<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>آواز در باران</title>
      <link>http://mac.worldof.us/</link>
      <description>آواز در باران</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 06 Jul 2010 23:49:49 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>*</title>
         <description><![CDATA[<p>این‌هایی که ملانی ِ درونت رو    <br />- که خودت هی نادیده‌ش می‌گیری و شلنگ‌اندازان ازش فرار می‌کنی -     <br />ارضا می‌کنند.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/07/post_197.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/07/post_197.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 06 Jul 2010 23:49:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title><![CDATA[قبرستون کهنه می&zwnj;شکافیم]]></title>
         <description><![CDATA[<p>هیچ یادم نمیاد که کی این‌ها رو درفت کرده بودم و اصلن چرا همون موقع‌ها پابلیش‌شون نکرده بودم. مطمئنم که مال بیش‌تر از یک سال قبله! الان اومدم ول‌چرخی تو لایورایترم بلکم دو خط بنویسم، دیدم‌شون. از دهن افتاده‌ن یعنی؟</p>  <p>&#160;</p>  <p>- به نظر شما چرا ترجمه‌های تازگی فیلم‌ها و سریال‌ها انقدر بد شده؟    <br />+ بی‌مایه فتیره.     <br />- چرا انتخاب مدیران دوبلاژ مناسب نیست؟     <br />+ پله‌ها کوتاهه.     <br />- چرا انتخاب صدای دوبلورها متناسب با کاراکترها نیست؟     <br />+ بازار بله‌قربان‌گویی داغه.</p>  <p><strong>حاضرجوابی‌هایِ منوچهر خانِ اسماعیلی، به سؤال‌های جیرانی، دو قدم مانده به صبح. (سؤال‌ها نقل به مضمون)</strong></p>  <p>&#160;</p>  <p>*</p>  <p>زن خیلی زیبا نبود. صورت کوچک و معمولی‌اش چیزی کم داشت، انگار طبیعت آن آخرین حرکت تعیین‌کننده را که می‌توانست زیبایش کند- خطوط چهره‌اش را دست نزند اما به آن حالت ناگفته‌ای ببخشد- از او دریغ کرده بود... سرش را طوری می‌چرخاند که نشانه‌ای از یک هارمونی احتمالی را آشکار می‌کرد و وعده‌ی یک زیبایی حقیقی را می‌داد که درست در لحظه‌ی آخر ناکامل مانده بود.</p>  <p>&#160;</p>  <p>لوژین خواب دیده بود که به طرز عجیبی- وسط اتاق- نشسته بود و یک‌باره، با همان یک‌باره‌گی بی‌منطق و مطبوعی که فقط توی رؤیاها وجود دارد...</p>  <p>&#160;</p>  <p>این جلیقه‌ی از مد افتاده و عجیب‌غریب که نمی‌شد بدون اشک و ناراحتی نگاهش کرد، آن فر بالای پیشانی که دل آدم را می‌سوزاند و آن گردن سفید و برهنه که مثل گردن بچه‌ها چین خورده بود...</p>  <p><strong>دفاع لوژین/ نابوکوف / رضا رضایی     <br />(از لحاظ توصیفات)</strong></p>  <p>&#160;</p>  <p>*</p>  <p>این شعرها به من کمک کردند تا زنده بمانم. تمام آن سال‌ها به‌تدریج که روی کاغذ می‌آمدند ضربه‌های مهلک را مستهلک می‌کردند، با ضربه‌های محجوبی که بر سپیدهای خیره‌ی کاغذ می‌زدند و مرگ آن‌چنان روزمره شد که روزمره‌های من از شعر خالی شد. هجوم مرگ، مرگ را ابتذال کرده بود و زندگی را انتظار. وقتی همه می‌میرند انتظار طولانی‌تر می‌شود. انتظار طولانی خلاصه‌ی احتضار است که طول وحشت است و یا که وحشت مرگ است که طول احتضار است؟ نمی‌دانستم. هنوز هم نمی‌دانم. حالا فقط می‌دانم این مرگ نیست که سر می‌رسد، زندگی است که به سر می‌رسد. چه می‌دانیم، چه می‌میریم؟ دانسته‌های ما نه به دردِ بودن ما می‌خورد نه به دردِ مردن ما. حرف‌های من همه حدس‌های من‌اند. دربرابر مرگ ما همه حدسیم و انگاریم. حتا حیات ما انگاره‌ای از اوست، حتّای اوست. و اوست که در انتهای حیات من ایستاده است. همه‌چیز در فاصله‌ی بین او و من می‌گذرد. نه طول، نه ادامه، نه عدد، هیچ مفهومی از این فاصله بیرون نیست. مفهوم هرسه را در آن و از آن می‌فهمم، که این فاصله خود، پر از فاصله‌هایی است که حجم‌های کوچک خیال را می‌سازند.</p>  <p><strong>هفتاد سنگ قبر/ یدالله رویایی/ درآمد</strong></p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/07/post_196.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/07/post_196.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 06 Jul 2010 13:57:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>*</title>
         <description><![CDATA[<p>قضاوت نمی‌کنم اونی رو که   <br />به خودکشی فکر می‌کنه،     <br />خودکشی می‌کنه،&#160; <br />از خودکشی می‌میره.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/06/post_195.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/06/post_195.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 08 Jun 2010 04:19:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title><![CDATA[نوستول بی&zwnj;ربط. جهت پرت&zwnj;کردن حواس ِخودم. رد نشوید!]]></title>
         <description><![CDATA[<p>دو سال پیش، همین ورا…</p>  <p>تو کلاس کاوه نشسته بغل دستم، سمت چپ، دستشو زده زیر چونه‌ش و زل زده به دست‌ها و نوشتن ِ من. استاد می‌گه فلان چیز فلان <em>می‌باشد</em>، من می‌نویسم <em>است</em>. کاوه زیرلبی، همون‌جور چونه به دست می‌گه: می‌باشد. گردنمو کج می‌کنم طرفش: می‌باشد غلط می‌باشد، می‌دونی که!     <br />استاد می‌گه <em>حرکت‌هایی</em> آرپژ مانند... می‌نویسم <em>حرکاتی</em>. دوباره کاوه با بدجنسی دُرُستم می‌کنه که: گفت حرکت‌هایی. دونقطه‌دی می‌گم: این یکی راحت‌تره.     <br />نجوا از سمت راستم در حال نوشتن، می‌خنده و کامنت می‌ده که: چیه تو هم نوشتی حرکاتی؟     <br />وقتی <em>می‌توانید</em> ها به <em>می‌توان</em> و توجه <em>داشته باشید</em> ها به توجه<em> کنید</em> تبدیل می‌شن، کاوه می‌گه: دِکی! یهو بگو یه عمر جزوه‌های تحریف شده می‌دادی دست ما دیگه!</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/06/post_194.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/06/post_194.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 08 Jun 2010 02:26:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خ.ب.س</title>
         <description><![CDATA[<p>حالا هی کون به زمین بکوب، زمینه رو به زمان بدوز، روز تولد دونفره‌تو به گه بکش- برعکس شب قبلش با اون شیش‌نفره‌ی قدیمی و خوش‌مزه و خوش‌مست و آروم و فشمی‌مون - هی چرت بباف که می‌خوام از روزگار انتقام بگیرم، آخرش که چی؟ همچین بیخ خِر‌تو چسبیده، قا‌قاه تو روت می‌خنده. تو هم دست و پاتو بزن! نمی‌شه آقاجان، نمی‌تونی از پس‌ش بربیای، زورت به‌ش نمی‌رسه - سلام رفیق کوچولوی الهام اسنپ‌شات - مجبوری <strong>تو</strong> زندگی‌تو بکنی.    <br />دیروز جمع می‌شم، با شرمنده‌گی جواب اسمس‌ها و تلفن‌های تبریک ِ رفقای <em>بهتر از برگ درخت،</em> مونده پشت ِ سگ‌اخلاقی روز تولدمو می‌دم. (هنوز هم سراغ فیس‌بوک نرفتم علیرفتی! پیغام‌های ملت هم برام ایمیل نشد که نشد)    <br />امروز خودمو جمع و جورتر می‌کنم، یه بار دیگه تو روش وایمسم که سگ‌خور اصن یه‌بار دیگه آشتی می‌کنم و باهات می‌سازم، بچرخ تا بچرخیم. بهتر که نمی‌شی، بلکم ما باز مثل همیشه دل خوش کنیم به همون چار تا دل‌خوشی‌ای که از تو دل ِ نابه‌دل‌ت می‌کشیم بیرون…</p>  <p>سی‌دی‌ای رو که کاوه برام زده بود می‌ذارم تو پخش. یه‌راست می‌رم سراغ اولدسانگز. می‌رم آشپزخونه با هوکا پیتو چه تی اَمو. برنج می‌شورم. با جانی گیتار می‌خونم. مرغ سرخ می‌کنم. با لا شاته می کان تاره می‌رقصم. ظرف می‌شورم. با فرزانه و مهتا و سحر تلفنی حرف می‌زنم، باز هم تبریک می‌گیرم. ذوق می‌کنم - اَه! خاک بر سر بی‌لیاقتت روزگار! - پنجره رو چارتاق باز می‌کنم و صدای بارونو قاطی موسیقی و سیگارم می‌کنم. سیب‌زمینی سرخ می‌کنم. یه معجون غریب ِ من‌درآوردی با طالبی و عسل و یخ و بستنی ِ افترناین می‌سازم، محــشر، دو تا ماگ گنده می‌شه، می‌ذارم تو جایخی. دوش می‌گیرم با درِ ِ باز، نه که خدای نکرده مجبور شم آهنگامو خفه کنم. بیرون میام با مووس و دیودورانت و لوسیون به جون موهام و تنم. هوووم! بوهام قاطی می‌شن به‌هم. قربون صدقه‌م می‌رم - خاک بر سر بی‌لیاقتت روزگار!- لاک‌های قرمز لب‌پر شده‌ی ناخون‌های پامو پاک می‌کنم و لاک پوست‌پیازی می‌زنم. تاپ نیم‌تنه و دامن کوتاه ِ گل‌گلی می‌پوشم، سبز و زرد و آبی. ماتیک نارنجی می‌زنم. میام این‌جا به نوشتن. منتظرم تو برگردی ببینی‌م که چه دوباره خر شدم، دست در گردن با روزگار، شلنگ‌اندازان.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/05/post_193.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/05/post_193.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 30 May 2010 00:58:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title><![CDATA[چهارشنبه&zwnj;ها خوب است]]></title>
         <description><![CDATA[<p>این نورهای صبح آشپزخونه‌مونو دوست دارم…   <br />(مثل نور ِ پدرسوخته‌ی بعدازظهرهای یه‌کم مونده به دم ِ غروب ِ هال‌مون با اون نارنجی گرم ِ هوس‌آلود ِ ردشده از پرده‌ی نازک‌ش… آخ آخ!)    <br />…صبح‌ ِ یکی دو ساعت مونده به ظهر، آسمون صاف و روشن، آفتاب هم انگار یه‌خورده تنبلانه. خونه ساکت، کل آپارتمان (ایشالله به لطف یزدان) ساکت، نصف اهالی بیرون رفته، بچه‌کوچولوها هنوز خواب یا شاید مهربون و بی‌صدا :ي. حتا سکوت ِ پارکینگ ِ خالی از ماشین. این یاکریم خل‌ها دیگه نم‌نم خسته شده‌ن و تو لونه‌های بیخ نورگیر پشت‌بوم ولو شده‌ن، گنجیشک‌ها با نای کم‌تر از اون ویغ‌ویغ ِ پنج و شیش صبح‌شون جیغ می‌زنن، از پنجره‌های باز آشپزخونه‌ها نیم‌چه صداهای تلق‌تولوق ظرف و ظروف می‌پیچه تو خالی ِ زیر نورگیر و می‌خوره به در و دیوار و پنجره‌های دیگه. خوش‌بختانه هم انگار هیشکی به شجاعی‌مهر علاقه نداره.    <br />هوس می‌کنم صدای موسیقی‌مو بندازم به سر ِ خونه، نه ولی، بی‌خیال می‌شم تا همین‌جور صدای فیس‌فیس کتری‌م و شرشر آب ظرف‌شویی‌م رو بشنویم با بقیه‌ی خونه‌مونده‌های ساختمون.    <br />دو سه تا پـِلـِنگ ظرف که تموم می‌شه، کتری رو که از آتیش برمی‌دارم، آشپزخونه‌ی ما می‌خوابه. آب جوش می‌ریزم روی پودر نسکافه‌ی توی ماگ، هوسِ بعد ِ قرنی‌م، بوی فندق با صدای خفه‌ی لیوان می‌زنه به صورتم. میام بیرون، آشپزخونه و هال رو ول می‌کنم برسه به اون لامصب ِ&#160; بعدازظهرهاش…    <br />این گاهی صبح‌های تنها تو خونه موندنمو دوست دارم.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/05/post_192.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/05/post_192.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 26 May 2010 11:27:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title><![CDATA[بعله آقای نامجو! از کلانتر ِ جان و زندان ژان&zwnj;والژان هم بدتره گاهی]]></title>
         <description><![CDATA[<p>اولین خاطره‌ی زندگی من، دست‌کم تا الان که چیز دیگه‌ای یادم نیومده،&#160; مال دور و بر دو ساله‌گی‌مه. از شکل خونه‌مون. جوری که تو خاطرم مونده مثل حرکت دوربینه. انگار دوربین روی دست از دید قهرمان فیلم، با تکون‌های معمول-ی که یه آدم وقت راه رفتن و دور و برش رو پاییدن داره. از در ورودی و ابتدای یه راهرو شروع می‌شه، با نور کم، نور روز ولی انگار یه جای خیلی کم‌نور، بعد از دو قدم سر می‌گردونه سمت چپ، آش‌پزخونه، دوباره به روبه‌روش نگاه می‌کنه و راهرو رو ادامه می‌ده تا اون ته، اتاق‌خواب (اتاق‌خواب‌ها؟) حتا یه نگاهی هم به تخت خواب خودش می‌ندازه. بعد همین مسیر رو دور می‌زنه برمی‌گرده و قبل از رسیدن دوباره به آشپزخونه، می‌پیچه سمت چپ توی یه سالن پذیرایی نسبتن بزرگ، یا به نسبت سن و سالش بزرگ. حالا دوربین می‌کشه عقب و از دید یه ناظر بیرونی می‌بینه. یه بچه‌ی تقریبن دو ساله، من، با موهای کوتاه و یه شورت و بلوز سرهمی سفید، نشسته کف ِ زمین و یه بشقاب کوچولو با چند تا دونه‌ی انار توش جلوشه، با یه ریتم منظم و آروم هر بار یه دونه از این انارها برمی‌داره می‌ذاره دهنش، بدون این‌که دستشو برداره، با لثه‌هاش فشارش می‌ده و فیس‌فیس آب ِ دونه‌ی انار رو می‌مکه و هسته‌شو می‌ذاره تو بشقاب، دونه‌ی بعدی رو برمی‌داره همین‌جور تا تمام دونه انارها تموم شن. و البته که از وسط کار دوربین بی‌خیال می‌شه و نمی‌بینم که بعدش چی شده.   <br />مامان می‌گفت که این ماجرا و اون شکل خونه مال وقتیه که من نزدیک دو سالم بوده و بعله خیر سرم دندون نداشتم هنوز. نُه ماهگی راه افتادم، زودتر از یه ساله‌گی به حرف افتادم، تو همین سن و سال ِ زیر دو سال <em>من مرد تنهای شبم</em> ِ حبیب واسه ملت اجرا می‌کردم، پستونک می‌خوردم و هنوز دندون نداشتم. به خودتون بخندین! تازه حال ندارم مامانمو خِرکش کنم بیاد براتون قسم و آیه بخوره که بیش‌تر از نه ماه تو شکمش بودم.</p>  <p>حالا اینا رو ول کنین. داشتم فکر می‌کردم خب اصن چی باعث می‌شه یه چیزی واسه آدم بشه خاطره تو اون سن و سال؟ یا نوستالژی. یعنی ماجرا نمی‌تونه پیچیده‌تر از یه فرایند ِ ساده‌ی به‌یادموندن باشه؟ مثل وقت‌هایی که یه روز/شبی انقدر برامون مهم بوده، از هر لحاظ، و انقدر به‌ش فکر می‌کنیم یا ناخودآگاه خاطره‌شو مرور می‌کنیم که ثبت می‌شه تو حافظه و می‌ره تو آلبوم خاطرات. ولی آخه یه بچه تا وقتی که هنوز نمی‌دونه چی براش مهمه، چی دوست داره یا نداره چرا باید خاطره بسازه؟   <br />شاید هم تو بچه‌گی ساده‌تر و بی‌دغدغه‌تر می‌دونستیم چی دوست داریم/نداریم. اصلن کی می‌تونه بیاد مدعی بشه که من تو همون سن هنوز هیچی برام مهم نشده بوده یا تو همون خونه و شهر به چیزی دل‌بسته نشده بودم؟ لابد شده بودم و لابد این به یاد موندن ِ شکل خونه و اون سالن و انارها، به خاطر رفتن از اون شَهره (تو همون سن و سال). یا اون شب سرد زمستونی، یکی از شب‌های چهار-پنج ساله‌گی‌م، که بابام تب شدید داشت و ما مجبور شده بودیم وسط ِ رفتن از شهری به شهر دیگه، اراک خونه‌ی پدربزرگ پدری بمونیم، در حالی‌که آخرین باقی‌مونده‌ی اثاث‌هامون توی پیکان-استیشن آجری رنگ‌مون بود و دزد، دزد کثیف، ماشین‌مونو برد که برد (مامانم تا همین چند سال پیش‌ها که موجودیتی به شکل پیکان-استیشن آجری تو خیابون‌ها دیده می‌شد، چشمش دنبال می‌کرد که نکنه مال ما باشه) کی می‌تونه بیاد بگه به یاد ِ من موندن اون شب به‌خاطر اهمیت خود ِماجرا بوده و نه تمام عروسک‌هام و اسباب‌بازی‌هام که تو ماشین بود تا برسه به اتاق جدید خونه‌ی جدید شهر جدید زندگی‌م؟</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/05/post_191.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/05/post_191.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 21 May 2010 11:18:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>*</title>
         <description><![CDATA[<p>پفف پفففففف پفف   <br />خاک بود.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/05/post_190.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/05/post_190.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 18 May 2010 16:51:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>*</title>
         <description><![CDATA[<p>اون «ده سال دیگه» هه چرا نمی‌رسه لامصب! حرف‌هام باهاتون ماسید، پلاسید، کپک زد، پوسید.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/04/post_189.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/04/post_189.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 03 Apr 2010 18:21:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>محض گردگیرون</title>
         <description><![CDATA[<p>یکی منو از این ایده‌آل‌گرایی مزخرفم نجات بده.</p>  <p>&#160;</p>  <p>بار و بندیل سفر چپونده‌شده تو ماشین، تنگ گنده‌ی اون ماهی فایتر لوس‌مون به بغل، ده دقیقه مونده به سال تحویل ویراژ تو خلوت‌های خیابون‌ها به خونه‌ی مامان. کم‌تر از بیست ثانیه مونده به تحویل سال رسیدیم، عین وایسادن ِ باورنکردنی ِ همیشه‌گی تایمر بمب‌های ساعتی این فیلم‌ها به قران.    <br />چند ساعت بی‌زمانی ِ نه و دو دقیقه تا دوازده شب، به تو سر و کله زدن با پسردایی‌ها و عیددیدنی رفتن باهاشون خونه‌ی اون یکی دایی بعد دسته‌جمعی برگشتن به عید دیدنی خونه‌ی مامان/مامهین و این یکی دایی و عیدی گرفتن‌ها و بوس و بغل‌ها و سر به سر گذاشتن‌های معمول و تکراری و تکراری‌نشدنی بین این خونواده‌ی بیست نفره‌مون می‌گذره.     <br />در اولین ساعات سال نویی هم پیش به سوی جاده‌ی صاف و دراااز و خلوتِ مشهد. هیچ خلی نصفه‌شبی نمی‌زنه به این جاده خب. بلوار امام‌رضا. از خود سر جاده تا تهش همینه اسمش جدی. جاده‌ش بهترینه برای هرچقدر دلت می‌خواد از هر ژانری، موسیقی گوش بدی، اون سی‌دی‌های از شیر مرغ تا جون آدمی‌زادی که داری. به‌شرطی که از پس وسوسه‌ی ابی/گوگوش/داریوش/فرخزاد/قمیشی‌های همواره بتونی بربیای که نمی‌تونی معمولن.(آی رامین! یه کپی از اون قمیشی‌مون بده خب اقلن مونده بودیم تو خماریش هی)     <br />شیش صبح میامی(بیچش نه طبعن). یکی از این جای‌گاه‌هایی که واسه مسافرها ساخته‌ن که پارکینگ و دششویی و سکو برای نشستن و این بساط‌ها داره. جفتی منگ خواب. پتو بالش هم که آماده تو ماشین. یه چرت سه-چهار ساعته همون توی ماشین. ناهار، مشهد. مقصد.</p>  <p>&#160;</p>  <p>- کنکور و پتی‌بور و دهه شصت محسن نامجو    <br />- آدم دچار نوستول خودش     <br />- کم شدن آدم‌ها از جمع‌ها     <br />- وی دونت لیو هیر انی‌مور     <br />- مازوخیسم دسته‌جمعی     <br />- از گودرینگ‌ها     <br />- اتسِـتِرا، اتسترا، اتسترا… (سلام آقای یول برینر)    <br />همینه که هست. دیگه نوشتنم نمیاد ازشون.    <br /></p>  <p>هیه می‌بینی کاوه؟ نه که نخوام برات حرف بزنم که بفهمی چمه. همینم کلن. همین‌جوری کدشده و تو لفافه حرف بزن و قسمم بده تا بنویسم و بنویس/پاک کن/بفرست هوا شده‌م. بماند که از بچه‌گی نوجوونی هم هم‌چین خیلی جیک و پیک نمی‌ریختم رو داریه واسه حتا رفقای گرمابه گلستان.   <br />حالا، البته، یه وقت‌هایی یه استثناهایی هم بوده لابد (سلام آقای اولدفشن. ال مردم‌آزاری :ي)</p>  <p>&#160;</p>  <p>این هم یه جورشه خب. صبح سیزده به در بخوابی بسکه از شب تا همین صبحش با فامیل شوور ولوی مافیا بوده‌ین و مسافرا رو هم خروس‌خون بدرقه کرده‌ین و اومده‌ین خونه. حواس-تون هم باشه چار تا آدم بزرگ (بر وزن آدم حسابی مثلن) هم اگه دارن باهاتون بازی می‌کنن احساساتتونو وقتی بی‌دفاع کشته می‌شین کنترل کنین که نپرونین: کارآگاه خوبتونو از دست دادین <strong>دیوونه‌ها</strong>!</p>  <p>&#160;</p>  <p>تبریک مبریک عید که نگفتیم اقلندکن سیزده‌تون به در.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/04/post_188.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/04/post_188.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 02 Apr 2010 08:09:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همه چی آرومه</title>
         <description><![CDATA[<p>زنگ زده به عادت همیشه‌ش آروم حرف می‌زنه. یواش‌تر از همیشه‌. محتاط‌تر. تاریک‌ترین و ساکت‌ترین کنج ِ خونه رو گیرآورده‌م، ملافه‌پیچ چسبیده‌م به رادیاتور و گوش می‌کنم. چهل و پنج دقیقه حرف می‌زنیم. حرف که نه. کلمه‌ها و جمله‌های نامطمئنی که یه <em>حالا بعدن باید برات تعریف کنم</em> تهِ همه‌ش چسبونده از نگرانی ِ هم‌چنان کنترل‌شدن. حرف که نیستن، یه جوری ترسوان که باید هی خودت حدس‌شون بزنی، ازش بپرسی، تا نصفه‌نیمه و تا حد ممکن بدون اشاره به اسم‌های خاص جواب بده. شاید هم این دو-سه هفته عادتش داده به این‌جوری حرف زدن/نزدن و از زیر زبون حرف کشیدن. حرف می‌زنه و باز هم می‌گه که همه‌چی خیلی بی‌خشونت بود و با احترام، فشار روانی شدید بود اما. صبرت تموم می‌شد.    <br />فکر می‌کنم به اون همه ساعت‌های متوالی با چشم‌بند حرف زدن و شنیدن از چندش‌ترین چیزها درباره‌ی عزیزترین آدم‌هات. فکر می‌کنم به آخرین دقیقه‌های دمِ رهایی که به‌جای این‌که زهر این چند روز تو تنهایی و فشار بودنه با استقبال ِ ازت یه‌ذره شیرین شه، باید با ترس و نگرانی و چشم ِ بسته تا نزدیک ِ خونه و تنهایی تا خونه گز کردن، کش بیاد. فکر می‌کنم به اون همه ناامیدی ِ توی حرف‌هاش. به هدف‌شون رسیده‌ن نامردا.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/03/post_187.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/03/post_187.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 01 Mar 2010 23:13:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Eyes Wide Shut</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/" target="_blank">هم‌فیلم‌بینی</a> ِ چهارم.</p>  <p>اولین بار که فیلمو دیدم، همون ده سال پیش‌ها، و درجا برگشتم از اول و دوباره دیدم (باور کنین که انگار همون روزها سه‌باره هم دیدمش) تا بلکه از بهت دربیام؛ یه‌جایی‌ش بیش‌تر از همه گیر کردم، و دارم اغراق هم می‌کنم شاید که حتا بیش‌تر از سکانس اعتراف آلیس. سکانس عشق‌بازی ِ بعد از مهمونی‌شون. دقیق‌تر، نگاه‌های آلیس توی آینه به خودش/شون. همون یکی دو دقیقه و Baby did a bad bad Things … همون نگاهی که فرداش گره می‌خوره به اعتراف‌های آلیس و اون everything محکمی که ته ِ همه‌ی حرف‌هاش می‌گه. اوری‌ثینگی که یک‌سال تمام دغدغه‌ش بوده/هست؟ و حاضر بوده/هست؟ که به خاطر یک شب به بادشون بده. و اون خنده، بعد از این‌که بیل می‌گه به تو اطمینان دارم، خنده‌ی حاکی از اگه می‌دونستی…    <br />همین دو سه سال پیش هم به یه بهونه‌ای از این نگاهه نوشتم همین‌ورا، کوتاه، از نکند <em>اجبار به وفادار بودن به خاطر عشق</em> (ازدواج هم؟). چند هفته پیش باز هم یه چیزی دور و بر همین نگاه، درفت‌شده داشتم که نمی‌دونستم چه بلایی سرش بیارم. حالا هم بعد از چهارمین بار دیدن فیلم جز همین پراکنده‌گویی‌ها چیزی بیش‌تر نمی‌تونم.</p>  <p>&#160;</p>  <p>خیانت برای من، مثل عشق، تعریف‌نشده است. تعریف‌شده نیست. هنوز که هنوزه نتونستم یه شابلون بذارم رو همه‌ی رابطه‌ها بگم این‌جاش عشقه این یکی جاش خیانت. تعریفش برام شخصی‌تر از این حرف‌هاست و قضاوت نسبت به‌ش بسته به هر آدم و موقعیت و شرایطش فرق داره.</p>  <p>&#160;</p>  <p>می‌تونم یه شکل متقارن از تو فیلم دربیارم؟ (حالا بلکم هم از بی‌سوادیمه که این‌جوری توجهمو جلب کرده و هر فیلم‌نامه‌ی کلاسیکی هم ممکنه همین ساختار متقارن شروع و اوج و پایان رو داشته باشه) یه ساختاری که انگار اون مهمونی مدل فراماسونری مرکز ماجراست و بقیه‌ی سکانس‌های مهم‌تر نسبت به این مرکز تقارن هندسی دارن باهم. این‌طوری:</p>  <p><strong>یک.</strong> شروع‌فیلم، آرامش، خونواده، مقدمات مهمونی (با یه‌کم اغماض، نماهای جریان زندگی، آلیس و هلن خونه/بیل مطب)     <br />&#160;&#160; <strong>دو.</strong> مهمونی کریسمس خونه‌ی ویکتور     <br />&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <strong>سه.</strong> اعترافات آلیس     <br /><strong>اتفاقات اون «خونه»      <br /></strong>&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; <strong>سه.</strong> خواب آلیس     <br /><strong>&#160;&#160; دو.</strong> گره‌هایی که ویکتور برای بیل باز می‌کنه، باز هم خونه‌ی ویکتور     <br /><strong>یک.</strong> فروش‌گاه و خرید کریسمس و سعی در برگردوندن آرامش به خونواده</p>  <p>نمی‌دونم چرا. که این سه شب طولانی و عذاب‌های طولانی رو بی‌خودی خلاصه و هم‌قرینه کنم؟ که ساده بشه، بشکنه؟ که سرنوشتی بوده که چاره‌ای جز اون نبوده و خلاص؟</p>  <p>&#160;</p>  <p>از اون مراسم عجیب، اونیفورم، اونیسون، که هم با تعریف‌های ویکتور ساده و نمایشی به‌نظر می‌رسه و هم انقدر آیینی و اصول‌منده که رعب و وحشتش ولت نمی‌کنه با اون تک‌نت‌های پیانو، که تو هم رسوا می‌شی همراه با بیل و بی‌نقابی‌ش، بی‌حجابی‌ش، نمی‌تونم بنویسم.    <br />اصلن چرا من آدمِ طولانی نوشتن، زیاد حرف زدن، نمی‌شم؟ خوبه اقلن الان، تو این فیلم، قابل توجیه‌ام.</p>  <p>&#160;</p>  <p>تکلیف آلیس چه معلوم‌تره، با خودش با فانتزیش با زندگیش با عشق بی‌شکش به بیل(حتا اگر بنا بشه به وسوسه تن بده). حتا در دلبری‌های مستانه و رقصش با مرد مجار(حتا اگر بهونه‌ی رفتنش متأهل/متعهد بودنش باشه نه لزومن عشق) و چه یهو بیل رو، بیل غرق-شده در ثبات زندگی رو، که انگار همین‌جوری هم قابلیت سرگردون شدن داره، می‌ندازه تو سرگردونی.    <br />همینه که هربار، هر دوشب، این بیله که شکسته و نابود خودشو می‌کشونه خونه و می‌رسه به آلیسی که - ظاهرن - آروم خوابیده، و دست نوازش‌های آلیس. گیرم که اصلن این خود آلیسه که نیاز به بغل‌شدن و آرامش‌گرفتن و ترمیم داره. اما می‌تونه هنوز هم آرام‌بخش باشه.</p>  <p>&#160;</p>  <p>دیده‌این هیچ‌جای فیلم با این تم شاهکار والس شوستاکوویچ که تیتراژ شروع و پایانیه، کسی والس نمی‌رقصه؟ عوضش تمِ تمام صحنه‌های زندگی کاری بیل و کات خوردن‌هاش به روزمره‌ی آلیس و هلنه. توی مهمونی اول، ملت با when I fall in Love می‌رقصن. تو اون مراسم نمایشی با Strangers in The Night که بی‌ربط نیستن قطعن به شرایط و صحنه‌ها و آدم‌ها. لابد شنیدین هم یه تیکه از رکوئیم موتسارت رو روی اون نمایی که بیل از دست اون تعقیب‌کننده‌هه فرار کرده به کافه‌ای و داره می‌ره که خبر مرگ مَندی رو تو روزنامه بخونه که البته باز هم می‌رسه به همون تک‌نت‌های خوفناک پیانو.</p>  <p>&#160;</p>  <p>آلیس تشنه‌ی توجهِ بیله؟ می‌خواد حسادتش رو برانگیزه؟ بیل واقعن کم‌توجه‌تر از قبله؟ پای وسوسه و هوس درمیونه؟ آلیس با محاکمه کردن بیل دنبال بهونه می‌گرده؟ دنبال شریک جرم؟ رویا و فانتزی رو با واقعیت تلافی می‌کنن؟ و برعکس؟</p>  <p>&#160;</p>  <p>منِ عاشقِ حواشی و جزئیات و بازی با بعضی دیالوگ‌ها و لهجه‌ها و بادی‌لنگوئج‌ها. کلافه کنی بسکه دیالوگ‌ها رو بگی.    <br />خوش‌مستی/‌‌خوش‌نشئگی‌گویی‌های نیکول کیدمن    <br />آهنگ اسم نیک نایتینگل، با اون N هایی که انگار تو هوا ول می‌شن    <br />اون مسوول رسپشن هتل ِ نیک، کلن</p>  <p>&#160;</p>  <p>چه معلومه که طفره می‌رم. ای کاش هم‌فیلم‌بینی-نویسی‌هامون، گاهی که انقد بی‌رحمانه فیلم‌های به این سختی رو انتخاب می‌کنین، فیلمی که یکی از قطعی‌ترین‌های لیست ده‌تایی منه (حالشو ببرین یه دونه‌شو لو دادم)، می‌شد بشه هم‌فیلم‌بینی-گویی. اون‌وخ شاید راحت‌تر از ریز-ریزش حرف زده می‌شد. از چیزایی که تو کلمه‌های نوشتنی - دستِ‌کم کلمه‌های محدود من- نمی‌گنجه. که توی نوشتن اصن نمی‌دونم از کجا شروع کنم. چیو بگم چه‌جوری بگم که اطناب نشه و ایجاز هم خیلی نباشه. انقدر الکن نباشم (کوتا بیا ننویس خب!). اصلن ای کاش بعضی فیلم‌ها رو انتخاب نکنیم که ازش حرف بزنیم و بنویسیم. بذاریم برای خودمون بمونن. فیلم یه عمرمون.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/01/eyes_wide_shut.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/01/eyes_wide_shut.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 24 Jan 2010 01:11:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بفیلمیم</title>
         <description><![CDATA[<p>خب البته پیش‌فرض من اینه که می‌دونین که گودر و وبلاگم جدا از هم نیستند ولی اگر اصولن در جریان گودر نیستین یا حالشو ندارین ولی هم‌فیلم‌بینی/نویسی دوست دارین، هوای <a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/" target="_blank">وبلاگ‌ش</a>و داشته باشین پس.</p>  <p>اصن من پیشنهاد می‌کنم کلن همه‌ی اخبار و احوال رو هم <a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/" target="_blank">همین‌جا</a> بنویسین (طبعن منظورم مدیران وبلاگه). فیلم بعدی چیه و کی شروع کنیم ازش نوشتن و ال و بل.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/01/post_186.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/01/post_186.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 09 Jan 2010 13:56:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title><![CDATA[تا شب بی&zwnj;جنبش بی&zwnj;حوصلگی پشت این پنجره&zwnj;ی خالی قابم نکنه]]></title>
         <description><![CDATA[<p>خوشم میاد غصه‌هه وقت نمی‌شناسه، ادب نداره اقلن درزده بیاد، دلیل ملیل هم سرش نمی‌شه (خودمونیم شاید هم بسکه زیادی حافظه‌ش قویه، همیشه یادشه اون زیرمیرا چه خبره گول نمی‌خوره). می‌تونه یه‌وقتی سر و کله‌ش پیدا شه که تو سرحال رسیدی دانشکده و درو که بازکردی صدای نی و تنبک ریخته تو صورتت. دونوازی همون وسط هم‌کف.   <br />گفته‌م شاید قبلن که چقدر این هم‌کف دانشکده رو دوست دارم که یه‌جور سالن اجراست با اون پیانویی که همیشه اون وسطه. و نیمکت‌های فلزی که دور تا دور توی دیوار کوبیده شده، دور تا دور طبقه‌ی اول هم همین‌طور، مثل یه بالکن می‌مونه که ازش می‌تونی کل اون پایینو ببینی. به طبقه‌ی دوم و سوم که می‌رسه این نیمکت‌ها پخش و پلاتر می‌شن و از اون وسط دورتر، ولی تو هرکجای راهروهای دانشکده که باشی می‌تونی بشنوی اون پایین چه خبره- ایستگاه مترویی که هرکسی می‌تونه بیاد توش وایسه، سازشو دربیاره و هرچی دوست داشت اجرا کنه (سلام آقای لطفی) و البته که هیچ‌وقت به همین بی‌برنامه‌ای نبوده واقعن- یا هم می‌تونی بری بشینی و رسمن قاطی فضای تماشاچیای کنسرت بشی. با یه سازه‌ی فلزی مینی‌مال و باحال از یه سری نوازنده‌ی سنتی.    <br />همون‌جا دم پله‌ها وایسادم به گوش دادن تا تموم شد. حزن نی نشست تو جونم. رفتم بالا، به همین‌جور ذره‌ذره خوندنِ اعلان‌های تابلوهای اعلانات، تاریخ‌های تغییرکرده‌ی امتحان‌ها، ‌اطلاعیه‌های کلاس‌های جبرانی به تلافی اون هفته‌ی اعتصاب، تاریخ‌های گذشته‌ی مسترکلاس‌ها و اجراهای تو دانشکده، پوسترهای بعضی کنسرت‌ها و نمایش‌ها و کتاب‌ها و جزوه‌های جدید. گه‌گداری هم اون وسطا دو تا سلام به بچه‌ها. تا به راه‌پله‌ی طبقه‌ی دوم برسم صدای سنتور پیچید. چه خوب می‌زد. نوازنده‌شو نمی‌شناختم، درد موذی و خزنده‌ی ترم‌های آخر درس و مدرسه. می‌مونم. سنگینی کوله‌مو می‌ندازم رو نرده و وایمیسم به تماشا. رقص تند مضراب‌ها می‌برتم. منم از خدا خواسته می‌رم که می‌رم که می‌رم…</p>  <p>یادم باشه این‌جور وقت‌هام، تو رخوت اتوبوسانه‌ایِ برگشت به خونه، دیگه اقلن بیژن نجدی نخونم.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2010/01/post_185.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2010/01/post_185.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 06 Jan 2010 16:56:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اعصاب ندارم از اخبار و بیسدوسی و فیلان ها!</title>
         <description><![CDATA[<p>یکی بیاد به من بگه تصویرهای با هلی‌کوپتر گرفته‌شون هم قابل فتوشاپینگ و چه می‌دونم ژانگولر ِ آدم زیاد کردنه. بیاد بگه بیشتر این آدم‌ها بچه‌مدرسه‌ای‌ها و سربازها و کارمندهای به‌زور برده شده بودن. بگه صدای شعاردادن‌ها به تعداد آدم‌ها نمیومد. بیاد بگه اگه به ما هم اجازه‌ی راهپیمایی بی‌ترس و بی‌قلع و قمع بدن، یا اصن بذارن این بی‌شماری که هستیم و بودیم دو ساعت جمع‌شیم، بی‌شمارتریم. بگه انگِ محارب و منافق و معاند و اعدام و مرگ بر به این راحتیا هم نیست. بگه این تهِ تهِ شون بود. همین بود.</p>]]></description>
         <link>http://mac.worldof.us/2009/12/post_184.php</link>
         <guid>http://mac.worldof.us/2009/12/post_184.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 30 Dec 2009 22:26:59 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
