<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>تا رهایی آزادیخواهان دربند</title>
	
	<link>http://blog.hamidcity.com</link>
	<description />
	<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 13:08:42 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/hamidcity-blog" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
		<title>تفاوت تصورات دیروز و امروز</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/0-8gD_iIWDE/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=530#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 13:06:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمیدرضا حسینی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[تصور]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=530</guid>
		<description><![CDATA[خردسال که بودم، تصورم از خدا یه مرد جوون مهربون با ریش مشکی و چشمای خندون بود.
شاید مهم ترین دلیلش، جو حاکم بر اون روزهای خونواده مون بود. یه عموی بسیجی که توی جنگ کشته شده بود، یه عموی بسیجی دیگه که هنوز هم به همون اندازه ها ریش داره و روز عروسیش، زیر تابوت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خردسال که بودم، تصورم از خدا یه مرد جوون مهربون با ریش مشکی و چشمای خندون بود.</p>
<p style="text-align: justify;">شاید مهم ترین دلیلش، جو حاکم بر اون روزهای خونواده مون بود. یه عموی بسیجی که توی جنگ کشته شده بود، یه عموی بسیجی دیگه که هنوز هم به همون اندازه ها ریش داره و روز عروسیش، زیر تابوت دوستش رو گرفته بود. پدرم که بخاطر کشته شدن عموم توی جنگ و عزادار بودن، مدتها ریش داشت و دلش هوای جنگ کرده بود. خانواده ای که همه چیزش شده بود جنگ و جنگ و جنگ.</p>
<p style="text-align: justify;">من با دو سال سن، تمام شعرهایی که میخوندم از جنگ بود: «ای لشکر صاحب زمان، آماده باش، آماده باش» &#8230; «عمو سعید سربازه، تو جبهه ی اهوازه، گلوله می اندازه، قلب دشمن میسوزه، عمو سعید پیروزه» &#8230; «برادران بسیج، دلاوران بسیج» &#8230; صدای آژیر قرمز و سفید رو هم درست مثل رادیو در می آوردم. تمام دوستان پدرم و خیلی از اقوام هم ریش  داشتند</p>
<p style="text-align: justify;">اما حالا، وقتی تصاویر ۵ ماه اخیر رو می بینم، با خودم فکر میکنم خردسالان امروزی، تصورشون از خدا چیه؟ یا نه! با دیدن صحنه های جنگ خیابونی این روزهای تهران، تصورشون از یه آدم ریشو چیه؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=530</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=530</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ما پیروزیم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/xtUXyA3J21k/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=522#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 11:51:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمیدرضا حسینی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[موسوی]]></category>
		<category><![CDATA[میرحسین]]></category>
		<category><![CDATA[پیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=522</guid>
		<description><![CDATA[میدونم که با تمام غم این روزها، با تمام نگرانی از آینده، با تمام دردها و فشارهایی که به مردم و آزایخواهان این مملکت وارد میشه، در نهایت «سبزها» پیروز میشند و بساط ظلم رو از مملکتمون برمی چینند.

منبع عکس رو نمیدونم! اما برای مشاهده ی تصویر بزرگتر، میتونید روش کلیک کنید
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;
متاسفانه چند لحظه پیش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">میدونم که با تمام غم این روزها، با تمام نگرانی از آینده، با تمام دردها و فشارهایی که به مردم و آزایخواهان این مملکت وارد میشه، در نهایت «سبزها» پیروز میشند و بساط ظلم رو از مملکتمون برمی چینند.</p>
<p style="text-align: justify;">
<a href="http://blog.hamidcity.com/photos/election/victory.jpg"><img title="ما پیروزیم" src="http://blog.hamidcity.com/photos/election/victory.jpg" alt="میرحسین موسوی در تجمع ۲۵ خرداد ۸۸ در خیابان آزادی" width="300" height="400" /></a>
<p>منبع عکس رو نمیدونم! اما برای مشاهده ی تصویر بزرگتر، میتونید روش کلیک کنید</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>متاسفانه چند لحظه پیش توی سایت نوروز خوندم که <a href="http://norooznews.info/news/14601.php">«امید میراب زاده» هم به اوین منتقل شده</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=522</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=522</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ای داد از این بیداد!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/wPDaKj_2aMc/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=518#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 14:16:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمیدرضا حسینی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[امین شیرزاد]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیری]]></category>
		<category><![CDATA[دعای کمیل]]></category>
		<category><![CDATA[زندانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=518</guid>
		<description><![CDATA[من نمیفهمم بالاخره حاکمان مملکت ما از چی میترسن و با چی قراره برخورد نکنن؟ با مهمانی و جشن و شادی که مخالفند. حالا هم که به منزل پدر «امید میراب زاده» هجوم برده اند و کسانی که برای خواندن دعای کمیل در اونجا بوده اند رو دستگیر کرده اند!
متاسفانه «امین شیرزاد» هم در بین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">من نمیفهمم بالاخره حاکمان مملکت ما از چی میترسن و با چی قراره برخورد نکنن؟ با مهمانی و جشن و شادی که مخالفند. <a href="http://norooznews.info/news/14573.php">حالا هم که به منزل پدر «امید میراب زاده» هجوم برده اند و کسانی که برای خواندن دعای کمیل در اونجا بوده اند رو دستگیر کرده اند!</a></p>
<p style="text-align: justify;">متاسفانه «<a href="http://line26.blogsky.com/">امین شیرزاد</a>» هم در بین دستگیر شده هاست.</p>
<p style="text-align: justify;">دو هفته پیش که با امین چت میکردم، گفتم وقتی خواهرم زنگ زد و خبر داد که پسر دکتر شیرزاد رو گرفتند، نگران شدم که نکنه در کنار مهدی، تو رو هم دستگیر کرده باشند. حداقل مهدی تجربه ی قبلی داره و شاید بتونه راحت تر تحمل کنه اون همه فشار رو! آیکون خنده فرستاد و گفت نگرانی نداره که! دستگیریه دیگه! گفتم آره! ولی آدم وقتی با کسی دوست باشه و طرف رو از نزدیک بشناسه و طرف دستگیر بشه، بیشتر ناراحت کننده ست.</p>
<p style="text-align: justify;">اما بالاخره نگرانیم تبدیل به واقعیت شد و یکی از دوستان<a href="http://pezz.persianblog.ir/"></a> چند دقیقه پیش زنگ زد و گفت که امین رو هم گرفتند. امیدوارم هر چه زودتر سالم و سلامت ببینیمش.</p>
<p style="text-align: justify;">متاسفم برای حکومتی که با جوونهایی به این پاکی و صداقت و خوش فکری، اینطور برخورد میکنه. ناراحتم از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد برای دوستان در بند. هیچی ندارم بگم جز <strong>لعنت به ظلم</strong>!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=518</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=518</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>یک تولد خاص</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/JuaVijRB0KQ/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=514#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 19:06:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده اعتدالی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تک نوشت ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=514</guid>
		<description><![CDATA[همیشه مزه و لذت اولین ها نسبت به دفعات بعد صد چندانه و البته اولین ها موندگارترن تو ذهن هر کس!
تا حالا ۴ تولدت رو کنار هم جشن گرفتیم:
اولین تولد با هم بودن&#8230; سال ۸۵ &#8230;
اولین تولد بعد از رسمی شدن با هم بودن&#8230; سال ۸۷ &#8230;
و اولین تولد تو خونه ی خودمون&#8230; امسال&#8230;. همین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">همیشه مزه و لذت اولین ها نسبت به دفعات بعد صد چندانه و البته اولین ها موندگارترن تو ذهن هر کس!<br />
تا حالا ۴ تولدت رو کنار هم جشن گرفتیم:<br />
اولین تولد با هم بودن&#8230; سال ۸۵ &#8230;<br />
اولین تولد بعد از رسمی شدن با هم بودن&#8230; سال ۸۷ &#8230;<br />
و اولین تولد تو خونه ی خودمون&#8230; امسال&#8230;. همین چند دقیقه قبل&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">برای من هر کدوم یه جای خاص تو ذهنم داره&#8230; یه لذت خاص و متفاوت داشته هر کدوم برام&#8230; لذت تلاش برای فراهم کردن شرایط تولد و خرید کادو و&#8230; تا خود لحظه ی فوت کردن شمع و&#8230;<br />
امسال اگرچه در حد چند دقیقه طول کشید تولدت به خاطر شرایطش&#8230; اما خیلی خیلی خاص تر و لذت بخش تر بود برام&#8230; هر لحظه اش&#8230;. اولین تولدت تو خونه ی خودمون&#8230;.<br />
تولدت مبارک &#8230;.<br />
:*</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=514</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=514</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>۲۴</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/bPuGY7geafg/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=507#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 19:24:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمیدرضا حسینی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تک نوشت ها]]></category>
		<category><![CDATA[25 سالگی]]></category>
		<category><![CDATA[تولد]]></category>
		<category><![CDATA[دهه ی سوم عمر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=507</guid>
		<description><![CDATA[تا حدود ۳ ساعت دیگه (حدود ساعت ۱ و ۵۰ دقیقه ی نیمه شب ۲۱ مهرماه)، وارد ۲۵امین سال زندگیم میشم، یعنی نزدیک به نیمه ی دوم سومین دهه ی زندگیم. از اینکه ۲۵امین سال زندگیم رو توی خونه ی خودمون شروع میکنم، خیلی خوشحالم. وجودم خیلی شاده، اما شادیم رو نمیتونم به زبون بیارم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تا حدود ۳ ساعت دیگه (حدود ساعت ۱ و ۵۰ دقیقه ی نیمه شب ۲۱ مهرماه)، وارد ۲۵امین سال زندگیم میشم، یعنی نزدیک به نیمه ی دوم سومین دهه ی زندگیم. از اینکه ۲۵امین سال زندگیم رو توی خونه ی خودمون شروع میکنم، خیلی خوشحالم. وجودم خیلی شاده، اما شادیم رو نمیتونم به زبون بیارم یا اینجا بنویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی جالبه که  لحظه های مختلف و موندگار زندگیم، با سرعت برق از جلوی چشمانم دارن میگذرن و همه رو به سرعت دارم دوره میکنم. لحظه های شیرین زندگیم، نه لحظه های تلخ. روزهای خوش با «آزاده» بودن &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">به تولد که فکر میکنم، دلم غنج میره! دلم میخواد دائم عکسهای بچگیم رو تماشا کنم و بخندم که من اونقدی بودم و اینقدی شدم!</p>
<p style="text-align: justify;"><img src="http://blog.hamidcity.com/photos/hamid/30.jpg" alt="نوزادی" width="300" height="400" /></p>
<p style="text-align: justify;">راستی! این عکسم رو هر موقع میبینم، کلی به خودم میخندم. یعنی آی کیوم توی این عکس در حد ۰،۵ پژمانه! ضمن اینکه دقت کنید به انگشت سبابه ی دست راستم:دی</p>
<p style="text-align: justify;"><img src="http://blog.hamidcity.com/photos/hamid/29.jpg" alt="آی کیو در حد 0/5 پژمان" width="400" height="300" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=507</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=507</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>دووووووووووووووووووووووود</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/c9ntT2zZkew/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=503#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 11:48:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمیدرضا حسینی</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مرکز پژوهش های بنیادی]]></category>
		<category><![CDATA[ترافیک]]></category>
		<category><![CDATA[دود]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=503</guid>
		<description><![CDATA[از صبح اینترنت دانشکده خراب بود و به دکتر بنی اسدی دسترسی نداشتم. دنبال کارای اداری توی دانشگاه بودم. کلاسم ساعت ۱۲ تموم شد. رفتم شرکت ناهار خوردم. بچه های شرکت کمکم کردند که مشکلی که توی Makefile پروژه ی ریزپردازنده داشتم حل بشه. دیر شد! ساعت ۱ با دکتر بنی اسدی قرار داشتم. راه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از صبح اینترنت دانشکده خراب بود و به دکتر بنی اسدی دسترسی نداشتم. دنبال کارای اداری توی دانشگاه بودم. کلاسم ساعت ۱۲ تموم شد. رفتم شرکت ناهار خوردم. بچه های شرکت کمکم کردند که مشکلی که توی Makefile پروژه ی ریزپردازنده داشتم حل بشه. دیر شد! ساعت ۱ با دکتر بنی اسدی قرار داشتم. راه افتادم به سمت IPM. خیلی دیر شد! یادم اومد که باید بنزین بزنم. مسیر پمپ بنزین آزادی عوض شده بود. کلی دور خودم چرخیدم. بنزین زدم. رفتم توی یادگار. یادم نبود که از یادگار به شیخ فضل الله شرق راه نیست. اشتباهی رفتم از بغل پل ستارخان توی خیابون ستارخان. پیچ در پیچ و آروم آروم رسیدم به اتوبان چمران. یهو دیدم هنوز هیچی نشده یه خط از بنزین ماشین کم شده. جلوی ورودی رسالت زدم بغل. نگاه کردم دیدم هول شدم و حواسم نبوده و در باک بنزین رو درست سفت نکرده بودم و بنزین داشته میرفته! در باک رو سفت کردم و راه افتادم. همت، مدرس شمال، صدر، کامرانیه، نیاوران، میدون نیاوران، مرکز پژوهش های بنیادی. همت و صدر و کامرانیه شلوغ بودن! ساعت شده ۱:۵۰. «دکتر بنی اسدی رفتن! گفتن قرار ما ساعت ۱ بود. تا ۱:۳۵ هم صبر کردن». حالا باید برگردم همه ی راه رو دانشگاه. چون ساعت ۴:۳۰ کلاس دارم. برگشتم دانشگاه. بازم ترافیک و دود. ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه توی دود شدید بودم. حالم بده!</p>
<p style="text-align: justify;">عجب روز زیبایی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=503</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=503</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>دل واپسی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/bs12BT4AD6A/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=500#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 08:39:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمیدرضا حسینی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر و ادب]]></category>
		<category><![CDATA[فاصله]]></category>
		<category><![CDATA[محمد اصفهانی]]></category>
		<category><![CDATA[آلبوم]]></category>
		<category><![CDATA[دل واپسی]]></category>
		<category><![CDATA[سهیل محمودی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=500</guid>
		<description><![CDATA[دل واپسی هامو بگیر از من
غمهاتو ای آینه حاشا کن
قدری بخند و روشنی ها رو
تو چشم خیس من تماشا کن
&#8230;
آینه ای همسایه کاری کن
تا ساعتی پیش تو بنشینم
جز سایه سار مهربون تو
چیزی نه میخوام و نه میبینم
یک عمر دنبال تو میگشتم
در جاده های بی سرانجامی
یک عمر گشتم تا که فهمیدم
تو سایه بون خستگی هامی
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;
۱- بخشی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دل واپسی هامو بگیر از من<br />
غمهاتو ای آینه حاشا کن</p>
<p style="text-align: justify;">قدری بخند و روشنی ها رو<br />
تو چشم خیس من تماشا کن</p>
<p style="text-align: justify;">&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">آینه ای همسایه کاری کن<br />
تا ساعتی پیش تو بنشینم</p>
<p style="text-align: justify;">جز سایه سار مهربون تو<br />
چیزی نه میخوام و نه میبینم</p>
<p style="text-align: justify;">یک عمر دنبال تو میگشتم<br />
در جاده های بی سرانجامی</p>
<p style="text-align: justify;">یک عمر گشتم تا که فهمیدم<br />
تو سایه بون خستگی هامی</p>
<p style="text-align: justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align: justify;">۱- بخشی از سروده ی سهیل محمودی، از آلبوم «فاصله» محمد اصفهانی</p>
<p style="text-align: justify;">۲- خیلی این آهنگ رو دوست دارم، هر وقت گوش میدم شاد میشم. یه شادی غمناک. بخصوص بعد از آذر ۸۴</p>
<p style="text-align: justify;">۳- نمیدونم چرا این روزها هی دلم میخواد از آهنگهایی که گوش میدم بنویسم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=500</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=500</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خواب</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/AQggOQdlAzM/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=499#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 15:46:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده اعتدالی</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=499</guid>
		<description><![CDATA[خواب دیدم رفتم نیوزیلند،کنار ساحل. کلی تمساح دم ساحل،رو به دریا ایستاده بودن و دریا رو تماشا میکردن؛ یه دفعه موجوداتی خزنده به قد و قواره خود تمساح ها اومدن،از پشت به تمساح ها حمله کرده،اونا رو تو بغلشون گرفتن،رو دو تاپاشون بلند شدن و تمساح ها رو بردن! جالب بود که ملت هم بدون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خواب دیدم رفتم نیوزیلند،کنار ساحل. کلی تمساح دم ساحل،رو به دریا ایستاده بودن و دریا رو تماشا میکردن؛ یه دفعه موجوداتی خزنده به قد و قواره خود تمساح ها اومدن،از پشت به تمساح ها حمله کرده،اونا رو تو بغلشون گرفتن،رو دو تاپاشون بلند شدن و تمساح ها رو بردن! جالب بود که ملت هم بدون ترس و به صورت کاملا مسالمت آمیز کنار تمساح ها و تمساح برها آفتاب می گرفتن!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=499</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=499</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>یک شب شاد</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/IjfKpjlwHuE/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=495#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 08:03:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمیدرضا حسینی</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[شادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=495</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقت بود دلمون میخواست با بچه ها دور هم جمع بشیم. بگیم و بخندیم و از هر چی غم و غصه هست، دور بشیم. آخرین باری که بچه ها همه جمع بودند، روز عروسیمون بود. اما اون روز فرصت صحبت و یاد گذشته فراهم نشد، حداقل برای ما. توی افطاری دانشکده هم که باز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خیلی وقت بود دلمون میخواست با بچه ها دور هم جمع بشیم. بگیم و بخندیم و از هر چی غم و غصه هست، دور بشیم. آخرین باری که بچه ها همه جمع بودند، روز عروسیمون بود. اما اون روز فرصت صحبت و یاد گذشته فراهم نشد، حداقل برای ما. توی افطاری دانشکده هم که باز فرصت نشد زیاد دور هم باشیم. اما دیشب یه صفای دیگه داشت. جماعت حلقه ی طار، هم بخشی از حلقه ی اصلی (علی و مهدی و پژمان و محسن و من) و همسران و هم جدیدالورودها! <a href="http://man-va-aseman.ebramcity.com/">علی و سمانه</a>، علیرضا و فاطمه، وحید و فرناز، <a href="http://pezz.persianblog.ir/">پژمان</a>، <a href="http://adamas.blogfa.com/">ابوذر</a>، علی عراقی، <a href="http://siramin056.blogfa.com/">امین</a>، <a href="http://livingbeyondboundaries.wordpress.com/">علی شریف</a>، <a href="http://majidkabir.blogspot.com/">مجید</a>، <a href="http://asdollaah.blogspot.com/">بیژن</a> و <a href="http://kavirnameh.wordpress.com/">مصطفی</a>. جای <a href="http://raftanresidan.blogfa.com/">مهدی و ریحان</a> و <a href="http://gamasgamas.wordpress.com">محسن</a> هم بسی خالی بود. علی و سمانه و امین که زود رفتند، ولی ما نشستیم فیلم اردوی فارغ التحصیلی رو دیدیم و بچه ها کلی از خاطرات دوران جاهلیت لیسانس رو تعریف کردند و اونقدر خندیدیم که من واقعا دلم درد گرفته بود. چقدر بی خیال و بی دغدغه بودیم اون روزها.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت ۱: از سایر دوستانی که جا نداشتیم تو خونه مون که دعوتشون کنیم، پوزش میطلبیم:دی ایشالا دفعات بعدی جماعات دیگه رو هم دعوت میکنیم</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت ۲: واقعاً از تواناییهای مصطفی متعجب شدیم! توی غذا خوردن روی مجید و علی ( ِ سمانه) و محسن رو کم کردی مصطفی. ایمان آوردیم بهت</p>
<p style="text-align: justify;">پانوشت ۳: دلم میخواد اینجا خاطره نویسی کنم اصلاً! چقدر هی مطلب سیاسی یا مطلب جدی! دلم میخواد این روزها رو ثبت کنم یه جایی خارج از ذهنم! دلم میخواد اسم بچه ها رو بنویسم که یادمون بمونه دقیقاً کیا اومدن خونه مون، که حتماً بریم خونه شون شام بخوریم:دی البته مهدی و ریحان! این مهمونی به پای شما هم نوشته شد! بخورید پاتونه، نخورید پاتونه! میخواستید نپیچونید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=495</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=495</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>وای این شب چقدر تاریک است</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hamidcity-blog/~3/RK2Wtcv18Ec/</link>
		<comments>http://blog.hamidcity.com/?p=492#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 12:15:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمیدرضا حسینی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه ها]]></category>
		<category><![CDATA[فشار]]></category>
		<category><![CDATA[پستی]]></category>
		<category><![CDATA[این روزها]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ]]></category>
		<category><![CDATA[سحر نزدیک است]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hamidcity.com/?p=492</guid>
		<description><![CDATA[دلگیرم از این روزها]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نیست رنگی که بگوید با من<br />
اندکی صبر سحر نزدیک است</p>
<p style="text-align: justify;">هر دم این بانگ بر آرم از دل<br />
وای این شب، چقدر تاریک است</p>
<p style="text-align: justify;">اندکی صبر سحر نزدیک است<br />
اندکی صبر سحر نزدیک است<br />
اندکی صبر سحر نزدیک است &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align: justify;">دلگیرم از این روزها، از این فشارها به مردم، به ما، به دوستان. از اینهمه دروغ، از اینهمه پستی &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">یعنی واقعا سحر نزدیکه؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hamidcity.com/?feed=rss2&amp;p=492</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://blog.hamidcity.com/?p=492</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
