<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وبلاگ الهام</title>
	<atom:link href="http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.ghafarzadeh.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 15 Feb 2016 20:30:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.6.5</generator>
	<item>
		<title>عاشق زمزمه می‌کند، فریاد نمی‌کشد&#8230;</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=332</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=332#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 15 Feb 2016 20:30:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نوار]]></category>
		<category><![CDATA[پیام دهکردی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب صوتی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب صوتی نوار]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی یک عاشقانه آرام]]></category>
		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ نوار]]></category>
		<category><![CDATA[یک عاشقانه آرام]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=332</guid>

					<description><![CDATA[[button color=&#8221;blue&#8221; size=&#8221;medium&#8221; link=&#8221;http://www.navaar.ir/blog/2015/11/24/nader-ebrahimi-a-quiet-loving-audiobook/&#8221; target=&#8221;blank&#8221; ]منتشر شده در وبلاگ نوار[/button] رمان‌های زیادی در ستایش عشق نوشته‌ شده‌اند تا جایی که عشق به یکی از کلیشه‌ای‌ترین موضوعات در ادبیات داستانی تبدیل شده‌است. نادر ابراهیمی در این کتاب از عشقِ کلیشه‌ای داستان‌های عاشقانه حرفی نمی‌زند؛ بلکه با نثری خاص تعریفِ تازه‌ای از عشق را ارائه می‌دهد و داستانی روایت می‌کند که در عین رویایی و عاشقانه بودن کاملا ملموس و باور پذیر است. اما چطور می‌شود با همه سختی‌های روزمره ی زندگی عاشق بود و عاشق ماند..؟ یک عاشقانه ی آرام، داستانِ گیله مردی معلم و پر شور است که به یادِ عسل‌هایِ ناب دوران کودکی‌ش به دامنه‌های ساوالان رفته و در انبوهی از گل‌ها، عسل، بانویِ آذری‌ را می‌بیند. با دیدن او دوباره طعمِ خوشِ عسل‌های ناب را می‌چشد. همان نگاه، برای شروعِ عاشقانه‌ای آرام و گفتگوهایی فیلسوفانه‌ در تمام سال‌های عمرشان کافی‌ست. از هر بها‌‌نه‌ای، هر چند کوچک، برای شادی زندگی‌شان بهره می‌برند. قدرِ لحظات عاشقانه و آرامشان را می‌دانند و در عین حال، از هیچ تلاشی برای بهتر کردن آن دریغ نمی‌کنند. هفته را از روزی که دوست دارند آغاز می‌کنند و با اینکه گذشته‌شان را از یاد نبرده‌اند با نگاهی رو به جلو قدم‌های استواری برمی‌دارند. نویسنده از سختی‌های<a href="http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=332" class="more_link more_link_dots"> &#8230; </a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">[button color=&#8221;blue&#8221; size=&#8221;medium&#8221; link=&#8221;http://www.navaar.ir/blog/2015/11/24/nader-ebrahimi-a-quiet-loving-audiobook/&#8221; target=&#8221;blank&#8221; ]منتشر شده در وبلاگ نوار[/button]</p>
<p style="text-align: justify;">رمان‌های زیادی در ستایش عشق نوشته‌ شده‌اند تا جایی که عشق به یکی از کلیشه‌ای‌ترین موضوعات در ادبیات داستانی تبدیل شده‌است. نادر ابراهیمی در این کتاب از عشقِ کلیشه‌ای داستان‌های عاشقانه حرفی نمی‌زند؛ بلکه با نثری خاص تعریفِ تازه‌ای از عشق را ارائه می‌دهد و داستانی روایت می‌کند که در عین رویایی و عاشقانه بودن کاملا ملموس و باور پذیر است. اما چطور می‌شود با همه سختی‌های روزمره ی زندگی عاشق بود و عاشق ماند..؟</p>
<p style="text-align: justify;">یک عاشقانه ی آرام، داستانِ گیله مردی معلم و پر شور است که به یادِ عسل‌هایِ ناب دوران کودکی‌ش به دامنه‌های ساوالان رفته و در انبوهی از گل‌ها، عسل، بانویِ آذری‌ را می‌بیند. با دیدن او دوباره طعمِ خوشِ عسل‌های ناب را می‌چشد. همان نگاه، برای شروعِ عاشقانه‌ای آرام و گفتگوهایی فیلسوفانه‌ در تمام سال‌های عمرشان کافی‌ست. از هر بها‌‌نه‌ای، هر چند کوچک، برای شادی زندگی‌شان بهره می‌برند. قدرِ لحظات عاشقانه و آرامشان را می‌دانند و در عین حال، از هیچ تلاشی برای بهتر کردن آن دریغ نمی‌کنند. هفته را از روزی که دوست دارند آغاز می‌کنند و با اینکه گذشته‌شان را از یاد نبرده‌اند با نگاهی رو به جلو قدم‌های استواری برمی‌دارند.</p>
<p style="text-align: justify;">نویسنده از سختی‌های زندگی و سیاهی‌های روزگار می‌گوید و از عاشق ماندن در همین سختی‌ها با ساده‌ترین بهانه‌‌ها. عشق را حادثه‌ای غریب، سخت و ناملموس تلقی نمی‌کند بلکه جلوه‌های عشق را در لبخندی ساده، در بویِ گل‌های دامنه‌ی کوه و در شیرینی عسل جستجو می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;"><img loading="lazy" class="  wp-image-813 alignleft" src="http://blog.navaar.ir/wp-content/uploads/2015/11/download-6.jpg" alt="download (6)" width="226" height="152" /></p>
<p style="text-align: justify;">نادر ابراهیمی نویسنده، مترجم، روزنامه‌نگار و فیلمساز ایرانی در سال ۱۳۱۵ در تهران متولد شد. ابراهیمی که از دوران نوجوانی اهل نوشتن بود، در تمام ۷۲ سال زندگی خود دست از تلاش و کوشش برنداشت به گونه‌ای که از او ده‌‌ها کتاب در زمینه ادبیات کودک و نوجوان و بزرگسال به یادگار باقی مانده‌است. ابراهیمی در رمان‌‌هایش از زندگی واقعی خود و انسان‌های اطرافش الهام گرفته است. او در «یک عاشقانه آرام» نکاتِ ساده و ظریفِ زندگی عاشقانه‌ی خود و همسرش «فرزانه منصوری» را در قالب گیله مردی معلم و شاعر مسلک و عسل بانویی آذری بیان کرده است. نادر ابراهیمی در ابتدای کتاب در یادداشتی کوتاه کتاب را به همسرش تقدیم کرده‌است:</p>
<p style="text-align: justify;">«به همسرم فرزانه، كه با مِهر بي‌حدم به او، تنها كسی بوده‌ام كه پيوسته عذابش داده‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">و افسوس كه نمی‌توان بازگشت و از نو ساخت؛ اما دست كم، به آنها كه در آغاز راهند می‌توان يادگار كوچكی داد؛ شايد به كارشان بيايد.»</p>
<p style="text-align: justify;">کمال تبریزی که سال های سال شاگردی ابراهیمی را تجربه کرده‌است ، راجع به او می‌گوید:</p>
<p style="text-align: justify;">«از نادر ابراهیمی یاد گرفتم که ساحت هنر و هنرمند، یافتن باطن و خلوت و پنهان است در بستر ظاهر و خلوت و آشکار. یاد گرفتم آنچه به چشم می‌آید مرا نفریبد! و همیشه به دنبال رازهای پنهان جستجو کنم. این سرمایه عظیمی بود که استاد بی هیچ چشم‌ داشتی در کف من نهاد. از او یاد گرفتم که اخلاق در کار به اندازه خود کار اهمیت دارد. فروتنی و اعتماد به نفس، در کار هنرمند، هم ارزِ هم‌اند و تجربه شکست و پذیرفتن آن به اندازه شادی ناشی از پیروزی، هنر را صیقل می‌دهد»</p>
<p style="text-align: justify;">احمدرضا احمدی نیز درباره او گفته:</p>
<p style="text-align: justify;">«او از نخستین کسانی بود که در قلمرو ادبیات کودکان طبع آزمایی کرد. این قلمرو مدعیانی داشت که خالق بودند و فقط آماده بودند هر خلقی را به زیر چتر خویش درآورند و مطیع افکار ورشکسته سیاسی خویش کنند. اما نادر همه عمرش را به طغیان گذرانده بود. او تسلیم این مدعیان نشد و به جنگ این مدعیان رفت. او پس از هر مصاف لباس رزم تازه ای بر تن می‌کرد و آماده مصاف دیگری می‌شد.»</p>
<p style="text-align: justify;">در بخش‌هایی از کتاب می‌خوانیم:</p>
<p style="text-align: justify;">«يك بار، يك بار، و فقط يك بار می‌توان عاشق شد. عاشق زن، عاشق مرد، عاشق انديشه، عاشق وطن، عاشق خدا، عاشق عشق…. يك بار، فقط يك بار. بار دوم ديگر خبری از جنس اصل نيست.»</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">«مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود .</p>
<p style="text-align: justify;">مگذار كه حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گل های باغچه تبديل شود!</p>
<p style="text-align: justify;">عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگری نيست. پيوسته نو كردن خواستنی‌ست كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.»</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">شهرت نادر ابراهیمی، بیشتر به خاطر کتاب های “یک عاشقانه آرام” ، “چهل نامه کوتاه به همسرم”، “بار دیگر شهری که دوست می داشتم”، “آتش بدون دود” و .. است. جالب است بدانید نادر ابراهیمی علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه (بزرگسال و کودک)، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت داشته است.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.navaar.ir/audiobook/106/?utm_source=blog.navaar.ir&amp;utm_medium=referral&amp;utm_content=106&amp;utm_campaign=106">کتاب صوتی “یک عاشقانه آرام”</a>، توسط موسسه نوین کتاب گویا تولید شده است. این کتاب را می توانید با صدای پیام دهکردی، از <a href="http://www.navaar.ir/?utm_source=blog.navaar.ir&amp;utm_medium=referral&amp;utm_campaign=blog.navaar.ir">سایت نوار</a>، دانلود و به آن گوش کنید.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://blog.navaar.ir/wp-content/uploads/2015/11/payam-dehkordi.jpg"><img loading="lazy" class="  wp-image-814 aligncenter" src="http://blog.navaar.ir/wp-content/uploads/2015/11/payam-dehkordi.jpg" alt="payam dehkordi" width="260" height="257" /></a>پیام دهکردی</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=332</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آویزان از این دنیا، دنیایی به نازکی نخ</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=324</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=324#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 13 Feb 2016 18:58:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نوار]]></category>
		<category><![CDATA[آویزان از نخ]]></category>
		<category><![CDATA[چارلز بوکوفسکی]]></category>
		<category><![CDATA[سایت نوار]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب صوتی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب صوتی نوار]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی آویزان از نخ]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=324</guid>

					<description><![CDATA[[button color=&#8221;blue&#8221; size=&#8221;medium&#8221; link=&#8221;http://www.navaar.ir/blog/2015/11/12/charles-bukowski-poetry-audiobook/&#8221; target=&#8221;blank&#8221; ]منتشر شده در وبلاگ نوار[/button] اگر بوکوفسکی را با رمان‌‌هایش می‌شناسید و از او توقع ندارید بنشیند پشت میز و شعر بنویسد بایستی این کتاب را بخوانید (یا بشنوید) چرا که در همان صفحات ابتدایی مسحورِ توصیفات و قدرتِ داستان روایی‌ش در شعر نیز خواهید شد. ولی اگر بوکوفسکی ِ شاعر را از قبل می‌شناسید دیگر نیازی به تعلل نیست، این کتاب برای شماست. بوکوفسکی نویسنده و شاعری‌ست که با زندگی رودربایستی ندارد، حرفش را می‌زند، به ناملایمات زندگی دشنام می‌دهد و به امیدِ زندگی‌ای بهتر به افق‌هایِ روشنِ آینده چشم نمی‌دوزد. با اینکه سال‌های سختِ کودکی و جوانی‌ش را پشت سر گذاشته اما در تمام آثارش ردی از سیاهی و اجبار دیده‌ می‌شود، که برای نسلِ جوانی که این چنین شهامتی در روبرویی با سختی‌ها ندارند، خواندنشان الهام بخش است. جدال او با جنگ و نقد تمامِ مفاهیمِ انسانی جزء جدانشدنی‌ آثارش است، چرا که همواره تجربه‌ی تلخِ پسربچه‌ای که به واسطه‌ی ملیت آلمانی‌ش بعد از جنگ جهانی مورد تنفر همه قرار گرفته بود، لحظه‌ای او را رها‌ نکرده است. در آویزان از نخ که مجموعه‌ای است از آخرین سروده‌های بوکوفسکی، به وضوح می‌توان نزدیکی  مرگ به نویسنده را حس کرد. او که حالا<a href="http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=324" class="more_link more_link_dots"> &#8230; </a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">[button color=&#8221;blue&#8221; size=&#8221;medium&#8221; link=&#8221;http://www.navaar.ir/blog/2015/11/12/charles-bukowski-poetry-audiobook/&#8221; target=&#8221;blank&#8221; ]منتشر شده در وبلاگ نوار[/button]</p>
<p style="text-align: justify;">اگر بوکوفسکی را با رمان‌‌هایش می‌شناسید و از او توقع ندارید بنشیند پشت میز و شعر بنویسد بایستی این کتاب را بخوانید (یا بشنوید) چرا که در همان صفحات ابتدایی مسحورِ توصیفات و قدرتِ داستان روایی‌ش در شعر نیز خواهید شد. ولی اگر بوکوفسکی ِ شاعر را از قبل می‌شناسید دیگر نیازی به تعلل نیست، این کتاب برای شماست.</p>
<p style="text-align: justify;">بوکوفسکی نویسنده و شاعری‌ست که با زندگی رودربایستی ندارد، حرفش را می‌زند، به ناملایمات زندگی دشنام می‌دهد و به امیدِ زندگی‌ای بهتر به افق‌هایِ روشنِ آینده چشم نمی‌دوزد. با اینکه سال‌های سختِ کودکی و جوانی‌ش را پشت سر گذاشته اما در تمام آثارش ردی از سیاهی و اجبار دیده‌ می‌شود، که برای نسلِ جوانی که این چنین شهامتی در روبرویی با سختی‌ها ندارند، خواندنشان الهام بخش است. جدال او با جنگ و نقد تمامِ مفاهیمِ انسانی جزء جدانشدنی‌ آثارش است، چرا که همواره تجربه‌ی تلخِ پسربچه‌ای که به واسطه‌ی ملیت آلمانی‌ش بعد از جنگ جهانی مورد تنفر همه قرار گرفته بود، لحظه‌ای او را رها‌ نکرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">در آویزان از نخ که مجموعه‌ای است از آخرین سروده‌های بوکوفسکی، به وضوح می‌توان نزدیکی  مرگ به نویسنده را حس کرد. او که حالا می‌داند به سرطان خون مبتلا است در شعرهایش هم از آن بهره می‌گیرد، دیگر با آن جدیتِ سابق تمام مفاهیمِ بشری را به چالش نمی‌کشد، بلکه به آرامی و با کمترین تلاشی تنها سعی در روایت و توصیفِ تفکراتِ یک پیرمردِ خسته از زندگی را دارد. پیرمردی که برای دورانِ سالمندی‌ش نقشه‌هایِ دیگری داشته اما روزگار برایش برنامه‌های دیگری در نظر گرفته‌است و تنها ناچار است به پیروی‌، به دراز کشیدن روی تخت بیمارستان و انجام شیمی درمانی و گهگاه پروازِ پرنده‌ی خیالش به گذشته‌های دور و نزدیک.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">بیرون انداختن ساعت شماطه‌دار:</p>
<p style="text-align: justify;">پدرم همیشه می‌گفت: زود خوابیدن و زود بیدار شدن</p>
<p style="text-align: justify;">آدم را سالم، پول‌دار و عاقل می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">در خانه، ساعت هشت چرا‌غ‌ها خاموش بود</p>
<p style="text-align: justify;">و سپیده‌دم با بوی قهوه و بیکن و نیمرو</p>
<p style="text-align: justify;">از خواب بلند می‌شدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد</p>
<p style="text-align: justify;">جوان مُرد و مفلس</p>
<p style="text-align: justify;">و فکر می‌کنم چندان هم عاقل نبود.</p>
<p style="text-align: justify;">من نصیحت او را گوش نکردم</p>
<p style="text-align: justify;">دیر خوابیدم، دیر بیدار شدم.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا نمی‌گویم دنیا را فتح کرده‌ام</p>
<p style="text-align: justify;">اما ترافیک صبح‌ها را دیگر ندارم</p>
<p style="text-align: justify;">از خیلی از دردسرهای معمولی دورم</p>
<p style="text-align: justify;">و با آدم‌های جدید و بی‌نظیر آشنا شده‌ام</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از آن‌ها</p>
<p style="text-align: justify;">خودم</p>
<p style="text-align: justify;">کسی که پدرم</p>
<p style="text-align: justify;">هرگز</p>
<p style="text-align: justify;">او را نشناخت.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">کتاب صوتی آویزان از نخ، توسط<a href="http://www.navaar.ir/?utm_source=blog.navaar.ir&amp;utm_medium=referral&amp;utm_campaign=blog.navaar.ir"> کتاب صوتی </a>نوار در حال تولید می باشد. این کتاب توسط نشر بوتیمار به چاپ رسیده است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=324</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چالش کتاب‌خوانی سال ۲۰۱۵</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=317</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=317#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 29 Dec 2015 14:10:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[2015]]></category>
		<category><![CDATA[goodreads]]></category>
		<category><![CDATA[اخترشناسی امین تفرشی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستگاه قطار سانتا ایرنه]]></category>
		<category><![CDATA[پاییز فصل آخر سال است نسیم مرعشی]]></category>
		<category><![CDATA[جشنواره کتابخوانی عطار]]></category>
		<category><![CDATA[چالش کتابخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[خرمگس اتل لیلیان ونییچ]]></category>
		<category><![CDATA[زمین گرم ثبوتی]]></category>
		<category><![CDATA[سفر به انتهای شب سلین]]></category>
		<category><![CDATA[سوکورو تازاکی بی رنگ موراکامی]]></category>
		<category><![CDATA[شهر و خانه گینزبورگ]]></category>
		<category><![CDATA[عطار]]></category>
		<category><![CDATA[گودریدز]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ ایوان ایلیچ تولستوی]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ قسطی سلین]]></category>
		<category><![CDATA[من او را دوست داشتم گاوالدا]]></category>
		<category><![CDATA[نامه به پدر کافکا]]></category>
		<category><![CDATA[هاروکی موراکامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=317</guid>

					<description><![CDATA[امسال سریعتر از آنچه انتظار داشتم به انتها رسید و زمانیکه به چالش کتابخوانی سالا‌نه‌ ام با بیش از ۴۵ کتاب نگاهی کردم، یک کلیک کافی بود تا به دنیای تک تکِ آن‌‌ها بروم و همین بهانه‌ای شد برای نوشتن..                                                                                                               سال ۲۰۱۵ رو با «مرگ قسطی» آغاز کردم؛ کتابی که نخوانده، سال‌ هاست مرا جذبِ خود کرده است. از تهران و زنجان با من سفر کرده و حال در گیلان و در کتابخانه‌م جا گرفته‌است. کتابی که پیش از خواندنش می‌دانستم دوستش خواهم داشت و پس از اتمامش سر از پا نمی‌شناختم تا کتاب‌های دیگرِ سلین را بخوانم. بعد از مرگ قسطی، «معرکه» را خواندم که در ادامه‌ی همان کتاب بود و سپس به شاهکارِ سلین، «سفر به انتهای شب» رسیدم.. برایِ منِ شب بیدار چه خوشبختی‌ای بالا‌تر از یک همنشینِ عالی؟ سفر به انتهای شب جزئی از وجودم شد.. آنقدر که شب‌ها مزه مزه‌ش کردم و پاراگراف به پاراگراف کتاب را در آغوشم گرفتم و با چشمانی بسته به فردینان خیره شدم.. آه چه شب‌هایی.. بعد از خواندنِ سفر به انتهای شب بود که حتی به این نتیجه رسیدم اگر حافظه‌م را از دست بدهم آنقد غمگین نخواهم بود چرا که می‌‌توانم طعمِ شیرینِ دوباره خوانی شاهکارِ<a href="http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=317" class="more_link more_link_dots"> &#8230; </a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>امسال سریعتر از آنچه انتظار داشتم به انتها رسید و زمانیکه به چالش کتابخوانی سالا‌نه‌ ام با بیش از ۴۵ کتاب نگاهی کردم، یک کلیک کافی بود تا به دنیای تک تکِ آن‌‌ها بروم و همین بهانه‌ای شد برای نوشتن..</strong><br />
<a title="مرگ قسطی by Louis-Ferdinand Céline" href="https://www.goodreads.com/book/show/8668853.________">                                                                                             <img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1393013274s/8668853.jpg" alt="مرگ قسطی by Louis-Ferdinand Céline" /></a><a title="سفر به انتهای شب by Louis-Ferdinand Céline" href="https://www.goodreads.com/book/show/650428.________________">                 <img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1222520910s/650428.jpg" alt="سفر به انتهای شب by Louis-Ferdinand Céline" /></a></p>
<p>سال ۲۰۱۵ رو با «مرگ قسطی» آغاز کردم؛ کتابی که نخوانده، سال‌ هاست مرا جذبِ خود کرده است. از تهران و زنجان با من سفر کرده و حال در گیلان و در کتابخانه‌م جا گرفته‌است. کتابی که پیش از خواندنش می‌دانستم دوستش خواهم داشت و پس از اتمامش سر از پا نمی‌شناختم تا کتاب‌های دیگرِ سلین را بخوانم. بعد از مرگ قسطی، «معرکه» را خواندم که در ادامه‌ی همان کتاب بود و سپس به شاهکارِ سلین، «سفر به انتهای شب» رسیدم.. برایِ منِ شب بیدار چه خوشبختی‌ای بالا‌تر از یک همنشینِ عالی؟ سفر به انتهای شب جزئی از وجودم شد.. آنقدر که شب‌ها مزه مزه‌ش کردم و پاراگراف به پاراگراف کتاب را در آغوشم گرفتم و با چشمانی بسته به فردینان خیره شدم.. آه چه شب‌هایی.. بعد از خواندنِ سفر به انتهای شب بود که حتی به این نتیجه رسیدم اگر حافظه‌م را از دست بدهم آنقد غمگین نخواهم بود چرا که می‌‌توانم طعمِ شیرینِ دوباره خوانی شاهکارِ سلین را بچشم!<br />
<a title="مرگ ایوان ایلیچ by Leo Tolstoy" href="https://www.goodreads.com/book/show/5291294._______________">                                          </a><a title="خرمگس by Ethel Lilian Voynich" href="https://www.goodreads.com/book/show/1262176._____"><img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1263111019s/1262176.jpg" alt="خرمگس by Ethel Lilian Voynich" /></a><a title="مرگ ایوان ایلیچ by Leo Tolstoy" href="https://www.goodreads.com/book/show/5291294._______________">                                             </a><a title="من او را دوست داشتم by Anna Gavalda" href="https://www.goodreads.com/book/show/6480625.___________________"><img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1251708369s/6480625.jpg" alt="من او را دوست داشتم by Anna Gavalda" /></a><a title="مرگ ایوان ایلیچ by Leo Tolstoy" href="https://www.goodreads.com/book/show/5291294._______________">                                        <img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1225227653s/5291294.jpg" alt="مرگ ایوان ایلیچ by Leo Tolstoy" /></a></p>
<p>با اینکه تکه‌ای از وجودم همچنان با فردینان بود اما کتاب‌‌های دیگری نیز خواندم! در این بین اندکی با ایوان ایلیچ (مرگ ایوان ایلیچ) زجر کشیدم تا جان بدهد و کنار شومینه با کلوئه و پی‌یر (من او را دوست داشتم)گریه کردم تا بفهمم چقدر قوی هستم و زندگی تا کجا برایم ارزشمند است. هنوز اشک‌‌هایم را پاک نکرده بودم که خرمگس (خرمگس) مرا به دنیایِ حق و آزادی برد تا در مقابل ظلم فریاد آزادی سر دهیم.<br />
<a title="شهر و خانه by Natalia Ginzburg" href="https://www.goodreads.com/book/show/268479.__________">                                              </a><a title="نامه به پدر by Franz Kafka" href="https://www.goodreads.com/book/show/11100395.___________"><img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1302726096s/11100395.jpg" alt="نامه به پدر by Franz Kafka" /></a><a title="شهر و خانه by Natalia Ginzburg" href="https://www.goodreads.com/book/show/268479.__________">                                                                                       <img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1341753095s/268479.jpg" alt="شهر و خانه by Natalia Ginzburg" /></a></p>
<p>برای من ناتالیا گینزبورگ بزرگ است؛ نام، کتاب‌هایش و احساساتش. با اینکه کتاب‌هایش همگی کوچک و کم حجم‌اند، اما خواندنش زمان‌بر و لذتش مضاعف است. امسال کتاب «شهر و خانه» از این نویسنده را خواندم که برای سبک داستان نویسی به روش نامه‌هایی تو در تو بهترین و موفق‌ترین مثال است. اما خواندن نامه و زندگی با آن‌ها تنها به این کتاب ختم نشد. «نامه به پدر» از کافکا را خواندم که دوباره مرا به دنیایِ مردی برد که بدونِ او دنیای ادبیات حفره‌ای بزرگ و بی‌انتها داشت. کافکا از تاثیرگذارترین نویسنده‌ها در ضمیر ناخود‌آگاهِ من است. به گمانم حتی تاثیر گذارترینشان!<br />
<a title="پاییز فصل آخر سال است by نسیم مرعشی" href="https://www.goodreads.com/book/show/25111728._____________________">                                                                                                 <img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1425972784s/25111728.jpg" alt="پاییز فصل آخر سال است by نسیم مرعشی" /></a></p>
<p>در بین چند کتابی که از نویسندگان ایرانی خواندم، «پاییز فصل آخر سال است» از نسیم مرعشی را بسیار پسندیدم. داستانی به ظاهر کلیشه‌ای اما با توصیفاتی دقیق و روایتی روان و حتی غافلگیر کننده. با خوشحالی منتظر کتاب‌‌های بعدی این نویسنده هستم.<br />
<a title="‫اخترشناسی by بابک امین تفرشی" href="https://www.goodreads.com/book/show/13411548.__________">                                            </a><a title="زمین گرم ارمغان سده بیست و یکم by یوسف ثبوتی" href="https://www.goodreads.com/book/show/19015715.______________________________"><img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1385623789s/19015715.jpg" alt="زمین گرم ارمغان سده بیست و یکم by یوسف ثبوتی" /></a><a title="‫اخترشناسی by بابک امین تفرشی" href="https://www.goodreads.com/book/show/13411548.__________">                                                                                                  <img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1392384812s/13411548.jpg" alt="‫اخترشناسی by بابک امین تفرشی" /></a></p>
<p>پیرو علاقه‌ای که به نجوم و مسائل مربوط به آن دارم امسال نیز کتاب‌‌هایی مرتبط در این زمینه خواندم؛ «اختر شناسی» با ترجمه استاد عزیز،<span class="Apple-converted-space"> </span><a href="https://www.facebook.com/Babak.A.Tafreshi" rel="nofollow">بابک امین تفرشی</a><span class="Apple-converted-space"> </span>(که به تازگی جایزه‌ ویژه ترویج علم در ایران به او تعلق گرفته است به پاس سال‌ها تلاشش در این زمینه)، «ساختار ستارگان و کهکشان‌ها» از کتاب‌هایی که زمانِ المپیاد نجوم خوانده بودم اما نیاز به دوباره خوانی داشت، «صورت‌های فلکی» از کتاب‌‌های مرجع برای رصد و شناخت آسمان که قبل از رفتن به سفرهای رصدی مرورش کردم و کتاب ارزشمند «زمینِ گرم» از<span class="Apple-converted-space"> </span><a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%D8%AB%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C" rel="nofollow">پروفسور ثبوتی</a><span class="Apple-converted-space"> </span>مهربان، همسایه‌ی ۱۸ ساله‌ی ما زمانی که دانشگاه علوم پایه در ساختمانِ سابقش بود. این کتاب حرف‌های زیادی برای گفتن دارد اما افسوس و افسوس که گوشی شنوا که کاری برایِ حالِ بدِ زمینِ به نفس افتاده‌مان صورت دهد، چیزی از آن نمی‌شنود.<br />
<a title="سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش by Haruki Murakami" href="https://www.goodreads.com/book/show/24781070._____________________________________">                                         </a><a title="The Elephant Vanishes by Haruki Murakami" href="https://www.goodreads.com/book/show/9555.The_Elephant_Vanishes"><img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1391384346s/9555.jpg" alt="The Elephant Vanishes by Haruki Murakami" /></a><a title="سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش by Haruki Murakami" href="https://www.goodreads.com/book/show/24781070._____________________________________">                                                                                                       <img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1422742356s/24781070.jpg" alt="سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش by Haruki Murakami" /></a></p>
<p>از موراکامی نیز امسال چند کتاب خواندم و شاهکار بزرگش را برای ابتدای سال ۲۰۱۶ نگه داشته‌ام.. با اینکه «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش» کتابِ موفقی بود اما من از داستانِ کوتاه «غیب شدن فیل»ش بیشتر خوشم آمد. اما آقای موراکامی ناراحت نباش. تو هنوز جزو بهترین‌هایی برای من!<br />
<a title="ایستگاه قطار ســــانتا ایرِ‌نه by به انتخاب علی اکبر گودرزی طائمه" href="https://www.goodreads.com/book/show/28130480.______________________________">                                                                                                    <img class="escapedImg" src="https://d.gr-assets.com/books/1449564460s/28130480.jpg" alt="ایستگاه قطار ســــانتا ایرِ‌نه by به انتخاب علی اکبر گودرزی طائمه" /></a></p>
<p>امسال همچنین شروع به شنیدن کردم.. شنیدن کتاب‌های صوتی و گویا به جای خواندن.. برای رمان و کتاب‌ های بلند هنوز به دلم ننشسته و دلم برای ورق زدن و بوی کاغذ تنگ می‌شود اما برای شعر خوانی آن‌هم با صدایی خوش بهترین تجربه است.<br />
اما دیگر کتاب‌هایی که امسال خواندم را می‌توانید از اینجا ببینید:<span class="Apple-converted-space"> </span><a href="https://www.goodreads.com/user/year_in_books/2015">my 2015 reading challenge</a></p>
<p>اما خوشبختی امسالِ من به اینجا ختم نمی‌شود..<span class="Apple-converted-space"> </span><a href="http://attarlibrary.ir/ketab4/" rel="nofollow">چهارمین جشنواره مجازی کتابخوانی عطار</a><span class="Apple-converted-space"> </span>چند ماه زودتر شروع شد و تا پایانِ تابستان طول کشید. امسال نیز با ده کتاب شرکت کردم. مرگ قسطی، سفر به انتهای شب، خرمگس، من او را دوست داشتم، گریز دلپذیر، دنیای قشنگ نو، خداحافظ گری کوپر، سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش، مرگ ایوان ایلیچ و عادت می‌‌کنیم ده کتابی هستند که اگرچه همه را یکبار یا بیشتر خوانده بودم اما مسابقه بهانه‌ی خوبی شد تا با کمال میل دوباره خوانی‌شان کنم و پاسخنامه‌‌ها را با دقت یکی پس از دیگری کامل کنم. با اینکه از نوشته‌‌های خود مطمئن بودم اما فکر نمی‌کردم دوباره نفر اول شوم، چرا که امسال با توجه به زمانِ مناسبی که جشنواره برگزار شده بود توقع می‌رفت افرادِ کتابخوانِ بیشتری شرکت کنند. و از طرفی چون مانند دوره پیش تماس‌های مکرری با من گرفته نشد و تنها پیامِ دعوت به اختتامیه برای من همچون بقیه شرکت کنندگان ارسال شد کمی غمگین بودم و کمی خوشحال. غمگین از اول نبودن و خوشحال از اول شدن کتابخوانِ دیگری. با این همه روز اختتامیه فرا رسید و نام مرا به عنوان نفر اول چهارمین جشنواره کتابخوانی عطار برای دومین بارخواندند. ذوق زده و خوشحال‌تر از من؟ احتمالا برادر و همسرم بودند که مدام می‌گفتند تو همیشه اولی!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>گرچه شادیِ سال ۲۰۱۵ من کامل شده بود اما با پیشنهادِ نویسندگی و همکاری برای تولید محتوا در سایت و وبلاگ<span class="Apple-converted-space"> </span><a href="http://www.navaar.ir/" rel="nofollow">نوار</a>کامل‌تر شد. امیدوارم این همکاری برای من شروع تجربه‌های جدی‌تری تو حیطه نویسندگی بشه. <img src="https://s.w.org/images/core/emoji/13.0.1/72x72/1f642.png" alt="🙂" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></p>
<p><span id="freeTextreview1473705316"><br />
نوشته‌‌های من در وبلاگ نوار رو می‌تونید از این‌جا دنبال کنید:<span class="Apple-converted-space"> </span><a href="http://blog.navaar.ir/" rel="nofollow">نوار</a><span class="Apple-converted-space"> </span><img src="https://s.w.org/images/core/emoji/13.0.1/72x72/1f642.png" alt="🙂" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /></span></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=317</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>به امید اول شدن دوباره</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=292</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=292#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2015 18:35:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقه]]></category>
		<category><![CDATA[جشنواره کتابخوانی عطار]]></category>
		<category><![CDATA[عطار]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانه عطار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=292</guid>

					<description><![CDATA[چهارم دی ماه سالِ ۹۳ یکی از بهترین لحظات زندگیم بود؛ وقتی که آقای منصور ضابطیان اسمم رو به عنوان نفر اول جشنواره خوندن.. امیدوارم دوباره اون لحظه رو تجربه کنم. چهارمین جشنواره‌ی مجازی کتاب‌خوانی عطار در سه بخش کودک، نوجوان و آزاد شروع شده و تا پایان شهریور ادامه داره. بجنبید زیاد وقت نمونده کتاباتونو انتخاب و شروع کنید به جواب دادنِ پاسخنامه‌‌ها. &#160; [button color=&#8221;pink&#8221; size=&#8221;big&#8221; link=&#8221;http://attarlibrary.ir/ketab4/&#8221; target=&#8221;blank&#8221; ]برای شرکت در مسابقه، اینجا رو کلیک کنید. 🙂 [/button]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چهارم دی ماه سالِ ۹۳ یکی از بهترین لحظات زندگیم بود؛ وقتی که آقای منصور ضابطیان اسمم رو به عنوان نفر اول جشنواره خوندن.. امیدوارم دوباره اون لحظه رو تجربه کنم. چهارمین جشنواره‌ی مجازی کتاب‌خوانی عطار در سه بخش کودک، نوجوان و آزاد شروع شده و تا پایان شهریور ادامه داره. بجنبید زیاد وقت نمونده کتاباتونو انتخاب و شروع کنید به جواب دادنِ پاسخنامه‌‌ها.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;">[button color=&#8221;pink&#8221; size=&#8221;big&#8221; link=&#8221;http://attarlibrary.ir/ketab4/&#8221; target=&#8221;blank&#8221; ]برای شرکت در مسابقه، اینجا رو کلیک کنید. <img src="https://s.w.org/images/core/emoji/13.0.1/72x72/1f642.png" alt="🙂" class="wp-smiley" style="height: 1em; max-height: 1em;" /> [/button]</p>
<p style="text-align: center;"><span id="more-292"></span></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=292</wfw:commentRss>
			<slash:comments>11</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>عادت نکنیم ، تغییر کنیم</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=284</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=284#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2015 20:07:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تفکرات]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[بهار]]></category>
		<category><![CDATA[تغییر]]></category>
		<category><![CDATA[سرما]]></category>
		<category><![CDATA[عادت]]></category>
		<category><![CDATA[فصل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=284</guid>

					<description><![CDATA[از ابتدای هفته، هوا رو به خنکی است و گهگاه نسیمی پاییزی صورت آدم را نوازش می دهد. امسال با اینکه هوا گرمتر از تابستان‌های گذشته بود، اما خنکی این چند روز تمام آن گرماهای سوزان و شرجی بودن‌های ماه‌های قبل را از یادمان برد. همکارهایم دیگر غر نمی‌زنند و حتی پیش بینی می‌کنند که زمستان سختی در پیش است چرا؟ چون هوا از ابتدای شهریور خنک شده. تو گویی این خنکی هوا مزیتِ دیگری ندارد و تنها هشداری است برای فصلِ سردِ پیش رو. اما چیزی که همواره باعثِ حیرتِ من می‌شود این است که انسان با همه‌ی غر زدن‌ها و نفرین کردن‌هایش به هر محیط و موقعیت‌ِ سخت و آسانی عادت می‌کند. عادت کردن به تغییرات آب و هوایی ساده‌ترین عادتی است که انسان‌ها به آن تن می‌دهند، چرا که روی هم رفته کاری هم از دستشان بر نمی‌آید، اما در خیلی از موقعیت‌هایی که می‌توانند تغییری نیز ایجاد کنند کاری پیش نمی‌برند. به همان  رویه ثابتِ روزها و سال‌های دورِ خود ادامه می‌دهند. هستند انسان‌های دوست‌دارِ تغییر و خطر کردن اما اغلبِ افراد، زندگی با ثبات و روتین را ترجیح می‌دهند. صحبت از تغییر بود اما رسید به اینجا. کاش انسان‌ها به جای الگو برداری از قهرمان‌های اغلب<a href="http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=284" class="more_link more_link_dots"> &#8230; </a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از ابتدای هفته، هوا رو به خنکی است و گهگاه نسیمی پاییزی صورت آدم را نوازش می دهد. امسال با اینکه هوا گرمتر از تابستان‌های گذشته بود، اما خنکی این چند روز تمام آن گرماهای سوزان و شرجی بودن‌های ماه‌های قبل را از یادمان برد. همکارهایم دیگر غر نمی‌زنند و حتی پیش بینی می‌کنند که زمستان سختی در پیش است چرا؟ چون هوا از ابتدای شهریور خنک شده. تو گویی این خنکی هوا مزیتِ دیگری ندارد و تنها هشداری است برای فصلِ سردِ پیش رو. اما چیزی که همواره باعثِ حیرتِ من می‌شود این است که انسان با همه‌ی غر زدن‌ها و نفرین کردن‌هایش به هر محیط و موقعیت‌ِ سخت و آسانی عادت می‌کند. عادت کردن به تغییرات آب و هوایی ساده‌ترین عادتی است که انسان‌ها به آن تن می‌دهند، چرا که روی هم رفته کاری هم از دستشان بر نمی‌آید، اما در خیلی از موقعیت‌هایی که می‌توانند تغییری نیز ایجاد کنند کاری پیش نمی‌برند. به همان  رویه ثابتِ روزها و سال‌های دورِ خود ادامه می‌دهند. هستند انسان‌های دوست‌دارِ تغییر و خطر کردن اما اغلبِ افراد، زندگی با ثبات و روتین را ترجیح می‌دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">صحبت از تغییر بود اما رسید به اینجا. کاش انسان‌ها به جای الگو برداری از قهرمان‌های اغلب تکراری و سطحی، کمی از طبیعت الگو می‌گرفتند طبیعتی که در عین ثبات هر آن دچار تغییر می‌شود، به عقب بر نمی‌گردد و تغییراتش اغلب اوقات غیر قابل پیش‌بینی‌ست. قانون طبیعت یکسان است، اما با این همه نمی‌توان حدس زد چه در فکر دارد. حال اینکه معیار اغلب انسان‌ها زندگی با ثبات و روتین ِ قابل پیش‌بینی است. چرا؟ نمی‌دانم. تنها چیزی که می‌دانم این است که الگوی من طبیعت است.</p>
<p style="text-align: justify;">در این ۲۵ سال که از زندگی‌ام می‌گذرد بارها تغییر کرده‌ام، خوب، بد، رو به جلو یا تکراری، اما تغییر کرده‌ام. از اکنون ِخود شادم و چه رضایتی از این بالاتر..؟</p>
<p style="text-align: justify;">تغییر خوب است، از تغییر نترسیم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=284</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آن روز، آن مرد، آن پیشنهاد</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=268</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=268#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2015 16:02:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پل‌استر]]></category>
		<category><![CDATA[تفکرات]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[سلین]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=268</guid>

					<description><![CDATA[هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌توانم به یاد بیاورم تابستان بود یا زمستان، ده سال پیش بود یا کمتر&#8230; اما اطمینان دارم آن روز با برادرم بودم و در کتابفروشی انتشارات هاشمی در میدان ولیعصر. ما مشغول حض بردن از کتاب‌‌ها بودیم و گهگاه با پیدا کردن کتاب‌‌هایی که در لیستمان بود با خوشحالی همدیگر را صدا می‌زدیم. یادم است هر دو کنار قفسه‌ی رمان‌های خارجی بودیم و سر در کتاب و مشغول تصمیم گیری که کتاب «گور به گور» فاکنر با کدام ترجمه بهتر است که مردی جوان را دیدیم ریز نقش با ریش و مویی بلند و کلاه شاپو و احتمالا عینک. لاغر بود و متفکر. به خاطر ندارم چطور سرِ صحبتمان باز شد، اما به یاد دارم او بود که پیشنهاد کرد از «پل استر» و «سلین» بخوانیم. از پل استر تعریف کرد و ما هر دو پر از شور و شعف شدیم. توصیه کرد که پل استر خوانی را از کتاب «کشور آخرین‌ها» شروع کنیم و سپس «سفر در اتاق تحریر»ش را بخوانیم. حتی راجع به مترجم کتاب‌های پل استر صحبت کردیم. از کافکا و رومن گاری صحبت کردیم و بعد او از سلین برای ما گفت&#8230; از تفکرات ضد جنگِ سلین گفت و نا امیدانه راجع به<a href="http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=268" class="more_link more_link_dots"> &#8230; </a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌توانم به یاد بیاورم تابستان بود یا زمستان، ده سال پیش بود یا کمتر&#8230; اما اطمینان دارم آن روز با برادرم بودم و در کتابفروشی انتشارات هاشمی در میدان ولیعصر. ما مشغول حض بردن از کتاب‌‌ها بودیم و گهگاه با پیدا کردن کتاب‌‌هایی که در لیستمان بود با خوشحالی همدیگر را صدا می‌زدیم. یادم است هر دو کنار قفسه‌ی رمان‌های خارجی بودیم و سر در کتاب و مشغول تصمیم گیری که کتاب «گور به گور» فاکنر با کدام ترجمه بهتر است که مردی جوان را دیدیم ریز نقش با ریش و مویی بلند و کلاه شاپو و احتمالا عینک. لاغر بود و متفکر. به خاطر ندارم چطور سرِ صحبتمان باز شد، اما به یاد دارم او بود که پیشنهاد کرد از «پل استر» و «سلین» بخوانیم. از پل استر تعریف کرد و ما هر دو پر از شور و شعف شدیم. توصیه کرد که پل استر خوانی را از کتاب «کشور آخرین‌ها» شروع کنیم و سپس «سفر در اتاق تحریر»ش را بخوانیم. حتی راجع به مترجم کتاب‌های پل استر صحبت کردیم. از کافکا و رومن گاری صحبت کردیم و بعد او از سلین برای ما گفت&#8230; از تفکرات ضد جنگِ سلین گفت و نا امیدانه راجع به «سفر به انتهای شب»ش گفت که در ایران دیگر تجدید چاپ نمی شود. از جسارت نوشتن زندگی همانگونه که است که ما غرقِ لذت و خیال پردازی شده بودیم و هر کتابی را که توصیه کرده بود را به لیست کتاب‌های خریداری شده‌مان اضافه کردیم. به یاد دارم؛ کشور آخرین‌ها، سفر در اتاق تحریر، ارواح، مردی در تاریکی از پل استر و مرگ قسطی، دار و دسته دلقک‌ها و قصر به قصر از سلین. ما در آن لحظه حس می‌کردیم به گنجی نایاب دست پیدا کرده‌ایم، با  آنکه هنوز هیچ‌ کدام از آن کتاب‌‌ها را نخوانده بودیم اما صدایی در وجودمان می‌گفت که زندگی‌مان تغییر بزرگی کرده‌ است. ما نه اسمِ آن مردِ جوان را پرسیدیم و نه حتی دوباره او را دیدیم، اما تاثیری که او با معرفی این دو نویسنده در زندگی ما گذاشت را هرگز فراموش نخواهیم کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: این روایتی است از دیدگاه من. تنها از برادرم پرسیدم که آیا آن روز را یادش است یا نه و این تمام چیزی است که من به یاد دارم. شاید او بیشتر و دقیق‌تر به یاد داشته باشد آن روز را. از سفر که آمد باید از او پرس و جو کنم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=268</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ذوب شده</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=193</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=193#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Sep 2011 23:35:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ذوب شده، عباس معروفی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://eliafen.wordpress.com/?p=193</guid>

					<description><![CDATA[  ذوب شده نوشته: عباس معروفی ناشر: ققنوس- زمستان ۱۳۸۸ به گفته عباس معروفی، این کتاب، نخستین رمان اوست که در پاییز ۱۳۶۲ از خیال‌ها و خاطرات او از فضایی که در آنجا زیسته و نفس کشیده، نوشته شده است. رمانی که بعد از بیست و شش سال چاپ شده‌ و به دست خوانندگان رسیده‌است. ذوب شده، داستان نویسنده‌ای است که زیر بازجویی و شکنجه ناچار به قصه پردازی شده و آن‌گاه در قصه‌های خودش گم می‌شود. ناصر اسفاری که بی هیچ اتهام و مدرکی بازداشت می‌شود و مورد شکنجه و بازجویی قرار می‌گیرد. معروفی در این کتاب توصیفی بسیار زیبا از فضای زندان، شکنجه‌ها، زندانیان، بازجوها و حتی فضای ایران قبل از انقلاب و بعد از انقلاب داشته، تا حدی که در بسیاری از توصیفاتی که از شکنجه‌ها داشته، خواننده نیز همپای ناصر اسفاری شکنجه را حس می‌کند. &#8220;اتاق بوی آب گندیده‌ی شکم غریق باد کرده می‌داد و اسفاری مثل جنازه‌ی مومیایی شده‌ای که از کف دریا بیرونش آورده باشند، گوشه اتاق مچاله شده بود و گریه می‌کرد. نمی‌دانست از تهی شدگی گریه می‌کند یا از درد. یکباره ته دلش خالی می‌شد و گریه می‌آمد، می‌آمد، می‎آمد، بدنش را کرخ می‌کرد، یخ می‌کرد، و مزه تلخ و مهٌوع دهنش،<a href="http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=193" class="more_link more_link_dots"> &#8230; </a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://samfoni.files.wordpress.com/2010/05/zobshodeh.jpg"> </a></p>
<p><strong>ذوب شده</strong></p>
<p>نوشته: عباس معروفی</p>
<p>ناشر: ققنوس- زمستان ۱۳۸۸</p>
<p style="text-align: justify;">به گفته عباس معروفی، این کتاب، نخستین رمان اوست که در پاییز ۱۳۶۲ از خیال‌ها و خاطرات او از فضایی که در آنجا زیسته و نفس کشیده، نوشته شده است. رمانی که بعد از بیست و شش سال چاپ شده‌ و به دست خوانندگان رسیده‌است.</p>
<p style="text-align: justify;">ذوب شده، داستان نویسنده‌ای است که زیر بازجویی و شکنجه ناچار به قصه پردازی شده و آن‌گاه در قصه‌های خودش گم می‌شود. ناصر اسفاری که بی هیچ اتهام و مدرکی بازداشت می‌شود و مورد شکنجه و بازجویی قرار می‌گیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">معروفی در این کتاب توصیفی بسیار زیبا از فضای زندان، شکنجه‌ها، زندانیان، بازجوها و حتی فضای ایران قبل از انقلاب و بعد از انقلاب داشته، تا حدی که در بسیاری از توصیفاتی که از شکنجه‌ها داشته، خواننده نیز همپای ناصر اسفاری شکنجه را حس می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;اتاق بوی آب گندیده‌ی شکم غریق باد کرده می‌داد و اسفاری مثل جنازه‌ی مومیایی شده‌ای که از کف دریا بیرونش آورده باشند، گوشه اتاق مچاله شده بود و گریه می‌کرد. نمی‌دانست از تهی شدگی گریه می‌کند یا از درد. یکباره ته دلش خالی می‌شد و گریه می‌آمد، می‌آمد، می‎آمد، بدنش را کرخ می‌کرد، یخ می‌کرد، و مزه تلخ و مهٌوع دهنش، آزارش می‌داد. انگار در ساحل دریایی کف کرده ایستاده که همه‌ی ماهی‌هاش مرده و گندید‌اند، و باد بوی نعش را شلاق‌کش می‌آورد توی بینی اسفاری و او چاره‌ای ندارد جز نفس کشیدن.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">برای کسی که شاهکارهای دیگری از عباس معروفی همچون؛ سمفونی مردگان، سال بلوا، فریدون سه پسر داشت و &#8230;  را خوانده است، این کتاب به عنوان نخستین رمان معروفی بسیار موفق جلوه می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;همه چیز مسخره است. زندگی از دید من یک ساختمان کلنگی است که به هر جاش نگاه کنی چیزی در حال فرو ریختن است. می‌دانی ماریا، یک بار برای خرج بیمارستان دخترم که سینه پهلو کرده بود از برادرم هزار و دویست تومان قرض گرفتم. یکی دو ماه گذشت اما وضعم طوری نبود که بتوانم پولش را بدهم. با این حقوق معلمی&#8230; ناراحت بودم. بهش گفتم می‌خواهی هزار و دویست تومان کتاب بهت بدهم؟ گفت باشد. همان روز عصر آمد خانه. جلو زنم&#8230; می دانی&#8230; هیچی چیزی اینقدر مرا نشکسته بود. کتاب‌هایی که دانه دانه جمع کرده‌بودم، با هر کدامشان خاطره‌ای&#8230; آمد سوا کرد، یک سری کتاب خوب سوا کرد و برد. آن وقت، بی‌حساب شدیم.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">این کتاب در تیراژ کمی چاپ شد(۵ هزار نسخه) و بنا به دلایلی در عصر همان روی که منتشر شده‌ مجوزش باطل و از بسیاری از کتاب فروشی‌ها جمع آوردی شده‌است. این رمان را نشر گردون در برلین دوباره چاپ کرده البته بودن آن ۳۵ اصلاحیه‌ای که بر ذوب شده‌ی چاپ داخل کشور متحمل شده‌است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=193</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آیدین</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=189</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=189#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Sep 2011 23:14:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[سمفونی مردگان، عباس معروفی، آیدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://eliafen.wordpress.com/?p=189</guid>

					<description><![CDATA[یک روز جلوی کلیسا نشسته بودم و داشتم به باغچه‌ها نگاه می‌کردم. آن روز باغچه‌های حیاط و کلیسا پر از پروانه‌های آبی و زرد بود. آن روز اگر کسی به من می‌گفت که روی کتفم دو بال درآورده‌ام تعجب نمی‌کردم. چون آمادگی‌اش را داشتم که به موجود دیگری تبدیل شوم. ساعت چهار بعداز ظهر آیدین آمد. شکسته‌تر از گذشته بود. درست مثل آدمی که وارد گورستان می‌شود؛ خشک و غمگین و پژمرده. خواستم از شادی جیغ بزنم اما بی‌توجه به او به ساختمان خودمان رفتم، زود خودم را به طبقه بالا رساندم و از گوشه پشت‌دری نگاهش کردم. انگار در بی‌وزنی غریبانه‌ای ول شده بود. باور نمی‌کرد که به او بی‌اعتنایی کرده باشم. چند لحظه جلوی کلیسا، درست همان جایی که من نشسته بودم، ایستاد، بعد در حیاط کلیسا، روی شن‌ها قدم زد، و آن وقت دیدم که دارد به تندی از کلیسا خارج می‌شود. قلبم می‌زد و دست و پام می‌لرزید. نمی‌دانستم چه کنم. پنجره را باز کردم و گفتم: &#8220;آیدین&#8221; امروز برای چندمین بار&#8220;سمفونی مردگان&#8221; رو خوندم&#8230; یه وضعی‌ام الان&#8230; هیشکی متوجه نیست و نمی‌شه حال منو&#8230; زندگی کردم با آیدین، سورمه، اورهان، آیدا، یوسف و حتی ایاز و پدر و &#8230;. آه]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یک روز جلوی کلیسا نشسته بودم و داشتم به باغچه‌ها نگاه می‌کردم. آن روز باغچه‌های حیاط و کلیسا پر از پروانه‌های آبی و زرد بود. آن روز اگر کسی به من می‌گفت که روی کتفم دو بال درآورده‌ام تعجب نمی‌کردم. چون آمادگی‌اش را داشتم که به موجود دیگری تبدیل شوم. ساعت چهار بعداز ظهر آیدین آمد. شکسته‌تر از گذشته بود. درست مثل آدمی که وارد گورستان می‌شود؛ خشک و غمگین و پژمرده. خواستم از شادی جیغ بزنم اما بی‌توجه به او به ساختمان خودمان رفتم، زود خودم را به طبقه بالا رساندم و از گوشه پشت‌دری نگاهش کردم. انگار در بی‌وزنی غریبانه‌ای ول شده بود. باور نمی‌کرد که به او بی‌اعتنایی کرده باشم. چند لحظه جلوی کلیسا، درست همان جایی که من نشسته بودم، ایستاد، بعد در حیاط کلیسا، روی شن‌ها قدم زد، و آن وقت دیدم که دارد به تندی از کلیسا خارج می‌شود. قلبم می‌زد و دست و پام می‌لرزید. نمی‌دانستم چه کنم. پنجره را باز کردم و گفتم: &#8220;آیدین&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">امروز برای چندمین بار<strong>&#8220;سمفونی مردگان&#8221;</strong> رو خوندم&#8230; یه وضعی‌ام الان&#8230; هیشکی متوجه نیست و نمی‌شه حال منو&#8230; زندگی کردم با آیدین، سورمه، اورهان، آیدا، یوسف و حتی ایاز و پدر و &#8230;. آه</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=189</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دیوار</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=156</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=156#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 17 Sep 2011 22:34:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[دیوار،سارتر،هدایت،پوچگرایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://eliafen.wordpress.com/?p=156</guid>

					<description><![CDATA[&#8220;دیوار &#8211; ژان پل سارتر &#8211; ترجمه صادق هدایت&#8221; &#8220;شاید از خبر مرگ من، کنشا به گریه می‌افتاد و ماه‌ها از زندگی‌اش بیزار می‌شد. ولی با وجود همه این‌ها من بودم که می‌مردم. به یاد چشم‌های قشنگ گیرنده‌اش افتادم. وقتی که به من نگاه می‌کرد، چیزی از او به من سرایت می‌کرد. اما فکر می‌کردم که این موضوع هم خاتمه یافته و اگر حالا او به من می‌نگریست نگاهش در خودش می‌ماند و به من تاثیری نداشت. من تنها بودم.&#8221; پابلو، ژان و توم هر یک به دلیلی محکوم به اعدام می‌شوند. داستان به زیبایی شرح حال این سه اعدامی را در ساعات پایانی زندگی‍شان شرح می‌دهد. ژان و توم بسیار مشوش و بی‌تابند اما پابلو بر خلاف آنها بی تفاوت و آرام می‌نماید و حتی از بی قراری آنها خشمگین می‌گردد. اما این تفاوت در واکنش پابلو و دو تن دیگر به مرگ در طرز نگرش پابلو و آن‌هاست. توم و ژان دو انسان معمولی و هدفمند و پر آرزویند اما پابلو یک انسان پوچگراست، که  تا حدی یادآور  شخصیت مرسو در &#8220;بیگانه&#8221; آلبر کامو می‌باشد. &#8220;نه می‌توانستم نسبت به دیگران رحیم باشم و نه نسبت به خودم.&#8221; پابلو هر چقدر به مرگ نزدیک‌تر می‌شود آرام‌تر و بی‌علاقه‌تر، حتی<a href="http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=156" class="more_link more_link_dots"> &#8230; </a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><strong>&#8220;دیوار &#8211; ژان پل سارتر &#8211; ترجمه صادق هدایت&#8221;</strong></p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;شاید از خبر مرگ من، کنشا به گریه می‌افتاد و ماه‌ها از زندگی‌اش بیزار می‌شد. ولی با وجود همه این‌ها من بودم که می‌مردم. به یاد چشم‌های قشنگ گیرنده‌اش افتادم. وقتی که به من نگاه می‌کرد، چیزی از او به من سرایت می‌کرد. اما فکر می‌کردم که این موضوع هم خاتمه یافته و اگر حالا او به من می‌نگریست نگاهش در خودش می‌ماند و به من تاثیری نداشت. من تنها بودم.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">پابلو، ژان و توم هر یک به دلیلی محکوم به اعدام می‌شوند. داستان به زیبایی شرح حال این سه اعدامی را در ساعات پایانی زندگی&#x200d;شان شرح می‌دهد. ژان و توم بسیار مشوش و بی‌تابند اما پابلو بر خلاف آنها بی تفاوت و آرام می‌نماید و حتی از بی قراری آنها خشمگین می‌گردد. اما این تفاوت در واکنش پابلو و دو تن دیگر به مرگ در طرز نگرش پابلو و آن‌هاست. توم و ژان دو انسان معمولی و هدفمند و پر آرزویند اما پابلو یک انسان پوچگراست، که  تا حدی یادآور  شخصیت مرسو در &#8220;بیگانه&#8221; آلبر کامو می‌باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;نه می‌توانستم نسبت به دیگران رحیم باشم و نه نسبت به خودم.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">پابلو هر چقدر به مرگ نزدیک‌تر می‌شود آرام‌تر و بی‌علاقه‌تر، حتی نسبت به دوستان نزدیکش می‌شود، این در حالی است که دو نفر دیگر واکنشی کاملا طبیعی به مرگ داشته و رفته رفته مضطرب و پریشان‌تر می‌شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;در وضعی که بودم اگر می‌آمدند و به من می‌گفتند که می‌توانم دل راحت به خانه بروم و زندگی‌ام مصون خواهد بود، این هم از خونسردی من نمی‌کاست. وقتی که آدم خیال موهوم ابدیت را از دست داده، چند ساعت و یا چند سال انتظار فرقی نمی‌کند. من به هیچ چیز علاقه نداشتم، از طرفی نیز آرام بودم. اما این آرامش موحشی بود، به علت جسم، با چشم‌های تن می‌دیدم و با گوش‌هایش می‌شنیدم اما آن جسم دیگر من نبودم.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">و غافلگیری پایانی داستان که بعد از شرح حال و احساسات زیبای این سه تن به وقوع می‌پیوندد، داستان را در اوج به اتمام می‌رساند و خواننده را وادار به تفکری دو چندان راجع به داستان می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;این دو نفر با وجود تزئینات براق و تازیانه و چکمه باز  آدم‌هایی بودند که می‌مردند، کمی بعد از من، اما نه خیلی بعد از من.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">هم چنین ترجمه زیبای صادق هدایت از این داستان کوتاه، &#8220;دیوار&#8221; را به یکی از آثار کوتاه شناخته شده از ژان پل سارتر در ایران تبدیل کرده است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=156</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>باید زیست&#8230;</title>
		<link>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=178</link>
					<comments>http://blog.ghafarzadeh.ir/?p=178#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eliafen]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 15 Sep 2011 17:25:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دل نوشته]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[شعر،اخوان،زندگی،مرگ،زیستن،بیهوده،کاش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://eliafen.wordpress.com/?p=178</guid>

					<description><![CDATA[&#8220;دیده‌ای بسیار و می‌بینی/ می‌وزد بادی،پَری را می‌برد با خویش / از کجا؟ از کیست؟ / هرگز این پرسیده‌ای از باد؟ / به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟ / خواه غمگین باشی، خواهی شاد / باد بسیار است و پَر بسیار، یعنی این عبث جاری‌ست. / آه! باری بس کنم دیگر / هر چه خواهی کن، تو خود دانی / گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون، / این است و جز این نیست. / مرگ گوید: هوم! چه بیهوده! / زندگی می‌گوید: اما باید زیست، باید زیست، باید زیست&#8230;&#8221; پ.ن۱ : قسمت آخر شعر &#8220;گاهی اندیشیده‌ام که شاید سنگ حق دارد، باز می‌گویم: نه!&#8230;&#8221; از کتاب &#8220;زندگی می‌گوید: اما باید زیست، باید زیست، باید زیست&#8230;&#8221; از مهدی اخوان ثالث. پ.ن۲ : سعی می‌کنم&#8230; ولی نمی‌دونم که چی &#8230; کاش زمان متوقف شه. کاش بشه تو زمان سفر کرد. کاش بشه برگشت به گذشته و دوباره زندگی رو ادامه داد. کاش دیگه هیچ کاشی نباشه&#8230;]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">&#8220;دیده‌ای بسیار و می‌بینی/ می‌وزد بادی،پَری را می‌برد با خویش / از کجا؟ از کیست؟ / هرگز این پرسیده‌ای از باد؟ / به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟ / خواه غمگین باشی، خواهی شاد / باد بسیار است و پَر بسیار، یعنی این عبث جاری‌ست. / آه! باری بس کنم دیگر / هر چه خواهی کن، تو خود دانی / گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون، / این است و جز این نیست. / مرگ گوید: هوم! چه بیهوده! / زندگی می‌گوید: اما باید زیست، باید زیست، باید زیست&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن۱ : قسمت آخر شعر &#8220;گاهی اندیشیده‌ام که شاید سنگ حق دارد، باز می‌گویم: نه!&#8230;&#8221; از کتاب &#8220;زندگی می‌گوید: اما باید زیست، باید زیست، باید زیست&#8230;&#8221; از <strong>مهدی اخوان ثالث</strong>.</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن۲ : سعی می‌کنم&#8230; ولی نمی‌دونم که چی &#8230; کاش زمان متوقف شه. کاش بشه تو زمان سفر کرد. کاش بشه برگشت به گذشته و دوباره زندگی رو ادامه داد. کاش دیگه هیچ کاشی نباشه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://blog.ghafarzadeh.ir/?feed=rss2&#038;p=178</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
