<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مرا آفرید آن‌که دوستم داشت</title>
<link>http://havaars.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Sep 2015 09:51:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>غار جدید</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1681</link>
<description>در مطلب «از غارها» اشاره کردم که در منزل جدیدی دارم می‌نویسم ولی گویا دوستان متوجه نشدند. مرا در اینجا بخوانید: http://havaars.ir</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2015 09:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1681</guid>
</item>
<item>
<title>از غارها</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1680</link>
<description>چند وقت است که ننوشتم؟ دو ماه؟ بیشتر؟ اینجا شاید اما در ذهنِ آشفته‌ام نوشته‌ام. هر روز و هر روز هر چند ساعت یکبار. و همان هر چند ساعت یکبار سر زده‌ام که ببینم کسی کامنتی ننوشته است. در ذهنِ پر آشوبم بی هیچ آرامشی، با تمام مخاطب‌های آشنا و غریبه به سخن نشسته‌ام. همانطور که می‌دوخته‌ام عقده‌ها گشوده‌ام و درد دل‌ها کرده‌ام. دستِ گرم رفیقی را فشرده‌ام و از شانه‌ی سردی برخاسته‌ام. زخم‌ها در خلوت، در تاریک و روشن غربت طوری دیگرند.</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2015 08:25:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1680</guid>
</item>
<item>
<title>آینه</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1679</link>
<description>خانم هدنرسی داشتیم که مرتب به بچه‌ها می‌گفت دو نفری روی صندلی‌ها ننشینید. نه هر صندلی. منظورش یک جفت صندلی جلوی یک جفت کامپیوتر داخل سالن اتاق عمل بود. وقتِ بیکاری و گپ و گفت که جا کم می‌آمد دو نفری می‌نشستند روی یک صندلی. درست رو به روی همین کامپیوترها ـ که می‌شود پشت صندلی‌های مزبور ـ میز بزرگتری بود که معمولاً رزیدنت‌ها از آن استفاده می‌کردند و دور آن می‌نشستند. یکبار موقع همین بیکاری‌ها دورهمی‌ها من که کنار میز رزیدنت‌ها نشسته بودم از دو نفری که روی یک</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2015 08:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1679</guid>
</item>
<item>
<title>شب هزار و دوم!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1677</link>
<description>یکبار آیدا ( + ) یک پستی نوشته بود در مورد کیفیت آرزو. اینکه آدم باشیم موقع آرزو کردن. حواسمان باشد. ردیف و همه جوره و کامل! آیدا البته قشنگ‌تر نوشته بود. مالِ خیلی وقت پیش است و دسترسی‌ام نیست که لینک بدهم به‌ش. اما همان روزی که خواندمش با خودم گفتم من کِی همچین آرزویی کرده‌ام؟ صدالبته بی‌حواس بوده‌ام. یا مرغِ آمین بدموقع نشسته بوده است. هر چه بود آن روزی اتفاق افتاد که ظریفه داشت از مرد نامه‌رسانی می‌گفت که عاشق دخترکِ صاحب نامه‌ی کذایی شده بود و دخترک</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2015 06:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1677</guid>
</item>
<item>
<title>:) -4</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1676</link>
<description>از خودم راضی هستم. از این جایی که هستم، از این چشم‌اندازی که برابرم گسترده شده است دلشادم. غم و اندوه را فرو می‌بلعم و از خاکم شادی می‌رویانم. تمرین می‌کنم به بحث‌های بیهوده و تلخ پایانی ناگهانی بدهم و بعد آرام بچرخم سمت مهربانی. سمتِ عشق. سمتِ آرامش. ضربان قلبم را آرام می‌کنم. خسته که می‌شوم، می‌نشینم و تکیه می‌دهم به امیر. نفس که تازه کردم بلند می‌شوم و کمر راست می‌کنم و بسم‌الله می‌گویم و شروعی دوباره.</description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2015 15:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1676</guid>
</item>
<item>
<title>از یارانِ دانای خوش‌زبان</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1675</link>
<description>خانم زایدن‌مان زیبا نوشته‌ی آنجی شجپیورسکی و ترجمه ایرج هاشمی‌زاده کتابی نیست که نتوانی بگذاری‌اش زمین. اتفاقاً مدام می‌گذاری‌اش زمین تا خستگی در بکنی. نه که ترجمه‌اش بد باشد، یا ترتیب و توالی و تعلیق نداشته باشد. داستانِ یهودی‌های خوب و مهربانی که بی‌گناهی کشته می‌شوند و مسیحی خوب مسیحی بد است. از تمام کتاب برای من آنجایی از کتاب جذاب بود که یکی از شخصیت‌ها که آلمانی‌الاصل سالیانی در لهستان نان و نمک خورده است، فرق میان آلمانی و روسی را به زیبایی توصیف</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2015 08:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1675</guid>
</item>
<item>
<title>فرهنگ</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1674</link>
<description>حاج آقایی که فی سبیل الله در جاده سوارشان کردیم صحبت‌های خوبی کردند که این نشبیه‌شان خیلی چسبید که فرهنگ هزار و چند صد ساله غرب سراشیبی است هر کسی واردش بشود لاجرم قِل می‌خورد می‌رود پایین ولی فرهنگ ما سربالایی است و نفس‌بر است و سخت. ممنون حاجی :) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- و چالش جدید من ( + )</description>
<pubDate>Sat, 18 Apr 2015 07:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1674</guid>
</item>
<item>
<title>شد ز غمت خانه سودا دلم*</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1673</link>
<description>«هاله يي از ابهام پيرامون همه چيز ، احساس مي كني قلبت ديگر مدت هاست كه ضرب نامساوي مي زند، مانند خوني كه در رگ ها زنگار مي بندد كش آمده يي، يعني در اصل مي آيي و انگار به زمين و آسمان با رخوت مي نگري. پشت پلك هايت يك قطره اشك سنگر گرفته است كه توان آمدنش نيست. در يك آن گويي تمام حقيقت را مي فهمي.»** تمام حقیقت این بود/است که این اتفاق دیر یا زود پیش می‌آمد. دیر یا زود، دیروز امروز فردا قراردادهایی انسانی هستند.</description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2015 03:41:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1673</guid>
</item>
<item>
<title>صبر بلبل بایدم ...</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1672</link>
<description>بنویسم؟ که شب گرفتار بودم؟ که در آن هول و بیهودگی سرشار دست‌آویزم، دامن پاره پاره‌ی جان بود و دل بی‌قرار تپیدن یا نتیپدن و رگ، رگِ زدن بود. «بزن برو!» بزنم برومِ من یک روز عصر تابستانی برای یکبار و همیشه تمام شد. پای‌افزارم را ربودند و جای آن راه را ریگزار کردند و خارزار سهم خون‌خون‌افشان دیده‌گان من. بزنم بروم‌هایی که در سرم پروار می‌شوند و سرشان را در سینه از تن جدا می‌کنم. قربانگاه متعفنی که شده است این تپش‌گاه.</description>
<pubDate>Wed, 15 Apr 2015 08:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1672</guid>
</item>
<item>
<title>از دفترهام 3</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post/1671</link>
<description>چند روز پیش داشتم مدارک و پوشه‌هایی که از تبریز آورده بودم را مرتب می‌کردم برخوردم به یک کاغذ آ4 که ابتدا من در چندین سطر گلایه‌هایم را نوشته بودم و بعد گویی وقتی ترکش کرده بودم برای کاری، یکی از همکاران زیرش نصیحتم کره بود. تاریخ نزده بودم و احتمال قوی نمی‌دانسته‌ بودم کی بوده. در این عکس که تاریخ خورده است، من در حاشیه روزنامه‌ای نوشته بودم و یادم هست سرمان به عمل گرم شده بود و دکتر توتونچی که آن موقع رزیدنت بودند یک آیه نوشته بودند.</description>
<pubDate>Sun, 12 Apr 2015 14:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post/1671</guid>
</item>
</channel>
</rss>
