<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com</link>
<description>از این روزهای حسین نوروزی و بانو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 10 May 2013 22:01:43 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/hoseim" /><feedburner:info uri="hoseim" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>از این روزهای حسین نوروزی و بانو</itunes:subtitle><item>
<title>اسماعیل عزیز من</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/vDXuf4Coyfk/post-630.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوست داشتم پدر باشم؛ یه دختر و یه پسر داشته باشم. به‌شون آزادی عمل بدم، و بگذارم اون‌جور که دوست دارند زندگی کنند. اگر قرار بر آموزش راه و روش درستی هم باشه، قرارم با خودم این بود که از آموزش غیرمستقیم استفاده کنم.&lt;BR&gt;یه‌روز پسرم می‌اومد می‌گفت «بابا. به من درس زندگی بده.» می‌گفتم «پسرم، من چی بگم؟ تو خودت باید راه زندگی‌ت رو انتخاب کنی. خودت باید نیک و بد رو بشناسی و انتخاب کنی. باید بتونی خودت تصمیم بگیری، پای تصمیمت بایستی. من نه می‌خوام نه حق دارم به تو بگم چه کنی. خود دانی بچه‌جون. آسوده باش. رها باش. خوش باش با زندگی. من چی به تو بگم؟ واقعن توقع داری چی بشنوی؟ به کسی مثل تو باید چی گفت؟ بی‌ناموس! بی‌شرف! حروم‌زاده! سگ‌پدر! چی به‌ت بگم من؟ تف تو روح جد و آبادت! بی‌همه‌چیز! کثافت! مادرفلان پدرفلان!» بعد، اون‌قدر با مُشت و لگد می‌زدمش که خون بالا بیاره. آخرش هم یه گل‌دون از کنار دستم برمی‌داشتم و گووووپس! می‌کوبیدم توی سرش، مغزش پخش شه روی زمین، جلوی چشم خواهرش.&lt;BR&gt;این‌جوری، دخترم دیگه حساب کار دستش می‌‌اومد و خودش برای آینده و زندگی‌ش برنامه‌ریزی می‌کرد و مستقل بار می‌اومد.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/vDXuf4Coyfk" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 May 2013 22:01:43 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-630.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-630.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>دیگه واقعن آغلادی گتدی یاتدی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/ty_dP5k5t3E/post-629.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من با مُرده‌هام حرف می‌زنم. وقتی که حال خوبی ندارم، یا وقتی یه موسیقی رو بیش از ده‌ساعت لاینقطع گوش می‌دم، با مُرده‌هام حرف می‌زنم. من با مُرده‌هام تُرکی حرف می‌زنم. هرچند که تُرکی‌حرف‌زدنم خیلی دل‌نشین نیست، اما مفهوم رو می‌رسونه و دایره‌ی واژگانی خوبی دارم. به تُرکی‌حرف‌زدن هم خوب دقت می‌کنم، و شنونده‌ی خیلی خوبی هستم. مُرده‌های من، اون‌ها که باهاشون حرفی برای گفتن دارم، زبان اول‌شون تُرکی بوده؛ پیرمردها و پیرزن‌های اطراف. خیال می‌کنم هرکی می‌میره، بعدش می‌ره یه‌جایی که توش همه زبان اول‌شون تُرکی می‌شه. تُرکی به نظرم زبان خوبیه برای حرف‌زدن با مُرده‌ها، برای تعریف کردن وقایع، برای گفتن روزمره‌ها. مثلن؟ «&lt;A href="http://hoseinnorouzi.com/post-598.aspx" target=_blank&gt;روزی روزگاری در آناتولی&lt;/A&gt;»؛ تمام اون‌بخش‌هایی که توی شب و دشت و جاده می‌گذره و پلیس و پزشک و هم‌کاراش دارن با هم حرف می‌زنن. حتی اگر تُرکی ندونی، باز هم به‌نظرم احساس می‌کنی که بزم‌شون خیلی گرمه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بخش زیادی از زندگی من با پیرزن‌ها و پیرمردها گذشت؛ شبیه زندگی مادرم. اون همیشه داره از یکی از نگه‌داری می‌کنه. مادرم تمام عمرش رو گذاشت برای روزهای آخر دیگران. پدر خودش وقتی نوجوان بود، مُرد. مادر پدرم اولین پیری بود که سال‌های آخرش رو با ما بود، و پیش ما مُرد. پدر پدرم، دومی بود. سومی، مادر مادرم بود که چندسال آخرش رو با ما زندگی کرد و یه‌روز که مادرم رفته بود سوریه، سکته کرد و چندروز بعدش هم مُرد. مادرم هرگز نتونست باهاش حرف بزنه، چون وقتی رسید که مادرش فقط یه تیکه گوشت بود بدون حرکت. &lt;BR&gt;ظاهرش این بود که من این عادت رو از مادرم به ارث برده‌ام؛ این‌که روزهای آخر هر آدمی رو باهاش باشم. تمام پیرهایی که کنار ما مُردن، در واقع جلوی چشم من مُردن. همه‌شون هم من رو دوست داشتن. من نوه‌ی مهربون‌شون بودم که مهمونی نمی‌رفت، بیرون نمی‌زد، خوب گوش می‌داد، همیشه کنارشون بود وقت تنهایی، به‌شون رسیدگی می‌کرد. خیلی دوستم داشتن.&lt;BR&gt;همیشه فکر می‌کردم که نفس پیرها حقه. و فکر می‌کردم توی روز بد، از اون‌دنیا برام حال خوب می‌فرستن، هوام رو دارن، و مراقب و نگرانم هستن. ام‌روز یه رازی رو فهمیدم، و شاید دروغ نباشه اگه بگم از الآن دیگه به هیچ‌چیز امیدی ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هرگز دوست نداشتم برم مهمونی. دوست نداشتم برم بیرون. دوست داشتم خلوت باشم، خودم و خودم. حوصله‌ی کسی و چیزی رو نداشتم هیچ‌وقت. واسه همین، تمام سال‌های نوجوانی‌م رو تو خونه و خلوت خودم گذروندم. وقتی هم که تو خونه بودم، سر و صدا و رفت‌وآمدی نداشتم. برای خودم غذا درست می‌کردم، به اون پیرها هم می‌دادم. واسه خودم چایی می‌ریختم، واسه اونا هم. در واقع انگار اصلن فرقی نداشت اگه جای اونا یه ربات هم تو خونه بود؛ باز همون‌کارها رو می‌کردم. &lt;BR&gt;من اصلن نوه‌‌ی مهربونی نبودم؛ یه آدم مکانیکی، که الآن هم وقتی تنهاست بعید نیست برای بالشت و رخت‌خوابش هم چای بریزه و برای دیوار هم غذا درست کنه. آدمی با یه‌سری عادات معمول و منظم.&lt;BR&gt;وقتی مُردن‌شون، فکر کردم چه‌خوب که این راز رو هرگز نفهمیدن. خوش‌حال بودم. فکر می‌کردم اون‌ها کارهای من رو از روی محبت دونسته‌ان و دوستم داشته‌ان تا روز مرگ. &lt;BR&gt;ام‌روز پنج‌شنبه بود. دوباره گیر کرده بودم روی یه &lt;A href="http://s1.picofile.com/file/7538317739/S%C3%A9raphine_Michael_Galasso_Fin_End_.wma.html" target=_blank&gt;قطعه‌موسیقی&lt;/A&gt;. عادتی که دنیا و زمان رو برام متوقف می‌کنه. ساعت‌ها گوش دادم به‌ش. از یه‌جایی باهاش رفتم تو خلسه. ناگهان رسیدم به این‌ نکته‌ی ساده که اون‌ها که مُرده‌ان، طبعن از جایی که این‌جا نیست، می‌تونن همه‌چی رو ببینن، و لابد همون‌روز اولی که از این دنیا رفتن، فهمیده‌ان که من واقعی نبوده‌ا‌م، و محبت من واقعی نبوده، و هیچ‌چیز اونی نبوده که دیده می‌شده. مُرده‌ها خوب دقت می‌کنن.&lt;BR&gt;در واقع اون نوه‌ی مهربون، تمام این‌سال‌ها، برای مُرده‌هام یکی بوده هم‌سطح نوه‌های دیگه‌شون. و شاید کثافت‌تر از اون‌ها؛ یه خائن دروغ‌گوی مهربون‌نما. پس، تمام این‌سال‌ها که باهاشون حرف می‌زده‌ام، از رنج‌ها و دردهام می‌گفته‌ام، اتفاقات رو براشون مرور می‌کرده‌ام، تمام این‌همه‌وقت‌ها که ازشون کمک می‌خواسته‌ام، جواب‌شون فقط نگاهی با تاسف بوده هم‌راه با دعای خیر: «شیم‌آن‌یو!»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کشف تلخی بود؛ حالا من با کی تُرکی حرف بزنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/ty_dP5k5t3E" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 May 2013 02:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-629.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-629.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>{....}</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/gSzFtwSdRJc/post-628.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حال طلبه‌ی «&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D9%88%D8%B1_%D9%85%D8%A7%D9%87" target="_blank" title="زیر نور ماه"&gt;زیر نور ماه&lt;/a&gt;»، آن‌جا که روی پل، دست‌ می‌اندازد به صندوق‌ عقب ماشینی که خاموش شده، هُل می‌دهد تا روشن شود. و چندقدم جلوتر، راننده فاحشه‌ای را بلند می‌کند و می‌برد؛ طلبه، مغبون، به دست‌هایش خیره می‌شود.

&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/gSzFtwSdRJc" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 May 2013 02:31:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-628.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-628.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>شترها باید بروند</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/hrTP4VmZTDg/post-626.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href="http://karimmasihi.blogspot.com/" target=_blank&gt;یوریک&lt;/A&gt;، سلام &lt;BR&gt;آن‌شب که تا دیروقت حرف می‌زدیم، یادم رفت که برایت از کتاب مقدس یادآوری کنم؛ احوال خدای موسی در مواجهه با قوم موسی را.&lt;BR&gt;خدای موسی، مخصوصن خدای &lt;A href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%81%D8%B1_%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC" target=_blank&gt;کتاب خروج&lt;/A&gt;، به‌نظرم وضعیت بغرنجی دارد با بنده‌هایش. حتی خنده‌دار است بده‌بستان ایشان، تراژدی‌کُمدی هم‌زمان. صورتی از استیصال ازلی، و ابدی انگار.&lt;BR&gt;قومی که شبانه از مصر خارج می‌شوند، آواره در کوه و صحرا، به هر منطقه‌ی تازه‌ای که می‌رسند، نشانه‌ای می‌خواهند از وجود و قدرت خدا، تا که ایمان بیاورند به بشارت موسی. و هربار که چندروز از درک قدرت خدا می‌گذرد، هربار که بیابان یا کوهی را پشت سر می‌گذارند، از دوباره نشانه‌ای تازه می‌خواهند، عظیم‌تر از آن‌چه پیش‌تر دیده‌اند. هربار هم یک دیالوگ‌ خنده‌دار را برای موسی تکرار می‌کنند:«کاش در همان فلان‌جا مانده بودیم و هلاک شده بودیم؛ که در این بهمان‌جا گیر نکنیم...» می‌بینی؟ لج‌درآر اند. انگار از اول، یک فکر ثابت در ذهن‌شان هست که به‌هرحال خدا را قبول ندارند، اما بدشان نمی‌آید گاهی گریزی بزنند به امتحان، و تست دروغ‌سنجی بگیرند از موسی و خدایش، و دوباره روز از نو.&lt;BR&gt;وضعیت موسی؟ این‌یکی به‌نظرم وضع عجیب ندارد. رسول است و رابط؛ باید تحمل کند.&lt;BR&gt;اما حال خدای موسی... &lt;BR&gt;نمی‌دانم که در نسخه‌ی اصلی کتاب خروج هم همین حال استنباط می‌شود یا در ترجمه‌ی (قدیم) فارسی این‌طور است: خدای موسی رسمن دچار استیصال است، داغ کرده، مانده است با این قوم چه برخوردی باید کرد؟ چندین و چند بار قصد عذاب و عقوبت می‌کند، تهدید می‌کند، و هربار موسی است که سعی دارد جو را آرام کند و وقت بگیرد برای اصلاح قومش. &lt;BR&gt;کار بیخ پیدا می‌کند؛ یک‌جایی هست که قوم جمع می‌شوند پای کوه سینا، موسی بالا می‌رود و خدا برای نشان دادن وجودش با او و قومش زبان به سخن می‌گشاید: «من هستم؛ یهوه. خدای تو. {.....} قتل مکن، دزدی مکن، زنا مکن، به خانه‌ و زن هم‌سایه‌ات طمع مَورز...» رعدها و زبانه‌های آتش از کوه فراز می‌رود، قوم موسی می‌ترسند و ایمان می‌آورند، تسلیم می‌شوند. بعد چه اتفاقی می‌افتد؟ چندصباح می‌گذرد و این‌بار گوساله‌ی سامری علم می‌شود!&lt;BR&gt;تو اگر  یَهوَه بودی، واقعن چه می‌کردی با این قوم؟ آدمی‌زاد اشتباه می‌کند، و بعید نیست که اشتباهش را دوباره تکرار کند. با عطوفت موسی‌وار، حتی بعید نیست سه‌باره تکرار کند. اما آخه چهاربار؟ تو که به‌زعم من، آرام‌ترین و رام‌‌ترین کسی هستی که به‌عمرم دیده‌ام، اگر جای خدای موسی بودی، همه‌شان را پیش از ماجرای سامری، از همان بالا با تیرکمان چوبی و قلوه‌سنگ می‌زدی نابود می‌کردی. &lt;BR&gt;حالا ما از آن داستان چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟ ما نتیجه می‌گیریم که ایمانی که از سر ترس باشد، یقینی که برآمده از عظمت رعد و برق و آتش باشد، زادگاه چندین‌باره‌ی گوساله‌ی سامری است. یا باید با گوساله کنار آمد، یا کار قوم سرکش را یک‌سره کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یوریک؛ به‌نظر تو، من بدون نقل خاطرات، اصلن معنی دارم؟ بیا برایت دو تا نوشته‌ی قدیمی را بازتعریف کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;ما یه فامیلی داشتیم سال مثلا شصت و هفت زن گرفته بود. بعد از یه سال گفته بودن که زنش هرزه است و می‌شنگه. اینم طلاقش داد و خلاص. همه کم‌کم یادشون رفت قصه رو. اینم رفت دوباره زن گرفت و الآن هم سه تا بچه داره.‏&lt;BR&gt;یه پدری داره این، اصل جنس؛ کلن از سال شصت و هفت هربار هرجا هرحرفی می‌شه در حضور هرکسی، ته قضیه رو می‌آره وصل می‌کنه به این که «آدم باید در انتخاب راه زندگی دقت کنه و فکر کنه» و آخرش هم می‌گه «همین سلیمان! همین سلیمان ما مگه نبود؟ زنش ج...ده از آب دراومد!» ‏&lt;BR&gt;سر انتخابات قبلی هم گفتیم بیا برو به معین رای بده، گفت نه! گفت «هاشمی رای می‌آره و اینا بازی خودشه.» احمدی‌نژاد شد رییس جمهور. شنیدم که یه نطق بلندبالایی در باب انتخاب صحیح و لزوم مشورت گرفتن از همه کرده و بعدش هم گفته بوده «همین سلیمان ما! مگه همین نبود؟ زنش ج...ده از آب دراومد!»‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;یکی زده بود پسر میرزارضا رو کُشته بود. ظهر عاشورا بوده، دوتا هیئت محل به هم رسیده بودن و سر یه چیز بی‌ربط دعواشون شده و ... &lt;BR&gt;واسه قاتل اعدام بُریدن. ملت جمع شدن رفتن خونه‌ی میرزا که بیا رضایت بده. توی اون شهرستان هم همه با هم فامیل بودن و قاتل و مقتول هم. خلاصه برو و بیا، که میرزا رضایت بده.&lt;BR&gt;روز اربعین بود فکر کنم که میرزا یه منبر رفت بالا واسه مهمونا. آخرش هم گفت «به احترام شهید کربلا، به احترام علیِ اکبر، از خون اون جوان گذشتم، که خدا جوان ناکامم رو رحمت کنه.» قیافه‌اش هم شبیه آقای حسینیِ اخلاق در خانواده ‌شده بود؛ خیلی نایس و مهربون.&lt;BR&gt;تموم شد. خوش‌حال و اینا. خودِ میرزا هم انگار به خر تی‌تاپ داده باشی، خوش‌حال! گفت رضایت دادم. &lt;BR&gt;فرداش رفتن دادگاه و رضایت داد. قاتل هم از سرافکندگی، یه‌مدت بعد که از زندان اومد بیرون، از اون شهر رفت. یه سالی گذشت و یه قصه‌ی تازه شروع شد:&lt;BR&gt;میرزا هروقت دلش می‌گرفت، یه قمه برمی‌داشت می‌رفت در خونه‌ی بابای قاتل، فحش خواهر و مادر که «بیایین بیرون من می‌خوام انتقام خون پسرم رو بگیرم!» &lt;BR&gt;میرزا رو آروم می‌کردن. یادآوری می‌کردن که بابا تو رفتی رضایت دادی به حرمت خون علیِ اکبر! &lt;BR&gt;میرزا آروم می‌شد و دوباره مردم رو جمع می‌کرد دورش می‌رفت منبر که «من به حرمت شهید کربلا و خون علیِ اکبر، بخشیدم و بخشش رسم امامان ما بوده و ..»&lt;BR&gt;دوباره سه‌روز بعد، یه قمه بود و میرزا و خواهر و مادر بابای قاتل. هربار هم همین منبرِ اخلاقی بعد از خشم رو داشتن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یوریک خیلی عزیز&lt;BR&gt;من گاهی آدم مهربانی می‌شوم. درواقع وقتی که ویرانه‌ام، آدم بخشنده‌ای می‌شوم. و الآن، می‌خواهم برای تو یک حکمت عیان کنم: به‌نظرم نه موسی، نه یهوه، نه قوم موسی، هیچ‌یک گناهی نداشته‌اند، چاره‌ای هم. فقط بدموقع و در شرایط عجیبی به پُست هم خورده‌ بودند. &lt;BR&gt;لابد شنیده‌ای که «&lt;A href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF" target=_blank&gt;ولی شترها باید بروند&lt;/A&gt;»؟ قرار بوده در زمان جنگ جهانی اول، یک کاروان شتر حامل سلاح برای کمک به امیر فیصل اعزام شود. سرگرد انگلیسی خطاب به افسر عرب که مرتب برای این اعزام بهانه می‌آورده، می‌گوید: «تو حق داری، امیر فیصل حق دارد، من حق دارم و شترها هم حق دارند، ولی به هرحال… شترها باید بروند!»&lt;BR&gt;جهان یک‌طور شده است که همه قبول داریم که هم ما حق داریم، هم افسر عرب، هم امیر فیصل؛ اما شوربختانه این شترها هستند که توجیه نشده‌اند، نمی‌شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفیق، و برادر گرامی&lt;BR&gt;دی‌روز یکی خیلی معصوم و جدی ازم پرسید «یوریک کریم‌مسیحی، همان واروژ کریم‌مسیحی است؟» گفتم «من دیدمش؛ آره». و باور کن که طرف حرفم را باور کرد.&lt;BR&gt;چرا این‌همه آس‌مان و ریس‌مان به هم بافتم؟ دقیق نمی‌فهمم خودم هم. خیلی سعی کردم حرف‌هایم را با جمله‌ای از دکتر علی شریعتی به پایان ببرم، تا معلوم‌مان شود که چه می‌خواستم بگویم. اما هرچه نگاه می‌کنم، دکتر اصلن خودش را قاتی این مسایل نکرده است. پس متاسفانه باید بگویمت که به قول راننده‌تاکسی‌ها «حالا عرضم اینه که اینا هم نباشن، یکی بدتر از اینا. نقل من و شما نیست که عزیزم... زمونه عوض شده».&lt;BR&gt;لابد به قول شاعر، تقدیر توست که پیام‌بری باشی که خوب گوش می‌کند، به‌جای حرف زدن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یوریک&lt;BR&gt;داریم هرروز کشتی کاغذی می‌سازیم، در جوی آب رها می‌کنیم، بی‌مسافر. کشتی کاغذی می‌سازیم، در جوی آب رها می‌کنیم، بی‌مسافر. کشتی کاغذی می‌سازیم، در جوی آب رها می‌کنیم. نوح؟ نوح.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/hrTP4VmZTDg" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 May 2013 22:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-626.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-626.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>دشمن‌شاد</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/k4TtwMxOe1o/post-625.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دور اتاق راه می‌ره و به خودش می‌گه «عب نداره... عب نداره... می‌گذره... می‌گذره دیگه... می‌گذره». می‌گه کاش پروین‌جون، دست کم یه ام‌شب رو پیشش بود. ذکر گرفته‌ که «.. هم رونق زمان شما نیز بگذرد... هم رونق زمان شما نیز بگذرد... هم رونق زمان شما نیز بگذرد...» و عین مار می‌پیچه به خودش. عین مار می‌پیچه به خودش. عین مار می‌پیچه به خودش. می‌پیچه به خودش. به خودش. به خودش. خودش... ای‌داد به خودش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/k4TtwMxOe1o" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 May 2013 22:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-625.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-625.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>کارم چیه؟ بوق می‌زنم؛ بخیه به آب‌دوغ می‌زنم</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/YJ5SnxbSMSw/post-624.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بودریار، جایی درباره‌ی «میل به نامیرایی» و «دیوانگی کمال» می‌نویسد. می‌رسد به این سطرها:&lt;BR&gt;«&lt;FONT color=#000033&gt;لوح فشرده، که مستهلک نمی‌شود، حتی اگر مورد استفاده قرار گیرد. و این هول‌ناک است. گویی هرگز از آن استفاده نکرده‌ای. گویی وجود نداری. شما باید مُرده باشید، اگر اشیا در تماس با شما دیگر کهنه نمی‌شوند&lt;/FONT&gt;.» &lt;BR&gt;و ادامه می‌دهد:&lt;BR&gt;«&lt;FONT color=#000033&gt;برای روشن کردن این دیوانگی، هیچ راهی به‌تر از این نیست که به طعنه، داستان مردی را بگوییم که با چتری زیر بغل، زیر باران قدم می‌زد. وقتی از او می‌پرسیم که چرا چترش را باز نمی‌کند، پاسخ می‌دهد "دوست ندارم احساس کنم که تا ته ِ همه‌ی امکاناتم رفته‌ام." این گویای همه‌چیز است. تا ته ِ امکانات‌رفتن اشتباه مطلق است و رسیدن به نامیرایی؛ اما نامیرایی ِ تمامیت‌بخشیدن و افزودن و تکرارکردن خود.&lt;BR&gt;به گونه‌ای متناقض، تا ته ِ امکانات رفتن، مغایرت دارد با دانستن این‌که چه‌گونه پایان بیابی. رسیدن به سرحدات خاص خود، یعنی دیگر پایان را در اختیار نداشته باشی. این یعنی حذف مرگ به منزله‌ی افق زندگی‌بخش. و یعنی از دست دادن سایه، و در نتیجه، عدم امکان پریدن از روی سایه – چه‌گونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟ - به دیگر سخن، اگر می‌خواهی زندگی کنی، نباید تا ته ِ امکاناتت بروی&lt;/FONT&gt;.»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;EM&gt;چه‌گونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟ / ژان بودریار – ترجمه‌ی افشین جهاندیده / به نقل از کتاب «مرگ» - مجموعه‌مقاله‌هایی درباره‌ی مرگ/ سازمان چاپ و انتشارات&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک به یک دارم فندک‌هایم را گم می‌کنم. فندک‌های ارزان فله‌ای می‌خرم، و یکی‌یکی گم‌شان می‌کنم. هربار، من و فندکم می‌رویم جایی، و هربار آخر سر، آن‌که تنها برمی‌گردد، من ام. این‌روزها، در هر خانه و خیابانی، فندکی جا گذاشته‌ام.&lt;BR&gt;دی‌شب نه کبریت داشتم نه فندک. کِشو را گشتم و دوتا فندک پیدا کردم: یکی گاز نداشت، آن‌دیگری سنگ و جرقّه. ساعتی بدون فندک و کبریت گذشت. آخرش دوتاشان را تلفیق کردم: تمام شب، بیل‌بیلک گاز آن‌یکی را فشار ‌دادم، با این‌یکی جرقه ‌زدم، و سیگارم را روشن کردم.&lt;BR&gt;ام‌روز دیدم که هم‌چنان از این کار خوشم می‌آید؛ یک تغییر عمده در روزهایم. فعلن فندک تازه نمی‌خرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/YJ5SnxbSMSw" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Apr 2013 04:23:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-624.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-624.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>قورباغه‌ات را پنهان کن ناصری؛ شتاب کن!</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/Ke1sdJmfuA0/post-623.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پدر و مادرم هرگز دعوا نکرده‌اند، آن‌جور که صداشان بالا برود حتی. همین است که هیچ‌وقت به صدای شکستن شیشه‌ها، و به شکستن شیشه‌ها عادت نمی‌کنم. و هرگز یاد نگرفته‌ام که چه‌طور باید شیشه‌خُرده‌ها را جمع کرد، و چه‌طور باید فردای روز واقعه، شکسته‌ها را بند زد، و تعریف شکسته‌ی تازه‌‌ی اشیا را پذیرفت، انگار همین‌طور شکسته بوده‌اند از ازل.&lt;BR&gt;و آدمی با این تربیت، مرتاض نیست که روی خُرده‌شیشه‌ها راه برود، و عادت کند؛ درد می‌کشد، بغض می‌کند.&lt;BR&gt;هیچ‌چی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/Ke1sdJmfuA0" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Apr 2013 01:00:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-623.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-623.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>تقدیم به کفش‌های قهوه‌ای یا قرمز، که در تلویزیون دیدم‌شان</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/Cep9zxUZIAo/post-622.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من کفش‌ها را دوست دارم؛ کفش‌ها با من خوب عمر می‌کنند. همین است که همیشه ده‌دوازده‌جفت کفش کهنه، اما سالم دارم. رابطه‌ی کفش‌ها و تناسب‌شان با لباس، به‌ام آرامش می‌دهد. وقتی که کفش خوبی به پا دارم، خیالم آسوده است. مهم نیست چه‌قدر شیک هستند یا چه‌قدر مد روز یا هرچی؛ مهم این است که باهاشان احساس امنیت داشته باشم. &lt;BR&gt;کفش‌ها را دوست دارم، و خوب می‌دانم در زندگی کفش‌هایی هست که از شدت علاقه، از یک‌جایی به بعد دیگر نمی‌پوشی‌شان، نکند که پاره شوند. &lt;BR&gt;و حالا، عین گنجی که رسالت دارم به نسل بعدی برسانمش، یک جفت کفش را جایی محفوظ نگه‌داشته‌ام برای یک‌ روز به‌خصوص. گرچه، آن یک‌روز به‌خصوص، مدام به «شرایط» می‌بازد و دورتر می‌شود. و این «شرایط»، خیلی چیز بدی است؛ آدم را پیر و تاریک می‌کند، می‌فرساید، و شأنیت کفش‌ها را مخدوش می‌کند. و یک‌طوری می‌‌شود که یک‌روز از خواب پا می‌شوی می‌بینی هرچه کفش که داشته‌ای، روی هم انبار شده‌اند عین یک گنجینه‌؛ منتظر، مغموم، خسته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بله؛ «شرایط»، کفش‌ها را از پا انداخته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/Cep9zxUZIAo" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Apr 2013 20:40:29 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-622.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-622.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>ما خود شکسته‌ایم؛ چه باشد شکست ما؟</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/PFBjw9DObHo/post-621.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شاید تنها دلیلی که دوست دارم یه‌روزی جایزه‌ی نوبل رو بگیرم، اینه که تو مراسم اهدای جایزه، برم رو سن، با صدای بلند رو به دوربین‌ها بگم «من از همین‌جا به پدرم درود می‌فرستم» و دولا شم با دست یه‌نقطه رو روی سن نشون بدم با انگشتم.&lt;BR&gt;بعد که برگشتم ایران، سال‌ها واسه‌ی پدرم از اون نقطه‌ی روی سن حرف بزنم و درباره‌ی جای‌گاه خاصش تو غرب بگم.&lt;BR&gt;من هرگز نتونستم برای پدرم حرف سرگرم‌کننده‌ای داشته باشم. و هرگز نتونستم براش از یه نقطه‌ی خاص روی زمین بگم، جوری که بتونه تصورش کنه، و به‌اش فکر کنه، و شب خوابش رو ببینه. پدر من خواب نمی‌بینه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/PFBjw9DObHo" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Apr 2013 20:27:50 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-621.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-621.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>همه‌لرزش دست و دلم از آن بود؛ واقعی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/WWSh-Mlh7vc/post-620.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;رسیده باشی به اون‌جایی که خودت دیگه بدونی ته خطی. دور و برت رو خلوت کنی، اسباب زندگی رو رد کنی، بری روی عزیزانت رو ببوسی واسه آخرین‌بار، و چند لحظه خیره بشی تو صورت مادرت پدرت. یه «ای‌‌جونم...» بگی و یه لب‌خند رو لبت بنشونی، بعدش از خونه بزنی بیرون. بری یه هفت‌تیر بخری، چند گرم تریاک، صدتا قرص دیازپام. بعدش چه کنی؟ &lt;BR&gt;قرص‌ها رو ببری هدیه کنی به خاله‌‌ی پیرت که شبا از درد پا خوابش نمی‌بره، تریاک رو بزنی به بدنت که سیگار به‌ات بچسبه، و اون هفت‌تیر... &lt;BR&gt;آدمی که رسیده باشه به آخر خط، وقتی یه هفت‌تیر بدی دستش، دیگه باید بشینه رو سیبیل شاه ناقاره بزنه. اون هفت‌تیر رو یه گوله، فقط یه گوله توش بذاری، بری بایستی بالای پشت بوم خونه‌تون طبقه‌ی پنجم. مردم جمع شن نگران به تماشات ایستاده. تو هفت‌تیرت رو ببری بالا، بگیری کنار سرت، ماشه رو بکشی و جلوی چشم اون‌همه آدم، اون تنها تیرت رو هوایی شلیک کنی و بعدش فریاد بزنی: «جماعت! من دیگه حوصله ندارم؟ به خوب امیدّ و از بد گله ندارم؟ نمی‌دونم راستش.. خودم هم نمی‌دونم.»&lt;BR&gt;و برگردی بری دُمبال کارت، با خودت فکر کنی یعنی خاله‌ی پیرت می‌تونه بعد از این شبا آروم بخوابه؟ خاله‌ی پیر داشتن، اونم وقتی که نتونه راحت بخوابه، خیلی درد داره. دارم که می‌گم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/WWSh-Mlh7vc" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Apr 2013 20:20:17 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-620.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-620.aspx</feedburner:origLink></item>
<media:rating>nonadult</media:rating></channel>
</rss>
