<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت های شخصی حسین بیدی</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com</link>
<description>و كسانى كه در راه ما كوشيده‏ اند به يقين راه‏ هاى خود را بر آنان مى‏ نماييم...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 09 Apr 2017 15:39:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>برای وقتی که احوالِ دل، با تقویم همزمان نیست...</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/391</link>
<description>بهاریه نوشتن هر سال برایم سخت تر از سال قبل می شود. وقتی هنوز احوال دلت گام به گام با تقویم جلو نیامده است تا هر دو با هم همزمان نو بشوند برای بهار و نو شدن نوشتن دشوار است. چه بهتر که درست میان همین اوضاع که تقویم و احوال دلم با هم همزمان نیستند، از حال آدمی بنویسم؛ از خوشی و ناخوشی و از غم و رنج و معنا. تا همین پارسال فکر می کردم ما برای خوش بختی و حال خوش داشتن زندگی می کنیم. یعنی ما متولد می شویم تا کامروا شویم، اما فهمیدم واقعیت این است که ما متولد می</description>
<pubDate>Sun, 09 Apr 2017 15:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/391</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای ما پسرها</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/390</link>
<description>در صفحه ی خانم تهمینه میلانی این چند جمله از برتراند راسل توجهم رو جلب کرد و بهانه ی نوشتن این مطلب شد: «به دختران خود یاد دهید قبل از ازدواج، به آرزوهایشان برسند مردان غول چراغ جادویی علاءالدین نیستند.» اندر احوالات ما پسرها برای ازدواج و شرایطی که باید داشته باشیم و همچنین انتظاراتی که از پسرها در باب دارایی های مادی می رود، حرف برای گفتن و شنیدن زیاد است. برای شروع می خواهم بگویم که پسرها هم مثل دخترها چندین سال مدرسه می روند؛ مثل دخترها چندین سال</description>
<pubDate>Thu, 28 Jul 2016 11:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/390</guid>
</item>
<item>
<title>لطفاً گوساله نباشیم!</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/389</link>
<description>چند سال پیشا یه روز داشتم حوالی ساعت 11 صبح با دوچرخه به خونه برمی گشتم؛ یادمه تو خیابون پهن و دو طرفه منتهی به خونه مون که از اتفاق تازه هم آسفالت کرده بودند با سرعت زیاد رکاب می زدم و از دوچرخه سواری لذت می بردم. مقتدرانه و در اوج سرعت و لذت مسیرمو طی می کردم و پیش به سوی مقصدم بودم. تو همون سمت خیابون که داشتم می رفتم دیدم چند متر جلوترم یه سواری کنار خیابون پارک کرده. همون طور که داشتم به اون ماشین پارک شده نزدیک می شدم و به فاصله حدود 10 متریش که</description>
<pubDate>Thu, 14 Jul 2016 08:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/389</guid>
</item>
<item>
<title>آدم حسابی هایی که ما می شویم...</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/388</link>
<description>جلال الدّین حالا دیگر برای خودش کسی شده بود! شده بود سرآمد علم و دین! اینکه می گویم علم و دین، بدین خاطر که آن زمان ها شاید مثل الان چیزهای متنوع تری وجود نداشت که آدم ها با آن احساس بکنند آدم حسابی شده اند! احساس بکنند از دیگران برترند! احساس بکنند صاحب ارزش شده اند و خلاصه اینکه به خیال خود کسی شده باشند! تا بخواهند به دیگران جور دیگری نگاه کنند. خلاصه جلال الدّین به زعمی، شده بود آدم خیلی حسابیِ عصرش! آخر، فقیه شده بود! و نیک می دانید که در جامعه ی</description>
<pubDate>Mon, 27 Jun 2016 11:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/388</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی ادامه ی «ادب از که آموختی؟...» رو تازه دیدم و خواندم!</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/387</link>
<description>در حال مرور کردن قسمت نظرات یه مطلب بودم، چشمم به «ادب از که آموختی» که یکی از خواننده های اون مطلب نوشته بود، افتاد؛ این بار مکث کردم و مطابق معمول عبور نکردم و اون نظر رو خوندم. راستشو بخواید من هیچ وقت این «ادب از که آموختی» رو کامل خودم نرفته بودم بخونم و یا حتی اگه گلستان سعدی هم گاهی ورق زنان می خوانده ام به این حکایت که می رسیده ام به خیال اینکه این را می دانم از آن عبور می کرده ام و بهتره بگم که حتی فکر می کردم دیگه اونجا که می گه «از بی ادبان!»</description>
<pubDate>Thu, 16 Jun 2016 12:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/387</guid>
</item>
<item>
<title>آدم های طبیعی یا آدم های 6در4؟</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/386</link>
<description>آدم های طبیعی، آدم هایی هستند که همیشه تماماً دوست داشتنی نیستند و همین طور هم همیشه نفرت انگیز! راستشو بخواید به نظرم ما دچار خطا می شیم و می خوایم که احساسمون رو نسبت به آدم ها مثبت یا منفی کنیم! در حالیکه در واقعیت آدم ها مثبت و منفی هستند. آدم طبیعی آدمی هست که همیشه اتوکشیده نیست! همیشه اتوکشیده صحبت نمی کنه! همیشه لبخند نمی زنه! همیشه شعار و عملش با هم یکی نیست! همیشه بساط دوست داشتنش برای همه پهن نیست! آدم طبیعی همیشه به همه چیزها احترام نمی گذاره!</description>
<pubDate>Sat, 21 May 2016 10:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/386</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک (:</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/385</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 21 Mar 2016 11:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/385</guid>
</item>
<item>
<title>چرا نباید خوشبختی را با رفاه اشتباه بگیریم؟</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/384</link>
<description>کدام ثروت رفاه می آره؟ و کدام ثروت خوشبختی؟ چرا نباید خوشبختی را با رفاه اشتباه بگیریم؟ صحبت کردن در مورد پول و ثروت در هر جایی و برای هر کسی امکان پذیره! همه آدمها پول رو دوست دارند، همه آدمها ثروت رو دوست دارند و .... کلیشه ای ترین سوالی که همیشه هم مطرحه اینه که آیا واقعا خوشبختی با پول حاصل میشه؟ آیا همین که ثروتمند باشیم همه چی حله؟ من به لطف هم صحبتی با یکی از دوستام، تو ذهنم این طوری دسته بندی کردم: ما دو کلمه داریم؛ یکی رفاه و یکی خوشبختی.</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2015 21:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/384</guid>
</item>
<item>
<title>مهریه ی دوست داشتنی</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/383</link>
<description>وسط صحبت هاش گفت: من این قدر کتاب و کتاب خوندن برام مهمه که حتی مهریه ام کتابه. توجه داشته باشید که ایشون ایرانی بودند و ساکن همین شهر خودمون؛ دوم اینکه هم سن و سال خودمون و بیست و پنج و شش سالشون بود؛ می خوام نتیجه بگیرم که یکی بودند مثل خود ما. صحبت هامونو که ادامه دادیم طاقت نیاوردم و ضمن عذرخواهی از اینکه سوال شخصی ازشون می پرسم، گفتم برام جالبه که بیشتر در مورد مهریه تون بگید: مهریه ام هزار و خورده ای جلد کتابه که با همسرم تا الان حدود 3 تا قفسه بزرگ،</description>
<pubDate>Fri, 06 Mar 2015 06:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/383</guid>
</item>
<item>
<title>همیشه رفتن و رفتن! ز آمدن چه خبر؟</title>
<link>https://33mohtashami.blogfa.com/post/381</link>
<description>بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق همیشه رفتن و رفتن! ز آمدن چه خبر؟ اخیرا که ماه هاست، احساس لال بودن می کنم، احساس ناتوانی در بیان و انتقال. احساس عاجز بودن، نه اینکه حرفی نداشته باشم که بزنم، بلکه عاجزم از گفتن و بیان، که آن گفتن و بیان عاجز است از بیان آنچه که می خواهم برسانم؛ این می شود که به درونم بر می گردم، سرم را تا آخر در لاک خودم فرو می کنم و به سکوت می شوم متمایل و متمایل تر. هستم، زنده ام، اما در خودم پیچیده ام و به درون، به سکوت مقیم ترم.</description>
<pubDate>Wed, 18 Feb 2015 20:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>33mohtashami</dc:creator>
<guid>33mohtashami.blogfa.com/post/381</guid>
</item>
</channel>
</rss>
