<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978</id><updated>2025-12-11T15:12:31.915-05:00</updated><category term="ایران"/><category term="کانادا"/><category term="Immigration"/><category term="اجتماعی"/><category term="Montreal"/><category term="آمریکا"/><category term="مونترال"/><title type='text'>از مونترال</title><subtitle type='html'>وبلاگ گروهی از ایرانیان</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default?redirect=false'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03246729893242111212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>100</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-4157958543225097995</id><published>2018-11-23T08:43:00.001-05:00</published><updated>2018-11-23T11:36:29.109-05:00</updated><title type='text'>داستان من و هوش مصنوعی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
من رو برای پیوستن به این شرکت یک کاریاب معرفی کرد. در واقع برای من شغل ایجاد شد. چیزی تو وبسایت نبود که من اقدام کنم. با هم‌بنیان‌گذار (co-founder) شرکت صبحانه خوردم. گفت: ما می‌خواهیم تیم هوش مصنوعی کاربردی رو راه بیندازیم و گسترش بدیم. من هم با همون تصور قبول کردم. قبل از اون در مراحل مصاحبه با دو نفر صحبت کرده بودم که هر دو خیلی جوان بودند و یکی‌شون لیسانس مکاترونیک داشت و کمی تا قسمتی کارهای قبلی من رو می‌فهمید. وقتی من رفتم داخل، اون پسره بعد از یک مدت از شرکت رفت. وقتی رفت معلوم شد که این‌ها اصلا کسی رو برای هوش مصنوعی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از وقتی وارد شده بودم، یک مدیر داشتم که اصلا در جریان تیم هوش مصنوعی نبود. من هم فکر می‌کردم نقشش امضاء کردن مرخصی و حل مشکلات من باشه. اون به من می‌گفت بیا این درس‌ها رو بخون و مدرک مهندسی داده رو بگیر. من هم درس‌ها رو نگاه کردم. دیدم مطالب خوبی است. اما در اولویت من نبود‌. نقش اصلی من کمک به گرفتن پروژه‌های هوش مصنوعی و رشد گروه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون همکارم که رفت، اون یکی عضو گروه که نرم‌افزار خونده بود، فکر می‌کرد که حالا شده مقام ارشد گروه. هر چی من پیشنهاد می‌کردم که ما باید یک روال کاری سیستماتیک داشته باشیم که بتونیم به تعداد لازم تو اَبر CPU و GPU بیاریم بالا، کارمون رو انجام بدیم و پسشون بدیم، قبول نمی‌کرد. می‌گفت ما اول باید تئوری کار رو یاد بگیریم. وقتی پروژه بیاد مهندس‌هایی داریم که اون کارها رو می‌کنند. تو جلسات هفتگی هوش مصنوعی که با هم‌بنیان‌گذار برگزار می‌شد، سر این قضیه به توافق نرسیدیم. قرار شد روی آمادگی برای پروژه‌ای که قرار بود بیاد کار کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو جلسه دوهفتگی با مدیر بهش گفتم که ما باید تلاش‌هامون در راستای کارهای هوش مصنوعی با هم هماهنگ کنیم. الان هر کسی داره یک کاری می‌کنه و این پسره هم داره به من دستور می‌ده. مدیر تو این جلسه چیزی نگفت. عصری اومد که بیا بریم با هم صحبت کنیم. گفت تمام کارهایی که داری رو متوقف کن‌. هفته‌ی دیگه با استفاده از دو تا دیتاست (dataset) یک پروژه یادگیری ماشین انجام بده. ازش پرسیدم تنها خواسته‌ی پروژه استفاده از دو تا دیتاست هست؟ گفت آره. مشخص بود که رفته با اون یکی مدیر صحبت کرده و اون، همون پروژه‌ای رو که داده بود به دو تا مهندس تازه‌کار، که یادشون نبود بردار و ماتریس چه فرقی با هم دارند، به مدیر من گفته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع شکایت من به مدیر اوضاع رو بدتر کرد. تو اون هفته من داشتم رو آمادگی برای پروژه مشتری کار می‌کردم. ایده کار رو من پیشنهاد داده بودم. اما اون مهندس جوان به صورت تکلیف به من داد و خودش و یکی دیگه که کلاس اسپارک رفته بود، هفته‌ای دو جلسه با من می‌گذاشتند که ببینند کارم رو درست انجام داده باشم. جالب این بود که منی که تا حالا تو عمرم یک خط جاوا ننوشتم، بعد از چند روز کشتی گرفتن تونستم مشکلات فایل‌های jar رو حل کنم و اون دو تا مهندس نرم‌افزار جاواکار اسپارک‌بلد، هیچ کمکی نتوانستند بکنند. اما جالب این بود که تو جلسه‌ها حرف من رو قطع می‌کردند و کارم رو برای خودم توضیح می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو هفته‌ای که قرار بود تمام کارهام رو متوقف کنم و فقط رو پروژه‌ای با دو تا دیتاست کار کنم، کار آمادگی برای پروژه مشتری رو جواب گرفتم. به مدیر هم گفتم که من نزدیک به اتمام کار هستم، خوبه که این رو نیمه‌کاره رها نکنم. بعد یک نامه نسبتا طولانی نوشتم و برای مدیر توضیح دادم که تا حالا داشتم چه کار می‌کردم. اتفاقا داشتم از دو تا دیتاست استفاده می‌کردم. اینه که پیشنهاد می‌کنم این چند تا هدف رو با هم ترکیب کنیم و با هم انجام بدیم. هم از دو تا دیتاست استفاده شده، هم یک زیرساخت برای پروژه‌های بعدی ایجاد می‌شه، هم با گوگل همکاری می‌کنیم (تو جریان کار داشتم با یک مهندس گوگل در کالیفرنیا همکاری می‌کردم). فرداش اومد گفت نه، فعلا همون کاری که گفتم رو انجام بده، بعداً درباره‌ی پیشنهادت صحبت می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم بنای لجبازی نداشتم. گفتم بگذار یک کار کوچک با دو تا دیتاست انجام بدم تا این راضی بشه. بعد به تدریج به سمتی که زیرساخت داشته باشیم حرکت می‌کنیم. همون شب تو خونه سه تا نوت‌بوک پایتون آماده کردم، دو تا شبکه عصبی و یکی رگرسیون خطی. بعد نشون دادم که رگرسیون خطی با ۹ تا پارامتر از شبکه عصبی با ۴۸۰۰ تا پارامتر بهتر کار می‌کرد. فرداش هم تو گردهمایی هفتگی پروژه‌های شرکت، این‌ها رو ارائه کردم و گفتم شبکه‌های عصبی لزوما همیشه بهترین راه حل نیست، یکی از ابزارهایی است که باید در جای مناسب ازش استفاده کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرداش جمعه بود و جلسه‌ی هفتگی هوش مصنوعی با هم‌بنیان‌گذار شرکت بود. اونجا گفتم مدیر گفته کارهات رو متوقف کن و یک کاری با دو تا دیتاست انجام بده. به نظرتون بهتر نیست هماهنگ‌تر باشیم و مدیر من اون یکی باشه که خودش پروژه‌ی دو تا دیتاست رو تعریف کرده؟ هم‌بنیان‌گذار گفت نه، فعلا مدیرت همینه. بعدها در جریان کار ممکنه اونی که می‌گی مدیرت بشه. اینجا من متوجه شدم که خود هم‌بنیان‌گذار هم اراده‌ی چندانی برای گسترش تیم هوش مصنوعی نداره و این جلسات هفتگی هم هی زمانش تغییر می‌کنه و وقتی میاد هم اصلا حواسش نیست تا وقتی ازش سؤال می‌کنی. بعد می‌پرسه چی گفتی؟ بعد هم یک رهنمود کلی می‌ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوشنبه این هفته، مدیر یک جلسه هماهنگی با من گذاشت. گفت ما خیلی از کارآیی تو ناامید شدیم. ارائه‌ات هم خیلی بد بود. اصلا به جزئیات توجه نکرده بودی. کدی که نوشته بود اصلا کیفیت خوبی نداشت. ازش خواستم بیشتر توضیح بده‌ که به چه جزئیاتی توجه نکردم. خودش نتونست بگه. به لپتاپش نگاه کرد و یادداشت‌های اون همکار جوانم رو خوند. گفتم خیلی خوبه که ما این گفتگو رو داریم. ایرادهای کار رو به من بگید تا من برطرف کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب فکر کردم دیدم از هوش مصنوعی دیگه چیزی نمونده و این مدیر و اون جوان می‌خواهند با زور و قلدری سوار من بشوند‌. اون هم‌بنیان‌گذار هم خودش رو کنار کشیده. وقتی من اومدم قرار این نبود. به هم‌بنیان‌گذار پیام دادم که اگر نظر مدیر، نظر شرکته، به نظرم خوبه که راهمون رو از هم جدا کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرداش رفتم سر کار. هیچ جوابی برای پیامم نیامد تا این که مدیر برای یک جلسه هماهنگی دیگه من رو دعوت کرد. من هم در طول روز کامپیوترم رو تمیز کردم. مطالب شخصیم رو پاک کردم و قبل جلسه داشتم تو سایت شرکت دنبال قوانین استعفاء می‌گشتم که چیزی پیدا نکردم. از کارگزینی پرسیدم، خانمه گفت باید باشه. گفتم لطفاً برام بفرستید. چند دقیقه بعد رفتم تو جلسه، دیدم مدیر با همون خانمه نشسته. گفت که ما می‌خواهیم از کارهایی که برای شرکت کردی تشکر کنیم و بگیم که امروز روز آخر کارت هست. من هم خوشحال شدم که اتفاقا من هم می‌خواستم همین رو بگم!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/4157958543225097995/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/4157958543225097995' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4157958543225097995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4157958543225097995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2018/11/blog-post.html' title='داستان من و هوش مصنوعی'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03246729893242111212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-4906603464332343124</id><published>2013-01-02T16:24:00.001-05:00</published><updated>2013-01-02T16:31:40.117-05:00</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="Immigration"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ایران"/><title type='text'>داستان یک بازگشت</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من در ان آربور میشیگان بزرگ شدم، از MIT لیسانس گرفتم و بعدش برای فوق لیسانس به دانشگاه ایالتی وین (Wayne) رفتم. بعد از تمام شدن درسم مدتی تو شرکت فورد کار کردم. اما بالاخره &amp;nbsp;من هم مثل بسیاری از دوستانم به این نتیجه رسیدم که دوست دارم زندگی خارج از آمریکا رو تجربه کنم. تعداد خیلی زیادی از دانشجوها، بعد از لیسانس برای ادامه تحصیل از آمریکا خارج می‌شوند. ایران به خاطر دانشگاه‌های خوبی که داره، مقصد تعداد زیادی از این دانشجوها است. البته مساله فقط دانشگاه‌ها نیست. آدم وقتی میره ایران می‌تونه فرهنگ‌های مختلف رو از نزدیک ببینه. در ایران تعداد زیادی مهاجر از کشورهای دیگر زندگی می‌کنند. به همین خاطر رفتن به ایران هم برای تحصیل خوبه و هم آدم کلی درس زندگی می‌گیره. این بود که من هم رفتم ایران. برای دکترا از دانشگاه سهند تبریز پذیرش گرفتم. تبریز شهر بسیار زیبایی است. یکی از مزایاش هم اینه که دو زبانه است. به قول یک وبلاگی که خوندم، زمستونها خلوته و همه آذری صحبت می‌کنند. تابستانها شلوغه و همه فارسی حرف می‌زنند. پنج سالی که تبریز بودم خیلی خوش گذشت. البته شاید الان که تموم شده، فقط خاطرات خوبش یادم مونده. به هر حال دوران دکترا مشکلات خودش رو داره ولی در مجموع از نتیجه‌ای که گرفتم خیلی راضی هستم. نزدیک به پایان دوران دکترا به این نتیجه رسیده بودم که داشتن تحصیلات خوب، پول زیاد و کار خوب، هیچ کدام به اندازه‌ی داشتن روابط انسانی سالم مهم نیست. با این که زندگی در تبریز خیلی خوب بود، ولی فکر می کردم که من باید برگردم پیش خانواده‌ام و برای مردم میشیگان کار کنم. این بود که تصمیم گرفتم برگردم آمریکا. برای همین ده روز بعد از دفاع و فرستادن نسخه نهایی پایان‌نامه رفتم میشیگان تا شرایط رو بررسی کنم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک سری به دانشگاه ایالتی وین زدم. اونجا یکی از استادهای قدیمی رو دیدم. پرسید: «چه کار می‌کنی؟» گفتم: «از سهند تبریز دکترا گرفتم». گفت: «این که خیلی خوبه. ما اینجا می‌خواهیم هیات علمی استخدام کنیم. با دکتر هوارد صحبت کردی؟». دکتر هوارد استاد دوران فوق لیسانسم بود. گفتم: «نه هنوز، ولی می‌رم پیشش». قبل از این که برم دکتر هوارد رو ببینم، رفتم یک اینترنت کافه و از مقاله‌هام و چند صفحه‌ی اول پایان نامه‌ام یک نسخه چاپ کردم تا خیلی هم دست خالی نرفته باشم. وقتی رفتم پیش دکتر هوارد، خیلی خوشحال شد و کلی تحویل گرفت. گفت: «بیا همین الان تقاضای کار بنویس. من هم پیگیری می‌کنم. به من هم قول بده که جای دیگه اقدام نمی‌کنی. می‌دونم که اگر جای دیگه بری استخدامت می‌کنند. اما بیا همین جا». من هم قبول کردم و تقاضامو نوشتم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هفته‌ی بعدی قرار یک ارائه رو برای اعضای گروه گذاشتن. وقتی رفتم بیشترشون استادهای دوران فوق لیسانسم بودن که منو می‌شناختن. همه چیز خیلی خوب پیش رفت و در آخر دکتر هوارد از رئیس دانشکده یک نامه رسمی گرفت که پاسخ تقاضای من رو تا پایان اوت می‌دهند. از قبل برای یک ارائه در MIT هم هماهنگ کرده بودم ولی نه به عنوان تقاضای کار. رفتم ارائه کردم و بهم گفتن که استخدام دارن و خواستن که اقدام کنم. اما گفتم من به دانشگاه وین قول دادم و قرار شده که برم اونجا. چند روز قبل از این که برگردم تبریز هم دوباره بهم زنگ زدن و گفتند: «موقعیت خوبیه، میای MIT؟» ولی بازم گفتم که به دانشگاه وین قول دادم. خودم هم فکر می‌کردم تو وین راحت تر باشم. MIT خیلی محیط خشن و رقابتی داره.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد از یکی دو هفته برگشتم تبریز تا کارهامو مرتب کنم و کلا برگردم آمریکا. یک ماه قبل از سفر بازگشتم زنگ زدم به دکتر هوارد که وضع پرونده‌ام رو پیگیری کنم. گفت: «الان که دانشگاه تعطیله. شما کی برمی‌گردی؟». گفتم: «هفته ی دوم سپتامبر». گفت: «خوبه. بیا». من هم این قدر مشغول جمع و جور کردن کارهای تبریز بودم که دیگه نتونستم زنگ بزنم. با این که تصمیمم رو برای بازگشت به آمریکا گرفته بودم، ولی هر چه به زمانش نزدیک می‌شدم، بیشتر می‌فهمیدم که چقدر به تبریز وابسته شدم. خیلی سخت تبریز رو ترک کردم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;h2 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;h2 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
بازگشت&lt;/h2&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یکشنبه رسیدم خونه. دوشنبه صبح رفتم دانشگاه ایالتی وین و گفتم اومدم. گفتند: «اه! اومدی؟ ما هفته‌ی پیش قرار بود که یک جلسه بگذاریم تا ببینیم کی همه هستند تا اون موقع جلسه بگذاریم و تقاضای شما رو بررسی کنیم». اونجا بود که فهمیدم در این چهار ماهی که گذشته هیچ کاری روی پرونده ی من انجام نشده. منو بگو که طوری اومده بودم که آماده بودم برام درس گذاشته باشند. هفته‌ی بعدش جلسه گذاشتند و بعدش ای‌میل زدند که تبریک! شما پذیرفته شدید. مدارکتون رو ببرید پیش رئیس دانشکده. من هم خوشحال شدم که این قدر زود کارم درست شد. رفتم مدارک رو به رئیس دانشکده دادم. اونم مدارک رو گرفت و گفت: «باشه. من این‌ها رو می‌دم به کمیته‌ی جستجو». گفتم: «جستجوی چی؟ من که اینجا هستم». گفت: «همه‌ی تقاضاها باید بره کمیته جستجو». گفتم: «حالا کمیته کی جلسه داره؟». گفت: «یک ماه دیگه». من هم که چاره‌ای نداشتم قبول کردم. روزها گذشت و من هم منتظر برگزاری جلسه بودم. یک روز قبل از جلسه، خبردار شدم که یک مقاله‌ام در مجله مهندسی موسسه خوارزمی پذیرفته شده. این مجله تو زمینه ی کاری ما معتبرترینه. خیلی خوشحال شدم و رفتم دانشگاه تا به دکتر هوارد خبر بدم. به دکتر گفتم: «من دیروز باخبر شدم که مقاله‌ام تو مجله خوارزمی پذیرفته شده. گفتم بهتون بگم اگر تو تصمیم‌گیری کمیته تاثیر می‌گذاره بهشون خبر بدیم». دکتر گفت:«جلسه‌ی شما امروزه؟» گفتم: «بله. برای همین هم اومدم». گفت: «ولی این‌ها قرار بود قبلش یک جلسه با من بگذارند. باید اون جلسه قبل از جلسه امروز کمیته تشکیل می‌شد. بگذار ببینم چی شده». خلاصه‌اش کنم، دکتر هوارد گوشی تلفن رو برداشت و با داد و بیداد با چند نفر صحبت کرد و پانزده دقیقه قبل از جلسه‌ی کمیته، اون جلسه که من نمی‌دونستم چی بود رو برگزار کرد و رفتن داخل جلسه‌ی کمیته.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد از مدتی که جلسه تمام شد، به من تبریک گفتند و گفتند باید پرونده‌ات رو ببری پیش رئیس دانشکده. رفتم پیش رئیس دانشکده. اونم بهم تبریک گفت و بعدش یک سری حرف‌هایی زد که من دقیقا نفهمیدم. می‌گفت باید این قدر مقاله بنویسم که بتوانند باهاش دیوارهای دانشکده رو کاغذ دیواری کنند. اما طوری حرف می‌زد که انگار هنوز کار تمام نشده بود. آخرش معلوم شد که فعلا توی دانشکده یک دفتر بهم می‌دهند و ادامه‌ی رسیدگی در کمیته گزینش استاد دانشگاه انجام می شود. وقتی درباره‌ی تاریخ برگزاری جلسه پرسیدم، عجیب‌ترین جوابی رو گرفتم که می‌شد تصور کرد: «معمولا دو هفته قبل از جلسه خبر می‌دهند»! نکته‌ی جالب این جور جواب‌ها این بود که برای من قابل تصور نبود که چه طور کسی با تحصیلات و منطق یک استاد دانشگاه می‌تواند چنین جمله‌ای به زبان بیاورد و برای کسانی که این جمله‌ها را می گفتند، بسیار عادی و روزمره بود.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دفتری که بهم دادند، جای بسیار جالبی بود. بخشی از یک پارتیشن بود که وسط راهروی طبقه سوم دانشکده گذاشته بودند. در این دفتر سه چیز داشتم. تلفنی که سیم نداشت. کامپیوتری که به شبکه وصل نبود و پرینتری که تونر نداشت! یک ماه هر روز از ان آربور تا دیترویت آمدم و در این دفتر نشستم و روی مقاله‌هایی کار کردم که با استادم در تبریز نوشته بودیم و من اسم خودم رو از دانشگاه ایالتی وین نوشتم. کم کم متوجه شدم که روی جلسه گزینش استاد دانشگاه خیلی نمی‌شه حساب کرد و هستند کسانی که دو تا سه سال هست که دارند در این دانشگاه درس می‌دهند ولی هنوز پرونده‌شان در کمیته گزینش استاد در حال بررسی است!&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بالاخره قطع امید کردم و شروع کردم به دنبال کار گشتن. رزومه و کارهامو چاپ کردم، یک نامه هم گذاشتم روش و به صورت یک پرونده درآوردم و هر جایی که می شناختم بردم. MIT، دانشگاه میشیگان، فورد، NSF، هر جایی که فکرش رو بکنید، رزومه دادم. MIT بهم گفتند اون موقع جا داشتیم. اما الان دو نفر را گرفتیم و نفر سوم، تقریبا قطعی شده. اینه که الان احتمالش کمه. دو جای دیگر بهم جواب دادند. یکی یک موسسه پژوهشی سیستم های پیشرفته ی خودرو بود که فورد و دانشگاه میشیگان تاسیس کرده بودند و دیگری دانشکده برق دانشگاه میشیگان. دانشگاه میشیگان خیلی حرفه‌ای برخورد کرد. چند روز بعد از این که پرونده‌ام رو به دفتر دانشکده داده بودم، باهام تماس گرفتند و گفتند برنامه‌ی پژوهشی و برنامه‌ی تدریس بیار. خیلی خوشم آمد. اینها چیزهایی بود که تو یک کارگاه در تبریز به ما گفته بودند و انتظار نداشتم که اینجا کسی از این چیزها از من بخواهد. هفته‌ی بعدش یک جلسه گذاشتند که من بروم و کارهایم را ارائه کنم. وقتی رفتم تمام اعضای گروه آمده بودند. جلسه به خوبی پیش رفت. بعدش بهم گفتند که برای تمام اعضای گروه یک فرم نظرخواهی می‌فرستند. رئیس گروه، نظرات را جمع می‌کند و نتیجه نهایی را به من اعلام می‌کنند. یعنی تمام مراحل از اول برایم کاملا روشن بود. در حالی که در وین باید مرحله بعدی را خودم کشف می‌کردم! بعد از جلسه به دفتر رئیس گروه رفتم. بهم گفت:« ببینید شما کار سختی را انتخاب کرده اید. اینجا باید درس بدهید. کار پژوهشی بکنید. کار اجرایی مثل ریاست گروه و شرکت در جلسات باید انجام بدهید. اما حقوق و بودجه‌ای که بابت این کار می‌گیرید، برای گذران زندگی و انجام پژوهش به درد بخور کافی نیست. برای درآوردن پول باید بری از خارج دانشگاه پروژه بگیری. انجام همه‌ی این کارها اصلا آسان نیست». واقعا ازش خوشم اومد. از قبل داشت تصویر کامل رو بهم نشون می‌داد و هشدار می‌داد که کار ساده‌ای در پیش ندارم. موسسه پژوهشی سیستم‌های پیشرفته خودرو هم رفتم. اگر این کار رو می‌گرفتم محل کارم می‌شد دانشگاه میشیگان و حقوقم از فورد می‌آمد که خیلی خوب بود. رئیس موسسه باهام صحبت کرد. بهم گفت: «برو یک پیشنهاد پروژه برای یک خودروی هیبرید بنویس». من هم چند روزی وقت گذاشتم و یک پیشنهاد پروژه‌ی خوب نوشتم. بعد که پیشنهاد رو دید، گفت که ما شما رو می خواهیم. فقط باید بروید با دکتر نورمن، همکار ما در فورد هم صحبت کنید تا موضوع کار شما رو تعیین کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تو این فاصله دکتر تامسون از وین باهام تماس گرفت که: «می خواستم دو تا چیز رو بهتون تبریک بگم. اول این که جشن شکرگزاری مبارک باشه! دوم این که پرونده‌ی شما در کمیته‌ی گزینش استاد دانشگاه بررسی و تایید شده. بیاید برای امضای قرارداد». در جوابش من فقط گفتم که میام دانشگاه. از طریق یکی از دوستانم فهمیده بودم که استادهای وین فهمیدن که من رفتم میشیگان اقدام کردم. این بود که نمی‌توانستم پنهان کنم. از طرفی خیلی دوست داشتم برم دانشگاه میشیگان. برای همین رفتم دانشگاه و بهشون گفتم: «من الان نمی‌تونم این قرارداد رو امضا کنم. من تا همین یک ماه پیش می‌آمدم دانشگاه و هیچ جای دیگر هم دنبال کار نبودم. اما وضعیت پرونده‌ام وارد یک شرایط نامعلوم شد. برای همین الان دو جای دیگر برای کار اقدام کرده‌ام». ازم پرسیدن کجا و براشون گفتم که دانشگاه میشیگان و موسسه پژوهشی سیستم‌های پیشرفته‌ی خودرو. گفتند: «حالا خودت می‌دونی. به نظر ما به صلاحت این است که بیای وین. حالا فکرهاتو بکن و ببین تصمیمت چیه. اگر خواستی با ما تماس بگیر».&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
برای پیگیری کار موسسه‌ی پژوهشی و صحبت با دکتر نورمن رفتم فورد. آنجا فهمیدم که این آقای دکتر از مشاوران جوان مدیرعامل است. وقتی دیدمش به نظرم خیلی شبیه درس خوانده‌ها نبود. بیشتر شبیه دار و دسته‌ی مدیرعامل بود. بعد از این که باهاش &amp;nbsp;صحبت کردم، رفتم مرکز تحقیقات فورد که مدتی بعد از فوق لیسانس اونجا کار کرده بودم. دوستان سابقم رشد کرده بودند و رئیس گروه شده بودند. با اون‌ها که مشورت کردم، بهم گفتند: «نورمن می‌خواد بابت پروژه‌ی خودروی هیبرید مستقیما از وزارت خانه بودجه بگیره و مرکز تحقیقات رو دور بزنه. ما نمی‌گیم نمی تونه. اما مخالف هم کم نداره. این یک کاری نیست که بخواهی روش خیلی حساب کنی. بهتره بری دانشگاه میشیگان هیات علمی بشی و در کنارش با موسسه روی خودروی هیبرید کار کنی». این رو که شنیدم از همون جا سوار ماشین شدم و رفتم دانشگاه میشیگان برای پیگیری وضعیتم. تا اون لحظه تمام کارهای دانشگاه میشیگان خیلی خوب و حرفه‌ای پیش رفته بود. اما اون روز وقتی رفتم پیش رئیس گروه، دیدم داره پرت و پلا تحویلم می‌ده. می‌گفت: «ما بررسی کردیم دیدیم باید روش استخدام اساتید رو عوض کنیم. باید یک آگهی بدیم تو مجلات معتبر بین المللی، بر اساس نیازهای دانشکده. بعد آدم‌های مختلف بیان اقدام کنند و ما از اون چند نفر یک نفر رو انتخاب کنیم. این طوری خوب نیست که یک نفر بیاد و بخواهیم روی اون یک نفر تصمیم بگیریم». منو می‌گی؟ مونده بودم که دلیل این چرخش ناگهانی چی بود. تا قبلش همه چیز خیلی منطقی به نظر می رسید. الان حدسم اینه که کسی از دانشگاه وین بهشون گفته بود که منو دست به سر کنن.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
در اولین فرصت رفتم دانشگاه ایالتی &amp;nbsp;وین که من غلط کردم، همون قرارداد رو بیارید، من دو تا امضا می‌کنم! وقتی رفتم، کلی تحویلم گرفتند و گفتند: «خیلی خوب شد آمدی. البته قراردادت الان آماده نیست. ما باید نامه بنویسیم که قراردادت رو آماده کنند.»! من که دیگه به اندازه‌ی کافی بلاتکلیفی کشیده بودم، تصمیم گرفتم تسلیم بشم و دیگه منتظر بمونم تا کار مراحل خودش رو طی کنه. در جواب دوستانم که ایران بودند و قصد برگشت به آمریکا رو داشتند، می گفتم وضع آمریکا بد نیست، خوب هم نیست. مشکل اینجا است که آدم بلاتکلیف است. یک مثال تصویری هم داشتم. شرایط مثل این بود که آدم توی باتلاق افتاده باشه. یک نفر هم همان نزدیک مشغول کار باشد. شما نیازی نیست داد و فریاد کنید. به اون آدم می گید که من دارم غرق می شم، لطفا اون چوب رو دراز کنید که من بگیرم و بیام بیرون. اون آدم هم قبول می‌کنه. اما مدت زیادی می‌گذره و این کار رو نمی‌کنه. شما باز هم بهش می‌گید و اون باز هم قبول می‌کنه، اما در عمل کاری انجام نمی‌ده. تو باتلاقی که هستید، دست و پا زدن هم کمکی نمی‌کنه. بلکه شرایط رو بدتر می کنه!&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بالاخره قرار شد که در ترم زمستان برایم درس بگذارند. این طور شد که کارم را شروع کردم. اما هنوز هیچ قراردادی نداشتم و حقوق هم نمی‌گرفتم. وقتی این را به یکی از دوستانم که در ایران خودرو کار می‌کرد، گفتم. گفت: «در ایران چنین چیزی اصلا امکان پذیر نیست. من اگر با ایران خودرو قرارداد امضا نکرده باشم، از در شرکت نمی‌توانم وارد شوم». درکش برای آنها مشکل بود، اما برای من دیگر شگفت‌انگیز نبود. بعد از حدود دو ماه کار کردن از نظر مالی زندگی برایم خیلی مشکل شده بود. قبلا بهشون گفته بودم که از دوستان دیگری که برگشتند آمریکا، شنیده بودم که تا هشت ماه بدون حقوق کار کرده بودند و چنین چیزی برای من امکان‌پذیر نیست. اون موقع گفته بودند که نگران نباش ما مشکل شما را از راه‌های دیگر حل می‌کنیم، شما وقتی حقوق را گرفتی، پول را پس می‌دهی. اما عملا من چهار ماه را کاملا از دست داده بودم و بعد از دو ماه از شروع تدریس هم چیزی دریافت نکرده بودم. به من گفتند برو دفتر امور مالی، پول بگیر. رفتم هزار و پانصد دلار بهم دادند و یک برگه‌ی رسید که نوشته بود اینجانب فلانی مبلغ این قدر بابت فلان دریافت کردم. پرسیدم بنویسم بابت چی؟ مسئول دفتر چشم‌هاشو انداخت بالا و گفت: «بنویس بابت دستی»! یعنی بعد این همه درس خوندن حالا من باید پول دستی! می‌گرفتم. چند وقت بعد به دکتر واتسون گفتم حالا که کار قرارداد من طول می‌کشد، لطفا با من قرارداد حق التدریسی ببندید تا قرارداد اصلی بیاید. بالاخره وضعیت من از این بلاتکلیفی دربیاید. باز هم از آن جواب‌هایی که انتظارش را نداشتم. دکتر واتسون با خنده گفت: «این که اصلا به نفعت نیست. برای قرارداد حق التدریسی که پول چندانی نمی دهند. تازه آن را چندین ماه دیگر می‌دهند. بهتر است صبر کنی تا قرارداد اصلیت بیاید». شش ماه از شروع کارم گذشته بود که برای اولین بار قراردادی امضا کردم برای دو ماه اول کارم و چند هفته بعد هم یک قرارداد شش ماهه امضا کردم تا ابتدای سپتامبر و بعد از آن قراردادهایم یک ساله شد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;h2 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;h2 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
تصادفها&lt;/h2&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
در چهار ماهی که بلاتکلیف بودم، من و خانواده ام سه تا تصادف کردیم. اون مدتی هم که برای بررسی اوضاع اومده بودم آمریکا یک تصادف کردم. ده روز بعد از دفاع و دو روز بعد از تحویل دادن نسخه‌ی نهایی پایان‌نامه راهی میشیگان شدم. این سفر برایم بسیار مهم بود. می‌خواستم ببینم بازگشتنی هستم یا ماندنی. ماجرای عجیبی برایم اتفاق افتاد که ممکن است برای طرفداران&amp;nbsp;&lt;a data-mce-href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Murphy%27s_law&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Murphy%27s_law&quot;&gt;قوانین مورفی&lt;/a&gt;&amp;nbsp;کاملا عادی باشد، اما برای من باور کردنش خیلی سخت بود. دلیلش را بعدا خواهم فهمید. صبح جمعه با یکی از بهترین دوستان دوران مدرسه‌ام با ماشین در حال بازگشت به خانه بودیم که تلفن همراهم زنگ زد. مادر یکی از دوستانم بود که برای صحبت با مادرم زنگ زده بود و از این که میشیگان بودم تعجب کرد. برای رعایت احتیاط به سمت راست خیابان آمدم و ماشین را متوقف کردم. کمی عقبتر از جایی که پارک کرده بودم، دو نفر داشتند یک تاکسی را هول می‌دادند. در حال صحبت بودم که در آیینه دیدم همان تاکسی با سرعت زیادی دارد به سمتم می‌آید و قبل از این که بتوانم حرکتی بکنم از عقب به ماشین ما برخورد کرد. تنها کار مثبتی که توانستم انجام دهم این بود که نگذارم مادر دوستم متوجه تصادف بشود. حرفمان هم تقریبا تمام شده بود :) علت تصادف راننده‌ی یک پونتیاک بود که از عقب به تاکسی زده بود و تاکسی هم از دست صاحبانش در رفته بود و به ما خورده بود. یک ساعتی منتظر پلیس بودیم که بعد از دو بار تماس در صحنه حاضر شد. در این مدت، اول راننده‌ی تاکسی داشت با راننده‌ی پونتیاک دعوا می‌کرد که میانجی شدم و گفتم به هر حال کاری است که شده، با دعوا چیزی درست نمی‌شود. راننده تاکسی می‌گفت: «این [راننده‌ی پونتیاک] معتاده، تو هپروت بود، من سریع رفتم دیدمش وقتی هنوز پشت فرمون بود». راننده‌ی پونتیاک در فرصتی که دو نفر دیگر نبودند، می‌گفت: «این‌ها [دو نفری که تاکسی را هل می‌دادند] جفتشون تزریقی‌اند!» حالا من تزریقی یا غیرتزریقی را تشخیص نمی‌دهم. اما با توجه به ظاهرشان فکر می‌کنم هر سه نفر معتاد بودند که این قدر سریع حالات یکدیگر را تشخیص دادند. این تصادف شروع ماجرایی شد که به هیچ پایان مشخصی نرسید.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
زمانی که منتظر بودیم، راننده‌ی تاکسی از من خواست که با تلفن همراهم به خانمش زنگ بزند. پلیس که آمد، بعد از دیدن تصادف و گرفتن مدارک ما، از ما خواست که بعدازظهر آن روز به پاسگاه برویم. در اثر تصادف گلگیر عقب تاکسی به چرخ چسبیده بود که با کمک راننده‌ی پونتیاک و افراد خانواده‌اش موقتا مشکل حل شد. از این که آنها برای راه انداختن تاکسی این قدر تلاش بدنی کردند، خوشم آمد. من هم کلی مشاوره دادم تا تاکسی به حرکت افتاد :) جالب اینجا بود که تاکسی در این موقع روشن شد. در حالی که موقع تصادف داشتند هولش می‌دادند!&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من سر ساعت مقرر پاسگاه پلیس بودم. راننده‌ی پونتیاک هم با چند نفر از اعضای خانواده‌اش آمدند. یکی از آنها پسر جوانی بود که به من پیشنهاد می‌داد که آنها خسارت مرا که کمتر بود بپردازند، اما در عوض از بیمه‌ی تاکسی برای تعمیر پونتیاک استفاده کنند! گفتم من چنین کاری نمی‌کنم. بعد از نزدیک یک ساعت تاخیر، راننده‌ی تاکسی و دوستش بدون ماشین آمدند. می‌گفتند که هنوز گلگیر به چرخ گیر می‌کند و نمی‌شود ماشین را حرکت داد. پلیس که گفت ماشین را باید بیاورید، گفتند: «ده دقیقه‌ی دیگر ماشین را می‌آوریم» و رفتند. بعد از مدت طولانی با شماره‌ای که داشتم تماس گرفتم. همسر راننده‌ی تاکسی آدرس محلی را داد که تاکسی آنجا متوقف شده بود. همراه با راننده‌ی پونتیاک با ماشین من به محل رفتیم. مشخص شد که راننده‌ی تاکسی دروغ گفته بود و مشکل گلگیر نبود. موتور تاکسی دوباره دچار مشکل شده بود. بعد از این که با کمک پسر جوان همراه راننده‌ی پونتیاک، تاکسی روشن شد. همگی به راه افتادیم. اما در میان راه دوباره خاموش شد. راننده‌ی تاکسی می‌گفت هزینه‌ی انتقال تاکسی به پاسگاه پلیس با یدک‌کش صد دلار می‌شود و نمی‌تواند چنین هزینه‌ای را بپردازد. بالاخره به زور حاضر شد که ده دلار بدهد و چند متر طناب بخرد تا با ماشین من تاکسی را بکسل کنیم! با هر دردسری بود به ایستگاه پلیس رسیدیم. راننده‌ی تاکسی به غیر از پروانه‌ی تاکسی، مدرک دیگری نداشت. اما می‌گفت که بیمه‌ی شخص ثالث دارد. پلیس، به دلیل این که در زمان تصادف راننده‌ی تاکسی پشت فرمان نبود، راننده‌ی پونتیاک را مقصر خسارات هر دو ماشین معرفی کرد و یک کوپن از کارت بیمه‌ی پونتیاک را به من و راننده‌ی تاکسی داد. حالا دوباره باید هر سه ماشین را برای تعیین خسارت به نمایندگی بیمه می‌بردیم (فکرشو بکن، با این دو تا راننده و ماشین!). راننده‌‍ی تاکسی گفت که ماشینش را آن شب تعمیر می‌کند و فردا صبح به بیمه می‌آورد. راننده‌ی پونتیاک هم گفت که هر وقت لازم بود بهش زنگ بزنیم تا خودش را برساند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شنبه صبح رفتم نمایندگی بیمه را پیدا کردم و نوبت گرفتم. آنجا فهمیدم که سند ماشین را هم می‌خواهند. به خانه برگشتم تا سند را بردارم. از خانه به راننده‌ی تاکسی که زنگ زدم. هنوز خواب بود! صدای زنش از پشت تلفن می‌آمد که می‌گفت: «پاشو، مگه امروز نباید ماشینو ببری؟». بالاخره وقتی کمی بیدارتر شد، گفت که بیمه ندارد و باید پول قرض کند تا ماشین را تعمیر کند و بیمه کند تا بتواند خسارت بگیرد. معلوم شد که درباره‌ی کارت بیمه هم دروغ گفته است. گفتم پس وقتی این کارها تمام شد به من خبر بده. یکشنبه خبری نشد. دوشنبه رفتم دیترویت تا ببینم در وین چه خبر است و استادهایم چه می‌کنند. سه‌شنبه زنگ زدم به راننده‌ی تاکسی و گفتم که فردا آخرین مهلت اعتبار کروکی پلیس است. گفت: «من کارها را انجام داده‌ام و فردا صبح ساعت نه به بیمه می‌آیم». به راننده‌ی پونتیاک زنگ زدم. گفت: «من چون از شما خبری نشد، ماشین را امروز بردم صافکاری و نمی‌توانم به بیمه بیایم!» گفتم: «من منتظر راننده‌ی تاکسی بودم و بیمه هم باید ماشین مقصر را ببیند». بالاخره راضی شد تا فردا صبح به صافکاری برویم تا ببیند که ماشین را می‌تواند بگیرد یا نه. چهارشنبه صبح به راننده‌ی تاکسی زنگ زدم و گفتم که به جای بیمه به صافکاری بیاید که هر سه با هم به سمت بیمه که تقریبا خارج شهر است، حرکت کنیم. گفت که برایش کاری پیش آمده است و به جای نه، نه و نیم می‌تواند بیاید. به راننده‌ی پونتیاک هم خبر دادم که وقتش تلف نشود! نه و ربع بود که جلوی صافکاری بودم. اما از هیچکدام از راننده‌ها خبری نبود. بعد از نیم ساعت راننده‌ی پونتیاک آمد. می‌گفت که سوییچ ماشینش اینجا نیست. اما دروغ می‌گفت. من با یکی از کارگرهای صافکاری صحبت کرده بودم. بهش گفتم سوییچ دست این آقا است. بعد که دید این بهانه کارساز نشد. می‌گفت برای صافکاری پمپ کولر ماشین را باز کرده‌اند و نمی‌تواند ماشین را حرکت دهد. در حالی که ماشین که با پمپ کولر راه نمی‌رود! چون هنوز راننده‌ی تاکسی نیامده بود، اصرار من بی‌فایده بود. یکی دو بار به راننده‌ی تاکسی زنگ زدم. هر بار می‌گفت پنج دقیقه‌ی دیگر! کم کم داشت ظهر می‌شد که یک بار دیگر زنگ زدم و همسر راننده‌ی تاکسی گوشی را برداشت. مشخص بود که خود راننده همه آنجا است و دارد به همسرش می‌گوید که چه بگوید. من دیگر عصبانی شدم و صدایم را بالا بردم و گفتم: «چرا با من بازی می‌کنید؟ چرا یک حرف درست نمی‌زنید؟» ظاهرا این تغییر روش موثر واقع شد. بعد از چند دقیقه تاکسی جلوی صافکاری بود. این بار راننده‌ی تاکسی می‌گفت که کارنامه‌ی تاکسی را پیش کسی گرو گذاشته است و آن شخص معلوم نیست چه زمانی از تهران برمی‌گردد! گفت: «من حتما اینو، امروز می‌گیرم. فردا صبح ساعت 8 دخترم را می‌برم مدرسه و از همان جا می‌آیم به نمایندگی بیمه». چاره‌ای نداشتم. فردا صبح با کمی تاخیر به سمت بیمه راه افتادم. ساعت یک ربع به ده به آنجا رسیدم. اما از راننده‌ی تاکسی خبری نبود. با مسؤول بیمه صحبت کردم. گفت چون دیر شده و ماشین مقصر هم اقدام به تعمیر کرده، باید خود کارشناس نظر بدهد. کارشناس هم امروز نیست. به راننده‌ی تاکسی زنگ زدم. با پررویی تمام گفت: «چه خبر؟» گفتم «هیچی ساعت ده است و من جلوی بیمه‌ام». گفت: «خوب؟» گفتم: «مگه قرار نبود بیای اینجا؟» گفت:« نه، قرار شد شما به من زنگ بزنی»!!!&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سرانجام از گرفتن خسارت ناامید شدیم و ماشین را خودمان با هزینه ای حدود 400 دلار تعمیر کردیم. بعدها که من به تبریز برگشته بودم، راننده ی تاکسی به مادرم زنگ زده بود و برگه ی بیمه ی پونتیاک را خواسته بود تا بتواند برای تعمیر از تاکسی ازش استفاده کند. از مشخصات بارز این دو نفر (راننده‌ی تاکسی و پونتیاک) این است که به شدت تلاش می‌کنند که کمترین میزان پول، وقت و انرژی را صرف کنند، خیلی زیاد به فکر منافع خودشان هستند، خیلی کم احساس تعهد می‌کنند، خیلی خیلی راحت دروغ می‌گویند و هیچ شرم و حیایی ندارند که دروغشان برملا شود. با توجه به شنیده‌ها به نظر می‌رسد این آدم‌ها در آمریکا اصلا کمیاب نیستند. بیشترشان هم از وضعشان می‌نالند و از دولت و مردم ناراضی هستند. برای پیشبرد کارشان دروغ می‌گویند و رشوه می‌دهند، از ضایع کردن حق دیگران هم هیچ ابایی ندارند. آیا این رویای آمریکایی است؟&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;h3 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
تصادف دوم&lt;/h3&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شباهت این تصادف به تصادف اول این است که هر دو در اثر احتیاط و ایستادن در کنار خیابان برای صحبت با تلفن همراه اتفاق افتاد. مادرم، تنها و &amp;nbsp;در حال رانندگی بود که موبایلش زنگ می‌زند. مادرم هم برای احتیاط در یک پارکینگ کنار خیابان که داخل یک تورفتگی بود، پارک می‌کند. هنوز چند دقیقه نگذشته است که یک جوان که با سرعت زیاد در همان خیابان حرکت می‌کرد، در یک مانور خطرناک کنترل ماشین از دستش خارج می‌شود، ماشینش به دور خود می‌چرخد و عقب به عقب به ماشین مادر من می‌خورد. مادرم پیاده می‌شود. جوان شلوغ کاری می‌کند و می‌خواهد برود. اما مادرم آرامش می‌کند و می‌گوید اتفاق مهمی نیست. الان پلیس می‌رسد و مساله تمام می‌شود. بالاخره پلیس می‌رسد. جوانک در فرصتی که بدست می‌آورد پلیس را کنار می‌کشد و با او صحبت می کند. پلیس به مادرم می‌گوید که بریم پایین‌تر داخل میدان تا به کارتان رسیدگی کنم. وقتی به میدان می‌رسند. پلیس مشغول کنار کشیدن ماشین‌ها و بررسی مدارک آنها می‌شود. در همین فرصت جوانک سوار ماشینش می‌شود و می‌رود! به همین سادگی. مادرم به پلیس می‌گوید که رفت! و پلیس حتی تعجب هم نمی‌کند. در خانه بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم که چه می‌شود کرد. مادرم به یادش آمد که اسم جوانک را روی کارتش دیده بود و چون نام خانوادگی عجیبی داشت به یادش مانده بود. از طرفی در پرحرفی‌هایی که جوانک کرده بود محله‌ی زندگی خود را گفته بود. پس به اطلاعات تلفن زنگ زدیم و شماره‌ی تلفنشان را گرفتیم! زنگ که زدیم، مرد محترمی گوشی را برداشت. داستان را که شنید، گفت من پدر آن جوان هستم. تمام خسارت را به عهده می‌گیرم. پسرم ماشین را به خانه نیاورد و به من گفته بود که با ماشین به دیوار زده و ماشین را در تعمیرگاه گذاشته است. قرار گذاشتیم و به بیمه رفتیم. تمام مراحل به خوبی انجام شد تا جایی که راننده‌ها باید امضا می‌کردند. هر چه مرد گفت که من پدرش هستم، کارمند بیمه قبول نکرد. اولش به ما گفت که پلیس پسرش را دستگیر کرده است. اما بعد معلوم شد که او، در اثر این تصادف، برای اولین بار متوجه شده است که پسرش معتاد است و او را در قرنطینه گذاشته است. آدم یاد فیلم «تصادف» می افتد که انگار ما آدم‌ها تا با هم تصادف نکنیم از حال هم با خبر نمی‌شویم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;h3 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
تصادف سوم&lt;/h3&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تازه به میشیگان برگشته بودم و خانه‌ای در دیترویت اجاره کرده بودم. یک شب برادرم برای دیدنم آمده بود. شب، وقتی داشت می‌رفت، دم در خداحافظی کردم و در را بستم. هنوز چند لحظه نگذشته بود که صدای برخورد محکمی را شنید. در را که باز کردم، دیدم چند متر جلوتر یک پونتیاک سانفایر به صورت عمود بر خیابان به ماشین برادرم زده است. راننده‌ی پونتیاک یک جوانک مذهبی بود که تازه گواهینامه گرفته بود و داشت وسایلی را برای مراسم کلیسا می‌برد. وقتی داخل خیابان پیچیده بود، یکی از وسایل روی صندلی عقب در حال افتادن بوده که این راننده‌ی ناشی برمی‌گردد تا با یک حرکت ناگهانی جلوی سقوط آن وسیله را بگیرد و با همان سرعت بی‌اختیار فرمان را می‌چرخاند و با ماشین برادرم که هنوز در کنار خیابان بوده و سرعتی نداشته برخورد می‌کند. وقتی پلیس آمد، کروکی کشید. بعد مامور بیمه آمد. اما گفت که من این تصادف را قبول ندارم. این صحنه سازی است. جوانک که اول تنها بود و تمام خسارت را به عهده گرفته بود با حضور اقوامش شجاع شده بود و می‌خواست از زیر دادن خسارت دربرود. اما نهایتا مبلغی کمتر از میزان خسارت داد و رفت. حتی اگر تمام هزینه‌ی تعمیر را می‌داد، چه کسی باید خسارت زمان تلف شده، ناراحتی‌ها و کاهش قیمت ماشین را می‌داد؟&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;h3 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
تصادف چهارم&lt;/h3&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک بار برای رفتن به دیترویت سوار یک ون شدم. در حال حرکت در جاده بودیم و شیشه‌ها پایین بود. داشتم به این فکر می کردم که چرا بقیه‌ی مسافرها از بادی که به صورتشان می‌خورد ناراحت نیستند. چرا همه به شرایط ناراحت عادت کرده‌اند. ناگهان تایر عقبی ماشین ترکید. راننده که پیرمردی بود، تلاش کرد ماشین را به کنار بکشد و متوقف کند. اما تا ترمز کرد، ماشین به دور خود چرخید و در باند وسط جاده رو به ماشین‌هایی که می‌آمدند متوقف شد. یک پونتیاک سانفایر که راننده‌اش هم یک خانم بود، سر رسید و خورد به ون. خوشبختانه برخورد خیلی شدید نبود. من و مسافران دیگر پیاده شدیم و در کنار جاده ایستادیم تا با یک ماشین دیگر به دیترویت برویم. راننده‌ی ون هم داشت خانم راننده‌ی پونتیاک را ملامت می‌کرد که چرا بلد نیستی ترمز کنی! تصادف، جراحت و کشته شدن، بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی در آمریکا شده است. عجیب اینجا است که تمام این اتفاقات زمانی برای من و خانواده‌ام می افتاد که من تازه به میشیگان برگشته بودم و از نظر محل زندگی، احساسی و کاری پا در هوا بودم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;h2 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;h2 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
تدریس و زندگی در دیترویت&lt;/h2&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد از تمام ماجراهای اولیه، بالاخره قرارداد یک ساله امضا کردم و سر هر ماه حقوق می گرفتم. این را هم بگویم که حقوقم از ماهی هزار دلار شروع شد که حتی برای پرداخت اجاره‌ی خانه‌ام کافی نبود. اگر خانواده‌ام برایم خانه نمی‌گرفتند، اصلا نمی‌توانستم مخارج زندگی را بپردازم. آن هم تازه من که یک نفر بودم. پس انداز چندانی هم نداشتم. چون کارهایی که قبل از رفتنم در آمریکا داشتم درآمد چندانی نداشت و در ایران هم هنرم این بود که بدون کمک گرفتن از پدر و مادرم هزینه‌ی تحصیل و زندگی در تبریز را پرداخته بودم. بودجه‌ی پژوهشی سالانه‌ام هزار دلار بود که تازه آن را هم به موقع نمی‌دادند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تابستان اولی که در وین درس می‌دادم، تازه به آرامش رسیده بودم که شورش‌های دیترویت اتفاق افتاد. خیلی ضربه‌ی ناگهانی بود. اون روزها این سوال جدی برام پیش آمده بود که آیا اشتباه نکردم. آیا نباید در ایران می‌ماندم. اما بعد با دیدن حال دوستانم که در ایران بودند و زندگی‌شان شده بود نشستن پای کامپیوتر و دنبال کردن اخبار، به این نتیجه رسیدم که حتی اگر ایران مانده بودم، با اتفاقات وحشتناکی که در جریان شورش‌ها افتاد، ترجیح می‌دادم که در کنار خانواده‌ام باشم. نزدیک بودن به حادثه این فایده را داشت که می‌توانستم خوب و بد را با هم ببینم. کتک خوردن و کشته شدن در خیابان بخشی از زندگی در دیترویت بود. اما دیترویت خیلی بزرگ بود. در همان زمان که در نقطه‌ای تعدادی داشتند کتک می‌خوردند و کشته می‌شدند، در طرف دیگرش مردم مسابقه فوتبال نگاه می‌کردند یا داشتند نزدیک رودخانه بستنی می‌خوردند. اما به هر حال شدت تاثیر این اتفاقات وحشتناک طوری بود که من و خیلی از دوستانم برای حدود چهار ماه هیچ کاری نتونستیم بکنیم. من برای چهار ماه تنها کار مفیدی که کردم این بود که یک سری برگه صحیح کردم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تابستان دومی که دیترویت بودم، با خودم فکر می‌کردم، شورش ها هم که تمام شد. دیگر آنچه که می‌توانست اتفاق بیافتد را دیده بودم. پیش بینی تابستانی آرام را می کردم. اما دیترویت همیشه می‌تواند آدم را شگفت زده کند. یکی از روزهای آخر بهار بود که بعد از تعطیلی کلاس، یکی از دانشجوها آمد و گفت همین الان یک نفر، یکی از استادها را با چاقو زد! اولش باورم نشد. بعد دیدم که واقعی است. یک مرد میان‌سال آمده بود طبقه‌ی هفتم ساختمان دانشکده، روبروی محل استراحت اساتید منتظر شده بود و به محض دیدن یکی از اساتید به سمتش رفته بود و با چاقو بهش حمله کرده بود. بعد از زدن یکی دو ضربه، به گوشه‌ای رفته بود، چاقو را مثل خودکار داخل جیب کتش گذاشته بود و بعد از پله‌ها! به پایین حرکت کرده بود. کسانی که زودتر از همه به استاد زخمی رسیده بودند، ضارب را دیده بودند، اما متوجه نشده بودند چه اتفاقی افتاده. بعد از این که فهمیدند چه اتفاقی افتاده به دنبال ضارب دویده بودند و بیرون دانشگاه به کمک نگهبان‌ها طرف را گرفته بودند. البته ضارب هیچ اصراری بر فرار نداشت. بدتر از آن، ضارب از درب ساختمان خارج شده بود، اما وقتی آمبولانس برای بردن استاد آمده بود، نگهبان‌ها جلوی امدادگرها را گرفته بودند و گفته بودند ما دستور داریم درها را ببندیم! وقتی بعد از یک ساعت همکارمان را روی تخت بیمارستان می‌گذاشتند، از محل زخم مثل کیسه‌ای که پاره شده باشد، خون بیرون زده بود. اگر این اتفاق در دانشگاه افتاده بود، کاری از هیچ کس برنمی‌آمد. فردای آن روز، دانشگاه بدون هیچ تحقیقی یک اطلاعیه منتشر کرد که این حمله به دلیل یک موضوع شخصی بوده است. انگار که اگر به دلایل شخصی یک نفر را در دانشگاه با چاقو بزنند، اشکالی ندارد. جلسه‌ای هم با شرکت اساتید تشکیل شد و رئیس حراست دانشگاه از طرف رئیس دانشگاه برای توضیح آمده بود. شروع کرد به گفتن پرت و پلاهایی از این دست که رئیس دانشگاه از دوستان خانوادگی استاد مضروب است و به عیادتش رفته. یکی از اساتید بلند شد و گفت: «خوش به حال به استاد مضروب که دوست رئیس دانشگاه بوده. اما تکلیف منی که دوست رئیس دانشگاه نیستم چیست؟ چه کسی به فکر من خواهد بود؟» قرار شد نامه ای بنویسیم برای پیگیری وضعیت. این نامه نوشته شد، در حد این که باید به دلایل این حمله رسیدگی شود، نه چیزی بیشتر. دانشکده برق همه امضا کردند. اما دانشکده‌های دیگر کمتر امضا کردند و سرانجام قبل از این که نامه به جایی برسد، دادستان میشیگان اعلام کرد که این حمله انگیزه‌های شخصی داشته است. یعنی نظر ما و خواسته‌های ما نه مهم بود و نه تاثیری داشت. از طرفی هر حرکتی برای تشکیل اتحادیه ی اساتید به عنوان حرکتی یاغیانه سرکوب می‌شد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
از زمانی که جورج بوش رئیس جمهور شده بود، جریان کار این طوری بود که به تدریج قدرت تصمیم گیری از استادها و دانشکده گرفته می‌شد و به دانشگاه و وزارت علوم داده می‌شد. خیلی پیش می‌آمد که بر سر یک موضوع جلسات طولانی برگزار می‌شد و دعواها می‌شد و حتی بین آدم ها به هم می‌خورد. اما بعد از همه‌ی اینها یک بخشنامه از وزارت خانه می‌آمد که همه چیز را به شیوه‌ای دستوری مشخص می‌کرد. کسانی که قبلا در دانشگاه حرف آخر را می‌زدند، مثل دکتر هوارد، این روزها از شرکت در جلسات کناره گیری می‌کردند و حاضر نبودند، تصمیم‌هایی که از بالا گرفته می شود به اسم آنها تمام شود.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سال دومی که دیترویت بودم، ازدواج کردم. ازدواج تغییر بزرگی است. تا پیش از آن خودم بودم و خودم. هر جایی می‌توانستم زندگی کنم. اما از این به بعد باید مسیری را می رفتم که برای هر دویمان خوب باشد. از طرفی فراهم کردن شرایط مناسب زندگی برای یک خانواده‌ی دو نفری با حقوقی که حالا دو هزار دلار در ماه شده بود، مشکل بود. هنوز در خانه‌ای زندگی می‌کردم که خانواده برایم فراهم کرده بودند و حقوقم از اجاره‌ی آن خانه کمتر بود. با وجود این که اجاره نمی‌دادم، نمی‌توانستم پس انداز چندانی داشته باشم و تمام تلاش‌هایم برای گرفتن پروژه هم با نتیجه‌های خنده‌داری روبرو شده بود. یک بار با چهار تا از اساتید رفتیم فورد. بعد از بازدید از خط و کلی صحبت و دیدن پیشنهاد پروژه‌ی صد هزار دلاری ما، بهمون گفتند: «بودجه‌ی پژوهشی ما برای امسال تمام شده، اما برای سال آینده ممکنه بتونیم یک دانشجو را به عنوان کارآموز قبول کنیم و چهار هزار دلار بتون بدیم. البته توجه کنید که ما بسیار سخت‌گیر هستیم»! بار دیگر از یکی از مراکز دولتی سراغ ما آمدند و اصرار که ما کلی بودجه داریم و شما حتما باید بیاید با ما کار کنید. موضوع کار را مشخص کردند و بهمون یک مهلت یک ماهه دادند. کلی کار کردم تا پروژه را امکان سنجی کنم. اول قرار بود من و یکی از استادهای قدیمی‌تر در یک جلسه با کارفرما پیشنهاد پروژه را مطرح کنیم. بعد که پیشنهاد آماده شد بهمون گفتند که نیازی به حضور شما نیست. ما خودمون از پیشنهاد پروژه دفاع می کنیم! بعدا مشخص شد که این کار هر سال اینها است. برای گرفتن بودجه از دولت باید پروژه تعریف کنند و به این روش پیشنهاد پروژه‌ها را جمع می کنند! بعد از آن بود که تصمیم گرفتم داخل آزمایشگاه خودم در دانشگاه کار کنم و هر وقت محصولی داشتم برایش دنبال مشتری بگردم، به جای این که به ساز این و آن برقصم و آخرش هم چیزی به درد بخوری بدست نیاورم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یکی دیگر از راه‌های افزایش درآمد، ارتقاء رتبه است. بر اساس قوانین ارتقاء فعلی باید امتیاز دانشیار (Associate Professor) شدن را داشته باشم و یک دانشجوی دکترایم هم از پیشنهاد پروژه‌اش دفاع کرده باشد تا بتوانم به استخدام رسمی دانشگاه درآیم. فکر کنم بعد از چهار یا پنج سال به این مرحله می‌رسیدم. اما مشکل اینجا بود که این قوانین هر دو یا سه سال عوض می‌شدند. در نتیجه همکارانی داشتم که یازده سال در دانشگاه کار کرده بودند و هنوز قراردادهای پیمانی سالانه داشتند. این یعنی هیچ حق و حقوقی از جمله مرخصی و فرصت مطالعاتی نداشتند. دلیلش هم این بود که هر بار برای ارتقاء اقدام کرده بودند، وسط کار قوانین عوض شده بود و پرونده‌شان را پس فرستاده بودند. یک بار، ملاک اصلی مقالات است، بار دیگر نظرسنجی دانشجویان و بار دیگر تعداد قراردادهای صنعتی با بیرون دانشگاه. همین پس فرستادن و آماده کردن پرونده با شرایط جدید حدود یک سال طول می‌کشد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;h2 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;h2 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; line-height: 19px; text-align: justify;&quot;&gt;
بازگشت به ایران&lt;/h2&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
همسرم داشت درسش را تمام می‌کرد. دوستانش داشتند برای ادامه تحصیل به ایران و مالزی و ترکیه می‌رفتند. من هم به او حق می‌دادم که بخواهد این راه را برود. نمی‌خواستم چون خودم این راه را رفته بودم و برگشته بودم، جلوی همسرم را برای تجربه کردن این مسیر بگیرم. از طرفی می‌دیدم که در دیترویت، هر روز از اختیارات اساتید کم می شد و به کارهایشان اضافه می‌شد. به دلیل مشکلات مالی دانشگاه، هر روز یک دوره‌ی جدید فوق لیسانس معرفی می‌کردند. با این هدف که به کارمندان دولت فوق لیسانس بدهند و ازشان پول بگیرند. اما هیچ توجهی به افزایش امکانات دانشگاه یا حقوق اساتید نمی‌شد. مطمئن نبودم که دارم به آمریکا خدمت می‌کنم یا شدم چرخ‌های ماشینی که فرمانش در دست دیگران است. وقتی این مثال را به دوستانم گفتم، گفتند کاش فرمانش دست دیگری بود، اصلا معلوم نیست هر چرخ این ماشین کجا می‌رود و اصلا آیا از جایش حرکت می‌کند. سرانجام مهمترین چیزی که متقاعدم کرد که باید به ایران برگردم، ادامه‌ی تحصیل همسرم بود. دوست داشتم او هم این تجربه را داشته باشد. در حدود یک سالی که به ایران برگشته‌ام، مشکلات و بلاتکلیفی کم نداشته‌ام. اما بعد از این که کار پیدا کردم و همسرم هم به ایران آمد، شرایط آرام شد. امسال برای اولین بار از سال نوی ایرانی لذت بردم. دیگر آن احساس آرمان‌گرایی که پیش از بازگشت به میشیگان داشتم را ندارم. وقتی به میشیگان بازمی‌گشتم، کلی ایده های بلندپروازانه در ذهنم بود که اگر برگردم این کار را می‌کنم یا آن کار را می کنم، به این موسسه خیریه کمک می‌کنم یا فلان پروژه را برای مردم محروم فلینت اجرا می‌کنم. اما در عمل وقتی برگشتم، خودم برای گذران زندگی محتاج کمک پدر و مادرم بودم. برای کسی با سن و سال من و آن همه کاری که کرده بودم، پذیرش این شرایط خیلی سخت بود. اما تازه وقتی به ایران برگشتم، سختی شرایط را فهمیدم. تا وقتی دیترویت بودم، خودم را راضی می‌کردم که شرایط آن قدر هم بد نیست.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #333333; font-family: Georgia, &#39;Times New Roman&#39;, &#39;Bitstream Charter&#39;, Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
در تبریز نتوانستم کاری پیدا کنم. اما شغل بسیار خوبی در زنجان پیدا کردم و الان همان‌جا با همسرم زندگی می‌کنم. زندگی عجیبی ندارم. فقط می‌توانم صبح‌ها بروم سرکار. عصری برگردم. کارم را دوست دارم. آخر هفته‌ها هم خرید می‌کنیم و به خانه می‌رسیم. مقدار کمی هم پس‌انداز می‌کنم. همین... که در دیترویت برای ما دست نیافتنی بود.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/4906603464332343124/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/4906603464332343124' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4906603464332343124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4906603464332343124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2013/01/blog-post.html' title='داستان یک بازگشت'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03246729893242111212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-4078347064460143948</id><published>2010-08-19T15:16:00.001-04:00</published><updated>2010-08-19T15:18:49.969-04:00</updated><title type='text'>بی تابی</title><content type='html'>&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-family:&amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-ascii-font-family: Calibri;mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;mso-bidi-mso-bidi-theme-font: minor-bidi;mso-bidi-language:FAfont-family:Arial;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;روز بی تابی کجا باید سراغت را گرفت؟ کجاست آن گنج بی پایان شادی که چون حائلی بر واقعیات بی نظم و پتک وار زندگی  می افتد و چشم بر رویا باز می شود؟ شنیده ام که در کام خود کوزه ای از عسلی زهرآگین داری که کامیاب را سست و بی جان می کند؛  آنقدر سبکش می کند که با اشارت مردم چشمت، تنش به آنی از مرداب رخوت و تنهایی بیرون می جهد و در آسمان رویای تو به پرواز در می آید. شنیده ام نفس تو طوفانی بی رحم است که آدم ها را در خود می بلعد و آنقدر جسمشان را بر در و دیوار می کوبد که جانشان خلاصی می یابد  و خود زخمی خورده طوفان تو ، نیمه جان ، ما بین لذت و هوس، در بزنگاه مرگ و زندگی ، از بیخودی و مستی ، از درد و سوز، نعره های خوشی سر می دهند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-family:&amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-ascii-font-family: Calibri;mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;mso-bidi-mso-bidi-theme-font: minor-bidi;mso-bidi-language:FAfont-family:Arial;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;کجا رفته ای و زمانه به هم می کوبی؟ سری به من بزن که هوای مرداب &quot;خویش&quot; زرد و مریض گشته و مرهم صبر هم که بر زخم ها نهاده بودم ، پوسید و خود چرکین شد. در &quot;چیزها&quot; غرق شده ام و زندگی ولنگارانه ، بی هیچ پروایی ، بر من می گذرد و نشانی از شادی در آن نیست. گویی زندگی هراسی از من ندارد و هر چه درد و آشغال می یابد ، بر سر من آوار می کند؛ بی پناهی یافته که در وعده دروغین تو صبر پیشه می کند و می کند و هر آنچه بر او می گذرد، قیمتی می داند که کام تو را بهاست. به گمانم فریب خورده ام و زندگی که همیشه هراسان نیافتن روزنه ای برای جاری ساختن واقعیت هایش است ، پر تقلا خود را بر سر من ساده لوح می تکاند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-family:&amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-ascii-font-family: Calibri;mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;mso-bidi-mso-bidi-theme-font: minor-bidi;mso-bidi-language:FAfont-family:Arial;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;بیا که زندگی از تو می هراسد. بی پناهیم را پناه باش و شادی را نگهبان. فراموش کن افسانه بهای خود را و به ارزانی مرا کامیاب زهر خود کن. با لشکر شادی بر کویر جانم بتاز و خاکش را به توبره بکش که این خاک ، گرد غم  روزهای واماندگیست و حتی خار را میل به روییدن در آن نیست. با غرش و طوفان ، با رشته کوهی از ابرهای خروشان و باردار بر روزهایم حمله کن و ببار و بشوی همه لحظه ها و رنگ های ناجوری که بر دل نشسته است و بعد از آن تو رنگ باش ، لحظه باش ؛ مستی و پیوستگی  باش. چون ماری خوش و خط خال با پوستی به نرمی حریر در آغوشم بپیچ و بر تنم نیش زن تا از زهر تو به جان کندن بیفتم که زهر و بلای تو جانفزاتر از خوشی زندگیست. پرنده مادری باش و چنگال هایت را برای شکار من تیز کن و از زمین جدایم کن ؛ تکه تکه ام کن تا لقمه دهان بچه هایت شوم اما با زندگی تنهایم مگذار که دیگر بی تو تاب ستیز با زندگی نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-family:&amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-ascii-font-family: Calibri;mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;mso-bidi-mso-bidi-theme-font: minor-bidi;mso-bidi-language:FAfont-family:Arial;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;مرا زهری آرزوست... &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/4078347064460143948/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/4078347064460143948' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4078347064460143948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4078347064460143948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='بی تابی'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-8161217982420218292</id><published>2010-05-03T23:41:00.001-04:00</published><updated>2010-05-03T23:43:08.638-04:00</updated><title type='text'>سفرنامه ایران- قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;دو ماه ایران بودم...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;اطراف میدان ولی عصر ، بوی ادکلن ورساچی بی وقفه، چون آبشاری روان ، چون روحی آرام، روی سر آدمیان می خزید. با روحی تشنه آن بو را می نوشیدم و در به در به دنبال چیزی بودم که نفرت مرا بیانگیزاند. رانندگی های بی سر وته، بوق ها ، دودها و آدمیانی که ریا از چشم و تنشان جاری بود ، هیچکدام مرا نمی آزرد. در عذاب وجدان، هر شب میدان فاطمی را تا تئاتر شهر پیاده می رفتم و از لذت خود سرافکنده بودم. قرار نبود و نیست اینجا را این همه دوست داشته باشم. می باید که با جان و دل شوربختی را در این سرزمین می دیدم تا چون پرندگانی زجر کشیده با قلبی پر از اشتیاق منتظر بازگشت به &quot;سرزمین موعود&quot; ، به &quot;خارج&quot; ، می بودم. هر شب شرمنده به خانه باز می گشتم؛ هیچ نمی یافتم و در مرداب کلنجار فرو می رفتم. خویشتن را قانع می کردم که با پرده ای از احساسات از &quot;عقلانیتی&quot; فاصله گرفته ام و دیگر نمی توانم &quot;صادقانه&quot; درباره خودم و زندگی خویشتن فکر کنم؛ والا چه کسی زندگی در سگدانی ایران را بیشتر از گذران عمر در بهشتی غربی دوست دارد؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;متنفرم از اینکه رضایت مندی را به جغرافیایی خاص نسبت دهم و با اعتماد به نفسی متعفن بگویم بهشت اینجاست یا آنجاست. متنفرم که چون تازه به دوران رسیده ها نظم و آرامش سرزمین های غربی را چکشی بر فرهنگ شلخته آدم های سرزمین مادریم کنم یا که ابلهانه سنگ حب وطن را به سینه بزنم. زندگیم در ابهامی چند سر گم شده است و به درستی نمی دانم که جغرافیا از کدام سو این گره مبهم را به سوی خود می کشد. شاید آنقدر کشش ها در هر دو سوی جغرافیایی هم زور شده اند که مرا بی سپر در میان دغدغه تصمیمی نگرفته شده رها کرده اند؛ حسی که بودن در هر جا را به تلخی طعم روحی آزرده می کند. بی گمان سوالم اشتباه است: چرا بودن در اینجا یا آنجا؟ اصلا چرا باید بودن در جایی؟ آیا پیوند دادن زندگی به مکانی به امید یافتن رضایتمندی باز همان ذهنیت انسان &quot;ناآگاه&quot; سنتی نیست که همیشه به امید یافتن ریسمانی فراطبیعی است که گمان می برد با گره زدن بند زندگی به ته آن ریسمان ، سازوکارهایی در جهان راه می افتد که رضایتمندی او را تضمین می کند و پس از آن می تواند &quot;رها&quot; از وظیفه &quot; فکر کردن&quot; باشد؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;بگذریم...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;ولی عصر مثل همیشه بود: پر از دختران زیبا که این بار بودنشان تنها حالتی از شکر بر روان من جاری می کرد. با قدم زدن در هاله ای از فکر فرو می رفتم. خاطرات را توان عبور از این هاله نبود.همه خاطرات زشت و زیبا ناگهان افکار احمقانه ای می شدند که خطور آنها یک فرار مذبذبانه از &quot;حالِ&quot; جدی و پر هیجان به نظر می رسید. &quot;آن&quot; در ولی عصر چنان جدیتی را می طلبد که همه قوا را برای جنگ با لشکری از نیروهای نامرئی که بی امان از بیرون تیرپرانی می کنند، می خواهد. &quot;خاطرات&quot; برخلاف اینجا که همه زمان چون پیچک بر دست و پای من پیچیده اند ، آنجا چون یک کالای لوکس ذهنی به نظرم آمد که تنها می توان در قفسه یک فکر رفاه زده آن را یافت. در خیابان مانکلند گرفتاری توری هستم که افکار و خاطرات تار و پود آن هستند و بر همه طیف زمان چسبندگی دارند؛ گاهی روی تار افکار در آینده سیر می کنم اما چسبندگی و کشندگی خاطرات از گذشته مرا در آینده بر زمین می کوبد و گاه بالعکس. در ولی عصر &quot;حال&quot; چنان سنگینی می کند که همه تار و پودهای آینده و گذشته را پاره می کند و در عمقی بی انتها از ذهنم برای ساعتی دفنم می کند...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;ولی عصر همیشه میل به سازش را در من بر می انگیخت و آتشی در دلم از نبود انطباق و حس کمبود می افروخت اما این بار طغیان بود که در آن می جوشید. میل به طغیانی بی پرده ماههاست که سینه ام را می فشارد هر چند که هرگاه هوسش می کنم ناگهان خفت و خواریم در برابر زندگی چون پتکی بر امیال من فرود می آید و چون شیشه تکه تکه می شوم. هر اندازه که  بیشتر تن داده و مطیع زندگی شده ام ، شعله طغیانی ابلهانه،  بلندتر در وجودم زبانه کشیده و به در و دیوار وجودم زده تا در نقطه ای که سررشته حسابگری امور در دستانم پنبه می شود ، بیرون جهد و بسوزاند همه زندگانیم را. چه فایده طغیان گری در این دنیا آنگاه که چنان در برابر آن ضعیفم که هر طغیانی چون یک لج بازی احمقانه کودکانه می ماند که بیشتر از آنکه ذره تلنگری به دنیا باشد، لگدی محکم بر تن نحیف زندگی من است؟ اما این حسابگری و تن دادگی انگار مخصوص خیابان مانکلند بود و در آن سو، قدم زدن در ولی عصر به خریت وجودم شجاعت می بخشید تا این لگد جانانه را بر سرنوشت خویش بزنم...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;در جغرافیا سرزمین ها به وضوح درنوردیده شدند هر چند که در درون به پهناوری خود سرگردانم کردند آن چنان که به تعلیق و آویزانی در آمده ام. نمی دانم از جغرافیای درونم است یا بیرون که همه سرگشتگی ها در نقطه ای جمع شدند و همه زمان مرا در پرسش از مکانم قرار داده اند. چیزی در درون من گمان می برد آغاز ویرانگری در رهایی از سرگشتگی جغرافیایی است. چرا؟ می ترسم که این کلمات زیبا چیزی جز توصیف یک هوس بچگانه که لش سنگین خویش را بر فضای ذهنم انداخته است ، نباشد. به چه چیز در درونم می توانم اعتماد کنم که به او رخصت قضاوت در مورد خویشتن بدهم؟ تعلیق و آویزانی مجال محکی برایم به جا نگذاشته است و همه چیز در درون چون امواج دریا ، یک رنگ و یک صدا، بر ساحل افکارم می کوبد. کاش قضاوتی در کار &quot;بود&quot;...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;زندگی ماجرای تن دادگی و تنهایی شده است. در ولی عصر قدم می زدم و در شلوغی ها، زیر ابر بوی عطر ، در سرگردانی خویش و در جغرافیا سیر می کردم و با &quot;هیچ&quot; به خانه باز می گشتم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/8161217982420218292/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/8161217982420218292' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/8161217982420218292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/8161217982420218292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='سفرنامه ایران- قسمت اول'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-5328321839871353244</id><published>2009-06-20T13:58:00.005-04:00</published><updated>2009-06-20T15:51:19.371-04:00</updated><title type='text'>پیاده‌روی</title><content type='html'>&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0cm;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;امروز تصمیم گرفتم از محل کار تا خانه را پیاده برگردم&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;از پنجره به زحمت می تونستم خیابان ولی عصر را ببینم&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;یک سری نیروهای ضدشورش تو پیاده‌رو بودند و به مردم تذکر می‌دادند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;وقتی بیرون اومدم دیدم اینها نیروهای ضدشورش حرفه‌ای نبودند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;آدم‌های کاملا عادی بودند با لباسهای خیلی خیلی معمولی در حد تی‌شرت و شلوار لی که بهشون سپر، باتوم و کلاه‌خود داده بودند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;به مردم می‌گفتند&lt;/span&gt;: «&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;لطفا از این طرف نرید&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;اگر نیروهای مخصوص بیان همه رو می‌زنند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;اینجا رو ترک کنید که بهتون اهانت نشه&lt;/span&gt;». &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;تمام مسیرهای شمالی&lt;/span&gt;-&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;جنوبی منتهی به خیابان انقلاب و آزادی رو بسته بودند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;خیلی هم زود آمدند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;فکر کنم قبل از ساعت دو آنجا بودند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;اگر اینها رو رد می‌کردی، می‌رسیدی به نیروهای اصلی ضدشورش با لباس مشکی محافظ دار و باتوم و سپر&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;اونها خیلی مهربون به نظر نمی‌رسیدند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;هر چند وقت، گروهی به سمت جمعیت می‌دویدند و مردم رو فراری می‌دادند&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;پیراهن یکی از افراد لباس معمولی که پشت موتور نشسته بود، یک لکه بزرگ خون داشت&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;می‌گفتن چاقو خورده&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;همون موقع یک آمبولانس سپاه رسید که نمی‌شد داخلش رو دید&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;ظاهرا داشت دور می‌زد و زخمی‌های بسیج رو جمع می‌کرد&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;آقاهه وقتی می‌خواست سوار بشه، بهش گفتن از در عقب سوار شو&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;از اونجا هم جا نبود&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;آمبولانس پر بود&lt;/span&gt;!&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;تو یکی از کوچه‌های خیابون جمالزاده گاز اشک آور زده بودند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;عجب چیز مزخرفیه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;من دیدم کوچه خلوته&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;فکر کردم از اونجا برم&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;بعد دیدم دارم خفه می‌شم&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;علت خلوت بودن کوچه همین بود&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;توی کوچه‌ها درگیری‌های پراکنده بود&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;یک جا همین لباس معمولی‌ها  داشتن از کنار خیابون می‌رفتند که از بالای ساختمان‌ها به سمتشون سنگهای بزرگ پرت کردند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;خیلی خطرناک بود&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;داخل خیابان &quot;فرصت&quot; که بودم نیروهای سیاه‌پوش دنبال چند نفر کرده بودند که ظاهرا بعضی‌هاشون رفتن توی یک خونه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;اونها هم از پله‌های ساختمان بالا رفتند و شیشه‌های در ورودی رو شکستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0cm;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;کمی جلوتر یک شیلنگ آب بیرون بود. تا اومدم آب بخورم، دو تا خانم که نگران بهداشت بودن گفتن «می خواهی آب بخوری؟ میدونی این از کجاست؟» بعد بهم آب معدنی تعارف کردن. الان که &lt;a href=&quot;http://masoudbehnoud.com/2009/06/blog-post_20.html&quot;&gt;نوشته مسعود بهنود&lt;/a&gt; رو دیدم، فهمیدم که باز بودن این شیلنگ آب تصادفی نبود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;بعد رسیدم به میدان توحید که تبدیل به میدان جنگ شده بود&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;از پایین نیروهای ضدشورش گاز اشک‌آور می‌زدند و از بالا مردم سنگ پرت می‌کردند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;آخرش هم نیروها حریف مردم نشدند و عقب‌نشینی کردند&lt;/span&gt;.  &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;بعد از چمران بالا رفتم و از باقرخان وارد ستارخان شدم&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;در ستارخان هم مردم تکه به تکه ایستاده بودند و شعار می⁠دادند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;سطل⁠های بزرگ زباله را آتش زده بودند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;الان می⁠فهمم که مجبور بودند. چون یک راه خوب مقابله با گاز اشک⁠آور آتش است&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;تو ستارخان یک سرباز باتوم بدست نیروی انتظامی از دست یک دختره ناراحت شده بود که بهش گفته بود تو ایرانی نیستی&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;دختره توضیح داد که گفتم اگر ایرانی رو کتک بزنی، ایرانی نیستی&lt;/span&gt;.&lt;/p&gt; &lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0cm;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;دیشب یک فیلمی تو فیس⁠بوک دیدم با نام &lt;/span&gt;«&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;تهران در آتش&lt;/span&gt;». &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;خیلی صحنه عجیبی بود&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;باور کردنش سخت بود&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;ولی وقتی از ستارخان وارد بزرگراه شیخ فضل الله شدم، تقریبا همون صحنه را دیدم&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;از جاهای مختلفی در شهر&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt; دود به آسمان می⁠رفت و چند هلیکوپتر در  حال چرخ زدن بودند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;.  &lt;/p&gt; &lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0cm;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;از مسیر بزرگراه پشت شریف خودمو به بزرگراه محمدعلی جناح رسوندم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;یک میدان کوچک تو مسیر بود که سر خیابانی است که متروی شریف آنجا است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;آن میدان و خیابان پر از جمعیت و آتش بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;وقتی به خیابان محمدعلی جناح رسیدم تا جایی که من می⁠دیدم، میدان آزادی پر بود از ماشین و نیروی ضدشورش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;بعد از مدتی که از بالای پل عابر میدان رو نگاه کردم، دیدم نیروهای ضدشورش جلوی ماشینها رو گرفتند و صف تشکیل دادند تا بیان بالا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;الفرار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;!&lt;/p&gt; &lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0cm;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;بالاتر از پل شیخ فضل الله بر روی جناح، مردم یک طرف خیابان رو پر کرده بودند و پیاده به سمت فلکه صادقیه می⁠رفتند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;تا نزدیک میدون که رسیدیم خبری نبود بعد یک دفعه مردم شروع کردند به فرار کردن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;من هم از کوچه⁠های پشتی رفتم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;این بار مجبور شدم از کوچه⁠ای که توش گاز اشک⁠آور زده بودند رد بشم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;بد چیزیه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;خیلی بد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;مردم چند تکه مقوا آتش زدند تا بشه نفس کشید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;یک بچه⁠ای داشت گریه می⁠کرد که باباش بهش می⁠گفت صبر کن الان این آتش روشن می⁠شه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/p&gt; &lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0cm;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;باز هم تعقیب و گریز بود تا رسیدم به خانه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;در طول مسیر صدای تیراندازی نشنیدم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;فقط باتوم بود و گاز اشک⁠آور&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;اما وقتی رسیدم تو فیس⁠بوک دیدم که تیراندازی هم بوده و کشته هم داشته&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;این ویژگی عجیب این ماجرا برخلاف ماجرای هجده تیر است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;الان دوستان مونترالی پیش از این که من به خونه برسم، از ماجراها باخبر می⁠شن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family:Tahoma;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa-IR&quot;&gt;امیدوارم که این خبررسانی⁠ها باعث بشه خشونت⁠ها کمتر بشه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/p&gt; &lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0cm;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/5328321839871353244/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/5328321839871353244' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/5328321839871353244'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/5328321839871353244'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/06/blog-post_20.html' title='پیاده‌روی'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03246729893242111212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-1162330878859595599</id><published>2009-06-13T10:42:00.002-04:00</published><updated>2009-06-13T10:49:02.614-04:00</updated><title type='text'>Where All the Hope Is Gone</title><content type='html'>&lt;object width=&quot;480&quot; height=&quot;385&quot;&gt;&lt;param name=&quot;movie&quot; value=&quot;http://www.youtube.com/v/DL8RKkC_GME&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;allowFullScreen&quot; value=&quot;true&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;allowscriptaccess&quot; value=&quot;always&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src=&quot;http://www.youtube.com/v/DL8RKkC_GME&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; allowscriptaccess=&quot;always&quot; allowfullscreen=&quot;true&quot; width=&quot;480&quot; height=&quot;385&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/1162330878859595599/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/1162330878859595599' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1162330878859595599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1162330878859595599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/06/where-all-hope-is-gone.html' title='Where All the Hope Is Gone'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-6725709270066268795</id><published>2009-06-09T00:20:00.002-04:00</published><updated>2009-06-09T00:25:56.516-04:00</updated><title type='text'>چند شعر</title><content type='html'>&lt;strong&gt;آقای نخست وزیر-برتولت برشت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاي نخست وزير مشروب نمي خورد&lt;br /&gt;آقاي نخست وزير دود نمي کشد&lt;br /&gt;آقاي نخست وزير در خانه اي حقير اقامت دارد&lt;br /&gt;ولي بيچارگان حتي خانه ي حقيري هم ندارند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش گفته مي شد :&lt;br /&gt;آقاي نخست وزير مست است&lt;br /&gt;آقاي نخست وزير دودي است&lt;br /&gt;اما حتي يک فقير ميان مردم نيست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پایان- برتولت برشت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول به سراغ یهودی‌ها رفتند&lt;br /&gt;من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .&lt;br /&gt;پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند&lt;br /&gt;من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .&lt;br /&gt;آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند&lt;br /&gt;من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم&lt;br /&gt;سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید&lt;br /&gt;کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .&lt;br /&gt;سرانجام به سراغ من آمدند&lt;br /&gt;هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فریاد-مهدی اخوان ثالث&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز.&lt;br /&gt; هر طرف می سوزد این آتش،&lt;br /&gt; پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود.&lt;br /&gt;من به هر سو می دوم گریان،&lt;br /&gt; در لهیب آتش پر دود؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وز میان خنده هایم تلخ،&lt;br /&gt;  و خروش گریه ام ناشاد،&lt;br /&gt;از درون خسته ی سوزان،&lt;br /&gt;می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد!</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/6725709270066268795/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/6725709270066268795' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/6725709270066268795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/6725709270066268795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/06/blog-post_09.html' title='چند شعر'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-8734955961075475808</id><published>2009-05-30T15:53:00.002-04:00</published><updated>2009-05-30T23:13:02.476-04:00</updated><title type='text'>مهملات یک روز بهاری</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;باد سردی از انتهای  این روز بهاری ، شنگول می وزد و این شنگولیش چون چکشی بر ثانیه های ذهنم می نشیند. یاد تیزی از تو در چشمانم جرقه می زند که با تکان سری آنرا به گوشه ای می افکنم. دوباره از دریچه ای ناشناخته وارد محوطه کوچک خیالاتم می شود و بر دیوارهای سینه ام می کوبد. با نفسم بالا می آید و در سرم چون ترانه جاری می شود و چون می خواهم به زبان بیاورم ، هجاهای گنگی می شوند  که هم وزن تمام نگفتنیهایی است که برای همیشه باقی خواهند ماند. چاله ای باز می شود و من آرام روی دیوارهایش سر می خورم و از آنطرف می افتم و می شکنم. حس طغیان می جوشد و دنیا وآدمهایش را در نظرم کوچک می کند گویی اندکی بیش نمانده است تا همه آنها را تسخیر کنم و تو را در مقابل تسخراتم تحقیر کنم. اما شکسته ها درد می کنند و باز ترانه ها جاری می شوند. عرقی شرمگین از خیال جاری شدن هوسی  پست  روی پوستی بی دفاع از اغواگری شیطانی آرام و بی درد سردم می کند. دری به سوی  خودم باز می شود و موریانه های خاطرات از سروکولم بالا می روند. ماری از بوی تن تو به دورم می پیچد و در مغز و دماغم آرام روی پوست نازکش سر می خورد و حلقه می زند و به روح و روانم زخم می زند. مرا نوازش می کند و خون حیات از لبانم می مکد. با دردی شیرین شوکرانش را در لحظه هایم خالی می کند و آسوده رهایم می کند و می رود. متورم ، لرزان و بیحال روی زمین پخش می شوم . زهرش چون خلسه ای است از متاع نادانی و انکاریست صادقانه از جنس فنا. فاصله ایست تا بی نهایت که بن بستی بر بودنش نیست و انگار محکومم تا ابد در این جاده زهر آگین در این دشت خشک بد اقبالی قدم بردارم. خارهایش خیال روزهای آرام و عمیقا خالی تو از بسیار آمیختن هاست و نیزه های خورشیدش، جهش های بلند هوس آمیز تو پی بهره ای آنی در گذشته ای دور است که عقوبتش نا عادلانه تا ابد دامن مرا خواهد گرفت. من به صلیبی که  ازخدایان تهی شده بود و آگاهی ، تقدسش را به لجن  کشانده بود میخ شده ام و مرگم بر آن التیامی بر خون آشامی تو نشد. حال هر روزصلیب به دوش خودم را تشییع جنازه می کنم و در گورستانِ روزی دیگر به بهانه فاصله ای بیشتر ، دفن می کنم...&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/8734955961075475808/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/8734955961075475808' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/8734955961075475808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/8734955961075475808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/05/blog-post_30.html' title='مهملات یک روز بهاری'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-3783020324045814583</id><published>2009-05-24T16:00:00.005-04:00</published><updated>2009-05-24T18:08:28.008-04:00</updated><title type='text'>داستان کوتاه انتخاباتی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;مردی بود که تصور می کرد همه چیزهای درست دنیا را می داند و تنها اوست که می تواند راه درست را از میان هزاران راه حل که برای یک مسئله باز میشود ، تشخیص دهد. شبها در مقابل تلویزیون می نشست و به کارشناسان فحش می داد چرا که آنها نمی توانستند راه درست را علیرغم سالها تحصیل و پژوهش تشخیص دهند. صبحها که سرکار می رفت به روزنامه ها نگاهی می انداخت و از سر تاسف به جهالت آنها سری تکان می داد. گاهی اوقات کتابها را ورقی می زد و در دلش می گفت این آدمها چقدر توانایی بالایی در نوشتن مزخرف در حد و اندازه یک کتاب دارند و از خودش می پرسید آیا آنها خجالت نمی کشند؟ او قبلترها در بحثها شرکت می کرد و جواب هر سوالی را آماده داشت اما دوستانش به شدت با او مخالفت می کردند و بعدها از این کار منصرف شد و این تصمیم فاجعه آمیز را گرفت که دوستانش را در جهالت رها کند. او ازاینکه آدمهای دور برش از دنیا سر در نمی آورند رنج می برد اما کاری از دستش برنمی آمد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;بالاخره پس از سالها خون دل خوردن، او نتوانست این همه ظلمت و جهالت را تحمل کند وتصمیم گرفت که مردم را نجات دهد و راه این کار را ابتدا در حل مشکلات سیاسی جامعه اش می دانست. به همین خاطر سوار هواپیما شد تا به انگلیس برود و با مسئول این همه توطئه و دسیسه از نزدیک صحبت کند و اورا متقاعد کند که که این کارها درست نیست. او بعد از هفته ای با جیبی خالی و چهره ای بهت زده به کشورش بازگشت طوریکه همه نگران شدند و حدس زدند اتفاق بدی افتاده است. زنش که دلشوره داشت هر کاری کرد تا بفهمد قضیه از چه قرار است اما فایده ای نداشت و مجبور شد دست به دامن پدرشوهرش شود. او پدر پیر لجبازی داشت که مطمئن بود همه چیزهای درست را می داند و تنها اوست که می تواند راه درست را از میان هزاران راه حل که برای یک مسئله باز میشود ، تشخیص دهد. مرد از او متنفر بود چرا که مادرش از دست او دق کرد و مرد و او هیچگاه حاضرنشد بپذیرد که دوره زمانه فرق کرده است. پس از مرگ مادر، دیگر با او حرف نزد و او را در جهالت خودش رها کرده بود تا به درک واصل شود. پدر روزی به خانه مرد آمد و او را در گوشه ای گیر آورد و گفت چه شده است؟ آیا در آنجا عاشق دختری شده ای که اینگونه تو را به فکر فرو برده است؟ مرد مثل همیشه نگاهی از سر بغض به پدر کرد و گفت پدر ما سالها اشتباه می کرده ایم، چرچیل مرده است! پدر خنده ای تحقیر آمیز کرد و گفت پسر نادان حتی آنجا هم سر تو شیره مالیده اند! این شایعات را هم زمانی که من جوان بودم در رادیو می گفتند تا ما را گمراه کنند و باز توطئه ای بچینند! بحث بین آنها بالا گرفت و پدر به حالت قهر خانه را ترک کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;از آنروز مرد از خودش می پرسید که اگر چرچیل مرده است ، پس اکنون چه کسی مسئول این همه توطئه و دسیسه چینی است و چرا می خواهد دنیا اینقدر تاریک باشد؟ او به صرافت افتاده بود تا جواب سوالش را بیابد و به همین سبب شبها با دقت تمام همه تحلیلها و خبرهای تلویزیون را نگاه می کرد تا ردپایی از توطئه گران جدید بیابد. به هر بهانه ای به دوستانش سر می زد و به حرفهای آنها گوش می داد. هر روز با مشتی روزنامه و کتاب به خانه می آمد و تا نیمه های شب به مطالعه مشغول بود. شبی زودتر از همیشه از اتاق مطالعه اش بیرون آمد و روی صندلی توی بالکن نشست و سیگارش را روشن کردو به آسمانها خیره شد. زنش از درون آشپزخانه به او نگاه می کرد. یادش از روزگاری افتاد که مرد هر روز با حرف و ترفندی جدید به سراغش می آمد و نفهمید که چطور شد که مخش زده شد و ناگهان خودش را در لباس عروسی در کنار این مرد یافت. از آنروز دیگر آب خوش از گلویش پایین نرفت و مرد هیچ حرف تازه ای برای گفتن نداشت و در عوض به همه چیز نق می زد. او از اینکه عمر و زیباییش را باید در پای چنین مردی و بچه هایش حرام کند و فسیل شود می شکند اما کاری از دستش بر نمی آید چرا که بچه هایش را دوست دارد و باید به خاطر آنها بسوزد و بسازد. اما امشب حسش فرق می کند. حالا این مرد روزها به مطالعه می گذراند و در عوض آنکه قر بزند و به زمین و زمان فحش بدهد ، ساکت و آرام است. زن چهره خسته امشب او را دوست دارد ومی خواهد آنرا چون صورت قهرمانی کوفته از زد و بندهای بی پایان دنیا در بر بگیرد تا با آن احساس آرامش و زنانگی ظریفی  کند. امشب این سیگار و لم دادنش به او رخساری فرزانه داده است و زن هوس کرده است تا با اغواگری خودش قلب لبالب پر از درد مردش را تسخیر کند و آنرا جلا دهد. لباسش را عوض می کند و صورتش را آرایش می کند. وارد بالکن میشود. مرد متوجه او نمی شود. ماه کامل روبروی مرد در آسمان نشسته است. خودش را در آغوش مرد رها می کند و بوسه ای بر لبانش می زند و از او می پرسد آیا شوهر عزیزم توانست آن شیطان کوچکی که زندگی ها را تباه کرده است را پیدا کند و آنرا سر جایش بنشاند؟ مرد نگاهی عاقل اندر سفیه به زن می کند و پکی به سیگارش می زند و دوباره به آسمانها نگاه می کند و می گوید: ما ماهها اشتباه می کرده ایم ، چرچیل هنوز نمرده است!&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/3783020324045814583/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/3783020324045814583' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/3783020324045814583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/3783020324045814583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/05/blog-post_24.html' title='داستان کوتاه انتخاباتی'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-8275870503726481079</id><published>2009-05-06T00:40:00.003-04:00</published><updated>2009-05-06T14:57:24.806-04:00</updated><title type='text'>انتخابات</title><content type='html'>&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEg1jUj2ho5EPxC_izepXsuSb5kPdFDxdkbWaVFBFtSrSUEkAlkbfCbZWeIFKe3R5qzgiWP3Rqxt3ZYMrZvo3neH8rYRwizV31fmWBoG3ODc9xfUWuWGNHpD0uCbH_BltvHuuBUAfA/s1600-h/bb.jpg&quot;&gt;&lt;img id=&quot;BLOGGER_PHOTO_ID_5332563750239072050&quot; style=&quot;DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 232px; TEXT-ALIGN: center&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEg1jUj2ho5EPxC_izepXsuSb5kPdFDxdkbWaVFBFtSrSUEkAlkbfCbZWeIFKe3R5qzgiWP3Rqxt3ZYMrZvo3neH8rYRwizV31fmWBoG3ODc9xfUWuWGNHpD0uCbH_BltvHuuBUAfA/s400/bb.jpg&quot; border=&quot;0&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br /&gt;گرچه این موضوع صحبتم در حیطهٔ تخصص من نیست، اما فکر می‌کنم گفتنش بدون فایده نباشه. انتخابات پیش رو در ایران به نظرم یکی‌ از مهمترین انتخابات اخیر ایرانه. نه فقط به دلیل اینکه ریاست جمهوری در ایران به هر حال از اختیارات زیادی برخورداره، بلکه به دلیل اینکه رییس جمهور فعلی‌ بیش از اینکه رییس جمهور باشه، یک نماد و ایماژ شده از خاورمیانه وعلی‌الخصوص، ایران. انتخابات پیش رو، نه فقط انتخاب رییس جمهور آیندست، بلکه انتخاب و تعیین این چهره و ایماژ ایرانه، چهره‌ای که به نظرم اثر غیر مستقیم اون در آینده و حال ایران، بیش از اثر مستقیم اونه. چند نکته در این باره به ذهنم میرسه که مینویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- یکی‌ از جاذبه‌های تماشای انتخابات اخیر آمریکا، مقدار درگیر شدن بدنهٔ جامعه با این موضوع بود. علاوه بر شخصیت‌های حقوقی مثل سندیکای کارگران و پزشکان و انجمن‌های مختلف، مردم عادی هم به صورت داوطلب در ستاد‌ها بودن. اگر شما به یک کاندیدا کمک ولو ناچیزی میکردید، با شما تماس گرفته میشد، تشکر میکردند، و درخواست میکردن که به فرض به مناطقی در نزدیک خونتون برید و کسانی‌ رو که برای انتخابات ثبت نام نمیکنند ، تشویق به این کار کنید (در انتخابات آمریکا، پیش از رای دادن باید ثبت نام کرد). این موضوع علی خصوص در ستاد اوباما مشهود بود؛ درگیر شدن بدنهٔ جامعه با‌عث ایجاد یک جریان و یک نیروی اجتماعی شده بود. بیل کلینتون رییس جمهور سابق آمریکا، پس از شکست همسرش در انتخابات مقدماتی جمله ای گفت که به نظرم این رو به خوبی‌ بیان می‌کنه: &quot;شکست دادن یک نفر در انتخابات کار خیلی دشواری نیست، اما شکست دادن یک حرکت و یک جریان، انرژی فوق العاده زیادی لازم داره که ما نداشتیم&quot;. این جریان، نه فقط در روز انتخابات، که پس از اونروز هم اثر گذاره، چه اینکه افرادی که برای یک داوطلب زحمت کشیدن، بعدها به راحتی‌ اون نماینده رو تنها نخواهند گذاشت، و هم اینکه مطالباتشون رو ازون خواهند خواست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- ضرب المثلی هست در اینجا که میگه قبل از دویدن باید راه رفتن رو یاد گرفت. به نظرم جریان دمکراسی در ایران هم مشابه این موضوعه. متاسفانه عده‌ زیادی از قشر فرهیخته ایران به دلیل اینکه انتخابات ایران کاملا آزاد نیست، در اون شرکت نمیکنند. وظیفه ما در قبال نسل آینده، این نیست که ایرانی‌ کاملا دمکراتیک و آزاد رو تحویل بدیم، باید اون رو بهتر از اون چیزی که به ما رسید تحویل بدیم، این سعادت شاید نصیب آیندگان بشه که در اون دوران زندگی‌ کنند. مارتین لوترکینگ(فعال حقوق سیاهان) درآخرین سخنرانی پیش از مرگش با تشابه داستان زندگی خودش با موسای نبی، گفت:&lt;br /&gt;And I&#39;ve seen the promised land. I may not get there with you. But I want you to know tonight, that we, as a people will get to the promised land&lt;br /&gt;دکترکینگ همونطور که پیش بینی کرده بود در قید حیات نبود تا ببینه که مردمش به سرزمین وعده داده شده رسیدند و تفکر اون که:&lt;br /&gt;a man should not be judged by his skin color but by the content of his characterجامه‌ عمل پوشید. با توجه به تاریخ، به نظرم عاقلانه نیست که تصور کنیم میانبری بدور از خشونت، از استبداد به دمکراسی وجود داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- یکی‌ از مواردی که به نظرم برای تمرین دمکراسی در ایران لازمه، نقد درست و بدون کینه از رقیبه. خاطرم هست که مجلات اول انقلاب رو که یکی‌ از بستگانمون جمع آوری کرده بود، مطالعه می‌کردم، در یکی‌ از اونها عکس ناواضحی از محمد رضا شاه پهلوی در یکی‌ از کلوپ‌های همجنس بازهای آمریکا بود. به همون استناد، نویسنده مدعی بود که آخرین شاه ایران همجنس گرا بوده. در اینجا غرضم ارزش گذاری یا تقبیح و تکریم همجنس گرا‌یی نیست به هیچ وجه، اما چیزی که معلومه، اینه که همجنس گرا‌یی در سال ۵۷ در ایران ناپسند بوده. نویسنده به جای نقد عملکرد شاه آخر ایران در بسته نگه داشتن فضای سیاسی، اون رو به همجنس بازی هم متهم می‌کنه؛ سعی‌ در نشون دادن تصویری کاملا سیاه از این شخصیت. همین دیدگاه و روش باعث میشه که کل اون دوره از جمله نهاد مفیدی مثل سپاه دانش، یا آزادی اجتماعی زنان و غیره و ذالک هم به کل، نفی بشه. مسلما دکتر احمدی نژاد کاستی‌های زیادی داشت، اما روش برخورد ایشون در بسیاری موارد هم هوشمندانه و حداقل با حمایت فکری اکثریت همراه بوده. یکی‌ از درس ها‌یی که اصلاح طلب‌ها از ایشون باید فرابگیرن، عدم نگاه از بالا به قاطبه مردم ایرانه . به نظرم نگاه غالب جریان اصلاح طلبی در ایران ، نگاهی‌ همراه با احترام، اما از موضع بالاتر بود. به فرض عکس ها‌یی که در استهزای دکتر احمدی نژاد در ایمیل‌ها رد و بدل میشد، نه تنها رذیلتی بر ایشون نیست، که مزیت هم هست. شاید این نوع نگاه برابر، برای قالب یک روشنفکر مناسب نباشه، اما برای یک دولتمرد، هست. سیاست‌های اقتصادی و سیاسی دولت به نظرم به طور محترمانه نقد بشه، اینکه چه ضرر هنگفتی این تصویر به ایران وارد کرده یا نقد محترمانه سخنرانیهای ایشون در سازمان‌های جهانی‌. اما بی جهت منکر همهٔ کار‌های ایشون من جمله سفر‌های استانی، صحبت از نزدیک با مردم و یا پوشیدن لباس محلی و صحبت به اون زبون نشیم. مسلما انتخابات جای شمردن مزایای رقیب نیست، اما مخالفت با همهٔ اقدامات رقیب، هم بدور از اخلاقه، هم بدور از درایت. بی جهت دولت ایشون رو متهم به فساد مالی‌ نکنیم، بلکه به بی درایتی و عدم مدیریت اصولی متهم کنیم. به نظرم، یکی‌ از نکات ضعف شخصیتی ایشون اصرار بر اشتباهات گذشته و عدم پذیرفتن اشتباهاتشونه، به عنوان مثال، انتخاب آقای کردان به عنوان وزیر. اینکه ایشون انتخاب شده بود، اونقدر‌ها بدور از مدیریت و انصاف نبود، اما تاکید بر ادامهٔ کار ایشون پس از رسوایی و با علم به گذشته پر سوال، بدور از انصاف و درایت، و همچنین نشون دهندهٔ غرور و یکدندگی بیجای رییس جمهور بود. به نظرم وقت اون رسیده که چهره ایران باز سازی بشه، و زمان اون رسیده که جناب رییس جمهور جای خودشون رو به فرد با لیاقت تری واگذار کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- فکر می‌کنم وظیفه ماست که افراد نزدیک به خودمون رو تشویق به رای دادن کنیم، به عبارتی تفهیم این موضوع که: &quot;?If you are not voting, who are you electing&quot; &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br /&gt;عکس از:&quot;blogs.voices.com&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/8275870503726481079/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/8275870503726481079' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/8275870503726481079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/8275870503726481079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='انتخابات'/><author><name>Farhad Farzbod</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08494627756461920466</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEg1jUj2ho5EPxC_izepXsuSb5kPdFDxdkbWaVFBFtSrSUEkAlkbfCbZWeIFKe3R5qzgiWP3Rqxt3ZYMrZvo3neH8rYRwizV31fmWBoG3ODc9xfUWuWGNHpD0uCbH_BltvHuuBUAfA/s72-c/bb.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-8068416931185320407</id><published>2009-04-25T15:36:00.003-04:00</published><updated>2009-04-25T20:01:45.384-04:00</updated><title type='text'>شهر داغ</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;مونترئال امروز داغ بود یادآور تهران، تهرانی که همیشه داغه، انگار یه ماهیتابه ست پر از روغن داغ روی یه تپه از ذغال سرخ. روغن ها می سوزند و دود می کنند و بوی بد راه میندازند. آدمهای این ماهیتابه از سوزش کف پا بندری میرقصند یا شایدم رقص پا. رنگ شهر سرخه و تندی نگاهها و چهره ها ته دل رو آتیش می زنه. مغزها در حال پختنه و عرقها سرازیر. دستها خیسه و دربه در باید دنبال جایی گشت تا خنکایی، فرصتی برای یافتن خویشتن بده. نه نسیمی ، نه بادی ، برای خنک شدن باید تا میشه داد زد ، بوق زد، دعوا راه انداخت ، مزخرف گقت و صبح تا شب تو خیابونا پرسه زد و سوختگی ذهن رو با رنگ و لباس و عشوه پرونی پوشوند...&lt;br /&gt;همین که از تهران درمیای، حس میکنی که از اون جهنم در رفتی و از بس روی این ماهیتابه داغ سگ دو زدی ،کف پات تاول زده و باید صبح تا شب پف کنی و خمیر دندون بزنی و به ریش هفت جدت می خندی و پشت دستت رو داغ می کنی که دیگه سروکلت اینطرفا پیدا نشه. اما چند روز که می گذره دوباره دلت برای این شهر داغ پرپر می زنه، برای عشقی داغ و زمینی که توی این سوختگی و بوی روغن سوخته جزیی از وجودت شده ، برای رستورانها و ساندویچ فروشیهای پر از کثافت و فلفل و چربی و نمک ، برای متر متر خیابون ولی عصر. زندگی دیگه سردش مزه نمی ده و باید داغ خورد و خندید و زندگی کرد...&lt;br /&gt;تهران که بارون میاد، یه صدای چیززز میاد و قلب تفدیده شهر ، نفسی ولرم و بلند مثل یه آه می کشه و غوغای رنگها به پا میشه. کف خیابونا آب و روغن راه می افته و موتور شهر می خوابه و ماشینا آروم آروم حرکت می کنند. آدما آبی و عاشقانه میشند و خبری از شهوت و سرخی نیست. خیابونایی که توی روزای داغ مثل یه لشکر به تو می تازند و رسیدن به تهشون یه آرزو می شه ، حالا جاده ای به سمت بهشتند و دوست داری هیچ وقت به تهشون نرسی. پتک آهنگ و ترافیک توی یه تاکسی مثل یه لالایی نرم تو رو به اعماق رویاهات می بره. درختا بر روشون رو یه تکونی می دند و دوباره شیطنت بچه ها ، توجهت رو جلب میکنه. ازخودت می پرسی که این بچه ها همیشه اینجا بودند یا فقط وقت بارون سروکلشون پیدا میشه؟ اصلا باورت نمیشه که این همون تهرانه که مردم بیست چهار ساعته دارند توش بندری می رقصند و از سر و کول هم بالا می رند ...&lt;br /&gt;تهرانِ شب، قلبیست که آرام و گرم می تپه اما در رگها و مویرگهایش زندگی شتابان جریان داره تا جایی نسوزه. تهرانِ شب تقلاییست برای رسیدن به خونه که همیشه فاصله مفهومیش و گاه فاصله جغرافیاییش از تهران خونین زیاده. خونه سرده و پر از شکلات و شیرینی و غذاهای کم رنگ و بی فلفل و گاه شکردارو تنها جاییه که بدن می تونه نمایان بشه و لباسها رنگیتر و آهنگها ملایمتر. خونه با قفل و نگهبان و دیوارهای کلفت بتونی از تهران جدا شده و تنها راه میانبرش به شهر کولریست که قام قام کار می کنه تا شاید بتونه توی این مویرگ گرم سکته سردی باشه برای یک بیهوشی چند ساعته...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;تهران و مونترئال اصلا نمی تونند خواهر باشند. هر چقدر تهران خونگرم و سرخه ، مونترئال خونسرد و آبیست. هر چقدردر تهران فاصله خونه تا شهر زیاده ، توی مونترئال واقعا سخته که تشخیص بدی مرز خونه و شهر کجاست. تهران عجین پیچیدگیست و قدرت ، اما مونترئال شهریست به غایت عریان...&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/8068416931185320407/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/8068416931185320407' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/8068416931185320407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/8068416931185320407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/04/blog-post_25.html' title='شهر داغ'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-1815833784639422692</id><published>2009-04-18T10:47:00.001-04:00</published><updated>2009-04-18T10:47:54.156-04:00</updated><title type='text'>کاناداسیزاسیون- قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;صفحه کلید ترسناک به نظر می رسد. ترس از اینکه تهی بودن درونم را هویدا کند، درونی که روز به روز خالیتر و آبکی تر از روزهای دیگر می شود و من نظاره گر این خالی شدنهای بیشمار هستم.&lt;br /&gt;آتشی که در درون داشتم ، این روزها فرار کرده است و جایش را یک خز نرم و لزج گرفته است . احساس فراخی گسترده ای می کنم. دنیا بینهایت بزرگ و عجیب است. این خز نرم پر از کرم است . کرمها تمامی برگها را خورده اند و جایش چند تا سیخ مانده است که شبیه اسکلتهای آدمیزاد پوسیده است. یعنی اینکه ، کم کم باید از فرشتگان غمگین و شاداب درونم خدافظی کنم و آنها را به دست کرمهای بی اشتهای روزمرگی و خیالات پوچ ببازم. می دانم که زیادی احمق بوده ام و شرط ناجوانمردانه ای بستم که در هر حال باخت با من است.&lt;br /&gt;نمی توان دیگر اسمش را دل گذاشت. خیک شکمیست که با حرص و ولع اینور و آنور می برمش و به همه نشان می دهم. نمی دانی آدمها با این خیک شکم چه حالی می کنند . شاید خزهای پر کرم، توی این دنیا کمیاب است ولی به گمانم اینگونه نیست چرا که تور بزرگی از فرشتگان و آتش درونم ساخته ام که با آن می توانم روزی هزار خز پر کرم برای همه خیک شکمان شکار کنم. ارزان فروش هم هستم. بردن هر کس به این جهنم برای من آسان شده است.&lt;br /&gt;آری، صفحه کلید ترسناک است. چونکه هنوز دستهای فرشته ها از درونش بیرون می آید و با نقاشی سیاهی قلم که با اشک قاطی شده ، ابر مه آلودی از رنگهای سیاه و سفید می سازد. ابرهای درهم فرورفته ای که مثل یک ملودی آرام روی ذهن می نشیند و بند خیال سبک بال را باز می کند . سفر ناشناخته ای به خارج از دنیای خزها و کرمهاست. خبری از علف و طویله نیست. عریانی ساده ایست با گونه هایی فرورفته از گرسنگی. گلویت هم توی صحرای خشک و بی روح تنهایی خشک خشک است. خورشید رهایی مستقیم توی چشمهایت نشسته و تو آخرین قطرات آب را از درون الماس بلورین چشمهایت به شنهایی که تو را فرا گرفته اند ، می بخشی شاید که کمی تو را سرد نگه دارند. پوستی که آرام آرام جدا می شود و بعد با رقص خورشید و شن و باد ، آرام آرام از هر آن چه هست دل می کنی ...&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/1815833784639422692/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/1815833784639422692' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1815833784639422692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1815833784639422692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/04/blog-post_18.html' title='کاناداسیزاسیون- قسمت اول'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-522612204499270822</id><published>2009-04-16T19:25:00.003-04:00</published><updated>2009-04-16T20:46:52.859-04:00</updated><title type='text'>کاناداسیزاسیون- قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;دوستی پرسیده بود : کاناداسیزاسیون چیست؟ یه چیزی توی مایه های سوسپانسیون است یا انگلوساکسیون؟ در جواب باید عرض کنم که کاناداسیزاسیون روند تغییرات جهان بینی ونگرش هر فرد نسبت به کانادا ازیک سال قبل از ترک وطن تا چند سال بعد از اقامت در کاناداست. این فرایند برای هر شخص یگانه بوده و بسته به این که فرد چه تاریخچه ذهنی ، اجتماعی ، مالی و فرهنگی داشته، متغیر است. موفقیت این پروسه از دو دیدگاه قابل بررسیست. از دیدگاه حکومت کانادا، آنها می خواهند که بهترین های هر جامعه را جذب کنند تا تحت هر شرایطی در این ممکت مفخمه مانده و درآمد تولید کنند و مالیات بپردازند. اگر این عالی جنابان یه مالی شدند و یه کار درست حسابی راه انداختند و اینا ، فبها المراد وگر نه، راننده تاکسی دکتر هم چیز بدی نیست. بنابراین برای حکومت کانادا ، یک کاناداسیزاسیون موفق یعنی قانع شدن شخص برای ماندن در این کشور مفخمه به هر قیمتی که ممکن است.&lt;br /&gt;از دیدگاه مفعولین پروسه (کاناداسیزاسیون) ، در میان علما اختلاف است. اگر مفعول در کشور وطن چیزی نبوده و اینجا چیزی شده ، کاناداسیزاسیون با موفقیت کامل رخ خواهد داد و مفعول هر چه فحش چارواداری در این دنیا هست ، نثار وطن عزیزتر ازجانش خواهد فرمود که البته عقل حکم می کند که اینگونه باید باشد و جز این نباید باشد. عموما چون این مفعولین از کشورهای درهم برهم و خرتوخر تشریف می آورند ، کشور متبوع هم فحش خورش ملسه. اگر مفعول در وطن چیزی بوده و اینجا هم چیزی شده ، باید عرض کنم که این مفعولین نابغه تشریف دارند و به طور همزمان گوش مخملی تشریف دارند اگر رحل اقامت به آمریکا نکنند چرا که این نوابغ همه جا گلیم محترمو از آب میکشند بیرون. پس چه لزومی داره که همی چپ و راست مالیاتهای سرسام آور تقدیم دولت مفخمه کنند واینا. البته این افراد تا گرفتن پاسپورت ممکن است در سایه حرکت کنند. بهرحال به احتمال زیاد فرایند کاناداسیزاسیون روی این دسته با موفقیت انجام نخواهد شد چرا که هر آن ممکن است فیلشان یاد هندوستان نماید. اگر مفعول در وطن چیزی بوده و اینجا چیزی نشده ، عموما مشاهده شده که فرایند کاناداسیزاسیون با موفقیت انجام میشود ولی صداشو در نمیارند و دلشونو به همون گوشه رستوران و تاکسی که دارند ، خوش می کنند. اگر مفعول در وطن چیزی نبوده و اینجا هم چیزی نشده (مثل بنده حقیر) ، بازهم فرایند کاناداسیزاسیون با موفقیت انجام شده اما کمی با سروصدا و قر زدن صبح تا شب در انواع سایتها و وبلاگها و اینا. این دسته بنده را یاد آن لطیفه مبارک می اندازد که می فرمود ملانصرالدین روزی از روی جوبی پرید ، کمرش درد گرفت و آهی کشید و گفت : آی جوونی ، کجایی که یادت بخیر! بعد دور وبرشو نگاه کرد و دید کسی نیست ، با خودش گفت: تو جوون هم که بودی، هیچ .... نبودی!&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/522612204499270822/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/522612204499270822' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/522612204499270822'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/522612204499270822'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/04/blog-post_16.html' title='کاناداسیزاسیون- قسمت دوم'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-1020885535042289159</id><published>2009-04-03T20:24:00.014-04:00</published><updated>2009-04-03T22:35:24.522-04:00</updated><title type='text'>شوخی اول آپریل</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در دانشکده برق و کامپیوتر پلی تکنیک مونترال (Pavillon Lassonde) سالن طبقه سوم، دیواری هست که عکس مدیران کل دانشگاه پلی تکنیک را از سالهای خیلی دور تا کنون روی آن نصب کرده اند. هرسال روز اول آپریل عکس مرلین مونرو هنرپیشه معروف هالیوود را بالای عکس تمام این مدیران نصب می کنند. و این شوخی روز اول آپریل است!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روز اول آپریل نمی شود شوخی را از جدی تشخیص داد. هرچیزی که کاملا جدی به نظر می آید می تواند یک شوخی کاملا احمقانه و به قول خودمانی سرکاری باشد. باید مراقب باشیم هر چیزی را باور نکنیم و همه چیز هم به خنده و مزاح و شادی برگزار می شود. به نظر من قشنگی روز اول آپریل آن است که تمسخری در کار نیست. هدف طنز است نه هجو! نمی دانم چرا ملت ما که استاد تقلید رسم و رسومات فرنگی هستند هنوز از شوخی اول آپریل غافل مانده اند!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;داشتم با خودم فکر می کردم اگر شوخی روز اول آپریل هم مثل ولنتاین و ... در بین ملت با جنبه و عزیز ایرانی باب شود چه می شود؟ حتما هر اشتباهی، توهینی، یا هرکم لطفی عمدی را شوخی اول آپریل تلقی می کنیم و با ظاهر حق به جانب می گوییم « چه جدی می گیری بابا شوخی کردم!». شوخی اول آپریل هم می شد چیزی جالب تر از جوکهای رایج! راستی خدا رحم کرده ما سلاح گرم حمل نمی کنیم و گرنه ممکن بود به رسم شوخی و مزاح شلیک کنیم! مثل همان جوکهایمان که هر توهینی را با سلاح زبان شلیک می کنیم.&lt;br /&gt;همه جای ایران بهشت من است       /             که از آب و خاکش سرشت من است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایمیلهای جوکی که این اواخر گرفته اید یا پیامکهایی که خوانده اید مرور کنید: آبادان، اصفهان، کاشان، مشهد، رشت، قزوین، کل آذربایجانهای غربی و شرقی (و شمالی و جنوبی و مرکزی!) جایی از ایران هست که به بهانه شوخی مورد توهین و بی حرمتی قرار نگیرد؟ نمونه خجالت آور این قبیل شوخیها هم برنامه هفته پیش &quot;هنرمند&quot; ایرانی قاسم گلی در جشن نوروزی بود که به همت مرکز اسلامی ایرانیان مونترال برگزار شده بود و جوکهای هجو و توهین آمیز این &quot;هنرمند&quot;!!! باعث رنجش هموطنان آذربایجانی شد و اگر تدبیر روحانی مسوول مرکز نبود ممکن بود مراسم به هم بخورد و مثلا رییس پلیس مونترال و سناتور و آقای مارسل ترامبلی (برادر و نماینده شهردار مونترال در جشن) هم بفهمند ایرانیها به بهانه شوخی رکیک ترین الفاط را نثار هم می کنند!! و ازقضا این بار تعداد زیادی از حضار نه تنها نخندیدند که ناراحت شده و سالن را ترک کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی اوضاع کمی آرام گرفت و آقای قاسم گلی باز روی صحنه رفت انتظار داشتم عذرخواهی کند ولی تازه طلبکار هم شد که «مگر نمی بینید اینها برای شاد کردن مردم با رییس جمهورشان چه می کنند؟! ما یک جوک می گوییم دوستان ناراحت می شوند!» ...&quot;یک جوک!!&quot; و تا آخر شب هم متلک نثار حاضران کرد که حرف زیاد داشتم ولی این مجلس ظرفیت ندارد!! راستی اینها در شوخیهایشان چه می کنند؟ کمدینی که در حضور جرج بوش ادای او را در آورد توهین و فحاشی هم کرد؟ شاید هم کرد ومن اطلاعات کافی ندارم! راستی چند تا جوک شنیده اید که حالت مزاح یا نهایتا انتقادی داشته باشد نه توهین و بی ادبی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهرحال چیزی از اول آپریل نگذشته... رفتارهایمان را باز بینی کنیم شاید بشود تا دیر نشده  اشتباهی یا توهینی را به جای شوخی اول آپریل جا زد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/1020885535042289159/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/1020885535042289159' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1020885535042289159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1020885535042289159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='شوخی اول آپریل'/><author><name>Parissa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06203783025286784202</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-6933006279104011133</id><published>2009-03-19T15:09:00.011-04:00</published><updated>2009-03-21T10:17:03.416-04:00</updated><title type='text'>رخساره</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;شتابان که داخل بن‌بست خانه پیچیدم، بند کتانی زیر پایم رفت. سکندری خوردم و روی زمین ولو شدم. کز کز کف دستم لحظه‌ای بیقرارم ‌کرد. بلند شدم و نگاهی‌ به شلوارم انداختم. درست وسط دایره خاکی سر زانوی راست به اندازهٔ یک دو ریالی سوراخ بود و رد باریکی از خون از سوراخ تا زیر زانویم جریان داشت. با خودم فکر کردم چه خوب که امروز روز آخر مدرسه بود. تند دستها و شلوارم را تکاندم و دویدم سمت خانه. از هشتی جلو در گذشتم. عرض باغچه را که پر شده بود از شکوفه های سیب رد کردم و جلدی پریدم بالای ایوان. گوشه در اتاق باز بود. همیشه دم عید مامان گوشه در را باز میگذاشت.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- اگه بهار بیاد و در به روش بسته باشه، قهر می‌کنه و میره و تا ی سال دیگه پیداش نمی‌شه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;آخرین شعاع خورشید کم زور زمستانی از گوشه پنجره اتاقک، گونه ام را قلقلک میدهد و رد خوشایند ولرمی روی صورتم به جا می‌گذارد. امروز هم گذشت. هر چه زور زدم گزارش مدیر عامل آماده نشد. قرار بود امروز حتما قبل از رفتن تمامش کنم. اه، لعنتی... این بار چیو بهانه کنم. ساعت را نگاه می‌کنم. هنوز دو ساعتی‌ تا سال تحویل مانده. بلند میشوم. کیفم را برمیدارم. با عجله از کنار پنل هایی که ردیف به ردیف کنار هم درست تا دم در چیده شده اند میگذرم. هنوز چند نفری مشغول کارند. صدای تلق تلوق صفحه کلید‌ها یک لحظه کریدور را راحت نمیگذارد. منتظر آسانسور نمیشوم. تند تند پله ها را دو تا یکی‌ می‌کنم... فکر کردم گوشه سفره هفت سین کوچکی که مامان چند روز پیش پست کرده بود چه کم دارد. هفت سین مینیاتوری را مامان به نیت من از صنایع دستی‌ خرید بود، هفت سین روی پایه‌های کوچک چوبی منبت کاری شده مثل جا شمعی، قران روی یک رحل کوچک و یک آینه تزیینی چند سانتی. همه را خیلی‌ دقیق پیچیده بود توی هزار لایه روزنامه و فرستاده بود. تنها کسری که به ذهنم رسید یک تنگ نقلی ماهی‌ گلی‌ بود. سبزه را خودم امسال سبز گذشتم. بد نشد اما نمیدانم چرا وسطش به اندازه یک دو دلاری خالی‌ ماند. شاید آبش کم بود شاید هم زیاد. راستی‌ چرا آن سال مامان سبز نگذاشت؟ عرض پارکینگ را تا ماشین هروله می‌کنم. در را بسته‌نبسته، سوئیچ را میچرخانم. ماشین غرشی می کند و راه می افتد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;از گوشه در یواشکی داخل اتاق را دید زدم. رخساره رنگ به چهره نداشت. گوشه اتاق زیر پتوی گل بهی‌ با گل بته های صورتی‌ که خیلی‌ دوستش داشت مچاله شده بود. گونه هایش که همیشه گل انداخته بود به زردی میزد و تند و بریده نفس می‌کشید. از چند ماه پیش که رخساره بی‌ هیچ مقدمه ای ناخوش شده بود، حال و هوای خانه هم گرفته بود. بابا دیر برمیگشت از کار و وقتی‌ هم میرسید شام خورده یا نخورده، استکان چای به دست بی‌ آنکه حرفی‌ بزند میرفت اتاق زیر شیروانی. یک جوری شاید ناامید شده بود. مادر اما هنوز دست به دامن پنج تن و چهارده معصوم بود. نذر کرده بود برای شفای رخساره بعد از سیزده تو همین باغچه نقلی خودمان سمنو بپزد. گندم و بادامش را هم یکی‌ دو روز پیش گرفته بود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- پسر نبینم این بادوما رو مشت مشت هاپولی کنی‌. اینا برا نذره. شگون نداره.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;چمباتمه زدم کنارش و دستی‌ به پیشانیش کشیدم. داغ داغ بود. از سردی دستم تکانی خورد و آرام چشم باز کرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- داداش اومدی بالاخره.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- آره آبجی‌.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- خریدی؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;نتوانستم بهش نه بگم. یعنی‌ هیچوقت نتوانستم. هر وقت که با چشمهای درشت سیاهش به من زل میزد، برقی گوشه چشمش میدیدم که نه گفتن را غیر ممکن میکرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- همین الان از مدرسه رسیدم. پول ورداشتم برم بخرم آبجی‌.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;گل از گلش شکفت. انگار نه انگار که چند لحظه پیش بیحال دراز کشیده بود زیر پتوی گل بهی‌.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;ماشین را میگذارم توی کوچه بغل مغازه ایرانی‌. نباید چند لحظه بیشتر طول بکشد اما محض احتیاط فلاشر را روشن می‌کنم. پیاده که میشوم ماشینی به سرعت از کنارم رد میشود. با چرخ جلو میکوبد داخل چالهٔ آب و گلابه شتک می زند تا روی کفشهایم. داخل مغازه میشوم. اوایل زیاد این دورو برها پیدایم می‌شد. اما از وقتی‌ شنیدم که به خاطر تقلب مالیاتی، کلی‌ جریمه شده، دیگر زیاد به دلم نیست. حقیقتش چند بار هم با دخترهای پشت دخل بگو مگو کردم. بس که این قیمتها با هم نمیخوانند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- آقا یه دو تا ماهی‌ عید بده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- به چشم، خوب موقعی اومدی. دم عید ارزونش کردیم. نصف قیمت. راستی‌ سمنو هم داریم ها. سمنوش حرف نداره. درجهٔ یکه. نمیبری؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- سمنو ... بده ... یه کمی هم سمنو بده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;از در زدم بیرون. بوی سمنو پیچیده بود داخل بن‌بست و قاطی‌ شده بود با عطر بوتهٔ یاس سفید که از دیوار آویزان بود. دست کردم توی جیبم و ده تومانی مچاله شده را لمس کردم. از یک ماه پیش برش داشته بودم برای چهارشنبه سوری. فکر‌کردم چقدر فشفشه و ترقه که نمی‌شه با این ده تومن خرید. صبح به بابا گفته بودم: بابا پول میدی برا رخساره ماهی‌ بخرم. آخه خیلی‌ ماهی‌ دوست داره. چشم غره ای بهم رفته بود و بعد از کمی‌ مکث گفته بود خرج دوا درمون دیگه پولیم این دم عیدی برام گذاشته؟ ترسیده بودم دیگه چیزی بگم. از ناخوشی رخساره به بعد، خیلی بد خلق شده بود. با مامان هم گاه بیگاه دهن به دهن میشد. مشتم را از تو جیبم درآوردم. ده تومانی رو که حالا کف دستم بود با حسرت نگاه کردم و یک راست دویدم سمت بساط ماهی فروش سر کوچه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- آقا دونه چند؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- این بزرگا ۱۰ تومن اون کچیکترا دونه ای ۵ تومن.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- یه دونه ۵ تومنی بده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- کدومو می‌خوای؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- اون یکی‌ که گوشه دمش یه خال سیاه داره ... اون نه ... آهان همون، خودشه آره.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- راستی‌ لاک پشت و سمنو هم دارم. نمی‌خوای پسر؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- سمنو؟ چنده سمنو؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- ظرفی‌ پنج تومن ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;تکون بخور د بدمصب. عصبی روی فرمان ضرب میگیرم. لعنتی یک ربعی هست که یک متر هم جلو نرفته. ترافیک آن هم این موقع؟ یاد راه بندان های دم عید تهران میافتم. بعضی‌ وقتها مجبور بودم شب عید هم اضافه کار کنم یا به قول بابا سگ دو بزنم برای یک لقمه نان.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- الو رخساره، سلام. تو ترافیک ولی‌ عصر گیر کردم. فکر نکنم به سال تحویل برسم. به مامان بگو نگران نشه. راستی‌ عیدیتو گرفتم. آره ... همون که میخواستی. ببخش که نمیتونم سر سفره بهت بدم. عیدت مبارک خیلی‌. همین دیگه. خداحافظ ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;به خودم می‌آیم. یک چهارراه بیشتر تا خانه راه نیست. داشتم فکر می‌کردم ماهی‌ رخساره را آن سال چه کار کردیم. راستی‌ چرا مامان آن سال مثل هر سال سمنو نپخت؟ چقدر توی ترفیک بودم؟ حسابش از دستم در میرود. ساعت را نگاه می‌کنم. شش و نیم است. هنوز یک ساعتی‌ تا سال تحویل مانده. زیر چشمی کیسه ماهیها و ظرف سمنو را که با احتیاط روی صندلی‌ جاسازی کرده ام می پایم. ماشین را بیرون جلو در پارک می‌کنم. با عجله پله ها را بالا میروم. به پشت در که میرسم، صدای ممتد زنگ تلفن را از داخل میشنوم. به سرعت کلید را داخل قفل میچرخانم. با باز شدن در چند تا نامه ای که امروز صبح پستچی به داخل انداخته، روی زمین پخش میشوند. کیسهٔ ماهی‌ و ظرف سمنو را روی میز کنار در رها می‌کنم و به سرعت به سمت تلفن میدوم. گوشی را برمیدارم، نفسی تازه می‌کنم ... الو ... اما تنها صدای بوقی منقطع از آن طرف به گوش می‌رسد. گوشی را میگذارم. به سمت در ورودی میروم و کلید را از قفل خارج می‌کنم. نامه های پخش شده را جمع می‌کنم. دو تا نامه از ادارهٔ مالیات، یک نامه از بانک و دو تا هم از موسسات خیریه برای مادام ژولیت مستاجر قبلی‌. آخه این مادام ژولیت کی‌ می‌خواد این آدرسشو عوض کنه که هم ما یه نفس راحتی بکشیم هم این موسسات خیریه به نوایی برسن. با خودم میگویم هنوز چند دقیقه ای تا سال تحویل مانده و میشود هفت سین را چید. راستی‌ آخرین بار کی‌ بود که هفت سین چیدم؟ پارسال؟ دو سال پیش؟ یادم نمیاید. هفت سین مینیاتوری را با دقت روی میز وسط نشیمن میچینم. سبزه را از آشپزخانه میاورم و کنار سفره میگذارم. کیسهٔ ماهی‌ را خالی‌ می‌کنم توی تنگ. یکی‌ از ماهی ها به نظر حالش خوش نیست. افقی شده و روی آب تند تند تکان تکان میخورد. آینه خاتم را از دیوار جدا می‌کنم و با کهنه خاکش را میگیرم. بی‌ اختیار یاد شعر امین پور میافتم. آه رخساره، یادت هست این را جلو آینه با هم می خواندیم:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;آيينه‌ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند&lt;br /&gt;آيينه‌ها که دعوت ديدارند&lt;br /&gt;ديدارهای کوتاه&lt;br /&gt;از پشت هفت ديوار&lt;br /&gt;ديوارهای صاف&lt;br /&gt;ديوارهای شيشه ای شفاف&lt;br /&gt;ديوارهای تو&lt;br /&gt;ديوارهای من&lt;br /&gt;ديوارهای فاصله بسيارند&lt;br /&gt;آه..&lt;br /&gt;ديوارهای تو همه آيينه اند&lt;br /&gt;آيينه های من همه ديوارند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;کاسه چینی‌ &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;شش گوش &lt;/span&gt;با نقش های اسلیمی را برمیدارم و ظرف سمنو را خالی‌ می‌کنم تویش. این را دم آمدن رخساره برایم خرید:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- داداش اینو برات خریدم تا هر وقت حتی اگه توش غذای‌ فرنگیم خوردی، یاد ایران بیفتی.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;تلفن باز هم زنگ میزند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- الو ... الو داداش ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- رخساره، تویی؟!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- آره داداش خودمم. عیدت مبارک.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- عید تو هم مبارک. خوبی‌؟ همه خوبن؟ چرا حالا این ور سال زنگ زدی، نگران شدم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;ریز ریز میخندد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;- داداش سال جدید اومد تو هنوز از سر به سر گذاشتن من خسته نشدی؟ الان که یه ساعت از سال تحویل گذشته.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;تندی نگاهی‌ به ساعتم می اندازم، هنوز شش و نیم است و عقربه قرمز ثانیه شمار مثل ماهی گلی نیمه جان داخل تنگ سر جایش تکان تکان میخورد.&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/6933006279104011133/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/6933006279104011133' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/6933006279104011133'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/6933006279104011133'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/03/blog-post_19.html' title='رخساره'/><author><name>Hamid Bahrami</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07057338531317035515</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-4706865661378465729</id><published>2009-03-07T17:52:00.000-05:00</published><updated>2009-03-07T17:57:55.580-05:00</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="Immigration"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="Montreal"/><title type='text'>Night Ramblings</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;meta equiv=&quot;Content-Type&quot; content=&quot;text/html; charset=utf-8&quot;&gt;&lt;meta name=&quot;ProgId&quot; content=&quot;Word.Document&quot;&gt;&lt;meta name=&quot;Generator&quot; content=&quot;Microsoft Word 12&quot;&gt;&lt;meta name=&quot;Originator&quot; content=&quot;Microsoft Word 12&quot;&gt;&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:%5CUsers%5CAMMEHN%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml&quot;&gt;&lt;link rel=&quot;themeData&quot; href=&quot;file:///C:%5CUsers%5CAMMEHN%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx&quot;&gt;&lt;link rel=&quot;colorSchemeMapping&quot; href=&quot;file:///C:%5CUsers%5CAMMEHN%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml&quot;&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-CA&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val=&quot;Cambria Math&quot;&gt;    &lt;m:brkbin val=&quot;before&quot;&gt;    &lt;m:brkbinsub val=&quot;--&quot;&gt;    &lt;m:smallfrac val=&quot;off&quot;&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val=&quot;0&quot;&gt;    &lt;m:rmargin val=&quot;0&quot;&gt;    &lt;m:defjc val=&quot;centerGroup&quot;&gt;    &lt;m:wrapindent val=&quot;1440&quot;&gt;    &lt;m:intlim val=&quot;subSup&quot;&gt;    &lt;m:narylim val=&quot;undOvr&quot;&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate=&quot;false&quot; defunhidewhenused=&quot;true&quot; defsemihidden=&quot;true&quot; defqformat=&quot;false&quot; defpriority=&quot;99&quot; latentstylecount=&quot;267&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;0&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Normal&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;9&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;heading 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;9&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;heading 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;9&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;heading 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;9&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;heading 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;9&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;heading 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;9&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;heading 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;9&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;heading 7&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;9&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;heading 8&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;9&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;heading 9&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; name=&quot;toc 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; name=&quot;toc 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; name=&quot;toc 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; name=&quot;toc 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; name=&quot;toc 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; name=&quot;toc 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; name=&quot;toc 7&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; name=&quot;toc 8&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; name=&quot;toc 9&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;35&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;caption&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;10&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Title&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;1&quot; name=&quot;Default Paragraph Font&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;11&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Subtitle&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;22&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Strong&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;20&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Emphasis&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;59&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Table Grid&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Placeholder Text&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;1&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;No Spacing&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;60&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Shading&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;61&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light List&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;62&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Grid&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;63&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;64&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;65&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;66&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;67&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;68&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;69&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;70&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Dark List&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;71&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Shading&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;72&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful List&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;73&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Grid&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;60&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Shading Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;61&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light List Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;62&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Grid Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;63&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 1 Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;64&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 2 Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;65&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 1 Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Revision&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;34&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;List Paragraph&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;29&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Quote&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;30&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Intense Quote&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;66&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 2 Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;67&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 1 Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;68&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 2 Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;69&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 3 Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;70&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Dark List Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;71&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Shading Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;72&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful List Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;73&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Grid Accent 1&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;60&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Shading Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;61&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light List Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;62&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Grid Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;63&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 1 Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;64&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 2 Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;65&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 1 Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;66&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 2 Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;67&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 1 Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;68&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 2 Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;69&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 3 Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;70&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Dark List Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;71&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Shading Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;72&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful List Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;73&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Grid Accent 2&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;60&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Shading Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;61&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light List Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;62&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Grid Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;63&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 1 Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;64&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 2 Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;65&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 1 Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;66&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 2 Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;67&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 1 Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;68&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 2 Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;69&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 3 Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;70&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Dark List Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;71&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Shading Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;72&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful List Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;73&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Grid Accent 3&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;60&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Shading Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;61&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light List Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;62&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Grid Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;63&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 1 Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;64&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 2 Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;65&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 1 Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;66&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 2 Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;67&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 1 Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;68&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 2 Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;69&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 3 Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;70&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Dark List Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;71&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Shading Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;72&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful List Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;73&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Grid Accent 4&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;60&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Shading Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;61&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light List Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;62&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Grid Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;63&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 1 Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;64&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 2 Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;65&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 1 Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;66&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 2 Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;67&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 1 Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;68&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 2 Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;69&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 3 Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;70&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Dark List Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;71&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Shading Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;72&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful List Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;73&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Grid Accent 5&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;60&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Shading Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;61&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light List Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;62&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Light Grid Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;63&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 1 Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;64&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Shading 2 Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;65&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 1 Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;66&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium List 2 Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;67&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 1 Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;68&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 2 Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;69&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Medium Grid 3 Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;70&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Dark List Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;71&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Shading Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;72&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful List Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;73&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; name=&quot;Colorful Grid Accent 6&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;19&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Subtle Emphasis&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;21&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Intense Emphasis&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;31&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Subtle Reference&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;32&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Intense Reference&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;33&quot; semihidden=&quot;false&quot; unhidewhenused=&quot;false&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;Book Title&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;37&quot; name=&quot;Bibliography&quot;&gt;   &lt;w:lsdexception locked=&quot;false&quot; priority=&quot;39&quot; qformat=&quot;true&quot; name=&quot;TOC Heading&quot;&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:&quot;Cambria Math&quot;; 	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} @font-face 	{font-family:Calibri; 	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-unhide:no; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:&quot;&quot;; 	margin-top:0cm; 	margin-right:0cm; 	margin-bottom:10.0pt; 	margin-left:0cm; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-fareast-language:EN-US;} .MsoChpDefault 	{mso-style-type:export-only; 	mso-default-props:yes; 	font-size:10.0pt; 	mso-ansi-font-size:10.0pt; 	mso-bidi-font-size:10.0pt; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-bidi-font-family:Arial;} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-priority:99; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:&quot;&quot;; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; 	mso-fareast-theme-font:minor-fareast; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;توی کوچه ها رد میشوی.. صدای خنده ی بلند دخترها و پسرهایی می آید که&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;مست شده اند و فریاد میزنند. هرازگاهی پشتم را نگاه میکنم . چهار چشمی جلویم را میپایم.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;   &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;صدای خیابان شریعتی توی گوشم میپیچد. بوق سر چهار راه دولت. عجب چراغ قرمز طولانی ای بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;اینجا اما ، از کنار کافی شاپهای &quot; استار باکس&quot; رد میشوم. بوی قهوه ی ناب است. یاد حرف شوهر عمه م می افتم که میگفت : &quot;آنور اب ، کف پای توی با زمین ارتباط برقرار نمیکند&quot;. لبخند میزنم.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:10;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;صدای تاکسی ران ها میپیچد. &quot;آزادی بیا آزادی&quot; .&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;به مترو راهم ندادند. هرچه گفتم یادم رفته بود از اتوبوس بلیط مترو را بگیرم. گفت :&quot; میخوای وارد بشی ، دودلار و هفتاد و پنج سنت.&quot; گفتم آخر انصاف نیست ، من دودلار و هفتاد و پنج سنت را همین الان دادم. &quot; ببخشید. یا پول بده یا وارد نشو&quot;&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;شش ماه است اینجا درس میخوانم. معلم هم هستم. چه تصویر قشنگی.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&quot; دانشجوی فوق هست و درس هم میده &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;اینجا آقا صادق دارند. یک عراقی ایرانی الاصل که مغازه دارد.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:10;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;صدای ترکی سوپر دریانی در گوشم میپیچد . &quot;بیر دانه ماست&quot; . &quot; خوب داری ترکی یاد میگیریها&quot;&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;نیما میگوید از ایران متنفر است. ایمان میگوید کی توی ایران میتونستیم بدون چشم هم چشمی زندگی کنیم ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;صدای شاگردهام توی گوشم میپیچد.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;یکبار به یکی از بچه ها – که اسمش سماع بود. روزی که اسمش را شنیدم، به چشم دیگری نگاهش میکردم. از زمانی که اسمش را سر کلاس صدا کردم انگار صورتش زیباتر شده بود- گفتم ، اگر بتونی 80 تا کار فهرست کنی که دوست داری توی زندگیت انجام بدی ، به همه ی کلاس پیتزا میدم. چه چشمهایی داشت. پر برق. شیطنت از سیاهی چشمهاش بالا میرفت. به من یکبار گفته بود : اگر دلتون میخواست اینجا میموندید. رفتن و فوق لیسانس خوندن بهونه ست.&quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;86 تا کار رو نوشته بود : دوست داشت خلبانی بکنه. خط میخی یاد بگیره. اورست رو فتح کنه. سایت ویندوز رو هک بکنه..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;چه لیستی درست کرده بود. از کلاس که بیرون اومدم ، پشتم صاف شده بود. موقع رانندگی ، به تمام ماشینها راه میدادم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;هوا کم کم سرد میشود. مسعود دیگربه ایران برنمیگردد. &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;1 ساعت با هم بحث میکنیم. کف پاهایم ، هرچقدر میگردند ، چیزی نمیببینند. مجید میگفت صبح پاشده ، هوای ابری رو دیده و های های گریه کرده.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;تمام داروخانه ها مثل همند. تمام مغازه ها ، حاضرند هرکاری بکنند که ازآنها &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;خرید بکنی. توی کیف پولم 12 تا کارت هست. دو تا کارت اعتباری، دو تا بیمه ، 5تا کارت تخفیف از مغازه های زنجیره ای. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;توی یک مغازه میرم ، خسته م. ترم پیش کلاسم با فرانسوی ها و کبکی ها بود. دلم هوای درس دادن موسسه ی توی پاسداران را کرده بود. با تخته پاککن که توی سر آریا میزدم ، بچه ها ریسه میرفتند. گچ هوا را پر میکرد. همه از قصد فارسی حرف میزنند که با تخته پاککن ابری گچ آلود توی سرشان بزنم. &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;اینجا ، به شوخی که به شانه ی بچه ها میزنم ، همه نگاه میکنند. خدا ر شکر این کلاس همه مکزیکی و مراکشی هستند. میتوانم یک کم شوخی کنم و ازینجا بد بگویم. همه شان دلتنگ کشورشان هستند. &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;عجب بادی میاید. غریبه کش و آشنا کش. تلفنم زنگ میزند. شاگرد کلمبیایی من هست. &quot; میخوام باهاتون صحبت کنم.&quot;&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;گفتم شاید سر کار بهش بی احترامی کردند ، یا دیگر نمیخواهد سر کلاس بیاید.جلسه ی قبل خیلی با هم ایاق شده بودیم. میخواست برای فوق لیسانس اقدام بکند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;توی کافی شاپ &quot;تیم هورتونز&quot; مینشینیم. کناری ها ایرانی هستند. &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;سلام میکنم. عیب ندارد اگر جواب ندهند.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;لینا شروع میکند : دیشب از فرط هیجان ، مدام میرفتم دستشویی. آخه برادرم به من زنگ زد. گفت که برای ژانویه برای من بلیط گرفته که برگردم. (اشک توی چشمهاش جمع میشود.) نمیدونم برم یا نه. از خوشحالی خوابم نبرده. فقط مشکل تافل دارم. اگر برم ، به اینجا نمیرسم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;به من چی پیشنهاد میکنین ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;میگویم : میتونم بهت بگم که با تمام وجودم ، حسودی میکنم ؟ منتظر جواب من موندی ؟ برو ! یک لحظه هم معطل نکن. همونجا امتحان بده و حالی تازه کن و برگرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;با تمام وجودش بغلم میکند. منتظر جواب من مانده بود. &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;به مسخره میگویم&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;- &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;نه لینا این غیر منطقیه. اینجا همه چی داری. بیمه و کار و احترام . هویت هم پیدا میکنی. دیگر مجبور نیستی مدتها توی صف ویزا بمونی. پاسپورت کانادایی رو که میدی همه بهت احترام میگذارن. اینجا دموکراسی هست. آزادی هست. اقتصاد خوب داره. دیگه چی میخوای ؟ به معنای واقعی خارجه !&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;همه ی مردم کتاب میخونن.. همه سرشون به کار خودشونه . اصلا&quot; بگو ببینم : &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;مگه توی کلمبیا آدم نمیکشند؟ مگه فقر و بیسوادی بیداد نمیکنه ؟نمیفهمم برای چی میخوای بری.. اینجا که &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;همه چیز هست ! &lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;کلی میخندیم. ادای آدمهایی رو در میاوریم که هر کشوری رو توی سه&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;عبارت خلاصه میکنند و با این &quot;خلاصه کردن&quot;ها ، زندگی میکنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;دلم هوای آیدا را کرده . تنها شاگردی که هیچوقت از چشمهاش متوجه وجودش نشده بودم.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;میدانستم احساس آتشینش به من و کلاس، دوام زیادی ندارد. اینها فازهای زودگذر بود.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;اما ، آیدا ، عجب مثل ماه بود.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;فکر میکنم ..نیایش الان کجاست ؟ خداکند گرفتار نباشد. بالاخره خبرنگار شد یا نه ؟ شبنم&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;و دلوانیه چطور ؟ &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;دلم میخواست بگویم بچه ها ، ممنون که اینقدر باهوش بودید ، اینقدر پردردسر ، اینقدر پرحرف و پر از فکر. و به نیلوفر و یاسمن بگویم ، از طرف من به چشمهای شاگردهایتان اینقدر نگاه بکنید تا بفهمید از چی ناراحتند و چی خوشحالشان میکند. یادم باشد بهشان بگویم که هروقت جواب سوالهاشان را درست دادند ، ازشان بخواهند دستشان را بالا بیاورند و انها یکی به دستشان بزنند. کاش کلاس شبنم و آیدا ، همه شان معلم شوند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;اینجا زردآلو دانه ای فروخته میشود. یکبار یواشکی یکدانه زردآلو توی مغازه خوردم تا هوس زردآلویم برود.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;مجبورم غذا استیک درست کنم. یک نصفه بلال هم آب پز میکنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;صدای آقا داریوش میپیچد. هروقت شهرداری بساطش را جمع میکرد ؛ نزدیکش میرفتم که دلداری بدم. میگفت:&quot; برو. فقط برو. حوصله ندارم فکر کنند مشتری دارم&quot; بلالی پانصد تومن. شب که می آمدم خونه ، کتم بوی دود&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;ذغال میداد. موقع برگشتن ، یاید از قیطریه بندازیم و برویم.. دیشب آقا داریوش گفت بلال اصفهان می آورد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;برگشتنا ، چند آهنگ و بعد ، رادیو پیام. اخبار ترافیک. &quot; صدر غرب به شرق ترافیک سنگین.&quot; صدای دلنشین مجریهای ترافیک. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;بچه ها توی دانشگاه میگفتند مغازه &quot;فارما&quot; دستمال دستشویی حراج کرده. از یک دلار شده 60 سنت. همه ی آدمها ، مثل روز قیامت به داروخانه میدوند و با یک جعبه بیرون می ایند.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;مغازه ی بغلی ، مرغ های هفته ی پیش را حراج کرده. مرغی 12 دلار.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;صدای پدرم میاید. به سمت در میروم . همه خسته برگشتیم. پر از حرف و حدیث. بابا از کنارم رد میشود ، الان 4 سال هست ، هر وقت که از کنار من رد میشود ، احساس میکنم یکبار دیگر هم فرصت در آغوش کشیدنش را از دست دادم. مادرم گله میکند که مدرسه خسته اش میکند. با&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;خودم فکر میکنم ، با اینکه کورتون میخورد ، چقدر بانمک و خوشگل است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;صدای برادرم میپیچد. پیچیدن صدایش کافی است. &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;مرغ به دست و دستمال به دست ، به خانه می آیم. وبسایت رادیو را باز میکنم. &quot;صدر غرب به شرق &quot; ترافیک سنگین هست. &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;به پدرم گفته بودم : اگر یه روز به اینجا عادت کردم چی ؟ اگر ازینجا خوشم اومد ؟ گفته بود : یعنی چی ؟ من 6 سال آمریکا بودم. دکترام رو گرفتم و برگشتم.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;به هیچ چیز هم عادت نکردم. به بابا میگم : بابا یادتونه همکارهاتون از امریکا به شما زنگ زدن و گفتن &quot; داریوش جات اینجا خیلی خالیه؟&quot; و شما گفتین &quot; عیب نداره. جای من اینجا خالیتره &quot; ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;چشمهایم را میبندم. صدای بوق ماشینها میپیچد. چرا اینقدر حساس شدم ؟ من که خودم با پای خودم آمدم. به پاهایم نگاه میکنم. شاید از دست من عصبانی اند.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;دکتر ابراهیم ، شوهر عمه ام&lt;i&gt; گفته بود&lt;/i&gt; پاهایت اینچا با کف زمین ارتباط ندارد. دلم برایشان میسوزد. دیشب پای تلفن ، مسوول شرکت &quot;راجرز&quot; سرم داد زد. چه کار میتوانستم بکنم ؟ پاهایم ضعف رفتند.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;شیخ فضل الله ، ترافیک سنگین در حال حرکت هست. یک مورد تصادف در سهروردی باعث ایجاد ترافیک شده ، از رانندگان تقاضا میکنیم توقف ننمایند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;چند روزی هست که صورتم دوباره مثل روزهای تهران ، لبخند میزند مدام. &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;text-align: right; line-height: normal;&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 115%;font-family:&amp;quot;;font-size:10;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;آنطرف تر ، یک بلیط هواپیما روی میز هست. مونترال- فرانکفورت فرانکفورت –تهران .فقط برای دو هفته.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;ساعت &lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;را نگاه میکنم . فکری ، لبخندی خوشطعم روی صورتم می آورد. &quot; خدا کند موقع ترافیک برسم&quot;. &lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/4706865661378465729/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/4706865661378465729' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4706865661378465729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4706865661378465729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2009/03/night-ramblings.html' title='Night Ramblings'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-3245304032666133468</id><published>2008-12-29T15:30:00.008-05:00</published><updated>2009-01-18T04:24:51.654-05:00</updated><title type='text'>زندگی به سبک ایرانی!!</title><content type='html'>چندی پیش درباره‌ی تصادفی که برایم اتفاق افتاده بود، &lt;a href=&quot;http://montrealpersians.blogspot.com/2008/05/blog-post.html&quot;&gt;مطلبی&lt;/a&gt; نوشته بودم. جوابی که یکی از دوستانم به طور خصوصی برایم نوشته بود این بود که: «اگر می‌خواهی نرفتنت به ایران را توجیه کنی، نیازی به این کارها نیست. بالاخره ما هم ایران بوده‌ایم. این طوری هم که تو می‌گویی نیست». قبلا هم گفتم که هر کدام از ما وقتی درباره‌ی ایران صحبت می‌کنیم، از «ایران خودمان» صحبت می‌کنیم. حالا دو داستان دیگر که در دو هفته‌ی گذشته اتفاق افتاده است را می‌خواهم برایتان تعریف کنم.  &lt;p&gt; &lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;strong&gt;داستان نخست:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;با برادرم خداحافظی کردم و در را بستم. تقریبا بلافاصله صدای بوق ممتد و بعد یک برخورد آمد. بیرون که آمدم دیدم یک پراید سفید تقریبا در عرض کوچه قرار گرفته و به ماشین برادرم زده است. راننده‌ی پراید یک جوانک ریشو بود که به گفته‌ی خودش داشت وسایل عزاداری هیات را می‌برد و از ترس این که یکی از این وسایل نیفتد به سمت صندلی عقب برگشته و اصلا لحظه‌ی تصادف را ندیده بود! بعدا فهمیدیم که این آقاپسر تازه گواهینامه و ماشین گرفته است و روز قبل هم نزدیک بوده تصادف کند. آن شب هم همزمان با برگشتن به سمت صندلی عقب، فرمان را به طور کامل چرخانده بود وگرنه امکان نداشت بتواند به ماشین برادرم بزند. منتظر شدیم تا پلیس آمد. افسر راهنمایی و رانندگی بعد از دیدن صحنه تصادف گفت: «این صحنه سازی است. من این تصادف را قبول ندارم!». آخه بابات خوب، ننه‌ات خوب، مگه آفسایده که قبول نداری؟؟ آقای کارشناس معتقد بود چون خط سفیدی که روی ماشین برادرم است با خط سفیدی که از پراید پاک شده است، هم ارتفاع نیست، این تصادف ساختگی است. البته شاید هم دلیل دیگرش آثار باقی مانده از یک ضربه‌ی خفیفتر بود که چند وقت پیش یک سمند به همان گلگیر زده بود. به هر حال پلیس گفت می‌تواند کروکی بکشد و مورد را برای بررسی به دادگاه بفرستد. پسره گفت: «دادگاه نمی‌خواهد. من زدم، خدا و پیغمبر هم سرم می‌شود. خودم هم خسارتشو می‌دهم. اصلا بیمه تا سیصدهزار تومان بدون کروکی خسارت می‌دهد.» دو روز بعد (چون روز بعدش پسره نمی‌تونست بیاد!) دوباره اومدن در محل تصادف و زنگ زدند به بیمه. بعد از مدتی کارشناس بیمه آمد و او هم گفت که این تصادف صحنه‌سازی است! خلاصه قرار شد که پسره خودش خسارت بده. بعد از چند ساعت پسره زنگ زد که حتما ماشین شما خراب بوده و من ندیدم. من نصف خسارت رو بیشتر نمی‌دهم! خلاصه آمد و صد هزار تومان داد. در حالی که خرج ماشین صد و نود هزار تومان شد. حتی با حساب پنجاه هزار تومانی که سمند داده بود، پسره باید چهل تومان دیگر می‌داد (همین گل‌پسر فردای اون روز هم زده بود به یک وانتی!). تازه همه‌ی اینها بدون در نظر گرفتن وقت و اعصابی بود که از ماها نابود کرده بود.&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;داستان دوم:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مشابه &lt;a href=&quot;http://montrealpersians.blogspot.com/2008/05/blog-post.html&quot;&gt;تصادفی که من داشتم&lt;/a&gt;، پریروز مادرم برای صحبت با تلفن همراه کنار خیابان در یک تورفتگی که ایستگاه اتوبوس هم بود، توقف کرده بود. یک گل‌پسر دیگه با یک 206 هوس می‌کنه ترمزدستی بکشه. این طوری می‌شه که ماشینش دو بار دور خودش می‌چرخه و در حالی که کاملا در خلاف جهت ماشینهای دیگه بوده، از عقب می‌زنه به ماشین ما و کلی خسارت ایجاد می‌کنه. خوشبختانه دو تا پلیس نامحسوس حادثه رو می‌بینند و توقف می‌کنند. جالبه که پسره شاکی بوده که تو چرا تو ایستگاه اتوبوس نگه داشتی. این کار خلافه. مادرم هم می‌گه:«خوب بایست تا پلیس بیاد تا من خسارتتو بدم!». پسره انگار حالش زیاد خوب نبود. بیمه و کارت ماشین رو هم نداشت. ظاهرا ماشین مال خودش نبود.&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;جناب سرگرد که میاد به پسره می‌گه:«ماشینت رو به خاطر حرکتهای نمایشی باید توقیف کنم.» پسره جناب سرگرد رو کنار می‌کشه و دستشو می‌اندازه گردنش و باهاش صحبت می‌کنه. بعدش پلیسه می‌گه بریم پایینتر. خودش می‌شینه پشت ماشین پسره و می‌رن پایینتر سر یک تقاطع می‌ایستند. جناب سرگرد خودشو سرگرم جریمه کردن ماشینهایی می‌کنه که راننده کمربند ایمنی رو نبسته! پسره هم از همین فرصت استفاده می‌کنه و فرار می‌کنه! البته گواهینامه‌اش دست جناب سرگرد می‌مونه! دردسرتون ندم، نیمه‌شب اون شب، پلیس یک کروکی برای ارائه به دادگاه به ما داد (چون کروکی باید به روز باشه و باید مطمئن می‌شدن که پسره نمیاد!). ماشین رو بردم یک نمایندگی ایران خودرو، خسارت رو یک میلیون و صد و شصت هزار تومان اعلام کرد. امروز رفتیم کارشناس دادگستری هم همین خسارت رو تایید کرد. حالا باید بریم دادگاه و دادخواست بدیم. نمی‌دونم چقدر این کار طول می‌کشه و اصلا به نتیجه می‌رسه یا نه. اما مادرم تو این ماجرا خیلی اذیت شد. به خصوص که زمان تصادف تنها بود و اون پسره و پلیس هم تا تونسته بودند بهش بد و بیراه گفته بودند!&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;داستان سوم:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;گفتم دو تا داستان. اما این یکی رو نمی‌تونم براتون نگم. یکی از دوستانم که در دبی زندگی می‌کنه، اومده ایران. بعد از کلی احوال‌پرسی و صحبت، از خانواده‌ام پرسید. گفتم:« اونها هم خوبند. اما تو این سه ماهی که اومدم، فهمیدم که خانواده‌ام در این پنج سالی که من نبودم، کلی ماجراها داشتند که حتی به من نگفتند. چون گفتنش فقط باعث ناراحتی من می‌شده و کاری هم از دستم برنمی‌آمده.» و جریان تصادف مادرم رو براش تعریف کردم. گفت:«خانواده‌ی من هم همین طور هستند. من وقتی آمدم ایران. دیدم پدرم می‌لنگه. گفتم چی شده؟ گفت یک روز که نان خریده بوده و از توی پیاده‌رو می‌رفته، یک وانت دنده عقب وارد پیاده‌رو می‌شه و ایشون رو می‌اندازه زمین و بعد می‌ره روش! حالا راننده کی بوده؟ دوست صمیمی خودم! این آقا وقتی می‌خواستم برم دبی بهم گفت شما دیگه رفتی و راحت شدی. گفتم آره ولی نگران پدر و مادرم هستم. گفت: اصلا نگران نباش! من خودم مراقبشون هستم! پدر و مادر من و تو نداره!!!»&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;نتیجه؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;نتیجه این که آیا تعداد آدم‌های بی‌شعور زیاده؟ یا ما بدشانسیم که همش به این جور آدمها برخورد می‌کنیم. یا این که از این به بعد برای صحبت با تلفن همراه باید در خط سبقت توقف کرد؟ یا به جای پیاده‌رو توی خیابون راه رفت؟ آیا این هزینه‌ای است که برای زندگی در وطن باید بپردازیم؟ و راه چاره‌ای نیست؟ آیا واقعا نمی‌تونیم درست رانندگی کنیم؟ این &lt;a href=&quot;http://sainttouka.blogfa.com/post-255.aspx&quot;&gt;مطلب&lt;/a&gt; رو هم بخونید. واقعا امیدوارم من هم به یکی از این آدم‌ها تبدیل نشم. اگر چه خیلی خیلی سخته...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a onblur=&quot;try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}&quot; href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjLqAA5-L0VXq1NuRew7JZsmZf3Ht_hWDnLvby0nXZygwxXkIZ9cccpyaX7RNcKKz9w2qfHX1EkAWn4tSwEDSGpFTxWZBw2wraXVN1rBY85MdG86BMqkzTdAiOME_1XKCmgq9M5gA/s1600-h/025a.jpg&quot;&gt;&lt;img style=&quot;margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 355px;&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjLqAA5-L0VXq1NuRew7JZsmZf3Ht_hWDnLvby0nXZygwxXkIZ9cccpyaX7RNcKKz9w2qfHX1EkAWn4tSwEDSGpFTxWZBw2wraXVN1rBY85MdG86BMqkzTdAiOME_1XKCmgq9M5gA/s400/025a.jpg&quot; alt=&quot;&quot; id=&quot;BLOGGER_PHOTO_ID_5286649864372344690&quot; border=&quot;0&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت اول:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;به دلیل فامیلی کم‌یاب گل‌پسر داستان دوم، تونستیم شماره‌ی تلفنش را از 118 بگیریم. پدرش از ماجرا بی‌اطلاع بود و گفت که پسرش گفته ماشین را به جدول زده است. پدر پسره آدم فهمیده‌ای به نظر می‌رسه، امروز آمد و پرونده را در پاسگاه پلیس و شورای حل اختلاف و بیمه پیگیری کردیم. اما تمام نشد و بقیه‌ی کار ماند برای فردا. چون جناب سرگرد گواهینامه‌ی پسره را با خودش برده  بود و خودش هم نوبت کاریش نبود. پسره دانشجوی حقوق است! که انصراف داده و می‌خواهد به سربازی برود. ماشین هم مال مادرش است و به دلیل تصادفهای قبلی اجازه‌ی دست زدن به ماشین را نداشته است. اما این بار بدون اجازه ماشین را برداشته بود. گل‌پسر داستان ما 21 ساله است. آدم نمی‌دونه دلش بسوزه یا بد و بیراه بگه که یک آدم 21 ساله این قدر بچگانه، احمقانه و بی‌مسئولیت رفتار می‌کنه.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت دوم:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز هم با پدر پسره رفتیم بیمه و خوشبختانه بیمه ایران کارها را تا جایی انجام داد که ما می‌توانیم ماشین را برای تعمیر به نمایندگی ایران‌خودرو ببریم. بعد باید قطعات تعویضی را به بیمه بیاوریم تا چک پرداخت هزینه را بدهند. البته پیش از پرداخت چک هر دو طرف تصادف باید اعلام کنند که دیگر اعتراضی ندارند. امروز پسره نبود. ظاهرا به دلیلی که پدرش نگفت بازداشت شده بود! مادر پسره هم در اثر فشارهای عصبی در بیمارستان بستری بود! پدره هم که گرفتار خرابکاری پسر بود. ما هم که یک هفته است گرفتاریم و این تا زمان تعمیر ماشین و گرفتن چک ادامه دارد. داستان عجیبیه این زندگی ایرانی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت سوم:&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;امروز، 14 ژانویه، تعمیر ماشین ما تمام شد. باز هم پسره برای امضا نبود. ولی پدرش آمد و مشکل حل شد. ظاهرا پسره بازداشت نشده بود و پدرش برای ترک مواد مخدر فرستاده‌اش به یک اردوگاه ویژه. می‌گفت حالش خیلی بهتر شده. امیدوارم حال اینهایی که مواد رو وارد ایران می‌کنند. خیلی بد بشه!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/3245304032666133468/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/3245304032666133468' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/3245304032666133468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/3245304032666133468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2008/12/blog-post_29.html' title='زندگی به سبک ایرانی!!'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03246729893242111212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjLqAA5-L0VXq1NuRew7JZsmZf3Ht_hWDnLvby0nXZygwxXkIZ9cccpyaX7RNcKKz9w2qfHX1EkAWn4tSwEDSGpFTxWZBw2wraXVN1rBY85MdG86BMqkzTdAiOME_1XKCmgq9M5gA/s72-c/025a.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-5901949726268453930</id><published>2008-12-18T14:15:00.002-05:00</published><updated>2008-12-18T14:17:10.999-05:00</updated><title type='text'>یک تجربه‌ی خوب</title><content type='html'>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هفته‌ی پیش، بعد از مدتها، بالاخره توانستم یک حساب بانکی باز کنم. از وقتی آمده بودم، منتظر بودم که وضعیت استخدام و حقوقم مشخص شود تا در بانکی که دانشگاه با آن قرارداد دارد، حساب باز کنم. اما کار پرونده‌ام طولانی‌تر از آن است که من فکر می‌کردم. این بود که هفته‌ی پیش به یکی از شعبه‌های بانک پارسیان رفتم. وضعیت بانک‌ها در این پنج سالی که من نبودم از زمین تا آسمان تفاوت کرده است. قبلا مشتری‌ها برای انجام هر کاری باید توی صف می‌ایستادند. این صف به کارمند بانک که نزدیک می‌شد چاق‌تر می‌شد. فضای خصوصی اصلا معنی نداشت. همه می‌توانستند ببینند داری چه کار می‌کنی. یک بار توی صف بودم که احساس کردم  یکی از پشت به من چسبیده! با خودم گفتم این کدوم بخت برگشته‌ایه که از من بهتر پیدا نکرده، خودشو بهش بچسبونه! وقتی برگشتم دیدم یک درجه دار نیروی انتظامی بود. هنوز هم برام سواله که چه جوریه که بعضی آدم‌ها اصلا فضای خصوصی، حفظ فاصله و  تماس بدنی براشون معنی نداره. نمی‌دونم شاید هم معنی داره، من نمی‌فهمم :) آن موقع‌ها خیلی عادی بود که افراد سر نوبت با هم دعوا کنند. یک بار جلوی روی خودم یک جوان بیست و چند ساله یک میلیون تومان چک پول را چنگ زد و از بانک رفت بیرون و پرید پشت موتوری که بیرون منتظرش بود و ناپدید شد. ظاهرا این اتفاق خیلی معمولی بود. کارمندان بانک که ظاهرا عادت داشتند و نمونه‌های زیادی دیده بودند. حتی در یک مورد می‌گفتند که دزد را گرفتند. اما طرف چاقو کشیده بود و توانسته بود فرار کند. آن موقع فکر می‌کردم چقدر از اتلاف وقت و انرژی و همین طور جرم و جنایت در ایران به دلیل سیستم بانکی ضعیف است. آیا هیچ کدام از مسئولان سیستم بانکی تا دبی هم نرفته‌اند تا ببینند یک بانک امروزی چه شکلی است؟ خوشبختانه بخش زیادی از این مسائل مربوط به گذشته است.&lt;/p&gt; &lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروزه وقتی که وارد بانک‌های خصوصی و بیشتر بانک‌های دولتی می‌شوید، برای نوبت گرفتن باید از دستگاه مخصوص شماره بگیرید. در مدت انتظار می‌توانید بنشینید و در آرامش استراحت کنید یا مطالعه کنید. شماره‌ی مشتری و شماره‌ی باجه‌ای که به کار او رسیدگی می‌کند، روی یک تابلو نشان داده می‌شود و با صدای رسا و کیفیت خوب اعلام می‌شود. ممکن است حتی در باجه هم بتوانید بنشینید و کارتان را انجام دهید. در شعبه‌ی بانک پارسیان که من رفتم، روبروی هر کارمند یک صندلی برای مشتری بود. وقتی گفتم می‌خواهم حساب باز کنم، خانم کارمند یک فرم به من داد تا پر کنم. بعد که تمام شد، حساب را باز کرد و پولی که داشتم را به حساب ریخت. بعد خدمات اینترنتی، تلفنی و SMS را با حوصله‌ی فراوان برایم توضیح داد. فرم‌های آنها را هم به من داد و برایم کلمه‌ی عبور صادر کرد. درباره‌ی خدمات SMS (که وقتی کانادا بودم، هنوز در آنجا شروع نشده بود) گفت که یک نرم‌افزار هست که باید روی گوشی‌تان نصب کنید. این نرم‌افزار روی وب سایت بانک هست. اگر هم خواستید می‌توانید به شعبه‌ی خاصی که گفت مراجعه کنید تا نرم‌افزار را برایتان نصب کنند. رویم نشد بگویم من گوشی‌ام را از کانادا آورده‌ام مطمئن نیستم بتوان چیزی رویش نصب کرد. در هر حال خدمات اینترنتی برای من کافی بود. جالب این بود که دفترچه‌ی حساب هم دیگر دستی نبود و مقدار موجودی با چاپگر مخصوص روی آن نوشته می‌شد. تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که کارت بانک را همان موقع به من نداد و گفت که باید دو روز دیگر به همان شعبه مراجعه کنم. در بانک RBC کانادا همان لحظه به شما یک کارت موقت می‌دهند تا زمانی که کارت دائمی برایتان با پست بیاید. اما با وجود همه‌ی تغییرات خوبی که اتفاق افتاده است، از این نکته فعلا می‌توان چشم‌پوشی کرد. تجربه‌ی خیلی خوبی بود. الان می‌توانم تمام قبض‌ها و همین طور هزینه‌ی اینترنت و بسیاری چیزهای دیگر را اینترنتی پرداخت کنم.  امیدوارم که سیستم‌های اداری بخش‌های دیگر به خصوص شهرداری و دادگاه‌ها هم به همین نسبت پیشرفت کنند.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/5901949726268453930/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/5901949726268453930' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/5901949726268453930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/5901949726268453930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='یک تجربه‌ی خوب'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03246729893242111212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-1263454532722786041</id><published>2008-10-23T11:15:00.001-04:00</published><updated>2008-10-23T11:15:46.465-04:00</updated><title type='text'>اصحاب کهف</title><content type='html'>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بعد از پنج سال دوری از ایران، آدم مثل اصحاب کهف می‌شه! اوایل سعی می‌کردم نگم که ایران نبودم. فکر می‌کردم ممکن است تصور کنند که دارم کلاس می‌گذارم. بعد دیدم که حتما باید بگم، چون اگر نگم، فکر می‌کنند که مشکل ذهنی دارم! در ادامه چند داستان که در این چند هفته اتفاق افتاده را برایتان تعریف می‌کنم.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;- بعد از کلی پرس و جو رفتم که یک سیم کارت بخرم. می‌دونستم که انواع مختلفی از سیم کارتهای دائمی و اعتباری وجود دارد با پیش شماره‌های متفاوت: 0912، 0910، 0936 و چیزهای دیگر. علاوه بر شبکه‌ی شرکت‌ مخابرات که به اسم همراه اول شناخته می‌شود، شرکتهای ایرانسل و تالیا هم خط تلفن همراه ارائه می‌کنند. به خاطر امکانات بیشتر ایرانسل و این که دولتی نیست یا کمتر دولتی است، دوست داشتم ایرانسل بگیرم. اما ظاهرا پوشش شبکه‌ی ایرانسل هنوز به خوبی همراه اول نیست. به همین دلیل تصمیم گرفتم یک سیم کارت 0912 بگیرم. در یک دفتر خدمات تلفن همراه دیده بودم که قیمت این سیم کارت 288 هزار تومان است و به روز تحویل می‌شود. به همان دفتر رفتم و گفتم می‌خواهم یک سیم کارت 0912 بخرم. خانمی که آنجا بود، پرسید: «چه سری می‌خواهید؟ چقدر می‌خواهید هزینه کنید؟» گفتم: «مگر قیمت 0912 فرق می‌کند؟» گفت: «بله»، گفتم: «از چقدر تا چقدر؟» گفت: «از 280 تومان تا 4 میلیون تومان و بالاتر!» لیستی از شماره‌هایی که داشت به من نشان داد. شماره‌ها بسته به این که با چه رقمی شروع شوند و این که «روند» باشند یا نه، قیمتهای متفاوتی داشتند. آن که 4 میلیون تومان بود، چیزی شبیه 8787 104 0912 بود. گفتم: «ببخشید من پنج سال ایران نبودم. نمی‌دونستم قیمتها متفاوت است. اما آخه چه فرقی می‌کنه؟ اینها همه مال یک شبکه هستند.» گفت: «دیدم یک مقدار براتون مبهم بود. پس اینجا نبودین. درسته که همه 0912 هستند، اما رنو هم ماشینه، بنز هم ماشینه. با این وجود کلی قیمتشون با هم فرق می‌کنه! حالا چند دقیقه صبر کنید، من کار این آقا را انجام دهم. بعد در خدمتتون هستم.» آن آقا در انتخاب شماره‌ برای خرید مشکل داشت. خانم فروشنده بهش گفت: «ببین، من الان اگر شماره‌های بیشتر نشونت بدم، انتخابت سخت‌تر می‌شه! بهتره از همینهایی که خوشت اومده یکی رو انتخاب کنی. چون ممکنه تا فردا اینها را هم ببرند!» قیافه‌ی منو موقع شنیدن این حرف‌ها تصور کنید!&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;- یک ماشین کوچولو داشتیم که باید می‌فروختیم. در ایران مدتی است که پلاک ماشین متعلق به دارنده‌ی ماشین است و با انتقال مالکیت، پلاک ماشین هم عوض می‌شود. مراکزی را هم در نظر گرفته‌اند که تمام کارهای گرفتن عدم خلافی و تعویض پلاک در همان جا انجام می‌شود. برای تعویض پلاک همراه با خریدار به یکی از این مراکز رفتم. موقعی که می‌خواستند پلاک جدید را بدهند، باید می‌دیدید که خریدار و خانواده‌اش چه کار می‌کردند که پلاک ایران 33 نگیرند و ایران 44 می‌خواستند. خانم کارمند مرکز می‌گفت: «چرا؟» خریدار گفت: «آخه ایران 33 مال پایین شهر است» خانم کارمند گفت:«ببین خانم، الان اگر از جردن هم بیایند، ایران 33 می‌گیرند، شما که اکباتان هستید!» دوباره من مانده بودم و تعجب از این که ایران 33 با ایران 44 چه فرقی می‌کند. ظاهرا پلاک من که ایران 68 بود، نشان می‌داد که من از کرج آمده‌ام و اصلا شهری نیستم!&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;- هفته‌ی پیش دوباره حادثه‌ای با یک تاکسی پیکان داشتم. بعد از کلی تاخیر و ایستادن در هر ایستگاه، با اتوبوس خودم را به ایستگاه متروی کرج رساندم. اما دیدم اگر با مترو بروم خیلی طول می‌کشد. به همین خاطر رفتم روی پل فردیس تا با سواری بروم. یک تاکسی پیکان، داشت داد می‌زد:«انقلاب، یه نفر» گفتم: «بریم آقا» پسر جوانی درب عقب تاکسی را باز نگه داشته بود که من وسط بنشینم. با این وجود این قدر انصاف داشت که بگوید «ببخشید». نشستم و حرکت کردیم. در راه که می‌رفتیم، تمام شیشه‌های ماشین باز بود و صدای باد به شدت اذیت می‌کرد. داشتم فکر می‌کردم چطور هیچ کدام از این چهار نفر ناراحت نیستند که ناگهان چرخ عقب سمت راست ترکید! راننده پا را از روی گاز برداشت و سعی کرد به کنار اتوبان بیاید. اما به نظرم اشتباهش این بود که ترمز کرد. ماشین دو سه دور، دور خودش چرخید و نزدیک خط سبقت در خلاف جهت حرکت متوقف شد. یک پراید هم آمد و از طرف همان پسر جوان کوبید به تاکسی. خوشبختانه شدت ضربه زیاد نبود و کسی طوری نشد. اما واکنش راننده‌ی تاکسی جالب بود که خانم راننده‌ی پراید را سرزنش می‌کرد که «مگه ترمز نداری! چرا نگه نداشتی!»&amp;nbsp; در این چند ماه این دومین حادثه‌ای است که با تاکسی‌های پیکان داشتم. خداوند سومی‌شو به خیر کنه! از ماشین پیاده شدم و با یک اتوبوس عبوری به تهران آمدم. در خیابان ولی‌عصر یک تویوتا کمری دیدم که تاکسی فرودگاه بود. با خودم فکر کردم که قرار بر این است که تاکسی‌های پیکان بروند، اما هنوز نرفته‌اند. در این دوران گذار باید صبور و مراقب بود :) &lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;- صبور بودن خیلی مهم است. باید به امید فردای بهتر، با امکانات موجود ساخت. من هم همین کار را می‌کنم. مثلا امکاناتی که در دفتر کار جدیدم دارم، اینهاست: یک کامپیوتر که شبکه ندارد، یک پرینتر لیزری که تونر ندارد و یک تلفن که سیم ندارد. با این وجود من خوشحالم که همین دفتر را دارم.&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;  </content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/1263454532722786041/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/1263454532722786041' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1263454532722786041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1263454532722786041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='اصحاب کهف'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03246729893242111212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-4385140932021802334</id><published>2008-10-01T00:10:00.001-04:00</published><updated>2008-10-01T00:13:49.661-04:00</updated><title type='text'>عید فطر با عیدانه حضرت حافظ</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;مهمانهای سفره حضرت دوست عیدتون مبارک.&lt;br /&gt;فکر کردم بد نیست شادی حسن ختام مهمانی رو با عیدانه&lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;;font-family:Tahoma;font-size:12;&quot;   lang=&quot;FA&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;ای &lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal  {mso-style-parent:&quot;&quot;;  margin:0in;  margin-bottom:.0001pt;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:12.0pt;  font-family:&quot;Times New Roman&quot;;  mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;} span.verse  {mso-style-name:verse;} @page Section1  {size:8.5in 11.0in;  margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;  mso-header-margin:.5in;  mso-footer-margin:.5in;  mso-paper-source:0;} div.Section1  {page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-parent:&quot;&quot;;  mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;  mso-para-margin:0in;  mso-para-margin-bottom:.0001pt;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:10.0pt;  font-family:&quot;Times New Roman&quot;;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt; از حافظ کامل کنیم. خواستم از بین این دو غزل یکی رو انتخاب کنم ولی هردو  زیبا بود :) .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;table style=&quot;width: 517px; height: 209px;&quot; id=&quot;block46&quot; class=&quot;block&quot; cellpadding=&quot;0&quot; cellspacing=&quot;0&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt;&lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;گل در بر و می در کف و معشوق به کام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;سلطان جهانم به چنین روز غلام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;گو شمع میارید در این جمع که امشب&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;در مذهب ما باده حلال است ولیکن&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;در مجلس ما عطر میامیز که ما را&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;همواره مرا کوی خرابات مقام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;با محتسبم عیب مگویید که او نیز&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;حافظ منشین بی می و معشوق زمانی&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 20.0625em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;کایام گل و یاسمن و عید صیام است&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;و این هم غزل دوم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;table style=&quot;width: 496px; height: 171px;&quot; id=&quot;block84&quot; class=&quot;block&quot; cellpadding=&quot;0&quot; cellspacing=&quot;0&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style=&quot;width: 16.1875em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt;&lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;ساقی بیار باده که ماه صیام رفت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;درده قدح که موسم ناموس و نام رفت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;عمری که بی حضور صراحی و جام رفت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;در عرصه خیال که آمد کدام رفت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;رند از ره نیاز به دارالسلام رفت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;نقد دلی که بود مرا صرف باده شد&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;قلب سیاه بود از آن در حرام رفت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;می ده که عمر در سر سودای خام رفت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;/tr&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت&lt;/span&gt;  &lt;span class=&quot;b&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/td&gt; &lt;td class=&quot;vsp&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt; &lt;td style=&quot;width: 16.1875em; text-align: left;&quot; class=&quot;v&quot;&gt; &lt;span class=&quot;verse&quot;&gt;گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت&lt;/span&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/4385140932021802334/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/4385140932021802334' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4385140932021802334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/4385140932021802334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2008/09/blog-post_30.html' title='عید فطر با عیدانه حضرت حافظ'/><author><name>Parissa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06203783025286784202</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-3534236773042241918</id><published>2008-09-18T01:39:00.004-04:00</published><updated>2008-09-18T09:38:46.950-04:00</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اجتماعی"/><title type='text'>انتخاب، آزادی و خوشبختی</title><content type='html'>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;این روزها یاد دوران بعد از فوق لیسانس افتادم. آن موقع‌ها می‌دانستم که نمی‌خواهم بدون فاصله پس از فوق لیسانس، دکترا بخوانم. به دلیل احمقانه بودن قوانین نظام وظیفه، خرید سربازی هم شامل حالم نمی‌شد. به همین دلیل تنها انتخابم سربازی بود. از سربازی رفتن هم ناراضی نبودم. چون کار دیگری نمی‌توانستم بکنم.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دوستی داشتم که از قانون «دو برادری» استفاده کرده بود و از سربازی معاف شده بود. به همین دلیل می‌توانست برای ادامه تحصیل به خارج برود، یا در داخل ادامه‌ی تحصیل بدهد یا وارد بازار کار شود. از نظر مالی هم وضعش خوب بود. این بود که می‌توانست کار خودش را داشته باشد. خلاصه این که انتخاب‌های بسیار زیاد و متفاوتی در پیش رویش بود. به همین دلیل، انتخاب بهترین راه برایش مشکل بود و آن روزها خیلی توی فکر و ناراحت بود. برایم جالب بود که من که مجبور بودم به سربازی بروم خوشحال‌تر بودم تا دوستم که کاملا در انتخاب راه زندگیش آزاد بود.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;امسال بهار من هم به همان حالت دوستم دچار شدم. ماه آوریل که از پایان‌نامه‌ام دفاع کردم، در مقابل این سوال قرار گرفتم که: خوب، حالا چی؟ انتخاب‌های زیادی پیش رویم بود. می‌توانستم برای فوق دکترا اقدام کنم. محلش هم می‌توانست کانادا، آمریکا، اروپا یا برزیل! باشد. می‌توانستم در مونترال، اونتاریو یا کالگری دنبال کار بگردم و می‌توانستم به ایران برگردم. در ایران هم می‌شد که برای موقعیت‌های دانشگاهی اقدام کرد و یا دنبال کار صنعتی بود. با یکی از دوستانم که صحبت می‌کردم، می‌گفت کسانی که دکترا می‌گیرند تا چند وقت دچار دیوانگی بعد از دفاع می‌شوند! این است که بهتر است هیچ تصمیم بزرگی در زندگی‌شان نگیرند :) اما به هر حال خیلی هم نمی‌شود بیکار ماند. من ده روز بعد از دفاعم رفتم ایران تا شرایط را ببینم. با دوستانم در ایران که مشورت می‌کردم، می‌گفتم من الان باید بین علم، ثروت و ایران یکی را انتخاب کنم :) علم یعنی فوق دکترا در آمریکا، ثروت یعنی کار در کالگری و ایران هم که بازگشت به ایران است ( البته این یک کنایه هم دارد که انگار در ایران خبری از علم و ثروت نیست!). دوران تصمیم‌گیری، دوران سختی بود. به وضوح می‌دیدم که &lt;strong&gt;داشتن انتخاب‌های زیاد و آزادی زیاد لزوما برابر با خوشبختی نیست&lt;/strong&gt;. روزهای آخری که کانادا بودم، این &lt;a href=&quot;http://www.ted.com/index.php/talks/barry_schwartz_on_the_paradox_of_choice.html&quot;&gt;سخنرانی&lt;/a&gt; را از سایت &lt;a href=&quot;http://www.ted.com/&quot;&gt;TED&lt;/a&gt; دیدم که دقیقا به همین موضوع اشاره می‌کرد. حتما ببینیدش. در ضمن در &lt;a href=&quot;http://www.ted.com/&quot;&gt;TED&lt;/a&gt; سخنرانی‌های بسیار جالبی می‌توانید پیدا کنید।&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;!--cut and paste--&gt;&lt;object id=&quot;VE_Player&quot; codebase=&quot;http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=&quot; height=&quot;285&quot; width=&quot;320&quot; align=&quot;middle&quot; classid=&quot;clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000&quot;&gt;&lt;param name=&quot;_cx&quot; value=&quot;8467&quot;&gt;&lt;param name=&quot;_cy&quot; value=&quot;7541&quot;&gt;&lt;param name=&quot;FlashVars&quot; value=&quot;&quot;&gt;&lt;param name=&quot;Movie&quot; value=&quot;http://static.videoegg.com/ted/flash/loader.swf&quot;&gt;&lt;param name=&quot;Src&quot; value=&quot;http://static.videoegg.com/ted/flash/loader.swf&quot;&gt;&lt;param name=&quot;WMode&quot; value=&quot;Window&quot;&gt;&lt;param name=&quot;Play&quot; value=&quot;-1&quot;&gt;&lt;param name=&quot;Loop&quot; value=&quot;-1&quot;&gt;&lt;param name=&quot;Quality&quot; value=&quot;High&quot;&gt;&lt;param name=&quot;SAlign&quot; value=&quot;&quot;&gt;&lt;param name=&quot;Menu&quot; value=&quot;-1&quot;&gt;&lt;param name=&quot;Base&quot; value=&quot;&quot;&gt;&lt;param name=&quot;AllowScriptAccess&quot; value=&quot;always&quot;&gt;&lt;param name=&quot;Scale&quot; value=&quot;NoScale&quot;&gt;&lt;param name=&quot;DeviceFont&quot; value=&quot;0&quot;&gt;&lt;param name=&quot;EmbedMovie&quot; value=&quot;0&quot;&gt;&lt;param name=&quot;BGColor&quot; value=&quot;FFFFFF&quot;&gt;&lt;param name=&quot;SWRemote&quot; value=&quot;&quot;&gt;&lt;param name=&quot;MovieData&quot; value=&quot;&quot;&gt;&lt;param name=&quot;SeamlessTabbing&quot; value=&quot;1&quot;&gt;&lt;param name=&quot;Profile&quot; value=&quot;0&quot;&gt;&lt;param name=&quot;ProfileAddress&quot; value=&quot;&quot;&gt;&lt;param name=&quot;ProfilePort&quot; value=&quot;0&quot;&gt;&lt;param name=&quot;AllowNetworking&quot; value=&quot;all&quot;&gt;&lt;param name=&quot;AllowFullScreen&quot; value=&quot;false&quot;&gt;&lt;embed src=&quot;http://static.videoegg.com/ted/flash/loader.swf&quot; flashvars=&quot;bgColor=FFFFFF&amp;amp;file=http://static.videoegg.com/ted/movies/BARRYSCHWARTZ_high.flv&amp;amp;autoPlay=false&amp;amp;fullscreenURL=http://static.videoegg.com/ted/flash/fullscreen.html&amp;amp;forcePlay=false&amp;amp;logo=&amp;amp;allowFullscreen=true&quot; quality=&quot;high&quot; allowscriptaccess=&quot;always&quot; bgcolor=&quot;#FFFFFF&quot; scale=&quot;noscale&quot; wmode=&quot;window&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;285&quot; name=&quot;VE_Player&quot; align=&quot;middle&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; pluginspage=&quot;http://www.macromedia.com/go/getflashplayer&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اتفاقی که به من در تصمیم‌گیری کمک کرد این بود که به دانشگاهی که آنجا فوق‌لیسانس گرفته بودم رفتم. خیلی از من استقبال کردند و گفتند که حتما اقدام کن. ما الان به نیرو نیاز داریم. به یکی از دوستانم که بعد از گرفتن دکترا از کانادا به ایران آمده بود و در یک دانشگاه مشغول بود، جریان را گفتم. گفت: «بیا تا برایت تعریف کنم. اینها همه‌اش screen saver است. در اول صحنه بسیار زیبا به نظر می‌رسد. اما چیزی پشتش نیست». اما به هر حال برخورد خوبی که با من داشتند، مرا به انتخاب بازگشت به ایران متمایل کرد. فکر می‌کنم اگر آدم بخواهد، علم و ثروت را در ایران هم می‌توان به دست آورد. از طرف دیگر امکان بازگشت به کانادا برایم فراهم است. امیدوارم بتوانم به زودی به جایی برسم که انتخاب‌هایم محدود باشند :)&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/3534236773042241918/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/3534236773042241918' title='27 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/3534236773042241918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/3534236773042241918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2008/09/blog-post_18.html' title='انتخاب، آزادی و خوشبختی'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03246729893242111212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>27</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-3771686065433636789</id><published>2008-09-17T19:46:00.021-04:00</published><updated>2008-09-30T22:50:46.442-04:00</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ایران"/><title type='text'>چوب معلم٫ زمزمه محبت٫ لالایی خواب..... ! :)</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;در دانشکده ای که من درس می خوانم٫ درسی برای مقطع کارشناسی هست که به عنوان اولین درس دانشکده با خوشامدگویی رییس دانشکده شروع میشه و توی این درس بچه ها مطالبی درباره کار گروهی ، گزارش نویسی ، ارایه پرزنتیشن و &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;... &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;یاد می گیرن&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;صفحه وب این درس با چند گزین گویه درباره سخنرانی و سخن گفتن  آغاز میشه&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;از پاییز امسال چند نفر از دوستانمون ردای استادی به تن می کنند و در دانشگاههای ایران عزیزمون مشغول به تدریس خواهند شد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;به همین مناسبت دو تا از اون جمله ها رو اتنخاب کردم که از همین جا به این دوستان و همه اساتید قدیم و آینده تقدیم می کنم&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;«برای خوب سخن گفتن به روح سخنوری نیاز است&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;;  &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;قدری هوش برای خوب گوش دادن کافیست&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;.»&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt; ( آندره ژید)&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;«برخی افراد هنگام خواب حرف می زنند&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;تنها  مدرسین&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;* &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;هستند که می توانند هنگام خواب دیگران حرف بزنند&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;.»&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt; ( آلفرد کاپو)   :)&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0in;&quot;&gt; &lt;/p&gt; &lt;p style=&quot;margin-bottom: 0in;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;جمله دوم رو به این خاطر انتخاب کردم که اگر با چنین رویدادی برخورد کردیم به یاد آقای کاپو لبخند بزنیم! :) &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;دوستان گرامی&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;: &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;سرکارخانم«   گ» ، جناب آقای « ص  » و جناب آقای « ا » &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;از ترس گوگل اسم&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt; کامل&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt; رو نمی آورم&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;) &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;براتون آرزوی پیروزی و بهروزی داریم و امیدواریم دانشجوهای درسخوانی داشته باشید که انگیزه هاتون رو تقویت کنند&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;;font-family:DejaVu Sans;font-size:100%;&quot;  &gt;باشد که کمتر کسی سر کلاس شما چرت بزنه &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;:)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;&lt;br /&gt;*   &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:100%;&quot;&gt;مدرس یا سخنران٫ conférencier=lecturer (من مترجم خوبی نیستم. امیدوارم هم شما و هم جنابان ژید و کاپو به بزرگواری ببخشید!)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/3771686065433636789/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/3771686065433636789' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/3771686065433636789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/3771686065433636789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2008/09/blog-post_8614.html' title='چوب معلم٫ زمزمه محبت٫ لالایی خواب..... ! :)'/><author><name>Parissa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06203783025286784202</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-1319116873808525289</id><published>2008-09-06T15:16:00.027-04:00</published><updated>2008-09-10T00:35:31.459-04:00</updated><title type='text'>زان می عشق کز او پخته شود هر خامی /         گر چه ماه رمضان است بیاور جامی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی می شنوید &quot;رمضان&quot; , اولین چیزی که از ذهنتان می گذرد چیست؟&lt;br /&gt;اولین چیزی که در ذهن من تداعی می شود, &lt;a href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=RVDrVZ4h6sE&quot;&gt;ربنای استاد شجریان&lt;/a&gt; است و سپس اذان موذن زاده اردبیلی. اذان را غیر از رمضان هم می شنیدیم, اما ربنا خاص این ماه است.  مهم نیست کجا باشم, روزه باشم یا نه, حس بنده خوب بودن داشته باشم یا نه. مهم نوای ربناست که در گوشم بپپیچد تا عمق وجودم آمدن &quot;لحظه ملکوتی افطار&quot; را حس کند. راستی چه معجزه ای در این نوای روحبخش هست؟ اصولا ماه رمضان ماه خداست, ماه شبهای قدر و درد دل با خدا. هزار ابزار هست  که کمی روحانی شویم. نوای ربنا اما ابزار ویژه ایست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی چرا فقط همین صدا این ویژگی را دارد؟ حتی اگر همین کلام را با صدای دیگری بشنوی, انگار آب از آب تکان نمی خورد. بعضی می گویند این نوا نوستالژیک است و خاطراتی را زنده می کند. خاطراتی دور. از بچگی همین صدا را شنیده ایم ....&lt;br /&gt;برای من ولی, آن خاطره هم همین صدای ربناست. چند سالی هست که روزه نمی گیرم. یکی دو سال آخر قبل از ممنوعیت روزه هم فقط خاطره سردرد و چشم درد و ضعف به یادم می آورد. انگار حضرت حق می خواست نیروی درد را بفرستد و بگوید: &quot;ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست!&quot; خلاصه سالهاست که به عرصه سیمرغ راهم نمی دهند. خاطره ام از لحظه افطار, خاطره روزه داری نیست. خاطره ربناست. نوستالژی به خود ربنا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه وقتی به آوایی گوش می دهم بیش از توجه به تم موسیقی درگیر کلام آن می شوم. آدمی نیستم که با یک موسیقی مخصوصا اگر متن آن را از بر نشده باشم تمرکز کنم. ولی اگر بگویند بعد از این همه سال شنیدن ربنا متنش چه بود....نمی دانم! می دانم که آیاتی از سوره های مختلف قرآن است که شاید بارها خوانده باشم. اگر تصمیم بگیرم که به کلام توجه کنم هم کم و بیش معنیش را می فهمم ولی باز هم هنوز به آخر نرسیده می روم در فضایی که کلمه ها گم می شوند! با ربنا تمرکز می کنم روی ...نمی دانم ,روی چیزی آشنا ولی ناشناخته.&lt;br /&gt;شما چطور؟ شما می توانید کلام ربنا را از حفظ بگویید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستی می گقت لحظه هایی در زندگی هست که نمی دانی آسمان به زمین نزدیک شده یا تو بالا رفته ای ...&lt;br /&gt;ولی انگار وقتی این صدا در گوش آدم می پیچد روح آدم از کالبد کنده می شود, می رود  جایی دور, گشتی می زند و بعد آرام می آید سر جای خودش. جایی رفته که وقتی می آید هنوز نفس نفس می زند. نمی دانم شاید هم بالا رفته باشد. گویا باید 19-18 بار یا بیشتر این نوا را بشنوی تا جرات پیدا کنی یک شب قدری برای سهم یک سال چک و چانه بزنی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای استاد را بارها روی کلامی از حافظ و مولانا و ... شنیده ام. سبک  استاد اصولا عرفانی هست, اما به نظر من این ربنا توفیقی ویژه است. استاد فرشچیان در یکی ازمصاحبه هایش درباره تابلوی معروفی که از  عصر عاشورا کشیده, می گفت انگاردست  من نبود که می کشید. (جملات استاد را عینا به یاد نمی آورم, مفهوم این بود). فکر می کنم ربنا هم چنین اثریست: &quot;که من دلشده این ره نه به خود می پویم&quot;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/1319116873808525289/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/1319116873808525289' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1319116873808525289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/1319116873808525289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='زان می عشق کز او پخته شود هر خامی /         گر چه ماه رمضان است بیاور جامی'/><author><name>Parissa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06203783025286784202</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-7311079750280721507</id><published>2008-06-19T19:16:00.012-04:00</published><updated>2008-06-21T16:12:57.742-04:00</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اجتماعی"/><title type='text'>بررسی موضوعی - مشاهده دو گونه تحول</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;Title in English: Newly Arouss-ed Observation-Case Study&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چکیده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:11;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;این مقاله&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:11;&quot;&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:11;&quot;&gt; به بررسی دو گونه متفاوت تازه عروس , تشابهات&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:11;&quot;&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:11;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;تفاوتها و تأثیر هر یک ازگونه ها بر زندگی اجتماعی می پردازد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;مقدمه&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;br /&gt;بررسيهاي اخير روي دو نمونه تازه عروس &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;يکی &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ديسپقو&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:11;&quot;&gt;,&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; ديگري نا ديسپقو&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;)&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; نتايج جالبي به همراه داشته است. نمونه ها هر دو از نزديک بررسي شده اند. اولي يک دوست&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; نزديک و ديگري يک همکار نزديک است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;مفاهیم پایه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; ابتدا به معرفي يک مفهوم پايه مي پردازيم که ممکن است شما را در درک بهتر مطلب ياري كند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;  ديسپقو&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; (&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;disparue&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; )&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;: صفت مؤ&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نث؛ در اواخر &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;1386&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; وارد واژه نامه &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;فارسی &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;شد. کلمه&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; ای&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; فرانسوی &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;است . &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;شکل سوم قعل (&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;past participate&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;) ازمصدر  i     &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;(disparaitre       مؤنث &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;  disparu&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;  به  معني ناپيدا يا با کمي تخفيف کم&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پيدا مي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;باشد و در انگليسی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt; disappeared&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گفته ميشود&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; معادل فا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;رسي آن ديسپقو است &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گرته برداري لغو&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;).&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; ا&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;صولا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; وقتي يک دوست به شکل مشکوکي کمتر در گردهما&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;يي ها &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;ظ&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اهر مي شود به کار ميرود&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;*&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; پاورقي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;:منحصرا صفت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; مؤ&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نث&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; معادل مذ&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;کر آن هنو&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; وارد وا&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;ژه &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نامه فارسي نشده است &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;مشاهدات&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;مشاهده اول&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt; : &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;وقتي شما هنوز مشکوکيد و به روي خودتان نمي&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; آ&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ور&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;ید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;- &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;عروس &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;  ديسپقو&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; وقتي آفتابي ميشود خوش اخلاق است. شبها تا دو بعد از نيمه شب و صبح زود براي استاد جان کار مي كند. کار کردن زياد او باعث&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;مي شود از بازيگوشي خودتان احساس عذاب وجدان شديد کنيد.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;-&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;عروس &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;نا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ديسپقو&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; دل به کارهايش نمي دهد. هر روز آمار مي دهد که چقدر کار عقب مانده دارد. هربار با استادش بحث مي كند تا او را قانع كند که ددلاين را اضافه كند&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; مي گويد اصلاً براي پرونده يک دانشجو خوب نيست زود دکترايش را تمام كند و.... و شما هم آنقدر بد شانسيد که فکر مي كنيد خوب پس درس نخواندن من هم ايرادي ندارد&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:11;&quot;&gt;, چون&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; اينجا زياد درس خواندن مد نيست. (خدا رحمتان کند.)&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشاهده دوم&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;:&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;وقتي کمي جرأت مي كنيد از شك بيرون بياييد و دلتان را به قصد شيريني صابون بزنيد و عبارت مناسب را براي روز مبادا جستجو و حفظ مي كنيد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;-&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;عروس &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ديسپقو&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; همچنان خوش اخلاق است. انرژي مثبت مي دهد. زندگي را شيرين مي بيند. شما را از منفي بافي منع مي كند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;-&lt;span style=&quot;&quot;&gt;   &lt;/span&gt;عروس &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;نا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ديسپقو&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; اعصاب ندارد. موقع حرف زدن با تلفن همراه در دو مود كاملا مختلف است. یا با صداي ملايم و دلنشين که به زحمت شنيده مي شود&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:11;&quot;&gt;,&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; یا با صداي بلندي که شما حساب کار خودتان را مي كنيد که جيک بيجا نزنيد. اگر دوستانتان به آزمایشگاه آمدند&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; توي راهرو از آنها استقبال کنيد که صداي حرف زدن توي اتاق نويز ايجاد نکند و به هيچ عنوان اشکال درسي نپرسيد. مکالمات مود دوم زياد طول نمي کشد. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;تلفن همراه &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; طوري خاموش مي شود که فکر مي كنيد لولايش از جا در آمد. سپس&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;روي ميزپرتاب مي شود که زير لب مي گوييد &quot;شكست&quot;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;** پاورقي: بيچاره &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;تلفن &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;های &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;همراه&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;  از آغاز خلقت بختشان سياه بوده است.&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشاهده سوم&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;: &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;وقتي عروس و داماد را با هم مي بينيد و سرانجام ديگر جاي شكي باقي نمانده است. حالا ديگر زمانيست که شما براي شيريني قطعي آماده مي شويد. مثلا رژيم مي گيريد وکمتر شکلات مي خوريد که بتوانيد شيريني را قبول کنيد&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;-&lt;span style=&quot;&quot;&gt;   &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;همسرعروس  ديسپقو با خوشرويي به شما سلام مي كند&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt; تحويلتان مي گيرد و لبخند مي زند و شما احساس غرور مي كنيد که دوست عروس هستيد&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;-&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;همسر عروس نا ديسپقو کشتيهايش غرق شده. وقتي شما را مي بيند طوريست که خنده روي لبهايتان مي ماسد. انگار مي خواهد بگويد اصلا تو چرا امروز در آزمایشگاه هستي و دل و دماغ ندارد. طوري عليک &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;&quot;&gt;bonjour&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; ميگويد که سطل&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;آشغال دم در هم به&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;زور&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;صدايش را می شنود&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; چه برسد به شما که ميزتان تقريباً در عمق آزمايشگاه است. شجاع باشيد. تقصير شما نيست. اصلاً از اينکه يک همکار نزدیک هستيد دلخور نشويد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;  style=&quot;font-size:13;&quot;&gt;&lt;br /&gt;نتیجه گیری:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;  &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; text-indent: 0.5in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;فرآبند اول  &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;&quot;ديسپقو&quot; ماجراهای&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;بيشتري براي اطرافيان به همراه دارد. قوه تخیل&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; کنجکاوي&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; فضولي&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt;٫&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;&quot; lang=&quot;FA&quot;&gt; حدس و گمان و اساسا مغزشان را فعال مي كند. نا ديسپقو&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;تنها فضولي را آنهم با علامت منفي فعال مي كند. اگرچه نحوه پيمودن مسير براي نمونه ها چندان يکسان نبوده است هر دو پروسه عاقبتشان چيز هاي خوش طعميست که نصيب شما مي شود. بنابراين كاملا مثبت نگر باشيد و دلتان را به شيريني خوش کنيد. مهمترين مسأله اينست که آنقدر خوش شانس باشيد که در ليست قرار گيريد و شيريني قبل از تمام شدن به شما هم تعارف شود. به هرحال شك نکنيد.  ديسپقو /نا ديسپقو&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;به جستجوي تبريک مناسب برخيزيد. آنرا كف دستتان بنويسيد وهرروز در راه حفظ کنيد.   ديسپقوشدن يا نشدن يک دوست يا هم آزمايشگاهي نبايد باعث شود که در تشخيصتان شك کنيد يا اعتماد به نفستان را از دست بدهيد. شما درست تشخيص داده ايد و يک نيروي مغناطيسي ماوراء طبيعي شيريني را به سمت شما مي آورد. هرچه زودتر رژيم بگيريد که اگر شيريني به شما تعارف شد نه نگوييد زیرا چنين عملي بسيار نکوهيده است.&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;شيريني&lt;span style=&quot;&quot;&gt;  &lt;/span&gt;نوش جانتان!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/7311079750280721507/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/7311079750280721507' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/7311079750280721507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/7311079750280721507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='بررسی موضوعی - مشاهده دو گونه تحول'/><author><name>Parissa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06203783025286784202</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9630978.post-7733015983266517634</id><published>2008-05-09T05:48:00.008-04:00</published><updated>2008-05-09T06:44:30.651-04:00</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ایران"/><title type='text'>زندگی به سبک ایرانی!</title><content type='html'>&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;ده روز بعد از دفاع و دو روز بعد از تحویل دادن نسخه‌ی نهایی پایان‌نامه راهی ایران شدم. این سفر برایم بسیار مهم است. می‌خواهم ببینم بازگشتنی هستم یا ماندنی. ماجرای عجیبی برایم اتفاق افتاده است که ممکن است برای ایرانی‌های طرفدار  &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Murphy%27s_law&quot;&gt;قوانین مورفی&lt;/a&gt; کاملا عادی باشد، اما من فکر می‌کنم اتفاقی نیست. دلیلش را بعدا خواهم فهمید. صبح جمعه با یکی از بهترین دوستان دوران مدرسه‌ام با ماشین در حال بازگشت به خانه بودیم که تلفن همراهم زنگ زد. مادر یکی از دوستانم بود که برای صحبت با مادرم زنگ زده بود و از این که ایران بودم تعجب کرد. برای رعایت احتیاط به سمت راست خیابان آمدم و ماشین را متوقف کردم. کمی عقبتر از جایی که پارک کرده بودم، دو نفر داشتند یک تاکسی را هول می‌دادند. در حال صحبت بودم که در آیینه دیدم همان تاکسی با سرعت زیادی دارد به سمتم می‌آید و قبل از این که بتوانم حرکتی بکنم از عقب  به ماشین ما برخورد کرد. تنها کار مثبتی که توانستم انجام دهم این بود که نگذارم مادر دوستم متوجه تصادف بشود. حرفمان هم تقریبا تمام شده بود :) علت تصادف راننده‌ی یک پراید بود که از عقب به تاکسی زده بود و تاکسی هم از دست صاحبانش در رفته بود و به ما خورده بود. یک ساعتی منتظر پلیس بودیم که بعد از دو بار تماس با 110 در صحنه حاضر شد. در این مدت، اول راننده‌ی تاکسی داشت با راننده‌ی پراید دعوا می‌کرد که میانجی شدم و گفتم به هر حال کاری است که شده، با دعوا چیزی درست نمی‌شود. راننده تاکسی می‌گفت: «این [راننده‌ی پراید] معتاده، تو هپروت بود، من سریع رفتم دیدمش وقتی هنوز پشت فرمون بود». راننده‌ی پراید در فرصتی که دو نفر دیگر نبودند، می‌گفت: «این‌ها [دو نفری که تاکسی را هل می‌دادند] جفتشون تزریقی‌اند!» حالا من تزریقی یا غیرتزریقی را تشخیص نمی‌دهم. اما با توجه به ظاهرشان فکر می‌کنم هر سه نفر معتاد هستند که این قدر سریع حالات یکدیگر را تشخیص دادند. این تصادف شروع ماجرایی شد که امروز با گذشت یک هفته هنوز ادامه دارد. &lt;/p&gt;  &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://lh6.ggpht.com/behzad.samadi/SCQdsO51r2I/AAAAAAAAE_k/4WhivrdXYZo/s1600-h/Accident%5B3%5D.jpg&quot;&gt;&lt;img style=&quot;border: 0px none ;&quot; alt=&quot;Accident&quot; src=&quot;http://lh5.ggpht.com/behzad.samadi/SCQdz-51r3I/AAAAAAAAE_s/6f1L5IiKN2Y/Accident_thumb%5B1%5D.jpg?imgmax=800&quot; border=&quot;0&quot; height=&quot;343&quot; width=&quot;456&quot; /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;  &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;زمانی که منتظر بودیم، راننده‌ی تاکسی از من خواست که با تلفن همراهم به خانمش زنگ بزند. پلیس که آمد، بعد از دیدن تصادف و گرفتن مدارک ما، از ما خواست که بعدازظهر آن روز به پاسگاه برویم. در اثر تصادف گلگیر عقب تاکسی به چرخ چسبیده بود که با کمک راننده‌ی پراید و افراد خانواده‌اش موقتا مشکل حل شد. از این که آنها برای راه انداختن تاکسی این قدر تلاش بدنی کردند، خوشم آمد. بالاخره ما ایرانی هستیم و غیرت و مردانگی داریم! من هم کلی مشاوره دادم تا تاکسی به حرکت افتاد :) جالب اینجا بود که تاکسی در این موقع روشن شد. در حالی که موقع تصادف داشتند هولش می‌دادند!&lt;/p&gt;  &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;من سر ساعت مقرر پاسگاه پلیس بودم. راننده‌ی پراید هم با چند نفر از اعضای خانواده‌اش آمدند. یکی از آنها پسر جوانی بود که به من پیشنهاد می‌داد که آنها خسارت مرا که کمتر بود بپردازند، اما در عوض از بیمه‌ی تاکسی برای تعمیر پراید استفاده کنند! گفتم من چنین کاری نمی‌کنم. بعد از نزدیک یک ساعت تاخیر، راننده‌ی تاکسی و دوستش بدون ماشین آمدند. می‌گفتند که هنوز گلگیر به چرخ گیر می‌کند و نمی‌شود ماشین را حرکت داد. پلیس که گفت ماشین را باید بیاورید، گفتند: «ده دقیقه‌ی دیگر ماشین را می‌آوریم» و رفتند. بعد از مدت طولانی با شماره‌ای که داشتم تماس گرفتم. همسر راننده‌ی تاکسی آدرس محلی را داد که تاکسی آنجا متوقف شده بود. همراه با راننده‌ی پراید با ماشین من به محل رفتیم. مشخص شد که راننده‌ی تاکسی دروغ گفته بود و مشکل گلگیر نبود. موتور تاکسی دوباره دچار مشکل شده بود. بعد از این که با کمک پسر جوان همراه راننده‌ی پراید، تاکسی روشن شد. همگی به راه افتادیم. اما در میان راه دوباره خاموش شد. راننده‌ی تاکسی می‌گفت هزینه‌ی انتقال تاکسی به پاسگاه پلیس با یدک‌کش ده هزار تومان می‌شود و نمی‌تواند چنین هزینه‌ای را بپردازد. بالاخره به زور حاضر شد که 1500 تومان بدهد و چند متر طناب بخرد تا با ماشین من تاکسی را بکسل کنیم! با هر دردسری بود به ایستگاه پلیس رسیدیم. راننده‌ی تاکسی به غیر از پروانه‌ی تاکسی، مدرک دیگری نداشت. اما می‌گفت که بیمه‌ی شخص ثالث دارد. پلیس، به دلیل این که در زمان تصادف راننده‌ی تاکسی پشت فرمان نبود، راننده‌ی پراید را مقصر خسارات هر دو ماشین معرفی کرد و یک کوپن از کارت بیمه‌ی پراید را به من و راننده‌ی تاکسی داد. حالا دوباره باید هر سه ماشین را برای تعیین خسارت به نمایندگی بیمه می‌بردیم (فکرشو بکن، با این دو تا راننده و ماشین!). راننده‌‍ی تاکسی گفت که ماشینش را آن شب تعمیر می‌کند و فردا صبح به بیمه می‌آورد. راننده‌ی پراید هم گفت که هر وقت لازم بود بهش زنگ بزنیم تا خودش را برساند.&lt;/p&gt;  &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;شنبه صبح رفتم نمایندگی بیمه را پیدا کردم و نوبت گرفتم. آنجا فهمیدم که سند ماشین را هم می‌خواهند. به خانه برگشتم تا سند را بردارم. از خانه به راننده‌ی تاکسی که زنگ زدم. هنوز خواب بود! صدای زنش از پشت تلفن می‌آمد که می‌گفت: «پاشو، مگه امروز نباید ماشینو ببری؟». بالاخره وقتی کمی بیدارتر شد، گفت که بیمه ندارد و باید پول قرض کند تا ماشین را تعمیر کند و بیمه کند تا بتواند خسارت بگیرد. معلوم شد که درباره‌ی کارت بیمه هم دروغ گفته است. گفتم پس وقتی این کارها تمام شد به من خبر بده. یکشنبه خبری نشد. دوشنبه رفتم تهران تا ببینم در پلی‌تکنیک چه خبر است و استادهایم چه می‌کنند. سه‌شنبه زنگ زدم به راننده‌ی تاکسی و گفتم که فردا آخرین مهلت اعتبار کروکی پلیس است. گفت: «من کارها را انجام داده‌ام و فردا صبح ساعت نه به بیمه می‌آیم». به راننده‌ی پراید زنگ زدم. گفت: «من چون از شما خبری نشد، ماشین را امروز  بردم صافکاری و نمی‌توانم به بیمه بیایم!» گفتم: «من منتظر راننده‌ی تاکسی بودم و بیمه هم باید ماشین مقصر را ببیند». بالاخره راضی شد تا فردا صبح به صافکاری برویم تا ببیند که ماشین را می‌تواند بگیرد یا نه. چهارشنبه صبح به راننده‌ی تاکسی زنگ زدم و گفتم که به جای بیمه به صافکاری بیاید که هر سه با هم به سمت بیمه که تقریبا خارج شهر است، حرکت کنیم. گفت که برایش کاری پیش آمده است و به جای نه، نه و نیم می‌تواند بیاید. به راننده‌ی پراید هم خبر دادم که وقتش تلف نشود! نه و ربع بود که جلوی صافکاری بودم. اما از هیچکدام از راننده‌ها خبری نبود. بعد از نیم ساعت راننده‌ی پراید آمد. می‌گفت که سوییچ ماشینش اینجا نیست. اما دروغ می‌گفت. من با یکی از کارگرهای صافکاری صحبت کرده بودم. بهش گفتم سوییچ دست این آقا است. بعد که دید این بهانه کارساز نشد. می‌گفت برای صافکاری پمپ کولر ماشین را باز کرده‌اند و نمی‌تواند ماشین را حرکت دهد. در حالی که ماشین که با پمپ کولر راه نمی‌رود! چون هنوز راننده‌ی تاکسی نیامده بود، اصرار من بی‌فایده بود. یکی دو بار به راننده‌ی تاکسی زنگ زدم. هر بار می‌گفت پنج دقیقه‌ی دیگر! کم کم داشت ظهر می‌شد که یک بار دیگر زنگ زدم و همسر راننده‌ی تاکسی گوشی را برداشت. مشخص بود که خود راننده همه آنجا است و دارد به همسرش می‌گوید که چه بگوید. من دیگر عصبانی شدم و صدایم را بالا بردم (به یاد vocal variety در &lt;a href=&quot;http://montrealpersians.blogspot.com/2004/12/toastmasters_18.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;Toastmasters&lt;/a&gt;) و گفتم که چرا با من بازی می‌کنید؟ چرا یک حرف درست نمی‌زنید؟ ظاهرا این تغییر روش موثر واقع شد. بعد از چند دقیقه تاکسی جلوی صافکاری بود. این بار راننده‌ی تاکسی می‌گفت که کارنامه‌ی تاکسی را پیش کسی گرو گذاشته است و آن شخص معلوم نیست چه زمانی از تهران برمی‌گردد! گفت: «من حتما اینو، امروز می‌گیرم. فردا صبح ساعت 8 دخترم را می‌برم مدرسه و از همان جا می‌آیم به نمایندگی بیمه». چاره‌ای نداشتم. فردا صبح با کمی تاخیر به سمت بیمه راه افتادم. ساعت یک ربع به ده به آنجا رسیدم. اما از راننده‌ی تاکسی خبری نبود. با مسؤول بیمه صحبت کردم. گفت چون دیر شده و ماشین مقصر هم اقدام به تعمیر کرده، باید خود کارشناس نظر بدهد. کارشناس هم امروز نیست. به راننده‌ی تاکسی زنگ زدم. با پررویی تمام گفت: «چه خبر؟» گفتم «هیچی ساعت ده است و من جلوی بیمه‌ام». گفت: «خوب؟» گفتم: «مگه قرار نبود بیای اینجا؟» گفت:« نه، قرار شد شما به من زنگ بزنی!!!» این حکایت همچنان باقی است...&lt;/p&gt;  &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;از مشخصات بارز این دو نفر (راننده‌ی تاکسی و پراید) این است که به شدت تلاش می‌کنند که کمترین میزان پول، وقت و انرژی را صرف کنند، خیلی زیاد به فکر منافع خودشان هستند،  خیلی کم احساس تعهد می‌کنند، خیلی خیلی راحت دروغ می‌گویند و هیچ شرم و حیایی ندارند که دروغشان برملا شود. با توجه به شنیده‌ها به نظر می‌رسد این آدم‌ها در ایران اصلا کمیاب نیستند. بیشترشان هم از وضعشان می‌نالند و از دولت و مردم ناراضی هستند. برای پیشبرد کارشان دروغ می‌گویند و رشوه می‌دهند، از ضایع کردن حق دیگران هم هیچ ابایی ندارند. آیا این زندگی به سبک ایرانی است؟&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://montrealpersians.blogspot.com/feeds/7733015983266517634/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/9630978/7733015983266517634' title='35 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/7733015983266517634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9630978/posts/default/7733015983266517634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://montrealpersians.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='زندگی به سبک ایرانی!'/><author><name>بهزاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03246729893242111212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh5.ggpht.com/behzad.samadi/SCQdz-51r3I/AAAAAAAAE_s/6f1L5IiKN2Y/s72-c/Accident_thumb%5B1%5D.jpg?imgmax=800" height="72" width="72"/><thr:total>35</thr:total></entry></feed>