<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>مرا آفرید آن‌که دوستم داشت</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/</link>
<description />
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 13:08:18 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/havaars" type="application/rss+xml" /><feedburner:browserFriendly></feedburner:browserFriendly><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
<title>من یک جهان سومی هستم. تمام!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یک رعیت، تحت تأثیر محیطی که در آن پرورش یافته است، کسی است که نباید فکر کند و تصمیم بگیرد. این مهمات، در حوزه‌ی وظایف ارباب است. او یاد می‌گیرد که نباید روی حرف ارباب حرف بزند. نباید از او پیشی بگیرد. نباید در برابر او، صدایش را بلند کند یا حتی سرش را. نباید پیش او بنشیند و اگر نشست مبادا پاهایش را دراز کند و الی آخر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;رعیت می‌داند در خانه‌ی اربابی، باید تر و تمیز و قبراق باشد. برای آنکه نزد او مقبول افتد، باید هوش و زکاوت از خود نشان بدهد. کارش را خوب [حتی اگر شده در ظاهر] انجام بدهد. ارباب حق دارد او را توبیخ کند. از کار او به نفع خود و در قبال جا و مکان و حقوق بخور و نمیر، استفاده کند. اگر بچه رعیت خوبی [زرنگی] باشد، می‌تواند به جا و مکان بهتری نقل مکان کند و به ارباب نزدیک‌تر شود و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در ایران من، و در تمام ممالک استعمارزده‌ی جهان، کسی علاقه‌ای به «پیش‌آهنگی» ندارد، پیش‌آهنگی نیازمند تفکر است و یک رعیت نیازی به فکر کردن ندارد و اصولاً بلد نیست فکر کند. اگر هم تک و توکی انسان پیش‌آهنگ در این میان سر و کله‌اشان پیدا می‌شود، کسانی هستند که در دامن همین اربابان پرورش یافته و آموزش دیده‌اند و بعد از آنجایی که زرنگ هستند، از ارباب دزدی می‌کنند و دارایی‌اش را از کف‌اش در می‌آورند. به سرعت به اقتضای محیط، یا خودشان به ارباب تبدیل می‌شوند و یا توسط اربابان دیگر خلع سلاح می‌شوند و یا توسط رعایا ترور می‌شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فرقی نمی‌کند این وزرا و وکلا، امیرکبیر باشند یا گاندی. هویدا باشند یا پرویز مشرف!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;معضل بزرگی که بیش از همه رخ می‌نماید این است که میان ارباب و رعایا هرگز همبستگی و اشتراک هدف و آرمان بوجود نمی‌آید. هیچ رعیتی در خوشبینانه‌ترین حالت‌ش، به این باور دست نمی‌یابد که در مورد مملکت خویش [مایملک ارباب] حق تصمیم‌گیری دارد. حق بهره‌مندی دارد. از آنجایی که مملکت [شامل کو‌ها و جنگل‌ها و شهرها و روستاها و جاده‌ها و کوچه‌ها و جوب‌های آب و فاضلاب‌ها و پارک‌ها و زباله‌دانی‌ها] از آن ارباب است و رعیت فقط روی آنها «کار» می‌کند تا نان بخور و نمیری به دست بیاورد. بنابراین وظیفه‌ی ارباب است که در مورد عاقبت مملکت تصمیم بگیرد. اینکه ببخشد یا نه، اینکه ترمیم‌ش بکند یا نه. اینکه به فکر استهلاک منابع باشد یا نه. اینکه نوآوری بخواهد یا نه. اینکه بسوزد یا بسازد. تمام این فقره عوامل به عهده ارباب [در اینجا دولت] است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;برای رعیت مهم نیست چه بر سر مایملک ارباب می‌آید تا وقتی که منافع حقیرانه‌ی او تهدید نشده باشد، و از آنجایی‌که می‌داند ارباب به نیروی کار او نیازمند است، حتی اگر به عوامل تولید ارباب آسیب جدی وارد شود هم، عامل تولید دیگری جایگزین خواهد شد و خسارت جبران می‌گردد هیچ نگرانی در خصوص مراقبت از دارایی ارباب به خود راه نمی‌دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تمام اینها را نوشتم تا به این برسم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;1. پدران و مادران ما، به این زندگی خو کرده‌اند و آنرا به ما منتقل کرده‌اند. حتی در حالت روشنفکرانه‌اش، گور بابای این مملکت سر تا سر نکبت گفته‌اند و جل و پلاس خود را جمع کرده و کوچیده‌اند. منطق کلی این افراد این است که «تنها با تغییر رفتار من، جامعه ترقی نمی‌کند.» آنها و ما بر این واقعیت تلخ چشم فرو بسته‌ایم و بهترین راه ترقی را زندگی در جوامع مترقی آماده می‌دانیم. بنابراین کوچ می‌کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یک مثال ملموس: در جامعه شناسی شهری، حالتی هست که در آن، مرکز شهر که در واقع هسته‌ی تشکیل آن شهر بوده، به خاطر نقل مکان ساکنین به مناطق حومه و نوساز، دچار کهولت و فرسوده‌گی می‌شوند. مردم تمایلی به بازسازی و نوسازی این مناطق از خود نشان نمی‌دهند و ترجیح می‌دهند در مکانی جدید و آماده زندگی کنند. این یک رفتار جهان سومی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;2. پدران و مادران کودکان را تشویق به ادامه تحصیل می‌کنند که «سری بین سرها پیدا کند» یعنی، خود اربابکی باشد بر عده‌ای رعیت و نه رعیتی باشد زیر دست اربابکی! برای اینکه «دست‌ت به جیب خودت باشد» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;3. برخلاف ظاهر امر، با وجود خانواده‌های گسترده و روابط خانوادگی عمیق در این جوامع بسبت به جوامع توسعه‌یافته، فردگرایی شیوع بیشتری میان خانواده‌های جهان سومی دارد. خیانت، جاسوسی، زیر آبی رفتن، زیر پای کسی را خالی کردن، دروغ، تقلب، کلاهبرداری و ... بسیار ابتدایی، چندش آور و مرضی میان اینان شایع است. پیشرفت نزد اینان، خلاصه می‌شود در جای دیگری را اشغال کردن و نه جای دیگری را آفریدن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;4. علت اینکه این مردم، در جوامع پیشرفته، بچه‌های خوب و سر به راهی می‌شوند برمی‌گردد به همان موضوع خانه‌ی اربابی. از آنجایی که اربابان انسان‌های متمایزی هستند، برای ماندن در کنار آنها، باید مثل آنها رفتار کنند. هوشمند [و نه متفکر] باشند. درست رفتار کنند تا طرد نشوند. وگرنه همین آدمها به کشور خودشان که برگردند، همانی هستند که بودند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;5. ایران، بیش از آنکه یک کشور شرقی باشد، کشوری خاورمیانه‌ای است. کشورهای خاورمیانه‌ای با شرقی‌ها و غربی‌ها فرق دارند. و اگر نه، ژاپن، چین، مالزی و ... هم شرقی هستند. این کشورها از اینجا رانده و از آنجا مانده‌اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;6. مردمان جوامعی چون ایران، به هیچوجه مسئولیتی در قبال اموال دولت [مملکت] نمی‌پذیرند. این دولت [ارباب] است که باید شهر را تمیز نگهدارد. چمنکاری کند. به درختان آب بدهد. جلوی ناهنجاری‌ها را بگیرد. آموزش و پرورش. تربیت. همه و همه بر عهده‌ی اوست. حفاظت ار ابنیه‌ی تاریخی هم حتی. بنابراین، گیریم که من مغازه‌ای داشته باشم در راسته‌ی پارچه‌فروشان قدیمی‌ترین و بزرگترین بازار سرپوشیده‌ی دنیا. این وظیفه‌ی من نیست که خطر حریق را جدی بگیرم و به فکر آمادگی در قبال بروز حادثه باشم. لزومی ندارد یک عدد کپسول آتش‌نشانی کوچک در گوشه‌ی مغازه‌ام بگذارم. تازه اگر هم دولت بخواهد تمهیداتی اعمال کند، به جرم اخلال در داد و ستد بازاریان و آسیب رساندن به بافت بازار، ممکن است از او انتقاد کنم. با او همکاری نکنم. و از آنجایی که عوامل اجرایی دولت از همین مردم است، از او می‌دزدم. کم‌کاری می‌کنم. بالا می‌کشم. چشم‌پوشی می‌کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن: طبق گزارش ناظران در صحنه، اولین مغازه، در حدود نیم‌ساعت اول آتش سوزی، تنها مغازه‌ی حادثه دیده بود. نیم ساعت یعنی سی‌دقیقه. یعنی سی دقیقه فرصت بود تا از نزدیک‌ترین کپسول آتش‌ خاموش کن استفاده شود. که نشد. که منتظر ماندند تا دولت [سازمان آتش‌نشانی] وارد عمل شود.  چون این وظیفه ی ارباب است که از خسارت جلوگیری کرده و یا بعد از خسران، به جبران آن اقدام کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG style="WIDTH: 398px; HEIGHT: 293px" height=447 alt="آتش سوزی در بازار تبریز" hspace=0 src="http://www.irna.ir/NewsMedia/Photo/Larg_Pic/2009/11/5/img633929776950625000.jpg" width=264 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; مشکل ما، آن کسی نیست که تکیه بر اریکه‌ی قدرت زده است. مشکل ما، این است که نمی‌خواهیم با ارباب «همکار» باشیم. یاد نگرفته‌ایم. باور نداریم. اطمینان نداریم. حالا گیریم این شخص، امیرکبیر باشد یا احمدی‌نژاد. ارباب نیکو، از مادر زاده نشده است. خلاصه‌ی کلام اینکه: «هر که با ما درافتاد، ورافتاد!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* این سری نوشته، به طرفداری از هیچ جزء اجتماع نیست. و نه حتی در دفاع از فرهنگ و تمدن غربی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** اگر باز هم جای سوالی مانده باشد، در کامنتینگ عنوان کنید تا اگر در توانم بود پاسخگو باشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 13:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من یک جهان سومی هستم 2</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;اینها، نتایجی است که من، در تعامل با افراد جامعه در هر طبقه‌ی اجتماعی، از شنیده‌ها، دیده‌ها و آموخته‌هایم به دست آورده‌ام. بنابراین، پیش از هر گونه تهمت و اتهامی، اگر حرفی برای اضافه کردن، تصحیح یا انتقاد دارید را عنوان کنید و حاشیه نروید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یک ایرانی، سوای اعتقادات و احیاناً مذهبی که پیرو آن است، انسانی است که دوست دارد و یا بهتر است بنویسم تمایل دارد به او گوشزد بشود که چه باید بکند؟ کجا برود؟ چطور برود؟ دوست دارد، که نه، اعتقاد دارد باید «چماقی بالای سرش باشد» تا کاری را «درست انجام بدهد». یک ایرانی حالا به هر گروه سنی که تعلق داشته باشد، علی‌رغم این تمایل فاحش و آشکاری که دارد، به طور مزمنی گرایش دارد «خلاف جهتی که رانده می‌شود حرکت کند.» این حالت اجتماعی، تنها زائیده‌ی زندگی فئودالی است. رابطه ارباب و رعیتی. استعماری.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این استعمار، تنها آن استعمار معروف که یک سرش به انگلیس و پرتغال و فرانسه می‌رسد نیست. استعمار ارباب رعیتی که در نهایت، رعیت را به اطاعت از «آقا بالا سر» وادار می‌کند در زنجیره‌ی ژنتیکی ایرانی‌ها وارد شده است. این ارتباط، ارتباطی ساده و کشکی نیست. &lt;B&gt;رابطه‌ای است که در آن ارباب مستبدانه حکم می‌دهد و رعیت موزیانه ضربه وارد می‌سازد. در این ارتباط، ارباب از دسترنج رعیت می‌بالد و رعیت از اندوخته‌ی ارباب می‌دزدد.&lt;/B&gt; در درجه‌ی عالی این تعامل، استعمار جهانی قرار دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ممکن است خیلی از کسانی‌که این مطالب را می‌خواند، به شدت مخالف ارتباط استعمار و عقب‌مانده‌گی ایران باشند. و کلاً استعمار را زاده‌ی ذهن مشتی روشن‌فکر مأب چند دهه‌ی قبل بدانند و کلهم این بحث را رد کنند. ولیکن، حتی اگر استعمار را نه آنگونه که سال‌ها آموخته‌ایم مورد بررسی قرار بدهیم، سست بنیادی و عدم اتکاء به نفس مردمان جهان سومی به طرز بارزی توجیه می‌شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این ارتباط عجیب عجین شده با زندگی مردمان ممالک عقب مانده‌ی جهان، ساده و در عین حال مرضی است. برای چنین مردمی، ارباب موجودی است متعلق به طبقه‌ای که هر کاری را بخواهد می‌تواند انجام بدهد. آدمی که هر کاری که انجام می‌دهد، هر طوری که انجام بدهد، «درست» است. بنابراین این رابطه را تقلید می‌کند. و هر چه به طبقات پایینی حرکت می‌کنیم، این تحکم و استبداد عمیق‌تر و خشن‌تر می‌شود. اطلاع‌رسانی به ارباب نیز هر چه از طبقات تحتانی به بالا حرکت می‌کنیم، بیشتر دچار سانسور می‌شود. در انتها، ارباب به مرور دچار تزلزل شده و زمینه‌های سقوط‌ش فراهم می‌شود. ولیکن، رعیت نیز به همراه او، ساقط می‌شود. دراین میان، عده‌ای خرده‌مالک نیز زاده می‌شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;استبداد، ضامن بقای جامعه‌ی طبقاتی است. جامعه‌ای که در آن، افراد نیاموخته‌اند «فکر» کنند و بگویند: «چرا؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;«چطور؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;«کِی؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;«کجا؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جامعه‌ای که در آن، دزدیدن از ارباب یک نوع زرنگی محسوب می‌شود. کم‌کاری برای جبران کم بودن درآمد است، تنبلی دهن‌کجی به تحکم ارباب و تخریب اموال ارباب نوعی انتقام و حتی پایه‌ی انقلاب محسوب می‌شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در یک چنین جامعه‌ای، مثل جامعه‌ی ایران، &lt;B&gt;مملکت، مایملک دولت [حکومت] محسوب می‌شود&lt;/B&gt;. و از آنجایی که بخش اعظم صنایع و سازمان‌ها و ادارات و ارگان‌ها دولتی هستند، در نتیجه، دست مردم برای بروز رفتارهای رعیت‌مآبانه گشوده‌تر است. به همین ترتیب است که هرگز در ایران، چه در گذشته و چه اکنون، کار ِ گروهی، تشکیل تیم و همفکری آن‌گونه که در جوامع توسعه‌یافته تعریف شده است، یافت نمی‌شود. &lt;B&gt;رقابت در زندگی ارباب رعیتی، خلاصه می‌شود در میزان زرنگی آدم‌ها&lt;/B&gt;. به نظر من، برخلاف آنچه تصور می‌شود، فردگرایی individualism افراطی، آن اتفاقی است که در چنین جوامعی رخ می‌دهد. عدم اعتماد به دولت [حکومت]، از آنجایی ناشی می‌شود که فرد می‌داند، کسی که به مسند وزارت یا وکالت تکیه زده است و شده است دست راست ارباب، رعیتی است که با زرنگی خود را بالا کشیده است. بنابراین، همانگونه که با ارباب وارد معامله‌ای نانوشته می‌شود، با وزیر و وکیل هم چنین می‌کند. با رئیس و مدیر هم همینطور. با زیردست ِ خود نیز هم.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG height=234 src="http://www.shabah.info/benzindaratash.jpg" width=409&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ادامه دارد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* این سری نوشته، به طرفداری از هیچ جزء اجتماع نیست. پس فارغ از هرگونه پیشداوری، اظهار نظر کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 13:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من یک جهان سومی هستم.</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خوب! این مطلب را قرار بود زودتر از این بنویسم. زودتر از این یعنی به محض اینکه از تهران برگشتم. ولی یادم رفت. بعد «بزرگترین بازار سرپوشیده‌ی جهان» که زخم خورد، یادم افتاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پیش از این هم در مورد طرز فکر ناهید نوشته بودم. اینبار هم که تهران بودم، یکی دو سه تا بحث دوستانه با هم داشتیم که البته ترجیح دادم زیاد بسط‌ش ندهم. اول برای اینکه وقت‌م کم بود. دوم اینکه می‌دانستم بحث‌م با او به جایی نمی‌رسد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یادم نیست بحث‌مان از کجا شروع شد و اصلاً چرا شروع شد ولی به گمانم ناهید بود که شروع کرد. گفتگویش پیرامون سخنرانی احمدی‌نژاد در سازمان ملل و اینها بود. من بیشتر گوش می‌دادم. و فکر می‌کردم به ناهید و اینکه خودش به این نتایج خفن دست یافته است یا همه‌اش تحت تأثیر محیطی است که در آن زندگی می‌کند؟ این همه مدت آشنایی، از زمانی که او مرا به صراط مستقیم و گریه کردن برای امام حسین دعوت می‌کرد و من انکار می‌کردم می‌شناختم‌ش و حالا، همین ناهید داشت با شدت و حدت عجیبی به ریش همین اعتقادات می‌خندید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دگردیسی ناگزیر است. اما، دگردیسی یک فرایند غریزی است. یک اتفاق ناآگاه است. فاقد ‌شعور است. فکری در پس ِ این دیگردیسی نیست. فرمان بر اساس تحلیل و منطق نیست. فرمانی نوشته شده در بطن زنجیره‌ی ژنتیکی است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به ناهید نگاه می‌کردم و گاهی تماشای صورت‌ش، ذهن مرا از بحث گریز می‌داد. سر رشته از دستم رها می‌شد. می‌گفت از پول نفت و گرانی و تورم و دروغ و دغل و سیل در استان‌های شمالی. از فرهنگ. از تمدن. از وحشی‌گری. از خیلی چیزها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من بیشتر تأکیدم روی نهادینه کردن فرهنگ بود و ناهید می‌گفت نه! دولت باید چماق به دست بگیرد و مردم را به زور فرهنگ‌مند کند! گفتم اگر چماق به دست بگیرد توی نوعی نمی‌آیی منبر بگذاری که دولت مستبد است؟ گفت نه! زیاد حرف زد. و آخر سر خودش مثال زد که چطور محمد (پسرش) حواسش هست به رفتار و کردار او و پدرش. گفتم این همان نهادینه کردن فرهنگ است. رسیدی به حرف من! من می‌گویم چرا باید دست روی دست بگذارم و انتظار داشته باشم که همه‌ی بار فرهنگی را «دولت» به دوش گیرد؟ تنها به این دلیل که مملکتی که من در آن زندگی می‌کنم سرزمینی نفت‌خیز است؟ بچه‌ها تا شش سالگی از آن خانواده‌ها هستند و دولت انتظار دارد سنگ بنای فرهنگ تا شش سالگی توسط خانواده گذارده شود. بعد، با شروع تحصیلات اجباری، این مهم به دولت موکول می‌شود ولیکن باز هم وظیفه از خانواده ساقط نمی‌شود. ولی در ایران، خانواده می‌گوید وقتی بزرگ شد یاد می‌گیرد و دولت می‌گوید خانواده باید یاد می‌داد و اینطوری می‌شود که هیچ ساختمان اصولی از فرهنگ اجتماعی در نسل ِ بعد بنا نمی‌شود. این‌طوری می‌شود که ناهید عزیز من می‌گویم تمام این مباحث به این ختم می‌شود که ما، ابداً علاقه‌ای به «رشد» نداریم. این علاقه پیوندی عمیق با «فرهنگ خانوادگی» دارد. و فرهنگ خانواده، به شدت بر فرهنگ اجتماع مؤثر است. تمام این بحث ابتدایی، زیر بنای تمام علومی است که به بررسی ناهنجاری‌های رفتاری و اجتماعی می‌پردازد. برای همین است که وقتی کسی به جنایتی دست می‌زند، روانشناسان می‌گردند ببینند این بابا در کودکی‌اش تحت چه تربیتی و در چه جوّ خانوادگی بزرگ شده است. نه اینکه بروند یقه‌ی دولت را بگیرند! که البته در ایران برعکس است و عموماً این دولت است که مقصر است. زیرا تاریخ سراسر یأس ایران، این جسارت را به ملت بخشیده است که تمام تقصیرات را بر گرده‌ی دولت بینوا انداخته و خودش را به کوچه‌های علی چپ بزند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;متأسفانه، هیچ علاقه‌ای به «رشد» در  ملت ایران دیده نمی‌شود. این رشد، ترقی، توسعه یا هر چیزی که بخواهیم نامش را بگذاریم، به «وجدان» فردی و جمعی‌ی مردم بستگی دارد. وجدانی که من ِ ایرانی را وا می‌دارد تمام سعی‌ام را بکنم تا فردی مؤثر در ترقی‌ی کشورم باشم. وقتی بتوانم به این درجه برسم، می‌توانم از همه بازخواست کنم. وقتی تمام ِ من‌ها به «رشد» علاقمند شد، ناگزیر دولت نیز که از نخبه‌گان سیاسی که خود تعدادی از همین من‌ها می‌باشند، علاقمند به رشد خواهند بود. به این ترتیب، تصفیه و تزکیه صورت می‌پذیرد و جامعه به سمت آرمان‌های افرادش پیش می‌رود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این علاقه به «رشد» یک انقلاب است. و لزوماً تمام انقلاب‌ها که نباید سیاسی باشند و در جهت براندازی یک دولت و روی کار آمدن یک دولتت دیگر باشد. قرار نیست در یک سیکل معیوب خودمان را و نسل‌های بعدی‌امان را اسیر کنیم و بطالت، روزمرگی، ضعف، بی‌سوادی، بی‌فرهنگی در اذهان، افکار و منطق ما نفوذ کرده و از ما یک جهان سومی‌ی منفعل بار آورد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG src="http://www.younessa.com/photos/zobale.jpg"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ادامه دارد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* این سری نوشته، به طرفداری از هیچ جزء اجتماع نیست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** شدیداً تمایل دارم نظرات شما را در این خصوص بخوانم. ولیکن پیش از قضاوت، می‌خواهم که تا آخر نوشته همراهم باشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 15:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام آبی‌ها، دریاست.</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و نمی‌دانی در شوق بودن یعنی چه؟ و قصه‌های مادر را در خواب دیدن و تمنای شب را بوئیدن. در التیام زخم، چرکین شدن. تو نمی‌دانی دوست داشتن یعنی چه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و غم را در حنجره‌ی مستی سرودن، عربده شدن. گوش می‌دهی نازنین؟ می‌شنوی بانگ جنون را از تن ِ کوه؟ و نمی‌دانی شیرینی ِ گناه در چشم لیلی بودن را.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دست‌هایم را بگیر. زمانی که ایستاده‌ام تا به خورشید سلام کنم. صبحگاهی که در چشمان تو طلوع می‌کند. آبی‌ی بی‌نهایتی که دلگرمم می‌کند. حضوری که غایبم می‌کند. لذتی که مدهوشم می‌کند. دست‌هایم را بگیر من در سینه‌ات نشان مهر دیده‌ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;محبوب دوران ِ پاکدامنی‌ام!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خستگی‌ام را در ترنّم بهانه‌ای بیاگن. خسته‌ام را. نمی‌دانی چه نیازمندم به لبخندت. بخند. نمی‌دانی چه دوست می‌دارم. دوست. امشب، وقتی دلم بهانه‌ی مهتاب کرد. وقتی هوس خنکای سترون نسیم ، نیاز خواب را در چشمانم کُشت. وقتی باید باشی، باش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امشب پنجره‌ای نخواهد بود. نه! دیواری. دری. حصاری. بنایی. تو صدایم بزن. شب، تیره که شد چشم‌ها، نگاهم کن. صدا که مُرد. روزنه که درخشید، صدایم کن. خواب‌های من از آبی‌ی تو لبریز است. بیدارم کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امشب، ماه که فرود آمد. وقتی ستاره‌ی شمال دل به مهر مشرق سپرد، زمانی که آخرین پاس‌ ِ شبانه در گلوی شهنه بُرید، خواب از چشم‌هایم که گذشت. شب که به نیم شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بند ِ دل که پاره شد. گردن که کشید. بیقراری که کرد، تپیدن که گرفت. دست‌هایت را میان سینه‌ام پنهان کن. چشم‌هایت را میان خرمن سرشارت، در چاه چشمانم. هاروت شو. ما ـ روت را منتظرم. وارونه شو. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امشب. شب بلندی‌ست ... کوتاهش می‌کنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG src="http://www.nep.com.au/Portraits/Townsville%20couple%20portrait%2011.jpg"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;و آن بهار، آن وهم سبز رنگ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;که بر دریچه گذر داشت، با دلم می‌گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;« نگاه کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;تو هیچگاه پیش نرفتی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;تو فرو رفتی.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;-فروغ-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** دور باید شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;دور.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;نه به آبی‌ها دل خواهم بست،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;نه به دریا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;-؟-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 13:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میو میو*!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ببین! اصلاً نمی‌دانم قضیه‌اش تا چه حد جدی است، اصلاً همین‌طور است که می‌نویسم یا نه. ولی هیچ دارویی در دنیا، نمی‌تواند افسردگی یک زن را درمان کند، نه حتی بوسیدن، بغل کردن، سفر رفتن. نه! هیچ چیز نمی‌تواند به اندازه‌ی «خرید» حال یک خانم خسته و افسرده را خوب ِ خوب ِ خوب کند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ساعت یک و نیم ظهر بود که به سرم زد بروم خرید. دو دل بودنم فقط به خاطر خودم بود. اینکه تنها بودم. سیب و تسبیح بدجوری مشغول درس و مشق و صد البته وضعیت مادرشان بعد از عمل جراحی بودند، آن هم عمل به آن بزرگی. نمی‌شود از آنها بخواهم همراهی‌ام کنند. مریم شیفت بود و ظریفه ساعت چهار بعد از ظهر کلاس داشت. هر طوری که خواستم ذهن خودم را بپیچانم و سر به راهش کنم که قید این فقره را به کل بزند، نشد. پایش را کرده بود توی یک کفش که الاّ و بلاّ باید برویم خرید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روی کاناپه، رو به روی شیوا نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم وقتی راننده‌ام آمد به‌اش می‌گویم مرا جلوی خیابان تربیت پیاده کند. بعد یواش یواش می‌روم و وقتی خسته شدم، یک جایی بالاخره پیدا می‌شود برای نشستن. اول از همان داروخانه‌ی نبش تربیت، شامپو بدن می‌گیرم و [ای داد!!! دیدین چی شد؟ ژل ِ دست یادم رفت!] سعی می‌کنم زیاد از حوالی‌ی مسجد دور نشوم چون اگر نیاز به دستشویی پیدا کنم، به سرویس بهداشتی‌ دسترسی داشته باشم. بعد شیوا که پرسید چیه سوسن، تو فکری؟ گفتم دلم رژ می‌خواهد! آن هم قرمزش را!! مات‌ و مبهوت نگاهم کرد. گفتم خوب رژ قرمز ندارم! دلم می‌خواهد ببینم رژ قرمز بزنم چه شکلی می‌شوم! &lt;IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/42.gif"&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;القصه، بالاخره از سر ناچاری، سوار خر شیطان شدم. کیف‌م را خالی کردم ببینم چقدر پول دارم. با احتساب تمام آنچه از لباس و غیره‌جات لازم بود بخرم، چهل و خورده‌ای پول همراهم بود. فکر کردم برای یک خرید کوچولو کافی است. هر چند به نظر شیوا کافی نبود. گفتم کارت سیبا همراهم است. اگر لازم بود استفاده می‌کنم. بعد یادم افتاد که قرار بود صدیقه برایم ماسک N95 بیاورد. دیروز موقع کارت زدن، به‌اش گفتم که خانم م. گفت نمی‌شود ماسک در اختیارم بگذارد. گفت وقتی دو ماه پیش با پدر و مادرش می‌رفتند سوریه، دو تا از ماسک‌هایشان را استفاده نکرده‌اند. خواستم برایم بیاورد. آورده بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مریم ب. بود و نوریه و صدیقه. گفتم می‌خواهم تنهایی بروم خرید ولی یک خورده می‌ترسم. صدیقه گفت اگر بخواهی من همراه‌ت می‌آیم. اینطوری شد که از راننده خواستم جلوی تربیت پیاده‌امان کند. اول از همه هم رفتم و از داروخانه شامپو بدن گرفتم. هر چند ژل ِ دست یادم رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد همین‌طور داشتیم می‌رفتیم و از هر دری سخنی که رسیدیم جلوی ویترین یکی از مغازه‌های کفش‌فروشی. بعد یک جفت کفش جیگر دل ِ مرا بُرد. یعنی دل ِ مرا اساسی بُرد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و رفتیم توی مغازه. رنگ مشکی‌اش را داد تا بپوشم. جوراب پشمی پایم بود، مانده بودم چطوری پرب کنم که آقای فروشنده یک جفت جوراب پارازین داد دستم. از آنجایی که پای چپ‌ نازنینم موقع کفش پا کردن حسابی از خجالتم در می‌آید، فقط به پای راستم پوشیدم. دلم ولی پیش فیلی رنگش بود. یعنی من یک دلبری می‌گویم شما یکی می‌شنوید! سایز سی و شش سیاه رنگ نداشت. از رنگ فیلی‌اش هم فقط سی و نه داشت. اخم کردم و داشتم فکر می‌کردم از خیرش بگذرم که آقاهه گفت فیلی‌اش را دوست دارین؟ گفتم آره. گفت یکی سفارشی‌اش را داریم بالا صبر کنید برم بیارم! واااااااااااااااااااای! یعنی دلبری می‌باشد ها! &lt;IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/25.gif"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد گفتم تخفیف نمی‌دهید؟ گفت اصلاض قابل ندارد. گفتم خوب برویم! گفت مرا می‌ترسانید همین تابستان گذشته، یک خریدار شیرازی، به‌ش گفتم قابل ندارد برداشت و رفت. گفتم دنبالش نرفتید گفت نه! گفت یا تخفیف نمی‌دهم یا پول نمی‌گیرم. حد وسط ندارد! ولی خوب من تخفیف گرفتم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد رفتیم دو سه مغازه آن‌طرف‌تر، یک جفت کفش پاییزه برای صدیقه گرفتیم. بعد مغازه‌ی بغل دستی‌اش، یک عدد کیف جینگول باز دل لامصب مرا بُرد! بعد دیدم نخیر نمی‌شود کاری‌اش کرد. دل است دیگر. رفتیم توی مغازه و چک و چونه زدیم و کیف خوشمل را گرفتیم! بعد کارت خوان آقاهه کاغذ نداشت، تمام موجودی کیف‌هایمان را خالی کردیم و خورد خورد جمع کردیم و پول کیف را دادیم! اولین بار بود که برای خرید چانه می‌زدم ولی! پنج تومن بیشتر پایین نیامد نامرد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعدش هم رفتیم برای مامان صدیقه روسری گرفتیم و آجیل و یک چیزهای دیگری هم گرفتیم دیگر خوب! بعد هم دلم می‌خواست یک فقره شومیز حریر مشکی یقه حلزونی هم بگیرم که سر ِ دل بوالهوس یک فقره داد کشیدیم تا بنشیند سر ِ جای خودش! والله! &lt;IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/40.gif"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تازه وقتی رسیدم خانه، دیدم شالی که چند روز پیش خریده بودم، کاملاً با رنگ کفش‌هایم و تکه‌هایی از تکه‌دوزی‌های کیف جینگولم ست می‌باشد! بعد ذوق زده شدیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعدش هم می‌خواهم دستبندم را که کنار دریا وقتی روی سنگ‌ها افتادم، پاره شد را دوباره ببافم. بعد هم وسوسه شدم با دانه‌های عقیق تسبیحی که خواهرم از کربلا برایم آورده است برای خودم آویز درست کنم! سنگین می‌شود ولی خیلی هوکشل می‌شود. بعد تازه الآن منتظرم مامان هانیه بیاید و با هم برویم خاگینه با مغز گردو و دارچین بپزیم برای صبحانه‌ی فردای بیمارستان که نوبت شهردار بودن من است. (ها! توضیح نمی‌دهم که بمانید در خماری ) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعدش هم ... آهان! باید قبل از رسیدن ساعت اوج مصرف، بنشینم و مانتویم را اطو بزنم خوب!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG style="WIDTH: 464px; HEIGHT: 297px" height=559 alt="میو میو" hspace=0 src="http://night-skin.com/upload/images/p06ctvdked9vvf9a50d.jpg" width=468 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد هم اینکه، خرید اصولاً فرآیند مؤثری در کاهش تألمات روحی و جسمی بانوان می‌باشد! این یک برهان قاطع است و ... همین دیگه!&lt;IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/30.gif"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* مارک کیفم می‌باشد! عکس گربه را هم تسبیح عزیز شکار کرده است &lt;IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/19.gif"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** ای بر سر و دوش تو روان موج خروشان/گیسوی تو اسرار الهی‌ست، مپوشان (&lt;A href="http://abasaltrezvani.blogfa.com/post-43.aspx"&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 14:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات N95</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آبان ِ دلگیری است. نه اینکه خودش گرفته باشد و نه حتی هوایش. من در این ماه دلگیرم. روزهای کوتاهی که تا چشم بر هم می‌زنی به شب بلند بدل می‌شوند. آفتاب نزار و دلمرده. آسمان خاکستری. ابرهای منبسط. برق‌های عبوس. زمین فسرده. خاک تلخ. برگ‌های زرد. لیمویی، نارنجی، قرمز. دل ِ آدم می‌گیرد. و اینکه سرماخورده باشی و نشسته باشی رو به روی پنجره‌ای که بسته است و چشم بدوزی به برگ‌های پهن انجیر که حتی وقتی زرد شده‌اند هم نمی‌ریزند، تا همین «پریوش» زیبای من که برگ‌های رنگ پریده‌اش، نگرانم می‌کند. و گل‌های بنفش‌اش که دیگر مثل قبل، درشت و قبراق نیستند. و حتی آن گربه‌ی چاق با چشم‌های کهربایی که دور حوض می‌چرخد و بو می‌کشد و دست می‌کشد و زل می‌زند به آسمان که دسته‌ی بزرگی از سارها، سایه می‌شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;زندگی، آبان تلخی است مثل همین آبان. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نمی‌توانم بروم بیرون. بروم جایی. جشنی. که دعوت شده‌ام. بلند می‌شوم، موهایم را شانه می‌زنم. شومیز کرمی که دوست داشتم بپوشم. شلوار زیتونی‌ی روشن با کفش‌های زرشکی ... کمی راه می‌روم. جلوی آینه‌ی کوچک روی میزم، خودم را تماشا می‌کنم. چشم‌هایم را. گونه‌هایم را و خط عمیق گوشه‌ی لب‌هایم. لاک زرشکی. گفتم که‌ آبان ِ تلخی است. دل‌م استخر خالی‌ی اواخر پاییزمان را می خواهد و سرمایی که ساق پاهایم را مور مور کند. و صورت‌م را. و من پشت آن مردی که حتی زمستان‌ها هم ایستاده است رو به شهر، نشسته باشم. گنجشک‌ها کنار هم گوشه‌ای کز کرده باشند. ترسو. ماشین‌ها همان حوالی سُر بخورند و بلغزند بروند پایین. تو دست‌ت را بیاندازی دور گردن‌م. من سرم را بگذارم روی شانه‌ات. درست همان جایی که گردن‌ت می‌رسد به سینه‌ات. بگویی امسال زودتر از هر سال سرد شد. بگویم هر سال همین را می‌گویی. بگویی نه! واقعاً امسال زودتر شروع شد. بگویم نه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باد یکهو تند می‌شود. گربه‌ای که کنار حوض بود از تنه‌ی درخت آلبالو خودش را بالا می‌کشد. می‌پرد روی شاخه‌ی انجیر. از آنجا هم روی پشت بام. تن‌اش مثل پاستیل نرم است. مثل پاستیل سُر می‌خورد. تا به حال گربه‌ای را بغل کرده‌ای؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ماسکم را می‌کشم پایین. چایی خُنک شده است. لاجرعه سر می‌کشم. هوس نسکافی کرده‌ام ولی حوصله ندارم. دوباره باد تند می‌شود. ماسک را می‌کشم بالا. نفس‌م گرم می‌شود. سینه‌ام سنگین است و سرم هم. دست راستم گزگز می‌کند. می‌گویند باید ماسک دیگری بزنم. ان95. توی داروخانه‌ها پیدا نمی‌کنم. هلال‌احمر می‌گوید اینها را تحویل بیمارستان‌ها می‌دهیم. به سوپروایزر کنترل عفونت بیمارستان‌امان زنگ زده‌ام، می‌گویم من متوتروکسات می‌خورم، باید ماسک ان95 بزنم. می‌گوید باشد از دکتر می‌خواهم یکی به تو بدهد. نیم ساعت بعد زنگ می‌زند که چون این ماسک‌ها یکبار مصرف هستند، و تعداد محدودی (بیست و هفت عدد) تحویل بیمارستان داده شده است، فقط در مواجهه با بیماران مبتلا به آنفولانزا و یا شیمی‌درمانی‌ها، باید ازشان استفاده کرد و بعد کلی مطلب تاریخ گذشته تحویل من می‌دهد. می‌گویم من متوتروکسات می‌خورم یعنی شیمی درمانی می‌شوم! باید ماسک بزنم! می‌گوید نه! من بروشورش را مطالعه کردم! نوشته در مواجهه با بیمارانی که شیمی درمانی می‌شوند!!! در ثانی، این بیست و هفت تا ماسک کفاف ده روز تو را که نمی‌دهد!! اگر خیلی اصرار داری با مدیریت صحبت کن! می‌گویم باشد. می‌روم دست‌هایم را می‌شویم. خانم میم سرفه می‌کند. ماسک زده است ولی ماسک را کشیده است زیر چانه‌اش. خانم ن. می‌گوید خودم باید احتیاط کنم. ماسک‌م را محکم می‌کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مادر می‌گوید آب لیموشیرین و پرتقال بکشم برایت؟ چایی دهانم را تلخ کرده است. تلخ ِ تلخ که نه. یک‌طور عجیبی. می‌گویم حالا نه. مخاط دهان‌م زخم شده است. دهانم طعم سرماخوردگی می‌دهد. سینه‌ام سنگین است و نفس‌ام تنگ. ظرف پرتقال و لیموشیرین را می‌گذارد روی میز، کنار دست‌م. قوری چایی هم روی بخاری است. هوای اتاق گرم است. توی اتاق ماسک که می‌زنم، نمی‌شود رژ بزنم. حالا قهوه‌ای یا صورتی؟ فرقی نمی‌کند. دوباره باد تند می‌شود. جای گربه‌ی کنار حوض، توپ لاستیکی است. بعد قل می‌خورد می‌افتد توی باغچه، کنار بوته‌ی گل سرخ. مادر سرفه می‌کند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG style="WIDTH: 198px; HEIGHT: 410px" height=642 alt="" hspace=0 src="http://night-skin.com/upload/images/fd46wsx9pd29s1yuhq12.jpg" width=246 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* می‌دانی؟ دلم خیلی می‌خواست الآن خانه‌ی شما بودم و در شادمانی‌ات شریک. لطف یزرگی کردی. ولی خوب ... معذوریت دارم. مسئله‌ی مرگ و زندگی در میان است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;** &lt;FONT color=#660000&gt;و اما ... مهندسی انهدام! (&lt;STRONG&gt;&lt;A href="http://eshgvamargh.persianblog.ir/post/405/"&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 13:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راح روح!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000 size=4&gt;ای جان و ای جانان ِ من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000 size=4&gt;                        هم‌زاد و هم سامان من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000 size=4&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000 size=4&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=4&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000 size=4&gt;                                           هم راح و هم روح‌م تویی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000 size=4&gt;&lt;IMG alt="" hspace=0 src="http://night-skin.com/upload/images/5undh5mk4lnvejxxe6ck.jpg" align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#000000 size=4&gt;                                               بی راح ِ روح‌م چون شوی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: چیزی در من کم شده است، گُم شده است ... شعر می‌خوانم. عشق می‌خواهم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 15:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماژیک‌های آلمانی ِمحمد!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اولین بار که محمد را دیدم، یک ساله بود. جیغ بود و گریه و گرسنگی و بی‌خوابی. دومین بار، پسرک عصبی و پُر جنب و جوشی بود که مقابل دستگاه پخش صوت می‌ایستاد و همین‌طور که کیتارو می‌نواخت، او پاهایش را کمی بیشتر از عرض شانه! باز می‌کرد و بدون اینکه هیچ جزئی از اندام‌هایش را حرکت بدهد، با خم کردن زانوهایش، مثل خرچنگی که می‌خواهد برقصد، چپ و راست می‌شد. و عجیب اینکه چشم از اکولایزر برنمی‌داشت. می‌رقصید. سومین‌بار؛ به دوربین عکاسی می‌گفت: «بخندم»، از ویبره‌ی گوشی‌ام می‌ترسید ولی بدون آنکه منبع ترس‌اش را بیندازد روی زمین، گریان می‌دوید سمت من و آن موجود نفهم مرتعش هولناک را پس می‌داد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در چهارمین بار که البته با تأخیری دو ساله رُخ داد، محمد همان پسرک عصبی ولی نسبتاً آرامی بود که به هیچ وجه اجازه نمی‌داد لوازم نقاشی‌اش از وسط سالن پذیرایی برداشته شود. یعنی شبانه‌روزی می‌نشست وسط اتاق و نقاشی می‌کشید. کاردستی درست می‌کرد. و تام و جری تماشا می‌کرد. گاهی که می‌دید لاک‌پشت عروسکی‌اش را بغل گرفته‌ام می‌آمد تا مطمئن شود یک بغل گرفتن ساده است و قصد و غرض تصاحب در میان نیست. و باز هم نقاشی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 472px; HEIGHT: 240px" height=425 alt="" hspace=0 src="http://night-skin.com/upload/images/xhxt100nfesd56l8jrvo.jpg" width=472 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در دفترهای شصت برگی‌های نفیس. ماژیک‌های رنگی آلمانی* نقاشی‌هایی رسم کرده است که اگر با چشم خودم نمی‌دیدم باور نمی‌کردم کار این کوچولوی عصبی باشد. دقت و حافظه‌ی قوی لازم دارد برای به خاطر سپردن ریزترین نقاط آنچه دیده است. از on و  off نوشتن روی کلیدها، تا شماره پلاک آپارتمان «پت» و «مت» [که قسمت اعظم کارهایش در مورد این دو موجود بودند] تا چرخ‌دنده‌های یک کارخانه. اجزای یک جرچقیل، آمبولانس، ماشین لباسشویی. تا جکی که زیر ماشینی گذاشته است که قرار است چرخش عوض شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این نقاشی، یکی از چند نقاشی ساده از محمد است. این را خیلی دوست دارم. می‌توانید ژرفای نگاه این پسر را در کنکاش هوشمندانه‌اش حس کنید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=465 alt="" hspace=0 src="http://night-skin.com/upload/images/kdv6gszorf1nlhbd2z2b.jpg" width=464 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به پاهای مردها نگاه کنید. پاهای مردی که شیئ را سمت اسکی‌باز پرتاب کرده است را کامل نکشیده است. چون پاهایش میان برف مدفون هستند. رد چوب‌های اسکی. توده‌های خورد شده‌ی برف در انتهای چوب‌ها. انحنای سر چوب‌های اسکی. و بخاری که از دهان مرد ضارب خارج شده است. حالت صورت مرد مضروب. و حتی حالت دست‌ها و پاهایش. و اجزای کابینی که در دوردست لنگر انداخته است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این نقاشی محمد را خیلی دوست دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* ناهید طوری اشاره کرد به «آلمانی» بودن ماژیک‌ها که لازم دیدم حتماً قید بفرمایم!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** می‌گویم محمد یک نقاشی بکش من ببرم خانه‌امان. برمی‌دارد آخرین دفتری که تمام کرده را می‌گذارد داخل ساک ِ من و بعد می‌دود پیش ناهید و می‌پرسد:«چرا باید دفترم را بدم به خاله؟» آخر سر هم هر کاری کردم راضی بشود یکی از دفترهایش را من بردارم، آنقدر گفت «آخه خاله مشکل داره آخــه!» که از خیرش گذشتم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;*** هی خدا! تو که سریع‌الحسابی و بهترین وکیلی ... دوست دارم ببوسمت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;A href="http://night-skin.com/upload/images/kw3daa6krx344hgpzwh.jpg"&gt;+ این هم عکس من و آیلار در جشن پرشین‌بلاگ!&lt;/A&gt; با تشکر ویژه از آقای خوش‌مشربان عزیز&lt;IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/24.gif"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 09:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طوطیان شکرخوای!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نه! نمی‌شود. نمی‌شود بغض نکرد. لبخند نزد. نمی‌شود در آن واحد َنگـریست و نخندید. به چشم‌هایت سوگند که آخرین شب بستم‌اش من هنوز اسیرم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نشسته‌ام. این همه نشستن که نفس‌م را حبس می‌کند در سینه‌ی زمین. چشم دوخته‌ام به ارتعاش نور. مات. شب وارونه در چاه ِ گود حیاط خلوت حضورت. خنک. به بوته‌های ارغوان. معطر. به شاخه‌های بید. غم‌افزا. لب بسته‌ام از اعتراف سنگین این شکنجه‌ها. ألیم. تو هماره ایستاده در برابر خور. خور برافراشته در برابرش تو. چشم‌هایم را می‌بندم از سوز. از شور. از هست. از تو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نه. «نمی‌شود دست بردارم از چون تویی. دست بردارم از تو، چون تویی». گوش بسپارم به دوردست‌ترین آوای مرغکان هور. غرقه شوم در التماس نزدیک‌ترین دست‌هایت. آوار. آواز شوم در حنجره‌ی شوم پرنده‌ای در شب. شب شوم در امتداد ممتدترین خط مدّ. افق.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چه می‌دانی؟ شعر را و غزل را. و خون را و جان را. برادر را و محبوب را. رنج را و اشتیاق را. او را و مرا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG height=283 src="http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/hamedona/melat-park8.jpg" width=428&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دست‌هایم را بگیر. یکبار. در برابر تمام چشم‌هایی که نیستند و گوش‌هایی که هستند. لبی میان من. لبی میان تو. درد خون می‌شود از التیام جان. جان دور می‌شود از التیام ِ خون. دست‌هایم را میان دست‌هایت. دست‌هایت را میان سینه‌ام. پنهان. دردهایت میان بودنم. پنهان. به شب و جیرجیرک ِ [کوتاه] سوگند. ... دست برندارم از چون تویی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* تو، طوطیان ِ معروف بازرگان ِ من شو. من نیز رها خواهم شد. ماه ِ من!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** سرما خوردیم رفت پی‌ ِ کارش! خوب نیستیم. جمیعاً!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 15:42:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین‌جوری!</title>
<link>http://havaars.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خواب دیدم. خواب یکی از بچه‌های دوره راهنمایی‌امان را. که یک برادر دوقلو هم داشت که برعکس خودش که موهای سیاه وزوزی و پوست تیره‌ و صورت زیبای آفریقایی داشت [دارد] صاحب موهای خرمایی صاف و پوست سفید بود [است] به قدری واضح، روشن و واقعی بود که حتی در خواب دیدم رفته‌ام و طاهره را خبر کرده‌ام که بیا ببین کی آمده دیدن ِ من!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ظریفه حمزه‌ی خسروشاهی (&lt;A href="http://dbase.irandoc.ac.ir/00711/00711063.htm"&gt;+&lt;/A&gt;). حتی در خوابم آدرس داروخانه‌اش را هم داد!! که یادم نیست خوب! فقط یادم هست توی تبریز نبود! صبح که خواب مانده بودم و هول بودم که سریع آماده‌ی رفتن بشوم، با این همه مصرانه خوابم را مزمزه می‌کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با هم سر یک نیمکت می‌نشستیم. ظریفه، ثریا حکمت و من. ردیف دوم سمت راست کلاس. به عمرم کسی را ندیده‌ام که به تُندی و یکریزی‌ی او صحبت بکند. خیلی طول کشید تا به طرز صحبت کردن‌اش عادت کنم. آخرین باری که دیدم‌اش داخل اتوبوس بود. گفت که دارد داروسازی می‌خواند. دانشگاه تبریز. یک سال پشت کنکور مانده بود تا بتواند رشته‌ی خوبی قبول بشود. یادم هست که او دوست داشت پزشکی بخواند و من دوست داشتم داروساز بشوم!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;او دوست داشت برود ژاپن و من دوست داشتم بروم آلمان! کارمان شده بود به رخ کشیدن پیشرفت‌ها و خلقیات و برتری‌های این دو کشور محبوب به همدیگر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نمی‌دانم چرا خواب‌اش را دیدم. ولی خیلی خوشحالم. خوشحالم که دوستی به این دیرینه‌گی آمده است به خوابم و می‌گوید: «دلم برایت تنگ شده بود. خوبی؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;IMG style="WIDTH: 286px; HEIGHT: 403px" height=403 src="http://sites.google.com/site/aytakpardazesh/34.jpg" width=322&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;* باران می‌بارد. هوا سرد است. مادر سرماخورده است. همکارانم سرماخورده‌اند. عابران، همراهان بیمار، پزشکان هم سرماخورده‌اند. من دارم متوتروکسات مصرف می‌کنم. یعنی اینکه؛ خدا به دادم برسد!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;** من عرض فرموده بودم که به تهران مشرف می‌شوم که! اینکه تعجب ندارد! دارد؟ من مقنعه مشکی و مانتوی سبز یشمی و شلوار جین و کتانی سفید پوشیده بودم و [ژا]کت بافتنی نارنجی دستم بود. حالا هر کی من را دیده و یادش هست خوش به حالش واقعاً &lt;IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/42.gif"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;*** شعری که خانم بهاره رهنما دکلمه کرد را اینجا بخوانید (&lt;STRONG&gt;&lt;A href="http://eshgvamargh.persianblog.ir/post/401/"&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 16:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havaars&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>havaars</dc:creator>
<guid>http://havaars.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
