<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Maxi Dreams</title>
	<atom:link href="https://maxidream.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://maxidream.wordpress.com</link>
	<description>روياها و زندگي يك دختر شگفت انگيز !!!!</description>
	<lastBuildDate>Mon, 29 Nov 2010 19:57:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">5664446</site><cloud domain='maxidream.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>https://secure.gravatar.com/blavatar/553b0a236d16a6a0cb47cc50ba7ef8a77bb35902d89a16047bd0d6579f21fc2b?s=96&#038;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>Maxi Dreams</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="https://maxidream.wordpress.com/osd.xml" title="Maxi Dreams" />
	<atom:link rel='hub' href='https://maxidream.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
	<item>
		<title>truth part 4</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/11/29/truth-part-4/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/11/29/truth-part-4/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 2010 19:51:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Story trail truth]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات و يادداشت ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[روياها و زندگي من]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1116</guid>

					<description><![CDATA[هنوز تو فکر وقایع راهرو بودم .. چرا ترسیده بودم &#8230; من قوی تر از آن بودم که بخوام از تنهایی بترسم &#8230; تو ذهنم خودم داشتم با اون ترسم که من به لرزه انداخته بود کلنجار می رفتم &#8230; پشت میز مطالعه نشسته بودم .. میز کوچکی بود با رنگ احشابی قهوه ای روشن &#8230; &#8230; <a href="https://maxidream.wordpress.com/2010/11/29/truth-part-4/">ادامه مطالعه <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">هنوز تو فکر وقایع راهرو بودم .. چرا ترسیده بودم &#8230; من قوی تر از آن بودم که بخوام از تنهایی بترسم &#8230; تو ذهنم خودم داشتم با اون ترسم که من به لرزه انداخته بود کلنجار می رفتم &#8230; پشت میز مطالعه نشسته بودم .. میز کوچکی بود با رنگ احشابی قهوه ای روشن &#8230; روی میز یه چراغ مطالعه کوچک سیاه رنگ به چشم می خورد .. ورق های پخ شده روی میز و روی زمین مشخص می کرد .. شب قبل خیلی سعی کرده چیزی بنویسه اما موفق نشده &#8230; حتی گوشه اتاق هم میشد ورق های مچاله شده که با عصبانیت پرتاب شده رو مشاهده کرد  &#8230; تخت دونفره وسط اتاق کاملا قاطی بود &#8230; رو تختی سیاه رنگ روی زمین پخش بود &#8230; روی تخت نا مرتب بود و هر کدوم از بالش ها یک طرف تخت &#8230;  پرده ها با عجله کنار کشیده شده بودن و به صورت نا مرتب &#8230; شلوار لی آبی رنگش کنار کمد  آینه ای روی زمین بود &#8230;   اتاق حالتی داشت که انگار جنگ در آن راه افتاده و جنگ زده هست &#8230; تنها چیزی که در اون اتاق جنگ زده مرتب خندان به چشم می خورد خرس سفید رنگ کنار تخت بود که داشت لبخند می زد &#8230; باورم نمی شد پشت میز کارش نشسته ام &#8230; جایی کار می کند .. جایی می نویسد .. جایی خیلی چیز ها رو آنجا حل می کند &#8230;</p>
<p dir="rtl"><span id="more-1116"></span></p>
<p dir="rtl">مثل همیشه شلختی خودش رو هم  با  مرتبی اتاق کاملا داشت به رخ می کشید &#8230; در افکار خودم &#8230; سیر می کردم که  ضبط کوچک روی میز مطالعه که زیر ورق ها بود توجه من رو به خود جلب کرد &#8230; ضبط دستی سیاه رنگی بود &#8230; رنگش براق بود &#8230; برای برداشتن ضبط دستی ورق ها رو کنار زدم که از زیر ورق ها لپ تاب سیاه رنگش به همرا هدفنش بیرون آمد &#8230; سرم را تکان دادم &#8230; معلوم نبود شب گذشته سعی داشت چی کار کنه که اتاقش را این همه بهم ریخته بود &#8230; ضبط را برداشتم &#8230; معلوم بود تلاش دارد چیزی را ضبط کند .. چون چنین بار پاک و دوباره ضبط شده بود &#8230; ثانیه های روی ضبط روی 2 دقیقه و 45 ثانیه ایستاده بود &#8230; بعد از کمی فکر .. ضبط را سر جای خودش گذاشتم &#8230; نمی خواستم چیزی را نمی خواهد کسی بشنود را گوش بدهم &#8230; اما کنجکاویم اجازه نمی داد &#8230; چشمم روی ضبط دستی کلید کرده بود &#8230; و چیزی از داخل دلم هی اصرار بر این داشت که گوش بدهم &#8230; اما چیزی هم مخالف این  بود &#8230; به پشت بر گشتم و به در بسته اتاق نگاه کردم &#8230; هنوز در بسته بود &#8230; نمی دانستم در بیرون از اتاق در آشپزخانه چه می کند &#8230; از وقتی با حالتی ناراحت برگشته بودیم .. من به اتاقش آمده بودم و او به بهانه درست کردن غذا در را بسته بود و به آشپزخانه رفته بود &#8230; می دانست وقتی ذهنم مشغول هست .. نباید زیاد دور برم باشد &#8230;. چون در این مواقع زود عصبی یا ناراحت می شوم &#8230; باورم نمی شد این همه خوب مرا شناخته &#8230; شاید من هم او را خوب می شناختم &#8230; نفس عمیقی کشیدم &#8230; دوباره ضبط دستی را برداشتم &#8230; کلید برگشت را زدم و ثانیه ها به اول رسید و همه صفر شدن &#8230;.  انگشت شستم روی دکمه پلی ایستاده بود &#8230;  می خواستم دکمه را فشار بدهم &#8230; اما چیزی از فشار دادن آن جلو گیری می کرد &#8230;. بین تو حس ماندن خیلی سخت بود &#8230; باید یکی را انتخاب می کردم &#8230; یا ضبط را سر جایش می ذاشتم و یا به تمام اون 2 دقیقه و 45 ثانیه ای ضبط کرده گوش می دادم &#8230;. در دو راهی ماندن چه سخت هست &#8230; مخصوصا اینکه راه وسطی نباشد &#8230; یا رفت یا برگشت &#8230;. دومین نفس عمیق را کشیدم &#8230; به ضبط در دستم خیره مانده بودم &#8230; باید یک چیز را انتخاب می کردم &#8230; دوباره به پشت سرم و در بسته نگاه کردم &#8230; هیچ صدایی از آمدنش به گوش نمی رسید &#8230; پس انتخاب خودم را کردم  .. انگشت شستم را روی دکمه پلی فشار دادم و شروع کرد به خواندن &#8230;. گوش هایم را تیز کردم تا بشونم چه چیزی ضبط کرده هست &#8230; صدا آنقدر خش خش داشت که به زور می شد شنید  .. و بلاخره صدا کم کم واضح شد &#8230;.</p>
<p dir="rtl">&#8211;          یک  . دو  . سه &#8230; اوففففففف آزمایش می کنم برای بار  .. خوب یادم رفته &#8230;</p>
<p dir="rtl">&#8211;          سلام می دونم که اگه ضبط بذارم جایی ببینی .. کنجکاویت گل می کنه و می خوای گوش بدی &#8230; به خاطر همین می خوام حرف هایی رو نمی تونم رو در رو بهت بگم رو بگم &#8230;.</p>
<p dir="rtl">&#8211;          دارم فکر می کنم به اولین روز آشنایمون &#8230; اولین روزی که می خواستم بشناسمت &#8230; نه نه .. اولین روزی که وارد زندگیم شدی &#8230;</p>
<p dir="rtl">&#8211;          یه بمب اتم بودی برای من &#8230; یه شوک &#8230; اما خودت هم نفهمیدی که چه قدر باعث تحول من شدی &#8230;  وای خودم هم نمی تونم باور کنم &#8230; من این نبودم که الان هستم &#8230;.</p>
<p dir="rtl">&#8211;          اه چرا دارم  چرت و پرت میگم  &#8230;. بی خیال فراموش کن &#8230;  زده نصف شبی به سرم &#8230;. هه هه هه</p>
<p dir="rtl">و صدای خنده بلندی از پشت بلندگو کوچک ضبط دستی آمد &#8230;. می دونستم به حرف هایی داره ضبط  می کنه می خنده &#8230; چون حرف هایی می زد که  شاید اصلا بهم نزنه &#8230; هنوز شوکه بودم &#8230; که  تمام  محتویات داخل ضبط دستی رو برای من ضبط کرده &#8230;  هنوز صدای خنده اش از پشت بلند گو می آمد و بعد دوباره صداش &#8230;. با چندتا سرفه صدایش را صاف کرد و ادامه داد &#8230;.</p>
<p dir="rtl">&#8211;          اوهم اوهم &#8230; خوب چی می خواستم بگم &#8230; هیچی مغزم کار نمی کنه &#8230; می خوام چندتا چیز بنویسم .. اما به غیر از کاغذ های قلم خورد شده و خط خطی شده چیزی نسیبم نشد &#8230; خیلی دارم تلاش می کنم .. باید موفق بشم .. برای اولین بار برای تو می نویسم &#8230; می تونی همیشه کنارم باشی و یاریم کنی &#8230;..</p>
<p dir="rtl">&#8211;          وقتی دیدمت نگاهت &#8230; نگاهی که به زمین دوخته بودی &#8230; داشتم احساست می کردم &#8230; تو &#8230; اوفف باز دارم چرت و پرت میگم &#8230; این روی کاغذ آوردن چقدر سخته &#8230;.</p>
<p dir="rtl">&#8211;          تو را احساس کردم &#8230;. تو را در بازو هایم &#8230;. در کنارم &#8230; اوففف این احساس لعنتی رو روی کاغذ آوردن و بیان کردن چه سخته &#8230; لعنت به این احساس که گرفتارم کرده &#8230;. اوفف این یه لعنته یا یه هدیه &#8230; حتی اینم نمی دونم &#8230;.</p>
<p dir="rtl">&#8211;           خوب می تونم احساسم رو با خوشحال ترین روز سال بیان کنم &#8230; روزی که تو رو بیان می کنه &#8230; اما چرا نمی تونم چیزی که تو رو بیان می کنه رو پیدا کنم &#8230;. تو برای من از همه چیز فراتری می دونی &#8230;.</p>
<p dir="rtl">&#8211;          گفتن اینا سخته &#8230; لعنتی اه ول کن &#8230; نمی خوام &#8230; اما کنارم بمون یاریم کن &#8230; همه چیز برای توئه &#8230; امیدوارم متوجه این بشی &#8230;.</p>
<p dir="rtl">و بعد صدای نفس عمیقی از داخل بلند گو آمد .. و خش خش &#8230;. به ساعت روی ضبط نگاه کردم &#8230; 2 دقیقه و 45 ثانیه &#8230; تموم شده بود &#8230; هنوز در شک حرف هایش بودم &#8230; باورم نمی شد &#8230;  تمام سردرگمیش رو انگار احساس می کردم &#8230; با شنیدن حرف ها &#8230; اونجور می شناختمش &#8230; اون خیلی سر در گم بود &#8230;.  نمی دانستم به حرف هاش خوشحال باشم یا ناراحت &#8230; دوست نداشتم اذیت بشه &#8230; اما حسی باعث می شد &#8230; خوشحال باشم .. لبخند ساده ای زدم &#8230; هنوز در افکار سیر می کردم و در تاثیر حرف ها بودم &#8230; که دیدم به در تکیه داد &#8230; اما در را باز نکرد .. از پشت به در تکیه داد و احساس کردم روی زمین نشسته &#8230;. با صدای آرامی گفت &#8230; گوش دادی نه ؟؟</p>
<p dir="rtl">با این حرفش رشته افکارم از هم گسست &#8230;. خودم رو روی صندلی جمع کردم &#8230; و جواب دادم : معذرت می خواممممم &#8230; من نمی خواستم گوش بدم &#8230; من &#8230;.</p>
<p dir="rtl">حرفم رو قطع کرد و از پشت در گفت : نه برای تو ضبط کرده بودم &#8230; اما جزء چیزهای مزخرف چیزی نگفتم &#8230;. و ناقص ماند &#8230;</p>
<p dir="rtl">از روی صندلی بلند شدم  و به کنار در رفتم &#8230; متوجه شد و زود گفت : در باز نکن .. همون جا پشت به من بشین و به در تکیه بده &#8230; اگه در باز کنی دیگه نمی تونم باهات حرف بزنم &#8230;.</p>
<p dir="rtl">همون کاری رو که گفته بود انجام دادم &#8230;. و بعد گفتم : من نمی خواستم زندگیت بهم بریزم &#8230;.</p>
<p dir="rtl">با این حرف من خندید و گفت : بهم ریختن &#8230; نه ..    تو به من زندگی بخشیدی &#8230; متوجه هستی &#8230; تو باعث شدی من خودم باشم &#8230; برای اولین بار مقابل کسی خودم باشم &#8230;. و نمی خوام این از دست بدم &#8230;.</p>
<p dir="rtl">نمی دانستم چه احساسی دارم &#8230;. هم احساس خفگی می کردم و هم احساس آرامش &#8230; نمی دونستم چه مرگمه &#8230; تمام حرف ها و حتی ادامه اش &#8230;. بغضی گلوم رو گفته بود &#8230; می خواستم جواب بدم اما یه چیزی جلوم رو می گرفت &#8230;  داشتم با خودم کلنجار می رفتم که یهوو در باز شد اونقدر سریع بود که متوجه نشدم &#8230; در همون حالت یهوو من رو در آغوش گرفت و محکم به خودش فشار داد &#8230; و گفت : نمی خواد چیزی بگی &#8230; من خیلی وقته جوابم گرفتم &#8230; در آغوش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه .. در بغلش هق هق می کردم &#8230; در همون حالم من در آغوش گرفته بود می دونستم  منتظر در آغوشش آروم بگیرم &#8230; نمی دونم چرا این قدر ضعیف شده بودم .. من اینجور نبودم &#8230; من قرار بود تکیه گاه اون باشم &#8230; اما خیلی راحت پس می افتادم &#8230;  نیاید اینجوری باشم من باید قوی باشم &#8230; اما نمی تونستم &#8230; هنوز داشتم اشک می ریختم &#8230;  و نمی دونستم برای چی .. ؟؟ &#8230; تکیه گاه ها هم گاهی وقت ها نیاز به خالی شدن دارن &#8230; این درست نیست ؟؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/11/29/truth-part-4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1116</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>truth part 3</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/11/27/truth-part-3/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/11/27/truth-part-3/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Nov 2010 20:44:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Story trail truth]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات و يادداشت ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[روياها و زندگي من]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1111</guid>

					<description><![CDATA[در طول راهرویی نیمه تاریک که فقط چندتا از چراغ های مهتابی اش روشن بود راه می رفتیم &#8230; معلوم بود هیچ کس نیست چون صدای پاهایمان در راهروی خالی طنین می انداخت  &#8230; بعد از کمی راه رفتن خانم کنار یهوو ایستاد &#8230; نگاهی به صورت من کرد که از راه رفتن خسته شده &#8230; &#8230; <a href="https://maxidream.wordpress.com/2010/11/27/truth-part-3/">ادامه مطالعه <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در طول راهرویی نیمه تاریک که فقط چندتا از چراغ های مهتابی اش روشن بود راه می رفتیم &#8230; معلوم بود هیچ کس نیست چون صدای پاهایمان در راهروی خالی طنین می انداخت  &#8230; بعد از کمی راه رفتن خانم کنار یهوو ایستاد &#8230; نگاهی به صورت من کرد که از راه رفتن خسته شده بود &#8230; مکثی کرد و  در همون حالت به فکر رفت &#8230; نگاهی به اطراف کرد  و رو به من گفت : اه خاک بر سر ها &#8230; گفته بودن طبقه پایین هست اتاق انگار گم شدیم &#8230;.  آه کوتاهی کشیدم &#8230; و جواب دادم : باید به طبقه ای که استدیو هست برگردیم &#8230;. سرش را با افسوس تکون داد و گفت : اوف این همه راه امدیم &#8230; باز باید برگردیم &#8230; لبخندی بهش زدم .. دستش رو گرفتم  .. دستانش سرد بود معلوم بود از محیط طبقه پایین  که کمی سرد بود او هم احساس سرما می کرد &#8230; بعد او هم لبخندی به من تحویل داد و دستم رو گرفت و هر دو را آمد را برگشتیم &#8230;. باز همان راهروی تاریک را طی کردیم &#8230; و به پله ها رسیدیم &#8230; رفتم سه ردیف پله 12 تایی کار سختی به نظر می آمد &#8230; مخصوصا در حالتی احساس خستگی کنی &#8230;. نفس عمیقی کشید و رو به من کرد گفت : من برای این کارها پیر شدم &#8230;. چرا به طبقه همکف آسانسور نگذاشتن &#8230;. اسمشون رو هم گذاشتن استدیو رو در یک ساختمان مدرن راه اندازی کردیم &#8230;. با حالتی می خواستم بهش انرژی بدهم .. شونه هایش را گرفتم و مالش دادم &#8230;. و در دم گوشش گفتم : تو می تونی .. کی گفته تو پیر شدی  .. هنوز اون هم بهت احتیاج داره &#8230; خودت می دونی تو نباشی  نمیشه &#8230; حالا باهم بر می گردیم طبقه اول &#8230;   در همون حالت دستش را به موهایم کشید کمی بازی داد &#8230; و دوباره نفس عمیق کشید و باحالتی افسوس بار به پله های که در پیش روی مان بود نگاه کرد و هر دو شروع کردیم از پله ها بالا رفتن &#8230;. هر ردیف را بالا می رفتیم یک دقیقه در جا پای پله استراحت می کردیم و دوباره به راهمان  ادامه می دادیم &#8230; به ردیف آخر که رسیدم &#8230; نگاهی بهم کرد و لبخندی پیروز مندانه زد &#8230; لبخندش طوری بود که انگار قله اورست را قرار است فتح کند و کم مانده است به آن پیروزی دست یابد &#8230;  دوباره نفس عمیقی کشید و هر دو ردیف آخر پله ها رو بالا رفتیم &#8230; به طبقه اول رسیدیم &#8230; طبقه اول آنقدر روش بود که یک لحظه چشمانم احساس سوزش کرد &#8230; در ذهنم گفتم نه به تاریکی پایین نه به روشنایی اینجا &#8230; دیوار های طبقه اول برعکس طبقه همکف به رنک کرمی روشن بود و نور رو بیشتر منعکس می کرد &#8230; هیچ چراغی اینجا روشن نبود .. پرده همه پنجره ها کنار بود &#8230; و نور خورشید محیط اطراف را به طرز شگفت آوری روشن کرده بود &#8230; در کنار هر پنجر یک عدد گلدان کوچک بود داخل آن سرو های جوان کوتاه  خود نمایی می کردن &#8230; هنوز چشمانم به نور عادت نکرده بود که دستم را گرفت &#8230; با این حرکت به خودم آمدم &#8230; نگاهی بهش کردم و دیدم با چشمان تعجب زده داره به من نگاه می کنه &#8230; بعد از مدتی و گفت : چیه انگار ماتت زده .. در کدوم دنیا سیر می کنی &#8230;. لبخندی بهش زدم گفتم : هیچ جا یه کم چشمام از نور زیاد اذیت شد همین &#8230; چیزی نیست &#8230; دستش رو دور بازویم حلقه کرد گفت : آره زیر زمین خیلی تاریک بود &#8230; نمی فهمم این چه مدلشه اونجا تاریک اینجا اونقدر روشن که آدم ماتش می زنه &#8230;. و با صدای بلند خندید &#8230;. لبخندی ساده تحویلش دادم &#8230; و هر دو به طرف اولین دری که در راهروی طبقه اول باز بود &#8230; حرکت کردیم &#8230;. اتاق اول و دوم بسته بودن &#8230; اتاق سوم درش نیمه باز بود &#8230; بازویم را ول کرد و گفت : بذار برم از اینجا بپرسم بیام &#8230;. و به طرف اتاق سوم به راه افتاد &#8230;. نیمچه در زدنی کرد &#8230;. و داخل شد &#8230;</p>
<p><span id="more-1111"></span></p>
<p>با داخل شدن اون سکوت بزرگی راهرو رو گرفت &#8230;  باز تنها شده بودم &#8230; احساس تنهایی برای چند لحظه منو شدیدن در بر گرفته بود در جایی نا شناس  و تنها بودم &#8230; دست هایم را دور خودم حلقه کردم و به دیوار تکیه دادم &#8230; با هر صدایی نمی دانم چرا به خود می لرزیدم و به با ترس به اطراف نگاه می کردم و سریع نگاهم را به طرف اتاق سوم بر می گرداندم که شاید برگردد &#8230; اما خبری نبود خفیف صدایی از داخل اتاق سوم می آمد &#8230; معلوم بود تارد کسی را سئوال پیچ می کند &#8230;. دوباره فضای تنهایی در راهرو حکم فرما شد &#8230; سعی کردم ذهنم را مشغول کنم .. مثل روز قبلی در حیاط با تمام امیدهایی که گرفته بودم &#8230;. تمام اون خنده ها &#8230;. در افکار خودم سیر می کردم که در اتاق پنجم با صدای گوش خراشی باز شد &#8230; با این صدا رشته افکارم پاره شد &#8230; به خورد لرزیدم و ترسی تمام وجودم رو در بر گرفت &#8230; صدای قدم های فردی که به طرف من می آمد داشت بیشتر می شد &#8230;. هنوز نمی دانستم چرا می ترسم و برای چه &#8230; اما سر جای خودم داشتم می لرزدیم &#8230; دست های خودم رو محکم تر دور خودم حلقه کردم &#8230;. لرزشم مانند افرادی بود که در سرما دارن می لرزند &#8230;. چشم هایم رو بستم &#8230; صدای پاها داشت نزدیک تر می شد &#8230;  و من بیشتر خودم را به دیوار فشار می دادم جوری که می خواسم با دیوار یکی شوم و کسی مرا نبیند &#8230;.  صدای پا درست جلوی من متوقف شد &#8230;. دو دست شونه هایم را گرفت و محکم من را از دیوار جدا کرد &#8230;  می خواستم داد بزنم اما صدا در حلقم خفه شده بود &#8230;.  دوبار تکانم داد &#8230; نمی تونستم چشم هایم رو باز کنم &#8230;. اما چاره ای نداشتم &#8230;. هنوز نمی دانستم چرا می لرزم &#8230;. و این همه ترس دارم &#8230;. یکی از چشم هایم را باز کرد &#8230; دست هایش در روی شونه هایم سنگینی می کرد &#8230;. قیافه اش خسته به نظر می رسید کلام کاپشنش رو روی سرش کشیده بود اما زیر اون هم کلاه پشمی  کرمی رنگی در سر داشت &#8230;. موهایش از کلاه بیرون آمده بود اما به صورت نا مرتب &#8230; با چشمانی خسته و تعجب زده داشت به حالت من نگاه می کرد &#8230;. دیگر چشمم را هم باز کردم &#8230;. با حالتی عصبی دست هایش را از شونه هایم کشید و داد زد م: معلومه داری چه غلطی می کنی  ؟؟ از ترس نزدیک بود بمیرم &#8230;..</p>
<p>خودش را جمع جور کرد و جواب داد : ترس .. تو چرا می ترسی  اینجا &#8230; اینجا لولو نیست که بترسی &#8230;. این چه وضعشه مثل آدم های که تو سرما موندن داشتی می لرزیدی &#8230;..</p>
<p>یه کشی به خودم دادم و سر وضعم را درست کرد  و خودم را راست کرد و گفتم :  نه من &#8230; می ترسم خوب چی کار کنم &#8230; جرمه &#8230; خوب ماما رفت اتاق سوم &#8230; تنها موندم تو می دونی من از تنها موندن در جای ناشناس می ترسم &#8230;..  اوفففففف چه اهمیتی داری حالا &#8230;</p>
<p>با حرف من نگاهی به اتاق سوم کرد  و رو به من کرد گفت :  آره انگار گیر  افتاده &#8230; متوجه شدم امدین &#8230;  به خاطر همین سعی کردم زود از کار در برم تا بیام دنبالتون &#8230;. اما انگار ماما گیر افتاد ه &#8230;.</p>
<p>و بعد خنده ای نیمه بلند کرد &#8230;.  نگاهی با جدیت بهش کردم گفتم : اصلا خنده دار نبود &#8230; تو می دونی چقدر به مشکل خوردیم چه قدر خسته شدیم &#8230;.. اون راست می گفت باید کنارش می موندم اصلا چرا باشدم امدم اینجا &#8230;. مثلا به خاطر تو &#8230;.</p>
<p>با این حرفم خنده اش  قطع کرد با حالی نیمه عصبی بهم نگاه کرد . با صدای کمی بلند گفت : بله همیشه اون راست میگه &#8230;. تو اعتمادت به اون بیشتر از منه &#8230;. نه .. حالا  هی اینو بهم نشون بده اصلا بهم اعتماد نداری &#8230;. بعد پشتش به من کرد گفت بیا &#8230; بریم پیش من &#8230;. بعد به ماما اس ام اس می زنم  تا بیاد &#8230;.. نگران اون نباش &#8230;.</p>
<p>با دیدن حالش سر جایم وایستادم و   داد زدم : هی بکوب صورتم نههههههه &#8230;. چرا نمی تونم بهت اعتماد کنم &#8230; تو خودت جواب بده &#8230; با این همه همیشه پیشت موندم &#8230;. اما تو به غیر کوبیدن این مسئله کاری نمی کنی &#8230;.. من با تو هیچ جا نمی یام &#8230; همین جا منتظر می مونم &#8230;.</p>
<p>با این حرف من سریع بر گشت . به تندی پیش من آمد &#8230;  و با صدای  بلند گفت : چقدر سعی کردم بهم اعتماد کنی &#8230; اما نکردی &#8230; من به خاطر تو تغییر کردم &#8230; اما تا باز هم اعتماد نکردی &#8230;. حتی حاضرم به خاطر تو &#8230;.  حرفش را نیمه تمام گذاشت و بعد ادامه داد : چه اهمیتی دادره &#8230; چطور که قول دادم به خودم آخر اعتماد تو رو به دست می آورم &#8230;. حالا مهم نیست &#8230;.</p>
<p>با این حرفش احساس گناه کردم اما نه &#8230;  باید مجبورش می کرد تا کاری کنه من اعتماد کنم بهش &#8230; این را خودش هم می دانست &#8230; که چقدر اعتماد کرد بهش سخته &#8230;.. هنوز همان جا ایستاده بودم که آمد و دستم را گرفت و گفت : تو نیاید تنها بمونی وگرنه اینجوری می لرزی یه چیزیت بشه من چیکار کنم &#8230;. به جای بدبخت کردن من بیا پیش خودم بریم &#8230; راستی یه سوپرایزی هم دارم &#8230;. بیا</p>
<p>در همین حالت من را کشان کشان به طرف اتاق پنجم راهرو  و خودم را درست کردم و به آرامی به دنبالش به راه افتادم &#8230;.  احساس خوبی داشتم دیگه اون تنهایی وحشتناک نبود &#8230; احساسی خاص داشتم &#8230; گرمای دستش بهم آرامش خاصی می داد &#8230; و من این آرامش می خواستم اما هنوز خیلی راه داشتم برای به دست آوردن اون آرامش  .. اما من تا آخر برای به دست آوردنش می جنگم &#8230;  چون اون آرامش مال من هست برای من &#8230;. پس تا آخر خط برای آن می جنگم &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/11/27/truth-part-3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1111</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>truth part 2</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/11/15/truth-part-2/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/11/15/truth-part-2/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 15 Nov 2010 14:58:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Story trail truth]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات و يادداشت ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[روياها و زندگي من]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1101</guid>

					<description><![CDATA[خیلی خسته کننده بود داشتم در طول حیاط هی این ور و اون ور می رفتم &#8230; چند ماه از اون  شب که دوباره قول بهش دادم گذشته بود .. باورم نمی شد چند ماه گذشته ..شاید هم به خاطر کارهای و مشغولیت های پی در پی بود که متوجه گذر زمان نشده بودم &#8230; &#8230; &#8230; <a href="https://maxidream.wordpress.com/2010/11/15/truth-part-2/">ادامه مطالعه <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی خسته کننده بود داشتم در طول حیاط هی این ور و اون ور می رفتم &#8230; چند ماه از اون  شب که دوباره قول بهش دادم گذشته بود .. باورم نمی شد چند ماه گذشته ..شاید هم به خاطر کارهای و مشغولیت های پی در پی بود که متوجه گذر زمان نشده بودم &#8230; اواسط صبح بود شاید هم نزدیک ظهر &#8230; زمان از دستانم خارج شده بود .. هنوز متوجه نشده بودم چقدر است در طول حیاط هی این ور و اون ور میرم &#8230; نگاهی به درختان داخل باغچه کردم .. تمام برگ های درختان  خبر از اواسط پاییز میداد اما چندتا گل هنوز داخل باغچه بودن که بگن هنوز زمستان نشده &#8230; سرم رو برگردوندم و به نمای خونه نگاه کردم .. یه خونه که به نظر مدرن می یومد اما  زیر شیروانیش خبر نیمه کلاسیک بودنش می داد &#8230; رنگ لجنی زیر شیروانی با نمای مرمری سبز خونه خیلی خوب تطبیق داده شده بود .. پنجره های مدرن نیمه ایتالیایی سیاه رنگ هم خوب با  این نما جور شده بود &#8230; پله هایی که از در خروجی خونه به حیاط منتهی میشد به تعداد 6 یا 7 تا بود به رنگ های خاکستری و سیاه &#8230; هنوز خیره نامای خونه بودم بعد یه مدت متوجه شدم کسی نمی یاد &#8230; روی تخت که وسط حیاط بود نشستم  و روش مقداری پتو بود که معلوم بود از شب گذشته آنجا مانده هست &#8230; هوای بیرون کمی سرد بود اما چون نزدیک ظهر بود کمی از سرما کم شده بود ولی با نشستنم  احساس سرمای بیشتری کردم .. خودم را کمی جمع کردم تا در خروجی خونه با صدای جیرجیری باز شد .. با حالتی شل وار از پله ها پایین امد .. یک شلوار ورزشی گشاد به تن داشت و یک کت بافتنی پشمی به تن داشت از زیر کت هم یک اسکی یقه سفید پوشیده بود .. مثل همیشه موقع راه رفتن دستی به موهای لخت خود می کشد و سعی می کرد اونا رو بازی بدهد &#8230; حالت شل راه رفتنش خیلی خنده دار بود &#8230; با یک دستش موهاش رو بازی می داد و در دست دیگرش پتوی چارخونه بود &#8230; وقتی کنار من رسید خودش رو با حالت بسیار شل خودش رو روی تخت انداخت &#8230; پتو رو روی دوشم انداخت  و لبخند موزیانه ای کرد گفت : از صبح حیاط متراژ کردی چه خبره این همه خودت مشغول کردی .. مامان گفت این پتو رو ببر الان سرما می خوره &#8230;</p>
<p><span id="more-1101"></span></p>
<p>و باز دوباره دستش به موهایش کشید &#8230; و به دو دست خودش تکیه داد چشم به آسمان دوخت &#8230; لبخندی بهش تحویل دادم و گفتم : حواسم نبود که خیلی راه رفتم .. خیلی فکرم مشغوله &#8230;</p>
<p>با این حرف من  برگی از درخت جدا شد و به زمین افتاد &#8230; چشمش رو برگ ثابت ماند &#8230; لبخندی زد گفت : خودت زیاد عذاب نده .. سر خیلی چیز های داری خودت اذیت می کنی .. این برگ می بینی الان افتاد زمین اما تو بهار جاش برگی در خواهد امد .. با این حرفش به طرفش برگشتم .. جواب دادم : آره .. جایگزین خواهد شد &#8230; اما مسئله در مورد باورها و ناباورها .. ممکن ها و نا ممکن هاست &#8230; جایگزین شدن برگ چیزی هست ممکن و باور پذیر &#8230;.</p>
<p>خودش را جمع کرد  و جلو تر امد پتوی روی دوشم را محکم تر کرد &#8230; نگاه آرام بخشش رو بهم دوخت گفت : آره الان باور پذیر هست اما اگه درخت خشکیده بود چی همه می گویند نا ممکن هست دوباره برگی بروید اما باز از همون درخت خشکیده  برگی می روید همه به این می گویند یک مجعزه &#8230; اما در واقع این باور انسانی هست &#8230; در دنیا چیزی به نام نا ممکن وجود ندارد .. اینکه فلسفه زندگی خودت هست  مگه خودت نمی گویی در دنیا همه چیز ممکن هست و چیزی به نام نا ممکن وجود ندارد &#8230; دقیقا من به این معتقد هستم &#8230; دقت کردی یکی چیزی هایی مردم عادی و کسانی زمینه فکری خودشان را کوتاه بر باور هایشان می کنن  نا ممکن و غیر قابل باور می دانند خودت هستی &#8230;. تو خودت یک نا ممکن هستی &#8230; اما چی کار کردی  اون رو ممکن ساختی  .. اگر انسانی باور نمی کند این دلیل بر نا ممکن و غیر باور بودن آن مسئله نیست &#8230; این دلیل بر کوتاه بودن افکار طرف مقابلت هست &#8230; کسی که باید عذاب بکشد تو نیستی بله .. کسی هست که خطوط افکار خودش را آنقدر کوتاه کرده هست که چیزی که با باور هایش جور در نمی آید را نا ممکن و غیر قابل باور می خواند &#8230; پس به گفته خودت در دنیا همه چیز ممکن هست &#8230;..</p>
<p>بعد تمام شدن حرف هایش نفس عمیقی کشید &#8230; لبخندی بهش زدم و گفتم : وای از کی تا حالا فیلسوف شدی تو .. و بعد با صدای بلند خندیدم &#8230;.</p>
<p>به تندی به طرف من برگشت گفت : از وقتی وارد زندگیم شدی &#8230; یکی هم چرا می خندی .. من فقط چیزهایی که خودت می دونستی رو از یاد بردی رو دوباره یاد آوری کردم  .. ولی باورم نمیشه این همه حرف زدم خودشم این جور حرف ها &#8230; و بعد سرش پایین انداخت شروع کرد به آرامی خندیدن &#8230;.</p>
<p>خنده ام تموم کردم و جواب دادم : آره شاید هم این مدت رو نیاز داشتم یکی دوباره همه این ها ر برام یاد آوری کنه .. شاید هم خودم گم کرده بودم &#8230; و نیاز به این یاد آروری داشتم &#8230; تو این مدت یاد گرفتم &#8230; هیچ کس تا در شرایط تو نباشد .. درکت نمی کنند  .. من فهمیدم &#8230; مثل قبل کمتر کسی در این دنیا قابل اعتماد هست &#8230; و همه فقط به فکر منافع خودش هست حتی در باور ها  و ممکن ها &#8230; درست مثل جریان  کلیسا ها و جنگ های مذهبی &#8230; تمام ناراحتی و مشکلاتی که سر داوینچی و گالیله و نیوتن امد &#8230; یا خود انیشتن .. اگه آنها هم باور هایشان را کوتاه می کردنن &#8230; الان  بشر نه پیشرفت کرده بود نه از چیزی خبر داشت .. اگه ژولورن  نویسندگی رو ول کرده بود و افکارش کوتاه کرده بود &#8230; الان آینده بشر رو ندیده بود &#8230;. من همه این ها رو فراموش کرده .. آره نیاز به یاد آوری داشتم &#8230;.</p>
<p>سرش بلند کرد گفت : اوه اوه اطلاعاتت رو باز به رخ میکشی &#8230; بابا من فهمیدم تو همیشه اطلاعاتت عالی هست &#8230; شوخی کردم به دل نگیر &#8230; من همیشه مجذوب این اطلاعات تو بودم &#8230; چون در هیچ زمینه کم نمی یاری &#8230; و این عالیه &#8230;..</p>
<p>لبخندی بهش تحویل دادم  و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و جواب دادم : نه اونجور هم نیست &#8230; اما خوب خودت می دونی چه قدر فضول و کنجکاو &#8230; علت این کنجکاوی رو هم می دونی خودت &#8230; اما حالا دیگه ناراحت نیستم به خاطر این جور بودنم &#8230; به جایی اینکه مثل یه لعنت نگاه کنم بهش &#8230; الان به عنوان لطف الهی دارم نگاه می کنم &#8230; اینجوری احساس راحتی می کنم &#8230; تنها تفاوت با بقیه فقط یه قدم جلو بودنم هست همین &#8230;.</p>
<p>دست روی شونه ام رو در دستش گرفت و دست دیگرش رو روی صورتم کشید و گفت : آفرین دقیقا همین حرف ها رو می خواستم بشنوم &#8230; خودت باش .. بذار بقیه هر جور می کنن بکن تو خودت باش .. من همیشه &#8230; این تو هستی که می درخشی در تاریکی بذار بقیه در تاریکی خودشون محو بشن &#8230; تا با روشنایت روشن کن  اطراف رو &#8230;..</p>
<p>سرم را تکون دادم گفتم : باز توصیفاتت رو بکار ببر کار دیگه ای نداری که &#8230;..</p>
<p>لبخندی تحویلم داد و بلند شد و به طرف باغچه رفت &#8230; یهوو مانند کسی که برق گرفته انگار چیزی به یاد آورد و برگشت بدون مقدمه لب باز کرد : وایییییی یادم رفت برای چی امده بودم &#8230; راستی چی شد با اون .. حل کردی موضوع رو .. والا من یکی نمی دونم غصه خود تو رو بخورم یا غصه رابطه ات با اون رو &#8230;..</p>
<p>روی تخت خودم جابجا کردم .. سرم رو به پایین دوختم  و جواب دادم : چرا داری غصه من می خوری &#8230; بی خیال من باش &#8230; اما چی بگم اون سرش خیلی شلوغه .. یه جورایی نگرانشم .. می ترسم طاقت نیاره &#8230;.</p>
<p>از کنار باغچه جلو تر امد و جلوی من روی زمین نشست و چشماهش به من دوخت جواب داد : چرا نباید غصه تو رو بخورم  .. تو خودت می دونی .. نمی خوام دوباره بازش کنم .. اما بدون برام مهمی  &#8230; آره منم نگرانشم اما بشتر نگران تو هستم &#8230; با کاراش داره داغونت می کنه &#8230; واقعا ارزش داره همه این ها رو تحمل کنی &#8230;..</p>
<p>سرم رو بلند کردم و به صورتش نگاه کردم &#8230; موهایش روی صورتش ریخته بود &#8230; این دفعه می تونستم نگرانی رو در عمق چشم هایش ببینم &#8230; به زور لبخندی زدم و گفتم : آره این احساس ارزش داره &#8230; تمام این ها رو تحمل کنم .. اما می ترسم .. نتونم در مقابل اتفاقات طاقت بیارم &#8230; اما تا الانش هم حاضر به خاطرش بجنگم &#8230; اون خودش هم می دونه &#8230;.</p>
<p>از روبرو بلند شد و کنارم روی تخت نشست و با لحنی نیمه ناراحت گفت :  آره خیلی خوش شانس هست که تو رو داره &#8230; نمی دونه چه جواهری رو داره &#8230; لعنتی خیلی خوش شانسه &#8230; اما قدر تو رو نمی دونه &#8230; نمی بینی داره داغونت می کنه &#8230; ولی تو باز به خاطر حاضری بجنگی &#8230;.</p>
<p>از لحن کنایه آمیزش متوجه بودم اصلا از وقایع راضی نیست &#8230;. اما به خاطر من صداش در نمی یاد  .. به طرفش برگشتم و گفتم : نمی دونم شاید هم من خوش شانسم &#8230; این جوری فکر نکن .. اون قدر من رو میدونه &#8230; اونم مثل من می ترسه &#8230; خودت می دونی اگه نبودم  الانش خیلی وقته نابود شده بود &#8230;.</p>
<p>آه بلندی کشید &#8230; جواب داد :  آره می دونم &#8230; اون تنها نمی تونه بمونه &#8230; از تنهایی ترس داره .. اون رو نابود می کنه .. اگه نبودی اگه به امید تو نبود &#8230; خیلی وقته  دست کشیده بود &#8230; اما حالا فقط به خاطر تو ادامه میده .. که به خاطر این هم خوشحالم &#8230;.</p>
<p>پتو رو روی تخت انداختم &#8230; و بلند شدم دستانم رو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم &#8230;. به آسمون نگاه کردم &#8230; به طرفش برگشتم و گفتم : آره منم خوشحالم که به خاطر من ادامه میده با بودن من داره ادامه میده &#8230;. این باعث میشه بفهمم تو زندگیش چقدر براش مهم هستم &#8230; مگه نه ؟؟</p>
<p>از روی تخت بلند شد &#8230; از پشت دوید و موهای من رو با دست هاش  قاطی کرد گفت : آره برای خیلی ها مهم هستی اما تو چشمت به غیر از اون کس دیگه ای نمی بینه که &#8230;. حالا چون احساس می کنی برای اون مهم هستی  .. توی چشمات داره مثل ستاره برق می زنه &#8230; من گفتم لعنتی خیلی خوش شانس &#8230;..</p>
<p>و بعد دوباره موهام قاطی کرد و باعث شد &#8230; صدام در بیاد &#8230; با صدای بلند گفتم : نه ربطی نداره  .. کجا داری می دویی  ببین موهام به چه روزی انداختی &#8230;. بیا ببینم .. کجا رفتی &#8230; بیا &#8230;.</p>
<p>بعد به دنبالش دویدم &#8230; اما می دونستم بیشتر نمی تونم &#8230; بمونم &#8230;  اما همین قدر هم اونقدر برام آرامش بخش و خوشحال کننده بود که &#8230;  می خواستم همون جا بمونم &#8230; اما نمی توانستم &#8230; هر راه رفتی و برگشتی داشت &#8230;. تو اون مدت   بهترین احساس دنیا رو داشتم خودم بودن رو &#8230; بدون هیچ نقابی و رازی &#8230;. فقط خودم بودن را &#8230;.. من حتی برای هیچی هم نباشه برای همیشه داشتن اون احساس  .. می جنگم &#8230; تو چون این دنیا  باید با تمام ممکن ها و نا ممکن ها و باور و نا باور ها &#8230;. فقط خودت باشی . برای خودت &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/11/15/truth-part-2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>5</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1101</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Trump .. Truth .. Forced to hide something</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/10/18/trump-truth-forced-to-hide-something/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/10/18/trump-truth-forced-to-hide-something/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 18 Oct 2010 16:52:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خاطرات و يادداشت ها]]></category>
		<category><![CDATA[روياها و زندگي من]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1096</guid>

					<description><![CDATA[امروز دلم گرفته باروم نمیشه مجبور به چه کارهایی شدم &#8230; تا حالا شده مجبور بشین هر چی پل که درست کردین رو یهوو از هم بپاشین &#8230; تهمت رو به جونتون بخرید &#8230; و همه چیز خراب کنید &#8230; حتی باعث بشین افکار دیگران بهتون بد بین بشه .. چون مجبوری این کار کنی &#8230; &#8230; <a href="https://maxidream.wordpress.com/2010/10/18/trump-truth-forced-to-hide-something/">ادامه مطالعه <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">امروز دلم گرفته باروم نمیشه مجبور به چه کارهایی شدم &#8230; تا حالا شده مجبور بشین هر چی پل که درست کردین رو یهوو از هم بپاشین &#8230; تهمت رو به جونتون بخرید &#8230; و همه چیز خراب کنید &#8230; حتی باعث بشین افکار دیگران بهتون بد بین بشه .. چون مجبوری این کار کنی .. اگر نکنی مشکلی پیش می یاد .. هیییییی .. برای درست کردن کاری باید یه چیزی رو خراب کنی &#8230; و من این چند روز این کار انجام دادم .. خدا به دادم برسه &#8230; عجب راهی هستم عجب جایی گیر کردم &#8230; و مجبور به چه کار هایی هستم .. پاک کردن خیلی سخته &#8230; همه چیز به جون بخری و شروع کنی به پاک کردن  .. برای اینکه چیزی رو پنهون کنی &#8230; هییییییییی &#8230; می دونستم اینجور میشه اما مجبورم &#8230; چاره ای ندارم برای پنهون کردن زندگی و حقیقتم مجبورم  بعضی کار ها کنم و تهمت ها و افکار دیگران به جون بخرم &#8230;. وقتی پا به این راه گذاشتم همه چیز به  چشم گرفتم &#8230; سخته .. بهم فشار می یاد &#8230; مثل امروز که داروها رو قاطی کردم و نوک انگشت پام کبود شد &#8230; امروز دو قدم با مرگ فاصله داشتم &#8230; اما بخیر گذشت &#8230; من همه فشار ها و سختی ها رو قبول کردم &#8230; و ادامه میدم &#8230; چه سخته پا در جایی بذاری راه برگشتی نداشته باشه &#8230; اما چاره ای نیست همه چیز رو به جون خریدم &#8230; باید ادمه بدم &#8230; تا شاید تموم بشه  &#8230; اما خیلی سخته چون هنوز به وسط راه هم نرسیدم &#8230; و چه سخته که میدونی روزی پاک خواهی شد &#8230; فداکاری بزرگیه  .. اما میدانم ارزش را داره  &#8230;. پس ادامه میدهم .. با تمام سختی ها و فشار ها &#8230;. و معذرت می خواهم از تمام کسانی باعث میشم بدبین بشن &#8230; اما چاره ای ندارم &#8230;  مجبورم .. معذرت &#8230; من باید ادامه بدهم &#8230;. پس میریم &#8230; به جلو &#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/10/18/trump-truth-forced-to-hide-something/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>8</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1096</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>truth</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/09/05/truth/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/09/05/truth/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 18:51:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Story trail truth]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات و يادداشت ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1092</guid>

					<description><![CDATA[هوا رو به روشنایی بود .. وسط حیاط بزرگی ایستاده ام&#8230; حیاطی  که همه جاش خاکی مسیر خانه با سنگ فرش هایی مشخص شده بود &#8230; می تونستم خانه ای که به نظر طرح قدیمی می آمد و تماما چوبی بود ..  خودش از چوب تیره و زیر شیروانیش از چوب روشن بود رو تماما &#8230; &#8230; <a href="https://maxidream.wordpress.com/2010/09/05/truth/">ادامه مطالعه <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>هوا رو به روشنایی بود .. وسط حیاط بزرگی ایستاده ام&#8230; حیاطی  که همه جاش خاکی مسیر خانه با سنگ فرش هایی مشخص شده بود &#8230; می تونستم خانه ای که به نظر طرح قدیمی می آمد و تماما چوبی بود ..  خودش از چوب تیره و زیر شیروانیش از چوب روشن بود رو تماما ببینم &#8230; باد شدیدی می وزد &#8230; تا جایی احساس می  کردم می خواد دست ببره و تمام درخت های حیاط رو از ریشه بکنه &#8230; مو های پریشنانم  در اثر باد پریشان تر به نظر می آمد &#8230; می تونستم شدت باد رو از صدا دادن در و پنجره ها هم فهمید که انگار از دو طرف در فشار هستن &#8230;. خورشید در حال طلوع  را که می توانستم اولین اشعه های روشنایی اون رو احساس کنم .. چون با هر اشعه صورتم که مثل مردها سرد شده بود رو گرم می کرد &#8230;  هنوز داشتم  به خونه خاموش که در تاریکی خودش فرو رفته  نگاه می کردم &#8230; هنوز خیره ساختمان بودم و در خیال خودم که در کشویی وردی ساختمان با صدای گوش خراشی باز شد &#8230;  با لباس  خوابش سریعا بیرون آمد .. پا برهنه  سنگ فرش ها رو طی کرد و به من رسید  .. نفس میزد  کاملا از حالتش معلوم  بود که تازه از خواب بیدار شده &#8230;موهایش در اثر وزش شدید باد شدید بهم ریخته به نظر می آمد &#8230; نفسی تازه کرد گفت  : وسط حیاط تو این باد چی کار می کنی ؟؟  .. تکونی به خودم دادم به چهره  پریشانش نگاه کرد خواستم لبخنی بزنم اما سریعا از  صورتم محو شد &#8230; آب دهانم را قورت دادم و جواب داد م : هیچی  .. فقط منتظر بودم &#8230; خیلی آرام بخشه اما اگه این باد خشن که  مثل تازیانه به صورتم بذاره &#8230;. دستم را گرفت &#8230; وای دست هایش داغ داغ بود .. متوجه این نشده ام که چقدر بدم سرد شده &#8230; گرمای دستانش لذت بخش بود &#8230;. نگاهی بهم کرد دستی به موهایم کشید &#8230; گفت اینجوری مریض میشی   .. تمام بدنت سرده .. چرا اینجا وایستادی &#8230; بیا بریم خونه &#8230;   هنوز داشتم  به پریشانیش نگاه می کردم که متوجه شدم دستم رو گرفته و کشان کشان به طرف خانه خاموش منو می بره .. می خواستم نرم و جلو گیری کنم اما اون قدرت رو نداشتم که در مقابلش وایستم هیچ وقت نتونسته بودم در مقابل اون وایستم  &#8230; البته در موارد استثناء &#8230;  در کشویی رو  باز با همون صدای گوش خراش باز کرد و داخل شدیم &#8230; آرام گفتم : یواش  الان بیدار میشن &#8230;. لبخندی ساده زد گفت : نه خیالت راحت با این صدای باد متوجه هیچی نمیشن &#8230;  خونه در تاریکی بود تنها چیزی  که  باعث روشنایی اون خونه شد اشعه  های خورشیدی که  در حال طلوع بود &#8230; چشم هام در این دو رنگی پرپر می زد .. دستم را محکم گرفت  گفت  : بیا دنبالم   فقط مواظب باش زمین می خوری &#8230;  آرام به دنبالش را افتادم &#8230; گرمای دستش بهم آرامش میداد دیگه خبری از سرمای بیرون و  شلاق های باد نبود &#8230; اما این دفعه در تاریکی خانه خاموش گیر کرده ام .. اما او در جلوی من یک روشنایی که راه را برایم نشان میداد &#8230; این احساس آرامش میداد  احساس آرامشی که خیلی وقته نداشتم &#8230; دوباره صدای گوش خراش در کشویی آمد اما این دفعه از ساکتی خونه چند برابر .. منو هل داد جلو و دوباره همون صدا &#8230; این دفعه در بسته شد &#8230; داخل اتاقی بودم  که شاید چند سال از زندگی کودکیش اونجا گذشته بود &#8230; اتاقی که دیوار هایش کرمی بود خیلی ساده  همون  سادگی دوران کودکی را داشت .. هیچی دست نخورده بود .. شاید هم نذاشته بود دست بزنن &#8230; می دانستم  که خودش هم با اینجوری  ماندن اتاق  بهش آرامش میده &#8230; دوباره دستم را گرفت و منو روی تخت نشاند &#8230; عروسک روی تخت خیلی زیبا با لبخندی که داشت به من نگاه می کرد &#8230; خیره مانده بودم دوباره دستی به سرم کشید که به خود آمدم .. کنارم نشسته بود .. و داشت با چشمانی نگران نگاهم می کرد &#8230; می دونستم با این قیافه من تو دلش غوغا به پاست .. اما دوست نداشت قبل من دهنانش باز کنه &#8230; می دونستم منتظره تا حرفم بزنم &#8230; منم زیاد منتظرش نذاشتم و لب هایم رو باز کردم ..</p>
<p><span id="more-1092"></span></p>
<p>_ من باختم  .. خیلی وقته   نمی دونم چطور بگم &#8230; اما احساس می  کنم  دیگه راهی  نمونده .. می دونم شکست خوردم  .. شاید هم راست می گفتن من &#8230;.</p>
<p>توی چهره اش می تونستم احساس شوکه شدن و نا باوری رو ببینم &#8230;. اما لا یک حرت دستش گذاشت رو لبم تا ادامه ندم حرفم رو .. دستاش داشت می لرزید .. می دونستم از دستش که روی لبم گذاشته احساس کنم داره می لرزه .. اشک تو چشم هام جمع شده  بود اما کنترل می کردم جلوی اون گریه نکنم .. می دونستم  اون خودش هم به زور داره خیلی چیزها  تحمل می کنه .. پس ادامه ندادم .. وقتی فهمید نمی خوام ادامه بدم .. دستش کشید .. بیشتر بهم نزدیک شد حالا می تونستم ببینم که اشک تو چشماش حلقه شده &#8230;  به خودش لرزید وو و یک نفس کشید  گفت :</p>
<p>داری می بازی نه &#8230; قولت از یادت رفته &#8230; نه ؟؟ .. چرا تو که می دونی نمی تونم بدون تو نفس هم بکشم .. چرا می بازی  ما به هم چی قول داده بودی .. مگه من همه این کارها رو برای تو نمی کنم &#8230; برای  تو این همه چیز تحمل نمی کنم  پس چرا داری می بازی  .. چرا زیر قولت میزنی .. چرا نمی تونی  صبر کنی &#8230;. و &#8230;</p>
<p>اولین قطره اشک از از چشمش پایین افتاد &#8230;  قطره ای که تو اون تاریکی داشت می درخشید &#8230; ماننده الماسی که در شب تاریک می خواد امید بده &#8230; پایین افتاد &#8230; با دیدن اون قطره تمام بدنم به  لرزه افتاد دستم گذاشتم رو صورتش و و با انگشتم اشکش پاک کردم .. دستم گرفت و رو صورتش نگه داشت &#8230;   و گفت :</p>
<p>این کار با ما نکن ..  ما به هم قول دادیم .. ما با هم قول دادیم که این راه با هم بریم &#8230;  فقط کمی زمان و صبر می خواد &#8230; ما همه سختی ها رو به چشم گرفتیم &#8230;</p>
<p>دستش گرفتم و  پایین آوردم و در دستانم نگه داشتم .. جوابش دادم :</p>
<p>می دونم  داری خیلی چیزها رو تحمل می کنی  .. اما قول ها می شکنن .. و من یاد گرفتم هیچ قولی پا بر جا نمی مونه ..   اما  می دونی در مورد قول خودمون همیشه .. سر پاش هستم &#8230; اما  .. خسته ام ..</p>
<p> بیشتر بهم نزدیک .. شد  و گفت : خسته ای نه .. منم خسته ام &#8230; اما دارم اینجا رو تحمل می کنم .. فقط به خاطر اینکه اون روز بهم گفتی  خودت کسی ندون که کسی رو نداره &#8230; دارم تحمل می کنم چون تو هستی بهم امید میدی .. چون میدونم اونجایی  .. و به خاطر من هستی &#8230; پس نگو خسته ای نگو باختم .. چون میشکنم ..</p>
<p>با این حرفش قطره ای اشکم دیگه امان نداد و از چشمم پایین افتاد &#8230; متوجه شد &#8230; دستم گرفت و مهم کنو در آغوشش گرفت &#8230; نمی خواستم اونجا گریه کنم .. آغوشش همیشه جای آرامشی برای من بوده جایی که وقتی نا آرام بودم اونجا آرامش میگرفتم &#8230;  مثل همیشه باز به صدای قلبش بهم آرامش میداد &#8230;  همون جا گفتم :  آره من گفتم اما نگفتم که زجر بکشی &#8230; چرا باید تحمل کنی .. من نمی خوام تو زجر بکشی .. می دونی من تنها چیزی که طاقتش ندارم اینه &#8230;</p>
<p>محکم تر منو به خودش فشار داد گفت : نه به خاطر تو زجر کشیدن لذت بخشه &#8230;  اما دیگه گریه نکن &#8230; نمی خوام اشکت ببینم ..  به هیچ کس اجازه نمی دم اشک تو رو در بیاره .. تمام دنیا رو  به هم میریزم  اگه یکی اشک تو رو در بیاره &#8230;.</p>
<p>هنوزم باورم نمی شد &#8230;  حساسه روی ناراحتی من &#8230;  نمی دون چرا اونجا تو بغلش احساس آرامش بیشتر احساس می کردم  بعد خودمو از بغلش جدا کردم .. انگار چیزی یادم افتاده بود &#8230; از روشنایی اتاق معلوم بود که خورشید کاملا طلوع کرده &#8230;  نیمه از صورتش روشن بود با چشمان قرمزش داشت منو نگاه می کرد &#8230;  گفتم : اگه کسی من رو ببینه چی ؟؟</p>
<p>با اون حالش  لبخندی زد گفت ..: وای با این وضع نگران چی هستی .. می خوان ببین می خوان نبینن برای من مهم نیست &#8230; برای من چیزی غیر از تو مهم نیست &#8230; تویی نور امید من .. تویی که تو قلب من داری می تپی .. تویی که ماننده یک نفس  در ریه هام دم و باز دم می کنی &#8230;.  و  در آخر تویی در رگ هایی من در جریانی &#8230;.</p>
<p>حرف هاش مثل همیشه آرامش دهنده  بود &#8230;  باز تشبه هاتش  رومثل همیشه به کار برده بود &#8230; با این که خیلی رومانتیک بود  .. اما باز مثل همیشه برای من خنده  دار  می آمد &#8230;  اما این دفعه فرق می کرد &#8230;  این دفعه ماننده نور امیدی در تاریکی  بود برای من که با اون روشنایی اش  داشت زندگیم رو  روشن میکرد &#8230;. با این هموه هنوز داشتم به چهره اش یه لبخند نا محسوسی  روش بود نگاه می کردم &#8230;. دستم گرفت و رو قلبش گذاشت &#8230; گفت : امیدوارم  هیچ وقت قولت از یادت نره &#8230; همون قولی وقتی اون روز  دست رو گذاشتی رو قلبم بهم دادی &#8230;</p>
<p>سرم رو تکان داد م که هنوز یادمه و سر  قولم هستم &#8230;. درست نگاه کردم تو چشماش &#8230;  لبخند آرامی زد و ادامه داد : لازم نیست  حرفی بزنی چشمات همون قول بهم داد &#8230;.</p>
<p>و نزدیک تر شد  می دونستم می خواد چی کار کنه .. خواستم  بلند بشم &#8230; قرمز شده بودم &#8230;  احساس می کردم تپ دارم .. نور خورشید .. دیگه بیشتر اتاق روشن کرده بود &#8230;.  حالا می تونستم کامل ببینمش .. نزدیک تر نزدیک تر شد &#8230;  حالا می تونستم اشک حلقه شده در چشماش ببینم &#8230; و درست در اون لحظه  لبش رو گذاشت روی لبم &#8230; تمام احسلس گرمی لبش احساس می کردم انگار تمام بدم رو ازش پر کرده بودن &#8230; تپش قلبش رو  .. تعداد نفس هاشو &#8230; احساس میکردم &#8230; حالا  احساسش میکردم .. این احساس دوست داشتم &#8230; چون  احساس می کردم .. چون همیشه  این احساس بود باعث میشد تو این زندگی   ادامه بدم .. بجنگم &#8230; و به خاطرش مبارزه کنم &#8230;. بعد دوباره من در آغوش گرفت &#8230;  دم گوشم گفت : این احساس چیه که قدرت زندگی کردن بهم میده ؟؟</p>
<p>آره راست می گفت &#8230; این احساس چی بود که حاضر بودم به خاطرش با تمام دنیا بجنگم &#8230; این احساس چی بود که  تمام خطر ها رو به چشم گرفته &#8230; درست مثل خودش&#8230; واقعا این احساس چی بود ؟؟؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/09/05/truth/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>9</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1092</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Start</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/09/02/start/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/09/02/start/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 22:03:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[حرف هاي به ياد ماندني]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1088</guid>

					<description><![CDATA[کاش زندگی مثل یه بازی بود که پایانی نداشت هر جا گیر می کردی یه شروع تازه می کرد و دوباره استارت  بازی رو میزدی &#8230; اما متاسفانه اینجوری نیست .. شروع کردی دیگه دکمه استارتی  نخواد بود که تو رو به اول برگردونه .. اما من پشیمون نیستم .. چون استارت خودم زدم .. &#8230; &#8230; <a href="https://maxidream.wordpress.com/2010/09/02/start/">ادامه مطالعه <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">کاش زندگی مثل یه بازی بود که پایانی نداشت هر جا گیر می کردی یه شروع تازه می کرد و دوباره استارت  بازی رو میزدی &#8230; اما متاسفانه اینجوری نیست .. شروع کردی دیگه دکمه استارتی  نخواد بود که تو رو به اول برگردونه .. اما من پشیمون نیستم .. چون استارت خودم زدم .. تا آخرش هم هستم &#8230; فقط یاد گرفتم که تنهام .. چون استارت من زدم نه کسه دیگه ای .. در این راه خیلی ها می یان و میرن .. اما من یاد گرفتم ادامه بدم &#8230; شروع رو کردم &#8230; و تا پایان هم باید برم &#8230; حالا دارم انرژیم رو جمع می کنم برای پایان چون هنوز به وسط راه هم نرسیدم &#8230; تو این راه خودم هستم برای خودم برای هدفم و به خاطرخودم &#8230; تا آخر میرم ..  تا زمانی  که &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. موفق بشم &#8230; و نشون بدم &#8230; نیازی نداشتم .. تنها شروع کردم تنها هم به پایان میرسونم &#8230;. پس دوباره ادامه &#8230;&#8230;&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/09/02/start/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1088</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>hope</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/08/06/hope/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/08/06/hope/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 21:52:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[حرف هاي به ياد ماندني]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1084</guid>

					<description><![CDATA[وقتی روزی که تمام امید هایم به نا امیدی &#8230; تمام رویا هایم به خاطره ها &#8230; تمام آرزوهایم به حقیقت های تلخ .. تبدیل شدن &#8230; نور امیدم کم کم  کمسو شد &#8230; اما در همان رو به یک نتیجه رسیدم .. چرا باید با یک اتفاق یک حرف و یه مشکل اینجور بشوم &#8230; &#8230; <a href="https://maxidream.wordpress.com/2010/08/06/hope/">ادامه مطالعه <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">وقتی روزی که تمام امید هایم به نا امیدی &#8230; تمام رویا هایم به خاطره ها &#8230; تمام آرزوهایم به حقیقت های تلخ .. تبدیل شدن &#8230; نور امیدم کم کم  کمسو شد &#8230; اما در همان رو به یک نتیجه رسیدم .. چرا باید با یک اتفاق یک حرف و یه مشکل اینجور بشوم .. وقتی تمام جواب ها را می دانستم چرا دنبال جواب هستم &#8230; نیازی به اثبات نداشتم .. چون اثبات خودم بودم &#8230;. حالا فهمیدم همیشه تنها ادامه دادم حالا هم باید یاد بگیرم تنها ادامه بدم .. دیگران مهم نیستن چون دوباره به این نتیجه رسیدم برای خودت دل نسوزنی کسی برای دل دل نمی سوزاند .. برای خودت زندگی نکنی در پی سرنوشت خودت نروی کسی برای تو این کار نمی کند .. تنها به دنیا آمدیم تنها هم خواهیم مرد &#8230; این حقیقتی بود من فراموش کرده بودم .. همیشه تنها بودم و توانستم .. حالا هم می توانم چون دیگر نیاز ندارم به اثبات &#8230;.. حالا همه امید ها روشن چون باید تنها با اون چراغ این راه سنگی و سخت رو روشن کنیم و موفق بشیم با روشنایی آخر برسیم &#8230; پس پیش به سوی موفقیت &#8230; حالا می فهمم کجا اشتباه کردم اشتباه من نبودم .. چیزی بود که تکیه کرده بودم &#8230; من آمدم تمام رویاهایم و آرزوهایم و امیدهایم &#8230;..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/08/06/hope/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>6</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1084</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Heart</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/08/02/heart/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/08/02/heart/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 17:55:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[حرف هاي به ياد ماندني]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات و يادداشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1082</guid>

					<description><![CDATA[وقتي ميگن نوشتن آدم رو آروم مي كنه شايد هم من اينجوريم  راست ميگن .. امروز روز متوسطي رو شروع كردم در وسط هاش ذوق مرگ شدم اما بعد يه افت اين دلشوره لعنتي كه دست از سرم بر نمي داره .. حالا جوريم كه مي خوام امروز تموم بشه بره پي كارش شايد از &#8230; &#8230; <a href="https://maxidream.wordpress.com/2010/08/02/heart/">ادامه مطالعه <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;" dir="rtl">وقتي ميگن نوشتن آدم رو آروم مي كنه شايد هم من اينجوريم  راست ميگن .. امروز روز متوسطي رو شروع كردم در وسط هاش ذوق مرگ شدم اما بعد يه افت اين دلشوره لعنتي كه دست از سرم بر نمي داره .. حالا جوريم كه مي خوام امروز تموم بشه بره پي كارش شايد از اين دلشوره خلاص بشم .. الان احساس آرامش دارم يه جورايي اما اگه اين دلشوره بذاره &#8230; گاهي فكر مي كنم چقدر خوبه عادي باشي و بيخيال همه چيز اما نميشه ديگه اين زندگيه .. فهميدن چيزايي كه بايد بفهممي گاهي ترسناكه گاهي عذاب آور گاهي آرامش دهنده .. چقدر عجيبه اين همه حس يك جا داشته باشي .. خودتم بخواي چيزهايي رو توجيح كني كه درست هستن اما از نظر بقيه نا درست .. هيييييي چطوري مي توني چيزي رو توجيح كني كه نصفش بايد پنهون كني &#8230; آره اينم يكي از قانون هاي اين زندگي لعنتي .. تازه امروز يه چيزي رو هم خوب ياد گرفتم كه براي كساني نمي خوان از حرف خودشون خارج بشن اصلا تلاش نكن چيزي رو توجيح كني چون فايده نداره .. حالا مهم اينكه اون چيزي كه از ته قلبم مي ياد من بهش اعتقاد دارم مهمه &#8230; من تو اين مدت ياد گرفتم چطور به صداي ته قلبم گوش بدم .. اونه كه راه بهم نشون ميده &#8230; من عاشق قلب كوچكم هستم كه به خاطر خيلي چيزها داره مي تپه .. پس ادامه ميديم با صداي ته قلبم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/08/02/heart/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1082</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Question</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/07/29/question/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/07/29/question/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 10:15:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[حرف هاي به ياد ماندني]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات و يادداشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1076</guid>

					<description><![CDATA[Apart from fighting another way is also to achieve victory???? خواستم واسه اين سئوال جواب پيدا كنم .. اما گاهي ادامه دادن بهتر از پيدا كردن جوابه .. نظر شما چيه ؟؟]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:center;">Apart from fighting another way is also to achieve victory????</h3>
<p style="text-align:center;">خواستم واسه اين سئوال جواب پيدا كنم .. اما گاهي ادامه دادن بهتر از پيدا كردن جوابه .. نظر شما چيه ؟؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/07/29/question/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1076</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Only one sentence</title>
		<link>https://maxidream.wordpress.com/2010/07/19/only-one-sentence/</link>
					<comments>https://maxidream.wordpress.com/2010/07/19/only-one-sentence/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[neghin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 10:13:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[حرف هاي به ياد ماندني]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://maxidream.wordpress.com/?p=1073</guid>

					<description><![CDATA[من تاريكي و شب دوست دارم تو روز رو من طلوع دوست دارم تو غروب رو من ترش دوست دارم تو شيرين رو من گاهي تنهايي رو دوست دارم تو از تنهايي متنفري من گاهي ساكتم .. اما تو پر حرف حالا با همه اين ها بگو چطور ممكنه &#8230; فقط يك لبخند زد گفت &#8230; &#8230; <a href="https://maxidream.wordpress.com/2010/07/19/only-one-sentence/">ادامه مطالعه <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;" dir="rtl">من تاريكي و شب دوست دارم تو روز رو</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">من طلوع دوست دارم تو غروب رو</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">من ترش دوست دارم تو شيرين رو</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">من گاهي تنهايي رو دوست دارم تو از تنهايي متنفري</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">من گاهي ساكتم .. اما تو پر حرف</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">حالا با همه اين ها بگو چطور ممكنه &#8230;</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">فقط يك لبخند زد گفت : اينا مهم نيست مهم اينكه مي تونم كنارت با آرامش نفس بكشم .. نفسم رو ازم نگير &#8230;</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">از كنارم رد شد &#8230; تنها چيزي كه تونستم در جواب اون تك جمله بدم يك لبخند خفيف و آروم بود ..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://maxidream.wordpress.com/2010/07/19/only-one-sentence/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>8</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1073</post-id>
		<media:content url="https://2.gravatar.com/avatar/205b4a76819919fb1d85ab9b73ba3c2f799fe1237e5a714d27facb48de0caff1?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">neghin</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
