<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">
    <title>Yek Panjare</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.yekpanjare.com/" />
    
   <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="Yek Panjare" />
    <updated>2009-11-06T20:06:18Z</updated>
    <subtitle>Ata Sadeghi's Persian Weblog</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<link rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/atasad" type="application/atom+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><entry>
    <title>حاکمیت و برون‌رفت از شرایط فعلی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/a99dCoZBtGM/1577.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1577" title="حاکمیت و برون‌رفت از شرایط فعلی" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1577</id>
    
    <published>2009-11-06T19:55:50Z</published>
    <updated>2009-11-06T20:06:18Z</updated>
    
    <summary>به‌نظر می‌رسد تصاویر و فیلم‌‌هایی که از راه‌پیمایی گسترده و اعتراض‌آمیز سبزها در روز قدس در جهان پخش شد، مجموعه‌ی حاکمیت را بر آن داشت که روز سیزده آبان تحت هیچ شرایطی اجازه‌ی تجمع فراگیر به جنبش سبز ندهد؛ حتا...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;به‌نظر می‌رسد تصاویر و فیلم‌‌هایی که از راه‌پیمایی گسترده و اعتراض‌آمیز سبزها در روز قدس در جهان پخش شد، مجموعه‌ی حاکمیت را بر آن داشت که روز سیزده آبان تحت هیچ شرایطی اجازه‌ی تجمع فراگیر به جنبش سبز ندهد؛ حتا اگر این اجازه‌ندادن به بهای آن باشد که خشونتی به‌مراتب شدید‌تر و وسیع‌تر از همیشه اعمال شود، به طوری که بنا به گفته‌ی شاهدان عینی، حجم نیروهای حکومتی مقابله‌کننده با معترضان - از نیروی انتظامی و گارد ویژه گرفته تا نیروهای بسیج و افراد موسوم به لباس شخصی - و هم‌چنین شدت خشونت به‌کاررفته توسط آن‌ها، قابل مقایسه با هیچ‌یک از تجمعات پیشین نبوده است.&lt;/p&gt;

&lt;div align="center"&gt;
&lt;br &gt;&lt;img src="http://www.yekpanjare.com/13aban1.jpg" &gt;
&lt;/div&gt;&lt;br &gt;

&lt;p&gt;نتیجه‌‌ی چنین رفتاری از سوی حاکمیت آن شد که به جای یک تجمع بزرگ، گردهم‌آیی‌های اعتراضی کوچک‌تر و پراکنده‌تر ولی به تعداد بسیار بیش‌تر، در بخش‌های زیادی از مناطق مرکزی و شمالی شهر رخ دهد. اجتماعاتی که اغلب در یک نقطه سرکوب می‌شد و به نقطه‌ای دیگر کشیده می‌شد: دو خیابان بالاتر یا چند کوچه آن‌طرف‌تر!&lt;/p&gt;
        &lt;p&gt;اما آیا حالا نظام از اتفاقات رخ‌داده راضی است؟ به احتمال فراوان به جز یک بخش تندرو در حکومت که حتا به سرکوبی شدیدتر و خشن‌تر اعتقاد دارد، و نه به خواسته‌ی بخشی از مردم اهمیت می‌دهد و نه به تصویری که از ایران در جهان پخش می‌شود، سایر بخش‌ها ادامه‌ی این روند را به سود آینده‌ی جمهوری اسلامی نمی‌دانند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;واقعیت آن است که سبزها نشان دادند گذشت زمان باعث نمی‌شود که آن‌ها از خواسته‌های خود دست بکشند و این نیز مستقل از میزان خشونتی است که دربرابر آن‌ها به کار می‌رود. (روزهایی که خشونت بسیار شدید بود را به یاد آورید. آیا این خشونت باعث شد بعد از آن حرکت‌های اعتراضی خاموش شود؟) تجربه‌ی روز قدس و سیزده آبان، هم‌چنین اعتراضات متعدد دانش‌جویی و ... ثابت کرد که جنبش سبز حاضر به کوتاه‌آمدن نیست و خواسته‌هایش نیز مشمول مرور زمان نخواهد شد. روز قدس و سیزده آبان گذشت ولی شانزده آذر، شب‌های محرم و بیست و دو بهمن و ... هنوز نیامده است. آیا قرار است داستان «همین آش و همین کاسه» تا ابد ادامه پیدا کند؟&lt;/p&gt;

&lt;div align="center"&gt;
&lt;br &gt;&lt;img src="http://www.yekpanjare.com/13aban2.jpg" &gt;
&lt;/div&gt;&lt;br &gt;

&lt;p&gt;به‌نظر می‌رسد بخش‌های عاقل‌تر و میانه‌روتر حاکمیت باید راهی برای برون‌رفت از این وضعیت پیدا کنند. این‌که جنبش سبز را به کل نادیده گرفت و به خواسته‌های‌شان جواب نداد، دردی را دوا نمی‌کند. به هر حال بخواهیم یا نخواهیم، سبزها بخشی از مردم همین کشورند که از قضا بخش کوچکی هم نیستند و درست یا غلط، خواسته‌هایی دارند. حاکمیت قرار نیست به سبزها باج بدهد، بلکه باید بنشیند، حرف نماینده‌های ایشان را بشنود، مذاکره کند و به راه‌حلی بینابینی دست پیدا کند. این سرکوب‌ها و این خشونت‌ها تنها باعث می‌شود تخم نفرت بیش از پیش پراکنده و شکاف بین حاکمیت و بخشی از مردم بیش‌تر شود. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ادامه‌ی این روند قطعن به سود هیچ‌کس نیست و فقط باعث می‌شود شعارها روز به روز رادیکال‌تر، خشونت روز به روز عریان‌تر و شرایط به شرایط «غیرقابل بازگشت» نزدیک‌تر شود. هزینه‌ای که نظام بابت اتفاقات پس از انتخابات پرداخته، هزینه‌ای بس گزاف بوده است. به نظر می‌رسد حاکمیت ناگزیر است هر چه سریع‌تر به این نتیجه‌ برسد که خشونت و سرکوب نه تنها جواب نمی‌دهد، بلکه باعث افزایش هزینه به پیکره‌ی نظام می‌شود و عواقب این اتفاق متاسفانه اصلن خوش‌آیند نیست.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/a99dCoZBtGM" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/11/1577.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>هر که را با خط سبزت سر سودا باشد ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/0wCbNbkxjAU/1576.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1576" title="هر که را با خط سبزت سر سودا باشد ..." />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1576</id>
    
    <published>2009-11-03T11:42:17Z</published>
    <updated>2009-11-03T14:49:29Z</updated>
    
    <summary> آخ! این عکس حال من را دوباره بد کرد. یاد آن‌همه شور و امیدی که آن روزها داشتیم، افتادم و این‌که چه‌قدر ساده بودیم و خوش‌خیال که فکر می‌کردیم، شنبه‌ی بیست و سه‌ی خرداد را در خیابان‌ها جشنی بزرگ...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;&lt;br &gt;&lt;a href="http://www.yekpanjare.com/Raygiri01.jpg"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br &gt;&lt;img src="http://www.yekpanjare.com/roozeentekhabat.jpg" &gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br &gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آخ! این عکس حال من را دوباره بد کرد. یاد آن‌همه شور و امیدی که آن روزها داشتیم، افتادم و این‌که چه‌قدر ساده بودیم و خوش‌خیال که فکر می‌کردیم، شنبه‌ی بیست و سه‌ی خرداد را در خیابان‌ها جشنی بزرگ برپا می‌کنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حق ما این نبود. این همه کشته، این همه زندانی و این همه اشکی که ریخته شد. ما که چیز زیادی نمی‌خواستیم. ما که به حداقل‌ها هم راضی شده بودیم. ما که حتا قواعد بازی شما را پذیرفته بودیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا، اما اتفاق دیگری افتاده، حالا همه‌ی شهر بوی خاک باران‌خورده را دوست دارند، حالا پرستوها در گودی انگشتان جوهری ما تخم گذاشته‌اند و حالا همه‌ی ما می‌دانیم که دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – آن روز خواهد آمد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
عکس از &lt;a href="http://www.yaldabox.com/"&gt;یلدا ذبیحی&lt;/a&gt; است و برای دیدن آن در اندازه‌ی بزرگ‌تر، می‌توانید روی عکس کلیک کنید.&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/0wCbNbkxjAU" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/11/1576.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>مقدمه‌ای برای کتاب جدیدم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/JMwDzGVkBPs/1575.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1575" title="مقدمه‌ای برای کتاب جدیدم" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1575</id>
    
    <published>2009-10-30T21:10:43Z</published>
    <updated>2009-10-30T21:19:20Z</updated>
    
    <summary>پیش از شما به‌سان شما بی‌شمارها با تار عنکبوت نوشتند روی باد کین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد[1] 1ـ درست که این مقدمه‌ی یک کتاب ریاضی است، اما این بار می‌خواهم برای شما از تاریخ بگویم. راستش را بخواهید خود...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;پیش از شما&lt;br /&gt;
به‌سان شما&lt;br /&gt;
بی‌شمارها&lt;br /&gt;
با تار عنکبوت&lt;br /&gt;
نوشتند روی باد&lt;br /&gt;
کین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد[1]&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;1ـ درست که این مقدمه‌ی یک کتاب ریاضی است، اما این بار می‌خواهم برای شما از تاریخ بگویم. راستش را بخواهید خود من تا چند سال قبل، خواندن تاریخ را کار بیهوده‌ای می‌دانستم و با خودم می‌گفتم: «خب! درست که یک اتفاق‌هایی افتاده، شاید خیلی هم مهم بوده، اما به هر حال مال زمان قدیم بوده. این‌که آن وقت‌ها چه خبر بوده تاثیری روی زندگی امروز ما ندارد، ما اگر هنر داریم، وضع فعلی خودمان را به‌تر کنیم.» اما اشتباه می‌کردم. این را وقتی شروع به خواندن تاریخ کردم، فهمیدم. آموزه‌های تاریخ بی‌نظیرند و به راستی که گذشته چراغ راه آینده است. بیایید به بهانه‌ی این مقدمه کمی تاریخ را با هم مرور کنیم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
2ـ سال چهل و دو و بعد از کشتار پانزدهم خرداد، شاه برای خاموش‌کردن حجم عظیم نارضایتی مردم به سرکوبی گسترده دست زد. مخالفینش را به‌شدت قلع و قمع کرد، عده‌ی زیادی را به زندان انداخت، آیت‌الله خمینی را تبعید کرد و اجازه‌ی فعالیت سیاسی مسالمت‌آمیز را از همه‌ی گروه‌های مخالف حکومت؛ مثل نهضت آزادی؛ گرفت و سران‌شان را محاکمه کرد. همان موقع مهندس بازرگان در آخرین دفاع خود در دادگاه گفته بود: «ما، آخرين كسانى هستيم كه از راه قانون اساسى به مبارزه سياسى برخاسته‏ايم. ما، از ریيس دادگاه انتظار داريم اين نكته را به بالاتری‌ها هم بگويد ... »[2] &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;3ـ ده سال بعد نیز خسرو گل‌سرخی، شاعر و از فعالان سیاسی چپ که در بهمن پنجاه و دو محاکمه و اعدام شد، در دادگاه گفته بود: «زندان‌هاي ايران پر است از جوانان و نوجوان‌هايي كه به اتهام انديشيدن و فكركردن و كتاب‌خواندن، توقيف و شكنجه و زنداني مي‌شوند. آقاي رييس دادگاه! همين دادگاه‌هاي شما آن‌ها را محكوم به زندان مي‌كند. آن‌ها وقتي كه به زندان مي‌روند و برمي‌گردند ديگر كتاب را كنار مي‌گذارند و مسلسل به دست مي‌گيرند. در ايران انسان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه مي‌كنند ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;يك سازمان عريض و طويل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است كه به نام اداره‌ی نگارش خوانده مي‌شود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود. در حالي كه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست، و به اين گونه است كه فرهنگ موميايي شده در جامعه مستقر گرديده و كتاب و انديشه‌ی مترقي و پويا را با سانسور شديد خود خفه مي‌كند. ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت مي‌گيرد، با تمام خفقان، مي‌توان جلوي انديشه را گرفت؟»&lt;/p&gt;
        &lt;p&gt;4ـ حتی در سال پنجاه و شش دیکتاتوری شاه پابرجا و ابدی به‌نظر می‌رسید. میلیاردها دلار پول صادرات نفت، داشتن بزرگ‌ترین ارتش خاورمیانه و دستگاه امنیتی مخوفی مانند ساواک و حمایت قدرت‌های خارجی از شاه، حکومت وی را به‌ظاهر به یکی از باثبات‌ترین رژیم‌ها تبدیل کرده بود. شاه که در راس ماشینی چنین عظیم قرار داشت، به همه حق می‌داد تا ستایشگر او باشند. ارتش روز را به نامش آغاز کند، افتتاح هر حمام و جاده باریکه‌ای به نام او باشد. تصاویر او در همه جا دیده شود. در روزهای جشن رژیم، روزنامه‌ها پر از تملق‌های باورنکردنی از او باشد، اخبار رادیو تلویزیون و صفحه‌ی اول و تیتر بزرگ روزنامه‌ها هر روز به او اختصاص یابد و سخنانش را پس از چندین مرتبه پخش از رادیو و تلویزیون بر لوحه‌های طلا بنویسند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شاعران در مدحش ترانه بسرایند، ترانه‌سرایان مقام او را به نبوت نزدیک کنند. نماینده‌ی کمپانی آمریکایی سازنده‌ی کامپیوترهای «اَپِل» که نتوانسته بود رقیب خود «آی.بی.اِم» را در گرفتن کار پرسود نمایندگی در ایران شکست دهد، در گزارشی اعلام داشت که «بیست درصد وقت، انرژی و سرمایه‌ی ایرانیان صرف تملق شاه می‌شود!» هرکدام از وزارت‌خانه‌ها در حال تهیه فیلم‌ها، کتاب‌ها و جزوه‌هایی بودند که تنها و تنها تملق و بزرگ‌نمایی شاه در آن‌ها چاپ شده بود. این، به جز تدارک وسیعی بود که توسط فرهنگ و هنر، وزارت اطلاعات، تلویزیون و ... واحدهای تبلیغاتی رژیم، دیده می‌شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک سفیر اروپایی گزارش ماموریتش را چنین آغاز کرده بود: «در تهران مصاحبت با مردان و زنان خوش‌صحبت و متمدن، کاری خوب، خانه‌ای مجلل، همه نوع وسایل تفریح و زندگی راحت وجود دارد، اما این‌ها از زجر تعظیم به یک مجنون کم‌شعور که خود را نابغه می‌پندارد، نمی‌کاهد.» اما هر روز ده‌ها تن از بزرگان حکومت و اقتصاد کشورهای اروپایی، آسیایی و آمریکایی، در فهرست انتظار ملاقات با همین مجنون بودند. همه می‌بایست در ابتدای قالیچه‌ای که در وسط اتاق کار او افتاده بود، تعظیم کنند و به‌انتظار آن‌که اجازه‌ی نشستن بدهد، بمانند. پشت در، رییس تشریفات، از یک ربع پیش، آن‌ها را که می‌بایست «شرف‌یاب» شوند تعلیم می‌داد که جملات خود را با «اعلی‌حضرتا» شروع کنند، تنها به سوالات جواب بدهند، چیزی نپرسند و ... [3]&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
5ـ اما در سال پنجاه و هفت و درعرض فقط یک‌صد روز، تظاهرات باعث سقوط نظام شاهنشاهی در ایران شد. میلیون‌ها نفر از مردم بر ترس‌شان غلبه کردند و به خیابان‌ها آمدند. اعتصابات شامل اعتصاب صنعت نفت که رژیم را فلج کرد گسترده شد و اقتصاد را از کار انداخت و محمدرضا پهلوی که مدت سی و پنج سال بر تخت بود از ایران گریخت و جای خود را به دولتی موقت داد. اما حتی شاه در آخرین روزهای حکومتش نخواست که صدای مردم ایران را بشنود. سر آنتونی پارسونز آخرین سفیر انگلیس در ایران در زمان شاه می‌گوید: «در اوج تظاهرات مردمی روزی برای دیدار با شاه عازم سعدآباد شدم. مسیر نیم‌ساعته تا سعدآباد به علت شلوغی خیابان‌ها و بسته‌بودن بیش‌تر آن‌ها توسط تظاهرکنندگان نزدیک به دو ساعت طول کشید. سرانجام با شاهنشاه مواجه شدم. آن‌چه مضحک می‌نمود، رعایت تمامی تشریفات دربار برای بازدید با شاهی بود که به هیچ وجه از آن‌چه در خیابان‌ها می‌گذشت آگاه نبود یا وانمود می‌کرد که این تحرکات بی‌ارزش است و به زودی خاموش می‌شود.» [4]&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;6ـ تاریخ ما پر است از ظلم و ستم شاهان و سلاطینی که بر این مرز و بوم راندند و کردند آن‌چه نباید می‌کردند و پر است از انسان‌های وارسته‌ای که جان خود را در راه اعتلا و سربلندی این مرز و بوم فدا کردند. از حسنک وزیر بگیر تا بسیاری دیگر که کشته‌ شدند و سرخی خون‌شان آسفالت خیابان را رنگین کرد تا ندای آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی مردم ایران را به گوش جهانیان برساند: &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«حسنک را به سوی دار بردند و به جای‌‌گاه رسانيدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند. و جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرود آورد. و آواز دادند که «سنگ دهيد!» هيچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زارزار می‌گريستند، خاصه نيشابوريان. پس، مشتی رند را سيم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود ـ که جلادش رسن به گلو افگنده بود و خبه کرده. چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنودم که دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند. چون بشنيد، جزعی نکرد چنان که زنان کنند، بلکه بگريست به درد، چنان که حاضران از درد وی خون گريستند. پس، گفت: «بزرگا مردا که اين پسرم بود ـ که پادشاهی چون محمود اين جهان به او داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نيکو بداشت و هر خردمند که اين بشنيد، بپسنديد. و جای آن بود.» [5]&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;7ـ و در آخر دوست دارم این مقدمه را با شعری از خسرو گل‌سرخی به پایان برسانم که کشته شد و ندید روزی را که مردم یک‌صدا به خیابان‌ها ریختند و از شاه و حکومتی که تا بن دندان مسلح بود نترسیدند تا ثابت کنند هیچ قدرتی توان رویارویی با خواسته‌ی اکثریت مردم را ندارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام&lt;br /&gt;
و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌دار است&lt;br /&gt;
با ریشه چه می‌کنید؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده‌اید&lt;br /&gt;
پرواز را علامت ممنوع می‌زنید&lt;br /&gt;
با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنید؟&lt;br /&gt;
گیرم که می‌کشید&lt;br /&gt;
گیرم که می‌برید&lt;br /&gt;
گیرم که می‌زنید&lt;br /&gt;
با رویش ناگزیر جوانه‌ چه می‌کنید؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پانوشت‌ها:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
[1]: شعری از استاد شفیعی کدکنی&lt;br /&gt;
[2]: تاریخ بیست و پنج ساله‌ی ایران، غلام‌رضا نجاتی&lt;br /&gt;
[3]: از سیدضیا تا بختیار، مسعود بهنود&lt;br /&gt;
[4]: خاطرات دو سفیر، ویلیام سولیوان و سر آنتونی پارسونز&lt;br /&gt;
[5]: تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/JMwDzGVkBPs" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/10/1575.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>توضیح</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/1wpIzVER0c8/1574.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1574" title="توضیح" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1574</id>
    
    <published>2009-10-19T23:37:13Z</published>
    <updated>2009-10-20T10:35:51Z</updated>
    
    <summary>فکر می‌کنم باید یک قانونی برای خودم بگذارم که در چند وضعیت هیچ چیز این‌جا منتشر نکنم: وقتی عصبانی هستم، وقتی احساساتی شده‌ام و وقتی ساعت از دو شب گذشته باشد. یادداشت قبلی را حذف کردم، چون هر سه‌ی این...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;فکر می‌کنم باید یک قانونی برای خودم بگذارم که در چند وضعیت هیچ چیز این‌جا منتشر نکنم: وقتی عصبانی هستم، وقتی احساساتی شده‌ام و وقتی ساعت از دو شب گذشته باشد. یادداشت قبلی را حذف کردم، چون هر سه‌ی این شرط‌ها شاملش می‌شد. مدت‌هاست در این وبلاگ از مسایل شخصی‌ام ننوشته‌ام و فکر می‌کنم به‌تر باشد همین روند را ادامه دهم.&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/1wpIzVER0c8" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/10/1574.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>سه دقیقه برای زندگی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/wy0yGeIGXrM/1573.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1573" title="سه دقیقه برای زندگی" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1573</id>
    
    <published>2009-10-11T00:48:03Z</published>
    <updated>2009-10-15T00:21:08Z</updated>
    
    <summary>درست که ساعت الان نزدیک به پنج صبح است و درست که من باید ساعت هفت و نیم باید سر کلاس باشم و احتمالن امشب دیگر نخوابم، اما باید بگویم که این بیدارنشتن می‌ارزید، به لذت برد آرژانتین و به...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;درست که ساعت الان نزدیک به پنج صبح است و درست که من باید ساعت هفت و نیم باید سر کلاس باشم و احتمالن امشب دیگر نخوابم، اما باید بگویم که این بیدارنشتن می‌ارزید، به لذت برد آرژانتین و به تماشای شیرجه‌ی مارادونای بزرگ روی چمن خیس بعد از گل برتری دقیقه‌ی نود و سه!&lt;/p&gt;

&lt;div align="center"&gt;
&lt;br &gt;&lt;img src="http://www.yekpanjare.com/maradona.jpg" &gt;
&lt;/div&gt;&lt;br &gt;

&lt;p&gt;عجب بازی پراسترسی بود و رسمن آخرهای بازی قلبم داشت می‌آمد توی دهنم. آرژانتین اوایل نیمه‌ی دوم گل برتری را زد و بعد کمی عقب کشید و تو به عنوان هواداری که آرژانتین برایت معنای فوتبال است، هر لحظه این نگرانی را داشتی که نکند یک دفعه تیم گل بخورد و جام جهانی از دست برود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ده دقیقه‌ی آخر که واقعن تماشای بازی سخت شده بود و زمان نفرین‌شده نمی‌گذشت و هر توپی که پرویی‌ها روی دروازه‌ی آرژانتین می‌فرستادند، نفس‌ها در سینه حبس می‌شد که نکند یک دفعه توپ برود توی گل و بازی مساوی شود. و دقیقه‌ی نود و در میان تعجب همه این اتفاق افتاد و پرو گل زد: یک، یک مساوی و خداحافظ جام‌جهانی، خداحافظ مارادونا.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما این پایان کار نبود و آرژانتینی‌ها که انگار فهمیده بودند هیچ‌کس دوست ندارد یک جام‌جهانی بدون آرژانتین را ببیند، یک‌پارچه آتش شدند. سه دقیقه وقت تلف شده و همین زمان کافی بود تا آرژانتین دوباره به گل برسد. معجزه اتفاق افتاد و فوتبال بار دبگر نشان داد چرا پرطرف‌دارترین ورزش دنیا است. توپ مارتین پالرمو توی دروازه رفت، بوینس‌آیرس منفجر شد و مارادونا از شدت خوش‌حالی در حالی که سر از پا نمی‌شناخت، شادی‌اش را با یک شیرجه با چمن خیس ورزشگاه تقسیم کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما هنوز کار تمام نشده و بازی سخت روز چهارشنبه مقابل اروگوئه باقی مانده. یک نود دقیقه‌ی دیگر و آن وقت یا تیم رفته است جام‌جهانی یا جام‌جهانی برای من از همان موقع تمام شده است!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بعدن اضافه شد:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
الان، ساعت سه و نیم بام‌داد پنج‌شنبه 23 مهر، آرژانتین با برد یک بر صفر مقابل اروگوئه، به جام‌جهانی صعود کرد. آخیش!&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/wy0yGeIGXrM" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/10/1573.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>هوای هیتلری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/66tcuSc1NrA/1572.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1572" title="هوای هیتلری" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1572</id>
    
    <published>2009-10-07T13:44:18Z</published>
    <updated>2009-10-07T14:15:01Z</updated>
    
    <summary>در سال 1933 که هیتلر به قدرت رسید، رسانه‌های آلمان آزاد بودند؛ بیش از چهارهزار و هفت‌صد روزنامه و هفته‌نامه وجود داشت که از هر کشوری روی زمین بیش‌تر بود. اما گوبلز وظیفه‌ی خود دانست که رسانه‌ها را مهار کند،...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;در سال 1933 که هیتلر به قدرت رسید، رسانه‌های آلمان آزاد بودند؛ بیش از چهارهزار و هفت‌صد روزنامه و هفته‌نامه وجود داشت که از هر کشوری روی زمین بیش‌تر بود. اما گوبلز وظیفه‌ی خود دانست که رسانه‌ها را مهار کند، به‌طوری که خط مشی حزب نازی تنها صدایی باشد که مردم آلمان بشنوند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از راه آمیزه‌ای از تهدیدات، دخالت دولت و وضع قوانین جدید که روزنامه‌ها را تحت کنترل دولت قرار می‌داد، رسانه‌های آلمان به‌تدریج به خدمت‌گذار «حقیقت» البته از نوع گوبلزی آن تبدیل شدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و به این ترتیب مردم آلمان از هر سو زیر بمباران پیام‌هایی درباره‌ی خوبی، قدرت و خردمندی پیشوا قرار گرفتند. گوبلز و هم‌کارانش به ایستگاه‌های رادیویی و روزنامه‌ها دستورالعمل‌های اکید می‌دادند که چه چیزی را می‌توانند گزارش یا چاپ کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مثلن استفاده از نام هیتلر فقط در متن‌های مثبت و امید‌بخش مجاز بود و خوش‌آمدگویی به صورت «سلام» یا «روز به خیر» جای خود را به «هایل هیتلر» داد. هم‌چنین گوبلز پیش‌بینی‌کنندگان وضع هوا را در رادیو مجبور کرد در اشاره به روز آفتابی و صاف از اصطلاح «هوای هیتلری» استفاده کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;u&gt;امپراتوری هیتلر، نوشته‌ی گیل‌بی استیوارت، ترجمه‌ی مهدی حقیقت‌خواه، نشر ققنوس، صفحات 78 و 79&lt;/u&gt;&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/66tcuSc1NrA" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/10/1572.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>نیروی ویرانگر عشق</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/9Vf4vb0qdKg/1571.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1571" title="نیروی ویرانگر عشق" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1571</id>
    
    <published>2009-10-05T22:13:20Z</published>
    <updated>2009-10-06T12:42:06Z</updated>
    
    <summary>«سرگذشت آدل ﻫ» ماجرای واقعی و صد البته بی‌نهایت تلخ عشق دیوانه‌وار، بی‌سرانجام و یک‌طرفه‌ی آدل هوگو؛ دختر زیبای ویکتور هوگو؛ به ستوان پینسن، یک افسر زن‌باره‌ی انگلیسی است. عشقی بیمارگونه که در آن آدل برای رسیدن به معشوق، دست...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0073114/"&gt;«سرگذشت آدل ﻫ»&lt;/a&gt; ماجرای واقعی و صد البته بی‌نهایت تلخ عشق دیوانه‌وار، بی‌سرانجام و یک‌طرفه‌ی آدل هوگو؛ دختر زیبای ویکتور هوگو؛ به ستوان پینسن، یک افسر زن‌باره‌ی انگلیسی است. عشقی بیمارگونه که در آن آدل برای رسیدن به معشوق، دست به هر کاری می‌زند، به هر حقارتی تن می‌دهد، از همه چیز می‌گذرد و سرانجام کارش به جنون می‌کشد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آثار فراوانی با موضوع «عشق یک‌سره» در ادبیات و سینما وجود دارد، اما بدون شک «سرگذشت آدل ﻫ» یکی از غم‌انگیزترین آن‌هاست. ماجرایی که بیننده را به فکر فرو می‌برد که نیروی عشق تا چه اندازه می‌تواند از یک طرف پرقدرت ولی از طرف دیگر کور و ویران‌کننده باشد. در بعضی از قسمت‌های فیلم، تماشای این‌که چه‌طور این حجم عظیم از عشق می‌تواند باعث این همه خودویرانگری و پذیرش تحقیر ‌شود، آزاردهنده است.&lt;/p&gt;
        &lt;p&gt;آدل به‌خاطر ستوان پینسن، از خانه‌اش می‌گریزد، از اروپا با کشتی به کانادا می‌آید، پول اندکی که خود به آن نیاز دارد را به اصرار به ستوان پینسن می‌دهد تا او بتواند بخشی از بدهی‌های قمارش را بپردازد. جاسوسی‌اش را می‌کند و متوجه رابطه‌اش با زنان دیگر می‌شود اما دست نمی‌کشد، پدر و مادرش را مجبور می‌کند که به ازدواج او رضایت دهند در حالی که خوب می‌داند این ازدواج هیچ‌گاه سر نمی‌گیرد و به‌خاطر عشق، همه‌ی بی‌اعتنایی‌ها و تحقیرها را می‌پذیرد و خود را به تباهی می‌کشاند.&lt;/p&gt;

&lt;div align="center"&gt;
&lt;br &gt;&lt;img src="http://www.yekpanjare.com/adeleh.jpg" &gt;
&lt;/div&gt;&lt;br &gt;

&lt;p&gt;آدل که نویسنده و موسیقی‌دان است و روحیه‌ای شاعرانه دارد، به‌واسطه‌ی رویای بیهوده‌ای که در سر دارد، خود را مدام فریب می‌دهد و نیروی کورکننده‌ی عشق باعث می‌شود هیچ‌گاه نتواند با واقعیت کنار بیاید. این دست و پا زدن‌های آدل گاهی به‌شدت رقت‌انگیز است و این ذهنیت را در بیننده به وجود می‌آورد که او عاشق است یا بیمار. در جایی از فیلم آدل به یک روسپی پول می‌دهد تا به خانه‌ی پینسن برود. در نامه‌ای که آدل به روسپی داده تا به پینسن بدهد نوشته شده: &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«آلبر، عشق من، زن جوانی را که فرستادم خوب تماشا کن! اگر فکر می‌کنی زیباست، تا فردا صبح او را نگه‌دار. تو خیلی خوش‌قیافه‌ای و استحقاق تمام زن‌های کره‌ی زمین را داری. این هدیه را از طرف من بپذیر.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تروفو «سرگذشت آدل ﻫ» را در سال 1975 ساخته است. فیلم جوایز متعددی را از جشنواره‌های مختلف سینمایی برده است. بازی فوق‌العاده‌ی ایزابل آجانی در این فیلم در نقش آدل نیز تحسین برانگیز است. آجانی تا به حال دو بار نام‌زد دریافت جایزه‌ی اسکار شده است که یکی از این دفعات به‌خاطر همین فیلم بوده است.&lt;/p&gt;
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/9Vf4vb0qdKg" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/10/1571.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>ناگزیر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/GBTm739qGIo/1570.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1570" title="ناگزیر" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1570</id>
    
    <published>2009-10-02T20:38:13Z</published>
    <updated>2009-10-02T22:11:20Z</updated>
    
    <summary>راه‌پیمایی بیست‌وهفت شهریور را بگذارید کنار اعتراضات دانش‌جویی هفته‌ی گذشته و این دو را قرار دهید کنار اتفاقات امروز استادیوم آزادی. بعد حجم تهدیدهایی که قبل از راه‌پیمایی جمعه‌ی آخر رمضان صورت گرفت که اگر بیایید و شعار غیرمربوط دهید،...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;راه‌پیمایی بیست‌وهفت شهریور را بگذارید کنار اعتراضات دانش‌جویی هفته‌ی گذشته و این دو را قرار دهید کنار اتفاقات امروز استادیوم آزادی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد حجم تهدیدهایی که قبل از راه‌پیمایی جمعه‌ی آخر رمضان صورت گرفت که اگر بیایید و شعار غیرمربوط دهید، می‌گیریم و می‌بریم و ... را اضافه کنید به همه‌ی دانش‌جویان زندانی و محروم از تحصیل و به یاد بیاورید تهدیدهای هفته‌ی گذشته‌ی نیروی انتظامی که اجازه‌ی کار سیاسی در استادیوم نمی‌دهیم و دو قاضی را در ورزشگاه مستقر می‌کنیم تا همان‌جا به جرایم رسیدگی کنند و ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد فکر کنید به مسئولینی که لابد امشب سردرد گرفته‌اند و گیج و کلافه دارند از خودشان می‌پرسند: «با این مردم چه باید بکنیم؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ویدیوهای مرتبط&lt;/strong&gt;: (&lt;a href="http://www.facebook.com/video/?id=95040933929"&gt;+ &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://www.facebook.com/video/?id=95040933929&amp;s=15&amp;hash=9fecc193ce6db67c5340b05fb5e9c57c"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/GBTm739qGIo" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/10/1570.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>فرق تختی با موحد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/sTWt4D9uVyQ/1569.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1569" title="فرق تختی با موحد" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1569</id>
    
    <published>2009-10-02T20:26:32Z</published>
    <updated>2009-10-02T20:35:04Z</updated>
    
    <summary>یک سری ورزش‌کارها می‌شوند مثل فوتبالیست‌هایی که روز بازی ایران - کره‌ی جنوبی، با مچ‌بند سبز رفتند توی زمین و یک سری هم می‌شوند مثل سوریان که مدالش را به رییس‌جمهور محترمش تقدیم کرده است....</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;یک سری ورزش‌کارها می‌شوند مثل فوتبالیست‌هایی که روز بازی ایران - کره‌ی جنوبی، با مچ‌بند سبز رفتند توی زمین و یک سری هم می‌شوند مثل سوریان که مدالش را به رییس‌جمهور محترمش تقدیم کرده است.&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/sTWt4D9uVyQ" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/10/1569.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>دوباره</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/Uq0NSiEvddQ/1568.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1568" title="دوباره" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1568</id>
    
    <published>2009-10-02T18:54:20Z</published>
    <updated>2009-10-02T20:23:10Z</updated>
    
    <summary>نوشتن تمرین می‌خواهد. یک مدت که نمی‌نویسی، دوباره‌نوشتن سخت می‌شود. کلمه‌ها انگار پیدا نمی‌شوند و سر جای درست‌شان توی متن نمی‌نشینند. وسواس می‌آید سراغ آدم اصلن: «کدام کلمه را کجای فلان جمله بگذارم؟» می‌نویسی و می‌بینی نوشته‌ات روان نیست؛ پر...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;نوشتن تمرین می‌خواهد. یک مدت که نمی‌نویسی، دوباره‌نوشتن سخت می‌شود. کلمه‌ها انگار پیدا نمی‌شوند و سر جای درست‌شان توی متن نمی‌نشینند. وسواس می‌آید سراغ آدم اصلن: «کدام کلمه را کجای فلان جمله بگذارم؟» می‌نویسی و می‌بینی نوشته‌ات روان نیست؛ پر از تکلف است و خواننده را فراری می‌دهد. می‌نویسی و می‌بینی، دوست نداری آن چه را که نوشته‌ای. می‌نویسی و آخر سر فکر می‌کنی: «تو که قرار بود چیز دیگری بنویسی، چرا این‌جور شد؟»&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/Uq0NSiEvddQ" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/10/1568.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>کم‌رنگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/xtSwD4fVusM/1567.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1567" title="کم‌رنگ" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1567</id>
    
    <published>2009-09-21T16:32:07Z</published>
    <updated>2009-09-21T16:48:29Z</updated>
    
    <summary>هم‌چنان و دست‌کم تا دو هفته‌ی دیگر بی‌اینترنتم و طبیعتن حضورم در این‌جا کم‌رنگ خواهد بود. شرمنده که فرصت نمی‌کنم به موقع جواب ای‌میل‌ها و کامنت‌ها را بدهم. راستی دم همه‌ی شما که جمعه رفتید راه‌پیمایی گرم! یعنی فیلم‌ها و...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;هم‌چنان و دست‌کم تا دو هفته‌ی دیگر بی‌اینترنتم و طبیعتن حضورم در این‌جا کم‌رنگ خواهد بود. شرمنده که فرصت نمی‌کنم به موقع جواب ای‌میل‌ها و کامنت‌ها را بدهم. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;راستی دم همه‌ی شما که جمعه رفتید راه‌پیمایی گرم! یعنی فیلم‌ها و عکس‌ها را که دیدم روحم شاد شد.&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/xtSwD4fVusM" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/09/1567.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>سفر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/f4adRcmiw_w/1566.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1566" title="سفر" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1566</id>
    
    <published>2009-09-09T20:14:41Z</published>
    <updated>2009-09-10T13:47:07Z</updated>
    
    <summary>چندروزی در سفرم، مملکت را نگه دارید تا برگردم....</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;چندروزی در سفرم، مملکت را نگه دارید تا برگردم.&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/f4adRcmiw_w" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/09/1566.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>مردانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/yTc0UZPnPQ4/1565.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1565" title="مردانه" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1565</id>
    
    <published>2009-09-07T01:21:07Z</published>
    <updated>2009-09-07T02:29:30Z</updated>
    
    <summary>عاشق آن گفت‌گو‌های پسرانه‌/مردانه‌ی رک و راستِ ساعت دو نصفه‌شب به بعدی هستم که بعد از یک مهمانی دوستانه، وقتی جمع خلوت شده و احتمالن سرها هنوز سنگین است، بین اندک آدم‌های آشنای باقی‌مانده رد و بدل می‌شود. این جور...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;عاشق آن گفت‌گو‌های پسرانه‌/مردانه‌ی رک و راستِ ساعت دو نصفه‌شب به بعدی هستم که بعد از یک مهمانی دوستانه، وقتی جمع خلوت شده و احتمالن سرها هنوز سنگین است، بین اندک آدم‌های آشنای باقی‌مانده رد و بدل می‌شود. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این جور وقت‌هاست که فکر می‌کنم چه‌قدر ما مردها، به‌خصوص وقتی دوستی‌مان از یک مرحله‌ای می‌گذرد، حرف هم‌دیگر را می‌فهمیم و چه‌قدر برخلاف برخی دخترها یا زن‌ها که به‌ظاهر با هم دوستند، اما به سادگی قادرند با بی‌رحمی تمام، جلوی همه، یک‌دیگر، یا دختر یا زن غایب در جمعی را، حتی بدرند، هوای هم‌دیگر را داریم و خیال‌مان راحت است که می‌توانیم به هم اطمینان کنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;البته واضح است که به طور کلی قضاوت نمی‌کنم و ممکن است برعکس آن‌چه گفتم نیز اتفاق بیفتد.&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/yTc0UZPnPQ4" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/09/1565.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>ولی افتاد مشکل‌ها!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/9PXy9ok5DQE/1564.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1564" title="ولی افتاد مشکل‌ها!" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1564</id>
    
    <published>2009-08-27T20:42:23Z</published>
    <updated>2009-08-27T22:34:35Z</updated>
    
    <summary>چه‌قدر آماده‌کردن یک خانه برای زندگی کار دارد! این دو سه هفته‌ی گذشته رسمن دهان مبارک در همین زمینه سرویس شده و تازه هنوز یک عالمه کار دیگر باقی مانده. بیش‌تر روزها باید از شش صبح تا سه و چهار...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;چه‌قدر آماده‌کردن یک خانه برای زندگی کار دارد! این دو سه هفته‌ی گذشته رسمن دهان مبارک در همین زمینه سرویس شده و تازه هنوز یک عالمه کار دیگر باقی مانده. بیش‌تر روزها باید از شش صبح تا سه و چهار بعدازظهر بروم کلاس، بعد بدو بدو بیایم برسم به کارهای خانه‌ی جدید. یکی دو تا هم که نیست بی‌وجدان، قشنگ یک پروژه است برای خودش. خانه را تمیز کن، فلان جایش را نقاشی کن، سفارش کتاب‌خانه بده، مبل بخر، میز بخر، تلویزیون، یخ‌چال، ماشین لباس‌شویی و هزارتا چیز دیگر. بدیش هم این است که جدای از این که کلی پول باید بابت هرکدام بدهی، بعضی چیزها هم واقعن خریدن‌شان و سروسامان‌دادن‌شان یک حال و حوصله‌ی جداگانه‌ای می‌خواهد. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مثلن فردا که خیر سرمان جمعه است، باید از هفت تا یک بروم کلاس، بعد بروم گلوبندک، نمی‌دانم کجا دنبال لوستر (امروز چند جا را توی شریعتی دیدم، مدل‌ها همه بی‌ریخت و مال دوره‌ی لویی شانردهم و البته همه هم کلی گران. مثلن فکر کن یک لوستر شخمی! زشت یک میلیون و سی‌صد هزارتومن.) بعد باید بروم آقای پرده‌دوز را ببرم خانه‌ام، پنجره‌هایم را اندازه بگیرد و مدل پرده انتخاب کنم و آخرسر اگر وقت شد، بروم چند جا ببینم یکی دو تا قالیچه‌ی به‌دربخور می‌توانم پیدا کنم یا نه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد متاسفانه من سر انتخاب و خرید این چیزها گیر هستم و دلم می‌خواهد چیزی را بخرم که درست و حسابی دوست داشته باشم. خب این‌طوری کار سخت می‌شود. سلیقه‌ام هم که به آدم نرفته و معمولن با سلیقه‌ی عمومی فرق می‌کند. مثلن همه جا پرده‌های دو سه لایه‌ی چین و واچین تور و یالان‌دار هست که به نظر من ایت ری‌یلی ساکس! یا از این لوسترهای شاخه‌شاخه‌ی شلوغ کلاسیک که من اصلن نمی‌فهمم‌شان و نمی‌دانم چرا لوستر باید این جوری باشد یا فرش که ار این مدل فرش‌های سنتی که همه‌مان از اول عمرمان توی خانه‌های خودمان و فامیل‌های‌مان دیده‌ایم، خوشم نمی‌آید و دوست دارم فرشی که می‌خرم یک طرح ساده اما قشنگ؛ مثلن هندسی؛ داشته باشد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا تازه این‌ها خوب است، مطمئنم هزارتا خرده ریز دیگر هم باید بگیرم که حتی تا به حال به ذهنم هم نیامده. مثلن از این آب‌کش‌های فلزی که توی سینک می‌گذارند و تویش چیزهایی مثل تفاله‌ی چای خالی می‌کنند یا رنده  و کف‌گیر و ملاقه یا سطل زباله‌ی کوچک دردار برای توالت‌ها و کلی چیز دیگر که خیلی‌های‌شان را اصلن نمی‌دانم باید از کجا خرید!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خلاصه که بد دوره‌ای است آقا! این وسط کارهای کلاس و طرح سوال و ویراستاری کتاب و ... هم هست که نمی‌شود انجامشان نداد. گاهی وقت‌ها آن‌قدر کارهایم به هم می‌پیچد که نمی‌فهمم روزم چه‌طور شب ‌شد. تازه آخرشب هم که کارهایت را انجام ‌داده‌ای، خسته و مرده باید بیایی پای اینترنت وبلاگ آپدیت کنی و ببینی سی چهل تا ای‌میل نخوانده داری و گودرت هم مثبت هزار است. این جور وقت‌هاست که با خودت فکر می‌کنی: چه‌قدر این آفریننده‌ی دکمه‌ی مارک آل از رد آدم خوبی بوده است!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
1-با همه‌ی این نق‌زدن‌ها یک روحیه‌ی خوبی پیدا کرده‌ام این روزها که فکر کنم بی‌ربط به خانه‌ی جدید نباشد.&lt;br /&gt;
2- جا دارد یک تشکر درست و حسابی هم بکنم از همه‌ی دوستانی که تا به حال در راه آماده‌سازی خانه کمکم کرده‌اند، از فرزاد و فرهاد بگیر تا نسیم و علی و یزدان و پرستو و الیزه و فریانه و نوید و محسن و آیلا و پگاه و آن یکی پگاه و بقیه. دست همه‌تان درد نکند.&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/9PXy9ok5DQE" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/08/1564.php</feedburner:origLink></entry>
<entry>
    <title>شکایت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/atasad/~3/gxrt_FW4uYs/1563.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.yekpanjare.ir/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1563" title="شکایت" />
    <id>tag:www.yekpanjare.com,2009://1.1563</id>
    
    <published>2009-08-24T22:49:42Z</published>
    <updated>2009-08-24T23:33:17Z</updated>
    
    <summary>زنگ می‌زنم شاتل برای گرفتن سرویس ADSL برای خانه‌ی جدید. بعد از دو روز می‌گویند چون خظ‌تان فیبر نوری و فلان است، نمی‌توانیم به شما سرویس بدهیم، برو از مخابرات خطی بگیر که بشود رویش ADSL داد. زنگ می‌زنم مخابرات،...</summary>
    <author>
        <name>ata</name>
        
    </author>
            <category term="daily" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.yekpanjare.com/">
        &lt;p&gt;زنگ می‌زنم شاتل برای گرفتن سرویس ADSL برای خانه‌ی جدید. بعد از دو روز می‌گویند چون خظ‌تان فیبر نوری و فلان است، نمی‌توانیم به شما سرویس بدهیم، برو از مخابرات خطی بگیر که بشود رویش ADSL داد. زنگ می‌زنم مخابرات، خانم محترم پاسخ‌گو آدرس را می‌پرسد و بعد تایید می‌کند که بله خطوط تلفن منطقه‌ی شما فلان طور است و نمی‌شود رویش سرویس ADSL  گرفت. می‌پرسم من چه کار کنم؟ جواب می‌دهد وایرلس بگیرید و نمی‌داند که مودم‌های داتک که ظاهرن تنها سرویس‌دهنده‌ی اینترنت بدون سیم است، در منطقه‌ای که ما هستیم، آنتن نمی‌دهد. این نکته را به او یادآوری می‌کنم و سوالم را دوباره می‌پرسم. می‌گوید راهی ندارید، نمی‌توانید ADSL بگیرید! می‌پرسم خب در آینده طرحی دارید که به منطقه‌ی ما خطوطی دهید که بشود با آن‌ها به اینترنت پرسرعت وصل شد؟ و سرکار خانم پاسخ‌گوی محترم جواب می‌دهد نه و گوشی را می‌گذارد. به همین راحتی!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا من مانده‌ام با یک خانه‌ی تازه ولی بی‌اینترنت. می‌خواهم این چند روز آینده اگر فرصت پیدا کنم بروم مخابرات و با مسئول بالاتری؛ کسی؛ صحبت کنم و از او بپرسم گناه ما چیست که در این منظقه ساکن هستیم؟ و چرا نباید بتوانیم سرویس ADSL بگیریم. من فکر می‌کنم حق مردم منطقه‌ی ماست که اینترنت پرسرعت داشته باشد و مخابرات موظف است به هر روشی شده این سرویس را برای ساکنین این منطقه که عده‌ی کمی هم نیستند، فراهم کند. اگر هم جوابی درست و حسابی نشنوم با یک وکیل مشورت می‌کنم و در صورت امکان از مخابرات شکایت می‌کنم. می‌دانم در سویس زندگی نمی‌کنیم و احتمالن خیلی از شما دارید پیش خودتان می‌گویید چه دل خجسته‌ای دارم! ولی من فکر می‌کنم این کارها اثر دارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
حالا کسی در این شرایط راهی می‌شناسد برای دست‌رسی به اینترنت با سرعت قابل قبول؟&lt;/p&gt;
        
    &lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/atasad/~4/gxrt_FW4uYs" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.yekpanjare.com/2009/08/1563.php</feedburner:origLink></entry>

</feed>
