عطاران دوسش داره. با اون ازدواج نمیکرد؟</p>
<p style="text-align:right;">گفتش: آره، واقعا منم اینشو نفهمیدم. بعد چند لحظه مکث گفت: البته اینا خواسته های متفاوتی تو زندگی داشتن.</p>
<p style="text-align:right;">سوار ماشین شدیم.</p>
<p style="text-align:right;">گفتم: واقعا دختره که دید این خواسته های متفاوتش فایده ای نداشته. رفت آمریکا آخرشم چیزخاصی بدست نیاورد. بازم میخواست بره. یعنی براش مهم نبود یه نفر 40 ساله که دوسش داره؟ (به سختی و تردید این جمله رو هم تهش گفتم. در اصل حرفمو برای گفتن این شروع کرده بودم. میخواستم به این فکر کنه که منم سال هاست دوسش دارم.)</p>
<p style="text-align:right;">چیزی نگفت و چون من رو به رو نگاه میکردم. اصلا ندیدم چه عکس العملی داشت.</p>
<p style="text-align:right;">چند دقیقه بعد:</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; تو چرا از من بدت میاد؟ (همچین با صدای گرفته و بغض کرده ای هم اینو گفتم که خودمم جا خوردم. هنوز صدام بخاطر احساساتی شدن واسه فیلم ناجور بود)</p>
<p style="text-align:right;">+ بدم نمیاد.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; تو همیشه از من ایراد میگیری. مثلا نشسته بودیم تو سینما ناخنامو دیدی گفتی بلندن.</p>
<p style="text-align:right;">+ من از خودمم ایراد گرفتم که. گفتم دستم سیاهه.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; اون فرق میکنه. منم از خودم زیاد ایراد میگیرم ولی از دیگران نه&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">بعد اون مقادیری در مورد اینکه نمیگم ناخونات زشته. اتفاقا خوشگله. من خودمم ناخنامو کوتاه میکنم چون کار کردن برام سخته و بنظرم فقط اونایی که میخوان داف باشن بلند میکنن. صحبت کرد.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; مگه من نمیتونم داف باشم؟ شاید میخوام داف باشم.</p>
<p style="text-align:right;">+ خب بنظرم داف بودن کار احمقانه ایه.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; (باز من ازون حرفا که اصولا نباید بزنم از دهنم در رفت) تو هم خیلی داف و خوشگلی.</p>
<p style="text-align:right;">چند دقیقه بعد:</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; اون که بهش اس میدادی دوس پسرت بود؟</p>
<p style="text-align:right;">+ نه برادرم بود.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; شماره برادرت رو با اسم مستعار تو گوشی ذخیره میکنی؟</p>
<p style="text-align:right;">+ اسم مستعار نبود!</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; پس SJC چیه؟</p>
<p style="text-align:right;">+ خیلی زشته&#8230; نگاه می­کردی؟ (حالا یکی نیست بگه تو که اولش دروغ میگی و میگی برادرمه و اسم مستعار زشت نیست؟)</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; پیام ها رو نخوندم. فقط اسم طرف رو دیدم. دوست پسرته؟</p>
<p style="text-align:right;">+ اونی که تو فکر میکنی نیست.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; دوست پسرته؟</p>
<p style="text-align:right;">+ آره. دوست پسرمه. خیلی عجیبه دوست پسر داشته باشم؟ چرا نمیتونم دوست پسر داشته باشم؟ (دولوخ!! نگم دقیقا یادم نیست چی گفت! شایدم گفت: &laquo;مشکلی داره دوست پسر داشته باشم&raquo; یا حتی &laquo;مگه من چمه که دوست پسر نداشته باشم&raquo;)</p>
<p style="text-align:right;">-ام&#8230;نه منظورم این نبود.</p>
<p style="text-align:right;">پس از مقادیری سکوت</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; دوستش داری؟</p>
<p style="text-align:right;">+ (با خنده) حتما دوستش دارم که دوست پسرمه.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; قیافش خوبه؟</p>
<p style="text-align:right;">+ حتما بنظرم قیافش خوبه که باهاش دوست شدم.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; تیریپ ازدواج هستید؟</p>
<p style="text-align:right;">+ نهههههه</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; اسمش چیه؟</p>
<p style="text-align:right;">+ نمیگم.</p>
<ul>
<li style="text-align:right;">&#8211; چندسالشه؟</li>
<li style="text-align:right;">+ یه سال ازم بزرگتره. اینو که گفت با خودم فکر کردم همسن منه! همسنیم اما تونسته به چیزی برسه که من نرسیدم.</li>
</ul>
<p style="text-align:right;">&#8211; رشتش پزشکیه؟</p>
<p style="text-align:right;">+ نه. از بچه های دانشگاه نیست. برای چی میپرسی؟</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; همینجوری. چند وقته دوستید؟</p>
<p style="text-align:right;">+ یکی دو سالی میشه.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; (هرچی تا اینجا خونسرد حرف میزدم. اینو که شنیدم بدجور جا خوردم. در اوج تعجب پرسیدم) یکی دو ساله دوستیددد&#8230;؟؟</p>
<p style="text-align:right;">یه جورایی حالم از این رفتارش که همه ی این مدت جوری صحبت میکرد که تک و تنهاست و دوستی نداره، گرفته شد. نمونش تابستون پارسال که بهم گفت: Date همینه که اومدم. و Date خاصی ندارم. و در عین حال فکر کردم رابطش باهاش خیلی پایدار بوده و من هیچ شانسی ندارم.</p>
<p style="text-align:right;">+ یکی دو ساله میشناسمش. چند وقتیه دوستیم.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; چند وقت؟</p>
<p style="text-align:right;">+ نمیخوام بگم.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; چرا؟ من اگه ازم ازین چیزا بپرسی میگم.</p>
<p style="text-align:right;">+ من دوست ندارم.</p>
<p style="text-align:right;">چند دقیقه سکوت&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; ما خیلی کم همدیگه رو میبینیم. از دفعه قبلی تا حالا خیلی گذشته.</p>
<p style="text-align:right;">+ آره. تو بیشتر روزا سرِکار هستی&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; پنجشنبه جمعه ها که بیکارم. ولی تو هیچوقت پیشقدم نمی شی. اکثرا من پیشنهاد میدم که بریم بیرون.</p>
<p style="text-align:right;">+ من خیلی بیرون نمیرم. الان دو هفته بود از خونه بیرون نیومده بودم.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; پس با دوست پسرت چه جوری در ارتباطی؟ وایرلس؟</p>
<p style="text-align:right;">+ آره.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; اونوقت بدردم میخوره؟</p>
<p style="text-align:right;">+ واسه من که جواب داده. اونو نمیدونم. لابد برای اونم جواب میده.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; عجب اسکلیه!</p>
<p style="text-align:right;">بالاخره رسیدیم سرکوچه ما.</p>
<p style="text-align:right;">قبل ازینکه پیاده بشم گفتم خب جریمه منو بده.</p>
<p style="text-align:right;">سه بار بوسم کرد(همون تیریپ روبوسی). گفتم خب این که عادیش بود قرار بود یه بوس اضافه بدی.</p>
<p style="text-align:right;">اول یکم خودشو لوس کرد ولی آخرش یه بار دیگه هم بوسم کرد. منم یه بار بوسش کردم.</p>
<p style="text-align:right;">بعد گفتم سعی کنیم دفعه بعدی زودتر باشه مثلا تا همین آخر تابستون همدیگه رو ببینیم</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه داشتم ماشین رو باز میکردم (در همون حالم به اینکه آره دفعه بعد همه چیو میگم فکر میکردم و البته ناخودآگاه به این مشکل جدید که اصلا انتظارشو نداشتم: اینکه دوست پسر داره.)</p>
<p style="text-align:right;">که نمیدونم یه دفعه چی شد. رومو برگردوندم سمتش و گفتم: با این پسره قطع رابطه کن. البته حس و حال مغزم که این فرمان رو به زبونم داد در اون لحظه شیطنت و یه حرکت باحال بود. من واقعا باید یه فکری به حال این عادتم که همش یه سری حرفایی از سر شیطنت یا خنده دار بودن به ذهنم میرسه و معمولا نمیتونم خودمو کنترل کنم که نگم، بکنم.</p>
<p style="text-align:right;">در کمال تعجب من پرسید: چرا؟</p>
<p style="text-align:right;">من که خودم مونده بودم که عجب حرفی زدم!! – همینجوری</p>
<p style="text-align:right;">+ همینجوری که نمیشه. دلیل بیار.</p>
<p style="text-align:right;">هردو زل زدیم تو چشمای هم. فاصله ی صورتامون خیلی کم بود. برای یه مدت طولانی به هم نگاه کردیم. حالت چشماش مهربون بود.</p>
<p style="text-align:right;">واسه همین یه لحظه وسوسه شدم که همین الان بگم. حتی یه لحظه لبام از هم فاصله گرفتن. اما افکار مختلفی تو ذهنم چرخید و مانع شدن که بگم. (اینکه برای خودم حساب کتاب کرده بودم که بهتره یه بار فیلم رو ببینیم و دفعه بعدش بگم حرفامو. اینکه دیدم از 9 صبح بیرونه و الان ساعت دو و نیم عصره وحتما هم عجله داره هم خستس. هم اینکه کلا باز از اینکه بهم بگه نه ترسیدم. یاد اینکه برگشت گفت پسره رو دوست داره و با هم خوشحالن.)</p>
<p style="text-align:right;">سرمو انداختم پایین. آوردم بالا و گفتم: چون رشتش پزشکی نیست&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">یعنی فقط دلقکی چون من میتونه به شوخی، حرف دلشو با حالتی جدی بزنه(با دوست پسرت کات کن) و برخلاف انتظارش اتفاقا صحنه ای چون فیلم ها حاصل بشه که بهترین موقعیته برای گفتن همه چیزایی که تو دلشه و البته درچنین صحنه ی رمانتیکی کمدی ترین و چرت ترین جواب ممکن رو بگه!</p>
<p style="text-align:right;">والا کیمیا وقتی براش داشتم اتفاقات رو تعریف میکردم. گفت من جات بودم، همونجا لبشو میبوسیدم. خب این است تفاوت دهه 60 و 70 یی ها! اصولا هم طبق چیزی که تا الان دیدم موفق ترن! کیمیا تونست دختری که دوست داشت، رو به خودش علاقمند کنه یه رابطه عاشقانه داشتن و خب بوسه از لب که هیچ، رابطه جنسی هم داشتن. بعد یه مدت دختره کات کرد، ولی حالا مقادیری ابراز پشیمانی میکنه، کیمیا کلا بیخیال دختره شده. اونوقت من اسکل، همه سال های دبیرستان فازم این بود که عشقم پاکه و حتی بوس و بغل عادی به زورو سالی یه بار انجام میدادم. آخرشم همش بدهکار بودم و آدمی که وقتی میگه بیا ازدواج کنیم حرفش اینجوری تعبیر میشه که بیا س ک س!</p>
<p style="text-align:right;">حالا منم ته نجابت نیستم! ولی خیلی خوددارم و همیشه به عواقب کارم روی روح و روان طرف مقابل فکر میکنم. فکرکنم منم شاید اون لحظه این حرکت هم از ذهنم گذر کرد. اما از ترس اینکه ناراحت بشه کاری نکردم. حقیقتش قبلا به اینکه اگر موقعیتش بود مستقیما لباشو ببوسم (البته برای زمانیکه ایشالا دوست دخترم شد، به اینکه یه جورایی ناغافلی این کارو کنم یا قبلش اجازه بگیرم) فکر کرده بودم ولی ترس اینو داشتم که مبادا از نظرش تجاوز محسوب بشه. آخه آدم خیلی حساسیه. میترسم تا آخر عمرش به دید متجاوز بهم نگاه کنه.</p>
<p style="text-align:right;">بنظر خودم هیچ جای دنیا حداقل اگر دوتا آدم کاملا باهم غریبه نباشن، کسی اقدام برای بوسیدن رو تجاوز نمیبینه. فقط ممکنه خوششون نیاد و خودشونو عقب بکشن. ولی نمیان تا مدت ها اونو تو ذهنشون مرور کنن و عصبی بشن. (مگر اینکه وقتی خودشونو عقب کشیدن بازم فرد بخواد ادامه بده و مجبورشون کنه) ولی خب میگم که کلا آدم حساسیه.</p>
<p style="text-align:right;">والا اصلا نمیفهمم فازش رو که انقدر مهربونانه با فاصله نزدیک زل زد تو چشام. نگاش یه جوری بود انگار میخواست بهم آمادگی و جرات گفتن بده. یعنی انگار واقعا دلش میخواست ازم بشنوه. تازه همه دنیا میدونن تو فیلم ها از بالیوودی تا هالیوودی وقتی معشوقه اینجوری زل بزنه تو چشمای عاشق و بگه برام دلیل بیار تا دوست پسر فعلیم کات کنم. عاشق لب های معشوق رو میبوسه و بعدش خوشبخت میشن :دی عوضش من مثه فیلمای کمدی ایرانی رفتار کردم :دی</p>
<p style="text-align:right;">ایشونم که تا اونجا که فهمیدم منو آدم ملاحظه کاری نمیدونه، پس حتی باید احتمالشو میداد که بجای گفتن حرفم مستقیما همچین کاری کنم. پس چرا همچین حرفی زد؟ یعنی واقعا میخواست اتفاقی بیفته؟ حالا منظورم اینکه میخواست بوسه اتفاق بیفته نیستا(دیگه انقدا هم خوش بین نیستم) ولی، حداقل ابراز عشق.</p>
<p style="text-align:right;">نمیدونم شایدم میخواست ترغیبم کنه که بگم و بهم ضدحال بزنه و بخیال خودش تکلیف همه چیزو مشخص کنه.</p>
<p style="text-align:right;">+یه دلیل قانع کننده بیار! من مثل خواهرم فکر نمیکنم. مشکلی با رابطه با غیرپزشکی ها ندارم.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; (با تیریپ مثلا عصبانی) مگه نگفتی دلیل بیارم تا بهم بزنی. بیا دلیل آوردم اما تو&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">+ آخه دلیلت مسخرست. مثل این میمونه که بگی فلانی دماغش زشته پس باهاش دوست نباش.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; خب. من که قیافش رو ندیدم. عکسشو نشون بده دلیل بیارم.</p>
<p style="text-align:right;">+ قیافش خوبه. مشکلی نداره.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; عکسشو نشون بده.</p>
<p style="text-align:right;">باز برای یه مدت بهم نگاه کردیم. گوشیشو برداشت. یه چیزی توش نگاه کرد و دوباره به من نگاه کرد.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; چی شد؟ فکر کردم میخوای عکسشو نشون بدی.</p>
<p style="text-align:right;">+ نه.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; باهاش بهم بزن.</p>
<p style="text-align:right;">+ دوباره شروع نکن&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; شروع نکنم؟</p>
<p style="text-align:right;">+ نه.</p>
<p style="text-align:right;">&#8211; باشه. خداحافظ.</p>
<p style="text-align:right;">و از ماشین پیاده شدم. چند لحظه بعد ماشینشو دیدم که از کنارم رد شد و رفت&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2015/08/16/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%82%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>استخاره</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2015/08/12/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d9%87/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2015/08/12/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2015 15:09:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=439</guid>

					<description><![CDATA[خب راستش دیگه تصمیمم رو گرفتم. واقعا میخوام دوباره بهش پیشنهاد دوستی بدم. قطعا خیلی نگرانم. انقدر این یک سال رو به اینکه بگم یا نه. چی میشه؟ یعنی ممکنه قبول کنه. فکر کردم که حد نداره. تقریبا بیست روز پیش یه دفعه بذهنم رسید چطوره استخاره بگیرم. برای اولین بار در عمرم! یعنی انقدر [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">خب راستش دیگه تصمیمم رو گرفتم. واقعا میخوام دوباره بهش پیشنهاد دوستی بدم. قطعا خیلی نگرانم.</p>
<p style="text-align:right;">انقدر این یک سال رو به اینکه بگم یا نه. چی میشه؟ یعنی ممکنه قبول کنه. فکر کردم که حد نداره.</p>
<p style="text-align:right;">تقریبا بیست روز پیش یه دفعه بذهنم رسید چطوره استخاره بگیرم. برای اولین بار در عمرم! یعنی انقدر تحت فشار و نگرانی ام&#8230;آخه  دیگه نمیدونستم چه کار کنم. قطعا از آدمی مثل من که اعتقادش کم و در حد قبول وجود خداست، عجیبه ولی خب من سال هاست پای دیگ های نذری هم اولین خواسته و نذرم رسیدن به یاره&#8230; یعنی عشق با آدم چه میکنه!</p>
<p style="text-align:right;">گشتم و یه مرجع تقلید خیلی سطح بالا رو انتخاب کردم. نیت هم قشنگ و مفصل کردم. گفتم: خدا جون تو که میدونی من چقدر دوستش دارم. جونم به جونش بنده. کمکم کن بهش بگم یا نه؟ و در صورتی خوب بیاد که جواب عشقم + باشه.</p>
<p style="text-align:right;">باورم نمیشد وقتی فرداش فهمیدم که خوب اومده. چقدر خوشحال شدم. کلی قربون خدا رفتم. کلی جرات و امید پیدا کردم.</p>
<p style="text-align:right;">اما نمیدونم چرا بازم این روزا حس ناامیدی برام پررنگ شده. خودمم اینجوری ام که دیگه خدا هم که بهت گفت جوابش + هست چرا انقدر میترسی؟</p>
<p style="text-align:right;">چند روز پیش با کیمیا که در مورد اینکه چه جوری بهش بگم صحبت می کردم و اینکه امید زیادی ندارم. داشتم با ناراحتی میگفتم منو ول کرد که بره با یه پسر دوست شه، دوستیش با اون چندماه بیشتر دووم نیاورد و بعد اونم تاحالا با کلی پسر جدید آشنا شده ولی با هیچکدوم نتونسته به نتیجه برسه، اما میدونم بازم من برم جلو، منو رد میکنه.</p>
<p style="text-align:right;">کیمیا یه پیشنهادی داد که بنظرم واقعا خوب بود.</p>
<p style="text-align:right;">کیمیا فیلم نهنگ عنبر رو دیده. گفت عطاران در این فیلم وضعیتش مثل توئه. سال هاست مهناز افشار رو دوست داره و مهناز افشار هم بجای اینکه با اون ازدواج کنه میره آمریکا. ازدواج میکنه. طلاق میگیره. دوباره ازدواج میکنه اما بازم با یکی دیگه . همین جور زمان میگذره. باز دوباره جدا میشه. این بارم باز میخواد بره آمریکا.</p>
<p style="text-align:right;">که عطاران بهش میگه: آخه آمریکا چی داره؟ میری اونجا چی کار میکنی؟ اینهمه رفتی اومدی چی شد؟ نه درس خوندی، نه زبان. من چهل ساله دوست دارم. پیش من بمون من تنهام.</p>
<p style="text-align:right;">این حرفا رو هم طوری نمیگه که تحقیر آمیز باشه.</p>
<p style="text-align:right;">گفت با هم این فیلم رو ببینید. تو هم همینو بهش بگو.</p>
<p style="text-align:right;">بگو اینهمه منو قبول نکردی. رفتی سمت آدمای دیگه چی شد؟ راضی هستی؟ آخه اونا چی دارن؟</p>
<p style="text-align:right;">شک داشتم که خوب باشه همون روز که فیلم میبینیم این حرفا رو بزنم و وقتی گفتم، کیمیا گفت آره شاید بهتر باشه یه روز دیگه بگی.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه تصمیم گرفتم این دفعه از بخوام بریم سینما. با فاصله زمانی نه چندان زیادی دوباره قرار بذارم و حرف دلم رو بگم.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه بعد از بارها جابجا کردن روزش طی روزای این هفته!، قرار شد این جمعه اول بریم یه کافه برای صرف صبحانه و بعد هم سینما بریم.</p>
<p style="text-align:right;">خیلی استرس دارم. نمیدونم چی بگم. شاید یه دلیل که میگم این دفعه بریم سینما و اصلا حرفی نزنم اینه. یه ساله بطور جدی تو ذهنمه که بهش بگم اما انگار هنوز نمیدونم چی بگم. اصلا یکی از دلایلی که نگفتم همینه که همش دنبال یه معجزم یه حرف جدید و متقاعدکننده. ولی انگار بریدم&#8230; کم آوردم&#8230;ناامیدم&#8230; حتی دست خودم نیست ذهنم یاری نمیکنه برای فکر کردن. انگار دیگه عادت کردم از زیرش در برم. فکر کنم بخاطر اینه که اصلا طاقت ندارم دلم رو بشکنه. طاقت دردِ نه شنیدن از اولین و آخرین عشقم رو ندارم. حداقل الان واسه خودم یه کورسو امیدی دارم ولی اگه بهم بگه نه. دیگه هیچی ندارم دلمو باهاش خوش کنم. یه جورایی همون جمله معروف که تنها چیزی که باعث شده زنده بمونم امیده.</p>
<p style="text-align:right;">یعنی هر دفعه فکر میکنم به گفتن، اینجوریم که عمرا بتونم حقیقت درونیم و حس واقعیم رو منتقل کنم. خلوص و عمق این عشق رو! آخه چی میشه گفت واقعا عشقی که پونزده سال عمرشه شوخیه؟ غیرمنطقیه؟ خریته؟ بچه بازیه؟ واقعی و پاک نیست؟ متفاوت با چیزای دیگه ای که مردم این دور وبرا به عنوان عشق عرضه میکنن نیست؟</p>
<p style="text-align:right;">اما من هیچوقت نمیتونم این عشق اونطور که باید نشون و بروز بدم. حداقل اون قدیما که خیلی سطحی و ابتدایی چندتا کلمه میگفتم بعد احساس میکردم. حالم خوش نیست یا کلافم یا زبونم بند اومده یا حتی به غرورم فشار اومده. الانم فکر نمیکنم نسبت به ده سال پیش پیشرفت خاصی کرده باشم. اصلا هم آدم زبون باری نیستم! که بتونم با حرفام دل ببرم. دلبری که سهله حتی ممکنه نتیجه منفی داشته باشه و خودمو بد نشون بدم. معشوقه ما هم که کلا خدای سوءبرداشته!</p>
<p style="text-align:right;">دیگه تو این سن و سال ما، تا من زبون باز کنم و بگم دلم میخواد با هم باشیم. ذهنش میره سمت مسائل جنسی. یعنی هرکسی باشه میره. معشوقه ما که اون موقع که 20 یا 21 سالم بود یه بار برگشت گفت تو منو واسه&#8230; میخوای. الان که دیگه ردخور نداره. درسته که من هم مثل همه آدما تمایلاتی دارم و آدم نرمال اینجور تمایلات رو با پسر/دختر همسایه تامین نمیکنه و میره سراغ عشقش ولی&#8230; این دختر انقدر برام ارزشمنده که حاضرم مثل یه اثر هنری بذارمش روی چشمام و دست هم بهش نزنم.</p>
<p style="text-align:right;">فقط امیدوارم خدا خودش بهم کمک کنه.</p>
<p style="text-align:right;">همیشه وقتی به لحظه ای که میخوام حرفامو شروع کنم فکر میکنم، دوتا چیز میاد تو ذهنم که دلم میخواد قبلش تو دلم به خدا بگم:</p>
<p style="text-align:right;">&laquo;رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی&raquo;</p>
<p style="text-align:right;">“Oh Lord, please don&#8217;t let me be misunderstood”</p>
<p style="text-align:right;">میدونم که خیلی شاهکارم که یه آیه قرآن رو با این آهنگ معروف پاپ/راک ترکیب کردم؛ میخوام به خدا بگم! خدا جون میدونی که من مخم سالاده :دی نخیرم اصلا ربطی به مخ نداره! موضوع اینه که خیلی خاصم!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2015/08/12/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یه روز خوب!</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2015/01/19/%db%8c%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%a8/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2015/01/19/%db%8c%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 19 Jan 2015 18:17:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=425</guid>

					<description><![CDATA[بالاخره 29 دی با هم یکی از رستوران های نزدیک خونه ی ما رفتیم. من قرار بود شیرینی گواهینامه گرفتن رو بهش بدم. این دعوت کردنم هی زمانش اینور اونور میشد، بیشتر از یه ماه طول کشید تا آخرش تونستیم بریم. وقتی توی خیابون همدیگه رو دیدیم، من سلام کردم و دست دادم. ایشون مثل [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره 29 دی با هم یکی از رستوران های نزدیک خونه ی ما رفتیم. من قرار بود شیرینی گواهینامه گرفتن رو بهش بدم. این دعوت کردنم هی زمانش اینور اونور میشد، بیشتر از یه ماه طول کشید تا آخرش تونستیم بریم.</p>
<p>وقتی توی خیابون همدیگه رو دیدیم، من سلام کردم و دست دادم. ایشون مثل اکثر وقتا گلایه کرد که چرا سردی؟ و بغلم کرد.</p>
<p>خلاصه رفتیم داخل. خوشبختانه رستوران خلوت بود.</p>
<p>کادوی تولدم رو بهم داد <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f642.png" alt="🙂" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /> یه گردنبند خوشگل طلایی رنگ</p>
<p>طفلی همش اینجوری بود که میدونم خوشت نمیاد و الان تو ذوقم میزنی. فکر کنم بخاطر اینکه میدونه من سلیقم یکم پسرونست و معمولا زیورآلات استفاده نمیکنم</p>
<p>برای اولین بار خیلی ابراز نمود که ما چرا انقدر کم و دیر همدیگه رو میبینیم. بخصوص وقتی که از پریسا پرسید و گفتم من پریسا رو خیلی زیاد میبینم. با حال گرفتگی گفت پس چرا منو انقدر دیر به دیر میبینی.</p>
<p>منم گفتم من با دخترای خوشگل زیاد بیرون نمیرم!!</p>
<p>گفت یعنی پریسا بنظرت خوشگل نیست؟</p>
<p>منم گفتم حداقل من بهش نظر ندارم.</p>
<p>عکس العمل خاصی نشون نداد ولی خودم تا چند لحظه از حرف خودم معذب شده بودم و نمیدونستم بعدش چی بگم. به من من افتادم!</p>
<p>البته مطمئنا خودمم تحت تاثیر فواصل بین قرارامون قرار گرفتم همه 5-6 ماهه!</p>
<p>بعد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بهش گفتم علی دوست پسرته؟ گفت نه. دوست خواهرمه ولی با منم دوسته.</p>
<p>از من اصرار و از او انکار&#8230;</p>
<p>بهش گفتم میدونم چندبار باهاش مسافرت مثلا شمال رفتی. گفت تنها نبودیم خواهرمم بوده. بعد از گوشیش یه عکس نشون داد از مسافرت شمالشون که مثلا بگه چیز خاصی نبوده. بعد پسره پشت فرمون بود. دوست ما هم کنارش اونوقت خواهرش عقب نشسته بود. بعد پسره دستشو دور گردن عشق ما انداخته بود&#8230;</p>
<p>منم گفتم چرا دستش دور گردنته. تیریپ اینکه داره کلافه میشه برداشت و گفت اصلا گوشیمو بده.</p>
<p>منم گفتم من فقط دوست پسرم رو میذارم دستشو دور گردنم بندازه. ایشون گفتن ولی من اینطوری نیستم.</p>
<p>خلاصه آخرش گفت چرا اینجوری میکنی؟ بعد ادامو درآورد که خیلی با حرص دارم سرمو تکون میدم و میگم راستشو بگو دوست پسرته!</p>
<p>یه دفعه متوجه شدم دارم خیلی تابلو میکنم. و این با رفتار همیشگیم(در سری جدید! ارتباطات) کاملا در تضاده.</p>
<p>آخرش گفت دوست پسر ندارم ولی یکی از همکلاسی های دانشگاه هست چندبار با هم قرار گذاشتیم ولی موضوع جدی نیست.</p>
<p>در ضمن بهم گفت تو چرا نمیای اینستاگرام؟ بیا اینستا من اونجا یوزر دارم. منم گفتم من همون فیسبوکم زیاد استفاده نمیکنم. البته کلا در عجبم بجای اینکه بگم باشه میام. این چی بود گفتم! یعنی در مقایسه با لحن مشتاق اون، من تو ذوقش زدم! <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /> ازعمد نبود. تازه سبک جواب دادنم شبیه جوابایی که خودش معمولا بهم میده، بود.</p>
<p>ایشونم فرمود که اینستاگرام بهتره. فیلتر نیست.</p>
<p>اینم نکته مثبتی بود که ایشون که کلا عادت ندارن احساسات نشون بدن. هم بگن چرا تو با من دیر به دیر قرار میذاری و چرا نمیای اینستا با هم فرند شیم.</p>
<p>خیلی اونجا نموندیم. چون گفت باید بره خونه داییش. تقصیر خودم بود کلا قرار ناهار رو ساعت دو گذاشته بودم. ولی قطعا اگر گفته بود باید بعدش بره جایی انقدر دیر قرار نمیذاشتم.</p>
<p>با اینکه رستوران به ما نزدیک بود منو خونه رسوند. بخاطر ترافیک یه مسیر کوتاه نیم ساعت طول کشید. من برای اولین بار از ترافیک خیلی خوشم اومد :))</p>
<p>ضبط ماشین روشن بود یه مقدار آهنگ ها رو تعویض کرد تا مثلا یه آهنگ خوب بذاره که منم دوست داشته باشم. به اون آهنگ شادمهر رسید که میگه: &laquo;من از مردم این شهر بیزارم چون با یکیشون خاطره دارم&raquo; منم گفتم همین خوبه! در کمال حیرت من همراه با پخش این آهنگ شروع کرد به قر دادن !</p>
<p>همونجور که تو ماشین بودیم. خیلی ناخودآگاه دستمو سمت موهاش دراز کردم. دستم تو هوا بود که یه دفعه یادم افتاد که بی اجازه درست نیست :دی</p>
<p>و گفتم میشه به موهات دست بزنم. جوابش + بود.</p>
<p>کمی موهاشو نوازش کردم اما وقتی متوجه شد شالش افتاده. به قصد درست کردن شالش یه جورایی مجبورم کرد دستمو بردارم <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p>منم مقادیری ابراز ناراحتی کردم. در نتیجه با کج کردن کله ی مبارک اشاره فرمودند که بیا&#8230; نازم کن :دی</p>
<p>بنده هم به موها و هم صورتش دست کشیدم.</p>
<p>البته الان که فکر میکنم کار درستی نکردم، درسته که ترافیک بود و عملا سرجامون ثابت بودیم اما اگر حواسش پرت می شد و خدای نکرده میخوردیم به ماشین جلویی چی؟</p>
<p>چون من یکی که با رانندگی داغونم فقط کافیه باهام حرف بزنن که اشتباه کنم. امیدوارم برای دفعات بعد این موضوع یادم باشه.</p>
<p>تو ماشین بهش تولدش رو که سه روز دیگست پیشاپیش تبریک گفتم ولی نمیدونم چرا حس کردم خوشش نیومد!</p>
<p>یه جوری گفت هنوز که خیلی مونده! انگار فکر کرد دیگه اونروز تبریک نمیگم.</p>
<p>در ضمن بنده تو همون راه بهش تعارف کردم که بیاد خونه. ایشونم نسبتا خشن گفت دیرم شده <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p>منم گفتم اعصاب نداریا!&#8230; آروم گفت نه چرا اینطوری فکر میکنی؟ مثلا تلطیف فضا&#8230;!</p>
<p>هیچی دیگه رسیدیم جلوی خونه و یه کوچولو هم اونجا گفتگو کردیم.</p>
<p>در کل میتونم بگم قرار خیلی خوبی بود.</p>
<p>این بار برخلاف چندبار قبل که بیرون رفتیم و من کاملا عادی برخورد کردم. دو سه تا تفاوت داشت و نشانه هایی که من هنوز عاشقشم. اول که گفتم &raquo; به پریسا نظر ندارم&raquo; و یعنی به ایشون دارم.</p>
<p>بعد هم در مورد دوست پسر داشتنش سوال کردم و نه فقط یه سوال کوچیک بلکه کمی هم حالت حرص خوردن از اینکه با اون دوسته به خودم گرفتم.</p>
<p>و آخرش هم که تقاضای نوازش صورتش رو کردم. خلاصه اگر در طی این مدت براش سوال بود که هنوزم بهش احساسی فراتر از یک دوست عادی دارم، قطعا این بار شکش برطرف شد.</p>
<p>و از اون مهمتر خوشبختانه این سه مورد با عکس العمل بدی از سمتش مواجه نشد. (البته احتمال اینم میدم که خواسته با من همراهی کنه که ناراحت نشم. مثلا هوامو داشته باشه که دلم نشکنه.)</p>
<p>و از طرفی خودشم برخوردش خیلی خوب بود. همینکه ابراز ناراحتی کرد از اینکه ما همدیگه رو کم میبینیم.</p>
<p>برای همین قصد دارم دفعه بعدی که ببینمش حرف دلم رو بگم. ترجیحا چندماه دیگه که یه مقدار فشارهای زندگی و کاری که الان روم هست کمتر میشه و هم آمادگی اینو دارم که به عنوان پارتنرم وقت مطلوبی براش بذارم هم اگر خدای نکرده جواب منفی داد و برای مدت طولانی زندگیم مختل شد، این مختل شدن در موقعی نباشه که بدترین ضربه رو به زندگیم بزنه و هدفی که الان درحال تلاش براش هستم رو کلا کنار بذارم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2015/01/19/%db%8c%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چایبار</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2014/08/16/%da%86%d8%a7%db%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b1/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2014/08/16/%da%86%d8%a7%db%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 16 Aug 2014 13:41:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=422</guid>

					<description><![CDATA[آقا ما هفته پیش (18 مرداد) با سلام و صلوات دوباره با هم رفتیم بیرون. محلشو من انتخاب کردم چایبار. تا بحال نرفته بودم. دلم میخواست یه کافی شاپ با فضای باز بریم. بااینکه وسط هفته بود شانس انقدر شلوغ بود که میزای داخل حیاطش بهمون نرسید. بقدری داغون بود که اصلا نفهمیدم چی شد [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقا ما هفته پیش (18 مرداد) با سلام و صلوات دوباره با هم رفتیم بیرون.</p>
<p>محلشو من انتخاب کردم چایبار. تا بحال نرفته بودم. دلم میخواست یه کافی شاپ با فضای باز بریم. بااینکه وسط هفته بود شانس انقدر شلوغ بود که میزای داخل حیاطش بهمون نرسید.</p>
<p>بقدری داغون بود که اصلا نفهمیدم چی شد و چه گفتیم. آخه همه اونجا سیگار میکشیدن ما هم میزمون روی ایوان بود برای همین اطرافش کمی بسته بود. خفه شدیم و بوی سیگار هم گرفتیم در حد تیم ملی. تازه اصلا حتی حیاطشم نه بزرگ بود نه باصفا. نمیدونم ملت از چی اینجا خوششون میاد.</p>
<p>اولش که خیلی پررو شده بود. همون بداخلاق بازی های بی دلیل همیشگی رو از اولش شروع کرد. مثلا من اصرار داشتم جامون رو عوض کنیم. با من لحن تندی ازم خواست که بیخیال شم.</p>
<p>البته خودش میگفت علتش اینه که مادرش بشدت بهش گیر داده که بیرون نرو و با دعوا و بحث از خونه اومده بیرون.</p>
<p>خوشبختانه در حد چند دقیقه بیشتر نبود وگرنه منم قطعا تحمل نمیکردم. حداقل تا الان بنظر می رسید بعد از اینکه بخاطر بی ادبی هاش، سه سال تمام باهاش قطع رابطه کردم، توجیه شده که رفتارش باید چطوری باشه.</p>
<p>مرتبم با یکی اس ام اس بازی میکرد. ادعا کرد که مادرشه ولی فکر کنم دروغ گفت.</p>
<p>ولی کم کم عادی شد. محیط سالم اونجا باعث شد حرف اینکه آیا اهل سیگار و مشروب هست رو پیش بکشم.</p>
<p>اه اه نه اهل مشروبه نه سیگار&#8230; درسته منم اهلش نیستم ولی هردو رو چندبار تست کردم و موقعیتش پیش بیاد حداقل با مشروب مشکلی ندارم. حالا فکر کن دلیل اینکه اهلش نیست رو اینکه به سلامتش اهمیت میده و اینکه دوست نداره کنترلش دست خودش نباشه بیان کرد. آخه چقدر لوس&#8230; حالا با یکی دو شات که کسی کنترلشو از دست نمیده.</p>
<p>خلاصه منم گفتم که اولین بار که سیگار کشیدم 6سالگی بوده! از جعبه سیگاری که توی خونمون مخصوص مهمونا بود برداشتم و یواشکی توی حیاط کشیدم و اینکه همیشه برام جالب بوده تو اون سن حتی سرفه ام هم نگرفت! ایشونم گویا تو همون سن و سال ته سیگار یه نفر رو تست زده بوده. گفتم که بعدشم هر چندسال یه بار یکی دو تا نخ برای تست میکشم جذبم نمیکنه میره تا سال ها بعد!</p>
<p>موقع برگشت هم توی ماشینش هم دوباره این موضوع رو در موردش صحبت کردم و نظر شخصیم که هرچیزی رو آدم باید حداقل یه بار تست کنه ابراز کردم. نظر خاصی نداد ولی کلا نگاهش جوری بود که از نظرش معقول نیست. بعد یه دفعه گفت هرچی؟ مثلا چی؟ چیا رو تست کردی یا میخوای بکنی؟ منم گفتم از یه ذره بچه که بودم اسم ماری جوانا رو تو یه کتاب روان شناسی خوندم و بنظرم اومده چه خفن! و از همون زمان دلم میخواسته امتحانش کنم ولی تا الان نکردم. ایشونم فرمود: علف؟؟</p>
<p>یه مقدار در مورد درس و مشقش صحبت کردیم و اینکه پایان نامش در چه حاله؟ جواب مشخصی نداد. یه مقدار هم حرف تو حرف شد.</p>
<p>میز کناریمون سه چهارتا دختر نشسته بودن که اساسی سیگار میکشیدن یه جا وسط صحبتشون شنیدیم که بلند بلند میگفتن: Date کردم. Date کردی. Date کردند مثلا! :دی خلاصه تو این مایه ها!</p>
<p>منم خواستم ادای این دخترا رو دربیارم، بهش گفتم: تو Date میکنی؟ اول که خندید و گفت دیتم کجا بود. ولی پشتبندش گفت آره الان اومدم Date دیگه. بعدم کاملا جدی تو چشای من زل زد. کلا میزهای چایبار کوچیکه در نتیجه واقعا فاصله صورتت با طرف مقابل خیلی کمه. مشخص بود دنبال دیدن عکس العمل منه. منم چون نمیدونستم باید چکار کنم و فک کردم احتمالا میخواد اذیتم کنه، با جدیت طوری که احساس خاصی در صورتم معلوم نباشه زل زدم تو چشاش. خلاصه چندثانیه ای تو سکوت همدیگه رو نگاه کردیم. بعد دیگه فهمید که باید جو رو عوض کنه و گفت آره چندوقت پیش با همکلاسی ها رفتیم کافه سینما. من ازینجور دیت ها میرم.</p>
<p>عزیزدلم منو تا نزدیکی خونه رسوند. خیلی خوب بود آخرش قبل اینکه پیاده بشم. منو در آغوش گرفت و بوسید. درسته کوتاه بود ولی برای چندلحظه واقعا احساس آرامش کردم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>راستش این حرفی که در مورد اینکه الان درحال Date کردن هستیم زد فکرم رو مشغول کرده. لحنی که بهم گفت و بعد هم با جدیت تو چشام نگاه کرد معلوم بود که قصدش شوخی نبوده. در اون لحظه فکر کردم فقط داره اغفالم میکنه که ذوق کنم و به سادگیم بخنده یا جرات حرف زدن پیدا کنم و اون بزنه تو برجکم. از همون سال های دور خیلی وقتا اینجوری بوده که وقتی باهاش قهر کرده بودم، منو سمت خودش کشیده بعد که آشتی کردم پرتم کرده اونور <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p>ولی شایدم میخواد چراغ سبزی نشون بده که جرات کنم و حرفم رو بزنم. نمیدونم. بهرحال انگار بدشم نمیاد در این مورد صحبت کنیم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2014/08/16/%da%86%d8%a7%db%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سری جدید ارتباطات</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2014/07/22/%d8%b3%d8%b1%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b7%d8%a7%d8%aa/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2014/07/22/%d8%b3%d8%b1%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b7%d8%a7%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 22 Jul 2014 10:23:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=517</guid>

					<description><![CDATA[آقا قسمت نشده بگم! مدتیه ارتباط مختصری با معشوق برقرار کردم. سعی میکنم یه خلاصه ای تعریف کنم. تو این مدت من(از آبان 89) کنار کشیده بودم و اون گاهی مسیج میداد و ازم میخواست که ببخشمش. و دقیقا عین جمله هاش این بود که &#171;من اشتباه میکردم جبران میکنم&#187; اولین باری که مسیج داد [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">آقا قسمت نشده بگم! مدتیه ارتباط مختصری با معشوق برقرار کردم. سعی میکنم یه خلاصه ای تعریف کنم.</p>
<p style="text-align:right;">تو این مدت من(از آبان 89) کنار کشیده بودم و اون گاهی مسیج میداد و ازم میخواست که ببخشمش. و دقیقا عین جمله هاش این بود که &laquo;من اشتباه میکردم جبران میکنم&raquo; اولین باری که مسیج داد بهش گفتم من اومدم تهران. قطعا اصلا انتظارشو نداشت و گفت همین آخرهفته میام که همو ببینیم. اما من که حس میکردم اصلا طاقتشو ندارم. گفتم باشه یه زمان دیگه. الان آمادگی شو ندارم.</p>
<p style="text-align:right;">آخه خیلی ازش عصبانی و ناراحت بودم. با این حال توی ذهنم بود شاید یکی دو سال دیگه برم سراغش و شاید اون موقع منو بپذیره، چون با همه رفتارهای بدش هنوزم در عین عصبانیت دوستش داشتم. گاهی وقتا توی فیس بوک سرچ میکردم ببینم یوزر داره یا نه؟ دلم میخواست حداقل یه عکس ازش ببینم. دیگه واقعا به سختی چهرش رو به یاد می آوردم. اما یوزر نداشت. خواهر و برادرش داشتن اما خودش نه! خلاصه من به دلایلی که واضحه خواهرشو هم اد نمیکردم، تا اینکه بالاخره اواخر تابستون 91 دل به دریا زدم و خواهرش رو اد کردم.</p>
<p style="text-align:right;">چندروز بیشتر نگذشته بود که دیدم یه یوزر ناشناس که تازه ایجاد شده، چندتا پست ارسال کرده (عمدتا گربه) که خواهر ایشون، یکی از دوستای دبیرستان ایشون، دخترخالشون و یک پسر روی روی اونا تگ کرده. با توجه به ترکیب آدم ها، معلوم بود که صاحب یوزر معشوقه! و اون پسر که تگ شده هم دوست پسرشه. پسره هم رشتش بود و واقعا خوش قیافه. یعنی نمیدونید چه حالی شدم. داشتم میمردم. ولی بازم یه کوچولو امید داشتم که شاید دوست معمولین. باز چند روز گذشت دیدم یه یوزر به اسم خودش توی فیسبوک من رو اد کرده، اکسپت که کردم دیدم همون روز اولیه که یوزر ساخته.  فردا پس فرداش باهاش چت کردم. یکم از اینکه چه میکنیم و اینا گفتیم. بعد من گفتم چرا با اون یکی یوزرت منو اد نکردی؟ اول که زده بود تو فاز انکار! ماشالا! آخه یکی نیست بگه عزیزم دیگه وقتی فهمیدم که نمیتونی انکار کنی&#8230; اونم آدم باهوشی مثل من :دی</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه اون روز اصرار کردم که من رو با یوزر دومش هم اد کنه. بعد همینجور که صحبتای مختلف میکردیم. پرسیدم ازدواج کردی؟ ایشون گفتن اوهوم. بعد گفتم: جدی؟ گفت بعله. نمیتونید تصور کنید اصلا داشت حالم بد میشد. قلبم تیر میکشید.</p>
<p style="text-align:right;">گفتم عقدی یا عروسی؟ گفت عقد! فعلا البته. یه مقدار سوال در مورد همسر مذکور پرسیدم و جواب داد. من هم تبریک گفتم.</p>
<p style="text-align:right;">یه دفعه گفت: چقدر دیر تبریک گفتی؟! و بعد گفت شوخی کردم میخواستم ببینم تا کجا پیش میری! بعد در ادامش که خواستم ماجرا رو عادی سازی کنم. برگشت گفت این یعنی هیچ احساسی به من نداری. کلا شخصیت player داره! <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f626.png" alt="😦" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p style="text-align:right;">در مورد اون پسره هم پرسیدم. گفت فقط دوستمه.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه چندروز بعد منو با یوزر دوم اد کرد. پست ها رو خوندم یکی دوتاش کاملا شوخی های بی پروای جنسی بود. یکی دوتای دیگش هم طوری بود که منو به اطمینان رسوند که اون پسره دوست پسرشه.</p>
<p style="text-align:right;">یعنی خودمو کشتم انقدر ناراحتی کردم. داشتم دیوونه میشدم. انقدر گریه کردم که&#8230; فکر کنم به مدت یه ماه هرروز زنگ میزدم به پریسا و گریه میکردم که چه کار کنم؟ عشقم از دستم رفت. هی میگفتم من میدونم اینا به زودی با هم ازدواج میکنن. پسره اخلاقش بنظر خوب میاد. همه چیزش خوبه. انقدر بی تابی و ناراحتی میکردم که پریسا چندبار بهم گفت میخوای من باهاش صحبت کنم؟</p>
<p style="text-align:right;">منم هی میگفتم نه! فایده نداره. الان که دوست پسر اونم همچین دوست پسری، عمرا جوابش مثبت باشه.</p>
<p style="text-align:right;">بعد هم بنظرم اگر پریسا میرفت فکر میکرد من خودم فرستادمش&#8230; و اینکه فکر میکردم اگر زمانی قراره این حرف که هنوزم دوستش دارم گفته بشه احتمالا بهتره از زبون خودم بشنوه.</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه ماه ها خودمو اذیت کردم. تا اینکه یک سال بعد و شهریور 92 ازش خواستم با هم بریم بیرون.</p>
<p style="text-align:right;">یه دیدار حدودا یه ساعته در لونالانژ بود. مکانش پیشنهاد من بود اما اصلا ازش خوشم نیومد. مهمترین صحبتی که از اون روز یادم میاد اینه: گفت دلش میخواد برای ادامه تحصیل بره خارج. بیشترم آمریکا تو ذهنش بود. یه جوری گفت احساس کردم به زودی رفتنیه.</p>
<p style="text-align:right;">خب قطعا همینم باز باعث شد من دلم بگیره که عشقم داره میره. بعد من یکم نظرات شخصی خودم که درسته ایران بده اما خارج هم خوب نیست و دهن آدم در مهاجرت سرویس میشه و همیشه نسل اول که مهاجرت میکنه فقط سختی نمیبینه و مگر بچه ها که پدر مادر قبلا با سختی هایی که کشیدن راه رو برای اونا باز کردن. اینکه همیشه به چشم یه جهان سومی بیچاره به آدم نگاه میکنن ارائه دادم. البته اصلا بخاطر اینکه دلم نمیخواست بره اینا رو نگفتم. در اون زمان دید خودم این بود. البته حقیقیت هم هست. اما الان به این نتیجه رسیدم که با همه ی اینا خارج از ایران بهتره.</p>
<p style="text-align:right;">بعد آخرای صحبتمون ازم پرسید ازدواج کردی؟ البته فکر میکنم جوابش بدیهی بود. اگر ازدواج کرده بودم همون اوایل صحبتمون که چه خبرا و چه میکنیم میگفتم. بهرحال من بدون هرگونه ادا اطواری برخلاف اون که وقتی من ازش پرسیدم کلی اذیتم کرد، فقط گفتم نه.</p>
<p style="text-align:right;">دفعه بعدی 4 بهمن 92 بود که به پیشنهاد او، پریسا هم اومد. مهمترین نکته اون قرار این بود که از اول تا آخرش هی گفت همه شوهر کردن من چرا شوهر نکردم. یعنی وقتی از پیشمون رفت من انقدر حالم بد شده بود&#8230; احساس کردم کاملا به عمد بود این حرکتش و میخواد بهم حالی کنه  من شوهر میخوام تورو نمیخوام!</p>
<p style="text-align:right;">اینجا بود که من از شدت فشاری که بهم وارد شده بود و غم و ناراحتی خونه که اومدم برای کیمیا اعتراف کردم که من سال هاست عاشق یه دخترم. آخه خودشم هی از عشقش به یکی از هم مدرسه ای هاش که ازش یه سال کوچکیتره برای من میگه و مشکلاتشون رو میاد برای من مطرح میکنه و&#8230; گاهی وقتا احساس میکنم بی عقلی کردم که بهش گفتم. ولی اگر بدونید چه حال بدی داشتم. تازه جالب اینجا بود که کیمیا میدونست من یه نفرو سال هاست دوست دارم و فکر میکرد پسره و چندبار بهم گفته بود بابا تو هم بیا مثل من یه دختر انتخاب کن. گرچه که اونم یکسره با دوست دخترش مشکل داره ولی مشکلاتشون به حادی مشکلات دوران دبیرستان من و معشوق نیست.</p>
<p style="text-align:right;">دفعه بعد اردیبهشت امسال بود که به اصرار او رفتیم بیرون. این خودش یه نکته + بود. که این بار برخلاف دفعات قبل پیشنهاد از او بود.کمی توی پارک ملت قدم زدیم. چندروز بعد از تولدم بود. من روز تولدم مسموم شده بودم و حالم خیلی بد بود و تازه اونروز یکم حالم بهتر شده بود. چیزی که از اون دفعه خوب یادمه اینه که من دلم میخواست بیشتر داخل پارک بریم و ایشون میگفت نه. خطرناکه! من گفتم نترس من مواظبتم. دختره مزخرف خندید و گفت تو مواظب خودتم نمیتونی باشی. قلبم شکست! بخصوص که قطعا حواسش بود از روی چه احساسی این حرف رو میزنم و واقعا دلم میحواد حس کنه توانایی حمایت ازش رو دارم اونوقت مسخرم کرد. بعد که یکم غرغر کردم گفت مثلا چکار میتونی بکنی؟ گفتم داد میزنم. گفت داد زدن معنیش همینه که از یکی  دیگه درخواست کمک میکنی.</p>
<p style="text-align:right;">آخرش کمی داخل تر رفتیم و روی یکی از نیمکت ها نشستیم و کمی حرف زدیم.</p>
<p style="text-align:right;">تولدمو تبریک گفت اما گفت کادو خودش نتونسته بخره و خواهرش گوشواره و گردنبند خریده که چون میدونسته من ازش خوشم نمیاد نیاورده! حالم گرفته شد!</p>
<p style="text-align:right;">موقع برگشتن از پارک هم پیشنهاد کرد و چندتا عکس با هم گرفتیم. یعنی انقدر بد افتادم که حد نداره. تازه اولش که از دورترین فاصله ممکن ازم عکس گرفت اصلا چیزی دیده نمیشد! از دستش حرصم گرفته بود! که هی میگی عکس بگیرم ازت این چیه گرفتی؟</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه این بود خلاصه ی سه بار دیدارمون و احتمالا به زودی یه قرار دیگه میذاریم. راستش بااینکه دلم میخواد هرچه زودتر به وصالش برسم! فعلا هنوز به اون میزان ارتباط نرسیدیم که فکر کنم زمان مناسبی برای پیشنهاد دوستی هست.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2014/07/22/%d8%b3%d8%b1%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b7%d8%a7%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>welcome back</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2011/11/07/welcome-back/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2011/11/07/welcome-back/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 07 Nov 2011 17:33:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری الکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=403</guid>

					<description><![CDATA[بعد یک سال به خود تکانی می دهیم! تو چند ماه گذشته، 2 تغییر مهم تو زندگیم رخ داده: یکی شاغل شدنم و دومی جدا شدن از پدر مادر. که این دو همراه هم رخ دادن. چون بخاطر کارم اومدم تهران. 25 دی 89 اولین روز اشتغال به کارم بود. البته از چندماه قبلش هم [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">بعد یک سال به خود تکانی می دهیم!</p>
<p dir="RTL">تو چند ماه گذشته، 2 تغییر مهم تو زندگیم رخ داده:</p>
<p dir="RTL">یکی شاغل شدنم و دومی جدا شدن از پدر مادر.</p>
<p dir="RTL">که این دو همراه هم رخ دادن. چون بخاطر کارم اومدم تهران.</p>
<p dir="RTL">25 دی 89 اولین روز اشتغال به کارم بود. البته از چندماه قبلش هم بخاطر یک دوره آموزشی و پیگیری کارهای استخدامم بیشتر وقت رو تهران بودم.</p>
<p dir="RTL">اولش یه شرکت خصوصی بودم. واقعا جای خوبی بود و پروژه های بزرگی رو انجام میدادن.</p>
<p dir="RTL">اما بعد یه مدت اون اداره دولتی که آزمون و مصاحبه قبول شدم، نتیجه آخرین مرحلش که گزینش باشه اعلام شد و طبعا از شرکت جدا شدم و رفتم اداره.</p>
<p dir="RTL">این گزینشمم داستانی بود برای خودش! چند روز قبلش یک مقدار احکام خوندم. تقریبا خوب از عهدش بر اومدم وگرنه که قبول نمی شدم. ولی خب… یکی از ضایع ترین صحنه ها وقتی بود که گفت تشهد و سلام رو بگم. هر جمله اش رو با مکث میگفتم مشخص بود چیزی نیست که روزی 5 -6 بار به زبون بیارم.</p>
<p dir="RTL">یه چیزی هم بود که هی سوال می پرسید عضو بسیج هستی؟ راهپیمایی شرکت میکنی؟ نماز جمعه می ری؟ مراسم مذهبی شب احیا و … می ری؟ منم میگفتم نه! باز دوباره سوالایی از همین دست می پرسید و باز باید می گفتم نه. فکر کنم طرف خراب همین صداقتم شد.</p>
<p dir="RTL">این حس و حالی هم که کلا از سرکار رفتن و جدا شدن از خانواده پیدا کردم، هر روز خاصی تو این چند ماه اگر این مطلبو مینوشتم میتونست متفاوت باشه.</p>
<p dir="RTL">کما اینکه از همون روز اول شروع به کار، میخواستم یه پست در موردش بنویسم که تا امروز طول کشید، هر بار هم یه اتفاقی می افتاد (اصولا اتفاق بد) دل گرفتگی! باعث می شد بخوام مطلبی بنویسم و اصولا هم گشادی مانعش میشد.</p>
<p dir="RTL">مثلا روز اولی که سرکار رفتم، وقتی 6 عصر برگشتم. مادرم خبر داد که حال پدرم خیلی بد شده. خلاصه یه جورایی فکر کردم که داره از دست میره.</p>
<p dir="RTL">فرداش قبل از رفتن به شرکت، سر صبحانه داشتم گریه می کردم و خودمو لعنت می کردم که درحالیکه پدر و مادرم بهم احتیاج دارن، من اینجام.</p>
<p dir="RTL">چقدر این قضیه برای من غیرقابل درک بود که پدری که همیشه سالم ترین بنظر می رسید و همیشه ما ضعیف بودیم و اون بود که تکیه گاهمون بود، اینطوری شده باشه.</p>
<p dir="RTL">خوشبختانه مشکل بابا به خیر گذشت و الان حالش تقریبا خوبه.</p>
<p dir="RTL">یا مثلا روزای زیادی بوده که شدت کار و… خستم کرده و اگه اون موقع چیزی می نوشتم خلاصش این میشده که چقدر زندگی بده!</p>
<p dir="RTL">روز اولی هم که اداره رفته بودم در نوع خودش جالب بود، ساعت ناهار توی ناهارخوری، افرادی که میزای دیگه نشسته بودن، به طرز تابلویی یکی یکی برمیگشتن و نگاهمون میکردن. بعضیاشون هم وقتی دیدن متوجشون شدم باز از رو نرفتن و همچنان مینگریستن. بس که این جماعت موجودات داغونی هستن.</p>
<p dir="RTL">انقدر چیزای مختلفی تو ذهنم هست که نمیدونم با چه ترتیبی مطالب رو کنار هم بچینم یا حتی چه جوری عنوانشون کنم.</p>
<p dir="RTL">در کل میتونم بگم نسبتا راضی ام.</p>
<p dir="RTL">گرچه که از پدر و مادر و حمایت هاشون دورم و خیلی چیزا روی دوش خودمه. راستش یه جورایی ازشون دلخورم که حاضر نمیشن بیان تهران و من اینجا تنهام و سختی میکشم و مثلا ناچارم خونه اجاره کنم یا بخرم. درسته که امکان مالیشو دارم اما فعلا علاقه ای به انجام هیچکدوم ندارم و هردوش بنظرم تو شرایط بلاتکلیف من ضرره. در حالیکه با فروختن خونه ی شهرستانمون، میتونیم یه خونه حداقل 150 متری در مناطق خوب تهران مثلا نزدیک محل کارم :دی بخریم و همه با هم زندگی کنیم.</p>
<p dir="RTL">گرچه که از یکی دو تا از دوستای خوبم دور شدم و عملا اینجا جز پریسا که اون هم گزینه مناسبی نیست، هیچکس رو ندارم.</p>
<p dir="RTL">گرچه که فشار کار زیاده و با محیط دولتی حال نمیکنم.</p>
<p dir="RTL">اما نسبت به 7-8 ماه قبل یه جورایی آرامش بیشتری دارم.</p>
<p dir="RTL">البته بخوام دقیقتر بگم قبلا غمگین بودم الان عصبانی ام! <img src="https://s0.wp.com/wp-content/mu-plugins/wpcom-smileys/twemoji/2/72x72/1f642.png" alt="🙂" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p dir="RTL">راستی نوشته های قدیمی رو نیم نگاهی انداختم. بیش از یک سال از ایجاد وبلاگ میگذره. انقدرا هم دور بنظر نمیاد.<br />
چه اسم مستعار مضحکی هم انتخاب کرده بودم به رها تغییرش دادم. البته هیچ اهمیتی در داشتن اسم نیست، دلیل اصلیش اینه در غیر این صورت اگر بخوام جایی کامنت بذارم ناچارم از “دنیای دیوانه” استفاده کنم که خب ممکنه خدای نکرده، خدای نکرده این شائبه پیش بیاد که خودم دیوونم :دی</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2011/11/07/welcome-back/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بسیار خوش می‌گذرد&#8230;</title>
		<link>https://madw0rld.wordpress.com/2011/01/06/insanely-happy/</link>
					<comments>https://madw0rld.wordpress.com/2011/01/06/insanely-happy/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[madw0rld]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 06 Jan 2011 17:43:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[همینجوری الکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://madw0rld.wordpress.com/?p=281</guid>

					<description><![CDATA[آقا آوارگی هم عالمی داره ها! دیروز بعد 25 روز برگشتم خونه. معمولا رفت و آمدم با اتوبوسه. اما این دفعه سواری گرفته بودیم. پدر هم بود. یه دختره چادری اومد نشست کنارم، من وسط بودم، اون سمتم پدر. خیلی نگذشته بود که دیدم طرف وزنش روی منه، ظاهرا خوابیده بود. اصولا نفری که در [&#038;hellip]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">آقا آوارگی هم عالمی داره ها!</p>
<p style="text-align:right;">دیروز بعد 25 روز برگشتم خونه.</p>
<p style="text-align:right;">معمولا رفت و آمدم با اتوبوسه. اما این دفعه سواری گرفته بودیم. پدر هم بود.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">یه دختره چادری اومد نشست کنارم، من وسط بودم، اون سمتم پدر.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">خیلی نگذشته بود که دیدم طرف وزنش روی منه، ظاهرا خوابیده بود.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">اصولا نفری که در وسط صندلی عقب قرار میگیره حسابی مورد عنایته، بخصوص اگر ماشین هم ازآن قبیل ماشین هایی باشه که یک کوهان شتر جلوی پای آدم است. چه شود اگر یکی هم روی آدم لم بده.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">سعی کردم ازش فاصله بگیرم، اما باز اون بیشتر ولو شد. گفتم شاید یه مدتی بگذره جابجا بشه، اما انگار نه انگار&#8230; کم کم داشتم عصبانی می شدم.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">هوسم کرد داد بزنم من همجنسگرام ( به دلیل ضریب نفوذ بالاتر نسبت به بایسکشـوال)، طرف از جاش بپره، نتیجه بگیره کنار بابام بشینه، امنیتش بیشتره.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">البته احتمالا میگفت همجنسگرا چیه دیگه؟</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">+ هیچی همون &laquo;بازه&raquo;.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">نگاش کردم، چهرشم معلوم نبود، چادرشو کشیده بود روی صورتش.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">گفتم بی خیال این که بخوام نخوام روی کول منه، توهم میزنم طرف لاله رخه.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">نزدیکای مقصد بالاخره بیدار شد. نیم نگاهی که به طرف انداختم، کلا از زندگی پشیمون شدم.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">هی خدا کرمتو بعد سالی هم که یکی رو روی ما انداختی، اینجوری؟</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">//////////</p>
<p style="text-align:right;">بهرحال برگشتم خونه.</p>
<p style="text-align:right;">اولین چیزی که با دیدن مامان گفتم این بود که این مدت که من و بابا نبودیم، دوست پسر نگرفتی؟</p>
<p style="text-align:right;">اونم حرفای همیشگی خودشو شروع کرد. از همون عصر شنبه که رسیدم شروع شد. این چه لباس نازکیه پوشیدی؟ سرما میخوری.</p>
<p style="text-align:right;">چرا انقدر کم غذا کشیدی؟</p>
<p style="text-align:right;">بیا پتوی تختت رو عوض کن یه پتوی گرمتر بردار و&#8230;</p>
<p style="text-align:right;">خب فکر کنم دلم برای این قسمتاش تنگ نشده بود.</p>
<p style="text-align:right;">//////////</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">این دوستان آزمون استخدامی هم دهن مو سرویس کردن انقدر که سرعت عمل دارن.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">مصاحبه شهریور بود، تازه آبان ماه خبر دادن که مصاحبه رو قبولیدم، گفتن مرحله بعد گزینشه بیا فرم مربوطه رو پر کن تا مراحل شروع بشه.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">یه برگه دادن که علاوه بر کلی سوالات گفته بود بیوگرافی خود را بنویسید.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">اون لحظه داشتم فکر میکردم بیوگرافیم کجا بود، برای بخش &laquo;درباره ی من&raquo; وبلاگ خودمو کشتم، به زور 4 خط تونستم بنویسم.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">ضمنا گفته بود شماره تماس 4 نفر از دوستانتان که شما را میشناسند و متدین هم باشند بنویسید.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">الان چند ماه از اون زمان گذشته هنوز حتی به معرف ها زنگ نزدن. خدا رحم کرد که امسال سال همت مضاعف، تلاش مضاعفه.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">امروز زهرا می گفت معرف یکی دیگه از بچه ها که اونم یک اداره دولتی قبول شده بود، بوده وقتی زنگ زدن ازش اینا رو پرسیدن:</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">حجابش چطوره؟ به ولایت فقیه اعتقاد داره؟ نماز جمعه شرکت میکنه؟</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">زهرا: اگه همه سوالا رو جواب بدم تابلوئه. مثلا نماز جمعه رو گفتم: نمیدونم من جمعه ها باهاش نبودم.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">گفتم: برای من بگو ظهرا رو خبرندارم ولی شبای جمعه محفل ملکوتی یی داره!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">میخوای سفارش کنم، تو رم یه بار ببره صفا و مروه؟</p>
<p dir="RTL" style="text-align:right;">چرت گفتم. تو دلم گفتم نه به زهرا!</p>
<p style="text-align:right;">//////////</p>
<p style="text-align:right;">باز یه مدته حالم بده. سیستم خراب شدن حالم هم اینه که بیشتر روز حالم خوبه عصر حدودای 5 که میشه، اوضاع بدنیم بهم می ریزه، یا بی تابم و حس خوبی ندارم. خیلی وقته اینجوری ام.</p>
<p style="text-align:right;">یه مدت حالم خوب شده بود ها، تقریبا توی آذر.</p>
<p style="text-align:right;">کلاس CCNA هم موثر بود. از کلاس انرژی میگرفتم چون مباحث رو دوست داشتم و استاد هم جذاب تدریس میکرد.</p>
<p style="text-align:right;">مطالب رو با چاشنی شوخی توضیح میداد. یه جورایی دوس دارم اگر روزی تدریس کنم اینجوری باشم.</p>
<p style="text-align:right;">راستی طی روزای گذشته یه تعداد موی سفید جلوی سرم پیدا کردم، بنظر 10 تایی بودن.</p>
<p style="text-align:right;">مشخص بود چندماه بیشتر نیست که سفید شدن چون 4-5 سانت نزدیک ریشه مو سفید بود و بقیه مو سیاه.</p>
<p style="text-align:right;">خب فهمیدن علتش انقدرا هم سخت نیست اگر یه نگاهی به پست Can’t think of a fucking title بندازید یادتون میاد که 4-5 ماه پیش چه اتفاقی برام افتاد.</p>
<p style="text-align:right;">خب فکر کنم یکم زود باشه تو 23 سالگی موهام شروع به سفید شدن بکنه.</p>
<p style="text-align:right;">واقعا هم جای تعجب داره، زندگی به این قشنگی، آسمون به این یه رنگی؛ من چرا باید موهام سفید بشه؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://madw0rld.wordpress.com/2011/01/06/insanely-happy/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/76977938dfacd309f3c831d0c54b9eca9af4cc86c81196b87f5ceb62db5afa5f?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">madw0rld</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
