<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9177937031557364513</id><updated>2026-04-04T21:59:32.548+03:30</updated><category term="یادداشت وارده"/><category term="معرفی کتاب"/><category term="تیاتر"/><category term="حکایت"/><category term="سینما"/><category term="دریچه"/><category term="اعدام"/><category term="ترجمه"/><category term="قانون اساسی و پیش‌نویس قانون"/><category term="هنر و ادبیات"/><category term="اسناد کودتا"/><category term="داستانک"/><category term="جشنواره دیوانگان"/><category term="قانون اساسی و حقوق بشر"/><category term="پادکست"/><category term="سردار مشفق"/><category term="آوای کوردستان"/><category term="اصلاح‌طلبی"/><category term="نقد اصلاحات"/><category term="شیپورچی"/><category term="پژوهش کتاب"/><category term="چه باید کرد"/><category term="بازخوانی"/><category term="پایه‌های یک نظام"/><title type='text'>مجمع دیوانگان</title><subtitle type='html'>باید از یک جایی شروع کرد. منتظر ماندن برای فردایی بهتر، یعنی بی‌عملی و حسرت ابدی. من مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که «هدف» چیزی جز خود «مسیر» یا «وسیله» نیست. هر آنچه آرزوی‌اش را داریم باید همین امروز تجربه کنیم. من شیفته ادبیات و هنر هستم، پس این موضوع اصلی این وبلاگ خواهد بود.</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://divanesara2.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9177937031557364513/posts/default?max-results=3'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://divanesara2.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9177937031557364513/posts/default?start-index=4&amp;max-results=3'/><author><name>ArmanParian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12730193294137736950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>2592</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>3</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9177937031557364513.post-2130897080075408430</id><published>2025-09-23T16:36:00.001+03:30</published><updated>2025-09-23T16:36:08.693+03:30</updated><title type='text'>این قانون نیست، توحش است</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;&lt;iframe allowfullscreen=&#39;allowfullscreen&#39; webkitallowfullscreen=&#39;webkitallowfullscreen&#39; mozallowfullscreen=&#39;mozallowfullscreen&#39; width=&#39;320&#39; height=&#39;266&#39; src=&#39;https://www.blogger.com/video.g?token=AD6v5dyR6G1J52BHIK50vgnS8yWd1XouuPtYqnEYB7Ge7EflFHw79hJcrI8eOkkQ-xkAne8y6Sz_Dv0TbO8LP4R_rQ&#39; class=&#39;b-hbp-video b-uploaded&#39; frameborder=&#39;0&#39;&gt;&lt;/iframe&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;b&gt;تاریخ اصلی انتشار: ۲۲ مهر ۱۴۰۰&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در آن ترانه معروف جناب «ابی» که به «نون و پنیر و سبزی» شهرت داشت، یک بخشی بود که از کودکی من را به وحشت می‌انداخت. آنجا که می‌خواند:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پونه می‌ریخت تو دامنش تا مادرش چادر کنه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می‌رفت که از بوی علف تمام شهر رو پر کنه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;غافل از اینکه راهش رو جادوگره دزدیده بود&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;رو صورت خورشید خانوم خط سیاه کشیده بود&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صحنه بسیار سیاه و هول‌انگیزی بود در «قصه شهر جادو». شاید تنها روزنه امید ما و راهی برای فرار از وحشت این کابوس همان بود که فکر کنیم «این فقط یک قصه است». حالا اما، واقعیت آنچنان سهمگین و عریان در برابرمان قرار گرفته که هیچ راهی برای فرار از وحشت‌اش باقی نمانده است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تصور اینکه چه تعداد از زنان این شهر و این کشور، به امید و هدفی، با چه شور و شوقی، آماده می‌شوند، شاید به خود می‌رسند، در آینه خود را برانداز می‌کنند، لباس‌ها را پایین و بالا می‌کنند تا زیباترین را انتخاب کنند، و بعد که قدم در خیابان گذاشتند، درست در همان لحظه‌ای که غرق امید و شور و شادی هستند، ناگهان با حمله وحوشی مواجه می‌شوند که مثل کفتارها می‌درند و عربده می‌کشند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شهر چه معنایی دارد وقتی برای شهروندان‌اش حداقلی از امنیت را تامین نکند؟ جنگل کجاست وقتی این وحوش آزادانه در خیابان‌ها رها شده‌اند و چرخ می‌زنند؟ جامعه چیست وقتی افرادش نمی‌توانند در برابر چنین فریادهایی به هم کمک کنند؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در توضیح معنای قانون و مبانی تاریخی و فلسفی آن سخن بسیار است؛ نظریات متفاوتی هم وجود دارد، اما همگی در یک نقطه مشترک هستند: وقتی از قانون سخن می‌گوییم، یک نوع از «مدنیت» را به صورت پیش‌فرضی بدیهی قلمداد کرده‌ایم. حتی خشن‌ترین قوانین در سطح مجازات اعدام نیز همچنان در دل این تصور از مدنیت معنا دارند و دقیقا به همین دلیل در طول تاریخ مجازات اعدام هم تلاش می‌شده است که راه‌های کم‌رنج‌تری از آن را جستجو کنند. (و البته در نهایت بخش بزرگی از جهان متمدن به این نتیجه رسیدند که چنین خشونتی از اساس با مدنیت سازگاری ندارد و آن را کنار گذاشتند)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آنچه این روزها از برخورد ماموران با زنان شهر می‌بینیم، (که احتمالا قبل‌تر هم بوده و گستردگی تصاویر اخیر صرفا محصول شیوع ابزارهای ثبت و پخش تصویر است) با هیچ منطقی و در هیچ قاموسی نمی‌تواند «اجرای قانون» خوانده شود؛ که اگر حکمی هم بر این رفتار صادر شده باشد قطعا شایسته نام «قانون» نیست. این توحش محض است. بربریت افسارگسیخته‌ای که در پس نقاب دروغین قانون پناه گرفته و آشکار و بی‌محابا بر مدنیت ما شوریده است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حتی اگر قوانینی هم بر اساس روالی کاملا مشروع و در بستر جوامعی کاملا مدنی و دموکراتیک به تصویب می‌رسید که گروهی از شهروندان را آزار می‌داد، بی هیچ تردیدی آن گروه حق داشتند که در برابر این قوانین دست به طغیانی از جنس «نافرمانی مدنی» بزنند؛ اما نافرمانی تنها در برابر قوانین مدنی معنا دارد، در برابر چنین تهاجم وحشیانه‌ای نه نافرمانی، که تنها باید «مقاومت و ایستادگی» کرد. باید شورید و به هر طریق ممکن جلوی این توحش را گرفت.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به باور من، نه تنها آنان که مزدوران و جلادان اجرای این سطح از خشونت و ابزارهای سیاست «النصر بالرعب» هستند، بلکه تک‌تک شهروندان و عابرانی که چنین صحنه‌هایی را ببینند و همانجا شورش نکنند و ولو به چنگ و دندان بر این وحوش یورش نبرند از حیث حداقل‌های شئون انسانی عاری شده‌اند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هرگونه سخن گفتن از قانون، یا شیوه‌های اعتراض و توافق بر سر مشروعیت یا سازوکارهای حکومت و انواع مدل‌های آن، تنها و تنها منوط است به دفع این سطح از تهاجم به مدنیت به هر طریق ممکن و قطعا با سخت‌ترین مقاومت‌ها و ابزارهای دفاعی؛ تا پس از بازگشت به وضعیتی که با الفبای انسانیت و جامعه و «دولت» تناظر داشته باشد، تازه بتوانیم بر سر سازوکارهای مدنی کشورداری یا اعتراض مدنی بحث و گفتگو کنیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://plus.google.com/u/0/118186924697483864860&quot;&gt;&lt;strong&gt;صفحه «مجمع دیوانگان» در «گوگل پلاس»&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;https://6582398907524973369-a-1802744773732722657-s-sites.googlegroups.com/site/divanesara2/home/daricheh/Pl.jpg&quot;&gt;&lt;img style=&quot;alt: &quot; src=&quot;https://6582398907524973369-a-1802744773732722657-s-sites.googlegroups.com/site/divanesara2/home/daricheh/Pl.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://divanesara2.blogspot.com/feeds/2130897080075408430/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://divanesara2.blogspot.com/2025/09/blog-post_68.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9177937031557364513/posts/default/2130897080075408430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9177937031557364513/posts/default/2130897080075408430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://divanesara2.blogspot.com/2025/09/blog-post_68.html' title='این قانون نیست، توحش است'/><author><name>ArmanParian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12730193294137736950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9177937031557364513.post-7201531294644752396</id><published>2025-09-23T16:33:00.001+03:30</published><updated>2025-09-23T16:33:16.479+03:30</updated><title type='text'>به احترام مردی که غرور داشت</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjOuzZ_i6vDxRHD8BIWmtZ_rgX8_FcxqoLlQpQ-RaXn-EEozKm9SECnGTAhXgHv-dn2MHzrjOwXNupFBSaUPA0wfxURHm2H_HI3nIsU-j1wXxqfvnbHuNaAo6b-Uu94ZCL7CzuMeIc7y65Sraf9rBekwsCvIxH909aKYpAMgJQwbNtyJ2TJDRfjudIWAEc/s557/photo_2021-10-09_23-54-02.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; data-original-height=&quot;557&quot; data-original-width=&quot;557&quot; height=&quot;320&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjOuzZ_i6vDxRHD8BIWmtZ_rgX8_FcxqoLlQpQ-RaXn-EEozKm9SECnGTAhXgHv-dn2MHzrjOwXNupFBSaUPA0wfxURHm2H_HI3nIsU-j1wXxqfvnbHuNaAo6b-Uu94ZCL7CzuMeIc7y65Sraf9rBekwsCvIxH909aKYpAMgJQwbNtyJ2TJDRfjudIWAEc/s320/photo_2021-10-09_23-54-02.jpg&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;از نگاه من (که چندان هم در عملکرد و دیدگاه‌های ایشان تحقیق نکرده‌ام) مرحوم بنی‌صدر، همیشه نماد فردی بود که برای خودش اصول و دیسیپلینی داشت. شاید توصیف ساده و بی‌اهمیتی جلوه کند، اما این موضوعی است که به شخصه به یکی از دغدغه‌های ذهنی‌ام بدل شده و گمان می‌کنم حتی می‌تواند به نظرگاهی برای آسیب‌شناسی نهادینه نشدن لیبرال‌دموکراسی در جامعه ایرانی بدل شود: لیبرالیسم، بر فردیت قوام یافته انسان‌ها معنا می‌یابد و این نوع از فردیت (ایندویژوالیسم) در جامعه ایرانی پیشینه و سنت قابل اتکایی ندارد.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بنی‌صدر را بسیاری با ویترینی از غرور و تکبر می‌شناختند. حتی در اوج محبوبیت‌ش هم این ویژگی‌اش از چشم دوست و دشمن پنهان نبود. منتقدان‌اش را بسیار می‌آزرد و از نگاه دوستان‌اش هم با دیده تردید مواجه بود. همچنان تاکید می‌کنم که نمی‌توانم در مورد شخص بنی‌صدر قضاوت دقیقی داشته باشم که تا چه میزان در دام تکبر کاذب سقوط کرده بود، اما این را به خوبی می‌دانم که بخش بزرگی از آنچه در عرف سنتی ما به «غرور» تعبیر می‌شود دقیقا با آنچه در منطقی متفاوت می‌تواند «فردیت» یا حتی «شخصیت ویژه» (کاراکتر) تعبیر شود تناظر دارد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در عرف رایج جامعه ما، انسان «با شخصیت» دقیقا توصیف کسانی است که اتفاقا از هرگونه شخصیت منحصر به فرد تهی شده‌اند. وقتی از یک استاد دانشگاه «باشخصیت» صحبت می‌کنیم، توقع داریم با فردی اتوکشیده، با کت و شلوار و ادبیات فاخر مواجه شویم. چیزی که در منطق رمان، یک تیپ کلیشه‌ای قلمداد می‌شود و اتفاقا هیچ ویژگی منحصر به فردی ندارد. در واقع همه باشخصیت‌ها دقیقا کپی برداری شده از یک مدل پیشینی هستند. همین را می‌توانید در مورد تک‌تک اشخاص یا تیپ‌های اجتماعی نیز تعمیم بدهید. ورزشکار با شخصیت کسی است که سر به زیر و فروتن، مدام خودش را «خاک پای مردم» بخواند و بجز در زمین ورزش هیچ کجا سرش را بالا نگیرد. دانش‌آموز با شخصیت برّه‌ای رام و فرمان‌بردار از اولیای مدرسه است که هیچ گونه شور طغیانی به سر ندارد و در کنار انبوهی از هم‌نوعانِ هم‌شکل شده خود، ترجیحا با سرهای تراشیده و روپوش‌های یک دست «از جلو نظام» می‌رود و از صف خارج نمی‌شود. در مورد ویژگی‌های زن با شخصیت و دختر با شخصیت هم که خودتان بهتر می‌دانید چه توقّعاتی مورد نظر است و همه این‌ها دقیقا در تضاد آشکار با مفهوم مدرن «کاراکتر / شخصیت» است که دقیقا به انسانی اطلاق می‌شود که ویژگی‌های منحصر به فرد و متمایز از دیگران دارد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در فرهنگی که شخصیت را دقیقا در بی‌شخصیتی جستجو می‌کند و شعارش آن است که «خواهی نشوی رسوا، هم‌رنگ جماعت شو»، آنکه می‌خواهد از این «هم‌رنگی» و در واقع «بی‌رنگی» خارج شود، وصله ناجور به نظر می‌رسد؛ و باز هم در جامعه‌ای که «منیّت» را بزرگترین سیئات شخصی می‌داند که پادشاهان بزرگ را هم به خاک مذلت می‌کشاند، و البته برجستگان علمی و دینی‌اش به امضای «الاحقر» افتخار می‌کنند، بنی‌صدری که به قول معروف «من‌هایش سه من بود» طبیعتاً نمی‌توانست چندان بر خر مراد باقی بماند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر فرصت تحقیقی در کارنامه سیاسی و یا نظرات آقای رییس جمهور بود، البته می‌شد به نقد و ای بسا مخالفت با بسیاری از نظرات و مواضع‌ش پرداخت. کمترین‌اش اینکه قطعا بنده سکولار، با یکی از تئورسین‌های حکومت اسلامی و اقتصاد اسلامی و جامعه بی‌طبقه و چنین تعابیر شگفت‌انگیزی نمی‌توانم کوچکترین موافقتی داشته باشم. (دست‌کم با این فرجامی که دیگر جای گفتگو باقی نگذاشته) نقدی هم اگر از همین زاویه باید مطرح کرد، به ضرورت تمایزگذاری میان غرور و کرامت شخصی، با یک‌دندگی در عمل جمعی/سیاسی است. البته که سیاست‌مدار هم مثل هر انسانی «باید» خط قرمز و اصول خودش را داشته باشد، اما قطعا چه در روابط شخصی و چه به طریق اولی، در کنش جمعی و سیاسی، اصول فردی نباید شکل تک‌روی به خود بگیرد. جایی که اتفاقا بسیاری از سیاست‌مداران صاحب سبک تاریخ معاصر ما چوب رعایت نکردن این مرز را خورده‌اند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به هر حال، همچنان ترجیح می‌دهم در میان انبوهی از «افتادگی»های مزوّرانه، و گستره وسیع این خرده فرهنگ افراط در فروتنی که در واقع هیچ نیست جز آماس عقده‌هایی از خودبرتربینی نهان شده در پس نقاب افتادگی، (همانکه «آن یک نقطه هم تویی و ما هیچ نیستیم»)، از مردی که گمان می‌کرد باید به توانایی‌ها و یا دانسته‌های خود احترام بگذارد، و البته، هر انسان دیگری که درک کند پیش شرط پذیرش دیگری، باید شناخت و درک شخصیت خودش باشد، با احترام و نیکی یاد کنم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://plus.google.com/u/0/118186924697483864860&quot;&gt;&lt;strong&gt;صفحه «مجمع دیوانگان» در «گوگل پلاس»&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;https://6582398907524973369-a-1802744773732722657-s-sites.googlegroups.com/site/divanesara2/home/daricheh/Pl.jpg&quot;&gt;&lt;img style=&quot;alt: &quot; src=&quot;https://6582398907524973369-a-1802744773732722657-s-sites.googlegroups.com/site/divanesara2/home/daricheh/Pl.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://divanesara2.blogspot.com/feeds/7201531294644752396/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://divanesara2.blogspot.com/2025/09/blog-post_86.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9177937031557364513/posts/default/7201531294644752396'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9177937031557364513/posts/default/7201531294644752396'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://divanesara2.blogspot.com/2025/09/blog-post_86.html' title='به احترام مردی که غرور داشت'/><author><name>ArmanParian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12730193294137736950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjOuzZ_i6vDxRHD8BIWmtZ_rgX8_FcxqoLlQpQ-RaXn-EEozKm9SECnGTAhXgHv-dn2MHzrjOwXNupFBSaUPA0wfxURHm2H_HI3nIsU-j1wXxqfvnbHuNaAo6b-Uu94ZCL7CzuMeIc7y65Sraf9rBekwsCvIxH909aKYpAMgJQwbNtyJ2TJDRfjudIWAEc/s72-c/photo_2021-10-09_23-54-02.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9177937031557364513.post-5560525709420760717</id><published>2025-09-23T16:31:00.004+03:30</published><updated>2025-09-23T16:31:38.154+03:30</updated><title type='text'>الا یک از هزاران!</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEiekdOU4Chs9f9US9ya6Q_ahfFZGo3GPxGfpXj5_UqqD53YA-f4UqiQm-AOTJjW4L_9FG4Yfj5ZOpKtO4c6iCEY2DUQhj5feFUunxYI7xP928_0Ml8UEVac766KUxdgYfpEOVA9JgZXCpKzU-nbqEOSizL6-rraXIXnFIKFEnHhWmRKR3OzTIvSPKaqQZ4/s504/photo_2021-09-27_01-18-42.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; data-original-height=&quot;504&quot; data-original-width=&quot;504&quot; height=&quot;320&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEiekdOU4Chs9f9US9ya6Q_ahfFZGo3GPxGfpXj5_UqqD53YA-f4UqiQm-AOTJjW4L_9FG4Yfj5ZOpKtO4c6iCEY2DUQhj5feFUunxYI7xP928_0Ml8UEVac766KUxdgYfpEOVA9JgZXCpKzU-nbqEOSizL6-rraXIXnFIKFEnHhWmRKR3OzTIvSPKaqQZ4/s320/photo_2021-09-27_01-18-42.jpg&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;این روزها گاه و بی‌گاه تصاویر جدیدی از بریده صحبت‌های آقای رییسی دست به دست می‌شود. موارد متعددی که ایشان عباراتی را به غلط به کار می‌برد، جمله‌بندی‌های عجیب و نامفهومی دارد و یا مفاهیمی را به کلی نابجا و نادرست استفاده می‌کند. به نظر می‌رسد آنچه فعلا مورد توجه افکار عمومی است، تمسخر سواد پایین یا فن بیان ضعیف ایشان است. برای شخص من اما، این پدیده اصلا اتفاق جدید یا نادری نیست؛ بلکه تداوم یک سنت بسیار رایج و شایع در کشور است که البته اشکال متفاوتی به خود می‌گیرد و گاه پیامدهای متضادی هم دارد: «سنت شفاهی‌گویی».&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سنت شفاهی‌گویی در تاریخ ما کهن و ریشه‌دار است. به فن «خطابه» شهرت دارد. (آیا با سنت سوفسطائیان یونانی تناظر دارد؟ شاید قابل بررسی باشد) واعظان (غالبا روحانی در کشور ما) هم به استعداد وعظ خود می‌بالند و گاه بر پایه همین استعداد رتبه و مقامی می‌یابند، اما در نهایت چندان هم تعیین کننده نیست. دست‌کم یک فقره تجربه «امام راحل» ثابت کرد که حتی برای تهییج توده‌ها و ایجاد کاریزمایی مسخ‌کننده هم ابزاری ضروری به حساب نمی‌آید، چه برسد به جایی که پای بحث منطقی و مستدل در میان باشد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در یک قرن اخیر هم که نسیم تجدد و نواندیشی در کشور ما وزید، شفاهی‌گوهای ایرانی آشکارا نسبت به اندک رقبای مکتوب خود دست بالا را داشته‌اند. شهرت و نفوذی که علی شریعتی در زمانه خودش به دست آورد را احتمالا هیچ روشنفکر و متفکر و اندیشمند دیگری هرگز تکرار نکرد، هرچند که امروز یک دانشجوی نسبتا تازه‌کار در علوم اجتماعی هم می‌تواند انبوهی از آشفتگی‌ها، تناقضات، ادعاهای بی‌پایه و گاه ارجاعات به کلی غلط او را تشخیص بدهد. امثال فردید در گذشته و رائفی‌پورها در عصر حاضر، فقط بدشانس بوده‌اند که مورد خشم و نفرت جریان روشنفکری قرار داشته‌اند؛ شاید هم به اندازه امثال «الاهی قمشه‌ای» اینقدر زیرک نبودند که در حوزه‌هایی تمرکز کنند که شاکی خصوصی ندارد!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بنابر مشاهدات شخصی خودم اگر بخواهم بگویم، متاسفانه حتی در سطح دانشگاه هم درصد کمی از اساتید هستند که برای هر جلسه خود یک طرح بحث مدون و مشخص دارند. (اینکه هر سال تلاش کنند این بحث‌ها را به روز کرده و با ابتکار جدیدی وارد کلاس شوند که دیگر واقعا پدیده نادری است) گویا اساتید دانشگاه هم گمان می‌کنند با اتکای صرف به تجربه و دانشی که دارند می‌توانند از پس یک ساعت کلاس درسی، آن هم در برابر تعدادی دانشجوی مبهوت بر بیایند که البته تصور بی‌راهی هم نیست؛ اما اگر بنابر اتفاق و معجزه، یک کودک خام به ذهن‌اش برسد که نگاهی متفاوت به صحنه بیندازد، بعید نیست که ناگاه همه ببینند که پادشاه عجب لخت است!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای مثال، یک مراجعه ساده بکنید به درس‌گفتارهای استاد عزیز و اندیشمند و فیلسوف عالیقدر، جناب دکتر جواد طباطبایی، مثلا در مجموعه درس‌گفتارهای هگل، یا ماکیاولی، که فایل‌های صوتی و تصویری‌اش هم به وفور تکثیر شده‌اند. از هر یک ساعت وقتی که جناب استاد صرف می‌کند و از مجموع هر ۵۰۰۰ کلمه‌ای که بر زبان می‌آورد، به زحمت بتوان یک دقیقه یا ۵۰ کلمه مربوط به موضوع و در مواردی حتی مربوط به جمله قبلی استخراج کرد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در مورد شخص آقای رییسی البته، گویا مکتوب کردن سخنان هم چندان راه‌گشا نبوده‌اند و ایشان با روخوانی از متن فارسی هم مشکل دارد؛ اما از این مثال عجیب و خارق‌العاده که بگذریم، متاسفانه من به شخصه کمتر خطیب یا صاحب‌نظری را سراغ دارم که برای یک نوبت سخنرانی عمومی، بحث خود را پیشاپیش مدون و مکتوب کرده باشد و متاسفانه به نظر می‌رسد که این ضعف بزرگ، هر روز هم در حال تشدید و حتی تشویق است! برای مثال، اگر تجربه یک حضور ساده در اتاق‌های «کلاب‌هاوسی» را داشته باشید، از مشاهده انبوهی از عزیزان صاحب‌نظر و نخبگان کشور که همین‌جور فی‌البداهه به هر بحثی پا می‌گذارند حیرت خواهید کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا اینکه از خیل این همه عزیزان همه‌چیزدان و بداهه سرا، دست بر قضا کسی رییس‌جمهور شده که همان اندک فن بیان و خطابه را هم ندارد، در نظر من چیزی را تغییر نمی‌دهد. در مملکتی که صاحب‌نظر و کارشناس دانشگاهی‌اش هم به خودش زحمت مستندگویی و مدون‌گویی نمی‌دهد، خیلی نمی‌شود از سیاست‌مدارانی که در سنت «راه بنداز، جابنداز» بالا آمده‌اند توقع داشت با مشورت مشاوران صاحب‌نظر متن سخنرانی‌هایشان را تدوین کنند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://plus.google.com/u/0/118186924697483864860&quot;&gt;&lt;strong&gt;صفحه «مجمع دیوانگان» در «گوگل پلاس»&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;https://6582398907524973369-a-1802744773732722657-s-sites.googlegroups.com/site/divanesara2/home/daricheh/Pl.jpg&quot;&gt;&lt;img style=&quot;alt: &quot; src=&quot;https://6582398907524973369-a-1802744773732722657-s-sites.googlegroups.com/site/divanesara2/home/daricheh/Pl.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://divanesara2.blogspot.com/feeds/5560525709420760717/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://divanesara2.blogspot.com/2025/09/blog-post_54.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9177937031557364513/posts/default/5560525709420760717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9177937031557364513/posts/default/5560525709420760717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://divanesara2.blogspot.com/2025/09/blog-post_54.html' title='الا یک از هزاران!'/><author><name>ArmanParian</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12730193294137736950</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEiekdOU4Chs9f9US9ya6Q_ahfFZGo3GPxGfpXj5_UqqD53YA-f4UqiQm-AOTJjW4L_9FG4Yfj5ZOpKtO4c6iCEY2DUQhj5feFUunxYI7xP928_0Ml8UEVac766KUxdgYfpEOVA9JgZXCpKzU-nbqEOSizL6-rraXIXnFIKFEnHhWmRKR3OzTIvSPKaqQZ4/s72-c/photo_2021-09-27_01-18-42.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></entry></feed>