<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" version="2.0">

<channel>
	<title>بدنویس</title>
	
	<link>http://www.badnevis.com</link>
	<description>بدنویس</description>
	<lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 17:32:32 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/badwriter" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="badwriter" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>ساعت چنده؟</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/03/02/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%da%86%d9%86%d8%af%d9%87%d8%9f/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/03/02/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%da%86%d9%86%d8%af%d9%87%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 May 2012 16:58:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=198</guid>
		<description><![CDATA[مردمان پرسیدند: خوش میگذره؟ سوال سختیست بی او نمیگذرد &#160;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مردمان پرسیدند: خوش <strong>میگذره</strong>؟</p>
<p>سوال سختیست</p>
<p>بی او</p>
<p>نمیگذرد</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/03/02/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%da%86%d9%86%d8%af%d9%87%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیلبوردها، از تو میپرسند!</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/03/01/150/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/03/01/150/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 May 2012 19:21:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب خوانها دیوانه اند!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=150</guid>
		<description><![CDATA[آخرین روز کاری ام را یادم هست، که داشتند دفترم را، از وسایل خالی میکردند و زورکی، دستهای مرا بسته بودند تا به جایی صدمه نزنم. همینطوری که آشغال کاغذها را داشتند میبردند، چند ورقی را قاچاقی، برداشتم. توی آنها، از روزهایی نوشته بودم که نبودی، از اینکه دنبالت میگشتم: &#8220;پنجاه سالی از رفتنت میگذرد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین روز کاری ام را یادم هست، که داشتند دفترم را، از وسایل خالی میکردند و زورکی، دستهای مرا بسته بودند تا به جایی صدمه نزنم.</p>
<p>همینطوری که آشغال کاغذها را داشتند میبردند، چند ورقی را قاچاقی، برداشتم. توی آنها، از روزهایی نوشته بودم که نبودی، از اینکه دنبالت میگشتم:</p>
<p>&#8220;پنجاه سالی از رفتنت میگذرد، حالا که شهردار شده ام، نیمی از بیلبوردهای شهر را، عکسهای تو فرا گرفته، عکسهایی را که یواشکی، از کیف کوچک نگین کاری شده ات، همان زرشکی پر از نگینهای سبز که داده بودم یک استاد مالزیایی، برایت تراش دهد، برداشتم!</p>
<p>میدانستم یکروز میروی،دوست داشتم بعضی وقتها برای چشمهایت _ که میدانستم هیچ وقت عوض نمیشوند_ دلم تنگ خواهد شد و نخواهی بود تا روبرویت، دوباره گریه کنم. وقتی رفتی، آنقدر گریه کردم که دکتر به خانواده ام گفت: عکسهایی دارد،دردناکتر از قصه ی کزت، غمبارتر از غروب نامیمون آفتاب جمعه، و زنده تر از خروشانترین رودخانه ی شندار زمین، اندوه در آن عکسها، موج میزند! چشمهای تورا میگفت. عکسها را هرچه گشتند، نیافتند.</p>
<p>امروز که شهردار شده ام، دادم نیمی از بیلبوردها را، از عکس تو پر کنند، و بزرگ نوشته اند: اندوه چشمهایت، پنجاه سال است که ریشه ام را، سوزانده است. اگر امروز، برق چشمهایت را نبینم، تاریک و متروک، خواهم مرد&#8221;</p>
<p>تیمارستانیها، میدانند عاشق هم بوده ام، با شهردار عاشق دیوانه، بهتر برخورد میکنند.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/03/01/150/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دستور زبان</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/02/31/188/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/02/31/188/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 May 2012 18:52:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[خط خطی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=188</guid>
		<description><![CDATA[نامم را که صدا زدی، خیال کردم خیلی خاصٌم برای تو! خاص تر شدم، وقتی به نام کوچک، خواندمت. حالا، همه را به نام کوچکشان میخوانی، حالا، همه به نام کوچک میخوانندت! حالا شما، برای همه تو شدی! شما برای من غریبه اید. &#160;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نامم را که صدا زدی، خیال کردم خیلی خاصٌم برای تو!</p>
<p>خاص تر شدم، وقتی به نام کوچک، خواندمت.</p>
<p>حالا، همه را به نام کوچکشان میخوانی، حالا، همه به نام کوچک میخوانندت!</p>
<p>حالا <strong>شما</strong>، برای همه <strong>تو</strong> شدی!</p>
<p><strong>شما</strong> برای من غریبه <strong>اید</strong>.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/02/31/188/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شمس لنگرودی</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/02/31/%d8%b4%d9%85%d8%b3-%d9%84%d9%86%da%af%d8%b1%d9%88%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/02/31/%d8%b4%d9%85%d8%b3-%d9%84%d9%86%da%af%d8%b1%d9%88%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 May 2012 17:40:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=185</guid>
		<description><![CDATA[نه، نمی­توانم فراموشت کنم زخم های من، بی حضور تو از تسکین سرباز می زنند بال های من تکه تکه فرو می ریزند بره های مسیح را می بینم که به دنبالم می دوند و نشان فلوت تو را می پرسند نه، نمی توانم فرامشت کنم خیابان ها بی حضور تو راه های آشکار جهنم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نه، نمی­توانم فراموشت کنم<br />
زخم های من، بی حضور تو از تسکین سرباز می زنند<br />
بال های من<br />
تکه تکه فرو می ریزند<br />
بره های مسیح را می بینم که به دنبالم می دوند<br />
و نشان فلوت تو را می پرسند<br />
نه، نمی توانم فرامشت کنم<br />
خیابان ها بی حضور تو راه های آشکار جهنم اند<br />
تو پرنده یی معصومی<br />
که راهش را<br />
در باغ حیاط زندانی گم کرده است<br />
تک صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی<br />
باد تشنه ی تابستانی<br />
که گندم زاران رسیده در قدوم تو خم می­شوند<br />
آشیانه­ی رودی از برف<br />
که از قله های بهار فرو می ریزد<br />
نه<br />
نمی توانم<br />
نمی­خواهم که فراموشت کنم.<br />
تپه های خشکیده از پله های تو بالا می­آیند<br />
تا به بوی نفس های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند<br />
ماه هزار ساله دست نوشته ی آخرش را برای تو می فرستد<br />
تا تصحیحش کنی.<br />
نه، نمی توانم فراموشت کنم<br />
قزل آلایی عصیانگری که به چشمه ی خود باز می رود<br />
خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/02/31/%d8%b4%d9%85%d8%b3-%d9%84%d9%86%da%af%d8%b1%d9%88%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاید اردیبهشت، وقت دیگریست!</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/02/30/%d8%b4%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/02/30/%d8%b4%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 18:27:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[خط خطی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=182</guid>
		<description><![CDATA[چقدر سخت است باور اینکه نبودت دارد به آخرین روز اردیبهشت هم کشیده میشود!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر سخت است</p>
<p>باور اینکه</p>
<p>نبودت</p>
<p>دارد به آخرین روز اردیبهشت هم</p>
<p>کشیده میشود!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/02/30/%d8%b4%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درگیر تنهایی</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/02/30/%d8%af%d8%b1%da%af%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/02/30/%d8%af%d8%b1%da%af%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 17:05:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب خوانها دیوانه اند!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=170</guid>
		<description><![CDATA[از خواب که برخواستم، پهلوهایم جای زخم ناخن بود، انگار که با کسی هم آغوش بوده باشم، ولی هر چه فکر کردم، یادم نیامد دیشب با کدام فاحشه ای خوابیدم. لباس عجیبی هم اول صبحی به تن داشتم، فکر کنم دیشب کلی مست کرده بودم و حواسم نبوده چی پوشیده و خوابیدم! یک ردای بلند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از خواب که برخواستم، پهلوهایم جای زخم ناخن بود، انگار که با کسی هم آغوش بوده باشم، ولی هر چه فکر کردم، یادم نیامد دیشب با کدام فاحشه ای خوابیدم.</p>
<p>لباس عجیبی هم اول صبحی به تن داشتم، فکر کنم دیشب کلی مست کرده بودم و حواسم نبوده چی پوشیده و خوابیدم! یک ردای بلند آبی که از پشت بندهایی داشت برای بستن! اا با که هم بستر شده ام؟ کجاست؟ اصلا اینجا کجاست؟ تخت من هم که نیست. حتی شبیه دفتر کارم، وسط ساختمان مرکزی شهرداری هم نیست</p>
<p>اَه، من اتاق شیشه ای خودم را دوست دارم، اینجا کجاست؟ آنجا روی دفتر نوشته بودند:&#8221;اتاق شهردار&#8221; اما این اتاق، شماره دارد:&#8221;۱۳&#8243; اینجا کجاست؟</p>
<p>نه، آه، یادم آمد. تیمارستان لعنتی!</p>
<p>لباس آبی تیمارستان بود، یادم آمد که دیشب دوباره قرصهایم را نخوردم و دوباره، پرخاش کردم.آنها، دستهام را با آن لباس عجیب غریب، به پشتم گره زده بودند، چه تنگنای سختی میشود وقتی مجبوری، مجبوری خودت را زورکی در آغوش بگیری، یاد همه ی تنهایی عمرم افتاده بودم که برای فرار از آنها، خودم را چنگ میزدم، شاید راهی برای فرار از تنهایی پیدا میشد!</p>
<p>آنقدر تقلا کردم تا توانستم خون به پا کنم. آنقدر ناخنهایم را به پشتم کشیدم، که لباس دیوانگان تیمارستان، از خون من قرمز شد و پرستارها، هول کردند که این زنجیری، نکند بدنش را پاره پاره کند و بازم کردند. آخر سرهم سرپرستار، با آن تفنگ عجیب فیل کشش، بیهوشم کرد.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/02/30/%d8%af%d8%b1%da%af%db%8c%d8%b1-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شیشه ی اشک آلود</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/02/29/113/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/02/29/113/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 May 2012 17:53:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات پسر خدا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=113</guid>
		<description><![CDATA[تو که جراتش را نداری ولی پشت شیشه ها باران آخرین اشکهای اردیبهشتی ام را مدفون میکند تو پشت پنجره ات خیره شو به خیسی شیشه ها &#160; بعد هم از ترس خیس شدن پرده ها را بکش فراموش کن حتی اینجا من قدرت بارانها را از پدرم خدا برای تو خریده ام!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تو که جراتش را نداری</p>
<p>ولی</p>
<p>پشت شیشه ها</p>
<p>باران</p>
<p>آخرین اشکهای اردیبهشتی ام را</p>
<p>مدفون میکند</p>
<p>تو</p>
<p>پشت پنجره ات</p>
<p>خیره شو به خیسی شیشه ها</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بعد هم</p>
<p>از ترس خیس شدن</p>
<p>پرده ها را</p>
<p>بکش</p>
<p>فراموش کن حتی</p>
<p>اینجا</p>
<p>من</p>
<p>قدرت بارانها را</p>
<p>از پدرم</p>
<p>خدا</p>
<p>برای تو خریده ام!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/02/29/113/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سوز و ساز</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/02/29/%d8%b3%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d8%b2/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/02/29/%d8%b3%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 May 2012 17:33:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[مینیمال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=157</guid>
		<description><![CDATA[باران ناگهان باریدن گرفت سیگارم را خاموش کرد. باران لعنتی بگذار فراموش کنم &#160; &#160;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باران</p>
<p>ناگهان باریدن گرفت</p>
<p>سیگارم را خاموش کرد.</p>
<p>باران لعنتی</p>
<p>بگذار</p>
<p>فراموش کنم</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/02/29/%d8%b3%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روسری</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/02/29/%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/02/29/%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 May 2012 14:31:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=152</guid>
		<description><![CDATA[اینجا هر کسی کسی را دارد تا موهایش را هر وقت که خواست ببیند. من اما آلبومی دارم از عکسهای تو که حسرت به دلم ماند تا روسری ات را یکبار من باز کنم!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اینجا هر کسی</p>
<p>کسی را دارد تا موهایش را</p>
<p>هر وقت که خواست</p>
<p>ببیند.</p>
<p>من اما</p>
<p>آلبومی دارم</p>
<p>از عکسهای تو</p>
<p>که حسرت به دلم ماند</p>
<p>تا روسری ات را</p>
<p>یکبار</p>
<p>من باز کنم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/02/29/%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حفاظت شده: اینها همه، از رنگها بود</title>
		<link>http://www.badnevis.com/1391/02/28/%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87%d8%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%86%da%af%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://www.badnevis.com/1391/02/28/%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87%d8%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%86%da%af%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 18:47:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بدنویس</dc:creator>
				<category><![CDATA[خط خطی]]></category>
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.badnevis.com/?p=142</guid>
		<description><![CDATA[هیچ چکیده‌ای موجود نیست زیرا‌این یک نوشته حفاظت شده است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<form action="http://www.badnevis.com/wp-pass.php" method="post">
<p>این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:</p>
<p><label for="pwbox-142">رمز:<br />
<input name="post_password" id="pwbox-142" type="password" size="20" /></label><br />
<input type="submit" name="Submit" value="بفرست" /></p></form>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.badnevis.com/1391/02/28/%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87%d8%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%86%da%af%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

