<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من پر از وسوسه ی خواب</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Dec 2009 06:42:32 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دل من مونده پیشت،گرچه پاهام مسافره</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/237</link>
<description>نمی دونم چرا ولی خسته شدم از اینجا.. شایدم می ترسم پیدا شم! شایدم نمی تونم راحت حرفمو بزنم..! دلم یه جای جدید می خواد اما نه آدمای جدید همچنین یه تنوع خوشگل :) و یه سری امکانات بیشتر البته یه جای باکلاس تر شیک تر... جایی که بتونم سبک نوشتنم رو یه کم عوض کنم و یه کم خودمو بالاتر ببرم. البته یکی از دلیل هایی که اینجا رو دوست ندارم اینه که وحید هیچ وقت حتی یه پست هم اینجا نذاشت که دلم به اینجا خوش باشه.</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 06:42:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/237</guid>
</item>
<item>
<title>فریاد و دیگر هیچ (شاملو)</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/235</link>
<description>فریادی و دیگر هیچ . 			چرا که امید آنچنان توانا ست 			که پا سر یاس بتواند نهاد. 			*** 			بر بستر سبزه ها خفته ایم 			با یقین سبز 			بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم 			و با امیدی بی شکست 			از بستر سبزه ها 			با عشقی به یقین سبز برخاسته ایم 			*** 			امید آنچنان تواناست 			که بسترها و سبزها ها زمزمه ئی بیش است ! 			فریادی 			و دیگر 			هیچ !</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 05:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/235</guid>
</item>
<item>
<title>ما رایتُ اِلا جمیلا...</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/233</link>
<description>روی تلی از خاک ایستاده است و نظاره گر ِ جسدهایی ست که هر کدام پاره ای از جگرش بوده اند/ هستند... تمام زندگی اش انگار دارد مثل فیلمی از جلوی چشمانش رد می شود.. پنج سالش بیشتر نیست که مادرش تمام خانه را به او می سپارد. می گوید: دخترم از این به بعد خانم خانه تویی... یادش می آید بعد از آن را که پدرش دیگر روی خوش به خود ندید یادش می آید شبی را که پدر در منزلش مهمان بود و سحر به مسجد رفت و دیگر... یادش می آید صدای مبهمی که در اتاق کناری می گفت این تشت خون را</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 17:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/233</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی آهسته از شکل می افتد</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/232</link>
<description>خب راستش دلم خیلی می خواست برم خونه ی وحید اینا آخه یه چند هفته ای بود پشت سر هم؛ همه ی سه شنبه شب ها با حضور وحید صبح می شد و دلم خیلی می گرفت اگه تنها می بودم! دیشبو دارم می گما حواستون هست که؟ عصری با وحید تو مترو قرار داشتم یه برنامه ریزی ِ ردیف و مبسوط! با وحید که خداحافظی کردم به جای اینکه برم متروی علم و صنعت سوار شم که برم سمت خونه خودمون، همونجا -دور از چشم وحید- رفتم قسمت خانم ها ایستادم و رفتم سمت ِ خونه ی وحید اینا...</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 09:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/232</guid>
</item>
<item>
<title>یونیکورن ِ من، از ذهن تا مانیتور!</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/230</link>
<description>من فقط یادم بود که یه کارتونی بوده به اسم &quot;یونیکورن&quot; فقط یادم می اومد که من اینو دیدم اصلا ماجراش یادم نبود یه تصویر ذهنی شبیه همین عکس پائین و دیگه هیچی... اما هر وقت بهش فکر میکردم، یه چیزی ته ذهنم نقش می بست... یه خاطره که انگار &quot;delete&quot; شده فقط؛ اما تو &quot;trash&quot; یه چیزایی ازش هست. هر وقت هم تو ایتنرنت سرچ می کردم فقط یه عکس خیلی خیلی کوچولو می دیدم و بیشتر تشنه می شدم تا خودشو پیدا کنم! مامانم اما چیزای بیشتری یادشه؛ می گه خواهرم مهد کودک می رفته و از</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 14:02:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/230</guid>
</item>
<item>
<title>به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را...</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/229</link>
<description>همیشه وقتی یکی می میره فکرم می ره سمت ِ &quot;اون دنیا&quot; دنیایی که هیچ چیز ازش نمی دونم/نمی دونیم.. اما کنجکاوم بهش اینکه چه شکلیه، چه هوایی داره، آدما اونجا چی کار می کنن که حوصله شون سر نره... فامیلا همدیگه رو تو برزخ می شناسن؟ مهمونی می رن؟ غذا می خورن؟ ..بگذریم... باز هم یه آدم خوب ِ دیگه رفت.. هرچند تو زمان حیاتش هم اون قدر ظلم کشیده بود و اون قدر مهجور مونده بود که نمی شد از وجودش فیض برد -البته کم کاری از ما هم بوده- و ما طبق عادت دیرینه مون، حالا که</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 09:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/229</guid>
</item>
<item>
<title>یه روزی؛ یه جایی؛ صبر داشته باش..</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/228</link>
<description>تمام رویاها و آرزوهایی که به فکرت می رسه رو بنویس. چه بزرگ چه کوچیک... چه محال چه ممکن..! بنویس.. بنویس... اون وقت محال و ممکن ها رو تو دوتا دسته جدا کن از هم... ممکن ها رو که می دونی همین چند وقته بهشون می رسی رو بذار یه گوشه و بی خیالشون بشو.. اون آرزوهای محالی که می دونی خیلی خیلی بعیده بهشون برسی، یا اصلا &quot;هیچ وقت&quot; بهشون نمی رسی رو بذار دم دستت و هر روز نگاشون کن و بهشون فکر کن و باهاشون زندگی کن...</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 06:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/228</guid>
</item>
<item>
<title>سراومد زمستون...</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/226</link>
<description>سلام. ماجرای اس مس کپی کردنهای من سه هفته به طول انجامید و در شامگاه دوشنبه تموم شد... تو اون روزا من یه حال و هوای دیگه ای داشتم... اولاش خیلی خوشحال بودم، میانه های راه بیشتر دلگیر می شدم و گاهی کارم به گریه هم می کشید! چرا؟ چون گمان می کردم پارسال هیجان بیشتری داشتیم اما حالا نداریم.. البته فقط گمان می کردم؛ یه اتفاق بدی هم که این وسطا افتاد این بود که حدود 35تا از اس مس ها رو من وقتی کپی کردم، ذخیره نکرده بودم و در نتیجه از دست رفتند :( اما یکی از</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 06:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/226</guid>
</item>
<item>
<title>بیا ره توشه برداریم...</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/225</link>
<description>شش ماه گذشت... شش ماه روزهای تلخ توی شهرمون و روزهای شیرین توی خونه مون... تلاقی ِ شیرین ترین روزهام با تلخ ترین روزهایی که شهرم تجربه کرده خیلی سخت بود! نمی دونستم بخندم یا بگریم... روزهایی رو تجربه کردم و چیزهایی دیدم که هیچ وقت فکرشو نمی کردم.. تازه خیلی هاشو هم نذاشت تجربه کنم و یه جورایی شانس آوردم، چون اصلا تحمل دیدن هیچ کدومشون رو نداشتم... اما این شش ماه خیلی زود گذشت، نه واسه خاطر اینکه خوش بودیم؛ نه! هر روز هر کدوممون یه جورایی تو حرفامون تو</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 07:31:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/225</guid>
</item>
<item>
<title>شراب تلخ می خواهم...</title>
<link>https://gharibe0001.blogfa.com/post/224</link>
<description>زمستون ِ هشتادو پنج بود یا شش نمیدونم... حتی اینکه زمستون بود یا یه فصل دیگه هم؛ اصلا یادم نیست! غروب بود اما.. خیلی اتفاقی طلوع قرص ِ کامل ماه رو کنار کسی _کسی که بعدها غریبه شد_نظاره گر بودم و تا مدتها به یاد اون غروب که می افتادم فکر می کردم &quot;شیرین ترین&quot; لحظه ی عمرم بوده... طلوع ماه واقعا برام لذت بخش بود.. حالا اما دلم می سوزه، چون هر وقت قرص کامل ماه رو میبینم،یاد اون غروب می افتم و تلخی اش نمی ذاره شیرینیش رو به خاطر بیارم...</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 05:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gharibe0001</dc:creator>
<guid>gharibe0001.blogfa.com/post/224</guid>
</item>
</channel>
</rss>
