<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" version="2.0">

<channel>
	<title>DAHDASH.com</title>
	
	<link>http://blog.dahdash.com</link>
	<description>داهداش</description>
	<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 03:02:36 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/dahdash" type="application/rss+xml" /><feedburner:emailServiceId xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">dahdash</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
		<title>کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=89</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=89#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 01:07:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درد دل]]></category>

		<category><![CDATA[احمد شاملو]]></category>

		<category><![CDATA[سهراب سپهری]]></category>

		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<category><![CDATA[کودتا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=89</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. به خاطر این نبوده که چیزی برای نوشتن نداشتم. ولی هر چی خواستم بنویسم به نظرم تو این شرایط مسخره اومده.
شاملو تو یکی از مصاحبه‌هاش درباره سهراب سپهری می‌گه:
«سر آدم‌های بی‌گناهی را لب جوب می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه کنم که: «آب را گِل نکنید!» - [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. به خاطر این نبوده که چیزی برای نوشتن نداشتم. ولی هر چی خواستم بنویسم به نظرم تو این شرایط مسخره اومده.</p>
<p align="justify">شاملو تو یکی از مصاحبه‌هاش درباره سهراب سپهری می‌گه:</p>
<p align="justify">«سر آدم‌های بی‌گناهی را لب جوب می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه کنم که: «آب را گِل نکنید!» - تصورم این بود که یکی‌مان از مرحله پرت بودیم، یا من یا او.»<a href="#_ftn1_1682" name="_ftnref1_1682">[۱]</a></p>
<p align="justify">منم مثل شاملو، عرفانِ سهراب تو شرایط اجتماعی سال‌های بعد از کودتای سی‌ودو به نظرم نامربوط میاد. هیچ‌جوری نمی‌تونم درکش کنم، در کل هم با شعرهای شاملو خیلی بیشتر ارتباط برقرار می‌کنم تا سهراب&#8230; ولی به این نتیجه رسیدم که دارم اشتباه می‌کنم. اشتباه خیلی از ماها اینه که می‌خوایم به جای بقیه شب‌ها بخوابیم و بعد می‌گیم چطور اینا خوابشون می‌بره؟ ولی اونا راحت شب‌ها می‌گیرن می‌خوابن و این ماییم که خوابمون تیکه‌پاره‌اس. الان فکر می‌کنم که شاید سهراب خیلی قشنگ‌تر از شاملو زندگی کرده. با خودم فکر می‌کنم می‌بینم به جای اینکه الان «به خوب امید و از بد گله نداشته باشم»، «کار من شاید این بود، که در افسون گل سرخ شناور باشم.»</p>
<p align="justify"><b><i>پی‌نوشت</i></b>: بعیده این وبلاگ حالا حالاها به روز بشه</p>
<div align="justify">
<hr align="left" size="1" width="33%" /></div>
<p align="justify"><a href="#_ftnref1_1682" name="_ftn1_1682">[۱]</a> گفت و شنودی با احمد شاملو به کوشش ناصر حریری</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/bkTtcRVHrxk" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=89</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>…</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=87</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=87#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 01:23:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[آثار ادبی]]></category>

		<category><![CDATA[آلبر کامو]]></category>

		<category><![CDATA[بیگانه]]></category>

		<category><![CDATA[جلال آل‌احمد]]></category>

		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[عادت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=87</guid>
		<description><![CDATA[با وجود این در ابتدای زندانی شدنم، چیزی که بر من بسیار ناگوار می‌آمد، این بود که افکاری مانند افکار یک انسان آزاد داشتم. مثلاً، آرزو می‌کردم کنار ساحل باشم و به طرف دریا پیش بروم. صدای اولین امواج را زیر کف پایم، داخل شدن بدنم را در آب، آسودگی و استراحتی را که در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">با وجود این در ابتدای زندانی شدنم، چیزی که بر من بسیار ناگوار می‌آمد، این بود که افکاری مانند افکار یک انسان آزاد داشتم. مثلاً، آرزو می‌کردم کنار ساحل باشم و به طرف دریا پیش بروم. صدای اولین امواج را زیر کف پایم، داخل شدن بدنم را در آب، آسودگی و استراحتی را که در آن می‌یافتم، پیش خود مجسم می‌کردم و ناگهان حس می‌کردم که چقدر دیوارهای زندانم به هم نزدیک است اما این حالت چند ماه دوام یافت. پس از آن، جز افکار یک زندانی را نداشتم: منتظر گردش روزانه‌ای می‌ماندم که در حیاط انجام می‌دادم یا به انتظار ملاقات وکیلم می‌نشستم. ترتیب بقیه اوقات را هم به‌خوبی داده بودم. آنگاه غالباً فکر می‌کردم که اگر مجبورم می‌کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان، بالای سرم، نداشته باشم، آنوقت هم کم کم عادت می‌کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان، و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را می‌گذراندم. همچنان که در این جا منتظر دیدن کراواتهای عجیب وکیلم هستم، و همانطور که در آن دنیای دیگر، روزشماری می‌کردم که شنبه فرا برسد تا اندام ماری را در آغوش بکشم. باری، درست که فکر کردم، در تنه یک درخت خشک نبودم. بدبخت‌تر از من هم پیدا می‌شد. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن‌را غالباً تکرار می‌کرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت می کند.</p>
<p align="left">بیگانه، آلبر کامو، ترجمه جلال آل‌احمد، علی‌اصغر خبره‌زاده</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/UVcbEN4SkvU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=87</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بوووم</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=85</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=85#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Jun 2009 03:59:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درد دل]]></category>

		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[انتخابات ۱۳۸۸]]></category>

		<category><![CDATA[رولت روسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=85</guid>
		<description><![CDATA[همون‌طور که گفتم ما با خودمون رولت روسی بازی کردیم و همون شلیک اول گلوله خورد به سرمون. من فکر می‌کنم ما باید این بازیو می‌کردیم و من پشیمون نیستم. ولی حالا می‌تونیم زنده بمونیم؟



پست‌های مرتبط:رولت روسی


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=83' rel='bookmark' title='Permanent Link: رولت روسی'>رولت روسی</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">همون‌طور که گفتم ما با خودمون رولت روسی بازی کردیم و همون شلیک اول گلوله خورد به سرمون. من فکر می‌کنم ما باید این بازیو می‌کردیم و من پشیمون نیستم. ولی حالا می‌تونیم زنده بمونیم؟</p>
<p align="justify"><img title="رولت روسی" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="259" alt="رولت روسی" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/06/revolver1.jpg" width="254" border="0" /></p>


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=83' rel='bookmark' title='Permanent Link: رولت روسی'>رولت روسی</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/RALEKdv8VWw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=85</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>رولت روسی</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=83</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=83#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Jun 2009 08:53:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[Derren Brown]]></category>

		<category><![CDATA[Revolver]]></category>

		<category><![CDATA[The Deer Hunter]]></category>

		<category><![CDATA[انتخابات ۱۳۸۸]]></category>

		<category><![CDATA[خودکشی]]></category>

		<category><![CDATA[درن براون]]></category>

		<category><![CDATA[رولت روسی]]></category>

		<category><![CDATA[ششلول]]></category>

		<category><![CDATA[شکارچی گوزن]]></category>

		<category><![CDATA[قتل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=83</guid>
		<description><![CDATA[رولت روسی یه بازی مرگباره که توی اون یه نفر یه فشنگ توی یه شیشلول (Revolver) می‌ذاره و بعد قسمت فشنگ‌خور استوانه‌ای اسلحه رو می‌چرخونه و لوله اسلحه رو به سرش می‌چسبونه و ماشه رو می‌چکونه. در واقع با این کار شانس زنده موندن ۸۳٫۳۳% هست.
 این بازی به شکل‌های مختلفی انجام می‌شه. اصلی‌ترینش اینه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">رولت روسی یه بازی مرگباره که توی اون یه نفر یه فشنگ توی یه شیشلول (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Revolver">Revolver</a>) می‌ذاره و بعد قسمت فشنگ‌خور استوانه‌ای اسلحه رو می‌چرخونه و لوله اسلحه رو به سرش می‌چسبونه و ماشه رو می‌چکونه. در واقع با این کار شانس زنده موندن ۸۳٫۳۳% هست.</p>
<p align="justify"><a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/06/revolver.jpg"><img title="Revolver" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="204" alt="Revolver" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/06/revolver-thumb.jpg" width="304" border="0" /></a> این بازی به شکل‌های مختلفی انجام می‌شه. اصلی‌ترینش اینه که بازی دونفره هست و هر کی تو نوبت خودش فشنگ‌خور استوانه‌ای رو می‌چرخونه و شلیک می‌کنه و بازی تا تعداد دور معلومی انجام می‌شه و یا اینقدر انجام می‌شه تا یه نفر بمیره. نوع دیگه‌اش اینه که فشنگ‌خور استوانه‌ای رو فقط دفعه اول می‌چرخونن و دفعه‌های بعد دیگه نمی‌چرخوننش و شلیک می‌کنن. به این ترتیب شانس مرگ، دور اول ۱۶٫۶۷%، دور دوم ۲۰%، دور سوم ۲۵%، دور چهارم ۳۳٫۳۳%، دور پنجم ۵۰% و دور ششم&#160; ۱۰۰% میشه. بازی با تعداد افراد بیشتر و یا تک‌نفره! هم انجام می‌شه.</p>
<p align="justify">خب دلیل انجام این بازی هم می‌تونه یکی از اینا باشه: هیجان، احساس نزدیکی به مرگ، خودکشی، نشون دادن شجاعت، همین‌طوری برای خنده و یا مدلی که میگن بازی از اونجا به‌وجود اومده، یعنی اینکه چند نفر آدم مریض، چند نفر دیگه رو مجبور می‌کنن تا بازی رو انجام بدن، و بعد روی نتیجه بازی شرط‌بندی می‌کنن و در ضمن هم از تماشای بازی لذت می‌برن.</p>
<p align="justify">تاریخچه این بازی و این‌که چرا اسمش رولت روسی هست خیلی واضح نیست ولی به احتمال خیلی زیاد روسیه کشوری بوده که این بازی توش ابداع شده. یکی از داستان‌ها می‌گه که اولین بار در قرن ۱۹ زندان‌بان‌های روسیه، زندانی‌ها رو مجبور به این بازی می‌کردن و روشون شرط می‌بستن.</p>
<p align="justify">رولت روسی با فیلم <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C_%DA%AF%D9%88%D8%B2%D9%86_(%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85)">شکارچی گوزن</a> (<a href="http://www.imdb.com/title/tt0077416/">The Deer Hunter</a>) بود که به شهرت جهانی رسید. این فیلم در سال ۱۹۷۸ ساخته شد و پنج اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم رو برد. توی این فیلم سه سرباز که توی جنگ ویتنام اسیر شدن، مجبور می‌شن تا این بازی رو انجام بدن تا موقعی که فقط یکیشون زنده بمونه. بعد از این فیلم، پلیس و رسانه‌ها این فیلم رو به خاطر مرگ خیلی از نوجوون‌ها و جوون‌هایی که این بازی رو انجام دادن، مقصر دونست.</p>
<p align="justify"><img title="شکارچی گوزن" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="354" alt="شکارچی گوزن" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/06/the-deer-hunter-poster.jpg" width="233" border="0" />۵ اکتبر سال ۲۰۰۵، درن براون انگلیسی (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Derren_Brown">Derren Brown</a>)، شعبده‌باز و جادوگر مشهوری که معروف به ذهن‌خونی هستش، این بازی رو به صورت زنده در شبکه چهار تلویزیون انگلستان انجام داد. البته برنامه با تأخیر خیلی کوچیکی پخش شد تا اگه یه وقت گلوله به سر مبارک آقای براون برخورد کرد، تصویر رو قطع کنن. تو این برنامه براون پنج بار بدون چرخوندن فشنگ‌خور استوانه‌ای شلیک می‌کنه که دفعات اول و دوم و چهارم به خودش شلیک می‌کنه و دفعه سوم و پنجم رو به یه کیسه‌ی شن! که دفعه پنجم هم گلوله شلیک می‌شه. در واقع یک نفر دیگه هم توی این برنامه هستش که از بین ۱۲۰۰۰ نفر که درخواست کردن انتخاب شده و گلوله رو تو اسلحه می‌ذاره و براون سعی می‌کنه با خوندن ذهن اون بفهمه گلوله رو کجا گذاشته. خب خیلی‌ها واقعی بودن این برنامه رو باور نمی‌کنن، خود منم نظر خاصی ندارم. <a href="http://www.youtube.com/watch?v=ylAHWVuPNus">این برنامه رو می‌تونید اینجا ببینید.</a></p>
<p align="justify"><b><i>منابع</i></b>: <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Russian_roulette">+</a> <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Derren_Brown">+</a> و عکس‌ها از ویکی‌پدیا</p>
<p align="justify"><b><i>پی‌نوشت</i></b>: امروز روز انتخابات ریاست جمهوریه… خب شاید این پست خیلی به امروز بی‌ربط باشه و بسوزه. ولی من فکر می‌کنم این روزها ما ملت ایران داریم با خودمون رولت روسی بازی می‌کنیم.</p>
<p align="justify"><b><i>کامنت وارده</i></b>: <a href="http://blog.dahdash.com/?p=75#comment-296">این کامنت</a> و <a href="http://blog.dahdash.com/?p=79#comment-305">این کامنت</a> از متولد سرطان رو خیلی دوست دارم و ارزش خوندن داره. از نوشته‌های من که خیلی بهتره.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/HqZ2_MQJZC8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=83</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آمار</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=79</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=79#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 04:14:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[آثار ادبی]]></category>

		<category><![CDATA[1984]]></category>

		<category><![CDATA[آمار دروغ]]></category>

		<category><![CDATA[انتخابات ۱۳۸۸]]></category>

		<category><![CDATA[جورج اورول]]></category>

		<category><![CDATA[صالح حسینی]]></category>

		<category><![CDATA[۱۹۸۴]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=79</guid>
		<description><![CDATA[طبق پیش‌بینی «وزارت فراوانی» بازده پوتین در آن فصل صد و چهل و پنج میلیون جفت تخمین زده شده بود. رقم بازده واقعی شصت و دو میلیون برآورد شده بود. اما وینستون در بازنویسی این پیش‌بینی، رقم را تا پنجاه و هفت میلیون پایین آورد تا جای این ادعا باقی بماند که از میزان پیش‌بینی‌شده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">طبق پیش‌بینی «وزارت فراوانی» بازده پوتین در آن فصل صد و چهل و پنج میلیون جفت تخمین زده شده بود. رقم بازده واقعی شصت و دو میلیون برآورد شده بود. اما وینستون در بازنویسی این پیش‌بینی، رقم را تا پنجاه و هفت میلیون پایین آورد تا جای این ادعا باقی بماند که از میزان پیش‌بینی‌شده محصول بیشتری ارائه شده است. در هر صورت، نه شصت و دو میلیون به حقیقت نزدیک بود و نه پنجاه و هفت یا صد و چهل و پنج میلیون. احتمال زیاد داشت که اصولا پوتینی تولید نشده باشد. محتمل‌تر اینکه هیچکس نمی‌دانست میزان تولید چقدر بوده است. دانستن این امر اهمیتی نداشت. آنچه آدم می‌دانست، این بود که در هر فصل تعداد فزون از شماری پوتین بر روی کاغذ تولید می‌شد و شاید نیمی از جمعیت اقیانوسیه پابرهنه بود. این قضیه در مورد هر واقعه بایگانی‌شده، اعم از کوچک و بزرگ، صادق بود. همه چیز در دنیای سایه‌آلودی به محاق می‌رفت که در آن، تاریخ سال هم، دست آخر، نامُتَیقّن شده بود.</p>
<p align="left">۱۹۸۴، جورج اورول، ترجمه صالح حسینی</p>
<p><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: هرگونه ربط این نوشته به مسائل اخیر به خودتون مربوطه!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/7eCGVD7bCNY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=79</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=76</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=76#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2009 02:18:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[Epigrams on Programming]]></category>

		<category><![CDATA[آلن پرلیس]]></category>

		<category><![CDATA[آلیس در سرزمین عجایب]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[ترجمه آزاد]]></category>

		<category><![CDATA[زبان فرترن]]></category>

		<category><![CDATA[قضیه چهاررنگ]]></category>

		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<category><![CDATA[پیچیدگی در برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[چرخه واکشی و اجرا]]></category>

		<category><![CDATA[گرافیک در کامپیوتر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=76</guid>
		<description><![CDATA[توضیح: تصمیم داشتم تمام نیش‌ونوش‌ها رو ترجمه کنم ولی با توجه به سواد من امکان‌پذیر نیست. چون کاری که شروع کردم رو نمی‌خوام نصفه‌نیمه ول کنم، از این بعد فقط اونایی که فهمش آسون‌تره و ترجمه‌اش بهتر از آب در میاد رو ترجمه می‌کنم و هر دفعه هم ده‌تا. توضیح ترجمه هم دیگه نداریم و [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=24' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=27' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=10' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=15' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><em><strong>توضیح</strong>: تصمیم داشتم تمام نیش‌ونوش‌ها رو ترجمه کنم ولی با توجه به سواد من امکان‌پذیر نیست. چون کاری که شروع کردم رو نمی‌خوام نصفه‌نیمه ول کنم، از این بعد فقط اونایی که فهمش آسون‌تره و ترجمه‌اش بهتر از آب در میاد رو ترجمه می‌کنم و هر دفعه هم ده‌تا. توضیح ترجمه هم دیگه نداریم و لینکای مرتبط رو هم توی خود ترجمه‌ها می‌ذارم.</em></p>
<p align="justify">۳۶- استفاده از یک برنامه برای اثبات <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D9%86%DA%AF">قضیه چهاررنگ</a>، ریاضیات رو عوض نمی‌کنه. فقط نشون می‌ده که این قضیه که چالش بزرگِ یه قرنه، احتمالاً ربطی به ریاضیات نداره.</p>
<p align="justify">۳۹- درباره گرافیک: یه عکس می‌تونه با ده‌هزار کلمه توضیح داده بشه اما به‌سختی می‌شه ده‌هزار کلمه رو با عکس‌ها توضیح داد.</p>
<p align="justify">۴۰- دو راه برای برنامه‌های بدون خطا وجود داره؛ تنها سومیه که درست کار می‌کنه.</p>
<p align="justify">۴۱- بعضی از زبان‌های برنامه‌نویسی موفق می‌شن که تغییر ایجاد کنن، اما با پیشرفت مقابله می‌کنن.</p>
<p align="justify">۴۲- شما می‌تونید دیدِ یک برنامه‌نویس رو با توجه به نگرش اون فرد درباره قدرت زندگیِ مداومِ <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%86">زبان فرترن</a> بسنجید.</p>
<p align="justify">۴۴- بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که تنها اصل کلی تو حوزه کامپیوتر، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fetch_execute_cycle">چرخه واکشی و اجرا</a>ست.</p>
<p align="justify">۴۸- بهترین کتاب در مورد برنامه‌نویسی برای افراد غیرحرفه‌ای آلیس در سرزمین عجایبه؛ اما دلیلش اینه که این کتاب، بهترین کتاب در مورد هرچیزی برای افراد غیرحرفه‌ایه.</p>
<p align="justify">۵۷- این که معیارها رو تغییر بدیم تا با برنامه هماهنگ بشن خیلی راحت‌تر از برعکسِشِه.</p>
<p align="justify">۵۸- احمق‌ها پیچیدگی رو نادیده می‌گیرن. عملگراها ازش رنج می‌برن. بعضیا می‌تونن ازش دوری کنن. نابغه‌ها حذفش می‌کنن.</p>
<p align="justify">۶۷- فکر کن که چه انرژی ذهنی عظیمی صرف شده که یه فرق اساسی بین الگوریتم و برنامه پیدا بشه.</p>
<p align="justify"><strong><em>منبع</em></strong>: این‌ها ترجمه‌ای <strong>آزاد</strong> از مقاله‌ی «<em>Epigrams on Programming</em>» نوشته‌ی آلن پرلیس هستند که <a href="http://www-pu.informatik.uni-tuebingen.de/users/klaeren/epigrams.html">متن انگیلیسیش این‌جاس.</a></p>


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=24' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=27' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=10' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=15' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/OhaNhijNR-I" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=76</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دکتر قاتل، دکتر مرگ: هارلد شیپمن</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=75</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=75#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 May 2009 13:39:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[Harold Shipman]]></category>

		<category><![CDATA[قاتل زنجیره ای]]></category>

		<category><![CDATA[قتل]]></category>

		<category><![CDATA[هارلد شیپمن]]></category>

		<category><![CDATA[هارولد شیپمن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=75</guid>
		<description><![CDATA[می‌خوام درباره‌ی یکی از مشهورترین قاتل‌های زنجیره‌ای بنویسم. دکتر هارلد شیپمن، یک پزشک عمومی بود که ثابت شد ۲۱۸ نفر رو به کام مرگ فرستاده. هر چند با احتمال زیادی، مقتولین ۲۵۰ نفر و حتی خیلی بیشتر تا نزدیک ۴۰۰ نفر بودن.
 در ماه مارچ سال ۱۹۹۸، دکتر لیندا رینالدز طی گزارشی به پلیس از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">می‌خوام درباره‌ی یکی از مشهورترین قاتل‌های زنجیره‌ای بنویسم. دکتر هارلد شیپمن، یک پزشک عمومی بود که ثابت شد ۲۱۸ نفر رو به کام مرگ فرستاده. هر چند با احتمال زیادی، مقتولین ۲۵۰ نفر و حتی خیلی بیشتر تا نزدیک ۴۰۰ نفر بودن.</p>
<p align="justify"><img title="Harold_Shipman_mug_shot" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="284" alt="Harold_Shipman_mug_shot" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/05/harold-shipman-mug-shot.jpg" width="204" border="0" /> در ماه مارچ سال ۱۹۹۸، دکتر لیندا رینالدز طی گزارشی به پلیس از آمار بالای مرگ در بین مریض‌های دکتر شیپمن خبر میده ولی پلیس نمی‌تونه مدارک کافی پیدا کنه. نزدیک دو ماه بعد جسد کتلین گروندی در خونه‌اش پیدا میشه. شیپمن آخرین نفریه که اونو زنده دیده و گواهینامه‌ی مرگش رو امضا می‌کنه و «کهولت سن» رو دلیل مرگ تشخیص می‌ده. دختر این زن ۸۱ ساله خیلی نگران میشه وقتی وکیلشون بهش خبر می‌ده که مادرش وصیت کرده که ۳۸۶ هزار پوند به شیپمن برسه و بنابر پیشنهاد همون وکیله به پلیس مراجعه می‌کنه. پلیس بعد از کالبدشکافی اثراتی از هروئین (که برای تسکین درد بیمارهای سرطانی استفاده می‌شه) کشف می‌کنه و معلوم می‌شه شیپمن با تزریق هروئین و اووِردوز (overdose) بیمار، اون رو به قتل رسونده. شیپمن سپتامبر سال ۹۸ دستگیر میشه ضمن اینکه دستگاه تایپی که باهاش وصیت‌نامه رو جعل کرده بوده رو هم پیدا می‌کنن. پلیس تحقیقاتش رو ادامه می‌ده و لیستی از ۱۵ نفر رو درست می‌کنه و می‌فهمه همگی با همین روش به قتل رسیدند. در ۳۱ ژانویه سال ۲۰۰۰، شیپمن به اتهام قتل ۱۵ زن و جعل وصیت‌نامه کتلین گروندی به حبس ابد محکوم می‌شه و دادگاه توصیه می‌کنه که هیچ‌وقت آزاد نشه. جالب اینجاست که شیپمن جُرمش رو انکار می‌کرده و می‌گفته بی‌گناهه و هیچ‌وقت درباره اعمالش حرفی نزده.</p>
<p align="justify">بعد از این تحقیقات دولتی آغاز می‌شه تا ثابت کنه شیپمن ۲۵۰ نفر رو کشته هرچند تعداد مقتولین شاید خیلی بیشتر باشه. این تحقیقات دولتی، اظهارات بیش از ۲۵۰۰ شاهد و تقریبا ۲۷۰ هزار صفحه مدرک رو بررسی می‌کنه. در پایان نزدیک به ۵۰۰۰ صفحه گزارش تهیه می‌شه و تحقیقات ۲۱ میلیون پوند آب می‌خوره. گزارش ششم و پایانی ژانویه ۲۰۰۵ منتشر می‌شه. در این گزارش ذکر می‌شه که تعداد احتمالی قربانیان شیپمن در سال‌های ۷۱ تا ۹۸، ۲۵۰ نفر بوده. ۸۰ درصد قربانی‌ها زن بودند و جوون‌ترین مقتول، یه مرد چهل و یه ساله بوده. در مجموع ۴۵۹ نفر تحت درمان دکتر شیپمن مرده‌ان که از اونجایی که شیپمن هیچ‌وقت اعتراف نکرد، تعداد دقیق کشته‌شده‌ها معلوم نیست.</p>
<p align="justify"><img title="Shipman_2" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="238" alt="Shipman_2" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/05/shipman-2.jpg" width="204" border="0" />هارلد فردریک شیپمن ۱۴ ژانویه ۱۹۴۶ در ناتینگهام انگلستان به دنیا اومد. من تو دوران کودکی شیپمن مشکل خاصی ندیدم ولی حادثه‌ای که خیلی روش تاثیر داشته و به نظرم ریشه‌ی دلیل اصلی قتل‌هاست، مرگ مادرشه که تو ۱۷ سالگیش اتفاق افتاده. شیپمن علاقه‌ی خاصی به مادرش، «وِرا» داشته و ورا مبتلا به سرطان ریه بوده. ورا تا پایان عمرش متحمل درد بسیار شدیدی شده و شکی نیست که وقتی دکتر به ورا مرفین تزریق می‌کرده، شیپمن مجذوب اثر معجزه‌آسای مرفین در ازبین بردن درد مادرش شده.</p>
<p align="justify">شیپمن دو سال بعد از مرگ مادرش وارد دانشکده پزشکی دانشگاه لیدز می‌شه. تو دانشگاه گوشه‌گیر بوده و با کسی دمخور نمی‌شده، با این وجود با «پریمرُز» که سه سال از خودش کوچکتر بوده آشنا می‌شه و خیلی زود باهاش ازدواج می‌کنه. پریمرز موقع ازدواج ۱۷ سالش بوده و پنج‌ماهه هم حامله بوده.</p>
<p align="justify"><img title="shipman-Wife" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="273" alt="shipman-Wife" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/05/shipmanwife.jpg" width="204" border="0" /> سال ۱۹۷۴ شیپمن دوتا بچه داشته و تو ایالت یورکشایر در شمال انگلستان توی درمانگاه مشغول به کار بوده. بعدها شیپمن صاحب دو بچه دیگه هم می‌‌شه. در این زمان بود که همکارهاش فهمیدن که شیپمن به دارویی شبیه به مورفین به نام پتیداین معتاد شده. شیپمن به دلیل تجویز نسخه برای خودش محکوم شد و به خاطر همین جریمه زیادی داد و از کارش هم اخراج شد. سوالی که هنوز هم پاسخش مشخص نیست اینه که در اون موقع آیا شیپمن همه پتیداینی که تهیه می‌کرده رو به خودش تزریق می‌کرده یا ازشون برای کشتن بیمارهاش هم استفاده می‌کرده.</p>
<p align="justify">شیپمن اعتیادش رو ترک می‌کنه و دو سال بعد مجدداً به عنوان پزشک عمومی مشغول به کار می‌شه. شیپمن نقش یک پزشک سختکوش و جامعه‌دوست رو خیلی خوب بازی می‌کنه و اعتماد بیمارها و احترام همکارهاش رو جلب می‌کنه و کم کم قتل‌های شیپمن شروع می‌شن. شیپمن بیشتر قربانی‌هاش رو بعد از سال ۹۳ به قتل می‌رسونه، وقتی که بیمار و نیز آزادی بیشتری داشته.</p>
<p align="justify">بالاخره شیپمن طی جریان جعل وصیت‌نامه لو می‌ره و دستگیر می‌شه. برایان مسترز، نویسنده انگلیسی تو کتابش دو تا حدس زده که چرا شیپمن وصیت‌نامه رو جعل کرده. یکی این که می‌خواسته تو پنجاه و پنج سالگی بازنشسته بشه و کشور رو ترک کنه و دیگه این که عمدا این کار رو کرده تا دستگیر بشه، چون زندگیش از کنترل خارج شده بوده.</p>
<p align="justify">ساعت شیش و بیست دقیقه‌ی صبح ۱۳ ژانویه سال ۲۰۰۴، یعنی یک روز قبل از تولد ۵۸ سالگی شیپمن، جنازه‌ی شیپمن رو تو سلولش پیدا می‌کنن که با ملافه‌های تختش از میله‌ها آویزون شده. انگیزه‌ی اصلی شیپمن از خودکشی مشخص نیست ولی شیپمن به مأموری که ازش مراقبت می‌کرده گفته که تو فکر خودکشیه تا زنش بتونه از خدمات سلامت ملی (NHS) مستمری بگیره و همین اتفاق هم می‌افته و این پول که در صورت مرگ شیپمن بعد از ۶۰ سالگی به زنش تعلق نمی‌گرفته، به طور کامل به زنش پرداخت می‌شه.</p>
<p align="justify"><img title="Shipman_1" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="201" alt="Shipman_1" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/05/shipman-1.jpg" width="260" border="0" /> شاید هیچ‌وقت انگیزه و دلیل قتل‌های شیپمن مشخص نشه. شیپمن در طی تمام بازجویی‌ها اظهار بیگناهی می‌کرده و همین باعث شده که خیلی از خانواده‌های قربانی‌ها بعد از خودکشی شیپمن احساس کنن فریب خوردن چرا که حتی یه اعتراف خشک و خالی هم وجود نداشته تا باهاش آروم بشن. هیچ اثری از خشونت، قصد و غرض جنـــصی، انگیزه‌ی مشخص (به جز قتل آخر) و یا اسلحه در قتل‌های شیپمن نبوده و همه‌ی بیمارها در صلح و صفا و با خیالی راحت و آسوده تو خونه‌شون مردند.</p>
<p align="justify">بازپرس جان پولارد که از ابتدای پرونده با شیپمن کار می‌کرد، انگیزه‌ی شیپمن از قتل‌هاش رو اینطور بیان می‌کنه:</p>
<blockquote><p align="justify">تنها توضیح ممکن و قابل قبول اینه که اون از تماشای روند مردن و از داشتن احساس کنترل بر زندگی و مرگ لذت می‌برده.</p>
</blockquote>
<p><b><i>منابع</i></b>: <a href="http://www.trutv.com/library/crime/serial_killers/notorious/shipman/dead_1.html">+</a> <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Harold_Shipman">+</a> <a href="http://news.bbc.co.uk/1/hi/uk/3391897.stm">+</a> <a href="http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/3391871.stm">+</a> <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Shipman_Inquiry">+</a> و عکسها از <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/File:Harold_Shipman_mug_shot.jpg">ویکیپدیا</a>، <a href="http://www.guardian.co.uk/galleryguide/0,6191,240579,00.html">گاردین</a> و <a href="http://www.adeguello.net/ade04marzo8.htm">اینجا</a></p>
<p><b><i>پی‌نوشت</i></b>: اسامی قربانیان شیپمن و اطلاعاتشون رو می‌تونید <a href="http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/2138888.stm">اینجا</a> ببینید.</p>
<p><b><i>لینک‌نوشت</i></b>: توصیه اکید می‌کنم که با اولین قاتل زنجیره‌ای ایران، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84">اصغر قاتل</a> آشنا بشید.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/ZFxQYS7lqtA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=75</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>توت‌فرنگی گندیده</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=70</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=70#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 May 2009 00:38:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دست‌نوشته]]></category>

		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=70</guid>
		<description><![CDATA[می‌شود انتخاب کرد
حسرتِ نخوردنِ گیلاس را
یا توت‌فرنگی گندیده را خورد
و طعم گیلاس را از یاد نبرد


می‌شود توت‌فرنگی گندیده را نکوهش کرد
و خورد
و می‌شود از طعم آن لذت برد


گیلاس هم روزی خواهد گندید
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می‌شود انتخاب کرد</p>
<p>حسرتِ نخوردنِ گیلاس را</p>
<p>یا توت‌فرنگی گندیده را خورد</p>
<p>و طعم گیلاس را از یاد نبرد</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p>می‌شود توت‌فرنگی گندیده را نکوهش کرد</p>
<p>و خورد</p>
<p>و می‌شود از طعم آن لذت برد</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p>گیلاس هم روزی خواهد گندید</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/B_5-FVwDtZA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=70</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>باربارا لیسکف، برنده جایزه تورینگ در سال ۲۰۰۸</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=69</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=69#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2009 13:21:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جایزه آلن تورینگ]]></category>

		<category><![CDATA[دانشمندان علم کامپیوتر]]></category>

		<category><![CDATA[Aragus]]></category>

		<category><![CDATA[CLU]]></category>

		<category><![CDATA[data abstraction]]></category>

		<category><![CDATA[آخر بازی در شطرنج]]></category>

		<category><![CDATA[استاد دانشگاه ام آی تی]]></category>

		<category><![CDATA[باربارا لیسکف]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه سازی موازی]]></category>

		<category><![CDATA[جان مک‌کارتی]]></category>

		<category><![CDATA[زبان سی ال یو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=69</guid>
		<description><![CDATA[همون طور که قبلاً هم گفته بودم، جایزه تورینگ معتبرترین جایزه در علوم کامپیوتره که هر ساله توسط انجمن ماشین‌های محاسب (ACM) اهدا می‌شه. پارسال یعنی سال ۲۰۰۸ هم طبق معمول این جایزه داده شد. این جایزه که به «نوبل در کامپیوتر» هم مشهوره، برای دومین بار به یک زن رسید. اولین بار در سال [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=8' rel='bookmark' title='Permanent Link: آلن پرلیس - اولین برنده جایزه تورینگ'>آلن پرلیس - اولین برنده جایزه تورینگ</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=47' rel='bookmark' title='Permanent Link: ریچارد همینگ، سومین برنده جایزه تورینگ'>ریچارد همینگ، سومین برنده جایزه تورینگ</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=5' rel='bookmark' title='Permanent Link: جایزه تورینگ'>جایزه تورینگ</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><a href="http://blog.dahdash.com/?p=5">همون طور که قبلاً هم گفته بودم</a>، جایزه تورینگ معتبرترین جایزه در علوم کامپیوتره که هر ساله توسط انجمن ماشین‌های محاسب (ACM) اهدا می‌شه. پارسال یعنی سال ۲۰۰۸ هم طبق معمول این جایزه داده شد. این جایزه که به «نوبل در کامپیوتر» هم مشهوره، برای دومین بار به یک زن رسید. اولین بار در سال ۲۰۰۶ فرانسیس آلن اولین زنی بود که این جایزه رو تصاحب کرد و این بار هم یک زن به این جایزه رسید که کسی نبود به جز خانم <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7_%D9%84%DB%8C%D8%B3%DA%A9%D9%81">باربارا لیسکف</a>.<a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/barbaraliskov.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" title="باربارا لیسکف" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/barbaraliskov-thumb.jpg" border="0" alt="باربارا لیسکف" width="204" height="249" /></a> خود من خیلی سریع از طریق توییتر و <a href="http://twitter.com/google/status/1308010781">این توییت</a> از موضوع باخبر شدم. نزدیک به یک ماه نیم پیش (۱۰ مارس) بود که جایزه به خانم لیسکف داده شد. باربارا لیسکف از چهره‌های مشهور در زمینه‌ی علوم کامپیوتره. لیسکف اولین زنی در آمریکا هست که تونسته در علوم کامپیوتر (Computer Science) دکترا بگیره. سال ۱۹۶۸ بود که دکتراش رو از دانشگاه استنفورد و تحت نظر <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/John_McCarthy_(computer_scientist)">جان مک‌کارتی</a> گرفت. تز دکتراش هم یک برنامه کامپیوتری برای بازی کردن آخر بازی‌ها در شطرنج بوده. خود جان مک‌کارتی هم آدم خفنیه و اونم جایزه تورینگ گرفته. باربارا لیسکف قبل از این هم در سال ۲۰۰۴ از آی‌تری‌پل‌ای (IEEE) <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/John_von_Neumann_Medal">مدال جان فون نیومن</a> گرفته.</p>
<p align="justify">و اما دلیلی که جایزه‌ی تورینگ به لیسکف داده شده، خدمات ارزنده‌اش در پیشرفت زبان‌های برنامه‌نویسی بوده. طراحی و پیاده‌سازی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%E2%80%8C%DB%8C%D9%88">زبان سی‌ال‌یو</a> (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/CLU_(programming_language)">CLU</a>) که اولین زبانیه که از <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%D8%A7%D8%B9%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86_(%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87)">انتزاعی کردن</a> داده‌ها (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Data_abstraction">data abstraction</a>) پشتیبانی می‌کنه و همچنین طراحی و پیاده‌سازی زبان آرگوس (Argus) که اولین زبان سطح بالایی هست که از <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C">برنامه‌سازی موازی</a> پشتیبانی می‌کنه، مهمترین کارهای بارابارا لیسکف بودند.<a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/barbaraliskov2.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" title="باربارا لیسکف، استاد دانشگاه ام آی تی" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/barbaraliskov2-thumb.jpg" border="0" alt="باربارا لیسکف، استاد دانشگاه ام آی تی" width="224" height="220" /></a> باربارا الان هفتاد سالشه. تو دانشگاه ام‌آی‌تی بالاترین درجه استادی رو داره و همچنان مشغول پروژه‌های مورد علاقه‌ی خودشه. تو <a href="http://www.engineergirl.org/?id=3046">اینجا</a> درباره‌ی خودش یه سری اطلاعات نوشته که یه جمله‌ای که خیلی برام جالب بود و در ادامه تشکر از پدر و مادرش آورده بود، این بود:</p>
<blockquote>
<p align="justify">به من هرگز گفته نشد که «بعضی کارها را نباید زن‌ها انجام دهند.» فکر می‌کنم همین بود که باعث شد به جای ماندن در جهت‌های مرسوم، به دنبال علاقه‌های خودم در ریاضیات و علم بروم.</p>
</blockquote>
<p align="justify"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: اصل جمله رو تو کامنت‌ها گذاشتم.</p>


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=8' rel='bookmark' title='Permanent Link: آلن پرلیس - اولین برنده جایزه تورینگ'>آلن پرلیس - اولین برنده جایزه تورینگ</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=47' rel='bookmark' title='Permanent Link: ریچارد همینگ، سومین برنده جایزه تورینگ'>ریچارد همینگ، سومین برنده جایزه تورینگ</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=5' rel='bookmark' title='Permanent Link: جایزه تورینگ'>جایزه تورینگ</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/ZuVKpxBdvp4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=69</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هفتم</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=64</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=64#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Apr 2009 03:21:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[Epigrams on Programming]]></category>

		<category><![CDATA[string]]></category>

		<category><![CDATA[آلن پرلیس]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه‌نویس بزرگ]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[ترجمه آزاد]]></category>

		<category><![CDATA[ده فرمان]]></category>

		<category><![CDATA[رشته]]></category>

		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<category><![CDATA[میکل‌آنژ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=64</guid>
		<description><![CDATA[۳۱- سادگی بر پیچیدگی مقدّم نیست، ولی از اون تبعیّت می‌کنه.
۳۲- برنامه‌نویس‌ها نه با نبوغ و قدرت استدلالشون بلکه با کامل بودنِ تحلیلشون سنجیده می‌شن.
۳۳- فرمان یازدهم بود «تو حساب خواهی کرد» یا «تو حساب نخواهی کرد». – الان یادم نیست کدوم بود.
۳۴- رشته (string) یک ساختمان داده‌ی سخت و خشک هست که از هرجا [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=41' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش&zwnj;ونوش&zwnj;های برنامه&zwnj;نویسی - قسمت ششم'>نیش&zwnj;ونوش&zwnj;های برنامه&zwnj;نویسی - قسمت ششم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=76' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=24' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=27' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">۳۱- سادگی بر پیچیدگی مقدّم نیست، ولی از اون تبعیّت می‌کنه.</p>
<p align="justify">۳۲- برنامه‌نویس‌ها نه با نبوغ و قدرت استدلالشون بلکه با کامل بودنِ تحلیلشون سنجیده می‌شن.</p>
<p align="justify">۳۳- فرمان یازدهم بود «تو حساب خواهی کرد» یا «تو حساب نخواهی کرد». – الان یادم نیست کدوم بود.</p>
<p align="justify">۳۴- رشته (string) یک ساختمان داده‌ی سخت و خشک هست که از هرجا رد می‌شه کلّی تکرار پردازش به وجود میاره. می‌شه گفت یه وسیله‌ی نقلیه‌ی عالی برای پنهان کردن اطّلاعاته.</p>
<p align="justify">۳۵- هر کسی می‌تونه یاد بگیره چه‌طور مجسمه‌سازی کنه: میکل‌آنژ باید یاد می‌گرفت که چه‌طور نکنه. این موضوع برای برنامه‌نویس‌های بزرگ هم صادقه.</p>
<p align="justify"><strong><em>منبع</em></strong>: این‌ها ترجمه‌ای <strong>آزاد</strong> از مقاله‌ی «<em>Epigrams on Programming</em>» نوشته‌ی آلن پرلیس هستند که <a href="http://www-pu.informatik.uni-tuebingen.de/users/klaeren/epigrams.html">متن انگیلیسیش این‌جاس.</a></p>
<p align="justify"><strong><em>توضیح ترجمه</em></strong>: ۳۱ میخواد بگه ساده نوشتن یه برنامه خودش خیلی پیچیده‌اس. ۳۲ به اهمیت تحلیل برنامه‌ها اشاره می‌کنه. ۳۳ هم که خواسته به ده فرمان یه فرمان اضافه کنه با چاشنی طنز. تو ۳۴ می‌خواد مشکل رشته‌ها رو بگه. به سواد و شعور من قد نمی‌ده که منظورش رو خوب متوجّه بشم ولی حدس می‌زنم به نمایش رشته‌ها در صفحه نمایش ربط داشته باشه. ۳۵ هم که معلومه و نیز جالبه.</p>


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=41' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش&zwnj;ونوش&zwnj;های برنامه&zwnj;نویسی - قسمت ششم'>نیش&zwnj;ونوش&zwnj;های برنامه&zwnj;نویسی - قسمت ششم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=76' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=24' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=27' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/9GQeBDfpj0E" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=64</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>روده‌بُر!</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=63</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=63#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 15 Apr 2009 01:20:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[توماس ارکهارت]]></category>

		<category><![CDATA[خنده]]></category>

		<category><![CDATA[مارتین پادشاه آراگون]]></category>

		<category><![CDATA[مرگ عجیب]]></category>

		<category><![CDATA[پیترو آرتینو]]></category>

		<category><![CDATA[چارلز دوم]]></category>

		<category><![CDATA[کریسیپوس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=63</guid>
		<description><![CDATA[از خنده مُردن شاید شیرین‌ترین و شاید هم تلخ‌ترین نوع مرگ باشه. از خنده مردن از نظر پزشکی توجیه داره که ربطی به این نوشته نداره. تو این نوشته می‌خوام چند نفر از کسایی که از خنده مردند رو معرفی کنم:
۱- از نظر من جالب‌ترین کسی که از خندیدن مُرده، جناب کریسیپوس هست. خود من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">از خنده مُردن شاید شیرین‌ترین و شاید هم تلخ‌ترین نوع مرگ باشه. از خنده مردن از نظر پزشکی توجیه داره که ربطی به این نوشته نداره. تو این نوشته می‌خوام چند نفر از کسایی که از خنده مردند رو معرفی کنم:</p>
<p align="justify">۱- از نظر من جالب‌ترین کسی که از خندیدن مُرده، جناب <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Chrysippus">کریسیپوس</a> هست. خود من کلی خندیدم وقتی فهمیدم چه‌جوری مُرده! این فیلسوف <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82%DB%8C%D9%88%D9%86">رواقی</a> یونانی، سه قرن قبل از میلاد مسیح زندگی می‌کرده. خلاصه یه روز به الاغش مشروب می‌ده! الاغه هم که مست شده بوده، سعی می‌کنه از انجیرهایی که اون‌جا بوده بخوره! جناب کریسیپوس هم از دیدن این صحنه از خنده منفجر می‌شه و انقدر می‌خنده تا می‌میره!</p>
<p align="justify">۲- دومین نفر، پادشاه آراگون، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Martin_I_of_Aragon">مارتین</a> هست که پادشاه قسمت‌هایی از شمال شرقی اسپانیا بوده. سال ۱۴۱۰ به دلیل مخلوطی از خنده غیرقابل کنترل و سوء هاضمه فوت می‌شه! فکر کنم از خنده روده‌بُر شده!</p>
<p align="justify">۳- <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Pietro_Aretino">پیِترو آرِتینو</a>، نویسنده، شاعر، نمایشنامه‌نویس و هجونویس ایتالیایی نفر بعدیه. گفته می‌شه که به دلیل خنده بیش از حد خفه شده!</p>
<p align="justify"><a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/pietro-aretino.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; border-left: 0px; border-bottom: 0px" title="آرِتینو" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/pietro-aretino-thumb.jpg" border="0" alt="آرِتینو" width="124" height="158" /></a> <a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/chrysippus.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; border-left: 0px; border-bottom: 0px" title="کریسیپوس" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/chrysippus-thumb.jpg" border="0" alt="کریسیپوس" width="122" height="158" /></a> <a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/charles-ii.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; border-left: 0px; border-bottom: 0px" title="جناب چارلز دوم در دوران طفولیت!" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/04/charles-ii-thumb.jpg" border="0" alt="جناب چارلز دوم در دوران طفولیت!" width="125" height="158" /></a></p>
<p align="justify">۴- سال ۱۵۹۹، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Nanda_Bayin">ناندا بایین</a>، پادشاه میانمار با یه تاجر ایتالیایی ملاقات می‌کنه. تاجره بهش میگه که ونیز یه منطقه آزاده و هیچ پادشاهی نداره. این حرف باعث می‌شه جناب پادشاه از خنده ساقط بشه.</p>
<p align="justify">۵- اشراف‌زاده، عالم و مترجم اسکاتلندی، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Thomas_Urquhart">سِر توماس اِرکهارت</a> نفر بعدیه. سال ۱۶۶۰ وقتی می‌شنوه <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Charles_II_of_England">چارلز دوم</a> به تخت پادشاهی نشسته، انقدر می‌خنده تا می‌میره.</p>
<p align="justify">۶- به سالیان اخیر می‌رسیم. بیست و چهارم مارچ ۱۹۷۵، الِکس میشل، بنّای پنجاه‌ساله‌ی انگلیسی داشته سریال تلویزیونی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Goodies_(TV_series)">The Goodies</a> رو می‌دیده. بعد از یه صحنه‌ی خنده‌دار جناب میشل به مدت بیست و پنج دقیقه بدون توقف می‌خنده و بعد تالاپی میفته روی کاناپه و از سکته قلبی می‌میره. زن آقای میشل هم بعداً یه نامه‌ی فدایت شوم به سریال می‌فرسته و ازشون تشکر می‌کنه که لحظات پایانی عمر همسرش رو اینقدر زیبا کردند!</p>
<p align="justify">۷- سال ۱۹۸۹ و مرگ مشابه برای بنتزِن دانمارکی. این آقا هم فیلم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/A_Fish_Called_Wanda">ماهی‌ای به نام واندا</a> رو می‌دیده که از بس که می‌خنده ایست قلبی می‌کنه.</p>
<p align="justify">۸- عجیب‌ترین مورد شاید همین باشه. دَمنوئن سائن-اوم بستنی‌فروش پنجاه و دو ساله تایلندی در سال ۲۰۰۳، به دلیل خنده در خواب می‌میره. همسرش هر کاری کرده نتونسته بیدارش کنه و آقا بعد از دو دقیقه خنده مداوم، تنفّسش قطع می‌شه. دلیل مرگش سکته قلبی یا خفگی تشخیص داده شده.</p>
<p align="justify"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: باز هم از مرگ، قتل و خودکشی و اینجور چیزا می‌نویسم و احتمالاً مثل این دیگه خنده‌دار نباشن وشاید به مذاق خیلی‌ها خوش نیاد.</p>
<p align="justify"><strong><em>منبع‌نوشت</em></strong>: <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Death_from_laughter">ویکی‌پدیای انگلیسی</a> – عکس‌ها هم از ویکی.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/uJfMGsPuOYI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=63</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>کم گوی و گزیده</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=56</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=56#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Mar 2009 01:54:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درد دل]]></category>

		<category><![CDATA[کم گوی و گزیده گوی چون در]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=56</guid>
		<description><![CDATA[ 
نبودیم،
نخواهیم بود.






فعلاً.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><!--[if gte mso 9]><xml> Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4 </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]><br />
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<p> <![endif]--></p>
<p dir="rtl">نبودیم،</p>
<p dir="rtl">نخواهیم بود.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">فعلاً.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/4-FSeAn6mKw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=56</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چرا ویکی می‌نویسم؟ چرا ویکی بنویسیم؟</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=55</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=55#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 19:05:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درد دل]]></category>

		<category><![CDATA[متفرقه]]></category>

		<category><![CDATA[توییتر]]></category>

		<category><![CDATA[جیمی ولز]]></category>

		<category><![CDATA[رادیو وبلاگستان]]></category>

		<category><![CDATA[روزبه پورنادر]]></category>

		<category><![CDATA[فید]]></category>

		<category><![CDATA[لری اسناگر]]></category>

		<category><![CDATA[محتوای فارسی]]></category>

		<category><![CDATA[ویکی‌پدیا]]></category>

		<category><![CDATA[پادکست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=55</guid>
		<description><![CDATA[شاید الان هرکس که به دنیای اینترنت آشنایی داره و می‌خواد درباره‌ی یه موضوعی اطلاعاتی به‌دست بیاره، اولین کاری که می‌کنه اینه که تو گوگل سرچش می‌کنه. بعد تو صفحاتی که براش میاد، اگر صفحه‌های ویکی‌پدیا وجود داشته باشند، اول می‌ره سراغ اونا. همه ویکی‌پدیا رو به عنوان یه دایرةالمعارف معتبر می‌شناسند. احتمالاً خیلی‌ها هنوز [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=17' rel='bookmark' title='Permanent Link: قبرستون اینترنتی!'>قبرستون اینترنتی!</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">شاید الان هرکس که به دنیای اینترنت آشنایی داره و می‌خواد درباره‌ی یه موضوعی اطلاعاتی به‌دست بیاره، اولین کاری که می‌کنه اینه که تو <a href="http://www.google.com/">گوگل</a> سرچش می‌کنه. بعد تو صفحاتی که براش میاد، اگر صفحه‌های <a href="http://wikipedia.org/">ویکی‌پدیا</a> وجود داشته باشند، اول می‌ره سراغ اونا. همه ویکی‌پدیا رو به عنوان یه دایرةالمعارف معتبر می‌شناسند. احتمالاً خیلی‌ها هنوز از اینکه چه‌طور اطلاعات به این مجموعه اضافه می‌شه و همین طور از چگونگی تأمین مخارج این پایگاه و شیوه مدیریتی اونجا اطلاع دقیقی ندارند. من قصد ندارم اینجا این چیزا رو توضیح بدم ولی همه می‌دونند که اطلاعات ویکی‌پدیا رو خود کاربران اینترنتی تهیه می‌کنند و هرکس بخواد می‌تونه اطلاعات به اونجا اضافه کنه یا اطلاعات موجود رو تغییر بده. برای زبان فارسی هم به جرأت می‌شه گفت <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C">ویکی‌پدیای فارسی</a> بزرگترین منبع اطلاعاتی به زبان فارسی در اینترنت هست.</p>
<p align="justify"><a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/jimmywales.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; margin: 5px 0px 0px 10px; border-left: 0px; border-bottom: 0px" title="Jimmy Wales" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/jimmywales-thumb.jpg" border="0" alt="Jimmy Wales" width="164" height="244" align="right" /></a> <a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/larry-sanger.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; margin: 5px 10px 0px 0px; border-left: 0px; border-bottom: 0px" title="Larry Sanger" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/larry-sanger-thumb.jpg" border="0" alt="Larry Sanger" width="163" height="244" align="left" /></a></p>
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D9%88%D9%84%D8%B2">جیمی ولز</a> (راست) و <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%AF%D8%B1">لری اسناگر</a> (چپ) مؤسسان <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C_%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7">ویکی‌پدیا</a></p>
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">شخصاً به محتوای فارسی خیلی اعتقاد دارم. فکر می‌کنم اینترنت قابلیت‌های زیادی تو آموزش دادن و گرفتن داره. نظر من اینه که تو کشورهای جهان سوم و کلاً اون کشورهایی که چند دهه از کشورهای پیشرفته عقبن، این قابلیت دامنه‌ی بیشتری داره و اگه به درستی روش سرمایه‌گذاری بشه، می‌تونه این کشورها رو در مدت کوتاهی به کشورهای پیشرفته‌تر برسونه. مثلاً به جای همین دانشگاه آزادی که داریم ومفت نمی‌ارزه، اگه اومده بودیم بودجه‌ی زیادی رو تو این قسمت خرج می‌کردیم، شاید الان وضعمون این‌طور نبود. اینترنت پرسرعت و مجانی، تبلیغات برای استفاده‌ی درست از اینترنت و افزایش محتوای فارسی با یه برنامه‌ریزی درست می‌تونست کمک زیادی به این قضیه بکنه. البته اینا همش توهماته. به قول مسئولین، ملت ما نیازی به اینترنت پرسرعت ندارن و همین هم از سرشون زیاده. از حق نگذریم این مسئله دوطرفه‌اس. اگه اینترنت پرسرعت و بدون فیـــــلتـــــر داشتیم، معلوم بود همه شبانه‌روز تو چه سایت‌هایی سر میکنن.</p>
<p align="justify"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" title="Wikipedia" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/wikipedia.jpg" border="0" alt="Wikipedia" width="200" height="200" /></p>
<p align="justify">حالا از این حرفا که بگذریم، هر فارسی‌زبان می‌تونه بدون توجه به این مسائل سهم خیلی کوچیکی تو افزایش محتوای فارسی وب داشته باشه. فکر می‌کنم وبلاگ‌نویس‌های خوبی داریم که این کار رو می‌کنن. حتی ایده‌هایی مثل <a href="http://station.radioweblogestan.com/">رادیو وبلاگستان</a> هم هستند که دارند محتوای فارسی تولید می‌کنند، حالا <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA">پادکست</a> و نوشته خیلی فرق نمی‌کنه. شخصاً گذشته از وبلاگ، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C">ویکی‌پدیای فارسی</a> رو برای این کار انتخاب می‌کنم. چون وابستگی خاصی به جایی نداره و بی‌طرفه و همین‌طور اعتبار بالایی که داره باعث می‌شه نوشته‌های تازه به راحتی در دسترس عموم باشه و خیلی سریع در موتورهای جستجو اعتبار پیدا کنه. البته در ویکی فارسی هم اوضاع خیلی جالب نیست. کافیه یه هفته <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7:%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%E2%80%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87">قهوه‌خانه</a> رو دنبال کنید و اون‌وقت شاهد دعواهای مسخره‌ی کاربران با هم باشید! یا برای یک ساعت <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1">تغییرات اخیر</a> رو دنبال کنید و ببینید چقدر خرابکاری‌های مختلف در صفحه‌ها انجام می‌شه که بیشترشون آی‌پی‌ها هستند ولی بعضی موقع‌ها هم کاربرها خرابکاری می‌کنند.</p>
<p align="justify"><a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/roozbeh-pournader.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; margin: 5px 30px 5px 10px; border-left: 0px; border-bottom: 0px" title="Roozbeh_Pournader" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/roozbeh-pournader-thumb.jpg" border="0" alt="Roozbeh_Pournader" width="137" height="244" align="right" /></a></p>
<p align="justify">
<p align="justify"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A8%D9%87">روزبه پورنادر</a>، مؤسس و اولین مدیر ویکی‌پدیا فارسی.</p>
<p align="justify">باید بگم که با این بشر خیلی حال می‌کنم. جزء فارغ‌التحصیل‌های دانشکده کامپیوتر دانشگاه شریفه و از برنامه‌نویس‌های خوف!</p>
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">
<p align="justify">وبلاگ‌نویس‌های معروفی که می‌دونم تو ویکی‌پدیا هم فعالیت می‌کنند: <a href="http://www.osyan.net/">نیما اکبرپور</a>، <a href="http://freekeyboard.net/">جادی</a>، <a href="http://1fathi.com/">یک‌فتحی</a>، <a href="http://itline.ir/">آی‌تی‌لاین</a> و <a href="http://blog.dahdash.com/">من</a>! که البته معروف نیستم و آمارم هم خیلی بالا نیست، نزدیک ۱۵۰ تا ویرایش.</p>
<p align="justify">شما هم اگه این متن رو تا اینجا خوندید، می‌تونید از همین الان شروع کنید. <a href="http://wordpress.com/">یک وبلاگ راه بندازید</a> یا <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7:%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA">یک مطلب تو ویکی‌پدیا بنویسید</a> و یا <a href="http://station.radioweblogestan.com/guide/">حتی یک پادکست بسازید.</a> حوصله‌ی هیچ‌کدوم رو ندارید حداقل می‌تونید مطالب فارسی رو با یک فیدخون مثل <a href="http://reader.google.com">گوگل‌ریدر</a> دنبال کنید. (فید چیست؟ <a href="http://zangoole.com/1386/07/28/rssfeed/">+</a> <a href="http://daneshjo-online.blogfa.com/post-166.aspx">+</a>) بازم اگه وقت و حوصله‌شو ندارید <a href="http://twitter.com/">می‌تونید توییت کنید</a> تا حوصله‌تون بیاد سرجاش! (توییتر چیست؟ <a href="http://1fathi.com/1386/12/07/microblog/">+</a>)</p>


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=17' rel='bookmark' title='Permanent Link: قبرستون اینترنتی!'>قبرستون اینترنتی!</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/LXCzYAUOWUU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=55</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ریچارد همینگ، سومین برنده جایزه تورینگ</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=47</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=47#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 02:36:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جایزه آلن تورینگ]]></category>

		<category><![CDATA[دانشمندان علم کامپیوتر]]></category>

		<category><![CDATA[آزمایشگاه های بل]]></category>

		<category><![CDATA[ریچارد همینگ]]></category>

		<category><![CDATA[شما و تحقیق شما]]></category>

		<category><![CDATA[پروژه منهتن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=47</guid>
		<description><![CDATA[می‌خوام درباره‌ی ریچارد همینگ بنویسم. طبق معمول خودم، ریچارد همینگ رو تو ویکی‌پدیا ایجاد کردم. اینجا فقط می‌خوام نکات ریز زندگیش رو بگم، پس پیشنهاد می‌کنم اول یه نگاه اون‌جا بندازید.

این آقای باکلاس که می‌بینید، تمام مدرک‌های تحصیلیش رو در ریاضیات گرفته. نکته‌ی جالبی که در موردش وجود داره، اینه که تو جنگ جهانی دوم [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=69' rel='bookmark' title='Permanent Link: باربارا لیسکف، برنده جایزه تورینگ در سال ۲۰۰۸'>باربارا لیسکف، برنده جایزه تورینگ در سال ۲۰۰۸</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=8' rel='bookmark' title='Permanent Link: آلن پرلیس - اولین برنده جایزه تورینگ'>آلن پرلیس - اولین برنده جایزه تورینگ</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=5' rel='bookmark' title='Permanent Link: جایزه تورینگ'>جایزه تورینگ</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">می‌خوام درباره‌ی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Richard_Hamming">ریچارد همینگ</a> بنویسم. طبق معمول خودم، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%DA%AF">ریچارد همینگ رو تو ویکی‌پدیا ایجاد کردم.</a> اینجا فقط می‌خوام نکات ریز زندگیش رو بگم، پس پیشنهاد می‌کنم اول یه نگاه <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%DA%AF">اون‌جا</a> بندازید.</p>
<p align="justify"><a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/hamming.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" title="Hamming" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/hamming-thumb.jpg" border="0" alt="Hamming" width="204" height="274" /></a></p>
<p align="justify">این آقای باکلاس که می‌بینید، تمام مدرک‌های تحصیلیش رو در ریاضیات گرفته. نکته‌ی جالبی که در موردش وجود داره، اینه که تو جنگ جهانی دوم روی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Manhattan_Project">«پروژه‌ی منهتن»</a> کار می‌کرده. این پروژه، پروژه‌ی تحقیقاتی دولت آمریکا برای تولید بمب اتم بود. پروژه توی دانشگاه کلمبیا در منهتن بود ولی همینگ در لس‌آلاموس روی پروژه کار می‌کرد. کار همینگ این بود که روی یکی از اولین کامپیوترهای دیجیتال برنامه‌نویسی کنه. برنامه در واقع معادله‌هایی که فیزیکدان‌های پروژه به‌دست آورده بودند رو حساب می‌کرد. جواب این معادله‌ها مشخص می‌کرد که آیا انفجار بمب اتم باعث آتیش گرفتن اتمسفر می‌شه یا نه. خُب جواب هم <strong><em>نه</em></strong> بود. برای همین هم آمریکا از بمب استفاده کرد. اول در نیومکزیکو بمب رو تست کرد و بعدش دوبار علیه ژاپن به‌کار برد.</p>
<p align="justify">بعد از جنگ، همینگ از <em><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bell_Labs">آزمایشگاه‌های بل</a></em> پیشنهاد کار دریافت کرد ولی شیش ماه دیگه در لس‌آلاموس موند و بعد از این‌که بقیه دانشمندان مشغول در پروژه رفتند، اون‌جا رو ترک کرد و رفت بل. خودش گفته می‌خواسته بفهمه که چرا همچین اتفاقی افتاده.</p>
<p align="justify">اما دوران طلایی ریچارد همینگ در آزمایشگاه‌های بل بود. اونجا با یه سری مخ ریاضی و همه حول و حوش سی همکار بود. همینگ مقاله‌ی «کدهای آشکارسازی خطا و تصحیح خطا» رو سال ۱۹۵۰ انتشار داد. <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Hamming_code">کد همینگ</a> که اینقدر معروفه و دلیل اصلی شهرت ریچارد همینگه، نتیجه‌ی همین مقاله‌اس.</p>
<p align="justify"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" title="richard_hamming" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/richard-hamming.jpg" border="0" alt="richard_hamming" width="204" height="282" /></p>
<p align="justify">ریچارد همینگ یه اصلی برای خودش داشت و طبق اون عمل می‌کرد: «اگر روی مسائل مهم کار نکنید، احتمالاً کارهای مهمی هم نخواهید کرد.» همچنین همینگ به این اعتقاد داشت که دانشمندان بهترین کارهاشون رو در دوران جوانی می‌کنند، برای همین خیلی زود بازنشسته شد و بعد از سی سال از بل بیرون رفت.</p>
<p align="justify">همینگ جایزه‌های زیادی هم گرفته، از جمله جایزه تورینگ و دوتا جایزه معتبر هم از <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/IEEE">آی‌تری‌پل‌ای</a> (IEEE) که یکیش به نام خودشه! یعنی <em>مدال ریچارد دابلیو همینگ</em>.</p>
<p align="justify">همینگ در طول زندگیش ده‌ها کتاب و ۱۷۵ مقاله انتشار می‌ده. مقاله‌ی <em><a href="http://www.cs.virginia.edu/~robins/YouAndYourResearch.html">«You and Your Research»</a></em><em></em> مقاله‌ی معروفیه که خودم هنوز وقت نکردم بخونم و نمی‌تونم نظر خاصی بدم. بالاخره همینگ سال ۱۹۹۸ در سن ۸۲ سالگی بر اثر حمله‌ی قلبی از دنیا می‌ره. در آخر هم می‌خوام یکی از جمله‌های معروفش رو بگم: « به جای اینکه یه مسئله‌ی غلط رو از روشی درست حل کنید، بهتره که یک مسئله‌ی درست رو از روشی غلط حل کنید.»<strong><em></em></strong></p>
<p align="justify"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%DA%AF">همه‌ی منبعا و لینکای مفید تو ویکی‌پدیا هست.</a></p>
<p align="justify"><strong><em>کپی‌رایت‌نوشت</em></strong>: عکس اول از ویکی انگلیسی و عکس دوم از <a href="http://paulsop.com">اینجا</a>.</p>


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=69' rel='bookmark' title='Permanent Link: باربارا لیسکف، برنده جایزه تورینگ در سال ۲۰۰۸'>باربارا لیسکف، برنده جایزه تورینگ در سال ۲۰۰۸</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=8' rel='bookmark' title='Permanent Link: آلن پرلیس - اولین برنده جایزه تورینگ'>آلن پرلیس - اولین برنده جایزه تورینگ</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=5' rel='bookmark' title='Permanent Link: جایزه تورینگ'>جایزه تورینگ</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/rlevNY-tngI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=47</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بازی وبلاگی: عکسی از محل وبگردی</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=43</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=43#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 00:03:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>

		<category><![CDATA[متفرقه]]></category>

		<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>

		<category><![CDATA[درازکش]]></category>

		<category><![CDATA[عکسی از محل وبگردی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=43</guid>
		<description><![CDATA[بیشتر از یه ماه پیش، سروش برای فضول‌کشون این بازیو راه انداخته بود و منم دعوت کرده بود. والا ما نه دوربین داریم و نه محل وبگردی و نه فضول‌ها وبلاگ ما رو می‌خونن، ولی از اونجایی که موجودی پایه می‌باشیم، هرچند که خیلی دیر شده ولی لبیک می‌گوییم، باشد تا رستگار شویم.

از کیس و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">بیشتر از یه ماه پیش، <a href="http://sohbat.wordpress.com/">سروش</a> برای فضول‌کشون <a href="http://sohbat.wordpress.com/2009/01/02/game-photo/">این بازیو راه انداخته بود</a> و منم دعوت کرده بود. والا ما نه دوربین داریم و نه محل وبگردی و نه فضول‌ها وبلاگ ما رو می‌خونن، ولی از اونجایی که موجودی پایه می‌باشیم، هرچند که خیلی دیر شده ولی لبیک می‌گوییم، باشد تا رستگار شویم.</p>
<p align="justify"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" title="Surfing-Place" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/surfingplace.jpg" border="0" alt="Surfing-Place" width="364" height="274" /></p>
<p align="justify">از کیس و میز و صندلی هم خبری نیست. همین‌طور که مشاهده می‌کنید بنده به صورت درازکش تمام فعالیت‌های خودم رو انجام می‌دم. این وضعیت به گفته‌ی اکثر کارشناس‌ها بسیار برای ستون فقرات مضره، پس از امتحان کردن به شدت پرهیز کنید. البته به نظر من اگه عادت کنید، می‌تونه به تقویت ستون فقرات و موفقیت در کنکور منجر بشه! خلاصه بگم، این درازکش بودن هم برای ما دردسری شده، مثلاً یکی از دلایلی که بنده سرکلاس‌ها حاضر نمی‌شم همینه. اگه یه جایی تو کلاس ایجاد کنن که دانشجوها بتونن به صورت درازکش به درس گوش بدن و در صورت تمایل تخمه بشکنن، من پای ثابت همه‌ی کلاس‌ها بودم!</p>
<p align="justify"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: هر چند یه ماهی از شروع شدن این بازی گذشته، ولی اگه خوشتون اومده که شرکت کنید، از طرف من دعوتید. معطل نکنید!</p>
<p align="justify"><strong><em>بعدنوشت</em></strong>: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/ریچارد_همینگ">ریچارد همینگ رو تو ویکی‌پدیا ایجاد کردم.</a> تو پست بعد درباره زندگیش خواهم نوشت.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/ezXbZiO_RpQ" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=43</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت ششم</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=41</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=41#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 03:06:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[آلن پرلیس]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[ترجمه آزاد]]></category>

		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<category><![CDATA[گراف کنترل جریان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=41</guid>
		<description><![CDATA[۲۵- هرکس می‌تونه اطلاعات پیچیده رو تو ذهنش، فقط نشون بده. مثلاً دیدن، حرکت یا جریان یا تغییر زاویه دید خیلی مهم‌تر از یه تصویر ثابتن، حالا هر چقدر می‌خواد قشنگ باشه.
۲۶- همیشه یه چیزایی هستن که ما دوست داریم تو برنامه‌هامون بگیم و نمی‌شه اونا رو با هیچ کدوم از زبان‌های شناخته‌شده به خوبی [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=64' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش&zwnj;ونوش&zwnj;های برنامه&zwnj;نویسی &ndash; قسمت هفتم'>نیش&zwnj;ونوش&zwnj;های برنامه&zwnj;نویسی &ndash; قسمت هفتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=76' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=27' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=24' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">۲۵- هرکس می‌تونه اطلاعات پیچیده رو تو ذهنش، فقط نشون بده. مثلاً دیدن، حرکت یا جریان یا تغییر زاویه دید خیلی مهم‌تر از یه تصویر ثابتن، حالا هر چقدر می‌خواد قشنگ باشه.</p>
<p align="justify">۲۶- همیشه یه چیزایی هستن که ما دوست داریم تو برنامه‌هامون بگیم و نمی‌شه اونا رو با هیچ کدوم از زبان‌های شناخته‌شده به خوبی نوشت.</p>
<p align="justify">۲۷- لحظه‌ای که فهمیدید یه برنامه رو چطور باید بنویسید، یه نفر دیگه گیر بیارید تا اونو بنویسه.</p>
<p align="justify">۲۸- تو دنیای کامپیوتر، واقعاً سخته که بخوایم واحد درستی از زمان برای اندازه‌گیری پردازش‌ها پیدا کنیم. یه قرن طول می‌کشه تا بعضی از کلیساهای بزرگ ساخته بشن. می‌تونید شکوه و وسعت برنامه‌ای رو تصوّر کنید که همین قدر قدمت داشته باشه؟</p>
<p align="justify">۲۹- نظیر عمل جراحی کشیدن صورت برای سیستم‌ها، اینه که به <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Control_flow_graph">گراف کنترل</a>، یالی اضافه کنیم که باعث ایجاد یه دور بشه، نه این که یه رأس دیگه اضافه کنه.</p>
<p align="justify">۳۰- تو برنامه‌نویسی، هرکاری که می‌کنیم حالت ویژه‌ای از یه چیز کلی‌تره – و معمولاً خیلی زود اینو می‌فهمیم.</p>
<p align="justify"><b><i>منبع</i></b>: این‌ها ترجمه‌ای <b>آزاد</b> از مقاله‌ی «<i>Epigrams on Programming</i>» نوشته‌ی آلن پرلیس هستند که <a href="http://www-pu.informatik.uni-tuebingen.de/users/klaeren/epigrams.html">متن انگیلیسیش این‌جاس.</a></p>
<p align="justify"><b><i>توضیح ترجمه</i></b>: این دفعه شماره ‌۲۵ رو هم که دفعه پیش ترجمه نکردم، گذاشتم. خوب منظور از جمله اینه که مثلاً «دیدن» مجموعه‌ای از تصاویر هست (اطلاعات پیچیده) که از یه تصویر ثابت مهم‌تره و ذهن ما اونا رو فقط <i>نشون می‌ده</i>. حالا ربطش به برنامه‌نویسی اینه که یه برنامه‌ی پیچیده رو ذهن ما می‌تونه به ما <i>نشون بده</i>. ولی پیاده‌سازیش سخته و این که سیستم‌ها هم بتونن اونو ببینن. (مثلاً سیستم‌ها فقط تصویر ثابت می‌بینن).</p>
<p align="justify">درباره ۲۶ اگه بخوام یه جمله با ربط بگم اینه که همه‌ی زبونا برای نوشتن همه‌ی برنامه‌ها خوب نیستن و همه‌ی تکنیک‌ها هم تو همه‌ی زبونا به کار برده نمی‌شن.</p>
<p align="justify">۲۷ که توضیح نداره. ۲۸ هم می‌خواد به اهمیت برنامه‌های بلندمدت اشاره کنه. مثلاً الان برنامه‌ها و کتابخونه‌هایی هستن که نزدیک ۲۰، ۳۰ سالی عمر دارن: مثل Oracle، SAS یا همین ویندوز خودمون. ولی کلاً به نظر من برنامه‌ها زودتر از ساختمون‌ها تبدیل به آثار باستانی می‌شن که خوب دلایل خاص خودشو داره. </p>


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=64' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش&zwnj;ونوش&zwnj;های برنامه&zwnj;نویسی &ndash; قسمت هفتم'>نیش&zwnj;ونوش&zwnj;های برنامه&zwnj;نویسی &ndash; قسمت هفتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=76' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=27' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=24' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/qCWJmNfF8Bk" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=41</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>برق‌گرفتگی مجازی</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=39</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=39#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Feb 2009 06:51:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>

		<category><![CDATA[درد دل]]></category>

		<category><![CDATA[اتفاق عجیب]]></category>

		<category><![CDATA[برق‌گرفتگی]]></category>

		<category><![CDATA[خواب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=39</guid>
		<description><![CDATA[دیشب داشتم از این خوابای چرت‌وپرت می‌دیدم. یادم نیست چیکار می‌کردم ولی فکر کنم داشتم با پریز و دوشاخه ور می‌رفتم. یهو تو خواب منو برق گرفت! همون لحظه از خواب پریدم و ادامه لرزش برق‌گرفتگی رو تو بیداری نزدیک یک ثانیه داشتم! عجیب نیست؟

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">دیشب داشتم از این خوابای چرت‌وپرت می‌دیدم. یادم نیست چیکار می‌کردم ولی فکر کنم داشتم با پریز و دوشاخه ور می‌رفتم. یهو تو خواب منو برق گرفت! همون لحظه از خواب پریدم و ادامه لرزش برق‌گرفتگی رو تو بیداری نزدیک یک ثانیه داشتم! عجیب نیست؟</p>
<p><img title="برق گرفتگی" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" height="139" alt="برق گرفتگی" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/02/electricshock.gif" width="127" border="0" /></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/KYradwU9tQI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=39</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ماشین‌آلات کامپیوتری و هوش - قسمت دوم</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=38</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=38#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Feb 2009 01:23:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ماشین‌آلات کامپیوتری و هوش]]></category>

		<category><![CDATA[آلن تورینگ]]></category>

		<category><![CDATA[بررسی بازی تقلید]]></category>

		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>

		<category><![CDATA[تقابل انسان و ماشین]]></category>

		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=38</guid>
		<description><![CDATA[٢- بررسی مسئله جدید
علاوه بر پرسیدن این که «جواب شکل جدید این سؤال چیست؟»، ممکن است این سؤال پیش بیاید که «آیا این سؤال جدید ارزش بررسی را دارد؟» این سؤال اخیر را بررسی می‌کنیم.[۱]
مسئله جدید از امتیاز تفکیک واضح قابلیت‌های فیزیکی و فکری انسان برخوردار است. هیچ مهندس یا شیمی‌دانی ادعا نمی‌کند که می‌تواند [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=26' rel='bookmark' title='Permanent Link: ماشین‌آلات کامپیوتری و هوش - قسمت اول'>ماشین‌آلات کامپیوتری و هوش - قسمت اول</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>٢</strong><strong>- بررسی مسئله جدید</strong></p>
<p style="text-align: justify;">علاوه بر پرسیدن این که «جواب شکل جدید این سؤال چیست؟»، ممکن است این سؤال پیش بیاید که «آیا این سؤال جدید ارزش بررسی را دارد؟» این سؤال اخیر را بررسی می‌کنیم.<a name="_ftnref1_4902" href="#_ftn1_4902">[۱]</a></p>
<p style="text-align: justify;">مسئله جدید از امتیاز تفکیک واضح قابلیت‌های فیزیکی و فکری انسان برخوردار است. هیچ مهندس یا شیمی‌دانی ادعا نمی‌کند که می‌تواند ماده‌ای تولید کند که نشود از پوست انسان تمیز داد. ممکن است زمانی این ماده تولید شود اما حتی با فرض موجود بودن چنین اختراعی، باید این طور احساس کنیم که امتیازی وجود دارد که می‌توانیم «ماشین فکرکننده» را با پوشاندن در جسمی مصنوعی انسان‌تر کنیم. شکلی که در آن ما مسئله را بنا نهادیم، این موضوع را دربر نمی‌گیرد، زیرا در شرایطی است که پرسشگر را از دیدن یا لمس کردن شرکت‌کننده‌های دیگر و یا شنیدن صدای آن‌ها باز می‌دارد. بعضی از مزیت‌های دیگر ضابطه‌های مطرح‌شده، با پرسش و پاسخ‌های نمونه ظاهر می‌شوند. بدین شکل:</p>
<p style="text-align: justify;">سؤال: لطفاً برای من غزلی با موضوع پل چهارم<a name="_ftnref2_4902" href="#_ftn2_4902">[۲]</a> بنویس.</p>
<p style="text-align: justify;">جواب: در این مورد روی من حساب نکن. من هیچ‌وقت نتوانستم شعر بنویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">سؤال: ٣۴٩۵٧ را با ٧٠٧۶۴ جمع کن.</p>
<p style="text-align: justify;">جواب: (بعد از حدود ٣٠ ثانیه مکث جواب می‌دهد) ١٠۵۶٢١</p>
<p style="text-align: justify;">سؤال: شما شطرنج بازی می‌کنید؟</p>
<p style="text-align: justify;">جواب: بله.</p>
<p style="text-align: justify;">سؤال: شاه من در e1 است و مهره دیگری ندارم. شما فقط یک شاه در e3 و یک رخ در a8 دارید. نوبت شما است. چه کار می‌کنید؟</p>
<p style="text-align: justify;">جواب: (بعد از ١۵ ثانیه مکث) رخ a1 و مات.<a name="_ftnref3_4902" href="#_ftn3_4902">[۳]</a></p>
<p style="text-align: justify;">روش پرسش و پاسخ می‌تواند برای وارد کردن هر کدام از حوزه‌های تلاش بشری که می‌خواهیم شامل شود، مفید باشد. ما قصد نداریم تا ماشین را به خاطر ناتوانیش در رقابت‌های زیبایی تنبیه کنیم، همان‌گونه که نمی‌خواهیم انسان را به دلیل باختن در مسابقه با هواپیما تنبیه کنیم. در شرایط بازی ما، این ناتوانی‌ها نامربوط هستند. «شاهدها<a name="_ftnref4_4902" href="#_ftn4_4902">[۴]</a>» اگر صلاح بدانند می‌توانند لاف بزنند، آن‌قدر که از جذابیت، قدرت یا شجاعت خود خشنود باشند، اما پرسشگر نمی‌تواند دلیل عملی بخواهد.</p>
<p style="text-align: justify;">امکان دارد بازی بر این پایه که نابرابری‌ها در برابر ماشین بسیار زیاد است، مورد انتقاد قرار بگیرد. اگر این انسان بود که سعی می‌کرد وانمود کند ماشین است، به‌وضوح نمایش خیلی ضعیفی را انجام می‌داد و فوراً با کندی و بی‌دقتی در محاسبات، متمایز می‌شد. آیا ممکن نیست ماشین‌ها کارهایی انجام دهند که فکر کردن تلقی شود اما با کاری که انسان انجام می‌دهد، بسیار متفاوت باشد؟ این ایراد بسیار محکم است اما حداقل می‌توانیم بگوییم که با این حال، اگر بتوان ماشینی ساخت که با موفقیت بازی تقلید را پشت سر بگذارد، دچار این ایراد نمی‌شویم.</p>
<p style="text-align: justify;">شاید مطرح شود که در بازی تقلید، بهترین راهکار برای ماشین چیزی جز تقلید رفتار یک انسان است. امکانش وجود دارد اما من فکر می‌کنم که احتمالاً تاثیر بزرگی ندارند. درهر صورت در این جا هیچ قصدی برای بررسی تئوری بازی در کار نیست و این طور فرض می‌شود که بهترین راهکار، ارائه جواب‌هایی است که به طور طبیعی توسط یک انسان داده خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><em>اصل‌نوشت</em></strong>: <a href="http://dahdash.com/books/Computing_machinery_and_intelligence.pdf">دانلود نسخه‌ی پی‌دی‌اف مقاله</a></p>
<hr style="text-align: justify;" size="1" />
<p style="text-align: justify;"><a name="_ftn1_4902" href="#_ftnref1_4902">[۱]</a> در متن اصلی:</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">This latter question we investigate without further ado thereby cutting short an infinite regress</p>
<p style="text-align: justify;"><a name="_ftn2_4902" href="#_ftnref2_4902">[2]</a> محلی در اسکاتلند – مترجم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a name="_ftn3_4902" href="#_ftnref3_4902">[۳]</a> مختصات مهره‌ها از مترجم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a name="_ftn4_4902" href="#_ftnref4_4902">[۴]</a> witnesses</p>


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=26' rel='bookmark' title='Permanent Link: ماشین‌آلات کامپیوتری و هوش - قسمت اول'>ماشین‌آلات کامپیوتری و هوش - قسمت اول</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/nVs27aKsaSo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=38</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>مجادله با آفتاب</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=36</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=36#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 23:29:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>

		<category><![CDATA[دست‌نوشته]]></category>

		<category><![CDATA[آفتاب]]></category>

		<category><![CDATA[آنتوان دوسنت اگزوپری]]></category>

		<category><![CDATA[اختیار]]></category>

		<category><![CDATA[تهوع]]></category>

		<category><![CDATA[رادیو]]></category>

		<category><![CDATA[شازده کوچولو]]></category>

		<category><![CDATA[شاملو]]></category>

		<category><![CDATA[مارمولک]]></category>

		<category><![CDATA[پرویز پرستویی]]></category>

		<category><![CDATA[ژان پل سارتر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=36</guid>
		<description><![CDATA[در خانه را می‌بندم و به ته کوچه نگاه می‌کنم. ماشین دارد می‌آید. راننده خپل و عینکی است و از دور می‌فهمد که مسافرش منم. سوار می‌شوم و مقصد را می‌گویم. رادیو روشن است: «من فکر می‌کردم که اگه ماشین بخریم، دیگه خوشبخت می‌شیم. چند سال پیش با یک گلدونی که هدیه گرفتم، احساس کردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">در خانه را می‌بندم و به ته کوچه نگاه می‌کنم. ماشین دارد می‌آید. راننده خپل و عینکی است و از دور می‌فهمد که مسافرش منم. سوار می‌شوم و مقصد را می‌گویم. رادیو روشن است: «من فکر می‌کردم که اگه ماشین بخریم، دیگه خوشبخت می‌شیم. چند سال پیش با یک گلدونی که هدیه گرفتم، احساس کردم خوشبخت‌ترین زن روی زمینم ولی الان با ماشینی که پولش چند هزار برابر اون گلدونه‌اس، احساس خوشبختی نمی‌کنم.» دوم، دوم، دوم! و موسیقی می‌آید. آقا و خانم‌هایی را تصور می‌کنم که نشسته‌اند در استودیو و برنامه را پر می‌کنند. راننده همین‌طور جلوی بقیه می‌پیچد و با سرعت برای خودش راه باز می‌کند و من از این خوشحالم، چون عجله دارم. «خوب جناب دکتر فلان! چرااین‌جوریه؟ چرا دیگه این فرد احساس خوشبختی نمی‌کنه؟» و آقای کارشناس مشغول به هم بافتن اراجیف می‌شود. وارد رودخانه‌ای می‌شویم که آسفالت کرده‌اند و به عنوان خیابان از آن استفاده می‌کنند. نور خورشید چشمانم را هدف می‌گیرد. از این آفتاب در وسط زمستان تعجب می‌کنم. همچنان به اراجیف کارشناس گوش می‌دهم. دوست ندارم گوش بدهم ولی نمی‌توانم. سعی می‌کنم ذهنم را جای دیگری مشغول کنم. آفتاب چشمم را می‌زند و من آفتاب‌گیر ماشین را پایین نمی‌آورم. می‌خواهم اما دستم حرکت نمی‌کند. «بخش معرفی کتاب هست و می‌خواهیم کتاب قرن رو به شما معرفی کنیم. شازده کوچولو نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری که طبق نظرسنجی انجام‌شده، محبوب‌ترین کتاب بین مردم بوده و از این رو کتاب قرن لقب گرفته.» کتاب قرن، شازده کوچولو، گل، بره، روباه، مارمولک، پرویز پرستویی، شاملو، زنگ صدای شاملو، نقاشی‌های کتاب، روباهی که شبیه خرگوش کشیده بودند، همه را یکجا به همراه اراجیفی که پیشتر از کارشناس شنیده‌بودم، قورت می‌دهم. آفتاب اشکم را درآورده و من همچنان نمی‌توانم آفتاب‌گیر ماشین را پایین بیاورم. یک ٢٠۶ از عقب می‌آید و مثل گاو از میان پنج، شش ماشین ویراژ می‌دهد و بقیه ماشین‌ها مثل گوسفند برایش بع‌بع می‌کنند. دیگر حواسم به رادیو نیست و متوجه حرف‌های مجری نیستم. سرم را که به خاطر آفتاب پایین انداخته بودم، بالا می‌آورم و به خورشید نگاه می‌کنم. دیگر از نوری که چشمانم را می‌زند خوشم می‌آید و با علاقه به آن نگاه می‌کنم. اتوبوس زرد، کامیون زرد و وانتی که چندین تیرآهن ده متری حمل می‌کند و از عقب و جلو شاخ درآورده. چقدر گرمم است.</p>
<p align="justify">از رودخانه‌ی آسفالت‌شده خارج می‌شویم و بازی من با آفتاب پایان می‌گیرد. راننده سوال می‌پرسد و بدون این که بفهمم می‌گویم بله. کرایه را آماده می‌کنم.</p>
<p align="justify">از ماشین که پیاده می‌شوم ده نفر می‌ریزند سرم. «آقا تهران می‌ری؟» «تهران یه نفر! تهران می‌ری؟» دونفر به هم فحش می‌دهند و سر من دعوا می‌کنند. به همه می‌گویم: «نه، هیچ جا نمی‌رم!»، چون می‌خواهم با اتوبوس بروم. می‌روم به طرف اتوبوس. اتوبوس تقریباً پر است و خوشحال می‌شوم که سریع حرکت می‌کند. نزدیک اتوبوس به یکباره بی اختیار وارد یک ون سفید و خالی می‌شوم و از پشت سرم یکنفر سوار اتوبوس می‌شود و اتوبوس حرکت می‌کند. حساب می‌کنم کدام طرف سایه می‌افتد و کجا باید بنشینم تا از آفتاب در امان باشم.</p>
<p align="justify"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: طبق معمول خودم، یه خاطره با شاخ و برگ‌هایی که بش می‌دم. البته تحت تأثیر<em> «تهوع»</em> هم تا حدودی بوده.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/TwD8wmy72WA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=36</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>از مای تخم‌مرغ دزد تا آنهای شتر دزد</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=35</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=35#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 12:54:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>

		<category><![CDATA[درد دل]]></category>

		<category><![CDATA[آفتاب]]></category>

		<category><![CDATA[حسین علیزاده]]></category>

		<category><![CDATA[دزدی]]></category>

		<category><![CDATA[سلانه]]></category>

		<category><![CDATA[صداسیما]]></category>

		<category><![CDATA[گروه معارف شبکه سه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=35</guid>
		<description><![CDATA[دیروز طرفای ساعت پنج بود که رسیدم خونه و تلویزیون رو روشن کردم. زدم کانال سه. سریع موسیقی متن برنامه‌ای که پخش می‌شد رو شناختم. «آفتاب» از آلبوم «سلانه» علیزاده (استاد علیزاده!) بود. خوب قبلاً خیلی زیاد گوش داده‌بودم و عاشق این آهنگم. برنامه مربوط به جبهه و شهدای فکه بود. همین‌طور که کفم بریده‌بود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">دیروز طرفای ساعت پنج بود که رسیدم خونه و تلویزیون رو روشن کردم. زدم کانال سه. سریع موسیقی متن برنامه‌ای که پخش می‌شد رو شناختم. «آفتاب» از آلبوم «سلانه» علیزاده (استاد علیزاده!) بود. خوب قبلاً خیلی زیاد گوش داده‌بودم و عاشق این آهنگم. برنامه مربوط به جبهه و شهدای فکه بود. همین‌طور که کفم بریده‌بود که مگه میشه همین‌جوری آهنگ رو بذارن رو برنامه‌شون، زل زده‌بودم به صفحه تلویزیون. برنامه رو تا آخر نگاه کردم تا ببینم آخرش اسمی چیزی می‌نویسن یا نه. تنها چیزی که آخرش اومد این بود: «تهیه شده در گروه معارف شبکه سه سیما».</p>
<p align="justify">من نمی‌دونم اگر اسم این دزدی نیست پس چیه. کی جرأت اعتراض داره؟ اگه صاحب اثر اعتراض کنه، این طور تعبیر می‌کنن که با جبهه و خون شهدا مشکل داره. اصلاً فرهنگ دزدی تو ما یه چیز عادی شده. خودمون هم می‌‌ریم آهنگشو دانلود می‌کنیم گوش می‌دیم، هر کی هم می‌خره مسخره می‌کنیم. همه‌مون تو دلمون می‌گیم بیخیال. حالا مگه چی میشه؟ همین می‌شه که این همه وبلاگ کپی پیستی داریم با شونصدتا نظر.</p>
<p align="justify"><a href="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/01/sallane.jpg"><img style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-left: 0px; margin-right: auto; border-bottom: 0px" title="sallane" src="http://blog.dahdash.com/wp-content/uploads/2009/01/sallane-thumb.jpg" border="0" alt="sallane" width="244" height="184" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.hermesrecords.com/BAlizadehgallery.htm" target="_blank">عکس از اینجا</a></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/9XAVajs0OVI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=35</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دیباگینگ</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=32</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=32#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 03:46:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جایزه آلن تورینگ]]></category>

		<category><![CDATA[debug]]></category>

		<category><![CDATA[Maurice Wilkes]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[دیباگ]]></category>

		<category><![CDATA[موریس ویلکس]]></category>

		<category><![CDATA[ویکی پدیا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=32</guid>
		<description><![CDATA[ 
می‌تونم دقیقاً لحظه‌ای رو به یاد بیارم که فهمیدم قسمت بزرگی از زندگی من از اون لحظه به بعد در پیدا کردن اشتباهات در برنامه‌های خودم می‌گذره.
موریس وینسنت ویلکس، دومین برنده جایزه‌ی تورینگ
پی‌نوشت: برای من اون لحظه، موقعی بود که این جمله رو خوندم!
ویکی‌نوشت: قرار بود به نوبت همه‌ی برنده‌های جایزه تورینگ رو تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><!--[if gte mso 9]><xml> Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4 </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]></p>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<p><![endif]--></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">می‌تونم دقیقاً لحظه‌ای رو به یاد بیارم که فهمیدم قسمت بزرگی از زندگی من از اون لحظه به بعد در پیدا کردن اشتباهات در برنامه‌های خودم می‌گذره.</p>
<p style="text-align: left;" dir="rtl">موریس وینسنت ویلکس، دومین برنده جایزه‌ی تورینگ</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: برای من اون لحظه، موقعی بود که این جمله رو خوندم!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>ویکی‌نوشت</em></strong>: قرار بود به نوبت همه‌ی برنده‌های جایزه تورینگ رو تو ویکی‌پدیا ایجاد کنم و بعدش اینجا درباره‌ی اونا مطلب بنویسم، ولی این قرار رو یادم رفت. امروز خواستم دوباره شروع کنم. خوردم به سد این «ویلکس». چون سخت‌افزاریه و زندگیشم چیز خاصی نداره (فقط این که با ٩۵سال سن هنوز زنده‌اس!)، گفتم اینو بیخیال شیم دور بعد بیایم سراغش. حالا فعلا این یه جمله رو ازش داشته باشین تا بعد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>پس‌نوشت</em></strong>: منظور از برنامه، برنامه کامپیوتری است. لطفا دچار نفهمی نشوید!</p>
<p style="text-align: justify;">
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/-vyHJpMzco0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=32</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نبرد</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=31</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=31#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 2008 23:01:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[آثار ادبی]]></category>

		<category><![CDATA[The Sound and the Fury]]></category>

		<category><![CDATA[William Faulkner]]></category>

		<category><![CDATA[انتشارات نیلوفر]]></category>

		<category><![CDATA[خشم و هیاهو]]></category>

		<category><![CDATA[صالح حسینی]]></category>

		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>

		<category><![CDATA[معضل فکری]]></category>

		<category><![CDATA[نبرد]]></category>

		<category><![CDATA[ویلیام فــاکنر]]></category>

		<category><![CDATA[پیروزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=31</guid>
		<description><![CDATA[ 
گفت چون هیچ نبردی به پیروزی نمی‌رسد. اصلاً نبردی در نمی‌گیرد. عرصه‌ی نبرد جز حماقت و نومیدی بشر را بر او آشکار نمی‌کند، و پیروزی پندار فیلسوفان و لعبتکان است.
خشم و هیاهو، ویلیام فــاکنر، ترجمه صالح حسینی
پی‌نوشت: سه ساله که این چهارتا جمله یه گوشه‌ی ذهنمو پر کرده. یه جور معضل فکری.
اصل‌نوشت: انگلیسیشو تو [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=79' rel='bookmark' title='Permanent Link: آمار'>آمار</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><!--[if gte mso 9]><xml> Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4 </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]></p>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<p><![endif]--></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">گفت چون هیچ نبردی به پیروزی نمی‌رسد. اصلاً نبردی در نمی‌گیرد. عرصه‌ی نبرد جز حماقت و نومیدی بشر را بر او آشکار نمی‌کند، و پیروزی پندار فیلسوفان و لعبتکان است.</p>
<p style="text-align: left;" dir="rtl">خشم و هیاهو، ویلیام فــاکنر، ترجمه صالح حسینی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: سه ساله که این چهارتا جمله یه گوشه‌ی ذهنمو پر کرده. یه جور معضل فکری.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>اصل‌نوشت</em></strong>: انگلیسیشو تو کامنتا گذاشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=79' rel='bookmark' title='Permanent Link: آمار'>آمار</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/X8lECaneLXU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=31</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>از خود بیگانگی</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=30</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=30#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 13:11:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>

		<category><![CDATA[ایستگاه امام خمینی]]></category>

		<category><![CDATA[تغییرات وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[جغد]]></category>

		<category><![CDATA[خارجی]]></category>

		<category><![CDATA[دزد دریایی]]></category>

		<category><![CDATA[مترو]]></category>

		<category><![CDATA[معتاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=30</guid>
		<description><![CDATA[ 
ساعت حدود ٧ شبه. تو ایستگاه متروی امام خمینی (توپخونه‌ی سابق) واسدم. خیلی شلوغه. طبق معمول از ساییدگی زمینی که جلوی در ورود به مترو هست، جای در رو تشخیص دادم و اونجا منتظرم تا قطار بیاد. دو نفر خارجی کنارم دارن فرانسوی بلغور می‌کنن. یکیشون حدودا ۶٠ ساله و اون‌یکی نزدیک ۵٠ و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><!--[if gte mso 9]><xml> Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4 </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]></p>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<p><![endif]--></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">ساعت حدود ٧ شبه. تو ایستگاه متروی امام خمینی (توپخونه‌ی سابق) واسدم. خیلی شلوغه. طبق معمول از ساییدگی زمینی که جلوی در ورود به مترو هست، جای در رو تشخیص دادم و اونجا منتظرم تا قطار بیاد. دو نفر خارجی کنارم دارن فرانسوی بلغور می‌کنن. یکیشون حدودا ۶٠ ساله و اون‌یکی نزدیک ۵٠ و البته هر دو مرد. پیرتره رفته جلوی خط قرمز واسده که اون یکی که خیلی ازش باکلاس‌تره خط قرمز رو بهش نشون می‌ده. پیرتره فقط شونه بالا میندازه و بقیه رو نشون میده که جلوی خط واسدن.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">چند دقیقه‌ای گذشته و خبری نیست. معلوم نیست چرا قطار نمیاد. شلوغ‌ترم شده. از دور نور چراغ قطار رو می‌بینم. ملت آماده می‌شن که هجوم ببرن تو قطار. قطار میاد ولی خالیه! و با سرعت از کنارمون رد میشه! همه هاج و واج موندن و همدیگه رو نگاه می‌کنن. چند دقیقه دیگه میگذره و بالاخره صدای گوینده سالن درمیاد. میگه به دلیل نقص فنی یکم دیر شده و الان قطار میاد و تحمل کنید و از این حرفا. من تو این فکرم که احتمالا مسافرای قطار خالیه رو تو قطار بعدی فرستادن و قبل از این که اینجا به صحرای کربلا تبدیل بشه، باید از تمام زرنگیم استفاده کنم و خودمو جا کنم. حرفای گوینده تموم می‌شه و یارو پیره به من نگاه می‌کنه و لب‌ولوچه‌اش رو برام کج می‌کنه که یعنی نمی‌فهمه گوینده چی گفته. بهش می‌گم «?Can you Speak English» که جوون‌تره می‌پره وسط و می‌گه آره و ازم می‌پرسه که گوینده چی گفت. منم بهشون می‌گم. ازم تشکر می‌کنن. دوتاشون خیلی خوب انگلیسی هم حرف می‌زنن. بعد جوونه بم میگه که رفیقشم انگلیسیش خوبه ولی چون از انگلیس بدش میاد دوست نداره انگلیسی صحبت کنه! تو همین اوضاعیم که یهو یکی از این پیرمرد داغونا میاد وسط. از اینایی که می‌شه حدس زد معتادن و سر و وضعشون حسابی نامرتبه. از باکلاسه می‌پرسه که قطار نمیاد؟ منم که قصد کردم خارجیه رو از شر پیرمرده خلاص کنم، به پیرمرد داغونه می‌گم: «He Can&#8217;t speak Persian.»</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>لینک‌نوشت</em></strong>: <a title="زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی‌ست!" href="http://nevertheless.blogfa.com/post-15.aspx" target="_blank"><em>«با این حال»</em> هم یه خاطره تو همین مایه ها داره.</a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: یه مطلب طنزی رو چند تا از بچه‌های دانشکده‌مون نوشتن که <a title="صی ئی از آغاز تا امروز" href="http://software.ce.sharif.edu/2008/12/blog-post.html" target="_blank">اینجا</a> می‌شه دانلود کرد. بر ما که بسی نشاط رفت!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>پس‌نوشت</em></strong>: از جرگه جغدان خارج شدیم و به دزدان دریایی پیوستیم! چون قصد دارم پوسته وبلاگ رو در ماه آینده عوض کنم، معلوم نیست دزد دریایی بمونم، ولی خدا رو چه دیدی&#8230; شاید موندم. حالا چرا دزد دریایی؟ هیچی، همین جوری.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/TzoEhxShCLU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=30</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تقویم</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=29</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=29#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 02:24:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دست‌نوشته]]></category>

		<category><![CDATA[تقویم]]></category>

		<category><![CDATA[روز]]></category>

		<category><![CDATA[ماه]]></category>

		<category><![CDATA[هفته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=29</guid>
		<description><![CDATA[ساعت بیست دقیقه به شیشه&#8230;.. شیش صبح. هوا هنوز تاریکه. امروز برای من به نصفش رسیده. نصف روز من شیش صبحیه که هوا تاریکه.
امروز دوشنبه اس. دوشنبه ها برای خیلی کارا دیره و برای خیلی کارا زود. هفته برای من به نصفش رسیده. نصف هفته من شیش صبح دوشنبه اس که برای خیلی کارا دیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ساعت بیست دقیقه به شیشه&#8230;.. شیش صبح. هوا هنوز تاریکه. امروز برای من به نصفش رسیده. نصف روز من شیش صبحیه که هوا تاریکه.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز دوشنبه اس. دوشنبه ها برای خیلی کارا دیره و برای خیلی کارا زود. هفته برای من به نصفش رسیده. نصف هفته من شیش صبح دوشنبه اس که برای خیلی کارا دیر شده و برای خیلی کارا زوده.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز بیست و پنجم ماهه. بیست و پنجم همیشه برای تصمیم گرفتن روز خوبیه. ماه من خیلی وقته که تموم شده&#8230;</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/X3wVx8pIAa0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=29</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>زنده ام!</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=28</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=28#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 20:31:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درد دل]]></category>

		<category><![CDATA[دوست]]></category>

		<category><![CDATA[زنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=28</guid>
		<description><![CDATA[دیدم خیلی وقته این جا چیزی ننوشتم، گفتم بیام اعلام کنم که هنوز نمردم!
البته بنابر یه سری دلایلی فعلا قصد ندارم اینجا رو آپ کنم، پس بازم نخواهم بود.
این اعلام زنده بودن ولو حالتم خوب یا بد باشه، شاید به نظر مسخره بیاد ولی شاید فایده داشته باشه، مثلا من یه دوستی رو یه چند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیدم خیلی وقته این جا چیزی ننوشتم، گفتم بیام اعلام کنم که هنوز نمردم!</p>
<p style="text-align: justify;">البته بنابر یه سری دلایلی فعلا قصد ندارم اینجا رو آپ کنم، پس بازم نخواهم بود.</p>
<p style="text-align: justify;">این اعلام زنده بودن ولو حالتم خوب یا بد باشه، شاید به نظر مسخره بیاد ولی شاید فایده داشته باشه، مثلا من یه دوستی رو یه چند وقتی هست گم کردم&#8230; <img src='http://blog.dahdash.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/-7v5tHnhDFA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=28</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=27</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=27#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Nov 2008 18:55:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[command language]]></category>

		<category><![CDATA[آلن پرلیس]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>

		<category><![CDATA[ترجمه آزاد]]></category>

		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<category><![CDATA[نیش‌ونوش‌]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=27</guid>
		<description><![CDATA[ 
٢۱- بهینه‌سازی مانع تکامل می‌شه.
٢٢- امکان نداره که یه سیستم خوب، زبان دستورى ضعیف داشته باشه.
٢٣- برای فهمیدن  یه برنامه شما باید هم ماشین باشید و هم برنامه.
٢۴- شاید اگر از بچگی برنامه می‌نوشتیم، وقتی بزرگ می‌شدیم می‌تونستیم اونارو بخونیم.
 
کم‌آوردم‌نوشت: این دفعه چهارتا ترجمه کردم چون شماره‌ی ٢۵ رو بیخیال شدم. انگیلیسیش اینه:
One [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=24' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=76' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=15' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=10' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><!--[if gte mso 9]><xml> Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4 </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]></p>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<p><![endif]--></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">٢۱- بهینه‌سازی مانع تکامل می‌شه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">٢٢- امکان نداره که یه سیستم خوب، زبان دستورى ضعیف داشته باشه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">٢٣- برای فهمیدن  یه برنامه شما باید هم ماشین باشید و هم برنامه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">٢۴- شاید اگر از بچگی برنامه می‌نوشتیم، وقتی بزرگ می‌شدیم می‌تونستیم اونارو بخونیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em> </em></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>کم‌آوردم‌نوشت</em></strong>: این دفعه چهارتا ترجمه کردم چون شماره‌ی ٢۵ رو بیخیال شدم. انگیلیسیش اینه:</p>
<p style="text-align: left;" dir="rtl">One can only display complex information in the mind. Like seeing, movement or flow or alteration of view is more important than the static picture, no matter how lovely</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خوب نه ربط جمله اول به دوم رو می‌فهمم و نه ربط کلش رو به برنامه‌نویسی. اگه کسی می‌فهمه یه بوقی بزنه ما رو از تو کف دربیاره.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>منبع</em></strong>: این‌ها ترجمه‌ای <strong>آزاد</strong> از مقاله‌ی «<em>Epigrams on Programming</em>» نوشته‌ی آلن پرلیس هستند که <a href="http://www-pu.informatik.uni-tuebingen.de/users/klaeren/epigrams.html">متن انگیلیسیش این‌جاس.</a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>توضیح ترجمه</em></strong>: واقعاً که این سری وضع خیلی خرابه. اون از شماره‌ی ٢۵، اینم از بقیه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دلیل اولی رو اصلا نمی‌فهمم، من تا حالا فکر می‌کردم بهینه‌سازی برنامه رو بهتر می‌کنه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دومی می‌خواد به اهمیت command language در سیستم‌ها اشاره بکنه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">سومی هم نیش‌ونوشه دیگه! یعنی هم خودتونو جای ماشین بذارید، هم برنامه. (چه توضیح واضحاتی دادم! خسته نباشم)</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آخری هم نفهمیدم. کلاً امروز خنگ و خول شدم. ولی یه حدسایی می‌زنم. مثلا این‌که &#8230; ولش کن، خودمو ضایع نکنم بهتره.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: حوصله ندارم.</p>
<p style="text-align: justify;">


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=24' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=76' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=15' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=10' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/uOQESGuOers" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=27</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ماشین‌آلات کامپیوتری و هوش - قسمت اول</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=26</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=26#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Nov 2008 19:21:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ماشین‌آلات کامپیوتری و هوش]]></category>

		<category><![CDATA[آزمون تورینگ]]></category>

		<category><![CDATA[آلن تورینگ]]></category>

		<category><![CDATA[بازی تقلید]]></category>

		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>

		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<category><![CDATA[هوش مصنوعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=26</guid>
		<description><![CDATA[ 
مقاله «Computing Machinery and Intelligence» (ماشین‌آلات کامپیوتری وهوش) که توسط آلن تورینگ نوشته شده است، در سال ١٩۵٠ انتشار یافت. این مقاله مبحث «هوش مصنوعی» را پایه‌ریزی کرد و در آن مفهومی که امروزه آن‌را با نام «آزمون تورینگ» می‌شناسیم، مطرح شد. زبان مقاله ساده است و برای فهمیدن آن  نیازی به پیش‌دانسته‌ها نیست. [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=38' rel='bookmark' title='Permanent Link: ماشین&zwnj;آلات کامپیوتری و هوش - قسمت دوم'>ماشین&zwnj;آلات کامپیوتری و هوش - قسمت دوم</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><!--[if gte mso 9]><xml> Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4 </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]></p>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<p><![endif]--></p>
<address style="text-align: justify;">مقاله <em><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Computing_Machinery_and_Intelligence">«Computing Machinery and Intelligence»</a></em> (ماشین‌آلات کامپیوتری وهوش) که توسط آلن تورینگ نوشته شده است، در سال ١٩۵٠ انتشار یافت. این مقاله مبحث <em><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%88%D8%B4_%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C">«هوش مصنوعی»</a></em> را پایه‌ریزی کرد و در آن مفهومی که امروزه آن‌را با نام <em><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86_%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%86%DA%AF">«آزمون تورینگ»</a></em> می‌شناسیم، مطرح شد. زبان مقاله ساده است و برای فهمیدن آن  نیازی به پیش‌دانسته‌ها نیست. مقاله ٧ قسمت دارد که قسمت ششم آن، خود ٩ قسمت است. سعی می‌کنم آن را در ١۶ یا ١٧ قسمت ترجمه کنم. ترجمه نزدیک به زبان نویسنده خواهد بود.</address>
<h3 style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>١- بازی تقلید</strong></h3>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">سؤال <em>«آیا ماشین‌ها می‌توانند فکر کنند؟»</em> را در نظر می‌گیریم. برای پاسخ به آن ابتدا باید با تعریف معنی واژه‌های <em>«ماشین»</em> و <em>«فکر کردن»</em> شروع کنیم. اما امکان دارد تعریف‌های مختلفی برای این واژه‌ها ارائه شود که مغایر با استفاده‌ی معمول این کلمات باشد. اگر قرار باشد معنی واژه‌های «ماشین» و «فکر کردن» را با بررسی استفاده رایج آن‌ها پیدا کنیم، ناگزیر باید معنی و پاسخ سؤال «آیا ماشین‌ها می‌توانند فکر کنند؟» را با استفاده از نظرسنجی‌های آماری به‌دست آوریم که این روش معقول نیست. به جای تلاش برای تعریف معنی واژه‌های سؤال، آن را با سؤالی دیگر عوض می‌کنیم که ضمن ارتباط تنگاتنگ با آن، در عباراتی نسبتاً واضح بیان شده‌باشد و واژه‌های آن گمراه‌کننده نباشد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شکل جدید مسئله را در شرایط یک مسئله شرح می‌دهیم و آن‌را <em>«بازی تقلید»</em> می‌نامیم. سه نفر بازی را انجام می‌دهند. یک مرد (A)، یک زن (B) و یک پرسشگر (C) که می‌تواند زن یا مرد باشد. پرسشگر در یک اتاق دور از دو نفر دیگر قرار دارد. هدف پرسشگر در بازی این است که بفهمد کدام یک از دو نفر دیگر مرد و کدام زن است. او آن‌ها را با اسامی X و Y می‌شناسد و در  پایان بازی یکی از دو نتیجه‌ی «X، A است و Y، B است.» یا « X، B است و Y، A است.» را می‌گیرد. پرسشگر اجازه دارد تا سؤالاتی مانند زیر را از A و B بپرسد:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">C: لطفاً X اندازه‌ی موهایش را به من بگوید.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حالا فرض می‌کنیم که X، A است پس A باید جواب بدهد. هدف A در بازی این است که سعی کند تا C را به اشتباه بیندازد. بنابراین جوابش به این‌گونه است:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">«موهای من بافته شده‌است و نزدیک نه اینچ اندازه دارد.»</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">از آن‌جایی که لحن صدا نباید به پرسشگر کمک کند، جواب‌ها باید نوشته شوند یا در شکل بهتر تایپ شوند. وضعیت ایده‌آل این است که یک تله‌تایپ (دورنویس) بین دو اتاق داشته باشیم. می‌توان سؤال و جواب‌ها را به نوبت با یک واسطه بازگو کرد. هدف بازیکن سوم (B) در بازی کمک کردن به پرسشگر برای مشخص کردن هویت خودش است. پس بهترین راهکار برای او دادن جواب‌های دقیق و صادقانه است. او می‌تواند از عباراتی مثل «من زن هستم، به حرف‌های او توجه نکن!» در جواب‌هایش استفاده کند، اما فایده‌ای برایش ندارد چون مرد هم می‌تواند جواب‌های این‌چنینی بدهد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حالا این سؤال را مطرح می‌کنیم:«اگر یک ماشین به جای A در این بازی شرکت کند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا اغلب مانند وقتی که بازی بین یک مرد و یک زن است، پرسشگر تصمیم اشتباه خواهد گرفت؟» این سؤال‌ها جایگزین سؤال اصلی ما می‌شوند: « آیا ماشین‌ها می‌توانند فکر کنند؟»</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="aligncenter" src="http://dahdash.com/images/The_Imitation_Game.png" alt="بازی تقلید" width="250" height="320" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>اصل‌نوشت</em></strong>: نمی‌دونم این مقاله چی داره که <a href="http://www.abelard.org/turpap/turpap.htm">این‌جا</a> و <a href="http://loebner.net/Prizef/TuringArticle.html">این‌جا</a> که اصلی‌ترین جایی هستن که می‌شه مقاله رو به‌دست آورد و البته چند جای دیگه فیلتر شدن! از همون فیلترای احمقاته. به هر حال من نسخه‌ی پی‌دی‌افش رو آماده کردم که <a href="http://dahdash.com/books/Computing_machinery_and_intelligence.pdf">این‌جا</a> گذاشتم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>بازی‌نوشت</em></strong>: <a href="http://www.roshd.ir/roshd/Default.aspx?tabid=299&amp;EntryID=1262&amp;SSOReturnPage=Check&amp;Rand=0">این‌جا می‌شه بازی تقلید رو انجام داد!</a> و جالبیش به اینه که فارسیه. دست اون کسی که ساخته درد نکنه. واقعا حال کردم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>:خیلی دوست دارم که یه نفر این ترجمه‌ها رو بخونه ولی اگر هیچکس هم نخونه برام مهم نیست، چون بیشتر برای خودم دارم ترجمه می‌کنم.<em></em></p>
<p style="text-align: justify;">


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=38' rel='bookmark' title='Permanent Link: ماشین&zwnj;آلات کامپیوتری و هوش - قسمت دوم'>ماشین&zwnj;آلات کامپیوتری و هوش - قسمت دوم</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/wutfXI2xh4o" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=26</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>خیانت</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=25</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=25#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 20:37:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درد دل]]></category>

		<category><![CDATA[دست‌نوشته]]></category>

		<category><![CDATA[The Sound and the Fury]]></category>

		<category><![CDATA[William Faulkner]]></category>

		<category><![CDATA[خشم و هیاهو]]></category>

		<category><![CDATA[سایه]]></category>

		<category><![CDATA[کلاس دینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=25</guid>
		<description><![CDATA[ 
همیشه از تو حساب می‌بردم، اصلا از تو می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که تنهام بگذاری! اما حالا از تو نمی‌ترسم، از خودم می‌ترسم. تو دیگر دوست من نیستی&#8230; مگر من چه گناهی کرده‌ام که باید تو را دنبال خودم بکشانم؟&#8230; نه! اشتباه نکن. دیگر تو مرا به دنبال خودت نمی‌کشانی، من به تو دستور می‌دهم. گفتم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><!--[if gte mso 9]><xml> Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4 </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]></p>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<p><![endif]--></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">همیشه از تو حساب می‌بردم، اصلا از تو می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که تنهام بگذاری! اما حالا از تو نمی‌ترسم، از خودم می‌ترسم. تو دیگر دوست من نیستی&#8230; مگر من چه گناهی کرده‌ام که باید تو را دنبال خودم بکشانم؟&#8230; نه! اشتباه نکن. دیگر تو مرا به دنبال خودت نمی‌کشانی، من به تو دستور می‌دهم. گفتم که دیگر از تو نمی‌ترسم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">نباید خودم را به تو می‌سپردم. نباید تو را در جلو قرار می‌دادم. اشتباهم این بود که چراغ را پشت سرم قایم کردم. حالا در این آرزو به سر می‌برم که تو را هیچ‌وقت نبینم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">راستی، چرا دوست داری <strong>من</strong> را نشان همه بدهی؟ می‌دانم و می‌دانی که زشتم ولی من آبرویی ندارم که بخواهی خرابم کنی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">می‌خواهم از پیشم بروی اما به یک شرط! گذشته را در وجود سیاهت بگیر و بردار و ببر، اما بدان که من به تو هیچ‌وقت <strong>خیانت</strong> نمی‌کنم. من هیچ‌وقت سایه‌ی خودم را نمی‌کُشم!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em> </em></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: این آخرین دست‌نوشته‌ایه که از دست‌نوشته‌های کلاس دینی می‌ذارم. می‌دونم بی‌مزه‌س ولی الان بعد از چهار سال که می‌خونمش به این فکر می‌کنم که چی شد؟ چی به سر من و سایه‌ام اومد؟ بازم اون منو برد دنبال خودش یا من اونو دنبالم کشوندم؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شاید جواب دقیق می‌تونه این باشه که هیچ‌کدوم و هر دو! سعی کردیم با کم‌محلی همدیگرو تحمل کنیم. بیشتر وقت‌ها هر کی راه خودشو می‌رفت، بعضی موقع‌ها اون جلو جلو می‌رفت و به ندرت هم من جلو می‌رفتم، ولی هیچ‌کدوم فایده نداشت. تازه جلو رفتن من از همه بدتر بود چون نمی‌دونستم می‌خوام کجا برم ولی اون حداقل اینو می‌دونست. الان به این نتیجه می‌رسم که درستش اینه که کنار هم حرکت کنیم، ولی&#8230; ولی دیگه خیلی دیر شده. دیگه الان به <strong>خیانت</strong> هم فکر می‌کنم. این‌که <em>«فقط آدم مغروق است که سایه ندارد!»</em></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="aligncenter" style="vertical-align: middle;" src="http://dahdash.com/images/SoundAndFury.JPG" alt="خشم و هیاهو" width="319" height="532" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><em> </em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>بعدنوشت</em></strong>: همون‌طور که گفته بودم دارم مقاله‌ی معروف تورینگ رو ترجمه می‌کنم. قسمت اولش رو هفته‌ی دیگه می‌ذارم.</p>
<p style="text-align: justify;">
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/V7DWMxpjOGU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=25</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت چهارم</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=24</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=24#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 02:40:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[آلن پرلیس]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه پیمانه‌ای]]></category>

		<category><![CDATA[برنامه‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>

		<category><![CDATA[ترجمه آزاد]]></category>

		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<category><![CDATA[نیش‌ونوش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=24</guid>
		<description><![CDATA[ 
۱۶- هر برنامه حداقل دو هدف داره، یکی اون هدفیه که برنامه به خاطرش نوشته شده و یکی اون هدفیه که برنامه به خاطرش نوشته نشده.
١٧- وقتی داری برنامه‌ای رو که نوشتی برای یه نفر توضیح می‌دی و اون کله‌ش رو برات تکون می‌ده، از خواب بیدارش کن.
١٨- برنامه‌ای که یه حلقه و یه [...]


<b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=27' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=76' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=10' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=15' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم</a></li></ul>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><!--[if gte mso 9]><xml> Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4 </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]></p>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<p><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۱۶- هر برنامه حداقل دو هدف داره، یکی اون هدفیه که برنامه به خاطرش نوشته شده و یکی اون هدفیه که برنامه به خاطرش نوشته نشده.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">١٧- وقتی داری برنامه‌ای رو که نوشتی برای یه نفر توضیح می‌دی و اون کله‌ش رو برات تکون می‌ده، از خواب بیدارش کن.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">١٨- برنامه‌ای که یه حلقه و یه متغیر درست حسابی نداشته باشه، حتی ارزش نوشتن هم نداره.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">١٩- اگه یه زبان برنامه‌نویسی تاثیری روی طرز فکر شما تو برنامه‌نویسی نداشته باشه، ارزش یاد گرفتن رو نداره.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">٢٠- هر جا برنامه پیمانه‌ای هست، امکان غیرقابل‌فهم بودن رو به‌وجود میاره: پنهان کردن اطلاعات نیاز به بررسی روابط رو باعث می‌شه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em> </em></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>منبع</em></strong>: این‌ها ترجمه‌ای <strong>آزاد</strong> از مقاله‌ی «<em>Epigrams on Programming</em>» نوشته‌ی آلن پرلیس هستند که <a href="http://www-pu.informatik.uni-tuebingen.de/users/klaeren/epigrams.html">متن انگیلیسیش این‌جاس.</a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>توضیح ترجمه</em></strong>: اولی که خیلی قشنگه! پیامش می‌تونه این باشه که اگر یه برنامه خوب بنویسی، کاربردهایی براش پیدا می‌شه که اصلا فکرشم نمی‌کردی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دومی هم جالبه ولی بعضی وقت‌ها هم هست که نباید طرفو از خواب بیدار کنی. اونم موقعیه که داری کدت رو برای استاد یا TA توضیح می‌دی که اون ببینه خودت کد زدی یا نه. این تکون دادن سر یه چیز تو مایه‌های <em>«من که می‌دونم کپ زدی»</em> یا همون <em>«خودت خری»</em> هست!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">سومی و چهارمی هم که معلومه، آخری هم ایراد برنامه Modular رو می‌خواد بگه که واضح نبودن روابط بین اطلاعات هست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong><em>پی‌نوشت</em></strong>: خیلی وقت بود آپ نکرده‌بودم. یه دلیلش دسترسی نداشتن به اینترنت برای دوهفته بود. دلیل دیگه تنبلی خودم بود، البته از حق نگذریم سرم هم این چند وقته خیلی شلوغه.</p>


<p><b><i>پست‌های مرتبط</i></b>:<ul><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=27' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت پنجم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=76' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی – قسمت هشتم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=22' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت سوم</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=10' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت اول</a></li><li><a href='http://blog.dahdash.com/?p=15' rel='bookmark' title='Permanent Link: نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم'>نیش‌ونوش‌های برنامه‌نویسی - قسمت دوم</a></li></ul></p><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/7-XzgFPThNE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=24</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>شرایط عالی؟!</title>
		<link>http://blog.dahdash.com/?p=23</link>
		<comments>http://blog.dahdash.com/?p=23#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 15:13:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>داهداش کیوان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>

		<category><![CDATA[دانشگاه شریف]]></category>

		<category><![CDATA[دانشگاه صنعتی اصفهان]]></category>

		<category><![CDATA[مهندسی شیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.dahdash.com/?p=23</guid>
		<description><![CDATA[
 
بدون شرح!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://dahdash.com/images/Sharif.gif" alt="" width="446" height="334" /></p>
<p><!--[if gte mso 9]><xml> Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4 </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]></p>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<p><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> </xml><![endif]--></p>
<p dir="rtl">بدون شرح!<strong><em></em></strong></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/dahdash/~4/dqBPZflG75g" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.dahdash.com/?feed=rss2&amp;p=23</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
