<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خیــار تلخــ</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 13 Dec 2011 16:59:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>یک فنجان شعر</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/31</link>
<description>این روزها زیاد مهدی موسوی می خوانم تمام من شده شعرهای مهدی موسوی. در ابتدای این پست یکی از شعرهای مهدی عزیز را با شما به اشتراک میگذارم، و در آخر هم شعرو وری از خودم. خواب سیاه تو، زدن گرگ در رمه کابوس های دائمیِ یک مجسّمه ترسیدن از قیافه ی خود توی آینه انسان مُنهدم شده در وسعت «همه » نوزادهای بی سر و ته با پیام مرگ آغازهای غم زده ای فکر خاتمه بر سر در ورودی دنیا نوشته است: تو حق اعتراض نداری به محکمه یک لحظه حسّ مضطربی در تو می دود و پرت می شوی به جهان بی</description>
<pubDate>Tue, 13 Dec 2011 16:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>برای کافه...</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/30</link>
<description>چندروز پیش در حال وبگردی و وبلاگ خوانی بودم. به متنی برخوردم که عجیب به دلم نشست: - یک قهوه خانه ای بود نزدیکی های خانه ی پدر بزرگ ... که می گفتندش کافه ی آذربایجانی ها ...کاشی های قهوه ای و چرک رنگی داشت و توی زمستان شیشه هایش بخار قلیان و چای می گرفت ... هر وقت پدر بزرگ دستم را می گرفت و می رفتیم از مغازه ی آن آقا پیره که قدش بلند بود ، عسلِ با موم بخریم ، از جلوی کافه هم رد می شدیم و بوی تندِ توتون و تنباکو می پیچید توی سرم.</description>
<pubDate>Fri, 09 Dec 2011 19:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>هواخوری</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/29</link>
<description>کشته های زلزله امسال تلفات سونامی پارسال شاید کسی، برای حاجی شدن، ما را قربانی می کند -------------------------------------------------------------------------------------------- حیاط خانه را که هیچ، این روزها، کسی شال گردنش را هم قرض نمی دهد کنار خیابان ها را نگاه کن، تمام آدم های برفی کارتن خواب شده اند به نقل از وبلاگ سنگ، کاغذ، قیچی</description>
<pubDate>Thu, 08 Dec 2011 19:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>نیـ...ـست</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/28</link>
<description>خیلی وقت است ندیده ام در شهر، دخترک هایی را، که به قلبشان تابلو ورود ممنوع زده باشند.</description>
<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 14:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>جهــتـ استعمــ&quot;_&quot;ـال خارجـ.ـی</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/27</link>
<description>سر همشون پایین بود غیر از یکیـشون بهش اهمیت ندادم، گفتم بلخره اینم یه روز متوجه میشه که سرش باید پایین باشه تــــا اینکه امروز دیگه صبرم تموم شد سرشو گرفتم محکــم کشیدم تا کنده شد. حالا همه سیبیل هام سرشون پایینه و من از این بابت خیلی خوشحالم.</description>
<pubDate>Wed, 08 Sep 2010 11:38:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>یک بسته شش تایی</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/25</link>
<description>باید اعتراف کنم اون شبی که رفتی نه گریه کردم، نه غصه خوردم، نه قصد خودکشی داشتم و نه هوا بارونی بود</description>
<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 22:47:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>قورباغه ها، می خندند...</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/24</link>
<description>کاش زندگی هم دکمه save داشت مثه بازیهای کامپیوتری یه ذره زندگی می کردیم، save می زدیم بعد هر موقع که حال داشتیم ادامه شو می کردیم</description>
<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 19:31:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>بی خبری...</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/23</link>
<description>هنوز هم کسی خبر ندارد از شب هایی که از شدت گرسنگی، . . . روزنامه می خورم</description>
<pubDate>Sun, 22 Aug 2010 20:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>جرا،حـت</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/22</link>
<description>آری! من بودم که شکستمت، همان شب، در ماهیتابه ای روی اجاق غرق شدی در روغن ها، بی توجه از کنارت گذشتم. مرا ببخش گرسنگیست دیگر...</description>
<pubDate>Fri, 20 Aug 2010 16:53:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>برو حالشو ببـر...</title>
<link>http://khiyari.blogfa.com/post/20</link>
<description>شبهایی که بی خوابی به سرم می زند مشغول شمردن گوسفندها می شوم . . . هنوز هم، اول از تو شروع می کنم</description>
<pubDate>Thu, 19 Aug 2010 20:01:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>khiyari</dc:creator>
<guid>http://khiyari.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
</channel>
</rss>
