<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" version="2.0">
<channel>
<title>a cup of me</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/</link>
<description />
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 29 Oct 2009 17:54:18 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/ACupOfMe" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
<title>محال است محال...</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description>تلویزیون بعد از پخش آهنگ جدید اخبار ساعت ۲۱ می گوید دور سوم سفرهای استانی احمدی نژاد. بعد هم رییس جمهور نامبرده یک چیزهایی می گوید من باب اینکه گویا محال است از برقراری عدالت ذره ای پا پس بکشد و اصلا هم جا ندارد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هر جوری که حساب می کنم می بینم دولت نامبرده کمتر از ۳ماه است که آغاز به کار کرده و با یک حساب سرانگشتی متوجه می شویم که در این سه ماه نمی توانسته به همه ی استان ها نه یک دور بلکه دو و حتی سه دور سفر استانی کرده باشد. فلذا نتیجه ی اخلاقی می گیریم که تنها امکان محتمل اینست که صدا و سیما هم به بازی سبزها پیوسته باشد و به جای عنوان دولت دهم در مفاهیم خود برای تولید محتوای اخبار از &lt;EM&gt;دولت بعد از نهم&lt;/EM&gt; استفاده می کند. در نتیجه همه ی کارهایش را می گذارد سر جهاز کارهای درخشان دولت نهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آن وقت منطقی می شود که اولین سفر استانی طرف را در ادامه ی سفرهای دولت قبلی به عنوان سومین سفر جا بزنیم.کسی که حواسش نیست کنتور هم که نمی اندازند، هان؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت. یک آدم هایی،یک خاطراتی،یک جاهایی می پیوندند به ریشه ی آدم. جزیی از هویت آدم می شوند. بعد دیگر نمی توانی دوستشان نداشته باشی. حتی اگر نبینی شان. یا حتی ترکشان کنی ظاهرا. چون یک قسمت خیلی مهم از تو هستند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 17:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=362</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title />
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description>نمی دانم...اصلا نمی دانم بودن و نبودن فرقی دارند یا نه. نمی دانم نوشتن و ننوشتن چطور. خواندن و نخواندن اخبار و پست های وبلاگ ها چطور. اصلا در همه ی کارهای روزمره ام تردید کرده ام. شنیدن حرفهای به ظاهر مهم آدم ها دیگر تعجبم را بر نمی انگیزد. هیجان زده ام نیز نه! دیگر خندیدن و خنداندن هم نه. وقتی آدم ها نمی فهمند چه فایده ای دارد. وقتی فکر می کنند احمقی!فکر می کنند نمی فهمی!فکر می کنند آدم کوچکی هستی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خسته ام. تمام این روزها مشغول فکرهایی هستم که می دانم آخرش نتایج درخشانی به دست نمی دهند. فکرهای سخت که آدم را می سوزانند و بعد وادارت می کنند که فراموششان کنی تا بتوانی راحتتر زندگی کنی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 19:37:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>grow with adidas</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-359.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روی ویترین فروشگاه آدیداس در خیابان ولیعصر عکس چند تا بچه با لباس های مارک دار را انداخته که دارند فوتبال بازی می کنند و خیلی هم شاد و مسرورند از اینکه آدیداس پوشیده اند و بعد یک جورهایی به عنوان شعار نوشته grow with confidence. آدم هایی که می روند داخل فروشگاه هم حقیقتا اعتماد به نفس های متحرک هستند. خیلی هم از اینکه می توانند از نمایندگی آدیداس در ایران خرید کنند خوشحالند. از اینکه با پوشیدن مارک هویت مشترکی با آدم های هم طبقه شان پیدا می کنند نیز هم. گاهی فکر می کنم این همه اشتیاق به پوشیدن مارک و راه رفتن با آن در خیابان برای چیست؟ چه چیزی در آن مارک است که باعث می شود آدم ها به واسطه ی آن سرشان را بالا بگیرند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چند سال پیش در چلچراغ یک گزارشی نوشته بود درباره کمپانی های بزرگ نایک و آدیداس و اینکه چطور تبدیل شده اند به غول های تبلیغاتی دنیا و چطور در آسیا با کارگران ارزان شرقی اموراتشان را می گذرانند. اصلا از این بحث های شرقی غربی و طبقه ای خوشم نمی آید اما وقتی حتی فوتبالیست ها و داورها هم برای پوشیدن یک مارک طلب پول می کنند این همه رغبت و شور و غرور ما برای اینکه تبدیل بشویم به مدل ها و مانکن های مفت و مجانی متحرک یک برند یک مقدار عجیب است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 08:19:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=359</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی می گوییم عدالت از چه حرف می زنیم؟</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description>چند روز پیش در یکی از روزنامه ها خواندم که واحد خواهران جنبش عدالتخواه دانشجویی یک نامه به رئیس سازمان صدا و سیما داده و ضمن انتقاد از رسانه ی ملی به نکاتی چند اشاره کرده است. اگر شما هم مثل من فکر کرده اید که واحد خواهران جنبش عدالتخواه از بی عدالتی های اخیر رسانه ی عزیز ما به ستوه آمده و وظیفه ی خود دانسته که به این رویه ناعادلانه اعتراض کند سخت در اشتباهید. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامه شامل مواردی بود درباره اینکه رسانه ی ملی دارد حرمت ها را زیر پا گذاشته و اختلاط زن و مرد  و بریز و بپاش و تجمل را یک امر عادی جلوه می دهد." آیا جومونگ و جواهری در قصر و ...بهتر از بنت الهدی صدرها و طاهره صفارزاده ها هستند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نمی دانم آیا واقعا این طور هست یا نه. یا اصلا این مسئله ی امروز جامعه ی ماست؟ و عدالتخواهی ما به همین دلیل دچار بحران شده؟ و حالا باید زانوی غم بغل بگیریم و به فکر راه حل باشیم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گمان من عدالت اتفاقا مفهومی نسبی نیست. بلکه خیلی هم مطلق و معین است. یعنی نمی توان از دو تا عدالت صحبت کرد. ممکن است رویکردها به عدالت مختلف باشد اما قطعا یک چیز است. اینکه همه در شرایط یکسان حق برابر داشته باشند. به دلایل واهی حق کسی به کس دیگر داده نشود. آدم ها به خاطر تفکرشان زیر پا له نشوند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم که طرفدار جنبش عدالتخواه دانشجویی نیستیم، بریز و بپاش و تجمل گرایی و جومونگ را تایید نمی کنیم اما خب. به نظرم دوستان و حضراتی که دم از مسئله محور بودن در جامعه می زنند و نگران جامعه ی امروز ایرانند بهتر از قدری در نام منتسب به خود و آرمان های آن و دغدغه های امروز خود بازنگری کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فراموش نکنیم! رسانه ی ملی حتی اگر جومونگ نشان ندهد و بریز و بپاش هایش را متوقف کند و زن و مرد را هم مختلط نکند، باز هم تا عدالت راه دور و درازی در پیش دارد. راهی که ممکن است نتیجه اش به مذاق عدالتخواهان این روزها خیلی خوش نیاید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 16:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=358</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دور روزگاران را چه شد...؟</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-357.aspx</link>
<description>راستش این روزها که نمی نوشتم سزم شلوغ نبود اصلا. اتفاقا روزهایی که آدم سرش شلوغ تر است بیشتر می نویسد. اما همه اش فکر می کردم. گاهی پیش می آید از این ناپرهیزی ها هم بکنم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید ۲ سال پیش بود که برای یک جلسه انتخاباتی به مراسم سخنرانی احمد توکلی رفتم. هر چند احمد توکلی نامزد منتخب من نبود و نیست اما در مراسم سخنرانی اش شرکت کردم. احمد توکلی و اطرافیانش برای من همیشه نماد و نماینده آدم هایی بوده اند که حتی اگر در قدرت باشند هم توتالیتر نیستند. احمد توکلی در آن مراسم حرفی زد که هنوز هم در خاطرم مانده. بعد از پخش قرآن پشت تریبون رفت و گفت: من دعا می کنم که در این دوره هیچ کدام از کاندیداهای اصلاح طلبان رد صلاحیت نشوند. باشند و رقابت کنیم اما رای نیاورند.  یعنی دوست دارم باشند اما طبیعتا دوست ندارم پیروز شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها همه جا پر از ادبیات حذف است. یک عده کمر به حذف دیگران بسته اند. بدترین اش هم وقتی ست که در دانشگاه اتفاق می افتد. جایی که در آن همیشه باید اخلاق در آرمانی ترین شکلش باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز بعد از برگزاری مراسم دعا برای زندانیان سیاسی دوستان بسیج شاکی بودند. می رفتند و می آمدند و از اینکه حوزه استحفاظی شان مورد هجوم قومی یعجوج و معجوج یعنی ما قرار گرفته بود بی قرار بودند. از اینکه مسجد به تصرف نااهلان روزگار در آمده بود آرام و قرار نداشتند. هرکدامشان یک جا جمع شده بودند و از شکسته شدن حرمت ها حرف می زدند. از اینکه آن پرده بالا رفته و زنان و مردان بدون حضور پرده دارند دعا می خوانند. آن هم چه کسانی! واحرمتا! وااسلاما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد با عجله طول راهرو را طی می کردند و با تلفن حرف می زدند و به نظر می رسید دارند شکایت می برند به جایی و دادخواهی می کنند. بعد از برنامه هم مسئولان را دعوا می کردند که لابد چرا به ما اجازه دادند استادهایمان را یک جا جمع کنیم و ۱ ساعت دور هم باشیم.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته برنامه برگزار شد. بدون هیچ اتفاق غیر مترقبه ای. بدون اینکه نظم مختل شود. فقط بچه ها آرام تر بودند و از مهیا شدن فضا برای ابراز درد آسوده تر.شاید هم فقط مادر مهدی شیرزاداشک ریخت. ساره و فاطمه هم همین طور. البته اگر اشک ریختن برای عزیزان اقدام علیه امنیت تلقی نشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش می توانستیم فکر کنیم که همه مان دانشجوییم پس به حکم همین برابری می توانیم در کنار هم باشیم. اصلا در مقابل هم باشیم. اما نیستیم. بین ما فاصله زیاد است. آن قدر که اصلا نشود با هم قیاس شویم . آن قدر که بی ربط باشیم به هم. ما باید جواب بدهیم و آن ها باید جواب بگیرند. ما باید سرمان پایین باشد تا حرمت هایی که آنها می گویند خدشه دار نشود. ما در مدرسه ای زندگی می کنیم که جای ما همان بچه های شلوغ کن ته صف است و حالا به جای ناظم همکلاسی های سابق مان ایستاده اند. و در جواب کسانی که زخم به استخوان شان رسیده و صدایشان به گوش کسی نمی رسد و هر لحظه ممکن است در آستانه پرت شدن از بلندی باشند با افتخار ژست آدم های دموکرات را می گیرند و پلاکاردهایی می گیرند بالا که"آزادی اندیشه با اغتشاش نمیشه". وزیر اسبق دولت متبوع آنها بدون هیچ مشکلی به دانشگاه می آید تا دور هم باشند و گل بگویند اما ما باید بمیریم. وزیر اسبق که هیچ. حکم می آید که خودتان هم"تا اطلاع ثانوی حق ورود به محیط دانشگاه را ندارید".&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از برنامه سه شنبه دوستان بسیج رد می شدند و از نمازخانه شان نگهبانی می کردند و به ما نااهلان روزگار؛ به ما دعااولی ها می گفتند "قبول باشه"... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز چیزی نگفتم ولی امروز می گویم؛ و امیدوارم حتی یک نفرشان بشنود. قبول است دوستان بزرگوار. شک نکنید. حتی اگر شما برای قبولی اش دعا نکنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش می شد بدون ترس؛ بدون هراس از نیروهای اطلاعاتی که مثل نیروی گرانش زمین، هستند اما ما نمی بینیم شان بتوانیم حرفمان را بزنیم. بدون اینکه فکر کنیم آیا بین درخت هم ممکن است شنود باشد یا نه؟ بدون اینکه از هم بترسیم. که نکند فلانی خودی است؟ نکند فلانی دارد نقش بازی می کند؟ آمار می دهد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نیست. آقای توکلی! دعای شما هم مستجاب نشد. ما حتی نمی توانیم در کنار دوستان مان بایستیم. چه برسد به  رقابت. ما باید به هر حرکت مان هزار بار فکر کنیم. که نکند باعث شود کسی به دردسر بیفتد. ما باید هزار بار عذاب وجدان بگیریم. هزاربار به فرداهای بدون حضور دوستان مان فکر کنیم. ما باید هزار بار جواب کار نکرده را پس بدهیم. بعد به جرم همان کار نکرده مجازات شویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آستانه ی حذف قرار داریم. حذف اضطراری. اما خب... به گفته سارا شریعتی بیایید همه با هم خواب ببینیم. خواب ببینیم که همه مان در کنار همیم. و هیچ کس در آستانه حذف نیست و کسی از دیگری نمی ترسد. خیلی دور از ذهن است. می دانم. ولی خوابش را که می شود دید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 13:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=357</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایمان بیاوریم به عکس...</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description>روزنامه ی ایران یک ویژه نامه چاپ کرده و به صورت رایگان همراه روزنامه اش گذاشته و تحویل خوانندگان داده که به طور قطع اگر این کار از سوی یک روزنامه ی اصلاح طلب سر زده بود به دزدی، فساد اخلاقی، ارتباط با خاندان هاشمی(دیده اید از فحش بدتر شده؟) متهم می شد. ویژه نامه یک نشریه خیلی حجیم و پر محتواست که مملو از مطالبی ست در باب اینکه چرا احمدی نژاد می تواند ۲۵ میلیون رای آورده باشد. و آن قدر قضیه را لوث کرده که آدم یاد این می افتد که مثلا یک نفر که کسی هم از قضا دیگر کاری به کارش ندارد بیاید و استدلال کند که چرا من دزد نیستم! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد در بیشتر صفحات به مناظره تاریخی احمدی نژاد و موسوی پرداخته و کلی برای خودش مصادرات به مطلوب انجام داده. فکر کرده احیانا کسی به جز حامیان دولت دهم نشریه کذایی را نمی خواند اما خب. نمی داند که ما خیلی آدم های همه سو نگری هستیم و همه روزنامه ای را ورق می زنیم! اما اصل بحثی که می خواهم بگویم چیز دیگریست. عکس. می خواهم درباره معجزه بزرگ قرن حاضر بگویم! در حالی که خیلی ها ممکن است روزنامه ها را ورق بزنند و حوصله خواندن مطالب طولانی و جدی آن را نداشته باشند تقریبا همه عکس هایش را نگاه می کنند. و اگر آن عکس هوشمندانه باشد و تاثیرگذار؛ یک برگ برنده تمام عیار است. بدون اتلاف وقت حرفش را می زند. خیلی هم تند و خیلی هم شفاف و با موضع گیری روشن. آدم را به فکر فرو می برد که " خب. حتما واقعیت دارد. عکس است دیگر. مستند است و بدون سوگیری. پس می شود باورش کرد". &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نشریه ای که وصفش را آوردم عکس هایی آورده شده که شاید هیچ توضیحی در ذیل شان نباشد اما معنای زیادی دارند که هر کسی می فهمدشان. عکس احمدی نژاد در حالی که دارد دست یک پیرمرد را می بوسد و دست خاتمی در حالی که دستش را دراز کرده که یک نفر ببوسد. یا لحظه ای که موسوی عصبانی است و دارد خط و نشان می کشد و لحظه ای که احمدی نژاد دارد با آرامش پوزخند می زند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا لازم نیست که فکر کنید به خاتمی و اینکه طبعش چقدر به این حقیقت بازنمایی شده نزدیک است. یا اینکه این صحنه در خلال کدام حرکت شکار شده و حالا از آن بهره برداری می شود. لازم نیست یادتان باشد در آن مذاکره لعنتی چه گذشته. کافی است عکس ها را ببینید تا تصویر تازه ای از کل ماجرا در ذهن تان ساخته شود. باید ایمان بیاوریم به عکس. این معجزه بزرگ، بازنمایی کاملا ایدئولوژیک و مهندسی شده ای از واقعیت است که آن را در ذهن های ما دوباره شکل می دهد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 16:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=356</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناگفته های زنی که در سیاهی شب گم می شود</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-355.aspx</link>
<description>داخل ون نشسته ام. دارد حرکت می کند. زن کنارم نشسته و دارد انگار برای یک جمعی خطابه می کند. صدای زن را نمی شنوم. یعنی حوصله ندارم که بشنوم. آن هم بعد از یک روز طولانی و سخت. آخر های راه که صدای زن پر شورتر می شود از سر کنجکاوی دکمه ی پاوس را می زنم. حالا دیگر می شنوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زن چادری است. یک روسری گل گلی پوشیده و سعی کرده ظاهر تمیز و مناسبی داشته باشد. لهجه اش شهرستانی است و یک جوری حرف می زند که انگار همه ی آدم هایی که در کنارش نشسته اند  محرم اسرارش هستند. می گوید شوهرش از طبقه هشتم خودش را پایین پرت کرده." خب چی کار کنه بدبخت؟ کار نداشت! کار دولتی خوب نداشت! می رفت سر ساختمون. یه روز دستش می شکست یه روز پولشو درست نمی دادند. خودشو به کشتن داد به خاطر ما. اگه کار دولتی داشت که این کارو نمی کرد؟" همه ی این حرفها را با لبخند حاکی از دلسوزی می زند. انگار عمیقا باور دارد که خودکشی شوهرش یک فداکاری بزرگ بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;" حالا هم من می رم خونه مردم نظافت. چی کار کنم. ۳تا بچه دارم. من نرم اونا باید برن کار کنن. می گم بذار جون بکنم که لااقل اونا درس بخونن به یه جایی برسن. یه کسی بشن نه مثل من". بعد دندانش را نشان می دهد که لق شده. می گوید این یارویی که دارد خانه اش کار می کند دندانپزشک است." بهش گفتم دندونم رو درست کن از دستمزدم کم کن!" اما دندانپزشک گفته که نه. تو معلوم نیست از کجاها می آیی و کجاها می روی. "این بیماری جدید اسمش چیه؟" کسی جواب نمی دهد. " نه جدی؟ این بیماریه چیه اسمش که هی می گن؟آها. گفت ممکنه آنفولانزای خوکی داشته باشی".&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد می رسیم به مقصد. همه به نشانه ی همدردی لبخندی می زنند و آرزوی گشایش می کنند و پیاده می شوند. زن هم لبخند می زند. بعد خیلی سریع کرایه اش را حساب می کند و قبل از آنکه معلوم شود از کجا می آید و کدام طرفی می رود  در سیاهی و شلوغی ترمینال ماشین ها دور می شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 04:22:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=355</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-355.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قبل از آن واقعه ی بزرگ</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-354.aspx</link>
<description>این روزها و مخصوصا این شبها که از آریا شهر برمی گردم خانه همه اش یاد روزهای قبل از انتخابات می افتم. میدان و ساعت بلند سنگی اش آن قدر سوت و کور است که با خودم فکر می کنم یعنی ۳ماه گذشته؟ یا ۳ سال؟ یا سی سال؟ بعد دوباره صدایی می آید و ماشین ها بوقی می زنند و من هم رد می شوم و می روم. انگار که اصلا از اول نبوده ام. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از انتخابات اتفاقات خیلی جالبی می افتاد. حتی به نظرم از وقایع بعد از اتخابات هم مهم تر بود. یعنی به نوعی بستر شکل گیری آن اتفاقات بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها به جز دور و بری های کاندیداها و ستاد مرکزی و افراد شاخص، ۳ دسته ی عمده فعالیت می کردند(یا دست کم فکر می کردند که دارند فعالیت می کنند). دسته ی اول دانشجوها بودند که عصر به عصر با کاورهای رنگی(در این زمینه چون اطلاعاتم از کمپ مقابل کامل نیست درباره طرفداران مهندس موسوی صحبت می کنم) راه می افتادند در خیابان ها و سعی می کردند با استدلال آدم ها را مجاب کنند که قبل از هر چیز در انتخابات شرکت کنند. محور استدلال ها هم این بود که رای ندادن فایده ای نداره." می خواید اوضاع بدتر بشه؟" گاهی با اعتماد به نفس ما آدم ها قانع می شدند گاهی هم نه، ما کم می آوردیم و ترجیح می دادیم برویم سراغ کیس دیگری. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنها که مخالفت می کردند دلیل شان ساده بود" چه فرقی می کنه کی بیاد؟" یا " چه فایده ای داره رای دادن؟ اونا که ته اش هر کیو بخوان در می آرن از تو صندوق!" و بچه ها سعی می کردند منطقی باشند"نه. اگر همه شرکت کنن امکان نداره این اتفاق بیفته". این روزها دلم می خواهد  تمام آدم هایی که این حرف را بهشان زدم ببینم. ببینم که چه فکری می کنند. خدا کند فکر نکنند آدم های دروغگویی بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دسته ی دوم اما دسته ی عجیبی بود. آدم ها به طور برنامه ریزی شده ای از غروب ها تا نیمه های شب می آمدند در میادین می نشستند.  نصف هر میدان میرحسینی ها بودند و نصف دیگرش احمدی نژادی ها. بعد هم شروع می کردند به کل کل. در جدل هایشان هیچ نشانی از عقلانیت نبود. شعر می خواندند و در شعرهایشان نقطه ضعف های طرف مقابل را بزرگ می کردند و طرفدارانش را به واسطه ی آن، تحقیر. یک گروه &lt;STRONG&gt;بگم بگو&lt;/STRONG&gt; می کردند و یک گروه دیگر &lt;STRONG&gt;چیز چیز. &lt;/STRONG&gt;هر وقت از میدان صادقیه رد می شدم و احیانا این شعر ها را می شنیدم دچار یک حس عجیبی می شدم. یعنی مثلا اگر موسوی چیز چیز نمی گفت مشکلش حل می شد؟ یا مثلا بگم بگو کردن احمدی نژاد خیلی مهم تر از اشکالات دیگرش بود؟ البته زدن این حرف خیلی صحیح نیست. تشکیل شدن  پاتوق و جمع شدن &lt;STRONG&gt;جمع &lt;/STRONG&gt;طرفداران برای حمایت کردن خیلی از یک روند خطی منطقی و عاری از احساس تبعیت نمی کند. اما خب. به نظرم می آید که آن جمع ها یک نمود دیگر استادیوم بودند. فضای استادیومی با دست زدن های مکرر و بالا گرفتن عکس و شعار دادن و تشویق کردن میرحسین و احمدی نژاد و کتک زدن های جدی و بعضا خونین،چیزی کم از داربی نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دسته ی سوم اما یک دسته ی تلفیقی و ترکیبی و پویا بود. ترکیبی از آدم های مختلف با سلیقه ها و فرهنگ ها و پایگاه و جایگاه های متفاوت که(بعضا حتی ناخودآگاه) در میتینگ های متحرک سیاسی شرکت می کردند. منظورم ماشینها و سرنشینان است که هر کدام پایگاه سیال کاندیداها بودند و همه شان هم یک نمادی داشتند. ماشین ها به آینه و آدم ها به دست. ماشین بدون نماد و بدون موضع خیلی نادر بود(و این خودش مقدمه و نشانه ای بود بر ایجاد فضای دو قطبی سخت). ماشین های سبز به هم بوق می زدند . آهنگشان را بلند می کردند و ویکتوری نشان می دادند و پوستر بر روی شیشه هایشان می گذاشتند. این اتفاق در خیابان های اصلی شهرهای بزرگ تا نیمه های شب در جریان بود و به نوعی زندگی همه مان را تحت تاثیر قرار داده بود. ترافیک های بی سابقه ی زمان انتخابات را بعید می دانم از یاد برده باشید.  بازی شروع شده بود. از قضا جدی هم بود. نمی شد بازی نکرد. نمی شود وسط معرکه بود و بازی نکرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حالا بازی تمام شده. شب با تمام شلوغی وهیاهو رفته. صبح شده. و دوربین دارد آرام آرام می آید بالا و دورنمای شهر را که در خواب است نشان می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه جا سکوت است. در حاشیه تصویر ماشینی با سرعت خیابان را زیر چرخ هایش له می کند و می گذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت.عنوان این پست برگرفته از اسم فصل اول کتاب یک عاشقانه ی آرام، اثر به یاد ماندنی مرحوم نادر ابراهیمی است. فصل دوم و سوم کتاب به ترتیب" در متن آن واقعه ی بزرگ" و" بعد از آن واقعه ی بزرگ" است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 20:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=354</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-354.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باب ارزیدن و نه ارزیدن!</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-353.aspx</link>
<description>می خواهم یک تک نگاری بنویسم. اما نه درباره ی کسی! (شنیده ام تک نگاری نوشتن علی الخصوص در باره دوستان و آشنایان این روزها کاری ست سخت رایج) در باب یک فروشگاه بزرگ که نمونه آن در غرب زیاد است. اما به گمانم آنجا کارکردش همین خرید کردن باشد. شاید هم نه. نمی دانم. همان طور که قبلا توضیح دادم تمام چیزهایی که می گویم بر اساس مستنداتی است که در تهران شاهدشان هستم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتها منتظر بودم تا بتوانم این فروشگاه غول آسای جدید الافتتاح را که خیلی هم سر و صدا کرده ببینم. نه به خاطر اینکه قصد خرید خاصی داشته باشم. خرید دیگر مدتهاست اقناعم نمی کند. در شمردن اسکناس های نو و تا نخورده که با زحمت به دست آمده اند، و تحویل دادن آنها به یک نفر آدم بی احساس که در طرفه العینی آنها را می شمرد و حتی یک لبخند هم به شما نمی زند هیچ لذتی نیست. شک نکنید. علت اینکه مشتاق دیدن"هایپر استار" بودم این بود که از تعداد زیادی از اطرافیانم تعریفش را شنیده بودم. تعریف اینکه همه چیز ارزانتر از بیرون است. همه ی اجناس از قیمت روی جلدشان ارزانترند. این البته در بدو امر خیلی وسوسه کننده است اما خب. فقط در بدو امر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سفر به هایپر استار(واقعا رفتن و آمدنش چیزی از سفر کم ندارد) مستلزم چند چیز است:پول زیاد، وقت زیاد،اعصاب زیاد. که البته من نمی دانم در روزگاری که همه ی آدم ها(تاکید می کنم همه) اظهار می کنند که در هر سه زمینه در مضیقه هستند چطور فروشگاه بزرگ و غول پیکر هایپر مملو از جمعیت است و برای راه رفتن عادی هم باید نوبت گرفت و در صف ایستاد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در چشم تک تک آدم هایی که می آیند به هایپر یک شوق عظیمی وجود دارد که صرفا برای خرید نیست. آدم ها این قدر خودشان را برای پول خرج کردن بزک نمی کنند و لباس پلوخوری نمی پوشند. همان طور که گفتم صرف خرید کردن هم خیلی هیجان ندارد.  اما به جایش دیدن آن همه جنس که روی هم انباشته شده و به محض اینکه فقسه ها شروع به خالی شدن می کنند عده ای جوان خوش قیافه و خوش لباس شروع به پر کردن آنها می کنند همه ی ما را ناخودآگاه مطمئن و خیال ما را راحت می کند که امنیت همین جاست. آسایش با شما چند لحظه فاصله دارد. کافی است دستت را بلند کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این می شود که آدم ها با سرعتی که فکر می کنی روی دور تند زده ای شان می روند و می آیند و آن چرخ دستی های بزرگ را حمل می کنند و قفسه ها را در چشم به هم زدنی خالی می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبخند بزنید. اینک آن بسته های خوراکی با طراحی های منحصر به فرد و جذاب به جای قفسه در سبد شما هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اما یک نکته. این تصور که اجناس فروشگاه از همه جا ارزانتر هستند یک واقعیت است که هر کسی را احتمالا یکبار هم که شده به آنجا می کشاند تا خودش امتحان کند. اما کافی است به سبدهای آدم ها نگاه کنی. نیم بیشتر چرخ دستی خوراکی ها و اجناسی هستند که بدون اغراق "زیادی اند". یعنی در شرایط عادی امکان ندارد که کسی برود مغازه سر کوچه و بگویذ"اکبر آقا یک بسته نسکوییک بده". یا دو تا بسته ی بزرگ قهوه ی فوری بده که یک بسته کوچک کافی کریمر رایگان هم داشته باشد. اما در هایپر شما این کار را می کنید. چرا؟ چون قیمت روی بسته اش ۴۰۰۰ تومان است و آنها می فروشندش ۳۸۰۰ تومان. پس"ایول یکی بردار می ارزه". این جمله را به کرات در بین غرفه ها می شنوید. این یکی بردارهای تعمیم یافته باعث می شوند که هر کسی با هر وسع و هر میزان نیازی که دارد به صندوق که می رسد چرخ دستی اش پر باشد. بدون شک. اصلا غیر از این وقت تلف کردن است. و تقریبا صورتحساب هر کسی به صد و دویست هزار می رسد. و جالب تر اینجاست که احتمالا سرپرست محترم خانواده که کل جیبش را پیاده کرده چند روز بعد دوباره مجبور می شود که برای خرید روزانه هزینه کند. چون مایحتاج عمده ای خریداری نشده و همه چیز تنقلات و اجناسی ست که آدم ها در بیرون نمی بینند و حالا از دیدنش به وجد آمده اند؛ یا به نظرشان قیمتش با آن تخفیف لعنتی" می ارزد". &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان طور که می بینید همه چیز من باب ارزان تر بودن یک شوخی بزرگ است. یک جنس در هایپر به تنهایی ارزانتر از همه جاست اما خب! کسی با یک جنس از یک فروشگاه بزرگ برنمی گردد."نمی ارزد".&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت. این فروشگاه های زنجیره ای بزرگ در همه جای دنیا هستند و به تازگی به ایران هم آمده اند. اما در راستای "هنوز فرهنگش نیومده" که جمله ی تکراری و بی مزه ای است (اما خب... گاهی حق مطلب را ادا می کند)، باید گفت فعلا فروشگاه های زنجیره ای غول آسا که نماینده ی سرمایه داری  pure هستند با اقبال مواجه شده اند و مردم با آخرین مدل لباس خود شب به شب و آخر هفته به آخر هفته می روند جهت تفریح و دور هم بودن جیب شان را خالی می کنند و لحظات و ساعات شیرینی را در ساعت ها ترافیک چرخ دستی و جای پارک و صف طولانی صندوق و رستوران و کافی شاپ می گذرانند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 22:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=353</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نشانگان سیاست زدگی و سیاست زایی</title>
<link>http://dark-midnight.blogfa.com/post-352.aspx</link>
<description>هیچ فکر کرده اید که در طول این سه ماه بیشتر از هر وقت دیگری در زندگی مان حرف سیاسی زده ایم و حرف سیاسی شنیده ایم؟ آن قدر که دیگر حساسیت زدایی تدریجی شده و اصلا حواسمان نیست چقدر عجیب است. چقدر عجیب است که دیگر موضوعات غیرسیاسی خز شده و هر کسی ادبیاتش را از این حوزه آرام آرام بیرون بکشد متهم می شود به بی توجهی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتشمان آنقدر تند شده که دستمان برسد میرحسین را هم متهم می کنیم. که چرا حرفی نمی زند و اکت سیاسی عینی و قابل مشاهده و اندازه گیری خاصی انجام نمی دهد.  شاهد مثالش هم زیاد است. ساده ترینش اینست که گوگل را باز کنید و تک تک حروف الفبا را در آن امتحان کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حالی که تا چند وقت پیش سایت های بعضا غیر اخلاقی یا تصاویر و برنامه های مفرح در یک فهرست بلند بالا جلوی رویتان ردیف می شد حالا با یک چرخش ۱۸۰ درجه ای فهرستی از نام ها و اتفاقات سیاسی پشت سر هم ردیف می شوند. م را بزنید. میرحسین می آید و محسن سازگارا و موج سوم و و مهدی خزعلی و مجتبی خامنه ای. ک را بزنید کلمه سبز می آید و کروبی و کیهان و کیانوش آسا. ر را بزنید رادیو فردا می آید و رجا نیوز و روزنامه اعتماد ملی. همان طور هم که قبلا گفتم پی ام سی و تپش و این شبکه ها از مدتها پیش جایشان را با بی بی سی و صدای امریکا عوض کرده اند. حالا همه دنبال آخرین خبرند. ما بیش از هر وقت دیگری به هم که می رسیم می گوییم چه خبر؟ و در جوابش انتظار نداریم بشنویم سلامتی. بلکه می خواهیم بدانیم چه خبر از بگیر و ببند ها و دستگیری های تازه و احیانا آزادی های مشروط به ضمانت های چند صد میلیونی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیاسی شده ایم. همه مان. از هر قشر و گروهی. محافظه کارها که جز در وقت لازم سخن از سیاسیت نمی راندند منتقد شده اند و منتقدهایی که که با احتیاط سخن می گفتند رادیکال شده اند و رادیکال ها را هم که اصلا نمی دانم باید سراغشان را از کجا گرفت! آدم ها یا با اقدامات انجام شده موافقند و یا مخالف. یا قبول دارند یا ندارند. جزئیات مهم نیست. هر کدامش باشی می روی در یک کمپ جدا. این می شود که بعضا آدم های خیلی بی ربط  هم وارد بازی می شوند.(مثلا هنرمندها و ورزشکارها بنا به موضعی که نشان بدهند منفور یا محبوب می شوند).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این شب ها نوجوان ها و بچه های کوچک هم به هوای والدین شان الله اکبر می گویند. یک عده ی کثیری بر دیوارها شعار می نویسند و یک عده دیگری مسئولند که بیایند رویش را پاک کنند. اصلا این که همه ی تابلوهای شهر رنگی شده و همه ی دیوارها پر از حرفهای نوشته شده و خط خطی های لجوجانه است یعنی این شهر سیاسی شده. سیاست زاده شده و دارد تکثیر می شود. من نمی دانم این وضعیت چه قدر و به چه شکل مهمان این شهر است. چه چیزی،چه تدبیر یا چه حرکت عجولانه عاری از تدبیری می تواند این پتانسیل را تخلیه کند؟   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گمان می کنم که ما اکنون وارد جاده یک طرفه و بی بازگشتی شده ایم که برای بقا هم که شده باید با سرعت ۱۵۰ کیلومتر راند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت. راستش در نوشته هایم همه اش به تهران و حال و هوای آن استناد می کنم. نمی دانم این چقدر صحیح است و اصلا می تواند مبنای تحلیل و نتیجه گیری باشد یا نه اما خب. چاره دیگری نیست. من فعلا در تهران زندگی می کنم و عمیقا دغدغه ی آن را دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dark-midnight&amp;postid=352</comments>
<dc:creator>dark-midnight</dc:creator>
<guid>http://dark-midnight.blogfa.com/post-352.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
