<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>حامداچ</title>
	<atom:link href="http://www.hamedh.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.hamedh.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 18 Feb 2024 23:11:59 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.1.10</generator>

<image>
	<url>https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2016/10/cropped-Untitled-1-32x32.png</url>
	<title>حامداچ</title>
	<link>https://www.hamedh.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>پلنگ‌هایی که با مهدی قائدی دویده‌اند</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1396/09/30/%d9%be%d9%84%d9%86%da%af-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%a6%d8%af%db%8c/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1396/09/30/%d9%be%d9%84%d9%86%da%af-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%a6%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 21 Dec 2017 16:13:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استقلال]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بازیگر]]></category>
		<category><![CDATA[چت]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3336</guid>

					<description><![CDATA[چند روز پیش صفحه اینستاگرام مهدی قائدی، بازیکن هفده ساله استقلال هک شد و دایرکت های آن‌چنانی‌اش توسط هکر منتشر شد. نکته قابل‌توجه، پیام‌هایی بود که قائدی به تعداد زیادی از دخترهای پلنگ و مکش مرگ ما فرستاده بود. حتی در یکی از چت‌ها با ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند روز پیش صفحه اینستاگرام مهدی قائدی، بازیکن هفده ساله استقلال هک شد و دایرکت های آن‌چنانی‌اش توسط هکر منتشر شد. نکته قابل‌توجه، پیام‌هایی بود که قائدی به تعداد زیادی از دخترهای پلنگ و مکش مرگ ما فرستاده بود. حتی در یکی از چت‌ها با دوست قدیمی‌اش، عکس‌های دخترهایی را که مخ کرده بودند برای هم می‌فرستادند و از شرایط دخترها می‌گفتند. یکی پیر است، یکی بدن خوبی دارد و دیگری قرار است با سانتافه بیاید دنبال مهدی قائدی. البته لابه‌لای این گفتگو پر بود از حرف‌های رکیک.</p>
<p style="text-align: justify;">راستش تا چند وقت پیش همیشه فکر می‌کردم سلبرتی ها برخلاف مردم عادی مجبورند خودشان را نگه دارند و ارتباطاتشان کنترل‌شده باشد. مشخص است که اگر یک آدم معروف، رابطه‌ی خارج از چارچوب داشته باشد، بالاخره لو می‌رود و در جامعه‌ی قضاوت گر ما آبرویش به باد می‌رود. اما بعضی اتفاقات باعث شد نظرم عوض شود. الان نظرم این است که اتفاقا سلبرتی ها به خاطر شهرتی که دارند راحت‌تر می‌توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند و همین سهولت باعث شده تا برای رابطه‌های جدید طمع داشته باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">محمد سلوکی دست در دست یک دختر در حال رانندگی است. عبدالرضا هلالی با دخترهایی که حداقل از نظر ظاهری به او نمی‌خورند قلیان می‌کشد. بهرام بهرامیان دختر شهرستانی را به بهانه بازیگری به خانه‌اش می‌کشاند و مستش می‌کند و ادامه ماجرا. احسان حدادی به همراه دوستش به دختری تجاوز می‌کنند و چون قهرمان ملی است، آن دختر حاضر می‌شود او را ببخشد و فقط شلاق بخورد. من این مصادیق را با حرکت‌های ژورنالیستی و کارآگاهی به دست نیاورده‌ام. مطالبی است که همه می‌دانند. اما انگار خود سلبرتی ها ککشان هم نگزیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">همین چند وقت پیش بود که عکس ناصر محمدخانی و همسر جدیدش دست‌به‌دست می‌شد. نمی‌دانم سومی است یا چهارمی. البته دوتایش که همزمان بودند و هر دو هم زیر خاک‌اند. یا رامبد جوان که برای بار سوم ازدواج کرده و ابتدای حضور سومی با انتهای حضور دومی همپوشانی داشته است. سیاوش قمیشی پنج یا شش یا نمی‌دانم چند بار ازدواج کرده و طلاق داده است. هومن سیدی، فریبرز عرب نیا و &#8230; خیلی‌های دیگر هم این وضعیت را با کمیت‌های مختلف داشته‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما مسئله این است که آن‌هایی که روابطشان خارج از عرف است مورد حمله و انتقاد قرار نمی‌گیرند اما به ناصر محمدخانی و جوان که کاملا شرعی و عرفی عمل کرده‌اند حمله می‌شود. اصلا شاید اگر چت‌های خصوصی من هم افشا شود آبروی نداشته‌ام از دست برود و کلا افشای حرف‌های خصوصی افراد کار درستی نیست. اما خب، من که سلبرتی نیستم. فوقش خاله‌ام بعد از دیدن اسکرین چت‌هایم در موردم فکر بد بکند. اما معروف بودن در کنار مزایایی که دارد این حق را هم ایجاد می‌کند که شخصیت‌های مشهور روابطشان را کنترل کنند و جلوی آن لامصب را بگیرند تا این‌طور پیش درگاه میلیون‌ها (بلکه هم مثل سلبرتی های آمریکایی پیش میلیاردها) آدم آبرویشان نرود. یا حداقل کلاه شرعی سر آن لاکردار بگذارند.</p>
<p><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-3337 aligncenter" src="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/12/mehdi-ghaedi.jpg" alt="مهدی قائدی" width="600" height="400" srcset="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/12/mehdi-ghaedi.jpg 600w, https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/12/mehdi-ghaedi-300x200.jpg 300w" sizes="(max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>


<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1396/09/30/%d9%be%d9%84%d9%86%da%af-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%a6%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>متدهای مدرن دور زدن سربازی</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1396/05/31/%d9%85%d8%aa%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1396/05/31/%d9%85%d8%aa%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 22 Aug 2017 20:39:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[خالی بندی]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3331</guid>

					<description><![CDATA[در قدیم، راهکارهایی برای فرار و معافیت از سربازی به مشمولان ارائه می‌شد که خوشبختانه یا متأسفانه امروزه دیگر کاربرد ندارند. اما همچنان روش‌های نوینی برای این کار وجود دارد.<br />
یکی از روش‌ها این است که همین الان بروید داخل حمام و تیغ را روی ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در قدیم، راهکارهایی برای فرار و معافیت از سربازی به مشمولان ارائه می‌شد که خوشبختانه یا متأسفانه امروزه دیگر کاربرد ندارند. اما همچنان روش‌های نوینی برای این کار وجود دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از روش‌ها این است که همین الان بروید داخل حمام و تیغ را روی رگ‌های مچ دستتان بکشید. البته توجه داشته باشید که قرار نیست خودتان را بکشید. یک‌دفعه مثل چستر جوگیر نشوید بروید سراغ طناب و قرص برنج و چیزهای دیگر. این کار دلیل دارد. حالا چند ماه صبر کنید تا جایش خوب شود و بعد بروید سربازی. بعد به صورت غیرمستقیم مچتان را به فرمانده نشان دهید. حتما خواهد پرسید «این چیه پسر؟» بگویید «چیزی نیست قربان، توی خیابون خوردم زمین دستم خط‌خطی شد.» به‌این‌ترتیب او فکر می‌کند شما دروغ می‌گویید و قبلا اقدام به خودکشی کرده‌اید و شما را می‌فرستد برای معافی. البته ایراد این روش آن است که دیگر تا آخر عمر از داشتن گواهینامه بی‌بهره خواهید شد که چیز مهمی هم نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">راهکار بعدی آن است که هفت سال تمام سکوت کنید. حتی جلوی آینه دستشویی هم با خودتان حرف نزنید. دقت کنید که اگر ناگهان حرفتان گرفت، دیگر سوخته‌اید و باید بروید از اول. چون قابلیت سیو ندارد. بعد از این هفت سال کذایی، به کمیسیون پزشکی بروید و تا جایی که می‌توانید مقاومت کنید. به‌هرحال پزشکان آنجا خودشان ختم‌اند و خاک این راه‌ها را خورده‌اند و حتما با تکنیک‌های روانشناسی شما را به حرف می‌آورند. اما اگر طاقت بیاورید معاف می‌شوید. هرچند نه تنها تا آخر عمر بهتان گواهینامه رانندگی نمی‌دهند، بلکه دیگر زن هم نمی‌توانید بگیرید. که باز هم خیلی اهمیتی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">متد سوم هم نیاز به اعزام دارد. بعد از مدتی که از خدمتتان گذشت، همین‌طور بی‌دلیل دیگران را به رگبار ببندید. احتمالا دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی خدمت به شما نخواهند داد و به همین راحتی از سربازی معاف می‌شوید. بروید برای خودتان حال کنید. خب البته این روش هم معایبی دارد که اصلا مهم نیستند. مثلا ممکن است تا آخر عمر در زندان باشید یا در تیمارستان. مهم همان معاف شدن است. باقی فرعیات است.</p>
<p><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-3332 aligncenter" src="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/08/sarbaz-borjak.jpg" alt="سرباز بالای برجک" width="393" height="390" srcset="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/08/sarbaz-borjak.jpg 393w, https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/08/sarbaz-borjak-150x150.jpg 150w, https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/08/sarbaz-borjak-300x298.jpg 300w" sizes="(max-width: 393px) 100vw, 393px" /></p>


<p>همچنین درباره سایت عکاسی <a href="http://www.maryamisazadeh.com" data-type="URL" data-id="http://www.maryamisazadeh.com" target="_blank" rel="noreferrer noopener">مریم عیسی زاده</a> بیشتر بدانید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1396/05/31/%d9%85%d8%aa%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کسی که شاکر را دوست دارد</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1396/04/06/%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%b4%d8%a7%da%a9%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1396/04/06/%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%b4%d8%a7%da%a9%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 27 Jun 2017 21:19:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استرس]]></category>
		<category><![CDATA[بازیگر]]></category>
		<category><![CDATA[سينما]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[غرور]]></category>
		<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3325</guid>

					<description><![CDATA[«یه چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی؟»<br />
«آره جون تو نمیگم.»<br />
«من عاشق شدم.»<br />
«چی؟ عاشق شدی؟ کِی؟»<br />
«از یه سال پیش. تو مغازه نشسته بودم که یه دختری اومد تو. مغازه ی ما خیلی زن نمیاد. از وقتی که من کار می‌کردم ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">«یه چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«آره جون تو نمیگم.»</p>
<p style="text-align: justify;">«من عاشق شدم.»</p>
<p style="text-align: justify;">«چی؟ عاشق شدی؟ کِی؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«از یه سال پیش. تو مغازه نشسته بودم که یه دختری اومد تو. مغازه ی ما خیلی زن نمیاد. از وقتی که من کار می‌کردم شاید این دومیش بود. همون اول که دیدمش دلم ریخت. خوب که نگاه کردم دیدن الناز شاکردوسته.»</p>
<p style="text-align: justify;">«نه بابا.»</p>
<p style="text-align: justify;">«باور کن. خیلی خوشگل بود. اصلا از نزدیک با فیلمش خیلی فرق می‌کنه. خیلی بهتره. همه چیو ست کرده بود. جلوی پالتوش با رژ و لاکش زرشکی بود.»</p>
<p style="text-align: justify;">«چه بدسلیقه.»</p>
<p style="text-align: justify;">«نه بابا خوب بود. تو که ندیدی. اومد گفت: «ببخشید جناب، دنده برنجی مگان دارین؟» لعنتی ما فقط پژو و پرایدیم. گفتم: «نه نداریم. پژو داریم.» گفت: «مرسی خدافظ.» بعد رفت.»</p>
<p style="text-align: justify;">«نرفتی دنبالش؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«نه بابا قفل شدم اصلا. فکر نمی‌کردم بعدش اینطوری درگیرش شم. از همون روز رفتم همه فیلماشو خریدم. پوسترهاشو هر جا می‌دیدم می‌گرفتم می‌زدم به دیوار اتاقم. ذبیح بین خودمون باشه‌ها، تا حالا چند بار خوابشو دیدم. توی بیشترشون هم لباس عروس تنش بود. توری روی صورتشو می‌زدم بالا برمی‌گشت بهم نگاه می‌کرد می‌خندید. اون روزی که شب قبلش این خوابو دیدم تو حال خودم نبودم. جنس دویست تومنی رو پنجاه فاکتور می‌کردم. اکبرآقا اومد بالا سرم گفت: «چته بچه؟ شیش می‌زنی تازگی؟» خواستم بهش بگم عاشق شدم دست خودم نیست. همه‌ش دوست داشتم به یکی بگم. می‌خواستم جنبه اکبرآقا رو بفهمم. بهش گفتم: «اکبرآقا نمیشه رنو هم بیاریم؟ بازارش خوبه‌ها.» گفت: «تو چی حالیت میشه جوجه شاگرد؟ فعلا این گند صد و پنجاهی رو می‌زنم به حسابت تا حواست بیاد سر جاش.» دیگه دیدم اینطوریه اصلا هیچی بهش نگفتم.»</p>
<p style="text-align: justify;">«خب آخرش چی شد؟ نرفتی پی‌ش؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«چرا. رفتم پیجشو فالو کردم. هردفعه عکس می‌ذاشت، زیرش نظر می‌دادم. چندبار هم گفتم «شما خیلی خوشگلید. من عاشق شمام خانوم شاکردوست. می‌خواستم اگه بشه باهاتون حرف بزنم.» لامصب مردم بیکارن هی نظر می‌ذاشتن، نظر من می‌رفت زیر دیده نمی‌شد. نمی‌دونم شاید هم خونده ولی چون غرور داره جواب نداده. یه بار نوشت که فلان روز میاد سینما آزادی. منم رفتم. وقتی رسیدم اومده بود. دورشو کلی از این بچه مچه‌ها گرفته بودن. داد زدم الـنناااااااز&#8230; الــناااااز&#8230;انقدر سروصدا بود که نشنید. فقط چندتا از این جقله‌های نزدیک برگشتن نگام کردن.»</p>
<p style="text-align: justify;">«بابا شاید شوهرش دوست پسرش اونجا بود خفتت می‌کرد اسمشو داد زدی.»</p>
<p style="text-align: justify;">«می‌دونم. خودم هم سر این ترسیدم بی خیال شدم. شبش رفتم توی گوگل دیدم. مجرده. فقط چند سال پیش دروازه بان پرسپولیس، النازو سوار ماشینش کرده بعد همه گفتن زن و شوهرن. اون پسره‌ی قرتی مال این حرفا نیست. حتما به زور اصرار کرده که سوار شده وگرنه الناز خیلی دختر نجیبیه. اصلا وقتی دیدمش، موقع راه رفتن موقع حرف زدن، خانومی ازش می‌بارید. به جون خودم به هم نمی‌خوردن اصلا. باور کن تا صبح نشستم گریه کردم. بعد یه کم عکساشو تو گوشیم بوس کردم آروم شدم. خیلی روش غیرت دارم آخه.»</p>
<p style="text-align: justify;">«ای بابا. چه فایده که قَدرت رو نمی‌دونه.»</p>
<p style="text-align: justify;">«شاید خبر نداره. من مطمئنم اگه پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه بتونم باهاش حرف بزنم دلشو نرم می‌کنم. اونم آدمه دیگه، عشق واقعی رو می‌فهمه.»</p>
<p style="text-align: justify;">«حالا که فعلا نمی‌تونی باهاش حرف بزنی.»</p>
<p style="text-align: justify;">«چرا می‌تونم.»</p>
<p style="text-align: justify;">«چطوری ناکس؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«چندروز پیش یه بابایی زیر صفحه الناز نظر گذاشته بود هرکی آدرس خونه شاکردوست رو می‌خواد پیام بده. منم بهش پیام دادم. گفت پنجاه تومن کارت به کارت کن تا بدم. منم پولو واسه‌ش فرستادم. آدرسو داد.»</p>
<p style="text-align: justify;">«شاید کلاهبردار بوده یارو.»</p>
<p style="text-align: justify;">«نه. خودم رفتم آدرسی که داده بود. شمال شهر بود. ساختمونش خیلی شیک بود. رنگ نماش هم زرشکی بود. یه کم منتظر موندم الناز بیاد ولی دیدم خیلی استرسی شدم دیگه برگشتم.»</p>
<p style="text-align: justify;">«استرس نداره. دلش هم بخواد. الان کجا دیگه جوون صاف و ساده پیدا میشه؟ اصلا می‌خوای همین فردا با موتور بریم دم خونه‌شون کشیک بکشیم؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«دمت گرم ذبیح. خیلی مردی. ولی بذار واسه پس فردا. فردا برم از حجت کت و شلوارشو بگیرم، شیک و پیک کنم که اگه خواستم برم جلو خوش تیپ باشم.»</p>
<p style="text-align: justify;">«حالا چی می‌خوای بهش بگی؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«خیلی حرف آماده کردم. می‌خوام بگم الناز خانوم من همونی‌ام که یه سال پیش دنده برنجی نداشت. از همون اول که شما رو دیدم عاشقتون شدم. هر روز بهتون فکر کردم. چندبار شبا خوابتونو دیدم. من مثل بقیه نیستم که فقط دنبال ظاهر و قیافه باشن. من با قلبم، با همه وجودم شما رو دوست دارم. اگه منو به غلامی قبول کنین هیچ چیزی کم نمی‌ذارم. هرکاری می‌کنم که زندگی خوبی داشته باشیم. شده حتی سه شیفت کار می‌کنم. دیگه همین چیزا رو می‌خوام بگم. خوبه؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«عالی. صد در صد ازت خوشش میاد. من اگه دختر بودم بهت اوکی می‌دادم. اصلا اگه ده تا دختر داشتم همه رو بهت می‌دادم.»</p>
<p style="text-align: justify;">«مسخره می‌کنی؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«نه بابا اعتمادبه‌نفس داشته باش.»</p>
<p style="text-align: justify;">«میگم من پول عروسی ندارم. اگه بهش بگم پولشو بدیم ایتام بد نیست؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«نه تازه کلی هم با این حرف عاشقت میشه.»</p>
<p style="text-align: justify;">«پس خوبه. همینو میگم. فردا هماهنگ می‌کنیم بریم.»</p>
<p style="text-align: justify;">«پایه‌تم.»</p>
<p><img decoding="async" loading="lazy" class="wp-image-3326 size-full aligncenter" title="الناز شاکردوست" src="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/elnaz-shakerdoost.jpg" alt="الناز شاکردوست" width="350" height="469" srcset="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/elnaz-shakerdoost.jpg 350w, https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/elnaz-shakerdoost-224x300.jpg 224w" sizes="(max-width: 350px) 100vw, 350px" /></p>


<p>همچنین درباره محصولات <a href="https://www.abtingroup.ir/product_cat/danfoss/" target="_blank" rel="noreferrer noopener">دانفوس</a> بیشتر بخوانید.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1396/04/06/%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%b4%d8%a7%da%a9%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>8</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مترو پارتی</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1396/03/26/%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%8c/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1396/03/26/%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 16 Jun 2017 19:20:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[پیری]]></category>
		<category><![CDATA[خواب]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[فحش]]></category>
		<category><![CDATA[مترو]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3321</guid>

					<description><![CDATA[چگونه زندگی شادی در تونل‌های مترو داشته باشیم؟<br />
همان‌طور که همه می‌دانیم، مترو جای عشق‌وحال است. اما باید چه‌کار کرد تا به احسن الحال برسیم؟ برای این امر متدهایی تعریف شده است که شما را به غایت لذت می‌رساند.<br />
۱- روش «پرواز بر آشیانه‌ی فاخته»: ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align: justify;"><span style="color: #333333;">چگونه زندگی شادی در تونل‌های مترو داشته باشیم؟</span></h3>
<p style="text-align: justify;">همان‌طور که همه می‌دانیم، مترو جای عشق‌وحال است. اما باید چه‌کار کرد تا به احسن الحال برسیم؟ برای این امر متدهایی تعریف شده است که شما را به غایت لذت می‌رساند.</p>
<p style="text-align: justify;">۱- روش «پرواز بر آشیانه‌ی فاخته»: آیا همیشه دوست داشته‌اید جای خواننده‌های راک و متال در کنسرت‌هایشان باشید؟ آره؟ پس این متد خوراک شماست.</p>
<p style="text-align: justify;">قبل از اینکه قطار وارد ایستگاه شود، به شلوغ‌ترین قسمت پشت سکو بروید. سعی کنید دقیقا وسط جمعیت قرار بگیرید. اگر هم پشت یک آدم چاق بایستید که خیروبرکت است. وقتی قطار پشت سکو ایستاد و درهایش باز شد، هیچ حرکتی نکنید. سیل جمعیت شما را از روی زمین بلند می‌کند و داخل قطار روی زمین می‌گذارد.</p>
<p style="text-align: justify;">۲- روش «محتاج به دعا»: خب حالا به سلامتی وارد قطار شده‌اید. اما مثل جعبه‌ی خرمای مضافتی بم، همراه با سایر دوستان، کنار هم چسبیده‌اید و دستتان به جایی بند نیست. سمت چپ شما یک میله‌ی عمودی قرار دارد که دویست جفت دست آن را گرفته‌اند. این میله حاجت می‌دهد. سعی کنید شکافی پیدا کنید و یک جای از میله را بگیرید. اگر حاجت نگرفتید نگران نباشید. روی سقف مترو، سوراخ‌های مشبکی وجود دارد. هر پنج انگشت را داخل کنید و سقف را محکم بگیرید و ول هم نکنید. ان شاء ا&#8230; که حاجت‌روا می‌شوید.</p>
<p style="text-align: justify;">۳- روش «ایستاده در خمار»: همان‌طور که لای جمعیت، یک دستتان به میله است و یک دستتان داخل سوراخ‌های سقف، بخوابید. حتما می‌پرسید چطور؟ مگر امکان دارد؟ بله. برای خوابیدن در این پوزیشن، ابتدا چشم‌ها را ببندید. سپس دهانتان را به حالت نیمه‌باز دربیاورید و سعی کنید از دهان نفس بکشید. اگر سرصبح ناشتا باشید یا پیاز گاز زده باشید که عالی است. دهانتان بوی گربه مرده می‌دهد. به‌این‌ترتیب، نیم‌دایره‌ای هلالی شکل در روبه‌رویتان از هر موجود زنده‌ای خالی می‌شود. این موضوع باعث می‌شود تا کسی نتواند از خواب شیرین بیدارتان کند.</p>
<p style="text-align: justify;">۴- روش «دست در یک کاسه»: در همان حالتی که کمپوست شده‌اید و دماغ نفر جلویی داخل دهانتان است، می‌توانید به دولت و شهرداری و هر جا که خواستید فحش دهید. برای آن‌که فحش دادنتان بیشتر حال بدهد، می‌توانید آن‌ها را خیلی آرام زمزمه کنید. زمزمه هم که می‌دانید چیست؟ مرز باریکی است بین در دل حرف زدن و دادن زدن. اگر به اشتباه، بلند فحش دادید وارد مرز تراژدی شده‌اید و هرچه زده‌اید می‌پرد.</p>
<p style="text-align: justify;">۵- روش «القای مالشی»: حالا مترو کمی خلوت شده اما هنوز همه‌ی صندلی‌ها تحت اشغال است. نکته‌ی مهمی که باید به آن توجه داشت این است که تمام افرادی که نشسته‌اند صلاحیت ندارند و اصلا خسته نیستند. پس این حق شماست که بنشینید نه آن‌ها. برای آن‌که سریع‌تر به نتیجه برسید، یکی از نشسته‌ها را انتخاب کنید. دقت کنید آن شخص، پیرمرد نباشد. چراکه آن‌ها بلند بشو نیستند و حرکت زدن روی آن‌ها مصداق «زهی خیال باطل» است. پس توجه کنید که کیس انتخابی هر چه جوان‌تر باشد بهتر است.</p>
<p style="text-align: justify;">دقیقا رو به روی کیس بایستید. بعد سعی کنید خودتان را با ساق پا و زانوها، کیف‌دستی یا هر چیز دیگری به او بمالید. حتما درس علوم دوم دبستان یادتان هست. وقتی خودکار را به موهایمان می‌مالیدیم می‌توانستیم با آن، کاغذ را از روی زمین بلند کنیم. این روش نیز مانند همان است. شما با این کار، الکترون‌های فعال را به فرد مورد مالش انتقال می‌دهید و او دارای بار منفی می‌شود. به‌این‌ترتیب شخص باردار از جایش بلند شده و شما می‌توانید بنشینید. البته ممکن است بلند نشود. خب اشکالی ندارد. درهرصورت شما حالتان را کرده‌اید.</p>
<p style="text-align: justify;">۶- روش «تو چشم من خیره شدی با چشم‌های سیاهت»: پیرمردها، شصت هفتاد سال است که در مترو و اتوبوس نشسته‌اند و حالا نوبت شماست که بنشینید. اما باید توجه داشت که آن‌ها استاد فن القای مالشی هستند. پس مراقب باشید وقتی نشسته‌اید از آن‌ها بدل نخورید. یکی از روش‌های قدیمی برای مقابله با آن‌ها، خواب مصنوعی است. اما متاسفانه این حرکت دیگر منسوخ شده. روش پیشنهادی آن است که در همان حالت، سرتان را بالا بیاورید و به چشم‌های پیرمرد خیره شوید. آن‌قدر زل بزنید تا از رو برود و دنبال کیس دیگری باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">۷- روش «گازهای نجیب»: این تکنیک، یکی از روش‌های کلاسیک و سنتی است که از گذشته‌های بسیار دور به‌وفور استفاده‌شده است. این روش را می‌توان هم به‌صورت نشسته و هم ایستاده انجام داد. بعد از انجام عملیات، هندزفری را در گوش‌هایتان فرو کنید و چشم‌هایتان را ببندید و فقط نفس بکشید و لذت ببرید.</p>
<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter wp-image-3322 size-full" title="خوابیدن در مترو" src="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/sleep-metro.jpg" alt="خوابیدن در مترو" width="400" height="534" srcset="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/sleep-metro.jpg 400w, https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/sleep-metro-225x300.jpg 225w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /></p>


<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1396/03/26/%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مرکز تخصصی هاشور ابروی هاشم</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1396/03/15/%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d9%88/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1396/03/15/%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 05 Jun 2017 14:48:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[ترس]]></category>
		<category><![CDATA[تلگرام]]></category>
		<category><![CDATA[شرکت]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[همکار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3315</guid>

					<description><![CDATA[طبقه‌ی پایین شرکتی که تویش کار می‌کنم یک آرایشگاه زنانه است. معمولا هفته‌ای یک بار خانم‌های سانتال مانتال می‌آیند زنگ در شرکت را می‌زنند. همیشه با شنیدن صدای زنگ، یکی از همکاران که قد صد و نود سانتی دارد و وزنش بالای ۱۲۰ کیلو است ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">طبقه‌ی پایین شرکتی که تویش کار می‌کنم یک آرایشگاه زنانه است. معمولا هفته‌ای یک بار خانم‌های سانتال مانتال می‌آیند زنگ در شرکت را می‌زنند. همیشه با شنیدن صدای زنگ، یکی از همکاران که قد صد و نود سانتی دارد و وزنش بالای ۱۲۰ کیلو است می‌رود در را باز می‌کند. چند مدتی هم هست که محاسن و موهایش، رنگ تیغ و قیچی ندیده‌اند و از لحاظ هیبت، به خدابیامرز باد اسپنسر گفته است بیاه. خب وقتی این فرد می‌رود در را باز می‌کند، آن خانم پشت در با دیدن این ظاهر چه فکری می‌تواند بکند؟ شاید صحنه‌ای را تصور می‌کند که روی صندلی نشسته و این همکارمان دارد با ماشین موهایش را کوتاه می‌کند. برای همین اغلب همه‌شان می‌پرسند: «ببخشید آرایشگاس؟»</p>
<p style="text-align: justify;"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-3318 aligncenter" src="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/bud-spencer.jpg" alt="باد اسپنسر" width="250" height="259" /></p>
<p style="text-align: justify;">روی میز کارم یک بروشور افتاده. رویش چند تا عکس ابرو است و با فونت زرد نوشته «مرکز تخصصی هاشور الی». نمی‌دانم چرا از بچگی نسبت به کلمه‌ی هاشور حساسیت داشتم و با شنیدن و خواندنش کهیر می‌زدم. احتمالا دلیلش آن است که توی مدرسه و سر درس ریاضی هرچندوقت به لفظ هاشور برمی‌خوردیم و راستش را بخواهم بگویم تا اواخر دبیرستان نمی‌دانستم هاشور چیست.</p>
<p style="text-align: justify;"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-3316 aligncenter" src="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/hashoor-eli.jpg" alt="مرکز تخصصی هاشور" width="300" height="488" srcset="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/hashoor-eli.jpg 300w, https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/hashoor-eli-184x300.jpg 184w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p style="text-align: justify;">از همکارم که کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود و استخوان گردن مرغ گاز می‌زد پرسیدم: «هاشور چیه اینجا نوشته؟»</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: «ببین، ابرو رو می تراشن بعد با ماژیک جاش هاشور می زنن.»</p>
<p style="text-align: justify;">آیا فکر کردید منظورم از همکار، همان باد اسپنسر است؟ یا نه، فکر کرده‌اید آن‌قدر دریده‌ام که از همکار خانم این سوال ها رو بپرسم؟ نخیر. منظور از همکار در اینجا یک پسر بادی بیلدینگ کار است که ابروی دیگران را زیاد هاشور داده است.</p>
<p style="text-align: justify;">روی این بروشور نوشته «هاشور پنج بعدی». الان یا من نمی‌دانم بُعد چیست یا الی نمی‌داند یا آلبرت اینشتین. حالا از این مورد هم می‌گذریم اما واقعا چه فرقی بین این‌ها وجود دارد؟ هاشور کشیده، هاشور مینیاتوری، نیمه هاشور، هاشور پرزی، ترکیبی، شاین دار و&#8230; توی عکس که همه‌شان یک‌شکل‌اند. الی جان این اسامی را از خودت درآورده‌ای؟ جان من از کجایت آخر؟</p>
<p style="text-align: justify;">رفتم توی کانالشان هیز بازی. (آیا می‌دانید اگر دوست‌دختر آینده‌ام این متن را بخواند درجا طلاقم می‌دهد؟) عکس موهایی را که رنگ کرده و ناخن‌هایی را که کاشته توی کانال گذاشته است. به نظرم آرایش کردن و سایر ملزوماتش نه‌تنها کار چیپ و سبکی نیست بلکه خیلی هم مهم است. مردها چون خودشان آرایش نمی‌کنند، این کار زن‌ها را مسخره می‌کنند. باری، الی عکس مشتری‌هایش را گذاشته و ببینید با صورت این بنده خدا چه‌کار کرده. خب این الان شبیه مردمان قبایل بدوی ترینیدادوتوباگو شده است که؟ الی جان طرح زدی روی صورتش؟ لولو به هلو شنیده بودیم ولی هلو به لولو ایده‌ی جدیدی بود. آفرین.</p>
<p style="text-align: justify;"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-3317 aligncenter" src="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/makeup-eli.jpg" alt="تبدیل هلو به لولو" width="450" height="445" srcset="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/makeup-eli.jpg 450w, https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/06/makeup-eli-300x297.jpg 300w" sizes="(max-width: 450px) 100vw, 450px" /></p>
<p style="text-align: justify;">وسط خیابان منتهی به خانه‌مان، یک آرایشگاه زنانه است که هر وقت از پیاده‌رو عبور می‌کنم، می‌بینم درش چهارطاق باز است و فقط یک پرده‌ی قرمز، مانع از دیدن داخل آرایشگاه می‌شود. طوری است که اگر بخواهم وارد شوم به راحتی می‌توانم. هرکس دیگری هم می‌تواند برود تو. اما آن‌قدر اعتماد و امنیت وجود دارد که هیچ‌وقت در را نمی‌بندند. اصلا وقتی این صحنه را می‌بینم اشک در چشمانم حدقه می‌بندد و از اینکه در این محل زندگی می‌کنم به خودم افتخار می‌کنم. برای همین تصمیم گرفتم به همراه همکارم (باد اسپنسر) یک آرایشگاه زنانه راه بیندازیم و درش را تا ته باز بگذاریم. به امید آن روز. الهی آمین.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1396/03/15/%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>رگ به رگ شدن استاد</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1396/02/31/%d8%b1%da%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1396/02/31/%d8%b1%da%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 May 2017 18:25:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[نوستالژی]]></category>
		<category><![CDATA[استاد]]></category>
		<category><![CDATA[اسم]]></category>
		<category><![CDATA[سوتی]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[کلاس]]></category>
		<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3311</guid>

					<description><![CDATA[سال‌ها پیش، سایتی داشتم که توی آن درباره دانشگاهمان، مطالب طنز و فکاهی می‌نوشتم. دو تا از دوستان هم هرازگاهی مطالبی می‌فرستادند. متأسفانه به خاطر آن وبلاگ، دو بار تعهد دادم و بعد از مدتی هم فلیتر شد و دیگر دامنه‌اش را تمدید نکردم. چند ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سال‌ها پیش، سایتی داشتم که توی آن درباره دانشگاهمان، مطالب طنز و فکاهی می‌نوشتم. دو تا از دوستان هم هرازگاهی مطالبی می‌فرستادند. متأسفانه به خاطر آن وبلاگ، دو بار تعهد دادم و بعد از مدتی هم فلیتر شد و دیگر دامنه‌اش را تمدید نکردم. چند روز پیش اسم یکی از آن دوستان را سرچ کردم و به مطلب زیر رسیدم. این متن را توی سایت گذاشته بودم و گویا یکی از بازدیدکننده‌ها آن را توی یک انجمن کپی کرده. راستش در حال حاضر دسترسی‌ام به مطالب آن سایت کمی دشوار است و این مطلب هم ناقص کپی شده. بااین‌حال خواندنش خالی از لطف نیست.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>از درس شیرین شایدم تلخ شایدم ترش شایدم دو مزه ذخیره و بازیابی اطلاعات شروع می کنم.</p>
<p>چهارشنبه بود. دومین جلسه درس (اولین جلسشو پیچونده بودم) با ده دقیقه تاخیر رفتم سر کلاس تا رسیدم دیدم شروع کرد اسم ها رو خوندن. همه اسم هارو خوند غیر از اونایی که اولین جلسشون بود اومده بودن. استاد گفت اسم هر کسی رو که نخوندم بگه تا اسمشو بنویسم ( خوب وارد فضای کلاس میشیم)</p>
<p>استاد: کیا اولین جلسشونه دستاشون بالا</p>
<p>یهو ۱۲۰ تا دست رفت بالا (منظورم ۷ تا دسته جَووو دادم)</p>
<p>استاد: خوب شما اسمت چیه؟</p>
<p>یارو: نقدی</p>
<p>( نکته:این استاد انقدر بلند حرف می زنه که بعد کلاس حتما باید گوشاتو مسواک بزنی)</p>
<p>استاد: چی تقی؟</p>
<p>یارو: نه استاد نقدی (با حالتی شمرده تر)</p>
<p>استاد: آهان نقیبی</p>
<p>یارو: استاد نقد نسیه …. نقدی</p>
<p>استاد (با لبخند): آهان نقدی خوب از اول بگو نقدی چرا آروم میگی مردی گفتن زنی گفتن بلند و رسا صحبت کن.</p>
<p>استاد اسم چند نفر دیگه رو پرسید تا رسید به اسم من.</p>
<p>من پیش خودم گفتم اونا که اسم و فامیلشون راحت بود خودشو کشت تا فهمید ….</p>
<p>استاد: شما</p>
<p>من: احرار قـ..</p>
<p>استاد: چی؟</p>
<p>دیدم فایده نداره گویا استاد کره</p>
<p>من(با صدایی بلند):احرار با ح جیمی از حر میاد فامیلمم قـ..</p>
<p>استاد: اوه ببخشید چرا قاطی می کنی چرا انقدر داد می زنی میشنوم</p>
<p>من: استاد داد نزدم خواستم بگم خیلی مَردم</p>
<p>دو ساعت بعد ۵ دقیقه آنتراک داد.</p>
<p>من با یه لیوان قهوه اومدم سر کلاس.</p>
<p>استاد درسو شروع کرد.</p>
<p>استاد: آقا سر کلاس چیز نخورید.</p>
<p>من: استاد داغ بود آوردم سرد بشه. نخوردم.</p>
<p>استاد: می دونم آبه</p>
<p>من: نه استاد قهوه ست</p>
<p>استاد: مگه اینجا قهوه خونه ست؟</p>
<p>من: اِ پس اشتباه اومدم فکر کنم قهوه خونه کلاس بغلی بوده اشتباهی اومدم این کلاس. استاد شرمنده با اجازه برم کلاس بغلی (اینجارو با صدای عادی گفتم چون گوشاش سنگین بود نشنید)</p>
<p>استاد: اونجا چه خبره چرا همه می خندید؟</p>
<p>&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p>میریم سر یه درس ۷ مزه دیگه به نام مدارهای الکترونیکی</p>
<p>یکشنبه بعد از کلی کلاس ساعت ۴.۳۰ باید برم سر کلاس مدار.</p>
<p>درس داد و درس داد تا رسیدیم به آنتراک.</p>
<p>کلاس داشت شروع میشد علی گفت بیا یه سر بریم wc</p>
<p>گفتم بریم مخمون باز میشه.</p>
<p>Wc بودیم علی گیر داد یه دهن ابی بخون.</p>
<p>گفتم: ول کن کلاس شروع شده زود باش بریم.</p>
<p>علی: بخون دیگه دل تنگمو بخون</p>
<p>من: باشه … دلللل تنگممممممم دللللل تنگم دل تنگ از این بیداد</p>
<p>چند ثانیه بعد استاد وارد wc شد.</p>
<p>استاد: بچه ها کلاس شروع شده ها</p>
<p>من: داریم میایم</p>
<p>استاد: بچه ها صدای کی بود تو کلاس می پیچید؟</p>
<p>(کلاس و wc دیوار به دیوار همن)</p>
<p>من: چه صدایی استاد؟</p>
<p>استاد: صدا خوندن</p>
<p>من: استاد ما که صدایی نشنیدیم… علی تو صدایی شنیدی؟</p>
<p>علی:نههههه</p>
<p>من: حتما از بیرون بوده ما که صدای آواز ماواز نشنیدیم</p>
<p>بعد رفتیم سر کلاس.</p>
<p>علی: سیب آوردم می خوری؟</p>
<p>من: نه حس گاز زدن ندارم.</p>
<p>علی در بهترین فرصت نصف سیب رو با یه گاز کرد تو دهنش و به زور داشت می جوید.</p>
<p>من: استاد ببخشید میشه سر کلاس سیب خورد؟</p>
<p>علی همون طور که داشت گاز می زد رنگش قرمز شد با اشاره به من می گفت نگو نگو</p>
<p>من:استاد ببخشید آقای ک.ل سوال دارن</p>
<p>استاد: بله آقای ک.ل</p>
<p>علی:</p>
<p>(دهن پر بود نمیتونست حرف بزنه)</p>
<p>استاد:سوالتونو بپرسید</p>
<p>علی : پههه ههههه</p>
<p>(پقی خندیدو کلی سیب از تو دهنش پاشید بیرون)</p>
<p>استاد: اگه حالت خوب نیست می تونی بری بیرون</p>
<p>علی به زور هر چی تو دهنش بود قورت داد و گفت نه استاد حالم خوبه</p>
<p>بعد استاد یه مثال داد بچه ها حل کنن بعد اومد سر وقت ما گفت چی شده بود؟ گفتم هیچی استاد اومد سوال کنه آدامس پرید تو گلوش.</p>
<p>&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p>این ماجرایی که میخوام بگمو مهران تعریف کرد من واستون می نویسم (با کمی تغییرات):</p>
<p>کلاس برنامه نویسی پیشرفته:</p>
<p>استاد رو به دو تن از بچه ها می کنه ( مهران و سعید) و میگه: این پروجکتورو راه بندازید.</p>
<p>مهران و سعید دست به کار میشن و چون جا واسه لپ تاپ نبوده میذارنش رو صندلی.</p>
<p>استاد : اِ پس من کجا بشینم؟</p>
<p>مهران: استاد الان واستون یه صندلی میاریم</p>
<p>استاد: نه نمی خواد من وایستاده میشینم</p>
<p>(اینجا غیر از سوتی استاد، سوتی های دیگه هم هست)</p>
<p>و باز هم کلاس برنامه نویسی پیشرفته:</p>
<p>کلاس شلوغ استاد کلافه</p>
<p>به زور کلاس رو ساکت می کنه بعد بچه ها (واقع در آخرین ردیف) دوباره شروع به حرف زدن می کنن. استاد رگ به رگ میشه میگه &#8230;..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1396/02/31/%d8%b1%da%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بوی ما را این آب و صابون‌ها نخواهد برد</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1396/01/30/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%a2%d8%a8-%d8%b5%d8%a7%d8%a8%d9%88%d9%86%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1396/01/30/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%a2%d8%a8-%d8%b5%d8%a7%d8%a8%d9%88%d9%86%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 19 Apr 2017 21:08:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[آهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3306</guid>

					<description><![CDATA[بهش می‌گفتند مسعود آی او اس. از همان موقعی که استیو جابز اولین آیفون را معرفی کرد، خوره‌ی محصولات اپل شده بود و هرسال آیفونش را به‌روز می‌کرد. پسر خوبی بود اما تا جایی که می‌شد با آیفونش فخرفروشی می‌کرد و گند هرچه آیفون دار ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بهش می‌گفتند مسعود آی او اس. از همان موقعی که استیو جابز اولین آیفون را معرفی کرد، خوره‌ی محصولات اپل شده بود و هرسال آیفونش را به‌روز می‌کرد. پسر خوبی بود اما تا جایی که می‌شد با آیفونش فخرفروشی می‌کرد و گند هرچه آیفون دار بود را درآورده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">یک روز تعطیل، تصمیم گرفتیم دوتایی برویم کوه و شب برگردیم. با اینکه می‌دانست با هر بار کشاندن بحث به اپل و متعلقاتش، چهارتا بارش می‌کنم اما عادتش را در هیچ شرایطی ترک نمی‌کرد:</p>
<p style="text-align: justify;">«یه اپ جدید اومده که دستت رو می‌گیری جلو دوربین، واسه ت ام آر آی‌ش می کنه. فقط هم واسه اپله.»</p>
<p style="text-align: justify;">«یه آیفون جدید اومده قابش جیگریه. واسه حمایت از ایدزیا. انقدر نازه که اصلا آدم دلش می خواد بره ایدزی شه.»</p>
<p style="text-align: justify;">«داداش یه رینگتون جدید از آی تیونز گرفتم واسه فیلم رینگه. این آهنگ رو اونجای فیلم می زنه که دختره از تو تلویزیون درمیاد میره پوست مرده رو با ناخون می کنه. خیلی خوفه، گوش کن.»</p>
<p style="text-align: justify;">آهنگ ترسناکی را پلی می‌کند که مو به تن آدم راست می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">تا شب و موقع برگشت، دهان سالم برایم باقی نمی‌گذارد. وسط‌های راه برگشت، یک‌دفعه دل‌پیچه می‌گیریم. احتمالا به خاطر املتی است که توی یکی از رستوران‌های کوه خورده‌ایم. به طور غریزی دنبال توالت عمومی می‌گردیم و قبل از شروع هر فرآیندی، پیدایش می‌کنیم. می‌گویم: «مسعود اینجا نوشته دستشویی تا ساعت هشت بازه. نریم تو در رو ببنده رومون؟»</p>
<p style="text-align: justify;">آیفونش را از جیبش درمی‌آورد و رو به روی صورتم می‌گیرد و می‌گوید: «چنده؟ هفت و پنجاه‌وپنج.»</p>
<p style="text-align: justify;">از سه تا اتاق، سومی پر است و ما داخل آن دو تای دیگر می‌شویم. دقیقا وسط کار هستم که چراغ‌ها خاموش می‌شود. بلافاصله صدای خوفناک رینگتون موبایل مسعود بلند می‌شود. نیم‌خیز می‌شوم تا بتوانم گوشی‌ام را از جیبم دربیاورم اما هر کاری می‌کنم دستم داخل جیب نمی‌رود. صدای آهنگ یک لحظه قطعی ندارد و آوای جغد و باد است که دائما توی فضای آکوستیک دستشویی اکو می‌شود. دستم را با فشار توی جیبم می‌کنم اما دیگر بیرون نمی‌آید. مسعود هم خیال جواب دادن تلفنش را ندارد. با حرص می‌گویم: «مسعود. میشه اون لعنتی رو خفه ش کنی؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«نمی تونم بابا. دوست دخترمه. اگه رد کنم شاکی میشه.»</p>
<p style="text-align: justify;">«رد نکن خب. جوابش رو بده.»</p>
<p style="text-align: justify;">«نمی خوام تو این وضعیت صدام رو بشنوه.»</p>
<p style="text-align: justify;">بالاخره گوشی را از جیبم درمی‌آورم و با نورش دنبال بساط شست‌وشو می‌گردم. شیر آب را باز می‌کنم. اولش آب با فشار بیرون می‌زند و بعد پت‌پت می‌کند و قطع می‌شود. آهنگ فیلم حلقه همچنان در حال پخش است. صدای نفر سوم هم بلند می‌شود: «آقا این زنگت خیلی باحاله. واسه م بلوتوثش می‌کنی؟»</p>
<p style="text-align: justify;">مسعود جواب می‌دهد: «داداش من آی او اسم. بلوتوث واسه اندرویدیاس.»</p>
<p style="text-align: justify;">صدای «ای بابا»ی طرف به گوش می‌رسد. نمی‌دانم چرا مسعود در این وضعیت هم دست‌بردار نیست. اگر ادعایش می شود توی این بی آبی با آیفونش خودش را بشورد. صدای پاهای نفر سوم را می‌شنوم که دارد بیرون می‌رود. بلند می‌گویم: «آقا به این مسئولش میگی آب رو باز کنه؟»</p>
<p style="text-align: justify;">می‌گوید: «یه آهنگ ندادی به ما بعد می خوای واسه ت پی یارو هم برم؟»</p>
<p style="text-align: justify;">در را می‌بندد و می‌رود. آهنگ همچنان در حال نواختن است. به مسعود می‌گویم: «حالا به خاطر یه زنگ موبایل باید تا صبح اینجا بمونیم.»</p>
<p style="text-align: justify;">«من که دارم میرم.»</p>
<p style="text-align: justify;">صدای بسته شدن سگک کمربند می‌آید. می‌گویم: «چطوری داری میری؟ آب وصل شده مگه؟»</p>
<p style="text-align: justify;">«نه. همین‌طوری کشیدم بالا.»</p>
<p style="text-align: justify;">«یعنی چی؟ خجالت نمی‌کشی بعدا بگن مسعود با اون آیفونش، نَشسته شلوارش رو کشید بالا؟»</p>
<p style="text-align: justify;">مسعود درحالی‌که بیرون می‌رود، همراه با پس‌زمینه‌ی زنگ موبایلش، ترسناک‌ترین جمله را می‌گوید: «داداش، تو هم که اپلی نیستی باز عاقبتت همینه.»</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1396/01/30/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%a2%d8%a8-%d8%b5%d8%a7%d8%a8%d9%88%d9%86%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیچیدگی الگوریتم انتخاب</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1395/12/22/%d9%be%db%8c%da%86%db%8c%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%84%da%af%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%aa%d9%85-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1395/12/22/%d9%be%db%8c%da%86%db%8c%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%84%da%af%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%aa%d9%85-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 12 Mar 2017 14:52:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[پرسش]]></category>
		<category><![CDATA[تاکسی]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[هالیوود]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3303</guid>

					<description><![CDATA[یکی از فیلم‌های مهجور هالیوود که در ژانر جنایی-معمایی ساخته شده، فیلم Gone baby gone به کارگردانی بن افلک است. داستان کلی فیلم ازاین‌قرار است که در شهری کوچک، ناگهان دختربچه‌ای ناپدید می‌شود. درحالی‌که مادر معتاد و هوسران او خیلی هم غصه‌دار فقدان فرزندش نیست، ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یکی از فیلم‌های مهجور هالیوود که در ژانر جنایی-معمایی ساخته شده، فیلم Gone baby gone به کارگردانی بن افلک است. داستان کلی فیلم ازاین‌قرار است که در شهری کوچک، ناگهان دختربچه‌ای ناپدید می‌شود. درحالی‌که مادر معتاد و هوسران او خیلی هم غصه‌دار فقدان فرزندش نیست، پلیس با همراهی مردم شهر برای یافتن بچه بسیج می‌شوند. بعد از مدتی جستجوی بی‌ثمر، پلیس به این نتیجه می‌رسد که او کشته‌شده است. اما یکی از افسران پیگیر و قانون‌مدار، با  سماجت بیش‌ازحد پی می‌برد رئیس پلیس سابق شهر که به‌تازگی بازنشسته شده و فرزندی هم ندارد، دخترک را ربوده و در حال حاضر همراه با خانواده‌اش در خانه‌ای خارج از شهر زندگی می‌کنند و هم دختر و هم خانواده‌ی رئیس پلیس از این وضعیت بسیار خشنودند. حالا پلیس وظیفه‌شناس باید انتخاب کند که کودک با این خانواده بماند و خوشبخت شود یا نزد مادر ولنگار و بی بند و بارش برگردد و با انتظار آینده‌ای نامعلوم بزرگ شود.</p>
<p style="text-align: right;"><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter wp-image-3304 size-full" title="Gone baby gone" src="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/05/gone-baby-gone.jpg" alt="Gone baby gone" width="250" height="369" srcset="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/05/gone-baby-gone.jpg 250w, https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/05/gone-baby-gone-203x300.jpg 203w" sizes="(max-width: 250px) 100vw, 250px" /></p>
<p style="text-align: justify;">در طول زندگی اغلب آدم‌ها موقعیت‌هایی پیش می‌آید که با چالش انتخاب کردن مواجه شوند. گاهی این گزینه‌های انتخابی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند و البته چنان نفع و زیانشان درهم‌آمیخته که هر تصمیمی عواقب و سرنوشت خای خودش را دارد. مثل رخدادی که اخیرا در بیمارستان نمازی شیراز اتفاق افتاد و دختری از مهاجرهای افغان به دلیل قانون ممنوعیت پیوند عضو به اتباع بیگانه از دنیا رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">فرض کنیم به‌رغم تکذیبیه‌ها، علت فوت لطیفه‌ی افغان اجرای همان قانون مذکور باشد. که در این صورت قانونی کاملا غیرانسانی است و تصمیم مسئولان و پزشکان بیمارستان برای تبعیت از این قانون، برخلاف قسمی است که خورده‌اند. اما حالا به عقب برگردیم و تصور کنیم مسئولان بیمارستان در این مورد استثناء قائل شده‌اند و لطیفه با پیوند عضو زنده مانده است. به‌طورمعمول با در نظر گرفتن استثناهایی در یک قانون، عملا کارکرد آن از بین می‌رود. این امر را به‌وضوح می‌توان در خواهش و التماس‌های متخلفان رانندگی به مامور پلیس برای کاهش یا صرف‌نظر کردن از جریمه، مشاهده کرد. درنتیجه به‌احتمال فراوان با این اقدام، سایر اتباع خارجی هم درخواست می‌کردند که این استثناء در مورد آن‌ها نیز اعمال شود و قانونی که به علت محدودیت اعضای قابل پیوند و نیز جلوگیری از خریدوفروش آن‌ها اجرا شده، بلااثر می‌شد.</p>
<p style="text-align: justify;">در موارد این‌چنینی، اتخاذ هر نوع تصمیمی باعث به راه افتادن موج رسانه‌ای خواهد شد اما بارها پیش‌آمده است که در زندگی روزمره هم با چنین چالش‌هایی در انتخاب، ولو در بعدی کوچک‌تر مواجه شویم. برای مثال در سوارشدن به تاکسی باید انتخاب کنیم سوار تاکسی‌های خطی شویم که هزینه‌ی شارژ و بیمه پرداخت می‌کنند و شغل ثابتشان رانندگی است یا مسافربرهای شخصی را انتخاب کنیم که از سر اجبار و نیاز به پول برای تامین معاش زندگی رو به این کار آورده‌اند. یا حتی یک مثال جزئی‌تر، تصمیم به گرفتن تراکت از کسانی است که برای کسب درآمد و برخلاف میل باطنی‌شان به پخش کردن تراکت مشغول‌اند. و سپس انداختن برگه به سطل زباله بدون نگاه کردن به آن، درحالی‌که صاحب شغل یا خدمت با هدف تبلیغ کارش، برای چاپ و توزیع تراکت‌ها هزینه کرده است و اگر کسی مایل به دریافتش نبود می‌توانست آن را نگیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">«تو باید کار درست رو انجام بدی. یه کار خوب. همچین فرصتی به‌ندرت برای کسی پیش میاد. کاری نکن به خونه نرسیده پشیمون بشی». این آخرین گفتگوی رئیس پلیس بازنشسته فیلم افلک با افسر جوان است. او می‌خواهد بچه را کنار خود نگه دارد و به زعمش، کار درست همین است. ولی از نظر آن مامور، کار درست اطلاع دادن به پلیس و بازگرداندن فرزند به مادرش است. اما واقعا کار کدام‌یک قابل‌قبول است؟ آیا به نظر نمی‌رسد که هر دو کار صحیحی انجام می‌دهند؟</p>
<p style="text-align: justify;">مسئله این است که همیشه انتخاب‌ها میان دو گزینه‌ی خوب و بد یا بد و بدتر در چرخش نیست. گاهی برای انتخاب کردن باید با ترکیباتی از کار درست، اخلاقی، نادرست و یا غیراخلاقی همراه با چاشنی‌های احساس و منطق روبه‌رو شد که البته تصمیم‌گیری ساده‌ای هم نخواهد بود.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1395/12/22/%d9%be%db%8c%da%86%db%8c%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%84%da%af%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%aa%d9%85-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>6</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیدا کردن آهنگ</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1395/11/14/%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1395/11/14/%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2017 00:15:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کاربردی]]></category>
		<category><![CDATA[موزیک]]></category>
		<category><![CDATA[آهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[تاکسی]]></category>
		<category><![CDATA[تلگرام]]></category>
		<category><![CDATA[خواننده]]></category>
		<category><![CDATA[نرم افزار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3280</guid>

					<description><![CDATA[سر چهارراه سوار مسافربری شخصی شدم. ماشین خالی بود و صندلی جلو نشستم. راننده کمی مکث کرد و به اطراف نگاه کرد تا شاید مسافر دیگری هم تور کند اما دستش در پوست گردو ماند و شروع به حرکت کرد. از سیستم صوتی ماشین، آهنگی ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سر چهارراه سوار مسافربری شخصی شدم. ماشین خالی بود و صندلی جلو نشستم. راننده کمی مکث کرد و به اطراف نگاه کرد تا شاید مسافر دیگری هم تور کند اما دستش در پوست گردو ماند و شروع به حرکت کرد. از سیستم صوتی ماشین، آهنگی ترکی پخش می‌شد. خواننده‌اش زن بود و برخلاف خوانندگان زن هم‌وطنش، صدایش بم نبود. معمولی بود. خب، من مجذوب و مبهوت آهنگ شدم. بااینکه از موسیقی عربی و ترکی خوشم نمی‌آید اما این چیز دیگری بود. شاید تلفیقی از موسیقی پاپ و ترکی. می‌خواستم از راننده بپرسم که خواننده‌ی آهنگ کیست؟ اما اصلا رویش را نداشتم. سعی کردم مثل آهنگ‌های ایرانی که در کوچه و خیابان می‌شنوم، بخشی از ترانه را حفظ کنم و وقتی خانه آمدم توی گوگل سرچ کنم و آهنگ را بیابم. اما مشکل این بود که من اصلا ترکی بلد نیستم و فقط یک کلمه‌ی آشکین را متوجه شدم. آن هم به خاطر اینکه شبیه پوشکین بود. بالطبع با این یک کلمه‌ی کذایی نتوانستم آهنگ را پیدا کنم و تا چند روز از ناراحتی، اعتصاب غذای خشک کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">حدودا یک هفته پیش، بخشی از آهنگی را که روی یک کلیپ پخش می‌شد شنیدم. از صدای سوزناک خواننده خوشم آمد. ترانه انگلیسی بود و بعضی از کلمات را متوجه می‌شدم اما با جستجوی آن‌ها هم راه به‌جایی نبردم و مشخصات آهنگ را پیدا نکردم. داشتم دیوانه می‌شدم که یاد اپلیکیشن TrackID افتادم. سازوکار برنامه به این صورت است که شما دایره‌ای بزرگ را در داخل برنامه لمس می‌کنید. نرم‌افزار شروع به ضبط صدا می‌کند. حالا باید گوشی یا تبلت را کنار اسپیکر کامپیوتر یا تلویزیون بگیرید تا برنامه، بخشی از آهنگ در حال پخش را ضبط کند. بعد از چند ثانیه، مشخصات آهنگ موردنظر شما نمایش داده می‌شود. حالا می‌توانید اسم آهنگ و خواننده را توی گوگل سرچ کنید تا لینک دانلودش پیدا شود. البته تا حالا روی آهنگ‌های فارسی امتحان نکرده‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">اما آهنگی که دربه‌در دنبالش بود چه بود؟ آهنگی بسیار زیبا از نادیا علی، خواننده پاکستانی‌الاصل که در آمریکا کار و زندگی می‌کند.</p>
<p style="text-align: right;"><strong><a href="http://s4.picofile.com/file/8284856442/Nadia_Ali_Kiss_You_Hamedh_com_.mp3.html" target="_blank">دانلود آهنگ Kiss You از Nadia Ali</a></strong></p>
<p style="text-align: right;"><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter wp-image-3281 size-full" title="نادیا علی" src="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/02/Nadia-Ali.jpg" alt="نادیا علی" width="500" height="281" srcset="https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/02/Nadia-Ali.jpg 500w, https://www.hamedh.com/wp-content/uploads/2017/02/Nadia-Ali-300x169.jpg 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: right;">ضمنا برای پیدا کردن لینک دانلود هر آهنگی (چه ایرانی و چه خارجی) می توانید از ربات تلگرام زیر کمک بگیرید.</p>
<p style="text-align: left;"><a href="https://t.me/moozikestan_bot" target="_blank"><strong>https://t.me/moozikestan_bot</strong></a></p>
<p style="text-align: left;"><span id="more-3280"></span></p>
<p style="text-align: right;"><a href="https://t.me/hamedech/24" target="_blank"><strong>لینک مطلب در تلگرام</strong></a></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1395/11/14/%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>8</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>عشق پیش از نگاه اول</title>
		<link>https://www.hamedh.com/1395/10/30/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d9%88%d9%84/</link>
					<comments>https://www.hamedh.com/1395/10/30/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d9%88%d9%84/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[حامد]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2017 00:10:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[پول]]></category>
		<category><![CDATA[تلگرام]]></category>
		<category><![CDATA[چت]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hamedh.com/?p=3278</guid>

					<description><![CDATA[مدیر شرکتی می‌گفت اگر می‌خواهی یک کارگر یا کارمند را به خاک سیاه بنشانی، چند ماه دو سه برابر عرف معمول بهش حقوق بده و بعد اخراجش کن. کارگر اخراجی برای پیدا کردن کار جدید به هرجایی مراجعه کند با حقوقی پایین‌تر از چیزی که ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">مدیر شرکتی می‌گفت اگر می‌خواهی یک کارگر یا کارمند را به خاک سیاه بنشانی، چند ماه دو سه برابر عرف معمول بهش حقوق بده و بعد اخراجش کن. کارگر اخراجی برای پیدا کردن کار جدید به هرجایی مراجعه کند با حقوقی پایین‌تر از چیزی که سابقا می‌گرفته مواجه می‌شود و عملا دیگر نمی‌تواند آن شغل را قبول کند و دربه‌در دنبال آن حقوق و درآمد قبلی می‌گردد که هیچ جا پیدا نمی‌کند. و به‌این‌ترتیب بیکار و بدبخت می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">حدودا یک ماه پیش دوستی بهم زنگ زد. گفت توی یکی از گروه‌های تلگرام با دختری آشنا شده و من را با صفاتی نیکو به آن دختر معرفی کرده. می‌دانید، دوستانم به من لطف دارند و دنبال کیس مناسب برایم هستند و از هر جا و مکانی هم برای جستجو و یافتن آن دریغ نمی‌کنند. هرچند خودم اصلا پی این کارها نیستم و حوصله‌اش را هم ندارم. به‌هرحال آی دی دختر را داد و عکسش را هم فرستاد. قیافه‌ی بدی نداشت ولی آن چیزی نبود که گرفتارم کند و بخواهم به خاطرش منت‌کشی کنم و ناز بخرم.</p>
<p style="text-align: justify;">شب پیام دادم. سلام و احوالپرسی کردیم و گفتم از طرف فلانی هستم. گفت خیلی تعریفم را شنیده. گفتم بچه‌ها به من لطف دارند. داشتم فکر می‌کردم که حالا برای ادامه‌ی گفتگو چه بگویم که یک‌دفعه گفت: «خب حالا چیکار کنیم حامدخان؟» جا خوردم. این حرف را معمولا کسانی می‌زنند که پول گرفته‌اند و برای انجام کارشان عجله دارند. گفتم برای آشنایی بیشتر یعنی؟ گفت آره. سعی کردم مطابق عرف معمول شروع آشنایی‌ها عمل کنم و اطلاعات بگیرم و بدهم. اما یک جای کار ایراد داشت. دخترک صمیمی‌تر از آنچه باید باشد بود. پیش خودم فکر کردم حتما دوستم بهش گفته که من دربه‌در دنبال کیس ازدواجم و با هیچ دختری ارتباط نداشته و ندارم و اولین دختری را که ببینم می‌روم باهاش ازدواج می‌کنم. درنتیجه آن دختر هم من را پیشاپیش همسر آینده‌ی خود می‌پنداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">از ظاهر و عکس‌هایم تعریف می‌کرد. می‌گفت آرامش خاصی در صورتم وجود دارد. می‌گفت اگر می‌شود اسمش را بعد از هر جمله‌ام تایپ کنم. مثل خودش: «ریش بلند بهت میاد حامد.» عکس‌هایش را برایم می‌فرستاد و به‌طور غیرمستقیم می‌خواست بگویم خوشگل است. که می‌گفتم. کنتور که نمی‌اندازد. در تمام عکس‌ها هم با پوشش کامل بود و بدون آرایش. و همچنان آن چیزی نبود که هوش و حواسم را ببرد.</p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم در من چه دیده بود که برای چت کردن بی‌تابی می‌کرد. بهش می‌گفتم الان می‌خواهم بروم بیرون، شب می‌آیم حرف می‌زنیم. ناراحت می‌شد و می‌گفت باشد. شب باز پیام می‌داد. متاسفانه از بد حادثه، هیچ حرف خاصی هم برای گفتن نداشتیم. نه فیلمی دیده بود و نه کتابی خوانده بود. فقط دائما به من می‌گفت بی انرژی نباشم. لابد منظورش این بوده که ابراز علاقه کنم. تازه شب دوم آشنایی بود و واقعا داشتم حرف کم می‌آوردم که گفت اینستاگرامم را بدهم تا فالو کند. آدرسش را دادم. چند دقیقه گذشت. پیام داد: «اگه نمی خوای همین الان کات کنیم.» گفتم: «چیو نمی خوام؟» گفت: «منو دیگه.» نمی‌دانم چه دیده بود که این‌چنین منقلب شده بود. شاید لایک ها و کامنت های دخترها. جواب دادم: «مگه من چیزی گفتم؟» گفت: «نه ولی آخه یجوری هستی.» دلم می‌خواست هرچه زودتر این ارتباط تمام شود. گفتم: «نمی دونم چطوری هستم. ولی اخلاقم اینه.» دیگر چیزی نگفت.</p>
<p style="text-align: justify;">فردای آن شب، توی اینستاگرام فالو کرد و بعد بلاکم کرد. تلگرامش را هم دیلیت اکانت کرد. بااینکه کلا بلاک شدن، عصبانی‌ام می‌کند ولی احساس خوبی داشتم. دوست نداشتم دلش را می‌شکستم و اعتمادبه‌نفسش را خراب می‌کردم. نمی‌خواستم پیش خودش بگوید این نسناس هم برای ما آدم شده. اینکه خودش خودجوش کنار کشید خوشایندم بود. اما حالا مشکلی پیش آمده. تابه‌حال نشده بود دختری این‌طور ازم تعریف و تمجید کند و درگیرم شود. حس غریبی بود و البته لذت‌بخش. حالا دلم تعریف می‌خواهد. دوست دارم کسی قربان صدقه‌ام برود و از هوش و ظاهرم اسطوره‌سازی کند. اما هیچ‌کس، حتی مادرم دو زار آدم حسابم نمی‌کند و ارزشی برای کسی ندارم. دچار فقر عاطفی شده‌ام. شاید آن دختر آن‌طور که می‌نموده، تعطیل هم نبوده و می‌خواسته با این رفتارش من را نابود کند. مثل آن کارفرمایی که حقوق کارگرش را چند برابر حقش می‌دهد و بعد از مدتی اخراجش می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-3278"></span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://t.me/hamedech/23" target="_blank"><strong>لینک مطلب در تلگرام</strong></a></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.hamedh.com/1395/10/30/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
