<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051</atom:id><lastBuildDate>Wed, 28 Dec 2011 12:38:51 +0000</lastBuildDate><title>خاک نوشته ها</title><description /><link>http://www.webkhak.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>83</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/faiiaz" /><feedburner:info uri="faiiaz" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><itunes:owner><itunes:email>noreply@blogger.com</itunes:email></itunes:owner><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle></itunes:subtitle><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-437834920169406767</guid><pubDate>Wed, 29 Jun 2011 11:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-06-29T18:18:09.921+04:30</atom:updated><title>دل نوشته</title><description>""&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;"آدم ها گناه دارند ... ! با هزار سوال در ذهنشان رهایشان نکنیم! سوال ها در خلوت پدرشان را در می آورد"، اگرچه نمای آن برای ما چند زنگ و چند اس ام اس باشد.&lt;br /&gt;سهل است ... ! چند روز. چند هفته. بچه که نیستیم. دیگر حداکثر چند ماه... زود این دردها و این سوال ها هم تمام میشوند... دروغ گفته اند. جایش هم باقی نمی ماند. فقط میماند آدمی که این هم بر تجربه هایش افزوده شده. می ماند آدمی که دفعه ی بعد در مواجهه با آدم ها، مثل شما می ترسد. می ماند آدمی که واسطه ی انتقال نفرت شما میشود به دیگری.&lt;br /&gt;من پایم روی زمین است ... ! یعنی دم از متافیزیک نمی زنم. با همین ذهن زمینی ام توضیح دادم که چه کار کرده اید با خودتان. چه کار میکنیم با خودمان... خودم را هم بری نمی دانم. خطاب آن نوشته ها پیچیده ی اخلاقی هم که میبینید خودمم. اگر شما دل آدمی را کمی خراشیده کرده اید، من آدم ها را با خون گریه کردن هایشان رها کرده ام(&lt;a href="http://www.webkhak.com/2007/11/blog-post_14.html"&gt;+&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://fhhhhhh.blogspot.com/2010/11/blog-post.html"&gt;+&lt;/a&gt;)... اینکه دستم نمی رود به نوشتن هم دلیلش همین است. ده بار نوشتم و وسط نوشته حس کردم دارم به خودم می نویسم. پس چی؟ هیچ... حرف ها را که نمی شود با خود به گور برد!&lt;br /&gt;""&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-437834920169406767?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/753qRgz5mMs/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/06/blog-post_29.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-3366980549669118009</guid><pubDate>Mon, 20 Jun 2011 03:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-06-20T11:46:12.028+04:30</atom:updated><title>در نقد ساده سازی اخلاق</title><description>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;یکی از راه هایی که برای احراز اعتبار اخلاقی یک عمل بکار برده می شود استفاده از قانون "هرچه را برای خود نمی پسندی، برای دیگران هم مپسند" است. به مناسبتی داشتم با دوستی درباره ی اخلاقی بودن عملی حرف میزدم. تفاوت نگاهمان مرا به استفاده از این قانون و آزمودن آن وا داشت. کمکی نکرد. با اینکه قانون درست بود، نتایج اخلاقی یکسانی حاصل نمیشد. متوجه دو ایراد مشخص زیر شدم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;1- فرض کنید شما مدیر شرکتی هستی و کارگری به دلیلی مناسب شغلش در شرکت شما نیست. شما اگر جای آن کارگر بودید با تمام علمی که به عدم تناسب خودت داشتید، نمی پسندیدید که از کار اخراج شوید. پس اگر قرار بر قانون بالا بود، در مقام مدیر اخراج چنین کارگری غیر اخلاقی می نمود. ممکن است گفته شود کسی که به وجاهت و تناسب اعتقاد دارد و خود با این وجاهت و تناسب به مقام مدیریت رسیده، اگر جای کارگر بود نیز می پسندید از کاری که تناسبش را ندارد اخراج شود. این حرف چند ایراد دارد. اول آنکه اعتقاد درد و لذت های آدم ها را نمی سازد. احتمالا کارگر مورد مثال ما هم اعتقاد ندارد که فرد نامتناسب باید در جایش باقی بماند. اما این اعتقاد باعث نمی شود که از اخراج خود لذت ببرد. ایراد دوم آنکه، ممکن است خود شخص مدیر عدم صلاحیت هایی را در خود حس کند. اما قرار نیست همین قانون را در مورد زیر دست خود اعمال کند. در واقع قرار نیست یک بد اخلاقی به این طریق تکثیر شود. شکل نهایی این قانون که با ترکیب این قانون و سختارهای زبانی حاصل می شود، یعنی: "کاری نکن که از لذت افراد دیگر کاسته شود، چراکه خودت چنین چیزی را نمی پسندی" نیز ایراد فوق را دو چندان نشان میدهد.&lt;br /&gt;2- واضح است که از دل این قانون حکم اخلاقی مطلق نمی توان استخراج کرد. اگرچه میدانیم درد و لذت افراد یک جامعه در مجموع شباهت زیادی به هم دارد، ولی این وضعیت فردی شخص است که در قضاوت اثر نهایی را خواهد داشت. به عنوان مثال دو فرد با وضعیت مالی بسیار متفاوت (یکی معمولی و یکی بسیار قوی) را در نظر بگیرید که قصد دارند در مورد حکم اخلاقی "برهم زده یک معامله پیش از نهایی شدن آن" قضاوت کنند. فرد معمولی توان کمتری در مقابل چنین ناپایداری دارد و اصولا در زندگی نیز کمتر با عمل معامله سر و کار دارد. این فرد طبیعی است که بدوا مخالف برهم زدن معامله است. اما فرد قوی به این دلیل که اصولا با معامله های بسیار مواجه است و پایداری بیشتری هم دارد، موافق سیال تر بودن معامله است. چرا بحث پایداری را مطرح میکنم؟ به این دلیل که به هر صورت هر فرد ممکن است در مقام متضرر قرار بگیرد و در این حالت مخالف برهم زدن معامله باشد. اما وقتی کسی در مقام قضاوت اخلاقی است به مجموعه ی "تجربیات گذشته" و "امکانات آینده" خود می نگرد و حکم اخلاقی را مبتنی بر نفع و ضرر نهایی خود صادر میکند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;از آنچه که گفتم قصد دارم نتیجه بگیرم این قانون چندان کمک نیست. ارزش های اخلاقی یک جامعه به گمان من دریک فرآیند طولانی و مبتنی بر داد و ستد های نامحدود حاصل میشود. در این فرآیند افراد مختلف با درد و لذت های مختلف در مقام های مختلف و شرایط متغیر حضور دارند. افراد در این سیستم تغییر موقعیت میدهند. مثلا از فقیر به پولدار تبدیل میشوند و مبتنی بر همه ی درد و لذت های خود قضاوت می کنند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;در این مورد باید بیشتر اندیشید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-3366980549669118009?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/d8-WCn7_7Lw/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/06/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-7670624821891102504</guid><pubDate>Tue, 17 May 2011 12:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-05-17T17:43:34.992+04:30</atom:updated><title>پیچیدگی اخلاق</title><description>حوزه ی اخلاق حوزه ی لغزنده و دوگانه ای است. از طرفی اخلاقی عمل کردن جمیع افراد یک جامعه متوسط مطلوبیت افراد آن جامعه را افزایش میدهد و از طرف دیگر غیر اخلاقی عمل کردن یک فرد در قلب این جامعه ی اخلاقی به شدت افزاینده ی مطلوبیت آن فرد است. فکر میکنم روشن است ولی مثالی میزنم: برای دروغگویی در جامعه ای که در آن دروغ امری رایج است هیچ فایده ای متصور نیست. به این دلیل ساده که هیچ حرفی ابتدا پذیرفته نیست و صحت هر حرف به طریقی غیر از خود فرد سنجیده می شود. اما در جامعه ی پایبند به اصل اخلاقی عدم دروغگویی، یک فرد در کوتاه مدت می تواند با واقعی جلوه دادن یک ناواقع مطلوبیت کسب کند.&lt;br /&gt;اگر این را بپذیریم، آنگاه مطلوبیت هر فرد چیست؟ اینکه عدم دروغگویی را به دیگران توصیه کند ولی خودش دروغ بگوید. همچنین طوری دروغ نگوید که باعث ترویج دروغگویی شود. همچنین فایده مندی دروغگویی را نفی کند تا دست زیاد نشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آیا این ممکن است؟ هر فرد دامنه ای از افراد مورد اعتماد دارد که منویات درونی خود را با آن ها در میان می گذارد. آیا بر ملا کردن این بازی پیچیده در مقابل آن ها نباید نهایتا منجر به گسترش و در نتیجه عدم کارایی این بازی شده باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجاست که تکامل انسانی بازی به نام ریا را پیشنهاد کرده است. ریا (به تعبیری که من اینجا استفاده می کنم) عبارت از غیر واقعی  جلوه کردن نیست.  ریا عبارت از باور متفاوت از یک اصل اخلاقی در دو سطح آگاهی و رفتاری متفاوت است. در این مثال ریا یعنی باور کردن و پذیرفتن بد بودن دروغگویی در تئوری اما خیانت کردن به آن در آن در مقام عمل است. یعنی فرد حتی برای خود نیز کیفیت اصل اخلاقی را تغییر نمی دهد. این وضعیت البته وضعیت روانی پیچیده ای ایجاد می کند که مختص هر فرد است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر آنچه در بالا گفته شد را بسط بدهیم، به افراد مختلف با سطح خودآگاهی مختلف نسبت به امر اخلاقی می رسیم. پیچیده تر شدن این وضعیت در یک فرد احتمالا نسبت مستقیمی با میزان هوشمندی آن فرد دارد. به این ضرب المثل توجه کنید:"دروغگو کم حافظه است". این بدان معناست که اگر یک فرد باحافظه دروغگو باشد، جامعه سخت تر به دروغگویی او پی خواهد برد و با احتمال بهتری فرد صالح و پاک تلقی خواهد شد. حاصل آنکه میزان پایبند شناختن یک فرد به اخلاق در جامعه ناشی از اپتیمایز کردن میزان پیچیدگی ریا (به تعبیری که به کار رفت) و میزان هوشمندی اوست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-7670624821891102504?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/mVHnN4JxQ1g/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/05/blog-post_17.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-5402798582240700540</guid><pubDate>Mon, 16 May 2011 23:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-05-17T04:13:50.053+04:30</atom:updated><title>چند نکته درباره ی قصاص اسیدپاشی</title><description>1- در هر مجازاتی سه وجه مد نظر است: تشفی خاطر شاکی، تنبیه متهم و رضایت جامعه . البته از آنجا که در جامعه ی دموکراتیک اعمال مجازات به پشتوانه ی جامعه انجام می گیرد، در دو وجه اول هم باید رضایت جامعه حاصل شود. مثلا یک دادگاه فرانسوی فی البداهه هیچ تمایلی ندارد اقدام به تشفی خاطر شاکی و تنبیه محکوم غیر فرانسوی کند که درگیر یک ماجرای قتل در خارج سرزمینش بوده اند. در چنین جامعه ای ارضاء شاکی و نیز متهم به این دلیل مهم است که هر فرد می تواند بعدا در هر یک از این دو مقام قرار بگیرد. آنچه در ماجرای اسیدپاشی اخیر اتفاق افتاده تاکید بیش از حد جریان روشنفکری بر حقوق محکوم است. این تاکید را می توان اینگونه تحلیل کرد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بیشتر این امکان وجود دارد که روشنفکر ایرانی  در مقام محکوم دستگاه دادگستری جمهوری اسلامی قرار بگیرد تا در مقام شاکی مراجعه کننده به آن. در نتیجه سست کردن این دستگاه نهایتا برای او مطلوبیت دارد. به عبارت بهتر این جریان نسبت به دستگاه دادگستری در ایران کینه دارد و سعی می کند همه ی احکام آن را به شکی زیر سوال ببرد.  همچنین می توان فرض کرد که جریان روشنفکری ایرانی بخاطر دفاع از محکومان سیاسی، عادت به دفاع از متهم و محکوم از هر نوع کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- جریان روشنفکری ایرانی تا حدود زیادی چپ است. در نتیجه اصولا مالکیت و حقوق فردی را در نظر نمی گیرد و حقی برای شاکی این پرونده از این بابت که اکنون مالک سلامتی چشم و صورت محکوم است قائل نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- جریان روشنفکری ایرانی عملگرا نیست، بلکه شاعر است. می توان یک شعر را نقد کرد بدون آنکه بجایش شعری آورد. اما نمی توان یک حکم اجرایی عملگرایانه را نقد کرد بی آنکه برایش بدیل ارائه داد (عملکرد بد یک فرد در مقام اجرا می توانسته بهترین حالت ممکن واقعی بوده باشد. وقتی شما عملکرد او را بی ارائه ی بدیل نقد می کنید در واقع یا دارید او را به عملی بدتر دعوت می کنید یا به بی عملی، که شری بزرگتر است). از خوشبختی های روشنفکر ایرانی این است که ناکجایی را می شناسد بنام غرب که می تواند همه ی خواسته های نپخته اش در باره ی یک موضوع را به آنجا نسبت بدهد بدون اینکه بداند دقیقا در غرب با آن موضوع چگونه رفتار می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- جریان روشنفکری ایرانی فاصله زیادی با قدرت دارد. در نتیجه نگران نیست تصمیم گیری را که جز جدایی ناپذیر قدرت است نقد کند و چیزهایی بگوید که بعدا گریبان خودش را در مقام قدرت خواهد گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- جریان روشنفکری ایرانی نان خور دستگاه حقوق بشری بین المللی است (فقط برای توضیح این را می گویم. واگرنه به گمان من فی البداهه هیچ اشکال اساسی در نان خور بیگانه بودن وجود ندارد. بخصوص که هدف خیر مشترکی وجود داشته باشد که به محض حصول؛ راه ها از هم جدا شود)ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- این نکته قابل توجه است که عمده ی موافقین اجرای حکم از منظر دفع یک شر اجتماعی خواهان اجرای آن هستند. ندیده ام کسی جایی گفته باشد حق این آدم است پس باید به جا آورده شود، هرچند سنگدلانه، هرچند خلاف منافع جامعه، هرچند خلاف حقوق بشر. حقوق پایه ای (چیزی شبیه مالکیت فردی) فرد گویا اصلا مطرح نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- جدای از جریان روشنفکری، اینکه در میان عامه اکثریت آقایان در مقام دفاع از محکوم و اکثریت خانم ها در مقام دفاع از شاکی قرار گرفته اند می تواند برملا کننده ی یک ناخودآگاه باشد. اینطور که آقایان خودشان را در مقام اسیدپاش می بینند و خانم ها خودشان را در مقام اسیدپاشیده شده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- نکته ی آخر اینکه: کسانی که با الگوبرداری از غرب حبس ابد را به عنوان مجازات جنایت در ایران پیشنهاد میکنند تفاوت های زندگی در ایران و غرب را در نظر نمی گیرند. از دست دادن جامعه ی سرزنده و پرلذت غرب حقیقتا برای یک فرد مجازات محسوب می شود. در حالی که برای یک مجرم ایرانی زندان رفتن چیزی بیشتر از رفتن از یک جای بد به یک جای بدتر نیست. در ایران وجود دارند دزدانی که در نزدیکی فصل سرما به این دلیل که جای خواب و خوراک مناسب ندارند اقدام به دزدی هدفمند با دوره ی محکومیت مشخص می کنند تا دوره ی سرما را از سر بگذرانند. بر ای اینکه ملموس تر بی فایده بودن حبس ابد را درک کنید، فرض کنید به دلیلی تمایل به انتقام گرفتن ولو جنایی از یک فرد دارید. اگر مجازات مفروض اعدام، اسیدپاشی یا کور شدن باشد بیشتر جرات انتقام گرفتن دارید یا مجازات مفروض حبس ابد باشد؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-5402798582240700540?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/z9OYLM_DgRM/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/05/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-2028810442530541127</guid><pubDate>Thu, 31 Mar 2011 04:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-03-31T09:13:36.975+04:30</atom:updated><title>عدالت به مثابه مساوات</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیروز ماشین گرفتم. زنگ زدم به صاحبخانه که طبق قرارمان پارکینگ را در اختیارم بگذارد. قرار این بود که به شرط استفاده ی شخصی از پارکینگ استفاده کنم، در غیر این صورت خودش می خواهد آن را اجاره بدهد. گمانش این است که خانه را به من ارزان اجاره داده و نمی شود با اجاره ی پارکینگ سود مضاعف کنم... خلاصه زنگ زدم و گفت برو به مدیریت ساختمان بگو و کارت ورود ماشین را دریافت کن. اگر هم کاری بود بگو با من تماس بگیرند. چنین کردم و مبلغ 70 هزار تومان هم پرداخت کردم که بعدا از اجاره کم کنم. خوش و خرم رفتم ماشینم را بیاورم، دیدم کسی به جای من پارک کرده. به نگهبانی اطلاع دادم و قرار شد آن ماشین را کلمپ کنند(چرخی با قفل و زنجیر می بندند به ماشین که نتواند حرکت کند، تا شخص بیاید و جریمه بدهد و ماشینش را آزاد کند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلا ماشین را گذاشتم در پارکینگ مهمان. گفتند تا وقتی که پارکینگم خالی شود می توانم بگذارم آنجا. به خانواده ام که تازه از ایران آمده اند هم کلی پز دادم که ببینید چقدر کارها در مالزی راحت درست می شود (برادرم چند روز پیش از رفتنش به سفر حج تصادف مختصری کرده بود و سر بیرون اوردن ماشین از پارکینگ دولتی کلی اذیت شده بود. خواستم به آن ها توضیح بدهم که بیخود در ایران هستند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگشتم دانشگاه. جلسه ای بود که باید آنجا صحبت می کردم. قبل از جلسه صاحبخانه زنگ زد. گفت اشتباه کرده است و خواهرش که بطور مشترک با او صاحب خانه است، قبلا پارکینگ را به شخصی اجاره داده است. عذرخواهی کرد و گفت کارت ها را پس بدهم، پارکینگ را آزاد کنم و اینکه خوب، من پارکینگ نخواهم داشت. هرچه توضیح دادم که قرار ما چیز دیگری بود گوش نکرد و گفت برای پارکینگ هم پولی دارد دریافت می شود و اگر من می خواهم بروم پارکینگ اجاره کنم. چاره ای نبود، بعد از جلسه برگشتم خانه و پارکینگ و ماشین طرف را آزاد کردم. بماند که در کل جلسه حواسم پرت این قضیه بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارت را که باید به نگهبانی پس می دادم پیش خودم نگه داشتم تا تکلیف مشخص شود. به صاحبخانه چند بار زنگ زدم که جواب نداد. اس ام اس فرستادم که قرار ما این بود و شما داری اشتباه عمل می کنی. در ضمن از قرارداد ما یک ماه مانده... منظورم این بود که حواست باشد که تمدید نخواهم کرد اگر به این کارها ادامه بدهی... جواب نداد که هیچ، از مدیریت تماس گرفتند که با توجه به این داستان، کارت را بیاورم و پولم را دریافت کنم. یعنی صاحبخانه کار خودش را داشت می کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این داستان دیروز ما بود. اما چه چیزی من را به فکر وا داشته:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول اینکه فکر کردم از چیزی که نقص دارد و نقصش هر لحظه ممکن است بروز کند نباید دفاع کرد. ولو دفاع عادلانه. چیزی که من به خانواده گفتم عین درستی بود. یعنی واقعا در مالزی کارها راحت راه می افتدند. ولی اشتباه صاحبخانه ی من به کل ماجرایی که من از آن دفاع کرده ام تسری پیدا میکند و تحلیل من غلط فرض می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم اینکه هستند آدم هایی که ما سر سوزنی برای آن ها اهمیت نداریم. زیر پای آن ها ممکن است له شویم ولی حتی متوجه ان هم نشوند. برای من و با سطح درآمد من همین مسئله ی پارکینگ مهم است. اما صاحبخانه ی من حتی اگر فردا بگویند این واحد آپارتمانی ات آتش گرفت هم برایش مهم نیست. وضع مالی اش خوب است، بخشی از ماه را در هلند است و بخشی را اینجا. اصلا وقت ندارد بیش از این روی این خانه فکر کند یا اس ام اس من را جواب بدهد یا فکر کند ببیند چه قراری با من گذاشته بود. فقط اینکه نمی خواهد بابات این خانه ی بی اهمیت ضرری بر او وارد شود. اگر اصرار میکردم و ماشینم را به زور در پارکینگ می گذاشتم می آمد و بیرونم می کرد، فقط به این خاطر که مزاحمتی نباشم یا ناراحتی برای خواهرش ایجاد نشود. مهم نیست اگر اینجا بی مستاجر بماند. مهم نیست که تحقیق کند ببیند خانه را اصلا ارزان داده یا نداده (قیمت یک خانه با تمام وسایل در بهترین واحد اینجا 1550 رینگیت است. قیمت همان خانه بدون وسایل حداکثر می تواند 1200 رینگیت باشد. چنین خانه ای مبلغ اجاره ی پارکینگش 150 رینگیت است. یعنی بهترین واحد آپارتمانی اینجا بدون پارکینگ و وسایل بیش از 1050 رینگیت نیست. حالا فرض کنید من 1000 رینگیت می دهم و خانه پر از ایرادات فنی است که صاحبخانه درست به دلیل همین بی توجهی حاضر به درست کردن آن ها نیست).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا چرا من خانه را عوض نمی کنم، به چند دلیل: اول اینکه من پیش صاحبخانه پیش پول دارم نه او پیش من! دوم اینکه اجرای قرارداد و مازم کردن یک مالزیایی به پیروی از قراری که بسته است برای یک خارجی کار آسانی نیست. سوم اینکه خانواده ام اینجا هستند و نمی خواهم حس کنند من زندگی پر مشقتی اینجا دارم(که واقعا هم ندارم و زندگی ام اینجا عالی است و موردی مثل این سالی یکی-دو بار پیش می آید). چهارم اینکه یک ماه دیگر فصل جابجایی است و چون دانشگاه ما بخاطر هماهنگ شدن با ترم های امریکایی اینبار دو ماه دیرتر ترم جدید را شروع می کند، تعطیلات چهار ماهه میشود و در نتیجه خانه های اطراف به شدت ارزان خواهند شد، در نتیجه به نفع من است که همان یک ماه دیگر بروم. یعنی جناب صاحبخانه همین را هم اگر بداند باید بهتر با من تا کند که اینجا بمانم. همه ی نکته ای که من را وا داشته این مطلب را بنویسم همین است: اصلا همه ی این فکرهای من برای او مهم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم فکر میکنم اگرچه دم زدن از عدالت اقتصادی و بی طبقه احمقانه است اما اگر می خواهیم جامعه ی طبقاتی مطلوبی داشته باشیم، باید مساوات قضایی را در آن برقرار کنیم. باید شرایطی باشد که آدم ها درست قرارداد ببندند و راحت آن را اجرا کنند. من دردم این نبود و نیست که طرف بیشتر پول دارد و یا اینکه خودش احتمالا کجاها زندگی می کند. من برایم مهم بود که همین چیزی که برای خودم تهیه کرده ام و برایش شاد بوده ام، قراری بسته ام و رویش حساب کرده ام محقق شود. بی عدالتی برای من زدن زیر قول و قرارها ست. عدالت به مثابه انصاف...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-2028810442530541127?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/l67TTHNR4Rg/blog-post_7197.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/03/blog-post_7197.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-5570016136187315011</guid><pubDate>Wed, 23 Mar 2011 18:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-03-23T23:29:42.151+04:30</atom:updated><title>شگفتا</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;شگفتا به خدا که هماهنگی این مردم  در باطل خویش و پراکندگی شما در حق خود دل را می میراند و اندوه را تازه می  گرداند. زشت باشید و از اندوه برون نیایید که آماج تیر بلایید، بر شما  غارت می برند و ننگی ندارید. با شما پیکار می کنند و به جنگی دست نمی  گشایید. خدا را نافرمانی می کنند، خشنودی می نمایید.اگر در تابستان شما را  بخوانم گویید هوا سخت گرم است، مهلتی ده تا گرما کمتر شود. اگر در زمستان  فرمان دهم گویید سخت سرد است، فرصتی ده تا سرما از بلاد ما به در شود. شما  که از گرما و سرما چنین می گریزید با شمشیر آخته کجا می ستیزید؟ ای نه  مردمانِ به صورت مرد! ای کم خردان ناز پرورد! کاش شما را ندیده بودم و نمی  شناختم که به خدا پایان این آشنایی ندامت بود و دست آورد آن اندوه و  حسرت.خدایتان بمیراناد که دلم از دست شما پر خون است و سینه ام مالامال خشم  شما مردم دون که پیآپی جرعه اندوه به کامم می ریزید.&lt;br /&gt;نهج البلاغه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-5570016136187315011?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/CU6WOfmyxa4/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/03/blog-post_23.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-7534421069614144876</guid><pubDate>Tue, 08 Mar 2011 16:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-03-08T19:39:21.208+03:30</atom:updated><title>پایان</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هاشمی هم رفت. پایان بازی. کلمه هم با ا&lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/12/17/klm-50902/"&gt;ین خبر آخر&lt;/a&gt; فتیله را کشید پایین... کار درستی بود. یک سال و نیم پیش باید به همین نقطه می رسیدند. فقط بچه های مردم اذیت شدند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-7534421069614144876?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/Y1VV6BazHso/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/03/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-9128957377263054740</guid><pubDate>Sat, 26 Feb 2011 13:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-02-26T16:43:11.725+03:30</atom:updated><title>این قوم رو به فناست</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یکی از دلایلم برای اینکه از جنبش سبز از نقطه ای به بعد حمایت نکرده ام همین وضعیت ذهنی و روانی مردم ایران است. بی آنکه بخواهم محکوم کنم یا آنکه خود را از آن مبرا بدانم می نویسم: با مردمی اخته و ترسو روبرو هستیم! رهبرانشان را گرفته اند، نشسته اند در خانه تا فرجی حاصل شود. حالا هم که زندانی شدند، پس فردا هم اعدام می شوند. این جنبش و این وضعیت ما حمایت کردن دارد؟&lt;br /&gt;بهتر نیست حالا که از این جرات ها نداریم، زرش را هم نزنیم و برویم دنبال درس و مشقمان، تک و توک بچه های جربزه دار که بیشترشان از قومیت های زجر کشیده هستند را هم به فنا ندهیم؟ که بجای کشته شدن و در زندان ماندن، شاید پس فردا نه برای ما ملت بی خاصیت، که برای زندگی خودشان کسی شدند!&lt;br /&gt;این وضعیت ذهنی و روانی خودمان را محکوم نمی کنم. چون انسان بخاطر وضعیت روحی که ناخودخواسته و بخاطر روند و شرایط در آن قرار گرفته محکوم شدنی نیست.&lt;br /&gt;فقط اینکه، این قوم رو به فناست، کورسوی امیدی هم نیست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-9128957377263054740?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/6Av0Txv874k/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/02/blog-post_26.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-5800371206383750544</guid><pubDate>Tue, 08 Feb 2011 18:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-02-09T01:16:19.574+03:30</atom:updated><title>ناچاری اخلاق</title><description>&lt;span dir="rtl"&gt;ما جلبک بودیم . ما از اول این موجود حساس و پیچیده و  زود رنجی که حالا هستیم نبودیم. ما برای زنده ماندن مجبور شدیم برای آدم هایی که  برایمان مهمند جلبک نباشیم.&lt;br /&gt;وقتی اولین بار فقط بخاطر جابجایی اتفاقی چند  مولکول به آدم بودن جهش پیدا کردیم، هنوز خورده شدن دیگری توسط گرگ  ها برایمان مهم نبود. هنوز سهم کردن غذا برایمان معنی نداشت. هنوز درد گرفتن  و گریه ی دیگری برایمان درد نداشت. درد گرفتن دل دیگری که بماند. دل معنی  نداشت... &lt;/span&gt;&lt;div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;مشکلی هم نبود. جز اینکه تقریبا همه یا توسط گرگ خورده شدیم یا از  گرسنگی تلف شدیم.  فقط یک شانس آوردیم:  از میان هزاران هزار مولکولی که در  هر زاد و ولد انسانی جابجا میشدند، از یکی ترکیبی ساخت شد که حیوان محصولش خیلی  بیخود و اتفاقی از آزار دیدن هم نوعش آزار میدید. از این ژن مغزی و از این مغز انسانی ساخته شده که تمایلی درونی داشت به نجات دادن دیگری  از درد. البته فقط همین ترکیب هم نبود. انسان هایی هم بوجود آمدند که تمایل  داشتند به هل دادن دیگری به چنگال درد.  و انسان هایی که خودشان گرگ  بودند... اما همه ی آن ها مردند و فقط ماند آن موجودی که به این طرز  احمقانه خوب بودن دیگری برایش اهمیت داشت و ما شدیم فرزندان این موجود...&lt;div&gt;این حس دلسوزی برای زنده ماندن ما بود، تا این نقطه. اما حالا که  دنیا عوض شده و می توانیم بدون کمک دیگران خوب زندگی کنیم، گاهی این حس   به ما دست میدهد که این حس دلسوزی اضافی چقدر آزار دهنده است. چقدر بیخود است.  کاش میشد حذفش کنیم که راحت باشیم. &lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;اما شاید دیگر قضیه فقط خواستن ما نیست. قضیه وجودی است که طی میلیون ها سال شکل گرفته. در نتیجه وقتی سعی می  کنیم جلبک باشیم و بیخیال دنیا هر کاری دلمان خواست با آدم ها بکنیم، این تن  شکل گرفته انسانی به هزار روش پیام میدهد: هوو! اذیت نکن! و وقتی بی توجه به همه ی پیام ها، به قصد تغییر خودمان به زور تجربه ی جلبک بودن را تکرار می کنیم هر روز مریض تر و بیحال تر می شویم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حرفم این بود: وقتی ناچاریم، بهتر است آدم باشیم!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-5800371206383750544?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/oFjtkTvr0tk/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/02/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-1276451636376579263</guid><pubDate>Thu, 20 Jan 2011 19:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-20T22:51:56.663+03:30</atom:updated><title>از مناجات های من</title><description>&lt;div dir="rtl" face="arial" style="text-align: right;"&gt;بی خبر لیز می خوری درون چاه "درد و کلافگی". با هزار زحمت و رنج و دعا   خارج می شوی، با این قول که دیگر مواظبی. زندگی که به روزمرگی رسید، فراموش   می کنی، خطایی می کنی و دوباره می افتی در همان چاه "درد و کلافگی"...   هزار بار که این تکرار شد، یکبار که درون چاهی و در حال دست و پا زدن، از   خودت می پرسی: لزوم خارج شدن چیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب؟ حالا، من اینجایم... می فهمی؟ اگر خواستی خودت بیا نجاتم بده، اگر نه که برنامه ای ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-1276451636376579263?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/4ooEpNWMAy8/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/01/blog-post_20.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-1156629851166344108</guid><pubDate>Wed, 05 Jan 2011 13:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-05T16:52:37.793+03:30</atom:updated><title>حداقل اعدام کنید</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;متاسفم که حادثه ی میدان کاج اتفاق افتاد، ولی از پی یک حادثه ی رخ داده، خوشحالم که حکم اعدام قاتل جاری شد: تا شما روشنفکران راه حل پیدا کنید برای معضلات اجتماعی و شما سبز ها حکومت را عوض کنید برای اجرای آن راه حل، فعلا همین راه حل خطر و نیز اضطراب زندگی در آن کشور را کم می کند برای مردم من... دویست سال است قول می دهید، نه تئوری پیدا کردید، نه وقتی قدرت داشتید غلطی کردید...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-1156629851166344108?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/RquCXZx5OpA/blog-post_05.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/01/blog-post_05.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-1714593959876859038</guid><pubDate>Tue, 04 Jan 2011 12:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-04T16:22:33.359+03:30</atom:updated><title>خلاصه ی آنچه امروز باور دارم</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;این نوشته آنقدر خوب بود که دلم خواست دوباره منتشرش کنم. چند ماه پیش نوشته بودم ولی امروز&lt;a href="http://www.webkhak.com/2011/01/blog-post.html"&gt; تصمیم به انتشارش&lt;/a&gt; به همراه چند نوشته ی دیگر گرفتم. هم در &lt;a href="http://www.webkhak.com/2010/09/2.html"&gt;تاریخ قبلی&lt;/a&gt; منتشرش میکنم، هم اینجا. این نوشته به همراه &lt;a href="http://www.webkhak.com/2010/12/9.html"&gt;این &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://www.webkhak.com/2010/12/2.html"&gt;این &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://www.webkhak.com/2010/12/blog-post_21.html"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.webkhak.com/2010/11/5-2.html"&gt;این &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://www.webkhak.com/2010/10/1.html"&gt;این&lt;/a&gt;، تمام آنچه این روزها به آن باور دارم را بیان میکند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به  نظر شما "هاله ی نور" بدتر است یا اینکه آقای هاشمی بگوید "امام را در  خواب دیدم و گفت به شما از قبل بیشتر کمک میکنم"؟ یا "هاله ی نور" بدتر بود  یا اینکه آقایان میگفتند "خاتمی سیادت دارد"؟ شورش را در نیاوریم. احمدی  نژاد هیچ چیز و هیچکاری بدتر از آنچه مردان جمهوری اسلامی میکنند نکرد. نه  تقلبش جدید بود. نه رفتار های اقتصادی ناپخته اش جدید بود. نه دروغگویی اش  جدید بود. نه آدم کشی های اخیر از آدم کشی های ابتدای انقلاب بدتر بود. نه  زندان ها مخوف تر از زندان آقای ابتدای انقلاب بودند. نه سیاست خارجی  اوضاعش حتی از زمان اواخر هاشمی بدتر است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;پس کرم ما چه بود؟ چرا یکدفعه اینقدر عوض شدیم؟&lt;br /&gt;&lt;div&gt;بس  کنیم. این نظام سی سال است دارد سعی و خطا میکند و چیز یاد میگیرد. هزینه  اش را هم مردم دارند میدهند(البته شاید خودشان می خواهند. بالاخره هاشمی و  خاتمی گروهی از مردم را نمایندگی کرده اند، احمدی نژاد هم به نمایندگی از  گروه دیگری از مردم دارد چیز یاد میگیرد).&lt;/div&gt;این روزها میگذرد. آقای  احمدی نژاد که از بنی صدر و رجایی و میرحسین رئیس دولتی عاقل تر است، عاقل  تر هم خواهد شد. آقای خامنه ای هم بیشتر با مسائل اجرایی کشور سر و کار  پیدا کرده و چیز یاد می گیرد. دوباره اوضاع بهتر میشود. فصل سردی است که  آغاز شده. کمک کنیم با آرامش از سر بگذرانیمش...&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;اخیر به یکی از  دوستان می گفتم. من در تمام این سال ها فکر میکردم بنی صدر موجودی است احمق  و خائن. چنین طرز تفکری را هم من هیچ وقت از راست ها و تلویزیون یاد  نگرفتم. از همین روزنامه های اصلاح طلب یاد گرفتم. فکر میکردم همه ی خارج  نشین ها احمق هستند. راست ها هم که به طریق اولی احمق بودند از نظر آقایان.  فقط چه کسی خوب بود؟ همین اصلاح طلب ها. همین اکبر گنجی. همین سعید  حجاریان. محمدرضا خاتمی پزشک کلیه. مهاجرانی. جلایی پور. همین ها که سال ها  در انواع و اقسام گند های سیاسی دهه ی اول جمهوری اسلامی مشارکت کرده  بودند... آقایان یک فرصت رسانه ای پنج-شش ساله پیدا کردند و هرچه دلشان  خواست به خورد ما دادند.&lt;br /&gt;این را من زودتر از این فهمیده بودم. در  انتخابات هم از ذوق اینکه اینها به دنبال کروبی نیستند، دنبال آقای کروبی  افتادم. نمی دانم چطور شد در این ماجرای جنبش سبز لعنتی که یکدفعه همه ی ما  شدیم الله اکبر گو!(البته میدانم ماجرا چه بود. پایین تر توضیح خواهم  داد).&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;ماجرای انتخابات اخیر هم این بود: یکی دیگر از حلقه های  شعور و فهم از نظام کنار گذاشته شد. همانطور که یک وقتی جبهه ی ملی و نهضت و  منتظری و دیگران کنار گذاشته شدند و همین آقایان جیکشان در نیامد. حالا  این شده که بگویند دیگر نظام از دست رفت و چون فرصت رسانه ای هنوز تا حدی  دستشان است توانستند روی ما تاثیر بگذارند و جنبشی بزرگتر از آنچه در گذشته  اتفاق افتاده بود ایجاد کنند. تازه فقط همین هم نبود. رهبری نظام فعلی هم  به بی رحمی دیگرانی نبود که هر حرکتی را در نطفه خفه میکردند. در کل این  ماجرا روی هم 70 نفر کشته شده اند که به قول اینگلیسی زبان ها "بیگ دیل"  نبود.&lt;br /&gt;به قول عباس عبدی اگر همین اتفاق در ترکیه و جاهای دیگر می افتاد  هزاران آدم کشته میشدند. جای دور چرا برویم. خودمان که تجربه اش را داشته  ایم که وزارت اطلاعات همین آقایان چپ چه کشتاری در ابتدای انقلاب راه  انداخت.&lt;br /&gt;از من اگر می پرسید باید بازی که سی سال است تکرار کرده ایم  دوباره تکرار کنیم. ما از هر اصلاح طلبی که در نظام بروز کند حمایت میکنیم.  من روزی طرفدار نهضت آزادی بودم. بعد طرفدار آقای خاتمی شدم. الان هم اگر  امثال لاریجانی و ولایتی از داخل نظام بروز کنند حمایت میکنم. هدف هم هیچ  چیز نیست جز بهبود اوضاع اقتصادی کشور. اگر کسی طرح بهتری هم داشته باشد  حمایت میکنم. همانطور که وقتی جنبش سبز آمد و گفت "من فشار می آورم و که  سیستم بهتر شود" و ما دیدیم نسبتا منطقی است پیگیری کردیم. حالا هم به نظرم  دیگر منطقی نیست. باید طرحشان را گذاشت زمین و رفت دنبال راه های بهتر.&lt;br /&gt;گفتن  یک چیز دیگر هم ضروری است. اصحاب قدرت مهمند. از روشنفکر و متفکر مهمترند.  آن ها را در محاسبات خود دست کم نگیریم. توجیه کردن مردم اگر سال ها طول  میکشد، توجیه کردن احمدی نژاد در مورد یک رفتار غلط دولتش چند سال بیشتر  طول نمی کشد. ارتباط با اصحاب قدرت را نباید از دست بدهیم. آنچه متفکر می  گوید قرار است اجرا شود. آنچه صاحب قدرت می گوید همین حال امکان اجرایی شدن  دارد. نمی گویم از همه ی آرمان ها گذشت کنیم. ولی با واقعیت ها کنار  بیاییم.&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;با بچه ها که بحث میکنم واقعا بر من مکشوف! نمی شود که  این روش های اقتصادی احمدی نژاد است که مخرب است. میفهمم ایرادها کجاست.  ولی نمی فهمم کجایش ربط به این دولت دارد. یک بخشی از این چیزهایی که می  گویند تمام آن کاری است که سی سال در جمهوری اسلامی ایران داریم تجربه  میکنیم. ولنگاری. سیاست بد. آدم های بی تجربه. سعی و خطا. غیر علمی رفتار  کردن. ندیدن بحران های پیش رو... این ها کدامش تازه است؟ گیرم که این بار  کشور را به دام بدبختی ببرد. این چه ربطی به شخص احمدی نژاد دارد؟ رفتار  رادیکال و ناپخته که ارثیه ی خود آقایان است! به من چه، به مردم چه، به  احمدی نژاد چه، به آقای خامنه ای چه که آن ها یاد گرفته اند(که شرط میبندم  یاد نگرفته اند. صرفا بروز نیروهای رقیب مجبورشان می کرد درست تر رفتار  کنند. واگرنه کدام یاد گرفتن؟)&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;خلاصه اینکه، من کنار آمده ام با  همه چیز. به تجربه ی تاریخی هم که نگاه میکنم خیلی دلزده نیستم! ایران  کشوری است متوسط با مردمانی متوسط، جغرفیایی متوسط و زبانی متوسط و ... این  کشور اوضاعش نسبت به پاکستانی که سیاستمداران قوی و تحصیل کرده با قدرت  تکلم به اینگلیسی دارد، و با مردمانی سخت کوش تر و با قناعت تری که دارد،  اصلا بد نیست.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;---&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;کسی پرسید. جواب:&lt;br /&gt;&lt;div&gt;من عضو جنبش سبز نیستم! من ضد جنبش سبزم! من ضد هر حرکتی سیاسی متهورانه ای هستم!&lt;br /&gt;اوضاع  سیاسی ایران مثل همه ی هزار سال تاریخ مکتوب این کشور بد است. فی البداهه  تو خری که فکر میکنی در این برهه ی تاریخی تخم دوزرده ای خواهی کاشت، آقای  جنبش سبزی، مگر آنکه دلیلی ارائه کنی! دلیل ارائه کردن هم نه به ریخت تو می  آید، نه به ریخت مهاجرانی، نه به ریخت رهبرانت و نه به ریخت معصومه  علینژاد(با اینکه خیلی شریف است و خیلی دوستش دارم)!&lt;br /&gt;من دوازده ماه است که رفته ام دنبال زندگی ام!&lt;br /&gt;رفتار  اعتراضی تان را پاس می دارم و آن را محرکی برای تغییر در رفتارهای حاکمیت  فعلی می شمارم! اما من دلم هرگز نخواسته بخشی از سیاهی لشگری باشم که بعد  در متن های تاریخی به عنوان "نیروی اجتماعی" (انگار که بگویی توده ی سیب  زمینی) لقب می گیرد!&lt;br /&gt;این از این...&lt;br /&gt;------&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اگر ایران افغانستان نیست از صدقه ی سر یک نفر است: رضا خان پهلوی. اگر کسی این را نمی پذیرد گفتگوی ما همینجا به پایان می رسد!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;رضا خان کارهایی را به انجام رسانید که هرگز در توان یک دولت دموکرات نبود. اصلا کار از جنس کارهای دولت دموکرات نبود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;در کدام همه پرسی عمومی میشد از مردم ایران اجازه گرفت که ایلات را به زور در ایران پخش کرد؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;در  کدام رای گیری میشد از مردم اجازه گرفت که دولت مرکزی مقتدر در ایران  ایجاد کرد و پدر میرزا کوچک و خیابانی و دیگران را یکشبه در آورد؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;پس اگر این کشور افغانستان نیست(وچه خوب که نیست) از صدقه ی سر دیکتاتوری است. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;پس برای من عملگرا دیکتاتوری همیشه بد نیست. خفه کردن روزنامه و مردم همیشه بد نیست. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;حالا در این برهه ی زمانی:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;طرح  های اقتصادی بود که در زمان آقای خاتمی امکان اجرایی شدن نداشت. هزار سال  هم میگذشت دولت مردمی اصلاحات آن را اجراء نمی کرد. چرا؟ چون منشاء قدرت  دولت اصلاحات مردم بودند نه بالای حاکمیت. اگر طرح کارتی کردن بنزین اجراء  میشد، معین همان چهار-پنج میلیون رایش را هم باید در خواب میدید! ایضا طرح  مستقیم کردن یارانه ها!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;این طرح ها در دولت خاتمی آماده شده  بود و چند بار در جلسات آقایان بلاخره به این نتیجه نرسیدند که باید آن را  اجرایی کند. تا اینکه احمدی نژاد آمد و ضربتی طرح ها را اجراء کرد. کارتی  کردن بنزین که بی هیچ ایرادی عالی اجراء شد، تا ببینیم این طرح دوم چه  میشود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;طبیعی هم بود که اجرای طرح ها به محبوبیت احمدی نژاد  در شهرها آسیب میزند و زد. در انتخابات اخیر هم با همه ی بحث هایی که در  موردش بود، این افت محبوبیت به چشم آمد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اما دولتی که می  خواهد چنین طرح هایی را اجرا کند و میداند چه بدنامی را به جان می خرد چه  اشکالی دارد که اجرا را طوری ساماندهی کند که نزدیک انتخابات رای قشر منتفع  را هم بدست آورد؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;دلیل اینکه همه پول دادن های نزدیک  انتخابات را نادیده گرفتند هم به گمانم چیزی جز این نبود. آقای خامنه ای هم  چون دید دولت چه ریسک بزرگی را پذیرفته و چه بدنامی را به جان خریده در  مقابل این مسائل دم نزد. که از دیدگاه عملگرایانه اشتباه هم نکرد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;--&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;در  مورد بحث تقلب در انتخابات هم زیاد حرف زده ام. من اعتقاد ندارم که احمدی  نژاد رای نیاورد. رفرنس میدهم به نظرسنجی که ایسپا پیش از انتخابات انجام  داده بود و نشان میداد احمدی نژاد رای می آورد. نزدیکان ستاد آقای موسوی و  کسانی که با ایسپا کار کرده اند تنها اشکالی که به این نظرسنجی وارد میکنند  فرمول آن است، نه اصل آن. بنابراین حتی اگر بپذیریم در انتخابات آب کردند و  رای احمدی نژاد را افزایش هم دادند، چیزی تغییر نمی کند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;--&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;در  مورد بحث تجاوز و سایر اتفاقات زندان ها هم چیز زیادی نیاز نیست بگویم(با  توجه حرف هایی که بالا گفتم). ایرانی جماعت را ول کنید همه به همه تجاوز  میکنند. همه همه را در زندان میکنند. همه مخالف را به زندان می اندازند و  زیر ماشین له میکنند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;خوب که فکر کنیم هیچ اتفاق جدیدی در  ایران رخ نداده جز اینکه قشر متوسط شهری آمادگی پذیرش یک جنبش اجتماعی ضد  دولت مرکزی را داشته. این جنبش هم رو به افول است و ظرف یک سال آینده نشانه  ای از آن باقی نخواهد ماند!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;از من که می شنوید خداحافظ!  فعلا که قصد بازگشت ندارم و به اندازه کافی برنامه و پلن برای خودم ریخته  ام بیرون آن خراب شده! اما اگر برگردم هم با همین شرایط خواهم ساخت و با  همین دولت کار خواهم کرد!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-1714593959876859038?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/-mgAMxNdDhY/blog-post_04.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>11</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/01/blog-post_04.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-3689125466435312112</guid><pubDate>Tue, 04 Jan 2011 10:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-04T14:40:20.437+03:30</atom:updated><title>تهور</title><description>"نوشتن و منتشر نکردن" رفتاری است که وقتی چرخش های فکری تند اتفاق می افتد زیاد می شود. بخشی از آن ناشی از ترس عدم اطمینان است و بخش بزرگتری از آن از ترس دوستان و جمعیتی که نویسنده در آن مورد وثوق است.&lt;br /&gt;این ایام پس از جنبش سبز، قبل و بعد از رفتنم به ایران، شاید بیست نوشته ی منتشر نشده داشته ام. روند نوشتنم هم اینطور است که می نویسم. بعد آخرش تصور میکنم واکنش دوستان مختلفم چه خواهد بود. وقتی این واکنش از حدی بیشتر تند باشد و من فرصت و حوصله ی پاسخگویی به آن ها را نداشته باشم، نوشته را درفت می کنم، خلاص! اما اگر فکر کنم اثر مثبتی دارد، خوب یکبار یا چندبار دیگر می خوانم، اصلاح می کنم، غلط املایی می گیرم و ... و بعد منتشر میکنم.&lt;br /&gt;امروز دست به یک حرکت متهورانه زدم. بخشی از نوشته های منتشر نشده را تحت عنوان "نوشته ی ناتمام" یا "نوشته ی منتشر نشده" منتشر کردم. دلیل اصلی اش هم این بود که حس کردم فضا کمی بازتر شده است. غیر از نوشته ی خودم این روزها در گودر چند نوشته ی دیگر هم دیدم که کم و بیش جرات کرده اند از رفتارهای محمود خان دفاع کنند.&lt;br /&gt;زندانی است این فضای روشنفکری ایرانی. جرات می خواهد شکستن بدیهیات احمقانه ی دوستان. من هرگز با مواضع ضد امپریالیستی حسین درخشان در حمایت از احمدی نژاد موافق نبوده ام. اما بی شرمی هم حدی دارد! دوستان رسما "حسین درخشانی" شدن را تبدیل به یک فحش ناموسی کرده اند در وبلاگستان. تا می خواهی حرف بزنی می گویند: داری جا پای حسین درخشان می گذاری. حرف از این رکیک تر هم می شود؟ اینها ملتی هستند که ادعای آزادی و تساهل دارند!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-3689125466435312112?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/W-bxyZwZa5w/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2011/01/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-9059494939694216135</guid><pubDate>Sat, 25 Dec 2010 10:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-04T14:21:49.034+03:30</atom:updated><title>منتشر نشده(9)</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هرچه می گذرد بیشتر متوجه می شوم که دعوای ما با این حاکمیت(که دعوای توسعه نیافتن کشور، دعوای عدم وجود آزادی فرهنگی و اقتصادی، عدم وجود مساوات در دادگستری، افزایش فساد در نیروهای نظامی و دولت و...) است با دعوای مردم عادی(که دعوای گرانی، دعوای سر کار دولتی نرفتن بچه هایشان، دعوای گران بودن پول برق! دعوای افزایش قیمت نان است، دعوای اینکه ما نفت داریم، چرا باید اینقدر پول بنزین بدهیم!) فرق دارد. من شرط می بندم هر سیاست اقتصادی درستی در این کشور اجراء شود، این مردم مجبور به بیشتر کار کردن هستند و همین ها آن دولتی که سیاست درست را اجراء کند زمین می زنند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-9059494939694216135?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/kpOPwDoQoDI/9.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/12/9.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-2596352108572524085</guid><pubDate>Sat, 25 Dec 2010 04:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-04T14:21:15.443+03:30</atom:updated><title>نوشته ی منتشر نشده(8): فتنه سبز، زنده کردن ادبیات دینی-سیاسی</title><description>&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;نوشته ای ناتمام که از ترس شما وبلاگستانی ها منتشر نشد(بی هیچ تغییری):&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;جناب میرحسین در بیانیه ها و صحبت هایشان دائم از نمادهای دینی برای توصیف شرایط روز سیاسی کشور استفاده می کنند. به تبع ایشان دیگران هم شروع کرده اند. در همین مالزی دوستان جنبش سبزی برای مراسمات روزهای عاشورا تاکید داشتند سخنرانانی را دعوت کنند که ضمن بیان حادثه ی عاشورا، ظلم های یزیدهای زمان را هم بر ملا کنند! آقای احمد منتظری اخیرا فرموده اند: امام علی(ع) این پند تاریخی را چه زیبا بیان می‌فرماید: "این الفراعنه و ابناء الفراعنه؟ این الاکاسره و ابناء الاکاسره؟"... توجه کنید: پند تاریخی! می خواهند پند بگیرند!&lt;br /&gt;من نمی دانم با این ادبیات قرار است به کجا برسیم. منظورم هم لزوما ادبیات دینی نیست. بلکه این تاکید بر ادبیات حماسی است که نگران کننده است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; اسطوره ها متعلق به دیسکورسی خاص  هستند. نمی شود هر کلمه ای را از هر  دیسکورسی استخراج کرد و در دیسکورسی  دیگر استفاده کرد. اگر اصلا معنا  بدهند، معنایی متف&lt;span class="text_exposed_show"&gt;اوت می دهند و درهمریختگی مفهومی ایجاد می کنند. آیا این چیزی است که ما می خواهیم؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;دوستان توضیح می دهند که هدف از استفاده از این ادبیات نماد سازی است برای آگاهی دادن به مردم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;در حالی که به گمان من آگاهی مردم اصلا اهمیت ندارد.اگر هم منظور تبلیغات است، برای به دست آوردن رای و حمایت مردم بهتر است روی منافعشان صحبت کنید. این ادبیات یکجا ما را دوباره به بن  بست می کشاند. مثلا آنجا که خودمان مجبوریم در روابط بین المللی بخاطر &lt;span class="text_exposed_show"&gt;برخی مصلحت ها فرعون وار رفتار کنیم.&lt;br /&gt;آگاهی  مردم را باید فراموش کرد. در کدام مدل موفق دموکراسی مردم لزوما آگاهند؟ در  آمریکا مردم محل قرار گرفتن ایالات خودشان روی نقشه را درست نمی دانند. بیش  از بیست در صد مردم تصور کرده اند اوباما مسلمان است و...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;نباید تصور خیالی داشت در مورد دموکراسی! دموکراسی را آگاهی نمی سازد، بلکه تضاد منافع می سازد. دو یا سه&lt;span class="text_exposed_show"&gt;  حزب که به اندازه ی کافی آگاهی دارند(و تازه آن هم در سطوح مختلف حزب میزان  آگاهی فرق دارد) با هم در عرصه ی انتخابات درگیر می شوند و مانند پیمانکار  از مردم می خواهند امور کشور را به آن ها بسپارند. مردم بر اساس منافع  روزمره ی خود، سوابق احزاب و نیز تحت تاثیر تبلیغاتی که متاثر از میزان  پولی است که هر حزب خرج می کند به آن ها رای می دهند.&lt;br /&gt;در این فرایند مردم  نقشی اگر بازی میکنند با اندازه ی منافع شخصی خودشان است. بقیه نقش را  سرمایه دارانی که هزینه های تبلیغاتی را پرداخت می کنند بازی می کنند(در  آمریکا این هزینه ها محدود بود، اخیر محدودیت ها کم شد چون خلاف آزادی  انسانی بود که کسی نتواند هرچقدر خواست به کمپین مورد نظرش کمک کند).  سرمایه دار نیز بر اساس منافع خود تصمیم می گیرد. در سطوح آگاهی هر چند حزب  و  رده روشنفکری روزنامه نگاری بحث منافع ملی هم مطرح می شود. آن هم به  این دلیل که احزاب نگرانند اشتباهات بزرگ نکنند که در ادوار بعد نتوانند  این کار پیمانکاری را بگیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جز این تاکید بر آگاهی مردم ایراد فلسفی هم دارد. آگاهی اصلا یعنی چی؟ مگر دست یابی به آگاهی به این  سادگی است آن هم برای طیف گسترده ای از مردم. آیا جنبش سبزی ها خودشان خیلی مطمئنند که ما  بر حق و آقای خامنه ای ناحق است؟ چرا چون دو تا آدم زیر ماشین رفته اند؟ فکر  میکنند پسفردا اگر خودشان در حکومت باشند ممکن نیست بخاطر اینکه حکومت دموکراسی  را حفظ کنند چهار طرفدار حکومت ولایت مطلقه را که می خواهند اغتشاش کنند  زیر ماشین بفرستند؟ حالا در این نقطه ما در تضاد منافع قرار گرفته ایم و چند تن از مردم  بی دفاع ما زیر ماشین چند تن از مردم مسلح آن ها رفته اند. این کجایش مشخص می کند که ما بر حقیم و آن ها باطل؟&lt;br /&gt;برای ما، مبتنی بر اندیشه ی ما بله مشخص  است که حق کیست، باطل کیست، چون می دانیم آنان که زیر ماشین رفتند دنبال  رای(یعنی چیزی که اندیشه ی ما می پسندد) و آنان که زیر ماشین بردند به  دنبال ولایت(یعنی چیزی که اندیشه ی آنان می پسندد) بودند. یعنی اصلا دعوا  بر سر همین اندیشه هاست. بنابراین یا باید از همین تضاد اندیشه ها با مردم سخن گفت، یا بر سر منافعشان احتجاج کرد، نه بر سر آگاهی...&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;سخن  آخر اینکه: دموکراسی تبدیل کردن میدان جنگ قدیم است به میدان جنگ جدید.  همانطور که پیروزی در میدان جنگ قدیم ناشی از حق و باطل بودن نبود و ناشی  از قدرت بیشتر بود، پیروزی در میدان دموکراسی هم ناشی از حق و باطل بودن  نیست.&lt;br /&gt;در عین حال، همانطور که در میدان جنگ قدیم فراهم آوردن قدرت بهره  ای از بر حق بودن و اقناع بزرگان، سپاهیان و سرمایه دارانی که هزینه ی جنگ  را می دادند، داشت، دموکراسی هم همانقدر بهره ای از بر حق بودن دارد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-2596352108572524085?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/KA1JIpVWSNg/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/12/blog-post_25.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-3740496593858683426</guid><pubDate>Fri, 24 Dec 2010 08:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-25T19:28:22.429+03:30</atom:updated><title>به مناسبت انتشار قطعات پاپ از همایون شجریان</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پاپ از نگاه من یعنی کم رنگ کردن جنبه ها ی فوق حرفه ای یک موسیقی اصیل به  منظور گسترده کردن طیف مخاطبان در بین عامه.&lt;br /&gt;با این تعریف می توان پاپ غربی  داشت، پاپ راک داشت، پاپ عربی داشت و البته پاپ ایرانی.&lt;br /&gt;یکی از روش هایی  که می توان با آن پاپ ایرانی داشت، کمرنگ کردن تحریر ها در موسیقی ردیفی و  تاکید بر جنبه های صوتی و لحنی دستگاه های ایرانی است. بر این اساس آنچه که در مراسمات  مذهبی توسط مداحان ارائه می شود مصداق پاپ ایرانی است و نیز آنچه توسط  هایده و مرضیه ارائه می شد.&lt;br /&gt;نکته ای که باید در تولید اینگونه آثار در نظر  داشت، خطر غرق شدن و فرو کاسته شدن تولید کننده ی اثر در موسیقی پاپ است. تولید کننده ی اثر پاپ خود  شنونده ی موسیقی پاپ نیست،بلکه او به معراج ردیف می رود و خوشه چینی میکند برای مخاطب عامی که گوش و هوش شنیدن ارکان پیچیده ی آن اصالت را ندارد.&lt;br /&gt;علیرضا افتخاری نمونه ی خواننده ای است که نتوانست از چنین آزمونی سربلند بیرون بیاید و رفته رفته از کیفیت آثارش کاسته شد. او در مسیر پیمودن فرآیند ذکر شده، در حالی که بردامنه ی مخاطب  عام خود می افزود، از تعداد مخاطبان حرفه اش کاست. و از آنجایی که  مخاطب عام هم صاحب حداقل هایی از ذهن پرورده شده بود، ادامه ی این فرآیند  منجر به کاسته شدن از مجموع مخاطبان او گشت.&lt;br /&gt;اگر حتی بخواهیم از زاویه ی مارکت به  این قضیه نگاه کنیم، پیدا کردن آن نقطه ی "حداکثر مخاطب" کاری است دشوار که  علیرضا افتخاری موفق به یافتنش نشد.&lt;br /&gt;این مطلب را به  مناسبت انتشار &lt;a href="http://www.backupflow.com/g.htm?alid=5804"&gt;اولین قطعات پاپ از همایون شجریان&lt;/a&gt; می نویسم که کارهایی هستند در حد  اعلای جذابیت. این آثار را ستایش می کنم، ولی نمی توانم نگرانی خود را از انتشار  قطعات پاپ از امید آینده ی موسیقی اصیل ایرانی ابراز نکنم.&lt;br /&gt;تذکر این نکته ضروری است که بخش هایی از اثر قاصدک استاد شجریان و استاد پرویز مشکاتیان(که به گمان من این اثر همایون به تاسی از آن ساخته شده) هم رویکرد ساده سازی روی به پاپ داشت. گرچه اولین و آخرین اثر شجریان از این دست باقی ماند.&lt;br /&gt;قطعات اخیر همایون ساده سازی هایی در دستگاه نوا هستند. پیش از او مسعود  شعاری هم دست با ساده سازی نوا، نوای جدید را خلق کرده بود. کنسرت تبریز شعاری و شهرام ناظری حاوی قطعاتی در نوای جدید است.&lt;br /&gt;-----&lt;br /&gt;یک نکته: هر نوازنده و خواننده ای در عمل حدی از ساده سازی (و ندرتا برعکس، حدی از فاخر سازی) را منطبق بر گوش و هوش خود در باز بیان آثار قدیمی اعمال میکند. پیدا کردن آن نرمی که بر اساس آن بتوان گفت "از حد ساده سازی به بعد یک اثر پاپ تلقی می شود" به سادگی ممکن نیست، موضوع این نوشته نیست، و اجالتا به ذهنم میرسد که ضروری هم نیست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-3740496593858683426?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/nZ0JqrsKHh0/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/12/blog-post_24.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-4510165341918949494</guid><pubDate>Tue, 21 Dec 2010 19:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-25T15:52:52.458+03:30</atom:updated><title>تفسیرهای بن بست آفرین</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این نوشته نقدی است بر حرف های اخیر برادر چپ، دکتر مالجو. مهدی جامی و شروین نکوئی (از تهران ریویو) گفتار مالجو را در فیس بوک به اشتراک گذاشته بودند. زیر لینک مهدی جامی این مطلب را نوشتم و حالا اینجا هم درج میکنم. فرصت نکردم غلط های املایی را اصلاح کنم. لزومی هم ندیدم(اگر گفتار مالجو را نخوانده اید، پایین این نوشته آن را هم آورده ام):&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;" jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;ایراد دارد آقای جامی&lt;br /&gt;اول اینکه  اینگونه با کنار هم گذاشتن فکت ها نمی توان تئوری را اثبات کرد. این شیوه علمی که  نیست هیچ، خوشایند عقل تجربی هم نیست. از تجربه ی تاریخی خودمان هم بهره  ببریم این شیوه ی تحلیل سیاسی فاجعه ساز است. تحلیل گر باید نشان دهد چر&lt;span class="text_exposed_hide"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;ا تفسیرهای آلترناتیو از فکت های او نابجاست و در نتیجه تا اطلاع ثانوی تحلیل او محکم و پابرجاست.&lt;br /&gt;می  شود قبول کرد ناخواسته دولت احمدی نژاد به سمتی که آقای مالجو می گویند می  رود. یعنی در حالی که عزم جدی در نظام سیاسی ایران برای اصلاح وضعیت اقتصادی وجود  دارد و تئوری های مربوط به بازار آزاد و خصوصی سازی پذیرفته شده است، در  عمل صنایع و کارخانه جات به افرادی سپرده می شود که مورد رضایت حاکمیت هم  هستند.&lt;br /&gt;واضح است که این تحلیل با تحلیل آقای مالجو که به شیوه ی اسلاف  مارکسیست خود داستان های روان حاکی از توطئه می سازد کاملا فرق دارد. این  فرق اگرچه در بادی امر کوچک جلوه می کند، اما در درازمدت ما را به اینجا می  رساند که با نظام سیاسی روبروییم که برنامه ای از پیش تعیین شده برای  نابودی اقتصاد و مردم دارد و هیچ گونه گفتگو و سازشی با آن ممکن نیست. این  آشکارا در تضاد با اهداف اصلاح طلبانه ی خود میرحسین هم هست(گرچه میرحسین  معیار نیست ولی تحقیقا شیوه ی او صحیح است)ـ&lt;br /&gt;ایراد دیگری که خیلی امید  ندارم دوستان از من بپذیرند این است که نباید به این گیر داد که چه کسی  دارد صاحب صنایع می شود. نفس خصوصی سازی خوب است. در واقع در هیچ نظام  اقتصادی دیگری هم نمی شود پیگیری کرد و دید که صاحبان ابتدایی ثروت، ثروت خود را از  راهی مشروع بدست آورده اند یا نه. بارزترین آن ها نظام آمریکاست که مشخصا ریشه ی  ثروت ها از نقطه ای نامشروع یعنی کشف طلا و کشتار بومیان است.&lt;br /&gt;صاحب  ثروت، هرچند ثروت را بادآورده به دست آورده باشد، از ثروت خود مراقبت می  کند و در حداکثر کردن آن می کوشد. در این فرایند است که جامعه و دیگران سود  می برند&lt;br /&gt;حرفم طولانی شد. ولی لازم است بگویم که فرماندهان سپاه و دیگر  رانتخواران، حق بیان این حرف را برای خود محفوظ نگه داشته اند که: آن ها  نگهدارنده ی این کشور بوده اند ورنه کشور و این ثروت نفت امروز از دست  رفته بود. پس هنوز حقوقی دارند و اگر قرار باشد صنایع خصوصی شوند اولویت با  آن هاست.&lt;br /&gt;این را نمی گویم که قبول کنید. ولی کمکی است که تا اندازه ای  فشار ذهنی ناشی از تصور "نامشروع بودن آغاز نظام بازار اقتصادی ایران" را  از بین می برد.&lt;br /&gt;نکته ی آخر اینکه: اقداماتی از این دست، و نیز اقدامات  بزرگی که رضاخان برای این کشور انجام داد، امکان انجام توسط دولت های  دموکراتیک را ندارند. چون باعث سرنگونی آن حزب و جریان می شوند(به دلیل  فشاری که به مردم وارد می شود). دلیل اینکه دولت خاتمی هم به آن تن نمی داد  همین بود(این بهانه است که مجلس هفتم نگذاشت. مجلس هشتم هم فشارش را آورد.  احمدی نژاد ولی مرد اجرا بود و خاتمی نبود). بنابراین با همه ی نکوهید  بودن دیکتاتوری، ذهن عملگرا باید آن را فرصتی بداند برای اجرای آنچه در  زمانه ی صلح و دموکراسی قابل اجراء نیست&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;خلاصه ی نقدم این بود: اولا نگاه آقای مالجو بسیار روان و توطئه نگر است(روانی که ناشی از ذهنی تقلیل گراست)&lt;br /&gt;و دوما در صورت صحت هم "کم ایراد" است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاسخ مهدی جامی:&lt;br /&gt;&lt;span jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;فارغ از درستی نظر شما از بیان  آرام و متین و استدلالی سرکار سپاس دارم. در باره ورود شما به رئال پلتیک  هم با شما همنظرم. در باره جزئیات بحث داریم. من رویهم مالجو را در عرصه  اقتصاد صاحب فکر و تحلیل می بینم بر خلاف رئیس دانا که بیشتر بیانیه سیاسی  وار حرف می زند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;گفتار دکتر مالجو&lt;/strong&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;:  عزمی که در قوۀ مجریه برای اجرای این طرح  وجود دارد محصول توافق بین دو گروه متمایز است. یک گروه عبارت است از  بدنه‌ی کارشناسی و تکنوکراتیک دولت که مثلاً اقتصاددانان دانشگاهی یا  کارشناسان اقتصادی دولت و مسولان اجرایی رده های میانی را دربرمی گیرد.  گروه دوم نیز مدیران ارشد قوه‌ی مجریه هستند که می‌توانیم تحت عنوان هیات  دولت شناسایشان کنیم. به نظر من توافقی که هر یک از این دو گروه برای اجرای  این طرح دارند از دو منبع متفاوت سرچشمه می‌گیرد. باید انگیزه‌ها و عزم  جزم هر گروه را برای اجرای این طرح مستقل از همدیگر بررسی کنیم.من ابتدا به  انگیزۀ کارشناسان اقتصادی و بدنه‌ی تکنوکراتیک دولت می‌پردازم. در سال‌های  پس از جنگ به تدریج زمینه‌های تسلط نوع خاصی از تفکر اقتصادی هم در بدنه‌ی  اجرایی دولت و هم در دانشگاه‌ها و رسانه‌ها فراهم آمد و ما شاهد نوعی  هژمونی فکری تفکر اقتصادی دست راستی بودیم. به این معنا که بهترین شیوه‌ی  تخصیص منابع را عمدتاً اتکا به نظام بازار می انگاشتند. بر اساس این باور،  قیمت‌های بازار آزاد می تواند بهترین نوع تخصیص منابع را در نظام اقتصادی  به بار آورد. این نظر در میان بخش‌های گسترده‌ای از اقتصاددانان، رسانه‌ها و  از رهگذر اینها در افکار عمومی مقبولیت پیدا کرده است. من این جا کاری به  درست و غلط بودن و نیز نقدهایی ندارم که می‌توان به این ایده وارد دانست.  اما تسلط این ایده بر اذهان یک واقعیت تجربی است. در چنین چارچوبی  هدفمند‌سازی یارانه‌ها گامی برای واقعی کردن قیمت یک سری از کالاهای  استراتژیک به حساب می آید، از جمله مثلاً بنزین. استدلال بر این است که اگر  معیشت جامعه به دست قیمت‌های واقعی سپرده شود، هم مصرف‌کننده و هم  عرضه‌کننده در هر زمینه‌ای به تخصیص بهینه‌ی منابع مبادرت می ورزند. از  منظر این دیدگاه، دسترسی به تخصیص بهینه‌ی منابع در گرو این است که  نهادهایی غیر بازاری کمترین دخالت را در چرخ معیشت جامعه داشته باشند.  بنابراین اگر میان بخش‌های گسترده ای از بدنه‌ی کارشناسی، اجماعی در خصوص  حرکت به سمت هدفمند کردن یارانه‌ها وجود دارد، عمدتاً از باور به نوعی  ایدئولوژی اقتصادی سرچشمه می گیرد. مجموعه‌ای از کارشناسان اقتصادی نه فقط  در دولت کنونی بلکه در دولت‌های ۱۶ ساله‌ی پس از جنگ که چنین باوری دارند  به تدریج و آهسته آهسته با گسترش این ایدئولوژی اقتصادی در ایران به این  باور رسیده‌اند. این مجموعه از اقتصاددانان و کارشناسان دولتی از مدت ها  پیش به زمینه‌های اجرایی چنین طرحی اندیشیده اند و این طرح را به این یا آن  شکل روی میز سیاست‌گذاران و تصمیم گیرندگان ارشد گذاشته‌اند. اما فقط در  زمان دولت فعلی است که اجرای این طرح با مقبولیت تصمیم گیرندگان مواجه  می­شود.حالا می رسیم به انگیزه‌ی گروه دومی که اشاره کردم، یعنی مدیران  ارشد در دولت فعلی. انگیزه های توافقی که مدیران ارشد دولت فعلی در خصوص  اجرای طرح هدفمندسازی یارانه ها به عمل آوردند کاملاً با انگیزه های گروه  اول متفاوت است. به دلایلی که محل بحث ما نیست، دولت‌های قبلی اجرای این  طرح را به صلاح ندانستند. اما همین طرح در نهایت، مقبول بازیگران اصلی  قوه‌ی مجریه و هیات دولت و تصمیم گیرندگان سیاسی در دولت فعلی قرار گرفت.  حالا برای مطالعه‌ی انگیزه‌های این گروه اخیر باید به فضای کاملا متفاوتی  وارد ‌شویم که ضرورتاً هیچ ربطی به ایدئولوژی اقتصادی ندارد. انگیزۀ دولت  فعلی ضرورتاً این نیست که تخصیص منابع به طرزی بهینه صورت پذیرد. اجازه  دهید بحثم را با یک دورخیز شروع ‌ کنم.ببینید دقایقی پیش آقای رییس دانا  فرمودند که دولت نهم و دهم لیبرال ترین دولتی است که در طول تاریخ اخیر ما  وجود داشته است. کسانی نیز هستند که خلاف نظر ایشان را دارند. تا همین دو  سه سال پیش خیلی ها معتقد بودند که دولت نهم چه در شعار و چه در عمل چپ گرا  و خواهان عدالت اجتماعی است. اما من شخصاً با این هر دو نظر مخالف هستم.  به نظر من، مفاهیم سنتی دولت چپ‌گرا و دولت راست گرا برای توضیح دولت نهم  اصلاً کفایت نمی کند. برای تبیین و فهم دولت نهم ما به مفاهیم جدیدتر و  رساتری نیاز داریم. در سال دوم حاکمیت دولت نهم بود که من مفهوم جدیدی را  پیشنهاد کردم که این جا هم در خدمت شما اجمالاً شرحی از آن به دست می  دهم.گرایش نوظهور در دولت نهم و دهم را من گرایش به حک‌ شدگی اقتصاد در  سیاست می خوانم. این گرایش یعنی حرکت به سمت نوعی نظام اقتصادی که در آن  مناسبات معیشتی و اقتصادی جامعه عمدتاً تحت تأثیر الزامات و ملاحظات سیاسی  بخش کوچکی از طبقۀ سیاسی حاکم شکل می گیرد و تحتِ شعاعِ منطق سیاسی مورد  نظر همان گروه تعیین می شود. یعنی این دولت به اجرای آن دسته از سیاست های  اقتصادی مبادرت می کند که بتوانند در خدمت تحقق اهداف سیاسی بخش کوچکی از  طبقۀ سیاسی حاکم قرار بگیرند. گاه سیاست های اقتصادی چپ گرایانه به پیشبُرد  اهداف سیاسی این گروه کمک می کند و گاه سیاست های اقتصادی راست گرایانه.  نه منطق اقتصادی یا منطق اجتماعی بلکه منطق سیاسی است که بر سیاست گذاری  های دولت فعلی در زندگی اقتصادی حاکمیت می کند. برخلافِ منطق اقتصادی و  منطق اجتماعی که همواره جهت گیری های مشخصی دارند، جهت گیری منطق سیاسی از  یک موقعیت به موقعیتی دیگر چه بسا متفاوت باشد. دقیقاً به همین دلیل است که  دولت فعلی همواره انگار اهدافی معین اما برنامه هایی نامعین داشته است.  بنابراین دولت گاه در پوشش اجرای سیاست های دست چپی و گاه در پوشش سیاست ها  دست راستی همواره عمدتاً درصدد تحقق اهداف سیاسی بخش بسیار کوچکی از طبقۀ  سیاسی حاکم بوده است. بسیاری از سیاست های اقتصادی دولت در حدوداً پنج سالۀ  اخیر مصداق این بحث هستند.محوری ترین هدف سیاسی دولت نهم را می توان تلاش  برای ارتقای طبقاتی بخش کوچکی از طبقه­ سیاسی حاکم دانست که تا پیش از دولت  نهم نه در رأس بلکه عمدتاً در میانۀ هرم قدرت سیاسی و ثروت اقتصادی قرار  داشتند، نوعی بازآرایی طبقاتی جامعه که به زیان بورژوازی پساانقلابی اما به  نفع مجموعۀ کسانی از طبقۀ سیاسی حاکم است که همپیمان دولت نهم هستند. این  هدف کلی را می توان به چند هدف جزئی تر تجزیه کرد. اولین هدف عبارت است از  زمینه سازی برای انتقال دارایی های دولتی به نخبگان و توده های وفادار به  گروه سیاسی مذکور. مثلاً تحولات اخیر در خصوص بازخوانی اصل ۴۴ قانون اساسی  را به نحوی که در دولت و مجلس پیش می رود از این زاویه می توان نگاه کرد.  در عین حال، سیاست خصوصی سازی بخشی از دارایی های دولتی به پیش شرط های  دیگری نیز نیاز دارد. مثلاً جرح و تعدیل هایی که در پیش نویس اصلاحیۀ قانون  کار در وزارت کار دولت نهم مطرح شد از سویی دست کارفرمایان را برای اخراج  شتابان کارگران باز می گذارد و از دیگر سو کارگران را کماکان نابرخوردار از  حق تأسیس اتحادیه های کارگری مستقل نگه می دارد. این یکی از لازمه های  خصوصی سازی های گسترده ای است که در جریان است. دومین هدف عبارت است از  بسیج منابع مالی برای گروه های وابسته به دولت . واگذاری پروژه های اقتصادی  بزرگ به برخی ارگان ها بدون مناقصه از همین زاویه قابل فهم است. هم چنین  کاهش نرخ بهرۀ بانکی که منابع مالی گسترده ای را برای وام گیرندگان دانه  درشت به ارمغان می آورد در همین راستا معنا می دهد. سومین هدف عبارت است از  توزیع منابع مالی میان آن دسته از شهروندانی که بالقوه می توانند از گروه  سیاسی مذکور حمایت سیاسی به عمل بیاورند. مصرف بی رویه از صندوق ذخیرۀ  ارزی، سفرهای استانی سابق هیأت دولت، و حتی طراحی سهام عدالت را می توان از  ابزارهای تحقق همین هدف قلمداد کرد. سرانجام چهارمین هدف نیز عبارت است از  زمینه سازی برای حفاظت کلیت طبقۀ سیاسی حاکم از شر تحریم های بین المللی.  مثلاً به نظر می رسد سهمیه بندی بنزین نه ضرورتاً بر مبنای منطق اقتصادی یا  منطق اجتماعی، بلکه بر اساس منطق سیاسی به اجرا گذاشته شد تا در شرایط  اضطراری به نحوی ناگهانی به جامعه شوک وارد نشود.این مثال ها عمدتاً نشان  می دهند که در دولت های نهم و دهم این منطق سیاسی است که در طراحی و اجرای  سیاست های اقتصادی حرف اول را می زند. به این معنا دولت فعلی همواره کوشیده  است تا اقتصاد را در خدمت اهداف سیاسی بخش کوچکی از طبقۀ سیاسی حاکمه قرار  دهد، بدون توجه به منافع سایر گروه ها در طبقۀ سیاسی حاکم و بی هیچ عنایتی  به منافع توده های مردم. من اسم این رویه را حک­شدگی سیاسی گذاشته ام،  یعنی حک شدن اقتصاد در سیاست.با این مقدمۀ مفصل حال می توان هدفمند کردن  یارانه‌ها را نیز از این زاویه نگاه کرد. اگر هیأت دولت دربارۀ اجرای طرح  هدفمندساز یارانه ها توافق دارد، مبنای تعهدش به این طرح با انگیزه های  بدنۀ کارشناسی کاملاً متفاوت است. هدف دولت از اجرای این طرح کاملاً سیاسی  است. اولاً می خواهد خودش را حتی­المقدور از شر هزینه های اجتماعی خلاص  کند؛ ثانیاً می خواهد زمینه های تسریع انباشت سرمایه به دست بورژوازی  نوظهور وابسته به خود را بیش از پیش فراهم بیاورد؛ ثالثاً می خواهد در  جابجایی هزینه‌های دولت از سمت هزینه های اجتماعی به سمت هزینه های امنیتی  که معطوف به مصرف در ماشین سرکوب است دست بازتری داشته باشد؛ رابعاً می  خواهد در بازتوزیع منابع مالی حاصل از طرح هدفمندسازی یارانه ها بیش از پیش  بکوشد تا حمایت سیاسی گروه های وابسته به خویش را خریداری کند. دولت فعلی  می داند که به هیچ وجه حمایت سیاسی طبقۀ متوسط را با خود ندارد، لذا بابت  از دست دادن آن ها و نارضایی های اقتصادی طبقۀ متوسط بیش از این نگرانی  ندارد. همۀ تلاشش درصدد کانالیزه کردن منابع مالی به سمت اقشاری از جامعه  است که یا از همپیمانان خودش هستند یا بالقوه محتمل است که حامی سیاسی اش  باشند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-4510165341918949494?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/Udox6FrlFe0/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/12/blog-post_21.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-1199734381050181128</guid><pubDate>Sun, 19 Dec 2010 05:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-22T20:06:23.002+03:30</atom:updated><title>در ستایش احمدی نژادها(چرا دیگر عضو جنبش سبز نیستم (2))</title><description>این اولین بار در تاریخ سیاسی ایران نیست که مردی دیکتاتور و ضد آزادی بروز میکند و کارهای بزرگ و به یاد ماندنی برای کشور انجام می دهد. اگر او را از تبار رضاخان و هاشمی ببینیم، شجاعت مدیریتی اش را ستایش خواهیم کرد و در عمل نیز خواهیم دید که او با اصلاح اقتصادی، ما را سریعتر به دموکراسی و آزادی خواهد رسانید تا دیگرانی که جرات اجرای این طرح های اساسی را نداشتند ولی هزار فریاد دموکراسی خواهی شان گوش فلک را کر کرده بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین چیزی که می خواهم به یاد داشته باشم این است که روزنامه نگار ایرانی در طول تاریخ معصار بسیار اشتباه کرده است. از ماجرای محمدعلی شاه  گرفته تا ماجرای سیدضیاء و رضا خان، از ماجرای قوام و مصدق، تا ماجرای انقلاب، و نیز در در ماجرای هاشمی و توهین های و تهمت های نابجایی که به او می زد. شاید به این دلیل مهم که روزنامه نگار ما بیشتر از آنکه دغدغه ی اقتصاد داشته باشد، دغدغه ی سیاست داشته است. در نتیجه تمام رفتارهای مردان سیاسی را با عیاری جز اقتصاد سنجیده و خود را از این درک که مرد عملگرای سیاسی گاه ناچاراز قربانی کردن آزادی و دموکراسی به نفع عملگرایی است، محروم ساخته.&lt;br /&gt;------------&lt;br /&gt;من هنوز به تقلب در انتخابات معتقدم. به همان ترتیبی که قبلا توضیح دادم. یعنی بر اساس نظرسنجی ایسپا معتقدم احمدی نژاد چیزی حدود 17 میلیون رای داشته و موسوی چیزی در حدود همین 13 میلیونی که اعلام شد. 7 میلیون بقیه آراء که به نفع احمدی نژاد اعلام شد هم متعلق به رضایی و کروبی است. معتقد به سازمان یافته بودن تقلب ها هم نیستم و آن را چیزی معمول در حد همه ی انتخابات های جمهوری اسلامی میدانم که اگر قرار بر قضاوت اخلاقی بود،بیشتر آن را به ناشریف بودن ملی مان نسبت می دادم تا ناشریف بودن این رژیم سیاسی. یعنی ما اهل تقلیبیم به نفع قدرت و به نفع چیزی که به نفع ماست. در ضمن معتقدم توافقی ناگفته بین همه ی کاندیداها رخ داد برای نرسیدن مردم به آراء واقعی. از سوی کروبی و رضایی که موضوع قابل درک است. کروبی و رضایی که آبروباخته بودند(من فقط یکجا دیدم آقای کروبی خیلی کوتاه در کنگره ی اعتماد گفته بود ما به هرصورت انتخابات را باختیم). احمدی نژاد که سود برده ی تقلب بود(چراکه به جای رفتن به دور دوم در یک دوره رئیس جمهور با رای بالا شده بود) و موسوی با خطایی که کرده بود امکان پس گرفتن حرفش را نداشت. چون افشای حقیقت انتخابات، افشای غلط بودن ادعای بی پروا ی او (موسوی را محکوم نمی کنم! چراکه اطمینان ندارم مصلحت در پس گرفتن آن حرف ها بوده. اما خوب وظیفه ی من تحلیلگر چیزی دیگری است). همچنین معتقد نیستم هزینه های پیش از انتخابات احمدی نژاد نامشروع بود. یک طرح اقتصادی بزرگ(طرح بنزین) توسط او اجراء شده بود و طرح دوم(طرح یارانه ها) در دست اجراء بود و اینها طرح هایی بودند که در دولت قبلی از ترس آبروی خاتمی(که همه چیزش بود و حاضر بود یک ملت را فدای آبرو و شیکی وجودش کند) و از ترس آبروی اصلاح طلبان، اجراء آن ها زمین مانده بود(این ادعا که مجلس هفتم باعث توقف آن شد نیز بی اساس است. مجلس هشتم هم همه ی تلاش خود را کرد. اما احمدی نژاد مرد اجراء بود و خاتمی نه). بنابراین احمدی نژاد بی شک خود را با اجرای این طرح ها بدنام کرده بود، بخصوص نزد مردم مناطق شهری که بیشترین سود را از بنزین ارزان می بردند. جدای از طرح ها مجموعه ی رفتارهای اقتصادی و سیاسی احمدی نژاد نیز ضد این طبقه ی از مردم بود. بنابراین نفرت عظیم از او در شهرهای بزرگ قابل درک بود و بر من مشروع می نماید اگر احمدی نژاد پول صرفه جویی شده ی طرح ها را هدفمند در مناطقی خرج کند که رای از دست رفته اش جبران شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ها را نوشتم که توضیح بدهم تقلب را فراموش نکرده ام. بی تحلیل نیز از کنار آن نگذشته ام. کشتن ندا و سهراب و زیر ماشین رفتن آدم ها را نیز فراموش نکرده ام. همپای شما گریه کرده ام، فحش داده ام و پای میز گفتگوی اطلاعات هم نشسته ام! اما می خواهم واقعبین باشم. می خواهم یادم باشد که رضا خان هم جنایت کرد، اما رهایی بخش یک ملت از بدبختی شد. آنطور که امروز حتی سیمای جمهوری اسلامی آن را از زبان زیباکلام اعتراف میکند. در ضمن من یادم نرفته که دوم خرداد جنبشی بود از سوی روزنامه نگاران و روشنفکرای ایرانی علیه عملگرا و خادمی به نام هاشمی! یادم نرفته که مردم به خاتمی رای دادند چون با حکومت و نماد آن اکبر "رسماجانی" مشکل پیدا کرده بودند! یادم نرفته که تمام تلاش روزنامه نگاران ایرانی در دو سال اول دولت خاتمی معطوف به کشتن قدرت سیاسی مردی بود که بعدها مشخص شد اعمال مفید خاتمی چیزی نبودند جز ادامه ی رفتارهای او. با این یادها در ذهن این احتمال را بسیار میدهم که بخش عمده ای از مخالفت ها با احمدی نژاد نیز از گور همین ضدیت با عملگرایی بلند می شود. کمتر کسی را می شناسم در اطراف خودم که نفرتش از احمدی نژاد صرفا ناشی از مسئله ی انتخابات باشد. جمله ی دوستان کلمه ی بنزین از زبانشان نمی افتد و  اقتصادیشان به دولت عمدتا ابتر و بی مایه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من با تقلب مخالفم و با کشتن آدم ها. چمبره ی کثیف نظامیان بر بخش های خصوصی سازی شده ی کشور را هم پای دیگران درد میکشم. رفتار حال بهم زن گشت های انتظامی علیه خانم ها را دیده ام و از ناتوانی خودمان آرزوی مرگ کرده ام(این آرزو را که هرگز نکرده ام، همیشه سرخورده تر و نسبت به زندگی بی رغبت تر شده ام). از بدنامی ایرانی و پاسپورت ایرانی در دنیا هم به جان آمده ام و ...اما هیچکدام از این ها را به اراده ی احمدی نژاد ربط نداده ام.&lt;br /&gt;احمدی نژاد معلول و محکوم شرایط و مناسبات واقعی قدرت در ایران است.&lt;br /&gt;او خوشحال از تقلب انجام شده برای خود است. چون قشر متوسطی که باید حامی او در اجرای طرح ها باشد مخالف اوست!&lt;br /&gt;او مجبور به سکوت در مقابل نیروی انتظامی است. چون قدرت بالادستی که باید از او در اجرای طرح ها حمایت کند و بر وقوع تقلب چشم پوشی کند(یعنی رهبری، شورای نگهبان و حوزه های علمیه) اعتقاد به رفتارهای آنچنانی دارند.&lt;br /&gt;او مجبور به امتیاز دادن به سپاه است. سپاهی که کاندیدای اصلی اش قالی باف انتخابات را به نفع او از دست داده بود و حالا چون شیر زخمی می خواست احمدی نژاد را از پا در آورد. چنین سپاهی فقط با ترور کاظمی و تقسیم کردن سپاه به سپاه های استانی و امتیاز مخابرات ساکت می ماند و اجازه می داد رئیس دولت طرح هایش را اجراء کند.&lt;br /&gt;------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باشد! همه ی این حرف ها توجیه! اما وقتی پا در عرصه ی عملگرایی گذاشتید گاه مجبورید توجیه کنید، تقلب کنید، مانند رضاخان مدرس کشی کنید، مانند هاشمی 90 نفر را به زندان بیاندازید و بعد در مقابل این سوال که چرا عزت الله سحابی را در بند کرده اید پاسخ بدهید:"رویش زیاد شده بود. دادیم تعدیلش کنند"!&lt;br /&gt;بسته به دیدتان دارد. اگر چون من بر اولویت عملگرایی باشید چون رویایی خوش به عملگرایی همراه با اخلاق می نگرید. اگر هم بر اولویت دموکراسی و آزادی بیان باشید که بهتر: می نشینید و مدل فرانسه در حال زوال را تماشا می کنید. که اتحادیه های کار و کارگری آن حاضر به دادن یک امتیاز کوچک نیستند. اینک نفس اقتصاد فرانسه را بند آورده اند و دیر نیست که پاریس شهر رویاها به مخروبه ی فساد و فقر و کثیفی تبدیل شود! چه باک " هنوز آزادی و دموکراسی جاری است". دیر نخواهد بود که آن را هم نبینید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-1199734381050181128?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/Qu-896KN9Qg/2.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>6</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/12/2.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-7624374096549855123</guid><pubDate>Sat, 18 Dec 2010 20:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-04T14:20:20.104+03:30</atom:updated><title>نوشته ی ناتمام(7)</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;نوشته ای ناتمام که از ترس شما وبلاگستانی ها منتشر نشد(بی هیچ تغییری):&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دور اول انتخابات بود و دعوای ما با دوستان بر سر رای دادن به کروبی یا میرحسین. انتخاب من البته مهدی کروبی بود به دلیل تعاملی که می توانست به بخش های ارزشی نظام داشته باشد و راه را برای سازندگی مدیری چون کرباسچی باز کند. باورم این بود آنچه نظام سیاسی جمهوری اسلامی را در این سی سال زمینگیر کرد بیش از هر چیز سیاست های غلط اقتصادی بود چپ بوده، نه کشتار 67، نه اخراج اساتید از دانشگاه ها، نه حجاب اجباری و نه چیز هایی از این دست... و خوب طبیعی است که این سیاست های غلط با نام میرحسین موسوی به شدت گره خورده بود. از سال 76 (که تاریخ تولد سیاسی بسیاری از ماست) تا 87، سه داستان از او در خاطرم نقش بسته بود. اول انتخابش به عنوان مشاور عالی خاتمی(در حالی که همه امید معاون اولی او را داشتند). دوم سخنرانی او در تاسیس بنیاد دین و اقتصاد، سوم سخنرانی او در یکی از نشست های همین بنیاد. اولی که خبر بود و فاقد هرگونه اطلاعات در مورد شخص میرحسین(شاید همینقدر که فهمیدم خاتمی هم او را چندان قبول ندارد). اما دو تای بعدی موضع من را در مقابل این شخصیت تاریخ-سیاسی ایران شکل دادند: دو سخنرانی احمقانه، سرشار از چرندیات ضد لیبرالی و حماقت های اقتصاد اسلامی و بی شعوری محض پایان ناپذیر یک نخست وزیر سابق! مگر تصویر من از مرد سیاسی که سال ها در اخبار نیست چگونه غیر از اینها باید ساخته میشد؟!&lt;br /&gt;بعد هم که در ایام انتخابات آن جزوه ی سرشار از حرف های غلط اقتصادی منتشر شد و اولی به آن انتخاب عرب مازار و فرشاد مومنی به عنوان مشاوران اقتصادی او!&lt;br /&gt;بر این مبنا(مبانی) نه تنها انتخاب اول من در انتخابات نهم میرحسین موسوی نبود، بلکه فرضم این بود که اگر میرحسین و احمدی نژاد به دور دوم برسند، انتخاب من محمود احمدی نژاد خواهد بود. چرا که احمدی نژاد حداقل به بخشی از تجربه ی اقتصادی هاشمی و خاتمی وفادار است. اجرای طرح بنزین را نشانه می گرفتم و امیدوار بودم که طرح مستقیم کردن یارانه ها هم با همان موفقیت به انجام برسد.&lt;br /&gt;اما میرحسین را به قول ابطحی هندوانه ای سربسته می دانستم که یک قسمت ترکیده داشت و از همان یک قسمت ترکیده هم معلوم بود چیزی شیرینی را نباید انتظار کشید!!&lt;br /&gt;امشب خبر رسید که حاج محمود اجرای طرح یارانه ها را هم رسما اعلام کرد. خوشحال شدم. نگران بودم تحت این فشارهایی که ما بعد از انتخابات درست کردیم از راه درستی که داشت می رفت باز گردد. خوشحالم که می بینمم مصمم است و به طرفدارانش تبریک می گویم که طرفدار شجاع و قوی هستند.&lt;br /&gt;ما خوب با او مشکلات ساختاری داریم و راهی که رفته ایم هم بازگشت ناپذیر است. ما معتقدیم باید از آزادی ها هم دفاع کرد. ما معتقدیم انتخابات سالم از حقوق ما و ملت است و حرف هایی از این قبیل که اتفاقا باید مدافع داشته باشند که در پای دیکتاتور صالح و غیر صالح زبح نشوند. ما طرفدار این داستانیم و ناچار با محمود احمدی نژاد نا هم داستانیم. اما این به معنی تقدیر از رفتارهای خوب او نیست.&lt;br /&gt;تاریخ معاصر سیاسی ایران پیش از او مردان دیگری را هم دیده است که در عین عدم اعتقاد به دموکراسی و آزادی، زحمات غیر قابل انکاری را برای این خاک کشیده اند. اولین و نامی ترین آن ها رضاخان کبیر است که نقل او و راه عظیمی که یک تنه برای این ملت رفت امروز شهره ی هر کوی و بازای است. از فروغی بزرگ، علی اکبر خان داور و احمدی قوام السلطنه هم نام می برم و میرسم به علی اکبر هاشمی رفسنجانی. کسی که با همه ی زجری که اندیشه و آزادی از او کشید خارج کننده ی این ملت از ظلمتی بود که به دست اصحاب چپ در این کشور برپاگشته بود. با پایان دهه ی زجر 60، هاشمی با حضور در نماز جمعه ی تهران مکررا سیاست های غلط اقتصادی گذشته را پایان یافته اعلام کرد و آغاز نظام اقتصادی جدید ایران را اعلام نمود و بعد خود را در معرض فحش ها و اتهام های کور جناح چپ قرار داد تا اقتصاد درهم شکسته ی ایران را به ساحلی امن تر برساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-7624374096549855123?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/9x1_nM_lOi0/7.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/12/7.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-924286842403791116</guid><pubDate>Sat, 11 Dec 2010 11:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-11T15:17:08.388+03:30</atom:updated><title>"کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کربلا  جدای از واقعیت تاریخی اش، موسیقی و داستانی دارد پرورده ی هزاران  ذهن زخم دیده ی  ایرانی. در ماتم این تراژدی بی بدیل(که بازتاب آن زخم  هاست) این روزها سیه  پوشیم و می گرییم. و عهد می بندیم که در فرایند  عبورمان به دنیای عقلانیت و  صاف کردن اعتقاداتمان از خرافات، این میراث  های گرانبها را سهل انگارانه  از دست ندهیم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="480" height="385"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/TvMWbdyd3yQ?fs=1&amp;amp;hl=en_US"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/TvMWbdyd3yQ?fs=1&amp;amp;hl=en_US" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="480" height="385"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-924286842403791116?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/Me0GGY4RKX4/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><enclosure url="http://www.youtube.com/v/TvMWbdyd3yQ?fs=1&amp;amp;hl=en_US" length="1076" type="application/x-shockwave-flash" /><media:content url="http://www.youtube.com/v/TvMWbdyd3yQ?fs=1&amp;amp;hl=en_US" fileSize="1076" type="application/x-shockwave-flash" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle> کربلا جدای از واقعیت تاریخی اش، موسیقی و داستانی دارد پرورده ی هزاران ذهن زخم دیده ی ایرانی. در ماتم این تراژدی بی بدیل(که بازتاب آن زخم هاست) این روزها سیه پوشیم و می گرییم. و عهد می بندیم که در فرایند عبورمان به دنیای عقلانیت و صاف کردن اعتقاداتمان از </itunes:subtitle><itunes:author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</itunes:author><itunes:summary> کربلا جدای از واقعیت تاریخی اش، موسیقی و داستانی دارد پرورده ی هزاران ذهن زخم دیده ی ایرانی. در ماتم این تراژدی بی بدیل(که بازتاب آن زخم هاست) این روزها سیه پوشیم و می گرییم. و عهد می بندیم که در فرایند عبورمان به دنیای عقلانیت و صاف کردن اعتقاداتمان از خرافات، این میراث های گرانبها را سهل انگارانه از دست ندهیم. </itunes:summary><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/12/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-5299276801234293520</guid><pubDate>Wed, 01 Dec 2010 13:39:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-04T14:16:12.060+03:30</atom:updated><title>نوشته ی منتشر نشده(6)</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در گزارش ویکی لیکس آمده که آقای هاشمی به یک تاجر گفته است آقای خامنه ای سرطان دارند.&lt;br /&gt;دیشب با دوستی صحبت می کردیم و به این حماقت آمریکایی ها می خندیدیم. چرا که نشان می دهد حداقل شناخت در آمریکایی ها نسبت به ایران وجود ندارد. به شهادت تمام کسانی که از نزدیک با هاشمی کار کرده اند او کسی است که نه خبری در این حد سری، بلکه اخباری بسیار ساده تر را هم هرگز در اختیار نزدیکان و حتی فرزندانش نمی گذارد. فرض کنید هنوز بعد از سال ها شخص فائزه هاشمی نمی تواند توضیح قابل قبولی در مورد ماجرای کشتن آیت الله لاهوتی بدهد!! آن وقت هاشمی به یک تاجر فلان گفته است فلان. احمق ها!&lt;br /&gt;حالا این یک بخش داستان. بعد ولی داشتم امروز فکر میکردم این حماقت کجا و شناختی که ما از موفقیت آمریکایی ها داریم کجا؟&lt;br /&gt;حتما یکجای کا ما داریم اشتباه می کنیم. به راحتی نباید آمریکایی ها را(حداقل کل سیستم سیاسی و امنیتی آمریکا را) احمق دانست. این ها به فکرم رسید:&lt;br /&gt;ما(یعنی من و دوستم) به اشتباه تصور می کنیم سیستم موفق سیستمی است که در همه ی ابعاد عالی عمل میکند. یعنی اگر به ما باشد در شرکت گوگل برای تعمیر کامپیوتر ها یک فارغ التحصیل ام آی تی بی حقوق عالی استخدام می کنیم، بی توجه به اینکه لزوم این هزینه چیست!&lt;br /&gt;باید پرسید: ایران چه اهمیتی به خصوصی برای آمریکایی ها دارد که برای تحلیلش دیپلمات ها و جاسوس های قوی تر از این استخدام کنند؟ سرطان داشتن یا نداشتن آقای خامنه ای چه اهمیتی دارد که از عاملشان بخواهند بیشتر از این در صحت آن دقت کند؟ یا اینکه موسوی و کروبی و احمدی نژاد واقعا چقدر رای آورده اند؟ یا اینکه واقعا تقلبی شده یا نشده؟ آخر به آمریکایی ها چه که بیشتر از این حساس باشند و پول بیشتری خرج کنند، دیپلمات بهتری استخدام کنند برای این منطقه یا از همان که هست دقت بالاتر انتظار داشته باشند؟&lt;br /&gt;آیا برای آمریکایی ها همینکه:&lt;br /&gt;1- در راه در صادرات نفت مشکلی ایجاد نکند.&lt;br /&gt;2- برای اسرائیل و منطقه مسئله نشود&lt;br /&gt;3- و نیز به توان مندی خاصی دست پیدا نکند که به واسطه ی آن بتواند دو گزاره ی قبلی را نقض کند.&lt;br /&gt;آیا برای آمریکایی ها کافی نیست؟(من اصراری ندارم روی همین سه تا! منظورم مجموعه ای محدود از انتظارات است. حالا هرچه خواستید جای اینها بگذارید).&lt;br /&gt;همه ی تحلیلی که آمریکایی ها نیاز دارند برای کنترل ایران و دستیابی به اهدافشان در چند جمله قابل بیان است.&lt;br /&gt;حالا اینکه مقداری بیش از این هم کسب میکنند، شرط عقل است که بی توجه به مسائل جانبی نباشند. توجیه منطقی اش هم این است که بالاخره: بال زدن مگس در شیکاگو بر آب و هوای مسکو تاثیر می گذارد. یکدفعه این نشود که هیئت بلندپایه ی ایرانی با کلی هزینه به دیدار نسخت وزری رفتند که سه روز بعد در پارلمان کله پا شد!!&lt;br /&gt;ممکن است کسی بگوید: اگر آمریکایی ها اینقدر ولنگارانه اخبار ایران را پیگیری میکنند، این می شود که احمدی نژاد رئیس جمهور می شود و بعد کلی به منافع آمریکا در منطقه آسیب میزند.&lt;br /&gt;پاسخ این است: اولا کدام آسیب؟!&lt;br /&gt;دوما: حالا فرض کنید آمریکایی ها خیلی دقیق می دانستند که در ایران قرار است احمدی نژاد ظهور کند. چه ابزاری برای جلوگیری از قضیه داشتند جز مثلا حمله ی نظامی! و بعد چنین واکنش پرهزینه ای چه نسبتی با منافع آمریکا داشت؟&lt;br /&gt;خلاصه اینکه می خواهم بگویم که که آمریکایی ها شرط عقل را مراعات می کنند:&lt;br /&gt;اولا برای کسب خبر از چیزی که خیلی به آنها مربوط نیست هزینه نمی کنند.&lt;br /&gt;و دوما برای کسب خبر از چیزی که توان تاثیرگذاری روی آن را ندارند سرمایه گزاری نمی کنند.&lt;br /&gt;و سوما مقدار کمی خبر اضافه از هر مسئله ای کسب میکنند که در نهایت اتفاق خیلی غیر منتظره ای برایشان رخ ندهد.&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;نتیجه ی اخلاقی: هروقت به آمریکا شک کردی به شعور خودت شک کن!&lt;br /&gt;نتیجه ی اقتصادی: معطوف به نتیجه خرج کن نه برای عالی بودن.&lt;br /&gt;نتیجه ی سیاسی: زنده و مرده ی ملت ایران برای آمریکایی ها فرقی ندارد، چه برسد زنده و مرده ی رهبرشان، و بخصوص زنده و مرده ی رهبر جنبش سبزشان یا پیروزی آن...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-5299276801234293520?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/0brX_1SbyEw/6.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/12/6.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-522744616894606297</guid><pubDate>Sat, 20 Nov 2010 10:28:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-04T14:17:28.677+03:30</atom:updated><title>نوشته ی ناتمام(5):</title><description>&lt;div&gt;&lt;br /&gt;سیاسیون ایرانی را از زاویه ی نگاهشان به مدرنیته می توان به دو دست تقسیم کرد: لیبرال ها و چپ ها. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;لیبرال ها(که اتفاقا اکثر خروجی های جمهوری اسلامی از این دسته اند) مسائل را بی حب و بغض می فهمند، فهم کتاب باره از مسائل ندارند، آرمان گرا نیستند، آمریکا را می فهمند، مواجهه ی انتقادی با دین دارند ولی کمی تا قسمتی دچار سردرگمی اخلاقی اند... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;و چپ ها که مسائل را غیر درست و هنری می فهمند، پشت انبوه کتاب های قدیمی که خوانده گم شده اند، هنوز آمریکا را نمی فهمند و حداکثر از موجودانی خیالی به نام کشورهای پیشرفته صحبت می کنند، مواجهه ی کینه توزانه با دین دارند، با این حال به انسانیت پایبند هستند...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;دلیل اخلاقی بودن چپ ها کم و بیش روشن است. اما دلیل بی اخلاقی لیبرال ها پیچیدگی تحلیلی خود موضوع اخلاق است و از آنجا که لیبرال های ایرانی از ابتدا فهم دنیا را از نو و غیر مقلدانه شروع کردند از پس این پیچیدگی برنیامدند و آن را موقتا کنار نهادند. نتیجه رشد قابل توجه راذائل اخلاقی در میان آن ها بود. با گذشت زمان اگرچه بسیاری از پیچیدگی های ذکر شده حل شد و حداقل در تئوری لیبرال های ایرانی صاحب اخلاق شدند، اما آثار سوء آن از رفتارهای این عالی جنابان پاک نشد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;به شخصه حداقل در کوتاه مدت انتظار بهبود اخلاقی دوستان لیبرالم را ندارم. چراکه پاکی اخلاقی اگر نه از طریق تربیت، از طریق تزکیه شخصی حاصل شود و این دومی امری راحت و دست یافتنی در گستره ی یک جماعت نیست. شاید بشود در آینده از تک و توک  لیبرال های ایرانی با اخلاق نام برد، اما اخلاق تبدیل به وجه مشخصه ی آن ها نخواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;---&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;سخت نیست که بفهمیم اخلاق دچار پیچیدگی تحلیلی است. حداقل فهم اخلاق وقتی آن را با لیبرالیزم و بازار آزاد در یک ظرف می ریزیم زمان و دچار &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;این مثال اخیر آتش نشانی را حتما شنیده اید. اگر نه اینجا اصل قصه و پاسخ لیبرالی به آن را بخوانید.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;این مثال را وقتی برای هرکدام از دوستان تعریف میکنم، در تائید رفتار شرکت آتش نشانی دچار مکس و تردید می شود. در هرچند مورد باید اندکی وقت صرف می کردم تا نشان دهم آنچه شرکت آتش نشانی انجام داده عین خیر عمومی و عین اخلاق بوده. تازه خیلی که موفق می شدم یاسی عمیق را در آن ها حس می کردم که با این جمله بروز میکرد: "دنیای مزخرفی است". که البته یاسی است درست و سودمند. لیبرال ها کر و کور نیستند که مقدمات حرف چپ ها و رنج انسان ها را نشنوند و نفهمند. چیزی که لیبرال ها کنار نهاده اند آرمان گرایی و خیال پردازی است. درک همین یاسی که گفتم. یعنی به این نتیجه رسیده اند که دنیای مزخرفی است. باید همین دنیای مزخرف را بهینه کرد. باید گاه رنج انسان ها را دید و دم نزد. حداقل دست به دستکاری ساختارها نبرد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اما همینجا مرزی است که باید درست شناخت: دست نبردن در ساختارها یک چیز است و خود بخشی از ظلم شدن چیزی دیگر. این مثال را در نظر بگیرید:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اینکه ثروت محرک انواع و اقسام فساد اخلاقی است را بیشتر ما تحقیقا می دانیم و نیز مواجهه ی چپ با این موضوع را که رذیلت دانستن ثروت است. مواجه ی لیبرال ها را اما در کنار ستودن ثروت، می توان به دو دسته تقسیم کرد: گروهی که بر خیر نهایی افزایش ثروت در جامعه تاکید می کنند و گروهی که اصل اخلاق و شفافیت آن را نفی میکنند(دقیقا با این سوال که "اخلاق یعنی چه؟").&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;مواجهه دسته ی اول به دو دلیل ایراد دارد. اول آنکه مشخص نیست با کدام چرتکه چنین خیری نهایی حساب شده(اصولا جامعه ی ثروتمندی که به شکلی حداکثری رفتارهای غیر اخلاقی را تمرین می کند تشکیل شدنی است؟! و اصولا چقدر نهادهای رسمی و قانونی توانایی سامان دادن روابط مالی و اجرایی کردن قراردادها تجاری در یک فضای غیر اخلاقی را دارند؟!) و دوم اینکه &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اما لیبرال های بی اخلاق مورد توجه این نوشته دسته ی اول هستند که چون در چالش بین اخلاق و لیبرالیزم، به نتیجه ی خاصی نمی رسند اقدام به نفی اخلاق میکنند و همانطور که گفته شد این نفی از حد تئوریک فراتر رفته و به تمرین در رفتار روزمره در ابعاد مختلف تبدیل می شود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-522744616894606297?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/dHZPNGAN588/5.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/11/5.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-8879785715984513256</guid><pubDate>Wed, 03 Nov 2010 18:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-04T14:08:31.126+03:30</atom:updated><title>نوشته ی ناتمام(5): چرا دیگر طرفدار جنبش سبز نیستم(2)</title><description>&lt;div&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;نوشته ای ناتمام که از ترس شما وبلاگستانی ها منتشر نشد(بی هیچ تغییری):&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در تاریخ سیاسی ایران دو جراحی بزرگ را می شناسم که موثر بوده اما توسط دولت های دموکراتیک اتفاق نیافتاده. نمی گویم غیر دموکراتیک بوده اند، اما وجه مشخصه ی آن ها دموکراسی نبوده و آنطور که در تاریخ (برای یکی از آن ها) گفته اند و آنطور که خودم (برای دیگری) به یاد دارم پس از انجام آن جراحی های اقتصادی و سیاسی، چیزی از مشروعیت مردمی آن ها باقی نمانده بود. یکی حکومت رضاخان و دیگری دولت هاشمی.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt; پس از آنکه رضاخان ایلات و عشایر را در ایران سرگردان و میرزا و خیابانی را سرکوب کرد، دولت مرکزی در ایران معنا یافت و ایران ایران شد، چیزی متفاوت از افغانستان. اما او سرانجام رفت با این داستان پشت سرش که بزرگ ترین ملاک و زمین خوار کشور بوده است...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt; و وقتی هاشمی دست به اصلاحات اقتصادی زد که تورم اجتناب ناپذیرش زندگی روزمره ی مردم را برآشفت، به سیاست های چپ روانه ای پایان داد که می توانستند ایران را به کام فقری ببرند که کوبا را برد. او نیز با همان تهمتی که سلفش رضاخان...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;برای آنچه می خواهم بگویم، یادآوری همین دو نمونه کافی است. چراکه جامعه ی روشنفکری مورد خطاب این نوشته کم و بیش با آن ها موافق است. گرچه در در ذهنم نمونه های دیگری هم هست: نمونه ی عبدالله بداوی در مالزی که سیاست های معقول اقتصادی اش دوران ماهاتیر محمد و بنزین سوبسیدی را برای مردم مالزی خاطره ای خواستنی کرده بود. یا نمونه ی پینوشه یا ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;در همه جای دنیا، این داستان همه ی سیاستمدارانی است که سعی میکنند به یک دوره عادت بد اقتصادی یا سیاسی پایان بدهند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;---&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;این ها را گفتم که برسم سر وقت این دو جراحی اقتصادی بزرگی که در ایران امروز درگیر اجرای آنیم. یعنی بنزین و یارانه ها...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;که بگویم امکان اجرایی شدن این طرح ها اصولا در یک دولت مردمی وجود ندارد. قصه ی خاتمی و موسوی و کروبی هم نیست... هیچ دولتی که برآمده از دموکراسی باشد توان اجرای آن ها را ندارد... چراکه آوار این دو طرح اول از همه بر سر طبقه ی متوسط فرود می آید که منبع مشروعیت این دولت ها هستند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt; سهل است! خاتمی تصمیم می گیرد که (بعد از سال ها فکر و برنامه ریزی) صندوق ذخیره ی ارزی ایجاد کند. اما درست وقتی ایجاد و انباشته از مازاد درآمد نفتی شد، احمدی نژادی پیدا می شود و وعده ی صندوق را به مردم می دهد و مردم برای رای دادن به او سرازیر صندوق های می شوند. حالا فکر کنید خاتمی بنزین را هم کارتی می کرد. در مورد بلایی که سر آراء معین می توانست بیاید صحبت نمی کنم(که مگر بدتر از آن هم میشد؟). فکر کنید چندصد احمدی نژاد در انتخابات پیدا می شدند با این وعده که کارتی کردن بنزین را متوقف خواهیم کرد؟ یا طرح مستقیم کردن یارانه ها یا ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;هر دو طرح(بنزین و یارانه ها) تقریبا تکلیفشان از ابتدای دولت دوم خاتمی مشخص بود. اما خاتمی به این نتیجه نمی رسید که اجرایشان کند یا عزمش برای مقابله با مخالفت ها جزم نمی شد. در واقع حتی منفعت یاران نزدیک خاتمی هم این نبود که این طرح ها اجراء شود که انتخابات هایی در پیش بود و مشارکتی و مجاهدینی و ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;پس چاره چه بود؟ چیزی جز اینکه دولتی مشابه هاشمی و رضاخان که مشروعیتش را از جایی غیر از مردم می آورد، سرکار بیاید؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;---&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;احمدی نژاد مردمی آمد، اما مردمی نماند. اجرای طرح های توسط او چنان گلوی مردم را فشرد که نتیجه اش همین شورش های خیابانی شد که در یک سال و نیم اخیر دیدیم. من نظرم در مورد تقلب را در نوشته بعدی خواهم گفت. اما همینقدر بگویم که اگر احمدی نژاد رای هم آورده بود، چیزی شبیه همین اتفاقات را می دیدیم. تقلب به قول آقایان اسم رمز بود. اما اسم رمز واکنش نفرتی که از احمدی نژاد بخاطر فشردن گلوی قشر متوسط شهری ایجاد شده بود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;نزدیک انتخابات معلوم بود که اوضاع درام است و طرف باید صندلی قدرت را ترک کند. اما آقای رئیس جمهوری اما اعتماد به نفسی که مختص خودش است، خیلی مشروع به این نتیجه رسید: حالا که این همه بدنامی را بخاطر اجرای طرح ها به جان خریده ام، حق دارم حداقل در مورد زمان پخش کردن پول ها تصمیم بگیرم. مثلا حق دارم چند روز پیش از انتخابات آن ها را هدفمند بدهم که بخشی از آب رفته به جوب باز آید!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt; و انصافا این آنقدر مشروع بود که نه تنها رهبری و دیگران با آن مخالفت نکردند که اصلاح طلبان هم ترجیح دادند زیاده درباره ی آن حرف نزنند.&lt;/div&gt;---&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;داستانی که می خواستم در این پست بگویم تقریبا در این اینجا به پایان رسیده. خواستم بگویم این طرح ها را دولتی باید اجراء کند که مشروعیتش را از بالا می گیرد. حداقل بخشی از آن را. بخشی را از تقلب می گیرد. بخشی را از رهبری. بخشی را از حوزه. بخشی را از پول پخش کردن بین مردم و بخشی را هم از دوستدارانش! و دولت احمدی نژاد به لحاظ شکلی چنین دولتی است. گرچه در مورد محتوا حرف هایی هست... در واقع چشمم آب نمی خورد، با اینکه دولت به لحاظ سیاسی توانایی اجرای طرح ها را دارد، به خاطر ضعف های فنی کاری از دستش بربیاید. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;حالا این ها واقعیت موجود ماست: ملتی که سی سال مفت خورده. حوزه ی علمیه ای که پروار شده. رهبری که قدرتمند است و جناح های سیاسی که سرشارند از حماقت همراه با سوابق منفی...&lt;br /&gt;خلاصه ی کلام اینکه: اگر احمدی نژاد نتواند این طرح ها را اجراء کند، دولت های مردمی به طریق اولی نمی توانند و اینجا دیگر پایان ماجرای ماست. چه نیازی است به جنبش و انقلاب!&lt;/div&gt;---&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اگر دموکراسی آرمان شماست، قبول! بروید و سبز باشید. اگر آرمانتان داشتن سیاستمداران تر و تمیز است، قبول! بروید و سبز باشید(گرچه خودتان بهتر می دانید که سیاستمداران شما هم چندان تر و تمیز نیستند).&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اما اگر تصور می کنید انتخاب موسوی مساوی بود با عملکرد بهتر اقتصادی کشور، سخت در اشتباهید. امروز کشور گیر دو-سه کار مشخص است. هشت سال هاشمی ور رفت و کارهایی کرد. هشت سال هم خاتمی. بزرگترین طرح خاتمی هم به گل نشست(یعنی صندوق ذخیره). اما حالا یکی باید این بازی را تمام کند. مردمی که به پول نفت عادت کرده اند را(بچه ای را که به شیر مادر) نمی توان بی این راحتی از شیر گرفت... نیاز به سخت گیری است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;من موافقم که ما نخبگان دموکرات باشیم. اگر مردمی قانع نشدند به زور برایشان کاری نکنیم. اما احمق  هم نیستم که فکر کنم مردم روزی به آگاهی خواهند رسید و آنقدر رشید خواهند شد که خودشان با آغوش باز بنزین هفتصد تومانی و نان 500 تومانی را می پذیرند... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;---&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;ما صاحب دولتی شده ایم با مشروعیتی چندوجهی. و رئیس دولتی که نه جنایتکار است، نه خائن و نه حتی متقلب تر از قبلی ها...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;فقط اینکه، به دموکراسی معتقد نیست، عملگرا است و نیز تا حد زیادی ماجراجو و سرشار از عقده. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;باور کنیم که او از اتفاقاتی که در کهریزک افتاده بی خبر است(چنان که موسوی از کشتارهای 67). او مخالف کشتن مردم در خیابان است(چنان که رجائی در 60). اما بخاطر او و برای حفظ امنیت کشوری که او مدیریت اجرایی آن را برعهده دارد، دستگاه امنیتی کشور دست به مجموعه ی رفتارهای ناپخته ای می زند که سرانجام به نام او و بخاطر حفظ امنیت او تلقی میشود(چنان که به نام موسوی و امام و دیگران در دهه ی شصت).&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;احمدی نژاد کورش را به ایران می آورد. البته که او معتقد به کورش نیست. اما قصدش دروغ هم نیست(حداقل نه شاخدار تر از دروغ هایی که دولت های ابتدای انقلاب به مردم می گفتند). او عملگرایانه (و شاید ناشیانه) فکر میکند می تواند آراء این بخش مردم را هم داشته باشد تا مسیر انجام کارها هموار تر شود(اما کدام کارها؟ طرح های نیمه رها شده و ابتکارات ماجراجویانه؟).&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;او رئیس دولتی است با افکار فرهنگی باز!(چه عرض کنم، ابتکاری واژه ی بهتری است!). اما وقتی پایه های اصلی مشروعیتش را از جایی غیر از مردم می گیرد، توان اجرای همان که می گوید را هم ندارد. احمدی نژاد خاتمی نیست با بیست و دو میلیون رای که اگر حوزه بر کتاب های چاپ شده اش ایراد گرفت؛ بگوید نماینده ی مردمم! احمدی نژاد بر لبه ی تیزی ایستاده و چون سیاست های فرهنگی اش فقط برای حفظ مشرعیت پایینی و رای آوردن مشائی است، بر سر آن ها مماشات میکند. خیلی زود خواهیم دید(وقتی به اندازه ی کافی به انتخابات نزدیک شدیم) که بر سر آن ها نیز مماشات نخواهد کرد...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;----&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;در این شرایط من با درک واقعیت های سیاسی، فحش ها را کنار گذاشته ام. بجای آنکه فکر کنم گوهر دموکراسی رو به فناست، به سیاست می اندیشم که احمدی نژاد کم و بیش خوب از پسش برآمده. به اینکه چطور با تکیه بر گوهر سیاست ورزی می شود برای کشور کاری کرد. من دموکراسی را به نفع عملگرایی دور می ریزم یا به روزی دیگر موکولش میکنم...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;ترجیح من این است که درون ساختار باقی بمانم. حرف هایم را مانند همه ی کسانی که از درون دارند نقد میکنند بیان کنم. چه نیازم هست به آن ور آب ماندن و بر آتش یک جنبش شکست خورده دمیدن؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-8879785715984513256?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/A-d3bdJgCW4/5-2.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/11/5-2.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-7145721633588711369</guid><pubDate>Thu, 28 Oct 2010 18:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-28T22:48:05.318+03:30</atom:updated><title>چرا دیگر از جنبش سبز حمایت نمیکنم(1)</title><description>1- فرض من این بود که رهبران معترضان با تکیه بر استراتژی "فشار از پایین، چانه زنی از بالا" می توانند امتیازاتی را در جهت اهداف مطلوب من(چیزهایی مثل تضعیف نهادهای تمامیت خواه و لغو نظارت استصوابی برای مجلس آینده) حاصل کنند. اما در عمل چنین نشد و حاکمیت نشان داد حداقل انعطاف را در مقابل حداقل خواسته ها ندارد. در نتیجه ی این شکست بود که جنبش سبز تمایل به "مردمی تر شدن" پیدا کرد و رهبران آن به دیدار رهبران سایر جنبش های فعال مانند جنبش زنان و جنبش کارگری رفتند. اینجا بود که برای من زنگ خطر به صدا در آمد. از این رو که حتی اگر جنبش سبز پیروز میشد، صبح پیروزی صبح من به عنوان یک مدافع سرمایه داری و بازار آزاد نبود، صبح طبقات پایین دستی بود که به واسطه ی فعالیت ها و اعتصابات آن ها جنبش پیروز میشد و لاجرم انتظار داشتند دولت پیروز آن ها سیاست های ضد سرمایه دارانه تری اتخاذ کند.&lt;br /&gt;در باور شخصی من، آنچه تجربه ی "جمهوری اسلامی" در سی سال گذشته را شکست خورده کرد، نه اجرای قوانین اسلامی بود و نه حتی اصل ولایت فقیه یا هشت سال جنگ تحمیلی، بلکه اجرای سیاست های شبهه کمونیستی بود که باعث شد جمهوری اسلامی در عمل از پس مطالبات مادی مردم برنیاید فلذا به نقطه ی اسفناکی برسد که همه ی فعالان سیاسی آن(از رهبری تا یک کنشگر ساده، هرکدام به نوعی) به دنبال جراحی های بزرگ باشند.&lt;br /&gt;حالا چرا من می بایست به دنبال جنبشی بدوم که ،به فرض پیروزی، در عمل بخاطر حفظ نیروی حامی اش، مجبور به اجرای همان سیاست های غلط خواهد بود؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-7145721633588711369?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/Rl4jS5Ag8J8/1.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>8</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/10/1.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2749626461239354051.post-4285743070549297824</guid><pubDate>Tue, 26 Oct 2010 11:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-04T14:07:27.745+03:30</atom:updated><title>نوشته ی ناتمام(4)</title><description>&lt;div&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;نوشته ای ناتمام که از ترس شما وبلاگستانی ها منتشر نشد(بی هیچ تغییری):&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;1- جنبش سبز در آغاز راه یک جنبش انقلابی که دل به حمایت همه ی اقشار مردم بسته باشد نبود. امید آن بود که در تعاملی بین سران جنبش سبز و با تکیه بر استراتژی "فشار از پایین، چانه زنی از بالا" خواسته های اساسی طبقه ی متوسط شهری تحقق یابد. با به بن بست رسیدن این استراتژی و عدم توانایی جنبش سبز در گسترش در بالای حاکمیت، جنبش شروع به گسترش در اقشار پایین دست کرد. حوادث عاشورا و به خشونت کشیده شدن جنبش، به اذعان بسیاری، محصول ورود خیل جوانان جنوب شهری به معرکه ی خیابان ها بود. در اینجا قصد ندارم همه ی آن هشت سال ادبیات اصلاح طلبی که رفتارهای انقلابی مآب را محکوم میکرد بازتکرار کنم. فقط آنچه من را به عنوان یک کنشگر سیاسی هدف دار در این رابطه از جنبش سبز جدا میکند، بیان میکنم: هدف من از حضور در صحنه ی سیاسی چیزی جز بهبود اوضاع اقتصادی کشور و قابل سکونت تر شدن آن نیست و حصول این نتیجه را جز از راه سیاست های اقتصادی بازتر و سرمایه پرور تر نمی دانم. این هدف نیز به شکلی واضح در شرایط فعلی کشور جز با فشار به قشر پایین دست جامعه و از طرقی چون تضعیف قانون کار، حذف یارانه ها و... حاصل نمی شود. پیوستن خیل جوانان جنوب شهر به جنبش سبز معنایی جز این ندارد که صبح پیروزی جنبش صبح آنان است و غروب آرمان هایی که من بخاطر آن ها دستی بر سیاست دارم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;2- من دموکراسی را از حقوق اولیه انسان ها نمی شناسم. من باور دارم دموکراتیک شدن جوامع پیش از دست یابی آن ها به حدی از توسعه آفتی بیش نیست. در تاریخ سیاسی ایران نیز می توانم به دو جراحی بزرگ اقتصادی و فرهنگی اشاره کنم که جز با زور و ارعاب انجام نشد. نمونه ی اول حرکات قلدرمآبانه ی رضا خان(مانند بهم زدن ایلات و ...) است که مقدمه ی بسیاری از تغییرات مثبت و متفاوت شدن سرنوشت ایران از سرنوشت کشوری مانند افغانستان شد. دومین نمونه تغییرات اقتصادی است که در زمان هاشمی در ایران اتفاق افتاد و بسیاری از عادات بد اقتصادی کشور ترمیم یافت. در نتیجه ی هردو این فشار ها مردم به متولی این تغییران بدبین شدند و &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2749626461239354051-4285743070549297824?l=www.webkhak.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/faiiaz/~3/CIXt70uyuxE/4.html</link><author>noreply@blogger.com (Faiiaz Khak)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.webkhak.com/2010/10/4.html</feedburner:origLink></item><language>en-us</language><media:rating>nonadult</media:rating></channel></rss>

