<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:creativeCommons="http://backend.userland.com/creativeCommonsRssModule" version="2.0"><channel><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه</title> <link>http://golabi.net</link> <description>نوشته‌های گاه و بی‌گاه موسیو گلابی در محیط محترم وب</description> <lastBuildDate>Fri, 25 May 2012 08:58:59 +0000</lastBuildDate> <generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <image><link>http://creativecommons.org/licenses/by-nc-nd/3.0/</link><url>http://creativecommons.org/images/public/somerights20.gif</url><title>Some Rights Reserved</title></image> <atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/golabi" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="golabi" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><creativeCommons:license>http://creativecommons.org/licenses/by-nc-nd/3.0/</creativeCommons:license><feedburner:emailServiceId xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">golabi</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://add.my.yahoo.com/rss?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/us/my/addtomyyahoo4.gif">Subscribe with My Yahoo!</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.newsgator.com/ngs/subscriber/subext.aspx?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://www.newsgator.com/images/ngsub1.gif">Subscribe with NewsGator</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://feeds.my.aol.com/add.jsp?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://o.aolcdn.com/favorites.my.aol.com/webmaster/ffclient/webroot/locale/en-US/images/myAOLButtonSmall.gif">Subscribe with My AOL</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.bloglines.com/sub/http://feeds.feedburner.com/golabi" src="http://www.bloglines.com/images/sub_modern11.gif">Subscribe with Bloglines</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.netvibes.com/subscribe.php?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://www.netvibes.com/img/add2netvibes.gif">Subscribe with Netvibes</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif">Subscribe with Google</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.pageflakes.com/subscribe.aspx?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://www.pageflakes.com/ImageFile.ashx?instanceId=Static_4&amp;fileName=ATP_blu_91x17.gif">Subscribe with Pageflakes</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://www.live.com/?add=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://tkfiles.storage.msn.com/x1piYkpqHC_35nIp1gLE68-wvzLZO8iXl_JMledmJQXP-XTBOLfmQv4zhj4MhcWEJh_GtoBIiAl1Mjh-ndp9k47If7hTaFno0mxW9_i3p_5qQw">Subscribe with Live.com</feedburner:feedFlare><item><title>همدان، پایتخت بلامنازع خستگی ایران!‏‏</title><link>http://golabi.net/1391/03/03/hamedan/</link> <comments>http://golabi.net/1391/03/03/hamedan/#comments</comments> <pubDate>Tue, 22 May 2012 23:42:26 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2924</guid> <description><![CDATA[الآن ساعت سه و چهل دقیقه‌ی صبح است و من هم خوابم نمی‌برد. آمده‌ام چهار خط بنویسم بلکه تا آن‌موقع این پشه‌ی لعنتی هم بخوابد یا برود آن‌طرف‌تر با یک موجود دیگری غیر از من جفت‌گیری کند! خب حالا چهار خط در مورد چی بنویسم؟ آهان&#8230; اینکه ما توی این چند روز مهمان شهر ولایت‌مدار همدان [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">الآن ساعت سه و چهل دقیقه‌ی صبح است و من هم خوابم نمی‌برد. آمده‌ام چهار خط بنویسم بلکه تا آن‌موقع این پشه‌ی لعنتی هم بخوابد یا برود آن‌طرف‌تر با یک موجود دیگری غیر از من جفت‌گیری کند!</p><p style="text-align: justify;">خب حالا چهار خط در مورد چی بنویسم؟ آهان&#8230; اینکه ما توی این چند روز مهمان شهر ولایت‌مدار همدان بودیم. اگر دقت کرده باشید موقع ورود به همه‌ی شهرهای کشور به قضیه‌ی ولایت‌مداری اشاره می‌کنند. مثلاً وسط راه از یک جایی رد شدیم به اسم «بی‌آب» که یحتمل زمین‌هایش (یا خدای نکرده مردمش) از قدیم و ندیم مشکل بی‌آبی داشتند. آنجا هم نوشته بودند ورود شما را به بی‌آبِ ولایت‌مدار گرامی می‌داریم. یعنی در این حد که شهرِ طرف (یا حتی خودِ طرف) آب ندارد ولی به‌دلیل نامعلومی به مقام عظمای ولایت علاقه‌مند است و سرش را در این راه می‌دهد&#8230; البته آن سر بی‌آب خیلی هم به دردش نمی‌خورد، همان بهتر که بدهد برود!</p><p style="text-align: justify;">این را یادم رفت بگویم که چند کیلومتر قبل از شهر همدان یک جاده‌ی فرعی هست که آخرش می‌رسد به غار ولایت‌مدار علیصدر. اگر توی همدان چند تا چیز توریستی باشد که به‌هیچ وجه نباید دیدنش را از دست بدهید یکی آقایی‌ست که قایق‌های توی این غار را حرکت می‌دهد! به‌شخصه اعتقاد دارم اگر روی این آدم کار کنند می‌تواند بزرگ‌ترین جاذبه‌ی توریستی کشور باشد، بس که خسته است. بعد آدمی با این سطح از خستگی را مسئول کرده‌اند که همزمان با قایق‌رانی یک سری اطلاعات هم در مورد غار بدهد که طبیعتاً این کار را نمی‌کند و ما که آنجا بودیم توی مسیر طولانی غار سرجمع چهار تا جمله از دهانش درآمد که سه تایش تذکر به مسافرها بود بابت اینکه توی قایق حرکت نکنند&#8230; آن یکی هم ناله‌ی خفیفی بود در مورد یک سنگی در انتهای مسیر که گویا به خاطر شباهتش به مرغ سوخاری به سنگ مرغ سوخاری معروف شده و من هنوز هم نفهمیدم حرفش را درست شنیدم یا نه و اینکه آیا داشته توی آن لحظه شوخی می‌کرده یا بحثش جدی بوده!</p><p style="text-align: justify;">حالا که بحث خستگی شد گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که طبق مشاهدات من اکثر همدانی‌ها آدم‌های خسته و تا حدی گشادند (خواننده‌های همدانی توجه داشته باشند آن «اکثر» و «تا حدی» را نوشتم که بتوانند خودشان را جور دیگری جا بزنند!) و علاقه‌ی خاصی به استراحت و تعطیلی دارند، مثلاً خیلی شیک سر ظهر جاذبه‌های گردشگری شهر را تعطیل می‌کنند و می‌روند می‌خوابند! البته یک جای تفریحی باستانی دارند به اسم گنج‌نامه که حسابش جداست و هیچ‌وقت تعطیل نمی‌شود به این دلیل که در ورودی ندارد و اساساً کسی مسئولش نیست که بخواهد تعطیلش کند! اینجا یک چیزی‌ست توی مایه‌های دربند تهران با دو تا کتیبه‌ی قدیمی از زمان هخامنشیان و فروشنده‌ها وسطش بساط پاپ‌کورن (چس‌فیل سابق)، پشمک، آلوچه، بستنی قیفی، باقالی، بلال، عینک دودی، چاقوی ضامن‌دار و گل سر پهن کرده بودند. خلاصه اینکه جای خیلی خفنی حساب می‌شود که دختر و پسرها می‌توانند اینجا هر غلطی خواستند بکنند و از این نظر هم به دربند شباهت دارد!</p><p style="text-align: justify;">مسلماً آرامگاه بوعلی و باباطاهر و هگمتانه و یک تعدادی مقبره و موزه و بازار هم جزو جاهای دیدنی همدان هستند اما برادرانه توصیه می‌کنم که به جای دیدن اینها بروید «لالجین» که پایتخت سفال‌گری ایران است اما نصف مغازه‌هایش با کارهای برادران و خواهران چینی پر شده و دیدنش جذابیت چندانی ندارد! پس چرا باید بروید اینجا؟ چون یک جایی دارد به اسم «دیزی سرای محمد» که دیزی‌هایش فوق‌العاده است و می‌شود از نظر جذابیت در کنار مرد قایق‌ران و گنج‌نامه قرارش داد.</p><p style="text-align: justify;">از چیزهای دیگر این شهر هم می‌شود به <a title="وبلاگ در قند قزل‌آلا" href="http://introutsugar.wordpress.com/" target="_blank">کسرای در قند قزل‌آلا</a> اشاره کرد که آنجا درس می‌خواند و چند روز پیش باخبر شدم که وبلاگش را تعطیل کرده. من در جریان جزییات ماجرا نیستم. شاید تنش خورده به تن همدانی‌ها و از تعطیل کردن خوشش آمده، شاید هم نه&#8230; به‌هرحال هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که وبلاگ‌های خوب برای همیشه تعطیل بشوند. اگر اشتباه نکنم همین پارسال بود که جایزه‌ی <a href="http://thebobs.com/english/" target="_blank">بوبز</a> را گرفت (فکر بد نکنید، این بوبز یک چیز دیگری‌ست) و به‌نظر من کسی که بوبز را بگیرد نباید به این راحتی‌ها ولش کند، باید بماند و بجنگد برای بوبزهای بعدی! حیف که من کم‌کم دارد خوابم می‌گیرد وگرنه می‌ماندم و خودم هم برای گرفتن بوبزهای بعدی کنارش شمشیر می‌زدم!‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2924"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=MznBVFs7Gcw:1Lo6jEnn6Mc:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=MznBVFs7Gcw:1Lo6jEnn6Mc:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=MznBVFs7Gcw:1Lo6jEnn6Mc:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=MznBVFs7Gcw:1Lo6jEnn6Mc:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=MznBVFs7Gcw:1Lo6jEnn6Mc:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=MznBVFs7Gcw:1Lo6jEnn6Mc:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1391/03/03/hamedan/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>14</slash:comments> </item> <item><title>روضه‌ی عید!‏‏</title><link>http://golabi.net/1391/01/09/rozeye-eyd/</link> <comments>http://golabi.net/1391/01/09/rozeye-eyd/#comments</comments> <pubDate>Wed, 28 Mar 2012 18:20:47 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2893</guid> <description><![CDATA[دیدید آدم یکی را بعد از مدت طولانی می‌بیند، هی می‌خواهد از یک جایی شروع کند؟ چون چیزی به ذهنش نمی‌رسد پشت سر هم می‌پرسد چه خبر؟ من الآن همچین احساسی دارم. شاید به نظرتان غیرمعمول بیاید اما توی مدت غیبتم هی از اینکه آدم‌های مختلفی در لفافه و به‌خصوص توی فیس‌بوک متلک می‌گفتند شرمنده [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیدید آدم یکی را بعد از مدت طولانی می‌بیند، هی می‌خواهد از یک جایی شروع کند؟ چون چیزی به ذهنش نمی‌رسد پشت سر هم می‌پرسد چه خبر؟ من الآن همچین احساسی دارم. شاید به نظرتان غیرمعمول بیاید اما توی مدت غیبتم هی از اینکه آدم‌های مختلفی در لفافه و به‌خصوص توی فیس‌بوک متلک می‌گفتند شرمنده می‌شدم! توی پست آخرم همچین با قدرت قول داده بودم منظم‌تر می‌نویسم که همه باورشان شده بود. نه اینکه دروغ گفته باشم‌ها، واقعاً تصمیم داشتم مثل آدم بنویسم. اما خب&#8230; حوصله‌ی نوشتن نداشتم. البته چند بار تصمیم گرفتم بنویسم. یک بار سر ماجرای مقام معظم رهبری کره‌ی شمالی که رفت و ملتش را تنها گذاشت. در واقع می‌خواستم به این بهانه یک طنز فاخری در مورد تمام مقام‌های معظم رهبری در دنیا بنویسم! بعد دیدم حوصله‌ی نوشتن در موردشان را ندارم، حوصله‌ی خودشان را هم ایضاً. این شد که ننوشتم! آن روزی که اصغر فرهادی اسکار گرفت هم دلم می‌خواست بنویسم. چرا ننوشتم؟ یادم نیست. توی یک مقطعی هم اگر یادتان باشد انگار اینترنت کشور تیر خورد که وبلاگ من هم این وسط شَل و پل شد و افتاد یک گوشه. زخمی. بعدش هم کلهم از دسترس خارج شد. مُرد. وقتی هم که برگشت خودم حوصله‌ی نوشتن نداشتم. الآن هم انقدر حوصله‌ی کارهای دیگر را نداشتم که گفتم بیایم بنویسم!</p><p style="text-align: justify;">آقا من به دلایلی عید امسال را دوست ندارم. نمی‌خواهم غرغر کنم اما علی‌رغم میلم باید این را بگویم که سال بهتری نخواهیم داشت. همه چیز گران‌تر می‌شود، حقوق اولیه‌مان را بیشتر از قبل نادیده می‌گیرند و در همین راستا تصمیم می‌گیرند بخواهند که زورکی از تولید ملی حمایت کنیم. ما هم با جدیت خاصی دلمان را به چیزهای کوچک خوش خواهیم کرد&#8230; که این اصلاً خوب نیست. ما نه مثل مردم کره‌ی شمالی هستیم که بتوانیم کاملاً خفه بشویم و نه مثل مردم سوریه که کاسه‌ی صبرمان لبریز بشود. یعنی هم می‌خاریم، هم نمی‌خاریم&#8230;! که نمی‌دانم این یکی خوب هست یا نیست اما به‌هرحال کافی نیست. شما چی؟ حال و هوای عید دارید؟ یعنی می‌خواهم ببینم واقعاً احساس می‌کنید که سالی عوض شده و گل و بلبل آمده و چیزهای بهتری در انتظارمان هست؟ یا همین‌جوری الکی دارید خوشحالی می‌کنید؟</p><p style="text-align: justify;">ای بابا&#8230; ببین پستم به کجا کشید. حوصله ندارم تمامش کنم. روضه‌ی ابوالفضل شد رسماً. بروم یک دوری بزنم و دوباره برگردم. اما شما خوب باشید. اگر دلتان برایم تنگ شده بود مخلصم. اگر هم دلتان تنگ نشده بود حق دارید&#8230; در هر صورت برایتان لحظه‌های خوب آرزو می‌کنم و دست تمام آقایان و خانم‌های محترم را به گرمی می‌فشارم و در موارد خاصی هم می‌بوسمتان!</p><p style="text-align: justify;">چاکرپیچ همگی. سال نو مبارک!‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2893"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=osWHhwie3Fo:YWK_v_fchKw:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=osWHhwie3Fo:YWK_v_fchKw:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=osWHhwie3Fo:YWK_v_fchKw:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=osWHhwie3Fo:YWK_v_fchKw:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=osWHhwie3Fo:YWK_v_fchKw:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=osWHhwie3Fo:YWK_v_fchKw:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1391/01/09/rozeye-eyd/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>18</slash:comments> </item> <item><title>بازگشت مقتدرانه… مقتدرانه؟؟ حالا هر چی!‏‏</title><link>http://golabi.net/1390/09/19/bazgashte-moghtaderane/</link> <comments>http://golabi.net/1390/09/19/bazgashte-moghtaderane/#comments</comments> <pubDate>Fri, 09 Dec 2011 20:46:04 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2823</guid> <description><![CDATA[بله، حق با شماست. خود من هم به‌شخصه اگر خواننده‌ی یک وبلاگی بودم که صاحبش می‌رفت و دو ماه تمام پشت سرش را نگاه نمی‌کرد دیگر پایم را آن‌جا نمی‌گذاشتم، بدترین حرف‌ها را بار نویسنده‌اش می‌کردم و چه‌بسا توی گوشش هم می‌زدم. خواستم همین اول کار روشن کنم که خودم هم طرف شما هستم! این [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بله، حق با شماست. خود من هم به‌شخصه اگر خواننده‌ی یک وبلاگی بودم که صاحبش می‌رفت و دو ماه تمام پشت سرش را نگاه نمی‌کرد دیگر پایم را آن‌جا نمی‌گذاشتم، بدترین حرف‌ها را بار نویسنده‌اش می‌کردم و چه‌بسا توی گوشش هم می‌زدم. خواستم همین اول کار روشن کنم که خودم هم طرف شما هستم! این گوش من برای شما، بگیرید بزنید راحتم کنید. اصلاً چند تا مشت هم بزنید توی صورتم، توی شکمم، توی&#8230; نه نه، توی همان شکمم بزنید! چی؟ شلوارم را هم پایین بکشم؟ آقا حالا ما دو ماه اینجا را ول کردیم دلیل نمی‌شود که شما سوء استفاده کنید. باز اگر مشکل سربازی را که این همه به‌خاطرش عجز و لابه کرده بودم حل می‌کردید یک چیزی&#8230; آن‌وقت با کمال میل در خدمتتان بودم! ولی خب سربازی هنوز به قوت خودش باقی‌ست و در نتیجه شلوار من هم به همراه تمام محتویاتش با قوت و اقتدار به کار خودش ادامه می‌دهد!</p><p style="text-align: justify;">البته دو سه نفر آمدند و یک قول‌هایی هم دادند. گفتند آشنا داریم و شماره می‌دهیم و می‌خواهیم جبران نوشته‌های همیشه هوشمندانه‌ات را بکنیم و همه چیزش با ما و تو فقط بنویس و تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهی و این حرف‌ها&#8230; درست یادم نیست، اما اگر اشتباه نکنم یک سمیه‌نامی بود که خودش را خیلی مطلع نشان داد و بعد از یک سلسله سؤال و جواب‌ها پرسید که آیا مایلم شماره‌ی یک جناب سرهنگ گردن‌کلفتی را بفرستد تا مشکلم را برطرف کند یا نه؟ بله را که گفتم یک‌دفعه غیبش زد. البته من راضی به مرگ کسی نیستم ولی چی شدی سمیه جان؟ مُردی؟ سر جدت اگر اینجا را می‌خوانی یک ندایی بده. بدبختی اینکه اسمت هم درست یادم نیست، سمیه بودی؟ ساحره بودی؟ سهیلا بودی؟ چی بودی؟! من از حالا گفته باشم‌ها، سربازی‌برو نیستم. گفتی شماره می‌فرستی، باید بفرستی!</p><p style="text-align: justify;">حالا این‌ها به کنار، یک چیزی‌ست بین من و سمیه که خودمان حلش می‌کنیم و مطمئنم خودش هم آن‌قدر عاقل هست که با زبان خوش بیاید و آدمی در حد و اندازه‌های من را عنتر و منتر خودش نکند&#8230; به‌جایش بگذارید از سنگ کلیه‌ام بنویسم که نه دفع شده، نه دیگر حسش می‌کنم! چند روز اول یک ویل‌ویلی کرد و یک چرخی توی جاهای بی‌ناموسی ما زد ولی الآن دیگر خبری ازش نیست. کجا رفته الله اعلم. من هم دیگر پی‌گیرش نشدم. حالا معلوم نیست دردش دوباره کِی و کجا یقه‌ام را بگیرد. فعلاً که هر کدام داریم زندگی خودمان را می‌کنیم.</p><p style="text-align: justify;">گفتم زندگی. هـِه&#8230; این هم شد زندگی؟ از همان روزی که گوگل‌ریدر را با آن همه دم و تشکیلاتش ترکاندند دیگر زندگی ما خراب شد. مگر آدم کلاً چند تا دلخوشی دارد که بخواهند یکی‌اش را هم بگیرند؟ میرحسین و کروبی که زندانی‌اند، ما هم که فقط سر جای خودمان نشستیم و حرف می‌زنیم، وضع اعصاب مردم هم که خراب شده، پرسپولیس هم که امروز کأنه گردوچینی تویسرکان با وضعیت اسف‌باری به یک مشت دیلاق استقلالی باخت، گوگل‌ریدر هم که آن‌طور&#8230; با این اوصاف آدم دیگر دل و دماغ نوشتن ندارد، ترجیح می‌دهد یک دیوار تر و تمیزی پیدا کند که سرش را بکوبد بهش و صدای بزغاله بدهد! ولی خب از طرف دیگر یکی از دلخوشی‌های کوچک زندگی همین وبلاگ بود که گهگداری کرکره‌اش را می‌کشیدم بالا و فوری چهار نفر می‌آمدند قربان‌صدقه‌ام می‌رفتند و از این‌که علی‌رغم سلبریتی بودنم این‌قدر خاکی و خوب و مردم‌دار و جیگرطلا هستم تشکر می‌کردند&#8230;</p><p style="text-align: justify;">راستش در همین فرصتی که پاراگراف بالا را تایپ می‌کردم این دو طرف مختلف را سنجیدم و می‌خواهم طی یک عملیات نیمچه‌انتحاری و در حالی که تنم هنوز گرم هست اعتراف کنم که دلم برای این وبلاگ و برای شما تنگ شده بود و این را هم اضافه کنم که به‌حضرت عباس بعد از این بابرنامه‌تر و منظم‌تر از قبل می‌نویسم&#8230; اصلاً از این به بعد همین‌جوری پشت سر هم می‌نویسم، شما هم همین‌جوری قربانم بروید، بلکه دلخوشی‌های زندگی یک مقداری بیشتر بشود. اگر شد که شد، اگر هم نشد هیچ کداممان ضرر نمی‌کنیم. من با یک جماعتی اختلاط کرده‌ام، شما هم که قربان کم آدمی نرفته‌اید به‌هرحال! والله!‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2823"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=B8Eu9Ei5_IU:odmKM47AU9Y:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=B8Eu9Ei5_IU:odmKM47AU9Y:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=B8Eu9Ei5_IU:odmKM47AU9Y:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=B8Eu9Ei5_IU:odmKM47AU9Y:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=B8Eu9Ei5_IU:odmKM47AU9Y:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=B8Eu9Ei5_IU:odmKM47AU9Y:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/09/19/bazgashte-moghtaderane/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>52</slash:comments> </item> <item><title>به دنبال یک آشنای عوضی بی‌شرف!‏‏</title><link>http://golabi.net/1390/06/24/ashnaye-avazie-bi-sharaf/</link> <comments>http://golabi.net/1390/06/24/ashnaye-avazie-bi-sharaf/#comments</comments> <pubDate>Thu, 15 Sep 2011 14:48:15 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2620</guid> <description><![CDATA[دو سه ماهی هست که چیزی توی وبلاگم ننوشتم، یعنی انقدر اتفاقات عجیب و غریب توی این مدت افتاد که نشد چیزی بنویسم. جمع و جور کردن پایان‌نامه، شروع سربازی، خواستگاری و ردیف کردن مقدمات عروسی&#8230; کف کردید، نه؟ تازه توی همین مدت دچار یکی دو تا مرض جزیی مثل سنگ کلیه و باد فتق [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دو سه ماهی هست که چیزی توی وبلاگم ننوشتم، یعنی انقدر اتفاقات عجیب و غریب توی این مدت افتاد که نشد چیزی بنویسم. جمع و جور کردن پایان‌نامه، شروع سربازی، خواستگاری و ردیف کردن مقدمات عروسی&#8230; کف کردید، نه؟ تازه توی همین مدت دچار یکی دو تا مرض جزیی مثل سنگ کلیه و باد فتق هم شدم!</p><p style="text-align: justify;">حالا از کجا شروع کنم؟ سربازی؟ پایان‌نامه؟ خب&#8230; اینها را دروغ گفتم! پایان‌نامه را که ول کردم. مرده‌شور دانشگاه و درس را ببرد. لیسانسش چه گلی به سرم زد که فوقش بخواهد بزند؟ البته توی این مدت نزدیک چهارصد نفر گفتند حیف بود به‌خاطر پایان‌نامه درست را نصفه ول کنی که من هم حوصله نداشتم جوابشان را بدهم. راستش فضای آموزشی ایران به دلیل نامشخصی روی اعصاب من است. شما این‌طوری نیستید؟ اصلاً آدم استادها را که می‌بیند به‌شکل اتوماتیک می‌خواهد درسش را ول کند! تصمیم قطعی دارم که نگذارم بچه‌ام&#8230; البته بچه‌ی آینده را عرض می‌کنم، مرغ و خروس نیستیم که توی دو ماه بچه‌مان به دنیا بیاید! بله، بچه‌ام نباید به‌هیچ وجه پایش را توی فضای آموزشی بگذارد. خودم خواندن و نوشتن را یادش می‌دهم، به‌جای تاریخ و جغرافی و دینی و فیزیک هم برایش چهار تا کتاب درست و درمان می‌خرم. تا ده دوازده سالگی هم علاقه‌ی خودش را هم پیدا می‌کند و می‌افتد دنبال همان. ای آقا&#8230; دردهای خودم کم بود، مشکلات بچه‌ام هم اضافه شد! حالا به دنیا که آمد یک خاکی سرمان می‌ریزیم. توی این هاگیر واگیر بچه‌مان کجا بود که حالا شما هم گیر دادید به بچه؟ ول کنید بابا!</p><p style="text-align: justify;">سربازی ولی در راه است. فوقش تا سه چهار ماه دیگر شروع می‌شود. کسی آشنایی چیزی ندارد که با چند میلیون بشود یک‌جوری قضیه را پیچاند؟ آشنای کله‌گنده‌ی عوضی بی‌شرف که دستش توی دست حکومت باشد ندارید؟ ببخشید این‌طوری می‌گویم‌ها، قصد توهین ندارم، می‌خواهم اهمیت قضیه روشن شود! سرهنگ پول‌بگیر و امضابکن چی؟ ندارید؟ ای بابا، این وبلاگ کوفتی قرار نیست یک‌جایی به درد من بخورد؟ سر جدتان ببینید می‌شود کاری کرد یا نه. شیتیل خودتان را هم می‌دهم! ای وای، ای وای. دنیا چقدر بالا و پایین دارد. بلاگری که یک عمر نوشته‌های موقر داشته و پیچیده‌ترین مسائل اجتماعی و فرهنگی را با تیزبینی و ذکاوت خاص خودش مطرح کرده حالا به جایی رسیده که حرف از شیتیل می‌زند! راحت از این مسأله نگذرید، بلاگر محجوب شما درد دارد، این‌ها را می‌فهمید دیگر؟ بعید می‌دانم. والله اگر بفهمید از زیر سنگ هم که شده یکی را پیدا می‌کنید که کارم راه بیفتد&#8230;! خب این هم روضه‌ی مربوط به سربازی. برسیم به بحث شیرین خواستگاری!</p><p style="text-align: justify;">خواستگاری را هم دروغ گفتم. هوی، حرف دهنت را بفهم آقا. دروغگوی جعلق را با من بودی؟ از آدمی که تا دو ماه دیگر قرار است کچل کند و برود سربازی چه انتظاری دارید؟ پدر دختره دیوانه است که بچه‌ی مثل دسته‌ی گلش را بدهد دست منِ سرباز؟ بلاگر خفنی هستم که هستم، این را من و شما می‌دانیم، همه که وبلاگ نمی‌خوانند. سر کچل را که ببیند می‌گوید خوش آمدید، بفرمایید بیرون! تازه اگر شانس بیاورم در را باز کند. ممکن است توی آیفون ببیند و فکر کند از این سربازهایی هستم که می‌روند دیش ماهواره‌ها را جمع می‌کنند، اصلاً در را باز نکند! پس اگر دلتان می‌خواهد زودتر کت و شلوار دامادی بپوشم یک فکری برای دور زدن سربازی‌ام باشید. به قرآن وقتش شده که به دردم بخورید. یک تکانی به خودتان بدهید، خسته نشدید از این‌که همیشه خواننده و مصرف‌کننده‌ی دائمی بودید؟ نه جدی؟</p><p style="text-align: justify;">حالا قضیه‌ی سنگ کلیه چی بود؟ این یکی را راست گفتم به حضرت عباس! آقا چه دردی دارد یک فسقل سنگ، کأنه درد زایمان آدم را می‌خواباند کف زمین. البته به‌شخصه تجربه‌ی زایمان نداشتم ولی خانم‌هایی که جفتش را تجربه کردند می‌توانند حرفم را تأیید کنند. تازه درد زایمان شیرین است، بالاخره می‌دانی قرار است یک موجود زنده‌ای بیاید بیرون، دست و پا بزند، بخندد، آدم را بغل کند، چهار سال دیگر ترتیب دختر همسایه را بدهد و چه و چه و چه. ولی سنگ کلیه چی؟ همیشه منتظری که روم به دیوار یک سنگی موقع ادرار بیاید بیرون و بخورد به در و دیوار، در همین حد! یک سنگ معمولی. نه دست و پا دارد، نه هیچی و طبعاً با چنین ساختاری نمی‌تواند ترتیب کسی را هم بدهد! اصلاً چرا چنین چیز به‌دردنخوری باید به وجود بیاید؟ یک سنگ کلیه را از نظر بی‌استفاده بودن بین سنگ‌ها می‌شود با آدم‌هایی مقایسه کرد که به مشکل سربازی آدم‌ها می‌خندند و کاری نمی‌کنند&#8230; البته نه، آن‌قدرها هم غیرقابل استفاده نیست. می‌شود گفت در حد آدم‌هایی‌ست که به مشکل سربازی نمی‌خندند ولی خب کار خاصی هم نمی‌کنند. یک چیزی توی این مایه‌ها. شرمنده که هی برمی‌گردم سر این موضوع، می‌خواهم قشنگ ملکه شود توی ذهنتان. بعید می‌دانم اگر کار خاصی از دستتان بربیاید بتوانید بعد از این همه عز و جز دریغ کنید!</p><p style="text-align: justify;">آهان، راستی&#8230; یک مدت نسبتاً طولانی با مادام گلابی نبودیم که این را به احتمال زیاد فهمیده بودید. به یاری خدا بعد از یک سال و اندی دیدیم که این‌جوری نمی‌شود و دوباره به آغوش پرمحبت ایشان برگشتیم. البته از اول این پست آن‌قدر دروغ گفتم که می‌دانستم شاید به اینجا که برسم باورتان نشود، به‌خاطر همین تصمیم گرفتم قضیه‌ی باد فتق را هم مطرح کنم که احتمالاً اگر کسی هم‌چنان نظری چیزی به من دارد بی‌خیال شود! وگرنه الحمدلله خیلی هم استوار هستم و به کوری چشم بدخواهان هیچ عیب و ایراد خاص زیرشکمی ندارم. من و این حرف‌ها؟ باز من دوماه نبودم فکر کردید خبری شده؟ واقعاً که. بروید آقا، بروید پی‌گیر کارهای من باشید. من هم بروم شروع کنم به مایعات خوردن بلکه این سنگ بی‌مصرف بیفتد. راستی به‌خاطر سنگ کلیه که معافی نمی‌دهند؟ اگر می‌دهند بروم جامدات بخورم، سنگم تقویت شود!‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2620"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=3rYognpWuIw:W1f-qbIbcQ0:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=3rYognpWuIw:W1f-qbIbcQ0:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=3rYognpWuIw:W1f-qbIbcQ0:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=3rYognpWuIw:W1f-qbIbcQ0:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=3rYognpWuIw:W1f-qbIbcQ0:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=3rYognpWuIw:W1f-qbIbcQ0:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/06/24/ashnaye-avazie-bi-sharaf/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>63</slash:comments> </item> <item><title>طوفان مغزی تا چهارراه استانبول!‏</title><link>http://golabi.net/1390/04/14/toofane-maghzi/</link> <comments>http://golabi.net/1390/04/14/toofane-maghzi/#comments</comments> <pubDate>Mon, 04 Jul 2011 22:49:22 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2414</guid> <description><![CDATA[دیروز بعدازظهر قرار بود ساعت شش برسم چهارراه استانبول. برای آنهایی که اسمش را برای اولین بار هست که می‌شنوند یا فقط اسمش را شنیده‌اند و خودش را از نزدیک ندیده‌اند می‌شود ساعت‌ها در مورد این محل حرف زد ولی فکر نمی‌کنم کسی حوصله داشته باشد که حرف‌های چندساعته‌ی من را در مورد یک چهارراه [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیروز بعدازظهر قرار بود ساعت شش برسم چهارراه استانبول. برای آنهایی که اسمش را برای اولین بار هست که می‌شنوند یا فقط اسمش را شنیده‌اند و خودش را از نزدیک ندیده‌اند می‌شود ساعت‌ها در مورد این محل حرف زد ولی فکر نمی‌کنم کسی حوصله داشته باشد که حرف‌های چندساعته‌ی من را در مورد یک چهارراه کشکی توی تهران گوش کند. البته دروغ چرا، الکی دارم بهانه‌ی شما را می‌گیرم، در واقع خودم حوصله‌ی توضیح دادن در موردش را ندارم&#8230; اصلاً بحث را بیخود دارم می‌برم سمت این چیزها، می‌خواهم در مورد آن چند دقیقه‌ای بنویسم که سوار ماشین همسایه‌مان شدم تا موقعی که رسیدم چهارراه استانبول.</p><p style="text-align: justify;">توی راه همه‌ی حواسم پیش همسایه‌مان بود. توی ده دقیقه‌ی اول مسیرمان صد و هفت حرکت ناخودآگاه داشت، صد بارش زیرلب گفت خدایا شکرت، دو بار بسم الله گفت و پنج بار زیرچشمی دخترهای کنار خیابان یا توی ماشین‌ها را نگاه کرد، یعنی صد و دو حرکت در راه کسب رضای خدا در مقابل پنج حرکت در راه کسب رضای دختران که می‌کند به‌عبارتی نود و پنج درصد و اندی (آندرانیک مددیان) در راه خدا، تراز شش هزار و هفتصد، قبول قطعی در بهشت.</p><p style="text-align: justify;">بعد از ده دقیقه حواسم پرت شد، رفت سمت یک چیز دیگر. روی پل گیشا یک چیزهای فلزی هست که وقتی چرخ‌های ماشین از رویش رد می‌شود یک صدایی می‌دهد شبیه اِه‌هین بر وزن بهین که روی «ﻫ» تشدید داشته باشد. یعنی چقدر یک صدایی می‌تواند روی مخ آدم باشد؟ همان‌قدر&#8230;!</p><p style="text-align: justify;">یک‌کم جلوتر یک گربه‌مُرده‌ای افتاده بود وسط خیابان که ماشین‌ها از کنارش رد می‌شدند و کلاً پخش و پلا شده بود. اولش قضیه را شوخی گرفتم. جنازه را که رد کردیم شروع کردم به یک مصاحبه‌ی خیالی با گربه. از چه ساعتی وسط خیابان افتادی؟ پنج؟ چهار؟ سه؟ دو؟ خسته شدی؟ همین‌جوری که داشتم توی دلم خوشمزگی می‌کردم یک‌دفعه دردم گرفت که چرا گربه‌ی بدبختی باید زیر این آفتاب افتاده باشد وسط خیابان؟ آن هم توی یک مملکت اسلامی. اصلاً توی یک جامعه‌ی سالم چرا گربه‌ای باید توی این گرما خانه و زندگی‌اش را ول کند و بیاید توی خیابان؟ گفتم لابد مشکل مالی داشته و مجبور بوده سر ظهر هم کار کند، سر همین قضیه یک‌سر غصه خوردم. بعد به خودم دلداری دادم که توی این آفتاب که توی سر سگ هم بزنی از خانه بیرون نمی‌آید، این گربه در واقع داشته از نبود سگ‌ها توی خیابان‌ها استفاده می‌کرده و راحت ول می‌چرخیده و اصلاً همان بهتر که پخش خیابان شده و عاقبت زرنگ‌بازی همین می‌شود دیگر. بعد فکر کردم که اگر توی سر سگ هم بزنی بیرون نمی‌آید پس الآن خود من دارم بیرون از خانه چی‌کار می‌کنم؟ همان موقع یاد امام جمعه‌ی ارومیه (حسنی) افتادم که انگار یک‌بار توی یکی از نماز جمعه‌ها به جماعت نمازگزار همین قضیه‌ی سر سگ را گفته بود و ابراهیم نبوی تا دو سال سوژه‌اش کرده بود!</p><p style="text-align: justify;">حرف‌های حسنی خیلی ریزه‌کاری دارد و اصولاً آدم جالبی‌ست. نه فقط حسنی، اساساً امام جمعه‌ها آدم‌های جالبی هستند. مثلاً احمد خاتمی هم در نوع خودش جالب است یا جنتی یا&#8230; البته به‌جز صدیقی که درصد جالب بودنش کمتر است، یعنی بیشتر خسته است تا اینکه جالب باشد! برعکس هیلا صدیقی که بیشتر جالب است تا خسته و از معدود آدم‌هایی‌ست که من دلم می‌خواهد برای یک بار هم که شده ببینمش؛ مخصوصاً از چند روز پیش که فهمیدم شعر «صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم» را گفته. کسی خبر دارد کجا می‌شود پیدایش کرد؟ توی این شب شعرها شرکت نمی‌کند؟</p><p style="text-align: justify;">کجا بودم؟ آهان! توی این گرما که اگر توی سر سگ هم بزنی از خانه بیرون نمی‌آید شاید این گربه می‌خواسته از فرصت استفاده کند و آمده بود توی خیابان که بدون ایجاد مزاحمت قدم بزند، سرش را بکند توی سطل آشغال‌ها، با گربه‌های آن طرف چهارراه روی هم بریزد و در نهایت دو تا گربه‌ی خوشگل تحویل اجتماع بدهد. لابد آن طرف چهارراه یک گربه‌ی ماده چشم به‌راهش بود که الآن دارد توی تنهایی‌اش گیتار می‌زند و می‌خواند که کو یارم، یارم کو؟ نازنین نگارم کو؟ برده او قرارم کو، کوووو؟ لای لا لای لای لا لای لالالای. شمع شام تارم کو؟ جلوه‌ی بهارم کو؟ بی‌رُخش نزارم کووو، کوووووو؟ چه می‌دانم والله، آدم که از دل گربه‌ها خبر ندارد.</p><p style="text-align: justify;">چیزی که من می‌دانم این است که برخلاف پیش‌بینی‌های قبلی‌ام آن یکی طرف چهارراه چند تا سگ ایستاده بودند. داشتند دست به کمر مردم را نگاه می‌کردند و به یک تعدادی به‌صورت رندوم گیر می‌دادند. یک دختری را نگه داشته بودند احتمالاً به خاطر اینکه دمب موهایش از پشت شال زده بود بیرون. واقعاً حق اینها بود که ماشین از رویشان رد بشود، نه آن گربه‌ی بینوا. اگر ماشین به جای آن گربه‌هه به این سگ‌ها می‌زد زندگی چقدر لذت‌بخش می‌شد. مممم&#8230; گربه‌ی ما به عشقش می‌رسید و با هم آوازهای قشنگ می‌خواندند، دخترها هرجوری دلشان می‌خواست می‌آمدند توی خیابان و کسی با دیدن دمبشان تحریک نمی‌شد و همسایه‌ی ما با دیدن گشت ارشاد جمله‌ی احمقانه‌ی به‌قول خانمم مردها باید غیرت به خرج بدهند را نمی‌گفت.</p><p style="text-align: justify;">می‌خواستم بپرسم یعنی خانم شما اعتقاد دارد که زن‌ها ضعیفند و خودشان توان دفاع از خودشان را ندارند؟ خواستم بگویم که زنت این را در تحقیر مردها می‌گوید یا تحقیر زن‌ها؟ داشتم جمله‌بندی‌اش را درست می‌کردم که یک‌جوری بگویم بهش برنخورد، دیدم دوباره صدای اِه‌هین اِه‌هین بلند شد&#8230; پل حافظ هم دقیقاً صدای پل گیشا را می‌داد. آقا این فلزهایی که روی آسفالت پل‌ها کار می‌گذارند جنبه‌ی مهندسی‌ای چیزی دارد یا صرفاً برای بازی با اعصاب و روان آدم‌ها تعبیه شده؟!</p><p style="text-align: justify;">فکرم رفت سمت این صدای مشترک و دیگر قضیه‌ی غیرت و مردانگی را نگفتم، به جایش گفتم ولی هوا خیلی گرم شده‌ها، این خانوما خیلی سختشونه توی این گرما با این مانتو و روسری. گفت ای آقا، اگر اینها تنشون نباشه که مردها قورتشون می‌دن. گفتم یعنی جدی شما یه خانومی رو بدون مانتو و روسری ببینی تحریک می‌شی؟ تا خواست جواب بدهد گفتم آخه گوسفند فکر کردی همه‌ی مردها مثل خودتن؟ بعدش هم موضوع آن چهار و خورده‌ای درصد دید زدن‌های اول مسیر را وسط کشیدم. تهش هم اضافه کردم برای خودم متأسفم که سوار ماشین تو شدم و تا اینجا اومدم&#8230; البته به وضوح دارم چرت می‌نویسم چون تمام این‌ها را توی دلم گفتم و چیزی که آقای همسایه می‌دید در واقع فقط لبخند من بود!</p><p style="text-align: justify;">گفت این‌طرف چهارراه پیاده‌ت کنم مشکلی نداره؟ گفتم نه، لطف کردین، خیلی افتادین تو زحمت. پیاده شدم. رفتم فالوده خریدم و شروع کردم به خوردن تا دوستم برسد، همسایه‌ی گوسفند هم رفت دنبال کار خودش، قضیه‌ی گربه و هیلا صدیقی و اه‌هین اه‌هین هم فراموش شد. ما درگیر مشکلات خودمان شدیم، سگ‌ها هم طبعاً کار خودشان را ادامه دادند!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2414"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=oTmQ9aQcdqY:SB9bXYG_W44:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=oTmQ9aQcdqY:SB9bXYG_W44:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=oTmQ9aQcdqY:SB9bXYG_W44:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=oTmQ9aQcdqY:SB9bXYG_W44:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=oTmQ9aQcdqY:SB9bXYG_W44:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=oTmQ9aQcdqY:SB9bXYG_W44:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/04/14/toofane-maghzi/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>57</slash:comments> </item> <item><title>تذکرﺓ‌المقامات فی احوالات اسفندیار رحیم مشایی!‏</title><link>http://golabi.net/1390/03/28/tazkareye-mashaee/</link> <comments>http://golabi.net/1390/03/28/tazkareye-mashaee/#comments</comments> <pubDate>Sat, 18 Jun 2011 17:10:30 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2239</guid> <description><![CDATA[آن رفیق فابریک محمود، آن رییس جمهور موعود، آن پیشوای جریان انحرافی، آن حاضر در هر اختلافی، آن جگرگوشه‌ی احمدی، آن مشاور سرمدی، آن سوژه‌ی خدایی، اسفندیار رحیم مشایی، بلا بود و چوب دوسرطلا بود که هم از مشکلات حکومت بود و هم روی اعصاب ملت و کلاً یک موجود خاصی بود! وی را لسان‌المحمود گفتندی [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آن رفیق فابریک محمود، آن رییس جمهور موعود، آن پیشوای جریان انحرافی، آن حاضر در هر اختلافی، آن جگرگوشه‌ی احمدی، آن مشاور سرمدی، آن سوژه‌ی خدایی، اسفندیار رحیم مشایی، بلا بود و چوب دوسرطلا بود که هم از مشکلات حکومت بود و هم روی اعصاب ملت و کلاً یک موجود خاصی بود!</p><p style="text-align: justify;">وی را لسان‌المحمود گفتندی و دُم‌المحمود و فلان‌المحمود که حرفش حرف او بود و دائم با وی بود و فلان محمود هم نبود! و محمود او را «مش‌مشا» خواندی از شدت نزدیکی. و بعضی از دوستان ظاهر او را به گی بودن منسوب کردند به بعضی حالات که در عکس‌های او دیدند و شهرام شب‌پره از برای اوست که خواند: اسو اسو اسو، اوفی اوفی، اسو اسو اسو، اوفی اوفی!</p><p style="text-align: justify;">مقبول بازیگران بود و در میان آنان شأنی عظیم داشت چنان‌که مهناز افشار در وصف او می‌گوید: «ایشان یکی از مؤمن‌ترین و روشن‌ترین افرادی‌ست که من تا حالا دیده‌ام.» و نقل است که چون به هدیه تهرانی رسید یک کلام فرمود: «عکس‌های شما توحیدی‌ست و انسان را یاد خدا می‌اندازد.» و هیچ‌کس ندانست عکس‌های خودش را می‌گوید یا عکس‌هایی را که گرفته و این از مارمولک بودن ایشان حکایت داشت!</p><p style="text-align: justify;">پادشاه اردن گوید که به حال خنده در او نظر کردم، دقیقاً شبیه مستر بین بود و من به تعجب می‌نگریستم. گفت: «یا کینگ! این کرامت ما با کسی مگوی.» گفتم چشم! و کراماتی از این دست از وی بسیار است.</p><p style="text-align: justify;">گویند که دلی نازک داشت و قلبی رئوف. زین رو اصحاب خاص را گفتی: «مردم اسراییل دوست ما هستند.» چون دانست که رهبر معظم جمله‌اش را برنتابیده ندا سر داد که «خب حالا تو هم، چیز خاصی نگفتم که» که این از عظمت آن بزرگوار بود. و پس از آن تا هفتاد مجلس دگر هیچ نگفت که این از عظمت آن یکی بزرگوار بود!</p><p style="text-align: justify;">با جن‌گیران دم‌خور بود و به رمالی مشهور. روزی از این حرف‌ها به تنگ آمد، بر سبیل انکار گفت: «اگر کسی را امکانش بودی، دو تا از جن‌گیرهای ما را نشان دادی.» کسی آن‌جا بود، در حال دو تا را نشان داد. بگفت: «خب، حالا دو تا دیگر را بگو.» فی‌الفور دو تن دیگر را نام برد. اسفندیار چون اوضاع را اینگونه یافت، خشمگین شد و گفت: «اصلاً تو کیستی که همه چیز را بدانی و بگویی.» گفت: «دَر، حیدر» که همان مصلحی خودمان بود!</p><p style="text-align: justify;">چون وفاتش نزدیک شد عزراییل را دیدند که آشفته پای به جلسه‌ی هیأت دولت گذارد. اسفندیار بانگ برآورد که قرار بود اول جان جنتی و رهبری را بگیری تا من بتوانم رییس جمهوری کنم. خلق را خنده آمد و عزراییل نعره‌ها زد از هیبت آن کلام، پس جان او را بگرفت. سه سال بعد محمود او را به خواب دید. پس پرسید: «در آن چهان تو را چه داده‌اند؟» گفت: «چند حوری بهشتی دادند و چند روز بعدتر با حکم حکومتی همه را پس گرفتند. تو هم که نیستی از من حمایت کنی، بیچاره شدم از تنهایی!» چون از خواب برخاست خنده‌ای کرد و گفت خدایش بیامرزد که هر جا بود پا در هوا بود!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2239"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=WhY9hel-nSU:MwMMIJbZ21c:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=WhY9hel-nSU:MwMMIJbZ21c:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=WhY9hel-nSU:MwMMIJbZ21c:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=WhY9hel-nSU:MwMMIJbZ21c:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=WhY9hel-nSU:MwMMIJbZ21c:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=WhY9hel-nSU:MwMMIJbZ21c:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/03/28/tazkareye-mashaee/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>46</slash:comments> </item> <item><title>آخه تکیه بر جای بزرگان در این حد؟!‏</title><link>http://golabi.net/1390/02/31/tekye-bar-jaye-bozorgan/</link> <comments>http://golabi.net/1390/02/31/tekye-bar-jaye-bozorgan/#comments</comments> <pubDate>Sat, 21 May 2011 13:45:05 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1997</guid> <description><![CDATA[جلوی کارخانه‌ی بیساریان پارچه زده‌اند که برنده‌ی خوش‌شانس یک دستگاه خودروی پژو ۲۰۶، غلام‌علی قوزلنگی از دلیجان. به سلامتی&#8230; ایشالا که چرخش براش بچرخه&#8230; بی‌شرفِ خرشانس&#8230; می‌تونه بفروشه یه سری از چاله چوله‌های زندگی رو پر کنه بالاخره&#8230; شماره‌ی ما خار داشت که برنده نشدیم؟ بازم این غلام‌علی گور به گور شده برنده شد&#8230; بیچاره دستش [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">جلوی کارخانه‌ی بیساریان پارچه زده‌اند که برنده‌ی خوش‌شانس یک دستگاه خودروی پژو ۲۰۶، غلام‌علی قوزلنگی از دلیجان.</p><p style="text-align: justify;">به سلامتی&#8230; ایشالا که چرخش براش بچرخه&#8230; بی‌شرفِ خرشانس&#8230; می‌تونه بفروشه یه سری از چاله چوله‌های زندگی رو پر کنه بالاخره&#8230; شماره‌ی ما خار داشت که برنده نشدیم؟ بازم این غلام‌علی گور به گور شده برنده شد&#8230; بیچاره دستش تنگ بود، خدا واسش خواست&#8230; اَه، حالا بذار یه دور بزنیم، بعد برو بفروشش&#8230; این‌هایی که گفتم می‌تواند بعضی از عکس‌العمل‌های احتمالی دوست‌های غلام‌علی بعد از دیدن پارچه‌ی جلوی بیساریان باشد، البته به جز جمله‌ی آخر که غلام‌حسین با دلخوری به پدرش گفت.</p><p style="text-align: justify;">حالا کاری به این‌هایش ندارم، مهم این بود که همه تا چشمشان به پارچه افتاد فهمیدند که قضیه مربوط به غلام‌علی خودشان می‌شود. چون بعضی اسم‌ها تک است، یعنی دلیجان که جای خودش را دارد، آدم اگر توی تمام دنیا هم بگردد دو نفر با چنین اسمی پیدا نمی‌کند. هایده حمیرانژاد هم همین‌طور است یا ترانه موسوی&#8230; و خیلی اسم‌های دیگر.</p><p style="text-align: justify;">حالا چی شد که این‌ها را گفتم. چند روز پیش رسیدم به <a title="تکیه‌زننده بر جای بزرگان!" href="http://30at30.blogfa.com/" target="_blank">یک وبلاگی توی بلاگفا</a>، دیدم صاحبش یک سری پست‌های وبلاگ‌های دیگر را که به نظرش بامزه یا آموزنده بودند جمع کرده و دارد به اسم خودش منتشر می‌کند. گویا وسواس خاصی هم در گلچین کردن مطالب دارد، جوری‌که در این یک سالی که از شروع فعالیتش گذشته حدود ده تا مطلب قابل توجه پیدا کرده. تا اینجایش به درک، بدبختی اینجاست که برداشته مطالبش را به اسم موسیو گلابی منتشر می‌کند! «نوشته شده در جمعه چهارم تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۱، توسط موسیو گلابی» من؟ این همه آدم، آخه چرا من؟!</p><p style="text-align: justify;">خواستم یک ایمیل دندان‌شکن برایش بفرستم و بنویسم که این کارها آخر و عاقبت ندارد و به دنیای بعد از مرگ و ریسمان الهی و این‌ها اشاره کنم و یک سری حرف‌های بامزه‌ی دیگر هم در ایمیلم بزنم که در نهایت بشود متنش را توی وبلاگ خودم هم بگذارم؛ ترسیدم متوجه طنز ماجرا نشود و فکر کند واقعاً تحت تأثیر قرار گرفته‌ام و پس‌فردا هم جار بزند که فلانی برای من ایمیل اعتراض‌آمیز فرستاده. خلاصه که بی‌خیال موضوع شدم ولی گفتم که محض خنده این قضیه را توی وبلاگم بنویسم بلکه این دل صاحب‌مُرده آرام بگیرد!</p><p style="text-align: justify;">آقا جان! موسیو گلابی در دنیای مجازی تک است، یک چیزی توی مایه‌های همان غلام‌علی قوزلنگی خودمان توی دلیجان. برند است برای خودش. نمی‌شود که طرف از گرد راه برسد و زارتی اسم من را بگذارد روی نوشته‌هایش. خود من هم تا زنده‌ام نمی‌گذارم کسی از اسم من، شهرت من و زحماتی که بنده در عرصه‌ی وبلاگ‌نویسی کشیدم در راستای مطامع خودش استفاده کند. هر کاری راهی دارد. اگر هم کسی خواست اسم من را پای مطلبش بگذارد باید یک روال مشخصی را طی کند. مثلاً می‌تواند دو تا از مطالب اُس و قس‌دارش را برای من ارسال کند و در صورت تأیید شدن مطالب بعدی‌اش را این‌طوری تمام کند: «نوشته شده توسط نویسنده‌ی ناشناس تحت لیسانس موسیو گلابی وبلاگستان»&#8230; و تازه اگر خوب بودنش را حفظ کرد بعد از چند ماه می‌تواند اسم خودش را هم بنویسد.</p><p style="text-align: justify;">خلاصه که اوصیکم بتقوی‌الله. عزیزان من! ما آنچه باید بکنیم انجام می‌دهیم. آنچه باید گفت هم گفتیم و خواهیم گفت. من وبلاگ فیلتری دارم، اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به من دادید&#8230; همه‌ی این‌ها را من کف دست گرفتم، در راه این وبلاگستان فدا خواهم کرد برود پی کارش، این‌ها هم نثار شما باشد&#8230; بله، وبلاگ فیلتری دارم، اندک آبرویی&#8230; این‌ها را که یک بار گفتم. بقیه‌اش چی بود؟ یادم نیست. حالا شما علی‌الحساب آن طرف مانیتور یک‌کم های‌های گریه کنید، بقیه‌اش را که یادم افتاد می‌آیم می‌نویسم!</p><p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;">بعدتر اضافه شد:</span><br /> ببخشید گریه‌تان را قطع می‌کنم. خواستم اطلاع بدهم که گویا ایشان ظرف چند ساعت اخیر اسمش را از موسیو گلابی به گلدان تغییر داده&#8230; البته خدا را شکر هنوز توضیحات پروفایلش را عوض نکرده!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1997"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=O3ShzFL2afg:GJJkhQMrUJg:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=O3ShzFL2afg:GJJkhQMrUJg:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=O3ShzFL2afg:GJJkhQMrUJg:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=O3ShzFL2afg:GJJkhQMrUJg:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=O3ShzFL2afg:GJJkhQMrUJg:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=O3ShzFL2afg:GJJkhQMrUJg:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/02/31/tekye-bar-jaye-bozorgan/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>56</slash:comments> </item> <item><title>خدایا خدایا، شاه منو پس بده!‏</title><link>http://golabi.net/1390/02/02/where-is-my-shah/</link> <comments>http://golabi.net/1390/02/02/where-is-my-shah/#comments</comments> <pubDate>Thu, 21 Apr 2011 23:27:35 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1842</guid> <description><![CDATA[دو هفته پیش اعلام کردند که آب قسمتی از تهران از ساعت ده شب به علت تعویض لوله‌ی یک جایی به‌مدت ۲۶ ساعت قطع می‌شود. آقا یک ولوله‌ی عجیبی افتاد توی خانه‌ی ما؛ برای حدود ۲۶ روز تدارک آب دیدیم. فقط همین‌قدر بگویم که مادرم یک چیزی توی مایه‌های دویست سیصد لیتر آب ذخیره کرد، [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دو هفته پیش اعلام کردند که آب قسمتی از تهران از ساعت ده شب به علت تعویض لوله‌ی یک جایی به‌مدت ۲۶ ساعت قطع می‌شود. آقا یک ولوله‌ی عجیبی افتاد توی خانه‌ی ما؛ برای حدود ۲۶ روز تدارک آب دیدیم. فقط همین‌قدر بگویم که مادرم یک چیزی توی مایه‌های دویست سیصد لیتر آب ذخیره کرد، پدرم هم رفت آفتابه‌ی قدیمی‌مان را آورد که توی این مدت دست به دامن سنگ و کلوخ نشویم! تمام این کارها را خوشحال و خندان انجام دادیم و ساعت ده نشستیم پای «بفرمایید شام». همین‌طوری یکی دو ساعت گذشت و دیدیم خبری نشد، آخرش طاقت نیاوردیم! زنگ زدیم به روابط عمومی شرکت آب و فاضلاب که آقا چی شد؟ گفتند تعویض لوله کنسل شده و خبری از قطعی آب نیست؛ طبعاً آفتابه و این‌ها هم دوباره برگشتند به انباری!</p><p style="text-align: justify;">تا دو سه روز پیش&#8230; این دفعه یک کاغذی انداختند توی خانه که پنجشنبه مورخ یک اردیبهشت ۱۳۹۰ به‌علت تعویض همان لوله‌ی کذایی آب خانه‌تان از فلان ساعت قطع می‌شود. دیدگاه آدم‌های خانه‌ی ما نسبت به آب یک جوری‌ست که نمی‌شود خیلی دقیق توضیح داد ولی چکیده‌اش این می‌شود که آب را به چشم یک چیز ناموسی می‌بینند، باید همیشه دم دستشان باشد! این را گفتم که بفهمید چرا دوباره همه دستپاچه شدیم و بساط آب و آفتابه را علَم کردیم&#8230; زد و پنج‌شنبه آمد و دیدیم باز هم خبری از قطعی آب نشد. پدرم این‌دفعه به‌شکل مبسوطی قاطی کرد و زنگ زد به روابط عمومی که خجالت بکشید و مردم را سرگردان نکنید و از این صحبت‌ها. آن طرف هم گویا جواب سربالا دادند چون پدرم تلفن را کوبید سر جایش، بعدش هم با صدای بلند اعلام کرد که تا اطلاع ثانوی هیچ‌کدام از قبض‌های آب خانه را نمی‌دهد تا درس عبرتی بشود برای احمدی‌نژاد. یک جوری گفت انگار احمدی‌نژاد آنجا نشسته تا ما قبضمان را ندهیم و فوری درس عبرت بگیرد!</p><p style="text-align: justify;">حالا درس گرفتن بخورد توی سرش، کلاً معلوم نیست کجاست و چی‌کار می‌کند که خبری ازش نیست! رسماً چهار نفری نشسته‌اند توی هیأت دولت و می‌روند سفرهای استانی و دوباره برمی‌گردند تهران. مثلاً رییس دولت توی جلسه نظرخواهی می‌کند که خب این هفته کدام استان؟ وزیر آموزش و پرورش می‌خواهد زن و بچه‌اش را ببرد شیراز را ببینند، استان فارس را پیشنهاد می‌دهد. وزیر نفت می‌گوید تو رو خدا برویم کیش، جشنواره‌ی تابستانی. وزیر اطلاعات یک‌دفعه می‌گوید برویم استان لرستان، آنجا یک تپه‌ی ندیده باقی گذاشتیم! بعد رییس جمهور از این قضیه ناراحت می‌شود و برکنارش می‌کند. رهبر به رییس جمهور می‌گوید چرا وزیر اطلاعات را عوض کردی؟ چرا توی این مملکت یک تپه‌ی ندیده باقی گذاشتی؟! ده روز کل مجلس و دولت و اقصی‌نقاط دیگر مملکت می‌خوابد تا تکلیف وزیر روشن شود. آخرش هم وزیر برمی‌گردد سر جایش و همگی با اهل و عیال می‌روند آن آخرین تپه را هم فتح می‌کنند! انگار نه انگار.</p><p style="text-align: justify;">من نمی‌فهمم این مملکت چطوری دارد اداره می‌شود. یعنی خود خدا هم اگر بخواهد وضعیت کشور را سر و سامان بدهد باید دو سه روز کل جهان را ول کند و با جبرییل و بقیه‌ی فرشته‌ها متمرکز شود روی موضوع ایران تا مثلاً شرایط را تازه برگرداند به حوالی سال پنجاه و هفت. فقط سر جدتان اگر یک روزی خدا هوس کرد چنین حالی به ایران بدهد انقلاب نکنید. اگر قرار باشد یک نفر بیاید که جای شاه دستور بدهد چه نیازی هست که انقلاب بشود؟ همان شاه سر جایش هست خب، تازه کراوات و زن و بچه‌ی خوشگل و آبرودار هم دارد و آدم می‌تواند توی مجامع جهانی نشانشان بدهد! ولی اگر قرار شد یک نفر نباشد عین بقیه‌ی کشورها از این دموکراسی‌ها داشته باشیم! مثل آمریکا، مثل اروپا، مثل بورکینافاسو&#8230; ممممم، دموکراسی توی بورکینافوسو هم هست دیگر، اشتباه که نمی‌کنم؟!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1842"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=o9fcBv38s_k:U314NDarzno:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=o9fcBv38s_k:U314NDarzno:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=o9fcBv38s_k:U314NDarzno:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=o9fcBv38s_k:U314NDarzno:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=o9fcBv38s_k:U314NDarzno:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=o9fcBv38s_k:U314NDarzno:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/02/02/where-is-my-shah/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>25</slash:comments> </item> </channel> </rss><!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk: basic
Page Caching using disk: enhanced
Database Caching 8/35 queries in 0.076 seconds using disk: basic
Object Caching 1706/1777 objects using disk: basic

Served from: golabi.net @ 2012-05-25 15:11:27 -->

