<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>ایده های من</title>
	<atom:link href="https://iiideh.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://iiideh.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 15 Jan 2014 11:14:59 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">6941176</site><cloud domain='iiideh.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>https://secure.gravatar.com/blavatar/5b638b221238ebfc289258ee605896506273cd69dc1d336816eb4f0c38c80434?s=96&#038;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>ایده های من</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="https://iiideh.wordpress.com/osd.xml" title="ایده های من" />
	<atom:link rel='hub' href='https://iiideh.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
	<item>
		<title>Five O</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2014/01/15/five-o/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2014/01/15/five-o/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[صبا]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Jan 2014 11:14:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=944</guid>

					<description><![CDATA[I wont deny it, im a straight ridah U dont wanna fuck with me got tha police bustin&#8250; at me&#8230; 2pac &#8211; ambitionz az a Ridah) سياهپوستهاي آمريكا كلمه پليس رو يه جور جالي بيان ميكنن. روي o استرس بيشتري ميذارن. پُوليس. جدا از اين، براش اسمهاي مختلفي هم دارن. واسه ي انواع مختلفش هم همينطور. [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;"><b>I wont deny it, im a straight ridah</b></p>
<p style="text-align:right;"><b>U dont wanna fuck with me</b></p>
<p style="text-align:right;"><b>got tha police bustin&rsaquo; at me&#8230;</b></p>
<p><b>2pac &#8211; ambitionz az a Ridah</b>)</p>
<p style="text-align:right;">سياهپوستهاي آمريكا كلمه پليس رو يه جور جالي بيان ميكنن. روي o استرس بيشتري ميذارن. پُوليس. جدا از اين، براش اسمهاي مختلفي هم دارن. واسه ي انواع مختلفش هم همينطور.</p>
<p>چرا؟</p>
<p>يادمه تو يه شركتي واسه اينكه كارام زودتر راه بيوفته از خودم يه كاراكتر ديگه به نمايش گذاشته بودم. يه جوون متاهل گرفتار وبي خوشحال. مثلا مي گفتم: &laquo;تورو خدا اين رو زودتر امضا كنين به خدا بايد برم دنبال خانومم، معطل نمونه جلوي دانشگاه&raquo;</p>
<p>جواب مي داد. تا اينكه يكيشون مچم رو گرفت. گفت تو زن نداري. گفتم واسه چي ميگي؟ گفت مثه آدمهاي متاهل نمي گي خانومم&#8230;</p>
<p>بحث من ر. فهميدين! پس ديگه مثال نمي زنم و نتيجه گيري مي كنم.</p>
<p>وقتي يه چيزي توي زندگي ما اهميت پيدا مي كنه و فراتر از مسائل روزمره ميشه، ناخودآگاه حتي شيوه ي بيان كردن اسمش هم عوض ميشه.</p>
<p>تا وقتي اسم موضوعات مهم زندگيمون رو (اهداف، آرزوها، عشق ها) مثل سابق و مثل بقيه تلفظ مي كنيم، داريم به خودمون دروغ مي گيم و هيچ چيز عوض نشده. (هدفمون اون نيست، آرزوش رو نداريم و اون آدم عشقمون نيست)</p>
<p>خوبيش اينه كه اين قضيه ناخودآگاهه و قدرت دست بردن توش رو نداريم. اينقدر ما به خودمون دروغ ميگيم كه لازمه گاهي يه هميچين معيارهايي پيدا كنيم تا خود حقيقيمون رو بشناسيم</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2014/01/15/five-o/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">944</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4e899da29ebaec0df47df5b227d932bd60dba7b347d410500b805d4d55333f39?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ممدرضا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این روزها همه..</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2013/06/12/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2013/06/12/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Charlotte]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 12 Jun 2013 15:49:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=939</guid>

					<description><![CDATA[من رای می دهم.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>من رای می دهم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2013/06/12/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">939</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/02e05fb55dd3cd072acc1ca2c4e4ba6f8aad22769079da0c2233ded73a287273?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ایده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>منو دوباره خواب کن</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2013/05/02/%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2013/05/02/%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Charlotte]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 02 May 2013 12:25:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=937</guid>

					<description><![CDATA[یک جایی خواندم موفقیت از تمرکز می آید. از اینکه هر لحظه به همان کاری که مشغولی فکر کنی. از اینکه ذهنت پی گذشته و آینده نباشد. دردناک است که من اساساً همچین چیزی را بلد نیستم. حتی ذره ای. همیشه ذهنم در رفت و آمد بین گذشته و آینده ست. بیشتر آینده.. بیشتر آینده. [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یک جایی خواندم موفقیت از تمرکز می آید. از اینکه هر لحظه به همان کاری که مشغولی فکر کنی. از اینکه ذهنت پی گذشته و آینده نباشد. دردناک است که من اساساً همچین چیزی را بلد نیستم. حتی ذره ای. همیشه ذهنم در رفت و آمد بین گذشته و آینده ست. بیشتر آینده.. بیشتر آینده. بیشتر نگرانی و غصه خوردن. نه که آینده مخدوشی تصور کنم. خیر. آینده خیلی هم روشن و زیبا و مَنگول است منتها من همیشه گیر آینده ی نزدیکم. گیر درد صبح بیدار شدن، غصه ی مورنینگ ریپورت، پایان نامه، ترافیک، اتاق به هم ریخته م، بنزین، لیست خریدهایم، تربچه های نرسیده ام، اپلیکیشن های گوشی ام، وقت های تلف شده ام. خودم هم می دانم همه از دم غصه های بیخودی و بی ارزش. که غصه شان را نخوری هم بلکه بهتر میگذرند. منتها میخورم. این، قسمت بیخودش است. حجم زمانی کم تری هم ذهنم می رود پی آدم ها. من اصولاً آدم حذف و اضافه ام. آدم نگه داشتن اطرافیان قدر انگشت های دست و نه بیشتر. آدم خودخواهی که برای آرامش فکری هرکاری میکنم. آن وقت همین یک جین آدم، در ذهنم می چرخند. درگیرم باهاشان. حل نمی شوند. نمی شویم. و من فکر می کنم. و غصه می خورم. و فکرم می چرخد دور آدم ها و حرف ها و برخوردها و اصطکاک ها و قضاوت ها و غصه میخورم برای جزئیات بی اهمیت روزمره و هی نمی توانم در هرلحظه به همان لحظه فکر کنم فقط. ژنش را ندارم شاید؟ باز توجیه کردم؟.. انگار از توان من خارج است.<br />
این هم مثل اصلاح کردن اخلاق گَندم، یک پروسه ی سختی ست برایم که تنهایی نمی توانم. بارها هم گفتم یک نفر بیاید کمکم کند بابت اخلاقم. میخواهد معلم بازی دربیاورد یا تنبیه کند یا روش های دیگر بلد است. هرچه هست کمکم کند. قبل از این یادم نمی آید هرگز در زندگی ام اینطور کمک خواسته باشم. منتها کسی نیامد دستم را بگیرد کمکم کند. فکر کنم همان بهتر که هیچ وقت کمک نمی خواهم از کسی. گرچه ناراحت نشدم. هرکی درگیر خودش است. حق هم دارد. من هم با همین اخلاقم ماندم. عرضه ی تنهایی درست کردنش را هم ندارم. دیگر رودربایستی که نداریم. آدمی که عرضه ی یک کاری را ندارد باید با خودش روراست باشد. همان طور که آدمی که دارد مثل گاو رانندگی می کند خودش این را می داند که دارد مثل گاو رانندگی می کند. خودم را عرض می کنم. به کسی برنخورد. حالا جریان مشغولیت فکری ام شده. گرچه کلی تلاش کرده ام و کلی بهتر شده ام. اما هنوز هم می لنگم. و بهتر شدنم هم به سمت بی خیالی بوده. یعنی جای غصه خوردن، بی خیال می شوم. هی می گویم ولش کنید.. برویم.. برویم.. می پرسند به کجا؟ خودم هم نمی دانم. فقط از آنجا برویم. یک وقتی هم می شود که می بینی فقط داری می روی. با همه ی بی خیالی. با همه ی خودخواهی. با همه ی یک جین آدمی که نگه داشته ای. فقط داری می روی.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2013/05/02/%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">937</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/02e05fb55dd3cd072acc1ca2c4e4ba6f8aad22769079da0c2233ded73a287273?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ایده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خوره</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/10/%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/10/%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Charlotte]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 10 Apr 2013 19:33:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=936</guid>

					<description><![CDATA[فوبیا دارم. فوبیا دارم. فوبیای از دست دادن.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>فوبیا دارم. فوبیا دارم. فوبیای از دست دادن.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/10/%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">936</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/02e05fb55dd3cd072acc1ca2c4e4ba6f8aad22769079da0c2233ded73a287273?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ایده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>92</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/02/92/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/02/92/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Charlotte]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Apr 2013 05:31:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=934</guid>

					<description><![CDATA[وقتی میخواد دلیل بیاره به من میگه خب تو خیلی مغروری. من فکر می کنم من خیلی مغرورم؟ یا بعضی ها بالکل چیزی به اسم عزت نفس یادشون رفته؟]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی میخواد دلیل بیاره به من میگه خب تو خیلی مغروری. من فکر می کنم من خیلی مغرورم؟ یا بعضی ها بالکل چیزی به اسم عزت نفس یادشون رفته؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/02/92/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">934</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/02e05fb55dd3cd072acc1ca2c4e4ba6f8aad22769079da0c2233ded73a287273?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ایده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آتش زدن نخ باروت</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/02/%d8%a2%d8%aa%d8%b4-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d9%86%d8%ae-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%aa/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/02/%d8%a2%d8%aa%d8%b4-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d9%86%d8%ae-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%aa/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Charlotte]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Apr 2013 05:31:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=933</guid>

					<description><![CDATA[یک دیالوگی هست که طرف میگوید: نرو، طرف مقابلش می گوید: نذار. همین قدر موجز. این به نظرم خیلی عمیق و کامل و همه چی تمام است. ولی نذاشتن خودش هزار مدل است آخر لامصب. من آن نوع خیلی تابلوئش را دوست ندارم. آن مدل اسکارلت اوهاراییش. گریه کنی پا بکوبی ضجه بزنی تا -رت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یک دیالوگی هست که طرف میگوید: نرو، طرف مقابلش می گوید: نذار. همین قدر موجز. این به نظرم خیلی عمیق و کامل و همه چی تمام است. ولی نذاشتن خودش هزار مدل است آخر لامصب. من آن نوع خیلی تابلوئش را دوست ندارم. آن مدل اسکارلت اوهاراییش. گریه کنی پا بکوبی ضجه بزنی تا -رت باتلر ِ خسته شده و جان به لب رسیده- نرود. یا حتی کم تر.. گریه کنی که نرود. فکر می کنم &laquo;نذاشتن&raquo; یک تئوری است. یک اتفاقی که باید بیفتد. حاصل یک جمع بندی درونی. دودوتا چهارتای ناخودآگاه. یک جور فلسفه و متقاعد شدن شخصی. خیلی شخصی. هیچ چیز ملموس قابل دیدنی نیست. هیچ چیز قابل دسترسی و تغییر. و خب.. اگر به آن نقطه نرسیده، نرسیده. اگر نرسیده، با اصرار و انکار شما هم نمی رسد. بیهوده نفس هدر ندهید. همه چیز کیلومترها پیش تر از آنکه فکر می کنید، در تئوری اتفاق افتاده است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/02/%d8%a2%d8%aa%d8%b4-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d9%86%d8%ae-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">933</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/02e05fb55dd3cd072acc1ca2c4e4ba6f8aad22769079da0c2233ded73a287273?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ایده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مردهای غمگین</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/01/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d9%85%da%af%db%8c%d9%86/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/01/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d9%85%da%af%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[صبا]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Apr 2013 06:26:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=930</guid>

					<description><![CDATA[برگرفته شده از صفحه ی فیس بوک یکی از دوستان که خودش از وبلاگ خانمی به اسم الهام برداشته. ساده، مختصر، جالب یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «&#8230; مردان» خاص [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>برگرفته شده از صفحه ی فیس بوک یکی از دوستان که خودش از وبلاگ خانمی به اسم الهام برداشته.<br />
ساده، مختصر، جالب</p>
<p><a href="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/04/ssdsd.jpeg"><img data-attachment-id="931" data-permalink="https://iiideh.wordpress.com/2013/04/01/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d9%85%da%af%db%8c%d9%86/ssdsd/#main" data-orig-file="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/04/ssdsd.jpeg" data-orig-size="275,183" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="ssdsd" data-image-description="" data-image-caption="" data-medium-file="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/04/ssdsd.jpeg?w=275" data-large-file="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/04/ssdsd.jpeg?w=275" class="alignnone size-full wp-image-931" alt="ssdsd" src="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/04/ssdsd.jpeg?w=599"   srcset="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/04/ssdsd.jpeg 275w, https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/04/ssdsd.jpeg?w=150&amp;h=100 150w" sizes="(max-width: 275px) 100vw, 275px" /></a><br />
<strong>یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «&#8230; مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند&#8230;</strong><br />
<strong> یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل&#8230; همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی&#8230; و خدا نکند یکی از اینها نباشند&#8230;</strong></p>
<p><strong> ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!</strong></p>
<p><strong> مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی&#8230; مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی&#8230; درست بر عکس دنیای ما.</strong></p>
<p><strong> بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم&#8230; بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.</strong></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2013/04/01/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d9%85%da%af%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>7</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">930</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4e899da29ebaec0df47df5b227d932bd60dba7b347d410500b805d4d55333f39?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ممدرضا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/04/ssdsd.jpeg" medium="image">
			<media:title type="html">ssdsd</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روزاشم مثه همه حتی روز تحویل سال</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2013/03/22/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d8%a7%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%ab%d9%87-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%ad%d8%aa%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%aa%d8%ad%d9%88%db%8c%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d9%84/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2013/03/22/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d8%a7%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%ab%d9%87-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%ad%d8%aa%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%aa%d8%ad%d9%88%db%8c%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[صبا]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 22 Mar 2013 15:53:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=926</guid>

					<description><![CDATA[اینکه چرا ایده واسه سال نو و عید چیزی اینجا ننوشته رو می تونین از خودش بپرسین. به نظر من بیشتر بر می گرده به اینکه از نوشته های مناسبتی خوشش نمیاد و یا ترجیح داده نزدیکیهای عید حواسش رو بیشتر به خودش و موهاش و ناخن هاش وسفره هفت سینش جمع کنه. دختره به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/ggg.jpg"><img data-attachment-id="927" data-permalink="https://iiideh.wordpress.com/2013/03/22/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d8%a7%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%ab%d9%87-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%ad%d8%aa%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%aa%d8%ad%d9%88%db%8c%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d9%84/ggg/#main" data-orig-file="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/ggg.jpg" data-orig-size="612,612" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="ggg" data-image-description="" data-image-caption="" data-medium-file="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/ggg.jpg?w=300" data-large-file="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/ggg.jpg?w=599" class="alignnone size-full wp-image-927" alt="ggg" src="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/ggg.jpg?w=599"   srcset="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/ggg.jpg 612w, https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/ggg.jpg?w=150&amp;h=150 150w, https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/ggg.jpg?w=300&amp;h=300 300w" sizes="(max-width: 612px) 100vw, 612px" /></a></p>
<p>اینکه چرا ایده واسه سال نو و عید چیزی اینجا ننوشته رو می تونین از خودش بپرسین. به نظر من بیشتر بر می گرده به اینکه از نوشته های مناسبتی خوشش نمیاد و یا ترجیح داده نزدیکیهای عید حواسش رو بیشتر به خودش و موهاش و ناخن هاش وسفره هفت سینش جمع کنه. دختره به هر حال. فرق می کنه با منی که یه ساعت مونده به لحظه ی سال تحویل تازه رفتم سوپر دنبال تیغ و خمیر ریش.<br />
ولی اصلا غصه نخورین. من دیر میرسم همیشه، ولی مثل هافبکهایی که از پشت محوطه جریمه اضافه می شن و تو وقتهای اضافه گل می زنن بالاخره سروکله م پیدا میشه.</p>
<p>سال 89 سال جالبی بود. واسه من لااقل. توش هم خوشی بود هم ناخوشی. ولی خب آخرش خیلی راضی بودم. دلم می خواست سال 90 هم همونجوری باشه<br />
سال 90 سال بی نظیری بود. شیش ماه اولش که فقط به عشق و حال گذشت. یادمه جنش تولد معرکه ای گرفتم که ساعت دو مجبور شدم بچه ها رو بیرون کنم که به پرواز ساعت 4 صبح ترکیه برسم. بهترین سفر زندگیم که هنوز با انرژی فوق العاده ای که خاطراتش بهم میده ساعتهای سخت رو می گذرونم. شیش ماه دومش هم که درس می خوندم و یه جور دیگه می گذشت. اتفاقا بهترین شبهای سال 90 شبهایی بود که توی کتابخونه ی بیمارستان می خوابیدم .<br />
سال 91 شاهکار بود. کار کردن به معنی واقعی رو عید سال 91 یاد گرفتم. توی یه روستا به اسم قلعه رئیسی, نزدیک دهدشت، اونور گچساران. بعدش دوران شگفت انگیز اینترنی شروع شد و شبهای بیمارستان که دلم می خواست هر ساعتش رو بیدار باشم و لذت ببرم از این معجزه ای که توی زندگیم اتفاق می افته.<br />
بعد اومدم ساری. تو بهترین هوای ایران شیش ماه نفس کشیدم و با یه پلیور روزهایی رو که همه ی ایران تیلیک تیلیک می لرزیدن توی خیابونها سوت می زدم و راه می رفتم. دوستهای قدیمم رو به دست آوردم و یکی دو روز قبل از اینکه بخوام برگردم خونه یه کاری کردم که شاید بیست سال بود انجامش نداده بودم&#8230; روی چمنهای خیس یه چمنزار دراز کشیدم. ( حس شاعرانه ندارم اصلا&#8230; اما خب، مردم کلی خرج می کنن و میرن سفر که بتونن یه بار یه جا روی چمن دراز بکشن)</p>
<p>سال 92 شروع شده. بدجوری به این سال خوشبینم. واسه هممون. واسه همتون.<br />
سال باورنکردنی میشه و می دونین خوبیش به چیه؟ پشت بندش سال 93 میاد که اون بهترین سال زندگیمونه، اگه سال 94 رو حساب نکنیم البته و &#8230;<br />
ایمان داشته باشین<br />
زندگی سخت نیست. آدمها بی عرضه ن&#8230;<br />
خوبیش اینه که من و شما جزو اون بی عرضه ها نیستیم<br />
عیدتون مبارک<br />
صبا<br />
(از طرف خودم و به نیابت از ایده)</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2013/03/22/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d8%a7%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%ab%d9%87-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%ad%d8%aa%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%aa%d8%ad%d9%88%db%8c%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">926</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4e899da29ebaec0df47df5b227d932bd60dba7b347d410500b805d4d55333f39?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ممدرضا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/ggg.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ggg</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Californication</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2013/03/13/californication/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2013/03/13/californication/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Charlotte]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 Mar 2013 17:07:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=867</guid>

					<description><![CDATA[این سریاله ملغمه ی عجیبیه. وقتی می بینیش، خوشت نمیاد. وقتی نمی بینیش، دلت واسه هنک مودیش تنگ می شه.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>این سریاله ملغمه ی عجیبیه. وقتی می بینیش، خوشت نمیاد. وقتی نمی بینیش، دلت واسه هنک مودیش تنگ می شه.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2013/03/13/californication/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">867</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/02e05fb55dd3cd072acc1ca2c4e4ba6f8aad22769079da0c2233ded73a287273?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ایده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>قصریخی</title>
		<link>https://iiideh.wordpress.com/2013/03/12/%d9%82%d8%b5%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c/</link>
					<comments>https://iiideh.wordpress.com/2013/03/12/%d9%82%d8%b5%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[صبا]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 12 Mar 2013 10:17:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iiideh.wordpress.com/?p=922</guid>

					<description><![CDATA[دیروز یه کتاب خوندم. نمی دونم از بیکاریه یا دلتنگی ولی می خوام یه سری توضیحات راجع به شخصیتهاش براتون بدم. نسیم(قهرمان قصه) ایده، مرجان، ادوارد، آرمین،نوید، نیما، سهند اولین کاراکتری که وارد داستان می شه اسمش مایکه مایک: شغل بارمن. ترکیبی از همفری بوگارت کازابلانکا و صاحب کافه پیانو. یه آدم باحال که اغلب [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3><a href="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/images.jpeg"><img data-attachment-id="923" data-permalink="https://iiideh.wordpress.com/2013/03/12/%d9%82%d8%b5%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c/images-4/#main" data-orig-file="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/images.jpeg" data-orig-size="273,185" data-comments-opened="1" data-image-meta="{&quot;aperture&quot;:&quot;0&quot;,&quot;credit&quot;:&quot;&quot;,&quot;camera&quot;:&quot;&quot;,&quot;caption&quot;:&quot;&quot;,&quot;created_timestamp&quot;:&quot;0&quot;,&quot;copyright&quot;:&quot;&quot;,&quot;focal_length&quot;:&quot;0&quot;,&quot;iso&quot;:&quot;0&quot;,&quot;shutter_speed&quot;:&quot;0&quot;,&quot;title&quot;:&quot;&quot;}" data-image-title="images" data-image-description="" data-image-caption="" data-medium-file="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/images.jpeg?w=273" data-large-file="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/images.jpeg?w=273" class="alignnone size-full wp-image-923" alt="images" src="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/images.jpeg?w=599"   srcset="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/images.jpeg 273w, https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/images.jpeg?w=150&amp;h=102 150w" sizes="(max-width: 273px) 100vw, 273px" /></a></h3>
<h3>دیروز یه کتاب خوندم. نمی دونم از بیکاریه یا دلتنگی ولی می خوام یه سری توضیحات راجع به شخصیتهاش براتون بدم.<br />
نسیم(قهرمان قصه) ایده، مرجان، ادوارد، آرمین،نوید، نیما، سهند</p>
<p>اولین کاراکتری که وارد داستان می شه اسمش مایکه</p>
<p>مایک: شغل بارمن. ترکیبی از همفری بوگارت کازابلانکا و صاحب کافه پیانو. یه آدم باحال که اغلب مشتریهاش رو می شناسه و با قدیمیترها گرم میگیره. کسی که تماشای فوتبال رو توی کافه-بارش قدغن کرده تا مشتریهای صابتش اذیت نشن. با وجود اینکه اینکار باعث شده ضرر هم بکنه ولی بهش تن داده. شخصیتی که دردنیای واقعی وجود نداره. گشتم نبود!<br />
صفحه ی اول کتاب سروکله اش پیدا می شه و فکر می کنم وجودش به علت خام بودن نویسنده موقع شروع کتابه. بعیده اگه دوباره بخواد این داستان رو بنویسه زیاد به مایک بها بده. صرفا یه آرزوئه. ای کاش کافه ای وجود داشت که می شد توش هرروز جمع شد و صاحب روشنفکرش دوست خوبمون بود. همین</p>
<p>مرجان-آرمین: اگه بگم تمام مدتی که مشغول خوندن داستان بودم ته دلم آرزو نمی کردم که این دونفر به مرگ فجیعی بمیرن دروغ گفتم! آدم خوبهای رو اعصابی که مسیر زندگی بی هیجان و مقدسشون دیوانه ات می کنه. دو نفر که هیچ عیب و نقصی ندارن. پاک و بی آلایش, مهربون و دقیق، سالم و موفق.<br />
ولی بستر داستان رو تشکیل میدن. داستان روز عروسی این دو تموم میشه. امیدوارم بعد از عروسی ا شهر قهرمانهای قصه ی ما برای همیشه برن. (هرچند کمرنگ شدن تدریجی حضورشون نشون میده که نویسنده هم می دونه اینجور آدمها جایی توی زندگی بقیه ی کاراکترها نمی تونن داشته باشن)</p>
<p>ادوارد: یک سوئدی ایرانی شده. یا شاید یک ایرانی که بعد از مهاجرت ترجیح داده که سوئدی بشه. یه پسر مرموز و باهوش. با جمع یکی نمی شه ولی با تک تک اشخاص رابطه ی دونفره ی محکمی داره. باتجربه تر از اونیه که خودش رو وارد دردسرهای آدمهای (از دید اون) خردسال اطرافش کنه. هرچند مثل اغلب آدمهای باهوش از بازی کردن و بازی دادنشون لذت می بره.<br />
دوست پسر و احتمالا هم خونه ی ایده ست و بعد از بهم خوردن رابطه ش با ایده با چند شینت کوچیک به نوعی انتقامش رو از اکیپ قبلی میگیره.</p>
<p>نوید: کاراکتر محبوب من و منفور نویسنده<br />
اونقدر باهوشه که از زیر تمام اذیت و آزارهایی که می بینه فرار می کنه ؛علی رغم تلاش نویسنده برای خوردکردن شخصیتش ( نویسنده ابتدا سعی می کنه اون رو یک &laquo;آدم بده&raquo; ی کلاسیک تلویزیون ایران نشون بده. کسی که مواد می زنه و دوست دخترش رو مجبور به کشیدن سیگار و همخوابگی می کنه. نویسنده بعدها با بیان اینکه نوید خانواده ی از هم پاشیده ای داره سعی در بی هویت کردنش داره، چندجای دیگه اون رو جمع ستیز و مردم گریز نشون میده و وقتی که زورش به او که یکی از مخلوقات قلم خودشه نمی رسه، مجبورش می کنه که به سفر طولانی بره تا ا داستان محو بشه)<br />
نوید با وجود اینکه یه شخصیت تخیلیه, اونقدر باهوش و محکمه که حتی نویسنده رو هم فریب میده. جوری نسیم (قهرمان قصه) و مارو مجذوب خودش می کنه که تمام بدی ها و اشتباهاتش رو می بخشیم و آرزو می کنیم کاش آخرش شکست نخوره.<br />
وقتی نویسنده به شیوه ای غافلگیرانه (وقتی که نوید خوابه و قدرت دفاع از خودش رو نداره) نابودش می کنه می نویسه : بالاخره تموم شد. دیگه تموم شد</p>
<p>نیما: شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدی که در آخرین پاراگراف داستان به نسیم پیشنهاد ازدواج میده. شخصیت نیما رو به مرور و در طی داستان می شناسیم. کسیه که ابتدا با زنی به اسم سودی ازدواج کرده و به علت مشغله کاری زیاد از نسیم خواسته که بیبی سیتر پسربچه اش باشه. کم کم علاقه ای بین این دو شکل می گیره که باعث ازهم پاشیده شدن زندگی مشترک نیما و کشیده شدن پای نسیم به دادگاه میشه.<br />
نویسنده با دادن پول زیاد و قیافه ای خوب به نیما سعی در جذاب کردنش می کنه. غافل از اینکه با ورود نیما به دنیای نسیم-نوید و شیطنتهای که برای ربودن نسیم می کنه ازش آدمی غیرقابل اعتماد ساخته.<br />
من شکی ندارم که اتفاقی که برای سودی افتاد به زودی برای نسیم هم می افته. نیمای تازه به دوران رسیده (از رفتارش با راننده و خدمتکارانش مشخص است که قبای پولدار بودن هنوز به تن نیما گشاده) وقتی که نسیم رو به دست بیاره برای پیدا کردن زنهای سهل الوصول بعدی خیلی صبر نخواهد کرد.<br />
سی و دو ساله،قدبلند و با رگه های موی نقره ای براق</p>
<p>سهند: دون ژوان کوچک. کسی که از نسیم و احتمالا هر دختری در اوج دوران آسیب پذیری استفاده می کنه ولی اونقدر دوست داشتنی هست ک علی رغم این کارش باز هم توسط دوستان دختر و پسرش طرد نشه. از ظاهر خوب و ادا های دختر پسندش خیلی خوب برای گول زدن آدمها استفاده می کنه</p>
<p>ایده: دختری بالغ و دمدمی مزاج. اطلاع درستی از زندگی اش خارج از فضای دوستی اش با نسیم نداریم. احتمالا حرفه ی پزشکی رو برای رسیدن به سرگرمیهای شخصی اش کنار گذاشته ( یا شاید از ابتدا پزشک نبوده، هرچند در جایی که نیا به حضور یک پزشک هست از نسیم که رزیدنت سال دوم اطفاله پخته تر عمل می کنه)<br />
دعوایش با نوید احتمالا نمودی ا تنفر نویسنده ا نوید و یا در تقابل قرار دادن شخصیت این دو نفره.<br />
ایده ادوارد رو به علت اینکه رفداری لام رو در دعوا از او نکرده به سادگی از زندگی اش کنار می گذاره که با توجه به (به قول نسیم) &laquo;اخلاق ربات گونه ی سرد و یخ &raquo; ازش عجیب نیست. هرچند بعدها فرصت یک هفته ای مجددی به ادوارد می دهد مشخص نیست این فرصت به علت ترس ایده از تنها بودن در عروسی مرجانه و یا صرفا تاکیدی بر دمدمی مزاج بودنش؟<br />
به هر حال ایده ترجیخ میده که ادوارد رو دوباره ترک کنه و زیرکانه با پسری به اسم کاوه در روز عروسی آشنا میشه ( رد پای کاوه رو در داستان سیمز می شه دید)</p>
<p>و اما نسیم<br />
خوب نسیم&#8230;<br />
اون یکی رو می خواد که باشه باهاش؛ از اون عاشقاش&#8230; یه پسری که سر به راهه،شیطونی نمی کنه لا به لاش</h3>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iiideh.wordpress.com/2013/03/12/%d9%82%d8%b5%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">922</post-id>
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4e899da29ebaec0df47df5b227d932bd60dba7b347d410500b805d4d55333f39?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ممدرضا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://iiideh.wordpress.com/wp-content/uploads/2013/03/images.jpeg" medium="image">
			<media:title type="html">images</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
