<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>سیاه + سپید + خاکستری </title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com</link>
<description>نامش 30یاه ، 3پید ، خاکستریست. اما، فقط خودم صدایش میکنم " سیب ترش "</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 15 Feb 2012 01:36:00 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/blogfa/sibtorsh" /><feedburner:info uri="blogfa/sibtorsh" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
<title>سه الف بچه !</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/tVXQ8zDqsWg/post-360.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;مهمانی اول :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"آیتک" روی پاهای من نشسته است . تلویزیون خارجی دارد یک خرچنگی را که به دست آشپز باشی تکه پاره می شود را نشان می دهد . آیتک به من نگریسته و می پرسد : « اون چیه ؟ » به جهت اینکه بچه از غذا نیفتد و خوف برندارتش !!! می گویم که یک جور ماهی ست ! با نگاه عاقل اندر سفیه به من نگریسته و می گوید : « اون اسمش خرچنگه !!! »&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;مهمانی دوم :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"مبین" مشغول شیرین زبانی است . دور تا دور هم آدم نشسته و جمعیت ذکور هم غالب است ! گیرش می آورم و می گویم : « اووووی مبین بیا یه بوس بده ببینم » با بی حیایی هر چه تمام و با صدای بلند غضب می کند بر من بینوا و می گوید : « هاااااااا ! تو میخوای منو بوس کنی آره ؟ بوس نمیدم » &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;مهمانی سوم :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"کیان" انگشت اشاره اش را بلند کرده و از مادرش می پرسد : « اجازه هست یه سوال غیر مجاز بپرسم ؟ » من هم با نگاه علامت تعجب نگاهشان می کنم که ببینم سوال غیر مجاز این بچه چیست ! می پرسد : « چرا خیار سرش تلخ نیست ولی ته اش تلخه ؟ * » و این باعث می شود که هاچ زنبور عسل شویم و به دنیال ته خیار بگردیم درون اینترنت ! ( مشغله ی ذهنیه جدید هاچ پس از یافتن ننه ش )&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;نتیچه گیری از مهمانی اول :&lt;/strong&gt; همیشه راستگو باشید . چون یک بچه ی چهار ساله هم قادر به تشخیص راست و دروغ حرف های شماست !!!&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;نتیجه گیری از مهمانی دوم : &lt;/strong&gt;از ابراز احساسات در حد قلب ورقلمبیده  و درخواست ماچ از لاو خود در ملاء عام بپرهیزید ! حتی اگر یک بچه ی پنج ساله باشد ! چون غرور او می تواند شکنندگی برای روح لطیف شما ایجاد کند و شما را سرخورده بنماید ! کلا باحیا و خویشتن دار باشید اصن یه وعضی !&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;نتیجه گیری از مهمانی سوم :  &lt;/strong&gt;همیشه مغزتان را پر از معلومات عمومی کنید و نکته سنج باشید ! چون یک بچه ی شش ساله هم می تواند شما را به چالش دعوت کند و با سوالات غیر مجازش !! پیروز این چالش باشد .&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و در نهایت که خدا آدم را اگر آدم بزرگ می کند مثل بچه ها آدم بزرگ کناد ! آمین یا رب العالمین و الارزانی و المهار التورم و النجات فی سفینه نوحی جیزی المردم فی المسیر الموت المروز الشنیدیم که المردی الاشک ریخت فی تورم و قال انا بیخود می کنم فی سوق الازدواج کنم و ننه اش قال لا !لا ! و او قال نعم نعم ! و الخواهرش قال به انا که قال کنیم با او که الازدواج لازم فی هو ! و انا تهدید کلهم العزب فی فامیل که الزود باشید که الاخر الزمان است و الباقی می شوید ها ! در حالیکه الشنیدیم الهمین امروز ها ! که نحن الاقتصاد هفدهم فی الدنیا ! یا العجب بصرنا !! عجبا !! ( ذکات دانش زبان عربیمان را هم پرداخت کردیم و دیگر ما را بر شما دینی نیست )&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;*&lt;/strong&gt; علت تلخی آن قسمت وجود پتاسیم است که حدود 90 درصد آن ناحیه را تشکیل می دهد و هنگامی که خیار را از سر میخوریم اکسید شده و تلخ میشود . خیار را باید از ته خورد تا پتاسیم و املاح آن از دست نروزد ! بععععله !&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/tVXQ8zDqsWg" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Feb 2012 01:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-360.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>نعیم ِ دهر</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/sCq_758PYEM/post-359.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;د&lt;/strong&gt;ه دی ماه تولد کسی است که سر دسته شان در جنگ " حاج قاسم لودر دزد "بوده است . &lt;br /&gt;&lt;div&gt;حاج قاسم لودر دزد را اگر نمی شناسید با رجوع به&lt;a href="http://roozegare-noe-man.blogfa.com/post-82.aspx" title="این پست"&gt; این پست&lt;/a&gt; به طور خیلی خیلی مختصر می توانید بشناسید . یکی از قهرمانان این سرزمین است . قهرمانی که خیلی ها با چشم عتاب آلود می نگرندشان . درد هایشان را نمی بینند . البته درد مرد دیده نمی شود ! امساک * و پاک بازی این مردان قهرمان شده ابزار برای یکی سری آدم های فرصت طلب . یک عده که هنوز نامی برایشان یافت نشده است یاخته اند به آبروی آیینه وار این قهرمانان .... به هر روشی که دوست دارند . میگزم لب !&lt;/div&gt;چند روزی ست که نام حاج قاسم لودر دزد را شنیده ام . عجیب به دلم نشسته است . کسی که شاید بتوان در افسانه ها نمونه اش را پیدا کرد ! قلاشی ست برای خودش . از همان ها که از اول شروع کردند تا رسیدند به هفتم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;table&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class="b"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;
&lt;td style="width: 2em;"&gt;   &lt;/td&gt;
&lt;td class="b"&gt;" گفت ما را هفت وادی در ره است / چون گذشتی هفت وادی، درگه است"&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;هی رویا می بافم .&lt;br /&gt;نقش افسانه میزنم بر رویاهای بافته شده ،&lt;br /&gt;که حاج قاسم لودر دزد نشان عشق داشته بر عالم قلب .&lt;br /&gt;چگونه می توان به تصویرش کشید ؟&lt;br /&gt;چگونه می توان از گنج گفت از گلزار از گشودگی ؟&lt;br /&gt; میبینم عاجزم ... مثل خیلی چیزها .&lt;br /&gt;مثل وقتی که شکوفه های صهبا ریختند و نشانده شدند بر پیرهن چیندارُ گلدار آن روزها ... و من آن موقع عاجر شدم از اینکه نمی شود اینهمه شکوفه را یک جا جمع کرد ! نمی شود جان خرید برایشان ... با همان حس طراوت و زندگی .&lt;br /&gt;عجز ؟! عجز از قلندران گفتن ... زیاد است . از سر تا به ته ناپیدا ... &lt;br /&gt;عجز از نوشتن و سخن راندن هم که جای خود دارد .&lt;br /&gt;چه خوب که آدم وقتی به گفته ی بعضی ها به " جمود فکری " می رسد . نوشته هایش را با اسم کسی به پایان برساند که " از یاد نبرد . تا در ذهن حک شود . تا به یاد او بیفتد " .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;چه خوش گفت خواجه ی شیراز :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;       " از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش / کاندرین دیر کهن کار سبکباران خوشست "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;*&lt;/strong&gt; امساک : اینجا به معنای عرفانی ترک و ایثارهاست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت تبریکی 1 : &lt;/strong&gt;از بزرگی گفتم تا رسیدم به تولد رئیسی بزرگ . رئیسا تولدتان مبارک .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت تبریکی 2 : &lt;/strong&gt;بیست دی ماه هم تولد توست . عاشق ترین گل دنیا ، شقایق عزیزم : ای الماس خاااان ... اصلا آقا الماس ! ای تو که آبروی آقایی را بردی و من فقط این قسمتش یادم ماند . ای تویی که قرار است جانشین من شوی در بروز خلاقیت . آری تو را می گویم . تولدت مبارک &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خب خلاااااصه ؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به پایان آمد این دفتر . در صورتی که مظلومیت شدید نسرین و حکایت حاج قاسم لودر دزد همچنان باقی ست ...&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/sCq_758PYEM" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Dec 2011 20:30:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-359.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>یک شب دوست داشتنی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/_CYct1OOwVA/post-358.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;چ&lt;/strong&gt;ند روز پیش دم اذان بود که تلویزیون داشت آنجا را نشان میداد ... با خودم گفتم : « دلم میخواست میدیدم اینجا رو » نشسته بودم به زور این ترجمه ی مزخرف کتابی را انجام می دادم . اعصابم خرد بود از دست نویسنده اش به خاطر قلم پیچو تاب دارش و متنی که رنج می برد از حضور جملات طولانی با فعل کم . اعصابم بیشتر از دست استادی خرد بود که نخواسته بود متنی بدهد که به درد من و آن چند نفر دیگر که همزمان مشغول ترجمه ی دیگر فصول این کتاب بودند ، بخورد ! در عرض دو روز نه حس کتاب خوانی بود نه حس مخش نویسی ... همه چیز تعطیل شده بود . دو روزم به هدر رفت و به راستی هیچ کاری نکردم . گاهی با خودم و تمام حس هایم هم دشمن می شوم . این یک مرض قابل درمان اما سخت درمان است در وجود من . خب غر غر بس است . بگذریم ...&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;                                                               &lt;strong&gt;  *****&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;یک زنگ که آیا با ما می آیی ؟ پرسیدم : « کجا به سلامتی ؟! اونم الان » فرمودند : « دلمون گرفته داریم میریم صالح » من هم از خدا خواسته تا خودم را از شر ترجمه های اعصاب خرد کن و عصر دلگیر آدینه رها کنم ٬ قبول کردم . &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;رفتیم نشستیم درون اتول بستنی دادند به دستم آن هم قد پای فیل که بخور ... پرسیدم : « صالح کجاست ؟ » عرض کردند : « گوشاتم عیب پیدا کرده ها ! امامزاده صالح نه صالح » یک ای ولی گفتم و در عجب ماندم از این اتفاق ! که چند روز پیش چه گذشت در دلم و حالا چه شد !&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;داشتم با بستنی ام کلنجار می رفتم که زن گفت : « نسرین اینترنت رو بهم یاد بده . میخوام برم تو این سایتای دوست یابیو فیسو میس دوست پسر تازه پیدا کنم برا خودم . بسشه دیگه . هیجده ساله با این دوستم » پرسیدم : « چه قانع ! فقط یکی ؟ » بعد هر دو قاه قاه خندیدیم تا بستنی هایمان مرحوم شدند .&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;گشت زنی درون کوچه پس کوچه های گذشته های دور ... در یکی از منطقه های دوست داشتنی و قدیمی .&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;مرد داشت خانه ها را نشان دخترش می داد . خانه ای که اثری از حیاطش نمانده بود و برجی جایش را گرفته بود . میگفت : « ببین بابایی ! اونجا خونه ی خواهر فلان فوتبالیسته . اینجا خونه ی فلان والیبالیسته . اونجا خونه ی کیه ! اینجا خونه ی کیه ! همه با هم رفیق بودیم . » دخترک ذوق کرده بود همچنان . زن در حالی که از سر ذوق گریه می کرد رو به دخترش می گفت : « منو بابات بچه بودیم می اومدیم این پارکه ... پارکو میبستیم به آب » بعد رو به مرد با یک لحن عاشقانه پرسید : « یادته ؟ هنوز عاشق هم نشده بودیم » &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;سکوتی برپا شد تا خواننده بخواند " دارم میام پیشت ... جاده چه همواااره ... هوا چقدر بوی عطر تو رو داااره"&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;زن در حرم گفت : « من از همین جا به دست آوردم ... خیلی چیزا رو » گفتم : « منظورت از همه چیز  همین دوست پسرته که هیجده ساله باهاته ؟ » زن گفت : « آره دیوونه »&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;باران می بارید . شب بود . خواننده می خواند " زیر بارون نفساتو دوست دارم ... با تو زندگی چه رویایی میشه " گلهای نرگس از پنجره ی ماشین هدایت شدند به درون ماشین . مرد گلها را تقدیم زن کرد . &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;زن دستانش را گذاشته بود روی دست همسرش .&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;و من در لذتی غرق شدم ... از اینکه عاشقانه های آرام این سرزمین وقتی در پس ارزش های والا هستند ، نابند و زلال ... تا آورنده ی حس های دوست داشتنی باشند .&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;امشب هم گذشت . یک شب عاشقانه با یک خانواده ی خوشبخت .&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;کامنت برتر پست قبل ( &lt;a href="http://berlin-bonab.ir/" target="_blank"&gt;دکتر نبضگیر&lt;/a&gt;) : &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#0000cc"&gt;" الهی !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر شادی که بی توست ، اندوه آن است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر منزل که نه در راه توست ، زندان است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب یلدایتان مبارک "&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/_CYct1OOwVA" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Dec 2011 00:16:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-358.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>ولایت گردی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/xyKcXezXsQ8/post-357.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;ب&lt;/strong&gt;رف شیرین شیرین می بارد . آنقدر شیرین که بنا بر پیشگویی های آقاجون جون جونمون جاده های زمین که مسدود است و روی باند هم نمک میزیزن هوا مسدود نمی شود وگرنه ما جا خواهیم ماند از نهضت . تا دوستانمان به ما نگویند : « به به ! دختر برفی ! خوش گذشت ولایت ؟ » آخر بقچه مان را زدیم به بغل و آمده ایم ولایت ... ددی تا ما را دید گفت : « سر دسته ی اشرار اومد بازم » ننه هم می فرمایند که : « نشد ما تو رو بفرستیم باز بعد دو روز سر و کله ات پیدا نشه ! » چه کنیم دلمان برای رخ ماه ننه می تنگولد . حتی برای این سه چار تا خیابان دره پیت هم دلتنگ می شویم . ولی دلمان می خواست این سه چار تا نینی پینگولی را ببینیم که بزرگ شدند و ندیدیم که ننه هاشان فرمودند هوا سرده ما از این سر شهر به اون سر شهر راه نمی رویم . اصلا دلیل اصلی اش این بود که می خواستیم تاسوعا و عاشورا را در ولایت خودمان به سر کنیم .&lt;br /&gt;از این ور هم همین حالا ! دلمان برف بازی با گوله های برف و بعد هم آدم برفی سازی می خواهد . آنقدر این برف خوشگیل موشگیل است . فکر نکنید دارم دلتان را می سوزانم ها ! نه ! من خودم جگر سوخته ام . آن هم به خاطر این یک ذره تب که نمی دانیم در فصل پاییز از کجا پیدایش شده و دست از سرمان بر نمی دارد ! تازه لکه ننگی هم شده بر تاریخ چند سال عمر ما دراین سالهای اخیر ! از کجا پیدایش شده نمی دانیم ولی به قول ننه : « آدام که اتی لوت آتلده اشی یه بو هاوادا اله بو الار عاقیبتی » دوستانی که آذری نمی دانند زحمت خواندنش را نکشند که خود آذری ام هم نتوانستم بخوانم !&lt;br /&gt;خداییش ! ( این خداییش رو از دوستم یادم گرفتم تازگیا . الان مثلا تعجب کرده با دهان هاجو واجی می پرسه خداییش ؟! ) داشتم می گفتم . روزهای آبان ما می دیدیم این دوستانمان با دستکش ... کلاه و شال و باقیه تجهیزات زمستانی در رفت و آمدند ! هی می گفتیم : «این چه وضعشه ؟ » اونا هم می گفتند : « آخرش یخ میزنی با این لباسات . ما تو رو میبینیم سردمون میشه » ما هم می گفتیم : « سرما ندیدید سوسولا . وقتی شیشه های خونه ها یخ بزنه میشه گفت هوا سرده . این هوا برا من خیلی هم معتدله » بله ! آمدیم بگوییم ما خیلی رستم دستانیم که با همان ریخت منطقه ی استوایی وارد ولایت که شدیم در جا یخ زدیم . الان هم فردا از قطب عازم منطقه ی استوایی هستیم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                                 *****&lt;br /&gt;جای شما خالی ! در حین نوشتن پست بودیم که یاد سفارش دوستمان افتادبم مبنی بر خرید فلان چیز از ولایت ما ! شال و کلاه کردیم که برویم فلان چیز را برای دوست بخریم که ننه مان هم با ما آمدند . وقتی فضای سبز جلوی خانه مان را دیدم با زیبایی ئه خیره کننده ای مواجه شدم . برف قطع شده بود و نم نمک باران می بارید روی این درختان کچل ! اندک مه ای از بس آسمان صورتی رنگ به زیر آمده بود ... زیر نور چراغ های سبز و قرمز درون باغچه ، فضا آنقدر شاعرانه بود که دلم میخواست طبع شعری داشتم و شعری می سرودم و شاید معری ! مثلا طبع شعر خشن من اگر بخواهد لطیف شود چیزی در این مایه ها می سراید " قوری ز قلم قلم ز قوری / میخورمت برفی هپلی هپولی " بعععله ! عده ای از جوانان وطن مشغول بازی زیر برف های آب شده از باران بودند ... خیابان غلغله بود از ترافیک ، گل و لای و مردمی که صدای خنده هاشان طعم زندگی می داد . دخترانی جوان را دیدم که زیر همین هوای بارانی برفی مشغول خوردن بستنی های چوبی بودند و پشت سرشان دختری باقالای داغ به دست در حال آمدن بود . صف باقالای داغ هم که طولانی تر از صف یارانه ها ! باتلاق جلوی پایمان را بگو . به همت شهرداری محترم تا مچ پا فرو رفتیم درون این باتلاق و همان طور ملج مولوج کنان با ننه ی گرام خزیدیم جهت پیتزا خوری ! دو ساعت خیابان گردی در حوالی خانه آنقدر دلچسب بود که حین برگشت ننه جانمان با این کفش هایشان مشغول سر خوردن بودند و ما بهشان یاد آور گشتیم حتما چکمه بستانند . خانومه ای گفت : « از این ور ... رو آهن بیشتر سر میخوره آدم » منظورش پل های روی جوی بود . ننه برایم تخم مرغ شانسی خرید تا به غریبه و آشنا غر نزنم از وقتی آمده ام هیچ کس برایم " قاقا " نخریده . آخر دیروز آبروی ننه و ددی مان را در جایی بردیم از بس گفتیم : « قاقا برام نخریدن » بعد که داشتیم سر سر خوران به خانه بر میگشتیم و تازه حس می کردیم هوا یخ شده است . ننه فرمودند : « فردا همه جا یخ میزنه تو بیمارستان شهدا* عیده » .&lt;br /&gt;آقا جونمون هم هی راه به راه زنگیدند که با اتوبوس راهی دیار نهضت نشویم چون وضع جاده ها خوب نیست و آقا جونمون این را در همین یکی دو ساعت رفت و برگشت از مسجد تا به خانه کشفیده اند چون روی کلاهشان کلی برف نشسته بوده که کلی زحمت برده برای تکاندنش و آنتن هم به دلیل سنگینی برف بندری می رقصد ! پس نتیجه میگیریم جاده ها امن نیستند و ما نوه ی مظلوم و بی زبانشان حتما باید سوار این طیاره های نعش کش شویم ! بلیط را گرفتیم دستمان ، تا ما جعبه ی جادویی را روشن کردیم اخباره را دیدیم اوفففف ! چه خبر بوده در بلادهای دیگر . یک سانحه ی هوایی در شانگهای چین و یک سقوط طیاره در فیلیپین و یک هواپیمای بدون سرنشین در این ور افتاده دستمان و کلا اوففف بازاری بوده و قیامتی شده بوده و اینها ! هوا هم که یخ بندان ! خلاصه آمدیم برای طلبیدن حلالیت و اینها . وصیت نامه هم بنویسم به نظرتون ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;* &lt;/strong&gt;بیمارستان شهدا هم بیمارستان استخونو شکسته بندیو ایناست . میسگره بازارده اتاق عملی والا ! یالان دیی رم سن آلله؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقاجون نوشت : &lt;/strong&gt;هر نوشته ای که اسم قشنگ شما در آن است برایم پر از عشق است . عاااااااشِّقتم .&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/xyKcXezXsQ8" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Dec 2011 19:15:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-357.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>برای پدیده ای که در اوج ماندن را خوب میشناخت ...</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/4vo3XlwVaNs/post-356.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;چ&lt;/strong&gt;شمامو میبندم تا تصور کنم چه طوری میشه از تو گفت ؟! از کجا گفت ؟ چه جوری
 گفت که با اون زبونت جوری جوابمو ندی که باز هم دنبال کمک بگردم برای 
اینکه فک پخش شده ی من رو از روی زمین جمع کنند و من هر بار قسمتی از فکم 
رو نداشته باشم چون ناقص شده ! بعد تو دلم حسرت بخورم که چی میشد کمی از 
زور زبون تو رو که پر از شیطونی و شیرینیه من می داشتم ؟&lt;br /&gt;یکی 
از آرزوهام بود دیدنت ! اینکه بفهمم شعور یعنی چی ؟ شجاع یعنی کی ؟ صفا 
یعنی چی ؟ محکم یعنی چی ؟ زلزله یعنی چی ؟ دوست خوب یعنی کی ؟ بعد برسم به 
این نتیجه که همه چیز لیاقت میخواد ... حتی دیدنت . چه برسه به اینکه آدم 
دوستی مثل تو داشته باشه ... بعد بخواد ببینتت تا محکم بماچتت .&lt;br /&gt;من
 الان بعد از شاید پنجاه روز دارم از " تو " می نویسم . چون لایق این نبودم
 که دوستت باشم . دوستی فقط برای بودن در شادی ها نیست . اما انگار محکوم 
شدم به اینکه شریک نباشم . بودنت برام شادی بخش بود و نبودنت ...&lt;br /&gt;بخندم
 یا گریه کنم ؟ اینکه یاد تو هم خنده میاره رو لب هم اشک میاره به چشم ! 
اینکه میشد منم اون روزا سیاه بپوشم اما نه فقط به خاطر اون عزیز که شاید 
همزمان بوده با تو سفرش ... نکنه تو یه پرواز بودید ؟ آره کلک ؟ بگم سیاه 
پوشیدم این بار به خاطر فقر زمین از داشتن فرشته هایی مثل تو ...&lt;br /&gt;راست
 میگه همون مهربون خاتون " دختر تو اگه میخواستی بپری چرا دلای ما رو اسیر 
کردی ؟ " نمیدونی دل زمینیا زود اسیر میشه ؟ زود دنبال یه نشونه میگردن از 
اهالیه آسمون ... &lt;br /&gt;چقدر سخت گذشت روزای بی خبری ... امان از 
این حس ! بارون میبارید مداوم و من تو فکر این بودم که حتما خبریه که آسمون دلش اینجوری پره ... این بارون ها نمیخواد تموم بشه تا شاید مردی یه دل سیر زیر بارون گریه کنه ... اونوقت برم به زیر بارون و داد بزنم رو به خدا و بگم " چه خبره ؟ چی شده ؟ تو که دروغ نمیگی بگو " و دلم گواهی به خبری خوش رو نده . امان از این حس که دروغ نمیگه حتی وقتی با کتک حالیش میکنم که 
باید دروغ بگه ... اس ام اس و زنگ . من به اون ، اون به من . من حدس بزنم 
اون بگه نه !!! حس کنیم تافته ای شده ایم جدا بافته از جمع ... اینهمه سکوت عذاب آور بشه ... دل نگران بشیم ... بیقرار 
بشیم ... تو دلم بگم از نقشه های توئه که دست هر چی فرمانده برای عملیاته 
تو جنگ از پشت بستی تا با یه پاتک ناک اوتمون کنی !!! بعد این حس که مدت ها
 باهامون بوده تبدیل بشه به واقعیت ... بریم بهشت زهرا ... وقتی میدونیم تو
 اونجا نیستی ... سر بزنیم به ریسه های رنگی و عروسک ها ... من بگم اینجا 
یه گوشه از بهشته رو زمین ... دوستم بگه آره ... قطعه ی بهشت رو ول کنیم 
... دونه دونه به هر قطعه ای میرسه بایستیم ... تو قطعه ی شهدا سر مزار 
فرماندهان جنگ یهو یاد فرمانده بودن تو بیفتم تو تیمت و لبخند بشینه رو 
لبام ... سرگردون ، دنبال چی میگردیم نمیدونم ! اما میگردیم ... شاید جایی 
باشه برای آرامش ... تو دلم بگم قراره برگردم .... میدونم کجا میرم ... 
جایی که صاجب سنگ شده ... اما اینجا ، کجا رو بگردم وقتی میدونم اینجا 
نیستی ؟! دونه دونه بپرسم از آدما که :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
 آهای آدما ! شما یه دختر جیگر ِ محکم ِجسور اما باصفا و زلزله ندیدید ؟ 
اصلی ترین نشونه ش هم اینه هر جا میره همه ی آدما ذله ان از دست زلزلگی و 
زبونش از بس خوردنیه !&lt;br /&gt;
اونا هم بگن مگه همچین آدمی هم وجود داره ؟ منم بگم به ! معلومه که هست ...
 الان تو جمع فرشته هاست چون از جنس زمین نبود ... اسمش هم سونیاست ...&lt;br /&gt; من 
بهش میگم سونامی ... تو خونه صداش میکنن لیونل مسی . اما الان تو بهشت بهش 
میگن یاقوت بهشتی ... چون خوب گل میکاره تو دلا ... بگم ویزاش صادر نشده ، 
خریدنش از تیم آسمون ! گفتن لازمش داریم ... ما باید قهرمان جام باشگاه های
 طبقه های بالای آسمون بشیم ... یه پدیده لازم داریم مثل سونیا ... شماره ی
 دهشون رو دادن بهش ... نمیدونم قراردادش چقدره ! ولی هر چقدر هم که باشه 
مطمئنم ما زمینی ها توان باز پس گیریش رو نداریم ... فقط وقتی گل میزنه دست
 تکون میده بهمون ... یه دماغتون بسوزه هم راه میندازه واسمون ... میدونیم 
دیگه !&lt;br /&gt;جیگر میدونی از بس همه از زور زبون تو میترسیدن ، 
زبونشون قفل شده ؟ قرار شده بود ، دونه دونه بیان واسه تبریک عید خدمت شما 
زلزله ی اعظم ! ولی خیلی هاشون نخواستن لو بدن که میترسن تبریک بگن چون 
ممکنه یه متلکی بهشون بگی که هم خودشون غش کنند از خنده هم ما حساب کار 
دستمون بیاد از دست زبون تو ! برای همین گفتن " دچار جمود شده ام " یا اون 
یکی گفت " هر چی زور میزنم به مغزم چیزی یادم نمیاد " ولی اونایی که نوشتن 
برات ببین چی میخوان بهت بگن . &lt;br /&gt;نیای منو بکشی که چرا پارتی 
بازی نکردم برا بعضیا تا اول بنویسنا !! به ترتیب هر کی زودتر کارت تبریک 
عیدتت رو تحویلم داد گذاشتم اینجا :&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;هاجر : &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;بسیار
 نادرند کلماتی که ارزششان بیش از سکوت باشد . عیدت مبارک سونیای عزیز ما
 ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;سعید و خانومش :&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;افلاکیان را بگو که دست بزنند و شادی کنند که دست مولا به فراز آمده &lt;br /&gt;که عالمی نظاره گر شده اند ولایت جلوه انسانیت را ،&lt;br /&gt;ولایت او که به حق الگوی تمام قد هر فضیلتی بود و ترجمان درست انسانیت&lt;br /&gt;اما بعد ...&lt;br /&gt;باخبر شدیم چندی ست ندای شادی ملائک سماوی گوش فلک را تا مرز ناشنوایی پیش برده&lt;br /&gt;تا حدودی درکشان میکنیم ، چرا که شنیده هایی در باب زلزله و انواع آن داشته ایم &lt;br /&gt;و البت تجربه ها و درسهایی فراوان &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;خلاصه که بدجور عیدتون مبارک .&lt;br /&gt;سونیا عیدت و شادی ابدیت مبارک .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 102, 0);"&gt;&lt;strong&gt;.......م :&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;سونیا سلام . حتما یادت هست نه ؟ یادته ماجرای گشت ارشاد رو ؟ اون هم 
نزدیکای عید غدیر بود . یادته ؟ اونجا تو دلتنگ فرشته کوچولویی شده بودی که
 حتما الان داری باهاش بازی میکنی . اصلا تو انگار باید یه همنام این 
دیووونه رو همراهت داشته باشی . مواظبش باش . بهش بگو مواظبت باشه . شکایت 
عموش رو به اون بکن . یادت هست دیگه نه ؟ یکی از دوستات گفت که گریه ی تو 
رو اون وقتها برای اولین بار دیده . ولی خیلی زود زلزله شدی . الان هم 
زلزله ای دیگه . ما هم از روی پست دوستات و به تقلید ناشیانه از اون و تو  
میگیم "" کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ""&lt;br /&gt;حالا اما میخوام 
عین خودت ته اون پست به همه بگیم عیدتون مبارک . اول از همه به تو . سونیا 
جون عیدت مبارک . من برای عیدی یه نگاه فقط ازت میخوام . یه اشاره یه دعا .
 یه لبخند تو خواب و رویا . بدجنسی نکنی شیطونی نکنی . اذیت نکنی بگی نه 
عمرا . نکنه برام اخم کنی . سونیا عیده ها . همون عیدی که خیلی دوست داشتی .
 اگه بودی قالب هذیون ویژه میشد حتما . سونیا جون تو این عید خوب خدا به تو
 فرشته خوب خدا میگم مبارک باشه عیدت . چی میشه بیای و از اون جوابا به این
 تبریک عید من بدی ؟ تو خوابم که شده بیا و از اون جوابا بهم بده . باشه ؟ 
عیدت مبارک .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;سهیلا : &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;هر
 وقت که دلم میگیره یاد دعای آخر نماز بابا بزرگم میفتم که میگه " یا علی 
تو مشکل ما را بگشا و خدایا که گشاینده تویی " . هر وقت دلم میگیره یاد 
جمله " دستات رو بذار رو زانو و بگو یا علی " میفتم و آروم میشم . &lt;br /&gt;فردا عید مولامونه . فردا عید ماست . عید فرشته هاست . &lt;br /&gt;حالا
 من میخوام از اینجا به فرشته ورووووووجک شیطون و زلزله ای به نام سونیا که
 دنیای ما رو قابل ندونست و پرواز کرد بگم عیدت مبارک جیگرم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br style="color: rgb(153, 0, 153);" /&gt;&lt;strong&gt;مانی البت اون بیسواته : &lt;/strong&gt;میگن
 مانی بنویس ... میگم بابا فکر بیسواتی ما رو نمیکنین فکر این باشین که اگه
 مانی بتونه با هزار تخم کفتر سرقتی از پشت بومای همسایه هم شده برای چیزای
 معمولیش فک بزنه ، برا بعضی چیزا هیچ تخم کفتری براش افاقه نمیکنه ... 
میگن دیگه ... کم کم دیگه اثر نمیکنن ... یه نمه دستور میدن امر میکنن ... 
منم که ترسو ... گردنمون هم که از مو باریکتر ... با دست لرزون شروع می 
کنیم به فک زدن . حالا اگه این آش شله قلمکار قابل خوردن نبود ، من مقصر 
نیستم . کی بود کی بود من نبودم و از این حرفا ...&lt;br /&gt;میگن اون آقا بابا بوده ... بابای امت ... بابای یتیما ... بابای دنیا ... بابای خوبیا ...&lt;br /&gt;میگن اون آقا یه جایی نزدیک بهشت نشسته و چشم میندازه تو خلایق حیرون و نشون میکنه آدما رو و میگه بیاین تو ، پیش خودم ...&lt;br /&gt;میگن اون آقا ... خیلی آقاست ...&lt;br /&gt;میگن
 ما که نمی فهمیم ... خوش به حال اونا که ایمان دارن به این گفته ها ... ما
 دیوونه ها البت و صد البت دوسش داریم ... اینو دیگه میتونیم رسید بدیم با 
تضمین ... با گارانتی ... &lt;br /&gt;اون چی ؟ ما رو دوست داره یا نه ؟ ... نمی دونیم ... اما عشق می کنیم میگین چرا ؟&lt;br /&gt;خوب الانه براتون میگم ... عشق می کنیم که ما هم رومون میشه صداش کنیم ...&lt;br /&gt;حالا میگین چرا اینقده پر رو شدیم ؟ میگم براتون ... سند دارم ... آقا بی سند که حرف نمیزنم ... سند دارم .&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt; سندش ؟ الانه رو نمایی میکنم سند رو ...&lt;br /&gt;و اینک سونیا &lt;br /&gt;سند شماره چند بودی سونیا ... ؟&lt;br /&gt;بدجنس میدونی آلزایمر دارم ...&lt;br /&gt;بدجنس لومون داد و گفت آلزایمر هم نداشتی سواتت قد شماره ها رو نمیداد که ...&lt;br /&gt;سونیاست دیگه ... وقت نوشتن و در حال تایپ هم تیکه اش رو میندازه ...&lt;br /&gt;حالا شماره سند رو بی خیال ...&lt;br /&gt;ایناهاش سونیا ...&lt;br /&gt;آقا نیگا ... دیدی ؟ حال کردی ؟ خدایی فرشته به این نازی دیده بودی ؟ &lt;br /&gt;آقا
 من شاهدما ... خیلی وقته آدمایی عین ما میموندیم و نای پا شدن نداشتیم ، 
سونیا بود که دساتش رو میزاشت رو زانوش و میگفت یا علی ...&lt;br /&gt;پا میشد عین دماوند محکم ... من میگم محکم ... شما میگین محکم ... &lt;br /&gt;تو کلوم نمیگنجه ...&lt;br /&gt;لااقل تو کلوم من بیسوات دیوونه نمیگنجه ...&lt;br /&gt;شما رو نمیدونم ... والله شاید بگنجه ...&lt;br /&gt;ولی هر کس تونس سونیا رو تو قالب کلمات جا بده اسکار ادبیات رو باید بهش داد ...&lt;br /&gt;حالا گیر ندید که جایزه اسکار ادبیات نداریمو اینا ...&lt;br /&gt;یکی داد بزنه بگه  ... بابا بیسوات اون نوبله ...&lt;br /&gt;چی چی ؟ نوبله ؟ بابا سونیا کمک ... نوبل چی چیه ؟ اینا چی میگن ؟&lt;br /&gt;آقا جان ؟ چی ؟ خوب دیگه ... دیوونه ها نمیتونن راست راه برن از این شاخه به اون شاخه  و بالعکس ...&lt;br /&gt;آره
 حالا آقا ما وقتی سونیا داریم ... وقتی سونیا میشناختیم و میشناسیم ... که
 عاشق شما بود ... نمیتونیم امید داشته باشیم که به خاطر سونیا یه نگاه 
کوچولو موچولو بهمون بکنی ؟&lt;br /&gt;ما طمعمون زیاده و امید داریم ... شاید هم رومون زیاده ... حالا ...&lt;br /&gt;حالا آقا ... بابای همه ی خوبیها ... &lt;br /&gt;پدر خاک میگن سونیا رو سپردن به خاک ... &lt;br /&gt;یعنی سپردن به تو دیگه ...&lt;br /&gt;مراسم خاکسپاری ... یعنی تحویلش دادن به تو دیگه ...&lt;br /&gt;آقا ... بامرام باش ... این یکی رو یواش ورداریا ...&lt;br /&gt;درسته محکمه ... اما دلش عین یه گلبرگ نازکه ... &lt;br /&gt;و اونور ...&lt;br /&gt;فقط دل ملاکه دیگه ...&lt;br /&gt;گلبرگ نازکه ...&lt;br /&gt;و اونور فقط دل ملاکه دیگه آقا ...&lt;br /&gt;میگن مثل فردایی ... &lt;br /&gt;مهربون ترین آدم دست تو رو گرفت بالا ...&lt;br /&gt;که آهای آدما ...&lt;br /&gt;اینم نشون ... ابنم علامت ...&lt;br /&gt;میخوای عاشق باشی ... علی ...&lt;br /&gt;میخوای آدم باشی ... علی ...&lt;br /&gt;چه خوب رد نگاه اون مهربون رو گرفتی سونیا ...&lt;br /&gt;بدجنس حواست به ما هم هست یا شیفته و بیقرار مهربونای عالمی ؟&lt;br /&gt;ما چی پس ؟&lt;br /&gt;آقا ... من میخوام به سونیا بگم عیدت مبارک ...&lt;br /&gt;آقا ... من میخوام ازت بخوام عیدی سونیا یادت نره ها ...&lt;br /&gt;چقده خلم من ...&lt;br /&gt;اون آقاست ... اسمش رو خودشه ... آقا ... اون که چیزی یادش نمیره ...&lt;br /&gt;سونیای بدجنس از عیدیت چیزی بهم نمیدی ؟&lt;br /&gt;یواشکی ... &lt;br /&gt;نگو حساب کتاب داره ... نگو عیدیا رو به هر کسی نمیدن ...&lt;br /&gt;بی خیال شو زلزله ... فسقلی دماغت رو میکشما ...&lt;br /&gt;ما رو چه به این حرفای فلسفی و باید ها و نباید ها ... و حساب و کتاب ...&lt;br /&gt;ما ازت قسمتی کوچک قد یه ناخن ... نه کمتر از نخود و عدس ... قد غبار روی مزارت ... یه همچین اندازه ای از اون عیدی میخوایم ... &lt;br /&gt;میخوایم ... بگی نه ... باور کن ... باور کن ... باور کن بازم میبوسمت ... بازم عاشقتم ... بازم چاکرتیم ...&lt;br /&gt;اصلا آدم جرات میکنه با سونیا در بیفته ؟ .... دیوونه هستیم دیگه نه اینقد ...&lt;br /&gt;خلاصه کلوم آقا ... نمیتونیم از حرف زدن با این زائر عاشقت دل بکنیم ...&lt;br /&gt;سونیا بدجنس فسقلی ... اصلا کمک نکردیا ... تخم کفتری چیزی نرسوندیا ...&lt;br /&gt;سونیا جون عیدت مبارک ...&lt;br /&gt;فقط گاهی ... یادی از ما کن ... یاد تو دلمون رو محکم میکنه ...&lt;br /&gt;سونیا جون به آقا بگووووو حواسش به غزلکم باشه ... &lt;br /&gt;میدونم اونم کوهه ... اما گاهی کوه ها هم دلتنگ میشن ...&lt;br /&gt;سونیا تو که فارغ از همه ی دلتنگی هایی ... عیدت مبارک .&lt;br /&gt;سونیا بزار برم ... باشه ؟ باشه یه وقت دیگه ...&lt;br /&gt;عیدت مبارک &lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عابر&lt;font&gt; : &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;به
 عنوان عابری که بارها بوی خوش مهربانی های تو را استشمام کرده است عید را 
به تو تبریک میگویم . تو مرا نمیشناسی اما من تو را خوب میشناسم . همانطور 
که باد را پرنده را پرواز را . عیدت مبارک .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br style="color: rgb(0, 0, 255);" /&gt;&lt;strong&gt;صدف&lt;/strong&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;strong&gt;:&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;به رسم همه ی سنتها اولین عید "بی تو بودن " را  "با تو" جشن میگیریم ... که تو همیشه هستی ... جاری ... قوی ... محکم ...&lt;br /&gt;سفرت مبارک ... بالهایت گوارای وجودت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br style="color: rgb(204, 0, 51);" /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;وبالهای گردن :&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;انگار دیر آمدیم . عین همیشه ما طائفه جا مانده هاییم . جایی فرصت رو از ما 
گرفت . بگذریم . اما ما از همین جا به اندازه شناخت کممون از این فرشته کوچک
 برایش در جوار رحمت حق آرزوی خوشی میکنیم . و بزرگترین عید بشریت رو بهش 
تبریک میگیم . و ازش میخوایم این طائفه همیشه جا مونده و عقب مونده رو دعا 
کنه . دختر خوبمون سونیا عیدت مبارک .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;الماس :&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt; سونیا جان ما رو بخاطر اینکه آدمهایی تومون هست که همه چی رو با زاویه دید
 و تمایلات خودشون نگاه میکنن ببخش . حتما دلت از این جور آدمها گرفته بود 
که سفر کردی ؟  ما رو ببخش . عیدت مبارک سونیا جونم .&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رئیس بزرگ : &lt;/strong&gt;بعضی وقتها به جایی میرسی که مجبور میشی علی رغم تمایلت سکوت کنی . &lt;br /&gt;سونیای عزیز ، من هم قرار بود مثل بزرگان بالا چیزی بنویسم برای تبریک اولین حضورت تو جمع آسمونی ها . هر چه سعی کردم نتونستم دلم رو راضی کنم که کلمات خودم رو راهی نوشته ای کنم که سر تا پا عشق و شناخته . حالا که نوشته ها منتشر شده خیلی خوشحالم که تصمیم درستی گرفتم و از بار این پست کم نکردم . البته من روش تبریکم رو عوض کردم وقتی با بزرگان نتونستم رقابت کنم . &lt;br /&gt;همیشه خدا یه راهی برای آدم باز میکند وقتی به بن بست میرسی . من هم جمود فکری رو دور زدم . راه افتادم اودم جاده چالوس تا اونجا بهت عید اول رو تبریک بگمو گفتم فرار به جلوه ی قشنگی بود . دیگه نیازی به کلمات سنگین و وزین نبود . دیشب جاده سرمای همیشگی رو نداشت با اونهمه برف . دلیلش چی بود ؟؟ من که آخرش متوجه نشدم .&lt;br /&gt;عیدت مبارک زلزله ی کوچک .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br style="color: rgb(0, 153, 204);" /&gt;&lt;strong&gt;نسرین :&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;منم
 بعد این همه حرفای قشنگ اونایی که عاشقت بودند و هستند و خواهند بود .... 
ساده میگم ... به سادگی وجودت و دنیای پاکت ...  دوست دارم ... دوست دارم ... دوست دارم ... عیدت مبارک سونامی ئه دوست داشتنی ...&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/4vo3XlwVaNs" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Nov 2011 18:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-356.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>حال ِ خوب</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/KXds6kGhOl0/post-353.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;

&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;ه&lt;/strong&gt;ر شخصی می پرسد حالش را ، با آرامشی دو چندان و با 
لبی خندان ، می گویم : خوب است . بهتر از این نمی شود . حال وقتی خوب است 
که جسم سنگین نباشد که روح آزاد باشد که درد نباشد که غم نباشد که ...&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
الان دوازده روز است که حالش خیلی خوب است . &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
بعضی وقتها مجبوری اجحاف کنی در حق خوبانی که نیستند که ازشان نگویی که نوشته ات را همان طور در ثبت موقت نگاه داری ... &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
بعضی وقتها مجبوری حرفایت را در هزار چادر و چاقچور کنی تا چشمان دور اما نزدیک نبینند نوشته هایت را .&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
بعضی وقتها سکوت ، سنگین تر از فریاد است .&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
به قول سهرابمان :&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
" به تماشا سوگند&lt;br /&gt;
و به آغاز کلام&lt;br /&gt;
و به پرواز کبوتر از ذهن&lt;br /&gt;
واژه ای در قفس است "&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
  &lt;strong&gt;پی نوشت : &lt;/strong&gt;نظرات این پست بنا به دلایل استراتژیک تایید نخواهد شد .&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
از اینکه نگران بمانم و نگران کنم بیزارم . محصل شده ام و چند مدتی که نمی 
دانم تا به کی خواهد بود ، نخواهم بود . غربت خوب نیست ولی ، زندگی دور از تکنولوژی گاهی زیادی 
عادی می شود . &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
این را هم محض تفنن بگویم : خنده های مونتاژ شده و خستگی های روحی را حتی بی آنکه ببینم از بین شیطنت آمیزترین حرفها و سطر به سطر نوشته ها ، خوب می شناسم اما وانمود میکنم که سیاه شده ام ... &lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/KXds6kGhOl0" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Oct 2011 23:14:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-353.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>کاسه ی چه کنم چه کنم ما به راه است !</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/3MxNryFeMOA/post-350.aspx</link>
<description>&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;STRONG&gt;ا&lt;/STRONG&gt;ین روزها آنقدر خودم را برای انجام کاری که هیچ ازش سر در نمی آورم ، مشغول کرده ام که نمی دانم گل را بر سر می گیرند یا بر تن کوزه ! کاری که بلد نیستم و هی به مغزم فشار می آورم که یاد بگیرد " تفکر " است ! آری ... ما مشغول تفکر هستیم برای انجام کاری که نمی دانیم درست است یا خیر ! کاری که شبیه بازی ئه دومینوست ... شاید یک تقه تمام دومینوهای چیده شده را نابود کند ... خشتی که اگر کج بنا شود تا خود ثریا کج می رود .&lt;/DIV&gt;جای شما خالی ... آنقدر حواسمان به دور و برمان است که یادمان رفته بود بازی این تیم دیدیری دیدیم تراختور ما با این آبی پوشان پایتختی چه موقع است که خدا را شکر از این بچه ها پرسیدیم و آبرویمان نرفت . اصلا بر سر دو راهی مانده ام ... اینکه انجام دادن این کار به من مربوط می شود یا نه ! در به در به دنبال نشانه ای هستم تا راهنمایم باشد ... حالا ساعت چند است ؟! نزدیک چهار صبح ... نه چهار را هم گذشته انگاری  و من نشسته ام بین کاغذ پاره ها به دنبال خاطره های کودکی ... دنبال چیزی که نمی دانم چیست ! اما حسی به من می گوید از همین جا باید شروع کرد . از همین چیزهایی که شاید به نظر بی ارزش باشند اما ، با ارزش ترین ها را می شود اینجور جاها پیدا کرد .&lt;BR&gt;شما که غریبه نیستید اثر هوشنگ مرادی کرمانی که من نخوانده امش ، نه که همه ی کتاب های دنیا را خوانده ام و عالم دهرم ! وای یک پشه را الان بین دست هایم در حین پرواز نفله کردم ... چقدر موضوع مزاحم بین تفکرات ما یافت می شود ها !! امشب در این ائل گؤلی هی حرص می خوردم که چرا ملت این آشغال هایشان را در دستشان نمی گیرند تا به سطل زباله بیندازند ؟! یعنی اینقدر کار سختی ست ؟ مخ این مهمان هایمان را بابت این موضوع خوردم ! که وقتی دیدم یکی از آن پسران لیوان یک بار مصرف را پرت کرد درون باغچه ، بلند گفتم : « سطل آشغال هستا » آخرش قنبر گفت : « ببخششون ! یاد نگرفتن خب . ول کن دیگه . تا خود صبح ما باید به خاطر تو این آشغال ماشغالا رو جمع کنیم ؟! » چرا اینطوری میکنند ملت ؟ چرا سطح دغدغه ی آدم را در محیطی که برای تفریح و شاید همان کاری که من بلد نیستم ، است را از بین می برند خب ؟ وا ! راستی من عمدا فاصله ی بین نقطه ها و این جور مخلفات را مثل دستور زبان فارسی نمی نویسم ... چون احساس خفگی به من دست می دهد . دلمان خوش است که داریم نفس می کشیم ... واااای باز موضوعات مزاحم آمدند و الاناست که دیش ها و ریسورهای ما را جمع کنند تا من نتوانم یک سری چیزها را بگویم ! حالا می خواستم بپرسم که دیکته ی تفکر را درست نوشتم ؟ نه خدایی الان به نظر شما من سالمم ؟ نه تو رو خدا راحت باشیدا ... من اونقدر شجاعم که دروازه های انتقاد و اینها را باز گذاشته ام ! اسنادش هم در پی نوشت موجوده به جان دختر عمه . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت اسنادی و شجاعانه :&lt;/STRONG&gt; از بس به فکر شماها هستم که نمی خواهم خودتان را برای این جور چیزهایی که خودم هم نمی دانم چیست به زحمت بیندازید و این کامنتدانیه مظلومم را می بندم ... بعد شما هم راحت باشید و این کاسه های چه کنم چه کنمتان را به دست نگیرید که هی وای من ! الان ما چی کامنت بذاریم برای این دختره ی خل با این پست چرتش ؟! والا ! &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;کامنت برتر پست قبل ( &lt;A href="http://b-612-planet.persianblog.ir/" target=_blank&gt;کاف&lt;/A&gt; ) :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;" پرنده بودن بال می خواد ... هرچی بزرگتر می شیم بالهامون کوچیکتر می شه ! اینجوری می شه که زمینی تر می شیم و دیگه پاهامون از زمین کنده نمی شه ... "&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="TEXT-ALIGN: justify"&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/3MxNryFeMOA" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Sep 2011 04:15:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-350.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-350.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>پرنده ی کوچک ِ من</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/n9dIcwNuVjE/post-349.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
مرد کوچک من !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;م&lt;/strong&gt;یدونی چند ساعته که فهمیدم ؟!! چند ساعته که 
بعد از اینکه خبرهای خوشی شنیدم مثل اینکه یکی از عسلی هام تازگیا افتاده 
به غان و غون کردن . میگه " میو میو ... دده " برام تعریف میکرد . من دلم 
غنج میرفت . ضعف میرفتم . از چشمای اون یکی میگفت که عجیب داره میخنده . از اون یکی میگفت که دلش میخواد برام قصه های کتابی که براش جایزه گرفتم رو بخونه . تا
 اینکه آخرش گفت : « یه خبر بد هم دارم » اسم تو رو آورد برام . ازم پرسید :
 « یادته مرتضی رو ؟ » مگه میشه یادم بره ؟ فسقل مردی که برای اولین بار 
باهاش خندیدم . برای اولین بار دستاشو گرفتم تو دستم . با اون بود که یاد 
گرفتم میشه کوچولو بود ... درد کشید . اما با یه شکلات خندید . مگه میشه  
یادم بره ؟ مرد کوچولویی که باعث شد برای اولین بار اشک شوق به چشمام بشینه
 از اینکه چیزهایی رو که بهش یاد دادم ، یاد گرفته . براش یه گیتی نوازی که آخرش اسپانیایی بود رو گذاشتم تا با دستاش برقصه و هی بگم : « آها . بیشتر . خوب میرقصی » تا غش بکنه از خنده . باهاش قهر کردم . جلوی
 چشمش بقیه ی کوچولوها رو بوسیدم تا بدونه وقتی باهاش قهرم به خاطر حرف گوش
 نکردن هاشه ، به خاطر خودشه . وقتی خودشو برام نشون داد که منم ببین خاله .
 تا دوباره با هم دوست شدیم . &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هی تو حرف گوش نکردی . مامانت رو اذیت کردی .
 حاضر جوابی کردی . هی من باهات قهر کردم . هی میپرسیدن : « امروز مرتضی رو میبینی ؟ » میگفتم برای یک هفته تنبیهه ! هی دوست میشدیم و بینمون صلح برقرار بود باز بعد یه مدت شروع میشد . یادته حنا خانوم رو ؟ همون عروسک مو طلایی رو که آوردم نشوندمش پیشت . گفتم : « از این به بعد دوست توئه . اگه درسشو یاد نگیره و به حرفم گوش نده ، آخش میکنم . تو بخند . ببین خوبه اینجوری ؟ » هی حواست به حنا خانوم بود . که تو دستای من جا خوش کرده بود . می پرسیدی : «  اووون همش منو نگاه میکنه . دوسم داره » باز من وا میرفتم که این شیطونی رو تو از کجا یاد گرفتی با این سنت . بعد من میشدم حنا خانوم . درس یادمون میرفت . صدای خنده هامون اتاق رو بر میداشت . می اومدن که چه خبره ؟! تو یهو مظلومانه نگاه میکردی . من میگفتم : « تقصیر من یکی که نبود »  مامانت می خواست زیاد نخندونمت چون تو خونه حرف گوش نمیدی و زور میگی . بعد تو با انگشتت به من اشاره میکردی که یعنی تقصیر من مظلوم بوده . بعد چشمک میزدم بهت . بعد که همه میرفتن . ادای خانوم بد اخلاقه رو در می آوردم برات . تو باز غش غش می خندیدی . هی جایزه دادم 
بهت . هی باز لجبازی کردی و حرف گوش نکردی . هی گفتم : « بیسواد میشی آخرش .
 نمیتونی بری مدرسه . حرفامو گوش بده . اینقد منو دق نده » هی با اون دستای ضعیفت یه کتاب 
گذاشتم تا ورق بزنی اما نتونستی . تا آخرش با دیوان حافظ یاد گرفتی . چه 
ذوقی میکردی . هی گفتم : « دوس داری دوماد بشی ؟ عروس برات بگیریم ؟ نینای 
نای کنی ؟ » هی تو خندیدی . جلوی همه سوتی میدادی . آبروی بقیه رو میبردی 
با خبرچینی هات ! ولی میخندیدیم . دلت ضعف می رفت با خنده هات . دلم ضعف می
 رفت ...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt; یه روز گفتی که میخوای ما بریم تا یکی از اون دخمر های کوچولوی مریض
 رو برداری برای خودت . بعد گفتم : « بدجنس ! پس من چی ؟ دوسم نداری ؟ » تو باز خندیدی .
 اسم یکی دیگه از خاله ها رو آوردی . گفتم : « منو زیاد میبینی که ! چون 
اون خانوم ف خوشگله بیشتر از من دوسش داری ؟ » توی بدجنس هم گفتی : « آره »
می پرسیدم : « چی داری آخه ؟ » با اون زبون شیرینت جواب میدادی : « گوسفند دارم ! ماشین دارم » بعد صدای خنده همه جا رو پر میکرد به خاطر این تصورات شیرینو خواستنی ئه تو . ما منتظر بودیم تا تو حرف بزنی ما بخندیم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه بار به مامانت گفتم : « نمیدونم اگه این جیگر رو نیارید چقدر باید دلتنگ نبودنش بشیم ؟ »&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادته یه گوسفند داشتی تو ده . گفتی 
میخوای بیاریش اینجا . بدیش به من . گفتم : « مرتضی ِ من » گفتی : « هان ؟
 » چپ چپ نگات کردم تا از نگاهم ترسیدی و سکوت کردی : « صد بار بهت نگفتم بگو بله ! » بعد گفتی : « بله » گفتم : « اگه
 ببیی رو بیاری اینجا از دوستاش جدا میشه . گشنه میمونه چون اینجا غذاهایی 
که دوست داره رو نمیتونم براش بخرم . دلش برای مامانش تنگ میشه . مامانش 
نمیتونه براش قصه بگه . دوست داری مامانشو نبینه ؟ » کلی اینور و اونور رو نگاه کردی . تا با یه رشوه که بادکنک بود آخرش راضی شدی تا غر غر نکنی که ببیی باید بیاد شهر و گفتی : « نه » فدای تو بشم ... پس چرا الان 
دلت برای مامانی تنگ نشده ؟ چرا وقتی از عروسی که تو ده بود و برگشته بودی 
... چشمات سویی نداشت ؟ بهت گفتم : « عشق من چه خوشگل شده امروز . چه آقا 
شده . پیرهن دومادی پوشیده . میخوای دوماد بشی کلک ؟ » چشمای مامانت پر از غم بود با یه بغض بزرگ تو گلو . داشتم باهات میخندیدم . اما حواسم به ورم دست و پاهات بود . 
به اینکه اینا نشونه س ! بهت گفتم : « این چشمای خوشگل و مژه های بلندت رو 
بده به من . اینقد خوشگلی من حسودی میکنم بهت » نا نداشتی بخندی . گفتم : «
 بوس که میتونی بدی تا نمردم از حسودی » یه بوس کوچولو بهم دادی ... دستتو گذاشتم روی صورتم
 . موهاتو ناز کردم . گفتم : « دورت بگردم من » تو فقط نگاهم میکردی ... 
نگاه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمیدونستم که آخرین نگاهته با همون پیرهن صورتی ئه مردونه که برای عروسی تو روستاتون تنت کرده بودی . آروم نگاهم میکردی . &lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز فهمیدم که دو هفته اس ... رفتی به عروسی ئه فرشته ها . نکنه رفتی دوماد شدی اونجا ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt; مامان میگه : « پرنده ی کوچیک بهشت بودی .
 پر کشیدی » آره رفتی الان نشستی رو شاخه ی یکی از درختای بهشتی . شدی پرنده ی صبح . توی این بارون ، یه جایی زیر ناودون ، نشستی به طاق ایوون . داری میخندی به مامان . تا ببینه که شادی . که وقتی تو رو از خنده هاش محروم می کرد ، بغض میکردی . 
ببین الان مامانی داره برات بغض میکنه . ببین بابایی رو ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همیشه حسودی میکنم که چرا من بال پرواز 
ندارم ؟ چرا من نمی تونم غصه نخورم ؟ که مرغ قوقولی قوقو نمیکنه و باید یاد بگیری تا بیسواد نمونی . یاد 
نگرفتی اشکالی نداره . مرغ بال داره اما نمیتونه بپره مثل خروس . برای همین
 هیچ وقت اینو یاد نگرفتی . چون تو کارت با بال های پرواز بود . نه بال 
هایی برای ماندن . &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پرنده نیستم تا بتونم اوج بگیرم و چیزایی 
رو ببینم که باید ببینم ... بشینم لب یه پنجره . به چند تا دونه ی برنج 
قانع باشم ... بعد یهو بال بال بزنم برم تو آسمونا . &lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تو بال پرواز داشتی و قانع نبودی برای موندن روی این زمین ...&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پرنده ی بهشتی ام !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الان هر پرنده ای ببینم ، یه بوس کوچولو براش می فرستم ... شاید تو باشی اون پرنده ی کوچولوی من . &lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا ...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلم برات تنگه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه بوس بهم میدی مثل همیشه ؟ &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;                                                             ...........&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;رو میکنم به آسمون ... میگم : خدا ! قدر بزرگی ات شکر . داشتن پرنده توی آسمون هم خوبه خب .&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/n9dIcwNuVjE" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Aug 2011 03:06:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-349.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-349.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>این زمین ِ غریب</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/4w_7mPOhg0o/post-348.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;ت&lt;/strong&gt;اریخ پس از تو بوی غم گرفت و زمین غریب شد . میدانی چرا ؟
 انسانیت با حضورت بود که رنگ گرفته بود ... غربتت بین زمینی ها ، چاه را کرد گوش شنوایت ... آب های چاهی که پر شده باشد از اشک های غربت تو ، زلال 
ترین آب روی زمین است . چه نخلستان ها که صدای تو را شنیدند . نخل های 
مظلوم کوفه که بحق امین تر از همان هایی بودند که تو را تنها گذاشتند . نمی
 دانم اگر الان بودی چه می کردی ؟ شاید چاه هم دیگر شنوا نبود . شاید 
نخلستان ها هم امن نبود . می خواهند غریبتر ات کنند مولا ! یعنی غریب ات کرده اند . به نام بلند مرتبه ات قسم می دهند که مطهرند و هر روز چیزی را اضافه می کنند به جهل ، و پشت بندش نام والای تو را می آورند . &lt;br /&gt;مرد طبقه ی هفتم
 آسمان بودی و در بین این زمینی ها ؛ غریب ، غریب ، غریب ، و باز هم 
غریب ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدمیت غریب بود ... نشانش دادی ... اما هر
 چه که غریب باشد یعنی همیشه قابل باور نیست !! شاید ترسناک هم باشد . برای
 همان هایی که در لباس تو مذهبی ساختند جدید . و ترسیدند که پیدا شود هر چه
 که به حق است ! برای همین تحمل این آشنای جدید را روی زمین نداشتند . ندای
 فزت و الرب الکعبه سر دادی تا به رستگاری برسی ... رستگار بودی مولای من !
 تو رستگار رستگاران بودی در بین تمام آن سالهایی که مهر سکوت بر لبانت بود
 ... رستگار رستگاران بودی ؛ وقتی که کوچه های کوفه یتیم شدند . &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;حس
 می کنم ، حس اینکه مولای من در بهشت نشسته ولی آرام و زیر باران رحمت بهشتی ، می گرید ... به حال 
این یتیمیان از آدمیت ...  اما گاهی لبخندی مهمان لبهایش می شود از ته ته 
ته دل .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مولا جان ! همین حالا هم ، هستند یتیمانی
 که لبخندت را می بینند ... در کوچه پس کوچه های این زمین غریب می دوند تا 
دستانشان را بگیری و دستان مهربانت بشود پناهشان ... هنوز هم می خواهند 
کاسه هایشان را پر از مهر کنی ... پر از آدمیت ... پر از رستگاری ... تا 
ببینی هنوز هم آدمیتی هست . همان هایی که دل آدم برایشان پر می زند . دل 
آدم برایشان بی قرار می شود . دل آدم نگرانشان می شود . چون نشانی از تو 
دارند . چون تو کاسه هایشان را پر کرده ای . همان هایی که بوی آدمیت را 
زنده نگاه داشته اند تا لبخندت را به خاطر آنها نثارمان کنی . تا حس نکنیم 
زمین همیشه غریب است . معلم بشریت بوده ای مولا . مگر می شود معلم بزرگی 
چون تو را فراموش کرد و برای نبودنت اشک نریخت ؟! نمی شود . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر مهربان آدمیت ! عادل مظلوم آزادگی و آزاد مردی ! مولای من ! برای فرق شکافه ات کاسه شیری می آورم تا زخم سرت 
التیام یابد . تا فکر کنم کودکی هستم که اگر آرزو کنم ، نمی روی . برخیز 
... نمی خواهم مولایم زمین را غریب کند با نبودنش . برخیز ... نگذار هوا مسموم شود . برخیز که اینجا بی حضورت همه چیز را کم دارد ... همه چیز را .&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/4w_7mPOhg0o" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 03:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-348.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-348.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>از کجا بگویم ؟!!!</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/blogfa/sibtorsh/~3/wibFq_Upskc/post-347.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;ب&lt;/strong&gt;عد از یک ماه که برای خودم هم جای تعجب داشت ، آمده ام که بنویسم که چه مثلا ؟! از کجا شروع کنم که رشته ی کلام به هرز نرود ؟! &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;از آنجایی که دیدم کلی جفا نسبت به کسانی که نباید میدیدم ؟! از آنجایی که حرام خوری هایی را دیدم و نوع شدیدش را هم شنیدم بگویم ؟ از آن بچه های معلولی که در سرمای زمستان و در شب عید ، با پولی هم که برایشان به کنار گذاشته شده بود باز هم بی غذا و بی لباس بودند ؟! رئیس مرکز نگهداریشان کجا بود ؟ او در سواحل نیلگون خلیج فارس مشغول گشت زنی در دی تو دی دبی و شاید هم در سافاری مشغول شب نشینی بوده . از حقوق پرداخت نشده ی کارکنانی بگویم که به جیب همین خانوم رئیس میرفته و صرف تفریحاتش میشده ؟ خودش را هزار چادر چاقچور پیچیده که اسلام را به خطر نیندازد ! اسلام نابود شد که ! یا نکند باید از آن حق بیمه های پرداخت نشده یا دفترچه بیمه های در صف نوبتی بگویم که پیرمرد هشتاد ساله ای را که سن استراحتش بود ، با همان دستان پینه بسته ، با همان پاهای نزار به یک بیمارستان دولتی کشانده بود تا در صف نوبت بایستد و پول معاینه ی آزاد را بدهد . ها از او بگویم ؟ از آن زبان به غیبت گشودن ها و به سخره گرفتن های آن آقایی بگویم که فکر می کرد برای خندیدن باید به هم خندید ... اینطوری خوشمزه تر است !! هیچ وقت نخواست یاد بگیرد غیبت دوست را پیش دوست نمی کنند !! از آن حسادت هایی که عقده را نهادینه کرده بودند در آن دختر بگویم که چطور هیچ وقت نفهمید ... یاد نگرفت که همه ی آدم ها به خاطر چاپلوسی احترام نمی کنند ... برای پول محبت نمی کنند ... برای اینکه محرم باشند ، اسرار را فاش نمی کنند ... به خاطر فقر ، عزت نفسشان را پایین نمی آورند . آدم ها را با پول درجه بندی نمی کنند . هیچ وقت نفهمید که شکستن دل آدم ها ، آسان است ولی چینی شکسته با بند زدن باز هم اثر شکستگی را بر روی خودش دارد . بگویم از آدم هایی که هستند که با تاکید می گویم " وجود دارند " همین جا ، همین گوشه کنار ها ... هستند که سنگ ببندند به شکمشان تا گرسنگی را ندانند ! آن وقت عده ای بیایند ماه رمضان را به سخره بگیرند که تحمل نداریم و گرسنگی توان کار کردن به ما نمی دهد ... گرسنگی بکشیم که چه ؟! که بفهمی درد گرسنگی هم وجود دارد ... بفهمی هستند کسانی که با هفتاد سال سن باربری می کنند در بازار و یک روز تمام گرسنه بوده اند چون چیزی برای خوردن نداشته اند ... بعد تا می خواهند به کسی فحش بدهند نام شغل شریف او را بر زبان جاری می کنند و هر هر می خندند ... بفهم خب ! &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;شنیدم کسانی را که داشتند ، اضافه هم داشتند . آنقدر اضافه بود که به قول خودشان نمی دانستند چطور باید خرج کنند ! آن وقت جشن تولد کودکی را گرفته بودند با یک کیک تولد پنج طبقه با تمامی امکانات رفاهی و اینها ... بعد وقت کمک برای یک نیازمند ٬ مثل مجسمه نگاهت می کردند که خب که چه الان ؟!&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیدم کسی را که می توانست با یک امضاء کاسه های " چه کنم ... چه کنم " را جمع کند تا کسی سنگ به شکم نبندد ... تا پیرمردی با آن سن و حالش به خاطر سه هزار تومان کمتر در صف نایستد ... اما نکرد ... تا کسی رو به موسسه ی خیریه ای نیاندازد که سرانجامش تحقیقاتی باشد که آبروی حفظ شده اش را ریخت و نگذاشت او ناشناس باقی بماند تا همه بدانند او هیچ در بساط زندگی اش ندارد !  اما ٬ نتیجه ی این تحقیقات خواستن ضامنی بود معتبر ... آدم ناحسابی ! اگر ضامن داشت که محتاج آن موسسه ی تو نمیشد که بهش بگویی : « نصف پول فروش کلیه ات میرسه به ما . چون بهت آبو دون دادیم » بدبخت ! طرز حرف زدنت را بلد باش اگر دست نوازشت همراه ترحم و پول است . &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنیدم کسی که مسئول بود در بهزیستی ... هست هنوز هم ! جایش گرم است . سفت چسبیده به صندلی اش . به مادری که امید داشت به بهبودی ئه فرزندش گفت : « برو اینو بذار دم در بهزیستی . بچسب به بچه ی سالمت » هیچ فحشی را لایقش ندیدم تا نثارش کنم ... فحش هم برایش کم بود !&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنیدم پدر بزرگی که عروسش را از رفتن به عروسی منع کرد چون نوه ی معلولش مایه ی آبرو ریزی اش بود . چون نیمه جان بود ! زیبایی اش را ندید یعنی ؟ معصومیتش را ندید ؟ خنده های دلربایش را چه ؟ هزاران احسنت گفتم به همچنان مادری که ایستاده بود در مقابل پدر همسرش تا بگوید : « منو بابای همین بچه تا جون داریم نمیذاریم آب تو دلش تکون بخوره . شما نگاش نکن تا آبروت نره » دستانت را میبوسم مادرش .&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آن کبودی ئه روی صورت خوردنی ترین غذای دنیا ٬ شیرین ترین عسل دنیا ٬ معصوم ترین نگاه دنیا ٬ که همه اش هشت ماه است وارد این دنیای خاکی شده ٬ دلم را به درد آورد . چطور جرات کرده بود برای اینکه احساسات مادرش را تحریک کند ٬ آنقدر بی رحم دست روی این عروسک من بلند کند ؟! دلم میخواست دستهایش را خرد خرد میکردم بعد خرده هایش را می انداختم جلوی سگ ها ... بعد سگ ها پسش می زدند !&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نفهمیدند که اگر روانشناسی عصبانی شده  حق ندارند بگوید که : « آروم باشید . شما چرا ؟ شما که روانشناسید چرا باید عصبانی بشید ؟ » مگر روان شناس ها عصبانی نمی شوند ؟ مگر باید بنشینند و  هر روز چشم به نفهمی ها ببندند و خیلی هم شاد باشند که به به ! همه چی خوبه ... همه چی آرومه ... هیچ کسی هم حق نداره و اینا . نفهمیدند که سکوت همیشه مبنی بر رضایت نیست ... گاهی مبنی بر بردباری زیاد است ! &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این حرف من است : تحمل ندارم ٬ اجازه نمی دهم ٬ تکه تکه اش می کنم کسی را که همچنان رفتاری را جلوی چشم من با این بچه ها داشته باشد . بعد به شیوه ی خودم در کمال آرامش ٬ نابودش میکنم . جوری که آب از آب هم تکان نخورد . اما همه بدانند این بود سزای کسی که جرات کرده به بچه هایی که ناتوانی در قسمتی از بدنشان دارند را جوری بنگرد که حق ندارد بنگرد . آن وقت حس انتقام جویی در من بیدار  می شود  ...&lt;/p&gt;دلم یک کوه بیستون می خواهد برای کندن ، برای ندیدن ، برای فریاد ، برای رهایی از اینهمه آتش زیر خاکستر !&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید این ذات متولدین دومین ماه پاییز است که در پس ظاهر آرامشان ، مهر سکوت به لبشان ، میتوانند به یکباره جوش بیاورند و همه چیز را نابود کرده و عصیان کنند . تمام راهی را که خودشان با پاهای خودشان طی کرده بودند را می توانند به خاطر وجود علف های هرزی که زیادی هرزند و هیچ طوری از بین نمی روند ، نیمه تمام باقی بگذارند تا راه دیگری را بیابند ... ممکن است خیلی هم دلتنگ همان درختان سر سبز کنار راه یا گلهای تازه شکوفا شده هم بشوند ... اما گاهی ... علف های هرز زیادی رشد کرده اند ... باید با تراکتور نابودشان کنی ... گاهی اینطوری میشود که درخت ها را هم سر راهی که پیموده ای را نمیتوانی خوب ببینی ... میسپاریشان دست همان خدا ... میخواهی راهی را انتخاب کنی به امید نهال هایی که خودت میکاری ... غنچه هایی که برای گل شدنشان میشوی باغبان ... مواظب علف های هرز باشی که گلهایت را آزار ندهند ... اصلا اجازه ی نفوذ علف های هرز را به حریم راهت ندهی و برسی به باغی که تمام درختها و گل هایت را آنجا یکجا میبینی ... همه شاد و خرم .&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت توجیهی : &lt;/strong&gt;پوزش مرا از بابت تلخ قلمی بپذیرید . بگذارید به حساب داشتن یک روح زمخت و پر از خس و خاشاک و نداشتن ذوق و استعداد ! که از سر زمختی این تلخی ها را منتقل می کند به روح پر از لطافت دوستانش . اصلا قول می دهم شر خود را از سر دنیای مجازی کم کنم . نسرین است و قولش چون چشم درد می گیرید . آدم هم اینقدر فک میزند آخر ؟ اصلا اگر بخواهد اینقد اینقد هم فک بزند که باید حرفهای قشنگ بزند . اصلا نسرین باید برود بایستد جلوی آیینه و روزی صد بار به خودش بگوید " یاد بگیر از مردم تا آدم باشی و بدانی همه باید شاد باشند وقتی تو را می بینند  . "ولی خب قبل این باید می گفتم نه بعد این ! قبلش باید می گفتم که ، من یک پست اساسی برای دو تا کبوتر بق بقوی دنیای مجازی که به تازگی پیمان با هم بودن بسته اند ، بدهکارم اساسی . حواسم هست ها ! اصلا گفتم بدانید که برای حرفهای قشنگ قشنگ همیشه فک کم می آورم چون بلد نیستم . کسی هست یاری کند مرا ؟&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت بلاگفایی :&lt;/strong&gt; متاسفانه بلاگفا چشم سفیدی کرده و به من کد نمی دهد تا کامنت گزاری کنم .گفتم بدانید دیگر ! این یکی را هم باید تکه تکه کنم انگار .&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogfa/sibtorsh/~4/wibFq_Upskc" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Aug 2011 02:51:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://nasrinbb.blogfa.com/post-347.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://nasrinbb.blogfa.com/post-347.aspx</feedburner:origLink></item>
</channel>
</rss>

