<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">
    <title>7sang.com | مجله اینترنتی هفت ‌سنگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.7sang.com/" />
    
    <id>tag:www.7sang.com,2009-01-05://1</id>
    <updated>2009-10-30T18:02:06Z</updated>
    <subtitle>Just another WordPress weblog</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 4.23-en</generator>

<link rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/7sang" type="application/atom+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><entry>
    <title>به مناسبت قیصر امین‌پور؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/E__qZ1xCroo/qeysar_saeed_kiaee.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1737</id>

    <published>2009-10-30T17:56:26Z</published>
    <updated>2009-10-30T18:02:06Z</updated>

    <summary>هی قرار می‌گذاریم برویم دزفول، برویم گتوند، نمی‌شود که نمی‌شود. نمی‌طلبد برویم زیارت...</summary>
    <author>
        <name>سعید کیایی</name>
        
    </author>
    
        <category term="pages" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="رویداد ادبی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/10/30/qeysar-saeed.jpg"></center>

<p><strong>یک</strong></p>

<p>آن روزها دلم که تنگ می‌شد، آنقدر دل دل می‌کردم تا پنجشنبه بشود و شال و کلاه کنم و بروم خیابان دولت، خودم را برسانم به جلسه‌های خانه شاعران. وسط درگاهی می‌ایستادم و چند صدم ثانیه شاید، چشم‌هایم را می‌بستم و آرزو می‌کردم که آمده باشد... این چند صدم ثانیه گاهی آنقدر طول می‌کشید که صداها نظرم را جلب می‌کرد و گوش تیز می‌کردم که ببینم صدا صدای او هست یا نه. اگر آمده بود که آرام می‌رفتم و می‌نشستم کناری که مرا نبیند. تا راحت بتوانم نگاهش کنم و یک دل سیر ناگفته‌های دل تنگم را بی‌آنکه کلامی به زبان بیاورم بگویم و راحت شوم. بعد از چند دقیقه که من آسوده شدم، رو برگرداند سمتم و بگوید: چرا آنجا نشسته‌ای... بیا جلو، دور میز. بلند شوم و بیایم جلو در دلم هزار کارخانه قند آب شود. ... و اگر نیامده بود... قطعا پیاده روی بلندی داشتم.</p>

<p><strong>دو</strong></p>

<p>تولد ۴۵ سالگی‌اش بود. شنیده بودم حالش زیاد خوب نیست. دلم می‌خواست ببینمش. دوست داشتم بروم دفتر شعر، دکتر دندان‌پزشک دیر کرده بود. اگر نمی‌آمد یا دیرتر می‌کرد نمی‌توانستم به جلسه برسم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که دکتر در را باز کرد و آمد داخل. چند دقیقه‌ی بعد منشی شروع کرد به خواندن نام‌ها. نام من سوم بود ... زمین و زمان دور سرم می‌چرخید. بالاخره صدایم کردند. رفتم داخل. به دکتر گفتم: حتی اگر کاری نمی‌کنی نکن. زود رهایم کن می‌خواهم بروم. گفت: زیاد طول نمی‌کشد. نیم ساعتی زیر دستش بودم. با تاخیر خودم را بالاخره رساندم. نیامده بود. کسل شدم. نمی‌فهمیدم در جلسه چه می‌گذرد. شعرها خوانده می‌شد و بچه‌ها حرف‌ها می‌زدند. یک کیک آوردند و گذاشتند وسط میز. در دلم گفتم: که چه؟ خودش که نیست... چه لطفی دارد؟ یکی از بچه‌ها آمد و گفت: برای دکتر تولد گرفته‌ایم. هستید که؟ با خودم گفتم بپرس کداممان نیستیم؟<br />
آن کیک را نشد بخورم. عجیب حسرتش ماند به دلم.</p>

<p><strong>سه</strong></p>

<p>نشستم رو به رویش و گفتم:  دکتر کمک. داشت شربت و شیرینی می‌خورد. گفت: چی شده؟ گفتم: اول اینکه شیرینی برایتان ضرر دارد. دوم اینکه می‌خواهیم متون کهن بخوانیم. فهرست کتاب‌هایمان هم این است... نگاهی کرد و گفت: خیلی خوب است، خب من چه کنم؟ گفتم بدون بزرگتر؟ خندید. گفت سعی کنید، بعد اگر نشد بیایید بپرسید. اسم یکی دو نفر از بچه‌های با تجربه‌تر را هم آورد که کمک بگیریم. ما سراغ آنها نرفتیم. می‌دانست نمی‌رویم، بعد، هر وقت مرا می‌دید سراغ جلسه‌ها را می‌گرفت. تا مدت‌ها بعد از اینکه آن جمع به هم خورد خودم طبق فهرستی که نشانش داده بودم کتاب‌ها را می‌خواندم که اگر سوالی کرد یا ارجاعی داد، شرمنده‌ی ندانستنم نشوم.</p>

<p><strong>چهار</strong></p>

<p>شنیده بودم حالش خیلی بد است. اردیبهشت ۸۶ بود. نمایشگاه کتاب. با چند نفر دیگر کنار غرفه‌ی خانه شاعران دیدم‌اش. سلام کردم. دستم را گرفت. خیلی لاغر شده بود. شوکه شده بودم. می‌خواستم چیزی بگویم اما نمی‌شد. دور استاد خیلی شلوغ شده بود. با خودم گفتم خدا کند یک چیزی او بگوید. گفت: تو برای نوجوان‌ها هم می‌نوشتی یک جایی نه؟ گفتم : آینده سازان استاد. نقد شعر می‌نویسم برایشان. و تکنیک‌ها را توضیح می‌دهم. گفت: حواست را جمع کنی‌ها، اگر الآن اشتباه یا ناقص در ذهنشان نقش ببندد درست کردنش کار سختی است. گفتم: چشم. گفتم: استاد بچه‌ها از سنت‌ و نوآوری‌تان سوال می‌پرسند، جاهایی می‌ترسم جواب بگویم... این کتاب خیلی سنگین است برای بچه‌ها، حتی برای خود من هم. بچه‌ها خیلی کنجکاو شده‌اند انگار که این کتاب را دست می‌گیرند... خنده‌ای کرد و گفت: خب ساده برایشان بنویس. جوابی نداشتم. به شوخی گفتم: رخصت می‌دهید شرح بنویسم؟ گفت: بنویس. خندیدیم. گفتم: اما شدیدا نیاز به کمک خودتان دارم. گفت : من... (کمی مکث کرد و آرام ادامه داد) فعلا که هستم... تا ببینیم بعدا چه می‌شود. من هم نبودم دکتر شفیعی هست. این حرف طعم تلخی داشت. دوست نداشتم استاد بغض شکسته‌ام را ببیند. خداحافظی <br />
کردم.</p>

<p><strong>پنج</strong></p>

<p>مطمئن بودیم با این رفتن هیچ کس نمی‌تواند جای او را پر کند. قبل از آن هم مطمئن بودیم اما باور نمی‌کردیم او هم برود. مرگ برای بعضی‌ها بعید است. قیصر یکی از آنها بود. نمی‌خواهم از حرف‌های مد شده‌ی نخ نما بزنم که قیصر تا زمانی که شعرش خوانده می‌شود در بین ما هست و حالا ما فقط محرومیم از صدایش و .... نه؛ ما ، به نظرم، باید باور کنیم نبود قیصر را... آن صمیمیت که از دست رفته را. اینها حرف‌های گذرایی بود که آن روز آخری که به خانه شاعران رفتم شنیدم. روز تشییع پیکر قیصر. از همان روز با خودم عهد کردم دیگر پا در آن مجموعه نگذارم، بازماندگان شعر خانه‌شان جایی است که تنهایی‌شان آنجاست. و بهانه‌ی ما برای رفتن به خانه‌ی خیابان دولت، قیصر بود که نیست.</p>

<p><strong>شش</strong></p>

<p>دیروز که باز از سر دلتنگی گذرم افتاد به قطعه‌ی هنرمندان، تا سری به رادی و نادر و استاد احترامی و عمران و گل‌آقا بزنم و درد دلی کنم از اینجا برای آنها که آنجا هستند، دلم به طرز عجیبی برای قیصر تنگ شد. یاد اصرار‌های خودمان برای نگه‌داشتنش در تهران افتادم و خانواده و همشهریانش که می‌گفتند، نه، ما هم سهمی داریم و باید او را ببریم شهر خودمان گتوند. یاد چند تکه شدن بچه‌ها روز تشییع پیکر. بعضی‌ها آمده بودند بهشت زهرا - قطعه‌ی هنرمندان، بعضی‌ها رفته بودند دانشگاه تهران - دانشکده‌ی ادبیات. ما که رسیده بودیم به دانشکده ادبیات شنیدیم دکتر شفیعی و خیلی‌ از اساتید دیگر دانشکده مشغول مذاکره با خانواده‌ی قیصر هستند، مگر اینکه ایشان را نگه دارند تهران. اما نشد. و وقتی دکتر شفیعی از دفتر آمد بیرون اشک‌هایش را پاک کرد. و دانشجو‌ها و خیلی‌های دیگر که آنجا بودند بغضشان ترکید.</p>

<p><strong>هفت</strong></p>

<p>خرداد ماه، بزرگداشت نادر ابراهیمی را دردانشکده‌ی هنر دانشگاه فردوسی مشهد ـ در نیشابور ـ گرفته بودند و مرا دعوت کرده بودند که صحبتی درباره‌ی او بکنم. جلسه که تمام شد، بچه‌های دانشکده گفتند جلسه‌ی نقد شعری دارند، بروم آنجا. رفتم. صحبت‌های مختلفی شد. آخر جلسه، مسئول جلسه گفت ما هر جلسه یک شعر از قیصر امین پور می‌خوانیم. خوشحال شدم. خواندند: <br />
«ای شما!<br />
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!<br />
از شما سوال می کنم:<br />
نام یک نفر غریبه را ...»<br />
بغضم گرفته بود. شعر که تمام شد پرسیدم: حالا چرا شعر قیصر؟ مسئول جلسه گفت: هرچه باشد بچه محلی گفته‌اند... بعد فهمیدم که او اهل دزفول است. پرسیدم این همه گفتید قیصر ... قیصر ... و او را از ما گرفتید و بردید شهرتان، اینهمه گفتید بنای مقبره طراحی کرده‌ایم و چه و چه... چه کردید؟ سرش را انداخت پایین و گفت: همین چند وقت قبل داشتم از جاده رد می‌شدم، دیدم اطرافش فقط چند میله زده‌اند ... نا‌منظم... همین.</p>

<p>◘◘◘</p>

<p>انگار قیصر از ما ناراحت است، یا اصلا ما را یادش رفته. هی قرار می‌گذاریم برویم دزفول، برویم گتوند، نمی‌شود که نمی‌شود. نمی‌طلبد برویم زیارت...</p>

<p>به مناسبت قیصر امین‌پور؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را<br />
</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/10/30/qeysar_saeed_kiaee.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>مرد اردیبهشتی </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/ATcqmTFyazw/qeysar_abdollah_moqadami.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1736</id>

    <published>2009-10-30T17:52:45Z</published>
    <updated>2009-10-30T18:02:04Z</updated>

    <summary>یادداشتی به‌مناسبت سومین سال‌مرگ قیصر امین‌پور</summary>
    <author>
        <name>عبدالله مقدمی</name>
        
    </author>
    
        <category term="pages" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="رویداد ادبی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/10/30/qeysar-abd.jpg"></center>

<p><strong>یک</strong></p>

<p>روز اولی که دیدمش ... عجیب بود و اثیری. توی جلسه دفتر شعر آمد و نشست بین بچه‌ها. وقتی استاد جلسه _ آقای اسرافیلی _ خوش آمدش گفت، تازه فهمیدم که او کیست. جالب بود سر حال‌تر از آنی بود که شنیده بودم و خوانده بودم توی روزنامه‌ها. بچه‌ها شعر خواندند  و او حرف زد، بی‌تعارف و ریا. دنبال آن خطی در چهره‌اش می‌گشتم که دلم را ربوده بود، نیافتمش! چقدر حیف شده بود که نوبت من گذشته بود ...</p>

<p><strong>دو</strong></p>

<p>حالا هر هفته ۵شنبه‌ها با کفش پاره و لباس‌های جنوب‌شهری‌ام، کوچه‌های قیطریه و قلهک را زیر پا می‌گذاشتم برای دیدنش! وای از روزهایی که نمی‌آمد و هزار وای دیگر از جمله‌های مبهمی که بزرگترها می‌گفتند از حالش و باید آن میان چیزی دستگیرم می‌شد. </p>

<p><strong>سه</strong></p>

<p>کدام خط؟ به راستی کدام خط توی صورت آدمی است که مهربانش می‌کند و زیبا؟ چطور می‌شود که دوست داشتنی می‌شود کسی؟ آن خط را نمی‌یافتم ولی می‌دانستم که وجود دارد. چه کسی بودی؟ مهم نبود! کافی بود به سمتش می‌رفتی سوالی از او می‌پرسیدی، همین. آنگاه بود که فکر می‌کردی که شاید روزی، روزگاری می‌‌شناختت که اینطور صمیمانه پاسخت می‌گوید و ساعت‌ها شاید طول می‌کشید تا تو غریبه‌ای را که شاید برای آخرین بار می‌دیدت راهنمایی می‌کرد یا هر چه!</p>

<p><strong>چهار</strong></p>

<p>نمایشگاه کتاب، غرفه انجمن شاعران. نشسته روی صندلی‌ای و حال خوشی ندارد. یکی داخل غرفه می‌شود. عاقله مردی است. به طرفش می‌رود و سلامش می‌کند. بر می‌خیزد و پاسخ می‌گوید. مرد می‌گوید: معلمی است که از مازندران آمده است، نمی‌نشیند. اصرارهای معلم میانه سال فایده‌ای ندارد. می‌گوید: شما معلمان روی سر ما جا دارید! نیم ساعت ایستاده سخن می‌گویند.</p>

<p><strong>پنج</strong></p>

<p>خواستیم بزرگداشتی برایش بگیریم. می‌دانستیم که خطر می‌کنیم و می‌دانستیم که او به کنگره‌ها و شب‌های شعر کم می‌آید، چه رسد به بزرگداشت خودش. هیچ نهادی حاضر نمی‌شد به چند «بچه» سالنی بدهد که ادعا داشتند «قیصر امین پور» مهمان‌شان خواهد بود. یکی گفت: « ... » و « ... » هم نتوانستند او را دعوت کنند آن وقت شما ... <br />
علیرضا رفت جلو. گفت که جلسه‌ای داریم _ و چه کسی جرات داشت که بگوید «بزرگداشت»؟ _ و می‌خواهیم شما را دعوت کنیم ... گفت: خیلی دوستت دارم ولی نمی‌آیم. علیرضا گفت: شاعران مطرح کشور خواهند آمد. گفت: معذورم بدارید. علیرضا گفت: ما صحبت کرده‌ایم و قرار گذاشته‌ایم. گفت: نه! و نه بود و همین. <br />
جلو رفتم و گفتم: استاد! راستش را بخواهید ما چند تا بچه مدرسه‌ای دعوت کرده‌ایم و گفته‌ایم که هفته بعد قیصر امین‌پور، همانی که اسمش را توی کتاب‌های درسی‌تان دیده‌اید را خواهید دید. حالا نمی‌دانیم به آنها چه بگوییم.<br />
گفت: جلسه کی است؟ </p>

<p><strong>شش</strong></p>

<p>وقتی پارچه نوشته «بزرگداشت قیصر امین‌پور» را دید، اصرار داشت که پارچه را بکنیم. به هر حال ما به او رو دست زده بودیم! سخنرانی کرد و سالن آمفی‌تئاتر کتابخانه دولت‌آباد برای اولین بار سه برابر ظرفیتش پر شد. با پول بچه‌های «گروه ادبی کرک» هدیه‌ای برایش خریده بودیم. موقع اهدا، استاد سکه را دوباره به بچه‌ها هدیه داد. آن‌روز هیچ شاعر مطرح کشوری نیامد و هیچ پاکتی رد و بدل نشد!</p>

<p><strong>هفت</strong></p>

<p>یک ماه دیگر موقع عروسی‌ام بود. سفری با شاعران و خانواده‌های آنها به شیراز و اصفهان داشتیم. خیلی از بزرگان بودند و ما در آن میانه نخودی! با بدبختی هر چه تمام‌تر سی هزار تومان سفر را جور کردم. توی اتوبوس از قرض و قوله‌هایم گفتم و از بی‌پولی عروسی و ... گفت: من هم وقتی که می‌خواستم عروسی کنم هیچی نداشتم. هر چه این طرف و آن طرف رفتم تا حق‌التحریرها و حق‌التالیف‌هایم را بگیرم، نشد که نشد. برخی «شاعران مطرح کشور» هم خودشان را زدند به همان کوچه معروف و ما ماندیم و حوضمان! رفتیم حوضمان را فروختیم!!<br />
یک موتور داشتم، رفتم و فروختمش نود هزار تومان و با همان پول موتور عروسی کردم! حالا تو هم ناراحت نباش، موتورسواری که دلا دلا نمی‌شود! با همین پولت یک عروسی مختصر بگیر. <br />
گرفتم و رویم نشد که دعوتش کنم. ای کاش می‌کردم ...</p>

<p>عبدالله مقدمی</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/10/30/qeysar_abdollah_moqadami.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>به بهانه شمس و روزی که به نام اوست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/P8DwXjHX1Pw/shams_e_tabrizi.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1733</id>

    <published>2009-09-02T00:41:46Z</published>
    <updated>2009-09-03T00:49:18Z</updated>

    <summary>یادداشت سعید کیایی و عکس‌های محمد مهدی مولایی به مناسبت روز «شمس و مولانا»، ۱۰ شهریور</summary>
    <author>
        <name>سعید کیایی</name>
        
    </author>
    
        <category term="pages" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="رویداد ادبی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p><strong>یک </strong></p>

<p>می‌گوید «روز شمس همین روزها است»، کمی فکر می‌کنم، چیزی به یادم نمی‌آید، برای اینکه به حرفش سندیت بدهد و هر دو مطمئن شویم می‌گوید «بگذار تقویم را نگاه کنم»، مکث می‌کنم تا ببینم چیزی در تقویم پیش رویش پیدا می‌کند یا نه؛ بعد از چند ثانیه سکوت می‌گوید «این چیزها را که در تقویم نمی‌نویسند». بعد می‌گردد و لینکی را پیدا می‌کند که این خبر را در آنجا خوانده. می‌گویم «یک یادداشت می‌نویسم.» می‌گوید «پارسال که رفته بودم خوی یکسری عکس گرفتم، من هم عکس‌ها را مرتب می‌کنم».</p>

<p><strong>دو</strong></p>

<p>به این فکر می‌کنم که «شمس» چه شد که آمد به زندگی ما؟ از هر طرف که می‌روم به این نتیجه می‌رسم که اگر «مولانا» نبود، قطعا شخصیتی به نام شمس را ما نمی‌شناختیم. و این شخصیت برای جامعه‌ی ما آنقدر شناخته شده نبود که حتی در داغ‌ترین روزهای سیاسی مملکت رسانه‌ها نسبت دو نفر از سیاسیون را به شمس و مولانا تشبیه کنند.<br />
بعد به این فکر می‌کنم که شخصیتی این درجه‌ی اهمیت  را دارد و اینقدر بین مردم شناخته شده است که روزی را به نامش می‌کنند اما در تقویم‌ها نمی‌نویسند!<br />
راستش را بخواهید سوال‌های دیگری هم به ذهنم می‌آید، که اکثرشان بی جواب می‌ماند. زیاد هم پیگیرشان نمی‌شوم که حتما به جواب برسم. خودم را به این قانع می‌کنم که روز شمس را برای خودم یک سال تحویلی دیگر در نظر بگیرم و تفآلی به مقالاتش بزنم و سالم را از آن دوباره شروع کنم. با یک مبدآ فکری جدید برای خودم.<br />
صفحه را که باز می‌کنم این جملات نظرم را جلب می‌کند «چون گفتنی باشد و همه عالم از ریش من در آویزند که مگو، بگویم. و هر آینه اگر چه بعد هزار سال باشد، این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم.»<br />
به این فکر می‌افتم که یکبار دیگر بنشینم و مقالات را از سر بخوانم.</p>

<p><strong>سه</strong></p>

<p>کمی که پی این مسئله که کی شمس سر و کله‌اش در زندگی ما پیدا شد را می‌گیرم به این می‌رسم که جناب فروزانفر اولین محقق ایرانی است که عکس‌های نسخه‌ای با عنوان مقالات شمس را از ریتر و گولپینارلی، دو دانشمند شرق شناس، می‌گیرد و متوجه ارتباط عجیب مطالب آن با مثنوی مولانا می‌شود. ... اما این ظاهر قضیه است به نظرم. به هر حال: (از مقدمه‌ی مقالات شمس تصحیح محمد علی موحد می‌خوانم که شمس ۲۶ جمادی الثانی ۶۴۲ به قونیه آمده و پس از شانزده ماه در تاریخ ۲۱ شوال ۶۴۳ از آن شهر رفته و دوباره پس از چندی در ۶۴۴ به قونیه بازگشته و در ۶۴۵ ناپدید شده)</p>

<p><strong>چهار</strong></p>

<p>بد نیست این را هم  در نظر داشته باشم که برای شناخت بهتر شمس، بهتر است چند کتاب را گذری هم شده نگاه کنم، اگرچه بیشتر این کتاب‌ها مربوط به زندگی مولانا است در اصل؛ <br />
۱- شمس تبریزی، نوشته‌ی محمد علی موحد،‌انتشارات طرح نو، <br />
۲- زندگی و آثار مولانا جلال الدین رومی، نوشته‌ی افضل اقبال ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، <br />
۳- مولانا جلال الدین، نوشته‌ی عبدالباقی گولپینارلی، ترجمه‌ی توفیق صبحانی انتشارات موسسه‌ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی <br />
۴- زندگی مولانا جلال الدین محمد مشهور به مولوی، از بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات زوار.</p>

<p>این را هم باید بگویم که مرجع تمام این کتاب‌ها در اصل چند کتاب دیگر است، <br />
۱- رساله‌ی سپهسالار<br />
۲- رساله‌ی افلاکی <br />
۳- ابتدانامه‌ی سلطان ولد <br />
۴- دیوان کبیر شمس<br />
۵- مثنوی معنوی<br />
۶- فیه مافیه <br />
و ۷- مقالات خود شمس.</p>

<p><strong>پنج</strong></p>

<p>حالا که بعد چند وقت دوباره قرار گذاشته‌ام مقالات شمس را بخوانم و سال جدیدی را شروع کنم می‌بینم دفعات قبل زیر بعضی جملات خط کشیده‌ام. بعضی از آنها را می‌آورم که با هم دوره کنیم:</p>

<p>بدانکه تعلیم نیز حجاب بزرگ است... آخر حرف و صوت کاسه است. (ص ۲۰۲ تصحیح موحد)</p>

<p>گفت خدا یکی است. گفتم :‌ اکنون تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌ای،صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراکنده پژمرده،‌ فروفرسوده. او خود هست، وجود قدیم او هست. تو را چه، چون تو نیستی. (ص ۲۸۰  تصحیح موحد)</p>

<p>... بی انصافی از حسد خیزد (ص ۲۹۵ تصحیح موحد)</p>

<p>دعوی عشق می‌کند. انصاف بده آخر تو مقبول باشی،‌ عاشق باشی، این سخن مقبولان باشد؟ بایستی که آتش از سر و رویت فرو آمدی. (ص ۲۳۱ تصحیح موحد)</p>

<p>خدای را بندگانند پنهان (ص ۲۸۵ تصحیح موحد)</p>

<p>پیش ما کسی یکبار مسلمان نتوان شدن :‌مسلمان می‌شود و کافر می‌شود، و هرباری از او چیزی بیرون می‌آید، تا آن وقت که کامل شود. (ص ۲۲۶ تصحیح موحد)</p>

<p>چون صاحب دل گفتی، منکسره قلوبهم گو. انکسار دل می‌باید. چون به حق رسید از نور حق، نور جلال او را بینی، که لایعرفهم غیری. (ص ۲۸۴ تصحیح موحد)</p>

<p><strong>شش</strong></p>

<p>کتاب را می‌بندم. خیال می‌کنم جوابم را تا حدی گرفته‌ام. یعنی راه رسیدن به جوابم را. اگرچه خیلی پر پیچ و خم است، اینکه شمس از کجا اینقدر با زندگی ما اجین شده را باید از سمت دیگری دوباره مطرح کنم. از سمتی که من ابتدایش ایستاده باشم. سمتی که قرار باشد من به این سوال جواب بدهم که چرا سراغ شمس رفته‌ام. اینکه نکند آن حرفی که او باید می‌زده ... مخاطبش من بوده‌ام.</p>

<p><strong>هفت</strong></p>

<p>بی‌شک این حرف‌ها همینطور ادامه دارند، عکس‌ها را ببینید:</p>

<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/shams/1.jpg"></center>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/shams/2.JPG"></center></p>

<p></p>

<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/shams/3.JPG"></center>

<p></p>

<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/shams/4.JPG"></center>

<p></p>

<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/shams/5.JPG"></center>

<p></p>

<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/shams/6.JPG"></center>

<p></p>

<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/shams/7.JPG"></center>

<p></p>

<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/shams/8.JPG"></center>

<p></p>

<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/shams/9.JPG"></center>

<p><br />
عکس‌: محمدمهدی مولایی</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/09/02/shams_e_tabrizi.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>مشقت‌ های عشق</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/kDIDifkyV0w/mashaqat-ha-ye-eshq.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1732</id>

    <published>2009-09-02T00:24:58Z</published>
    <updated>2009-09-03T00:57:34Z</updated>

    <summary>نگاهی به کتاب «مشقت‌های عشق»، مجموعه‌ای از نُه داستان برگزیده‌ی معاصر </summary>
    <author>
        <name>سپینود ناجیان</name>
        
    </author>
    
        <category term="columnists" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="چوب الف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p><img border="0" src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/09/09/mashaqat-ha-ye-eshq.jpg" align="left" hspace="10" vspace="2"><br />
<strong>مشقت ‌های عشق</strong></p>

<p>مجموعه‌ای از نُه داستان برگزیده‌ی معاصر</p>

<p>انتخاب و ترجمه: مژده دقیقی<br />
انتشارات نیلوفر</p>

<p></p>

<p><strong>سپینود: </strong><br />
می‌خواهم بگذرم از گفتن این‌که مجموعه داستان <strong>مشقت‌های عشق </strong>چه مشخصاتی دارد و مستقیم بروم سراغ ویژگی‌های داستان کوتاه امریکایی. به نظر من تجربه‌ی خواندن داستان خوب امریکایی غریب و لذت‌بخش است. تا حدی که برای من بزرگ‌ترین لذت‌های جهان است! داستان کوتاه امریکایی توصیفات زیادی دارد که کاملا مرتبط به مضمون و اتفاق است. اتفاقی که غالبا و در نگاه اول بسیار ساده و پیش پا افتاده است اما بعد از پایان داستان می‌تواند یقه‌ی خواننده را بگیرد و تا مدت‌ها او را رها نکند. نه این‌که تأویل‌پذیر باشد، یعنی داستان کوتاه امریکایی را نباید تفسیر کرد، نباید نشانه‌شناسی کرد.<br />
 مثال بزنم از همین مجموعه و داستان<strong> پل معلقِ </strong>آلیس مونرو، چندان موافق این نیستم که بگوییم <strong>پل معلق </strong>کنایه از معلق بودن قهرمان داستان، جینی و رفتن روی پل و تجربه کردن این زیبایی برای جینی نقطه‌ی استحاله است. ویژگی بارز این داستان این است که فکر کنی جینی بعد از آن هم همان‌طور است و ممکن است در اثر سرطان بمیرد یا نه. اما آن روز و آن شب‌اش و تجربه‌‌ی بودنْ همراه ریکی روی آن پل یک خاطره‌ی خیلی درخشان در زندگی جینی بوده که آلیس مونرو آن را به شکل این داستان زیبا درمی‌آورد  و همین است تعریف داستان کوتاه: برش کوتاهی از زندگی جینی روی <strong>پل معلق </strong>همراه با ریکی پسرکی که نقطه‌ی اشتراکش با جینی، یعنی نبستن ساعت، دلیلی بود تا جینی پوسته‌ی سخت و حساس خود را کنار بزند و این ارزش داستان شدن را داشت.<br />
ویژگی دیگر داستان کوتاه امریکایی چیدمان (setting) عالی آن است. یعنی هیچ حرکت، مکان، دیالوگ و ... بی‌ربط نیست و مصنوعی کار گذاشته نشده. همه چیز در هم تنیده می‌شود و شکل واحدی پیدا می‌کند. سابقه‌اش را در داستان‌های کارور هم زیاد دیده‌ایم؛ وقتی تا آن‌جا می‌رود که حتا اشیا را، مبل و یخچال را، آن قدر وارد داستان می‌کند تا سرنوشت‌اش با آدم‌ها هم‌ارز می‌شود. آن قدر همه چیز دقیق در جای خود قرار می‌گیرد که نمی‌توان حالت دیگری برای آن متصور شد.</p>

<p><strong>پونه:</strong><br />
خب گفتن این که <strong>مشقت‌های عشق </strong>چه مشخصاتی داشت، دقیقا یعنی حرف زدن از ویژگی‌های داستان کوتاه آمریکایی. من هم فکر می‌کنم داستان کوتاه آمریکایی جدا در کوتاه‌ترین حالت ممکن‌اش نوشته می‌شود. یعنی هیچ نوع توصیف یا کنایه یا استعاره‌ای در کار نیست و نویسنده حرف خودش را خیلی پوست‌کنده و ضمنا گزار‌ش‌گونه، می‌گوید. و این البته برمی‌گردد به جهان‌بینی آمریکایی. یعنی من خیلی تأکید دارم که تا وقتی ما از این نوع جهان‌بینی شرقی آمیخته به عرفان و نشانه و اشاره، عبور نکنیم در نوشتن داستان کوتاه به سبک و شیوه‌ی آمریکایی تلاش بیهوده داریم. من نمی‌‌گویم باید مثل آمریکایی‌ها بنویسیم (البته این در واقع یک سبک است و منظورم صرفاً ملیت نیست)، من فکر می‌کنم اگر بخواهیم مثل آن‌ها بنویسیم باید مثل آن‌ها فکر کنیم و اگر غیر این باشد، کارمان می‌شود تقلیدی سطحی که البته نتیجه‌اش را در داستان‌های کوتاه معاصرمان که همه شبیه هم است و آخرش هم هیچ اتفاق داستانی نمی‌افتد، می‌بینیم. <br />
یکی از خاصیت‌های جهان‌بینی داستان‌هایی از گروه داستان‌های مجموعه مذکور (مذکور. . . عجب کلمه‌ی قلنبه‌ای)، زیستن در زمان حال است. شخصیت‌های این داستان‌ها همه در لحظه‌ی حال (همین دم) زندگی می‌کنند و کم‌تر درگیر خاطرات گذشته هستند. در همین داستان <strong>پل معلق </strong>هم همه چیز در زمان حال جریان دارد، در حالی که بودن یک سرطانی بهانه‌ی خوبی بود برای ارجاع مدام به گذشته یا اشاره به آینده، اما در این داستان فقط زمان حال است که اهمیت پیدا می‌کند. یا در داستان قطار ۵:۲۲ که داستانی عشقی است، شخصیت‌های داستان اصلاً درگیر خاطرات نیستند و فقط در زمان حال زندگی می‌کنند. اما در <strong>خانم داتا نامه می‌نویسد </strong>که به نظر من خیلی داستان ضعیفی است، دقیقا نویسنده با همان نگاه شرقی خودمان پیش رفته و هی غم نوستالژی تزریق می‌کند در داستان و زبان داستان هم آغشته به استعاره و نشانه است، که من اسم‌اش را می‌گذارم زبان بازی. <br />
ویژگی دیگر داستان‌هایی از این دست، اشاره به علامت‌های صنعتی یا اسامی شرکت‌های بزرگ و معروف است. تقریبا در تمام داستان‌های این مجموعه ما فهرستی از تولیدات معروف داریم: پارکر، شیرینی شکلاتی هاستس، فروشگاه ای اند بی، مرکز سالمندان بوت تیسلر و . . . <br />
این اشاره‌ها دقیقاً برمی‌گردد به همان جهان‌بینی صریح و مادی‌گرایانه و تا حدودی اپیکوریستی. و البته چون کشورهای صنعتی تولید کننده هستند، پس اسامی تولیدات‌شان برای ما هم مفهوم پیدا می‌کند و کشورهای مصرف‌کننده هم با شنیدن آن اسم‌ها، دچار خاطرات و احساساتی نزدیک به مردم کشورهای تولید کننده می‌شوند. من معتقدم این شیوه، روشی نیست که ما هم بتوانیم آن را در داستان‌مان اجرا کنیم. چون تاریخ تولیدات صنعتی در کشور ما خیلی کم سن است. مثلا اگر کسی بگوید "کامبیز ماکارونی رشد می‌خورد"، این هیچ ایده‌ای را در ذهن خواننده تداعی نمی‌کند اما اگر بگوییم "کامبیز چیپس پرینگلس‌ می‌خورد"، با همین جمله ما قسمتی از موقعیت و شخصیت کامبیز را روشن کرده‌ایم. این‌جا می‌خواهم شما را ارجاع بدهم به مجموعه داستان <strong>آن‌‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند</strong>، که دفعه‌ی قبل به آن پرداختیم. حبیبی در داستان<strong> هتل </strong>همین رویکرد داستان آمریکایی را داشته. یعنی اشاره به یک مکان معروف، هتلی شناخته شده در ایران. اما او با هوشیاری جای مستقیم نام بردن از هتل، فضا را ساخته و نشانه‌هایی از آن هتل معروف را داده. یعنی رویکرد آمریکایی داشته اما نگاه‌اش همان نگاه نشانه‌شناس شرقی بوده. پس نتیجه‌ی کار چیزی جا افتاده و پخته از آب درآمده. در حالی که نمونه‌های ناچسب همین روش را ما در اثر نویسنده‌های دیگر می‌بینیم. مثلا در <strong>عادت می‌کنیم </strong>زویا پیرزاد، آوردن آن همه نام و اسامی فروشگاه‌های معروف بیش‌تر به نظر پز دادن بود تا اشاره به مسئله‌ای خاص و مثلاً هیچ ضرورتی نبود که نویسنده از آجیل فروشی "تواضع" نامی ببرد.  می‌خواهم بگویم در داستان کوتاه به شیوه‌ی آمریکایی همه چیز در همان حدی است که باید باشد، بدون اضافات.<br />
یک چیز دیگر هم بگویم و تمام‌اش کنم، آن هم طنزی است که تقریبا در همه‌ی داستان‌های این مجموعه جریان دارد. که من فکر می‌کنم باز این هم برمی‌گردد به بینش آمریکایی که ترجیح می‌دهد در دم زندگی کند، پس نه حسرت گذشته را دارد و نه چندان امید آینده. این می‌شود که به تنهایی، مرگ و انزوا هم نگاهی طنزآلود دارد.</p>

<p><strong>معین:</strong><br />
تا ذهن من و شما درگیر حرف‌های پونه است؛ بگذارید چیزی بگویم در جواب یا تکمیل حرف‌های او. بله. من هم موافقم که داستان‌های آمریکایی در حال می‌گذرند. واضح‌ترین نشانه‌اش هم این مضارع نوشته‌شدن بعضی از داستان‌هاست. یا تأکید روی جزئیات حالات و صحنه‌ها در داستان‌هاست - انگار که آن‌ها را همین حالا می‌بینیم. ولی یکی از نکات مهم در داستان‌های آمریکایی - و مسلماً داستان‌های این مجموعه- تأثیر گذشته است بر شخصیت‌ها. محبت‌ندیدن مرد چاق در <strong>مشقت‌های عشق</strong>، سرطان در <strong>پل معلق </strong>یا سوءظن در <strong>کلید</strong> همه چیزهایی هستند که از گذشته بر جای مانده‌اند. و آن‌قدر در شخصیت‌ها مانده‌اند تا باید تلنگری بخورند تا دوباره با آن درگیر شوند. هرچند گذشته‌ی آدم‌ها این داستان‌ها را نمی‌سازد، مسلماً ته‌نشین‌شدن گذشته یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که داستان‌ها را می‌سازد.<br />
در داستان‌های این مجموعه ما با شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌شویم که عموماً تنها و منزوی‌اند. آدم‌هایی که پوسته‌ای دورتادور خود ساخته‌اند و به کسی نزدیک نمی‌شوند. و از طرف دیگر نیاز به رابطه با دیگران، نیاز به هم‌راهی و پیداکردن حس مشترک آن‌قدر در آن‌ها حس می‌شود که با تلنگری پوسته‌شان پاره می‌شود و عریان برابر ما قرار می‌گیرند. معمولاً خلوت شخصیت‌ها پس از تلنگر است که گذشته‌ی آن‌ها را، پوسته‌ی پاره‌شده‌ی آن‌ها را، ترس‌ها و ضعف آن‌ها را بی‌پرده برابر ما قرار می‌دهد. (مثلاً صحنه‌های درخشان تمیزکردن مدرسه در داستان <strong>مشقت‌های عشق</strong>) و آن وقت است که شخصیت باید کاری بکند. باید خودش را بپوشاند. و داستان‌ها معمولاً کاری‌اند که شخصیت‌ها قرار است بکنند. آیا می‌توانند خود را با آدمی دیگر (معشوقه، هم‌سایه، یکی از اعضای خانواده) هم‌راه کنند؟ یا باز خود را با همان پوسته‌ی نازک -حالا دیگر پاره‌شده- خواهند پوشانید؟<br />
فکر می‌کنم همین شخصی بودن داستان‌ها، همین صریح‌بودن داستان‌ها در نشان‌دادن نیازهای مستقل از زمان و مکان آدم‌هاست که باعث می‌شود در مقدمه‌ی کتاب نقل قول شود که «تجربه‌ی خواندن داستان کوتاه تجربه‌ای بسیار شخصی است. با این‌که کلمه‌های روی صفحه‌ی کاغذ برای همه‌ی کسانی که آن‌ها را می‌خوانند یکسان‌اند، تعبیر هر کسی از معنی این کلمات متفاوت است.»</p>

<p><strong>آراز:</strong><br />
من نمی‌توانم مجموعه‌ی <strong>مشقت‌های عشق </strong>را نمونه‌ای جامع از داستان‌های آمریکایی بدانم. به غیر از داستان‌های <strong>قطار ۵:۲۲ </strong>و خود <strong>مشقت‌های عشق </strong>بقیه‌ی هفت داستان مجموعه، از لحاظ محتوایی به یک مفهوم پرداخته‌اند: کیفیت دوره‌ی آخر زندگی؛ و به همین دلیل است که دوست دارم این کتاب را با نام پیری در ذهنم ثبت کنم، با گرافیک ساده‌ی پیرزنی که روی جلد، در کادر همیشگی انتشارات نیلوفر نقش بسته‌است. درست است که آمریکایی‌ها در مورد دوره‌ی آخر زندگی و چگونگی کنارآمدن انسان‌ها با آن داستان‌های زیادی نوشته‌اند ولی این‌طور هم نیست که هشتاد درصد نوشته‌های‌شان راجع به پیری باشد، بلکه این انتخاب مترجم است تا کتابی را به مرحله‌ی چاپ برساند، که آدم پیر، مثل کبریت بی‌خطر است و پرداختن به زندگی‌اش، مورد منکراتی چندانی ندارد. <br />
البته توفیق اجباری هم برای مخاطب پیش می‌آید تا بتواند پرداخت یک مفهوم مشترک را از زاویه‌ی دید هفت نویسنده‌ی آمریکایی بخواند، لذت ببرد و تحلیل کند. وقتی پونه، <strong>خانم داتا نامه‌ای می‌نویسد </strong>را داستان ضعیفی می‌داند، علتش رویکرد شرقی نویسنده‌ی هندی آن است، همان چیزی که در فرهنگ ما هم هست، که گذشته‌مان را بهتر از حال می‌بینیم و همیشه در آرزوی بازگشت به گذشته‌ایم. در داستان‌های آمریکایی اتفاقی بالعکس می‌افتد، نه که گذشته را انکار کنند، بلکه به قول معین، گذشته در شخصیت‌ها ته‌نشین می‌شود و به عمق شخصیت‌پردازی اضافه می‌کند.<br />
یکی دیگر از ویژگی‌های داستان آمریکایی این است که عموماً اتفاق بیرونی بزرگی در داستان نیست، بلکه واقعه در درون شخصیت‌هاست. جینی شاید فقط یک ساعت روی <strong>پل معلق</strong> گردش کرده و هم‌سفر والتر در <strong>قطار ۵:۲۲ </strong>فقط چند روزی غیبت کرده تا جراحی پلاستیک کند، ولی مگر می‌شود اتفاقات بزرگی  درون این آدم‌ها را ناچیز دانست؟ </p>

<p><br />
----<br />
• در کتاب رسم‌الخط مشقت‌های عشق بدون فاصله و به این شکل است: «مشقتهای عشق» بعضی اوقات تکرار یک اشتباه بر آن صحه می‌گذارد. شاید زمان آن رسیده که ناشران و ویراستاران عزیز رسم‌الخط کهنه را به کناری نهاده و بابِ طبع و آموزه‌های نسل جدید حرکت کنند. چرا که در کتاب دوم ابتدایی، خوشحال را «خوش‌حال» می‌نویسند چه رسد به جدانویسی «ها»ی جمع. نباید یادمان برود که کتاب‌ها می‌مانند برای بعدترها.</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/09/02/mashaqat-ha-ye-eshq.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/2MYU-2M4AiQ/esmaeil_fasih.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1729</id>

    <published>2009-07-18T18:42:05Z</published>
    <updated>2009-07-18T18:51:42Z</updated>

    <summary>یادداشتی در یادبود درگذشت اسماعیل فصیح</summary>
    <author>
        <name>نینا جمشیدنژاد</name>
        
    </author>
    
        <category term="pages" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="رویداد ادبی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<center> <img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/18/fasih-b.jpg"></center> 

<p>دبیرستان بودم. کتاب می‌خوردم. هم‌کلاسی‌م گفت چه‌طور کتاب‌های اسماعیل فصیح را نخوانده‌ای؟ "داستان جاوید"ش را خوانده بودم فقط. گفت: «خره! جلال آریان*‌اش عشقه!» خواندم. عاشق جلال آریان شدم. چه شب‌ها که با فکرش به خواب نرفتم! بعد عاشق فصیح شدم چون توی "شراب خام"اش گفته بود وقتی نویسنده‌ای کتابی می‌نویسد، انگار خودش را لخت کرده و پشت ویترین گذاشته (نقل به مضمون) و من هم که هنوز آن موقع عقلم نرسیده بود که حساب نویسنده را باید از نوشته‌اش جدا کرد، گمان کردم جلال آریان همان اسماعیل فصیح است یا برعکس!</p>

<p>آن موقع «زمستان ۶۲»اش اجازه‌ی چاپ نداشت، «نمادهای دشت مشوش»اش مجاز نبود و «ثریا در اغما» نایاب بود. آن موقع کتاب افست گیر آوردن به آسانی امروز نبود و هر کس از مادرش قهر کرده‌ بود "کتاب‌یاب" نشده بود. پدرم درآمد و پدر پدرم را که کتابفروش بود در آوردم تا توسط آشنایانی که داشت برایم گیرشان آورد. </p>

<p>همان‌وقت‌ها بود که نامه‌ای خطاب به اسماعیل فصیح نوشتم. هرگز نفرستادم‌اش. نامه را هنوز هم دارم. در برگ آخر دفتر سیمی لاغری نوشته بودمش که داستان‌هایی به تقلید از فصیح تویش نوشته بودم. </p>

<p>عکس عبوس روی کتاب «اصل آثار فصیح» را باور نکرده بودم. همان‌طور که هیچ‌وقت پیرمرد آشفته‌ی بلوک‌های اکباتان را که بر اثر سکته کمی گیج می‌زد را باور نکردم:  <br />
«...آقای فصیح! اگه اگه اگه اگه... روزی خواستید جواب نامه‌ام را بدهید، لطفاً یک عکس خوش‌اخلاق از خودتان هم برایم بفرستید تا به دوست‌هایم پز بدهم... خواهش می‌کنم نوشتن را کنار نگذارید... و لطفاً جلال آریان هم حالا حالا ها نمیرد. باشد؟...» </p>

<p>آقای فصیح! این را که نوشتم یک دختربچه‌ی عاشق‌پیشه‌ی دبیرستانی بودم و شما را بزرگ‌ترین نویسنده‌ی دنیا می‌دانستم! حالا دیگر دختربچه نیستم، عاشق‌پیشه نیستم، دیگر شما را نویسنده‌ی خیلی بزرگی هم نمی‌دانم. حتی بعدها که بیشتر خواندم بعضی بخش‌های نوشته‌هاتان را تقلیدهایی دانستم از چندلر و همت و امثال‌شان. فکر کردم خیلی جاها زردنویسی کرده‌اید؛ به قدر کافی روشنفکر نبوده‌اید. با این حال امروز هم که به شما فکر می‌کنم ازتان ممنونم، و دلم می‌خواهد برایتان بنویسم:<br />
«...احساس می‌کنم بعضی نوشته‌هایتان را باید دوباره بخوانم. شاید این بار بهتر فهمیدم. شاید این بار جز جلال آریان و داستان‌های عاشق‌پیشگی‌اش، از داستان فروهر و فرارش هم بهتر سر در آوردم. آقای فصیح! ممنون که به حرف نامه‌ی نفرستاده‌ام عمل کردید و جلال آریان حالا حالاها نمرد. من امروز می‌دانم حساب نویسنده حتی از راوی اول شخص داستان‌هایش هم جداست، ولی تا همیشه هر وقت کتاب‌هایتان را باز کنم، توی یک بخشی از جلال آریانِ «شراب خام» اسماعیل فصیح برایم از نو زنده می‌شود و جوان می‌شود و زندگی می‌کند تا با «شهباز و جغدان» و «بازگشت به درخونگاه» و... کم‌کم پا به میان‌سالی و پیری بگذارد. اما هرگز نمی‌میرد. </p>

<p>ممنون که جلال را نکشتید تا امروز شما هم برای من هنوز نمرده باشید. دوستتان دارم و از شما به خاطر تمام نوشته‌هایتان ممنونم، قهرمان دوران نوجوانی من! روح‌تان قرین آرامش!»</p>

<p>* جلال آریان، نام شخصیت اصلی بیشتر داستان‌های اسماعیل فصیح است که در نگاهی سطحی، از بسیاری جهات شباهت‌هایی با نویسنده دارد.</p>

<p>عکس: کریمی، خبرگزاری ایسنا</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/07/18/esmaeil_fasih.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/B2tBduOmzrU/anja_ke_panchargiriha_tamam_mishavand.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1728</id>

    <published>2009-07-11T19:21:53Z</published>
    <updated>2009-09-03T00:53:36Z</updated>

    <summary>نگاهی به کتاب «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند»، مجموعه داستان‌های حامد حبیبی</summary>
    <author>
        <name>سپینود ناجیان</name>
        
    </author>
    
        <category term="چوب الف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p><left><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/hamed-habibi.jpg"></left><br />
حامد حبیبی<br />
نشر ققنوس</p>

<p></p>

<p><strong>سپینود:</strong><br />
 به نظر من «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» مجموعه داستان مهمی است از دو جهت: یکی آن‌که مضامین نو دارد، و دیگری این که آینه‌ی تمام‌قدنمای شرایط نوشتن در زمان خود است. مضامین نو یکی فضای وهم‌آلود اکثر داستان‌های این مجموعه است و دیگری فاصله گرفتن از لحظه‌های حسی عمیق که باعث تاثیر بیش‌تر بر مخاطب است و نگاه فوق‌العاده نسبی‌نگر که بر تمامی داستان‌ها حاکم است. در توضیح مورد بعدی باید بگویم که همه‌ی ما از شرایط داستان نویسی و ممیزی آن با خبریم. در چنین شرایطی نویسنده یا تصمیم می‌گیرد ننویسد و برای دل خودش بنویسد و کشوهای میزش؛ یا این که شرایط را به چالش می‌طلبد که این مبارزه توان زیادی از نویسنده را می‌گیرد و در بیش‌تر مواقع کیفیت داستان فدای یافتن راه‌های گریز از شرایط می‌شود. حامد حبیبی به خوبی از شرایط موجود فاصله می‌گیرد و ذره‌ای هم از کیفیت کارش کم نمی‌کند. اما مشکلی که پیش می‌آید این است که محدوده‌ی خلق او، که برگ برنده‌اش است، لایتناهی نیست و با وجود چیدمان خوب داستان‌ها در مجموعه، بعد از داستان<strong> اشکاف و شب در ساتن سفید</strong>، دیگر داستان <strong>اکازیون</strong> چنگی به دل نمی‌زند. انگار که دست نویسنده برای خواننده رو شده باشد و همه چیز قابل پیش‌بینی است. شاید اگر تعداد داستان‌ها کم‌تر بود یا تنوع‌شان بیش‌تر این خستگی کم‌تر سراغ خواننده می‌آمد. </p>

<p><br />
<strong>پونه:</strong>	<br />
من فکر می‌کنم این که سپینود می‌نویسد "داستان‌های حبیبی داستان زمان خودش است"، کاملا درست است. این نکته را ما در زبان داستان هم می‌توانیم ببینیم. زبان ساده و به دور از پیچیده‌گی دقیقن همان چیزی است که چنین داستانی می‌طلبد و نویسنده با هشیاری از آن بهره برده. اما از طرفی لحن یک نواخت و زاویه دید یک‌سان در همه داستان‌ها و اتفاقا همان چیزی که سپینود می‌گوید یعنی " فاصله گرفتن از لحظه‌های حسی عمیق"، عواملی است که باعث شده داستان‌های حبیبی از جایی به بعد اثر خودشان را از دست بدهند. من معتقدم تفاوت است بین احساسی نوشتن تا توصیف گزارش‌گونه از عواطف انسانی. حبیبی تقریبا در هیچ‌کدام از داستان‌های‌اش به چیزی غیر از موضوع ترس و توهم نپرداخته. یعنی تنها حس انسانی که می‌شود سراغ گرفت همین است. فضاهای بسته و محدود بودن آدم‌ها، خواننده را خسته می‌کند. منظورم از محدودیت آدم‌ها و شخصیت‌های داستانی نه به لحاظ تعداد که از نظر زاویه دید و محدوده‌ی حرکت است. اگرچه حبیبی در ساخت فضاهای داخلی، اتاق‌ها، ساختمان‌ها یا مثلا داخل ماشین (داستان فیدل) بسیار موفق است اما کم‌تر در ساخت فضاهای خارجی خوب عمل کرده. از طرفی همان‌طور که گفتم لحن یک‌سان آدم‌ها، خواننده را به این فکر می‌اندازد که اصلا انگار با یک نفر طرف است و این از اثر کنش و واکنش داستانی و تاثیر داستان می‌کاهد. با این همه در داستانی مثل شب در ساتن سفید، همه‌ی این ضعف‌ها تبدیل به قدرت شده. فضای سرد و یک‌نواخت، لحن یکسان زن و مرد و زاویه دیدشان و حتا برداشت یک‌سانشان از ماجرایی که در حال وقوع هست (یا نیست) باعث شده این داستان تبدیل به یکی از به‌ترین داستان‌های مجموعه شود. </p>

<p><br />
<strong>معین:</strong> <br />
یکی از مهم‌ترین نکات در مجموعه‌ی «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» به نظرم توجه نویسنده به ساختار داستان است. داستان‌ها معمولاً مثل پلان ساختمانی می‌مانند که ابتدا خطوط کلی‌اش مشخص می‌شود، بعد کم‌کم جزئیات داستان‌ها -درون آن خطوط کلی- مشخص می‌شود. خطوط پررنگ می‌شوند و خط داستان برای ما مشخص می‌شود و ما با داستان پیش می‌رویم تا به پیاین هولناکش برسیم. این نوع خاص روایت -که معمولاً از داستان‌های پررمز و راز، با فضاهای وهم‌آلود و ترسناک سراغ داریم- وقتی ارزش بیش‌تری پیدا می‌کند که در کنار ساختن فضاهای داخلی داستان‌ها قرار می‌گیرد. هتل در داستان «هتل»، خانه در داستان‌های «اشکاف» و «اکازیون» با همان وسواس و به همان شکلی ساخته می‌شوند که داستان‌ها روایت شده‌اند.<br />
آن چیزی که سپینود گفته که «انگار که دست نویسنده برای خواننده رو شده» فکر می‌کنم از یک‌سان بودن ساختار داستان‌ها ناشی می‌شود. (البته که با پونه موافقم که فضاهای یک‌سان هم در این مورد مؤثر است.) لحن نویسنده و نوع روایتش -یعنی همان‌که گفتم؛ مشخص کردن خطوط کلی، پررنگ کردن خطوط اصلی و ضریه‌ی پایانی- تفریباً در همه‌ی داستان‌ها تکرار می‌شود. همین است که خواننده در داستان آخر که هم‌نام مجموعه هم هست؛ آن خطوط پررنگ را راحت پیدا می‌کند و آن‌ها را پیش می‌برد و خود را از پیش آماده‌ی ضربه‌ی پایانی می‌کند. آن وقت است که دیگر ضربه‌ی پایانی چندان گیجش نمی‌کند. فکر می‌کنم اگر همان مضمون‌ها در قالب‌های دیگر روایت می‌شد، طوری که مدام پیش‌فرض‌های ذهنی مخاطب به بازی گرفته شود و او در هر داستان رودستِ تازه‌ای بخورد، مجموعه‌ی حامد حبیبی مجموعه‌ی موفق‌تری بود.</p>

<p><br />
<strong>آراز:</strong> <br />
به نظر من «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» یکی از بهترین مجموعه داستان‌هایی است که در سال‌های اخیر منتشر شده‌است. من هم موافق‌ام که <strong>چیزی</strong> در همه‌ی داستان‌های مجموعه تکرار شده‌است، سپینود آن‌را موردی مفهومی می‌داند، پونه با عنوان ضعفی زبانی و محدودیت شخصیت‌های داستانی از آن یاد می‌کند و از نظر معین، این ساختار است که تکرار می‌شود. من هم اسم این مفهوم را <strong>حلقه‌ی مفقود</strong> می‌گذارم، به این معنی که در اغلب داستان‌ها، همه‌ی روابط علی و معلولی رعایت شده‌اند و فقط یک حلقه از این زنجیره‌ی تسلسل منطقی ناپیداست؛ و جالب این‌جاست که نویسنده، به عمد، هیچ تلاشی در جهت یافتن آن حلقه‌ی مفقود نمی‌کند، آن‌را نادیده هم نمی‌گیرد، بلکه تمام ماجرا را با علم به همین فقدان ادامه می‌دهد. این چنین است که مخاطب، حیران می‌ماند و در پی یافتن آن اصل، بر کلیت متن شریک می‌شود. یک نمونه، آقای کمالی داستان ا<strong>شکاف</strong> است که در کمد همسایه فراموش می‌شود.<br />
این عامل تکرارشونده را نه دلیل ضعف، بلکه می‌توان نقطه‌ی قوت مجموعه دانست؛ یعنی جمع‌آوردن چند داستان‌ پراکنده‌، صِرف این‌که همه‌ی آن‌ها را یک نویسنده تحریر کرده، دلیل موجهی برای اطلاق نام «مجموعه داستان» نیست؛ اگر همه‌ی این داستان‌ها عامل مشترکی را تواماً داشته‌باشند و<strong> تکرار </strong>این عامل منجر به <strong>تکراری</strong> شدن کلیت مجموعه نشود، بهترین بهانه برای انتشار مجموعه پدید می‌آید. <br />
در مورد تناسب و توافق عناصر و عوامل داستانی با همان مفهوم حلقه‌ی مفقود، به ذکر دو نمونه بسنده می‌کنم.<br />
<strong>زبان:</strong> نثر خشک و عاری از احساس، ساده و بدون پیچش‌ها و بازی‌های رایج زبانی و حتی گزارش‌گونه‌ای که تقریباً در تمام داستان‌ها به‌کار گرفته‌شده‌است، مناسب و مقتضی با مفاهیم محتوایی همان داستان‌هاست. <br />
فضاسازی و پرداخت موقعیت: اغلب داستان‌ها در فضاهایی موسوم به گروتسک اتفاق می‌افتند، مثلاً به یاد بیاوریم هتل قدیمی و بدون مسافر داستان <strong>هتل</strong> را که خود مکانی است آبستن حوادث مجهول و پر رمز و راز است. فضاسازی در داستان <strong>فیدل</strong> منحصر می‌شود به داخل ماشین و منظره‌های بیرون؛ گرچه دیالوگ‌ بین شخصیت‌های داستان، بیشتر بار داستان را به دوش می‌کشد ولی بد نیست توجهی داشته‌باشیم به موقعیت خوردن آلبالو از تشت و رنگ خون مانند آن که تشت و دست‌ها را گرفته و آن‌را ربط دهیم به موضوع بحث که مرگ یا قتل احتمالی سوسن است.<br />
در مورد همین داستان، خود نویسنده هم در کارآگاه‌بازی شخصیت‌های داستانش شرکت می‌کند و نام داستان را فیدل می‌گذارد که اسم سگ مرحومه سوسن است و حین روایت داستان، فقط نامی از آن برده‌می‌شود. یعنی فیدل هم در مرگ مشکوک سوسن نقش داشت؟ این سوال برای من، بعد از خواندن داستان پیش آمد و حالا بعد از ماه‌ها، هنوز به یاد دارم. آیا این دلیل بر ماندگاری داستان نیست؟</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/07/11/anja_ke_panchargiriha_tamam_mishavand.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/U2sX0_QgUAI/azaryazdi.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1727</id>

    <published>2009-07-11T19:11:50Z</published>
    <updated>2009-07-11T20:31:43Z</updated>

    <summary>گزارش تصویری از مراسم تشیع پیکر مرحوم مهدی آذریزدی نویسنده ادبیات کودک</summary>
    <author>
        <name>سعید کیایی</name>
        
    </author>
    
        <category term="pages" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="گزارش تصویری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/1.jpg"></center>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/2.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/3.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/4.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/5.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/6.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/7.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/8.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/9.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/10.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/11.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/12.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/13.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/14.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/15.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/16.jpg"></center></p>

<p></p>

<p><br />
<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi/17.jpg"></center></p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/07/11/azaryazdi.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>قصه‌ی من با قصه‌های خوب...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/0D9naGbTaoI/azaryazdi_saeed_kiaee.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1726</id>

    <published>2009-07-11T18:58:07Z</published>
    <updated>2009-07-11T20:31:29Z</updated>

    <summary>چشم که انداختم دیدم نویسنده‌ها هم آنقدری که فکرش را می‌کردم نبودند. یاد گزارش کیهان از مرگ نیما افتادم که در خبرش نوشته بود از میان نویسندگان و شاعران فقط فروغ فرخزاد میان تشییع کنندگان دیده شده.</summary>
    <author>
        <name>سعید کیایی</name>
        
    </author>
    
        <category term="pages" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="رویداد ادبی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p><strong>یک: وقتی خیلی کوچک بودم</strong></p>

<p>گوش تهران از صدای زوزه‌ی بمب‌های عراقی کر شده بود، خیلی از تهرانی‌ها شیشه‌های قدی خانه‌شان را چسب ضربدری می‌زدند و از تهران ‌می‌رفتند. ما اما مانده بودیم. پدرم و دائیم و چند نفر دیگر از اهالی محل در مناطق جنگی بودند و اگر ما می‌رفتیم هیچ خبری از آنها نمی‌توانستیم بگیریم. مخصوصا اینکه از معدود خانه‌های تلفن‌دار آن روز محله‌مان بودیم و احتمال داشت اهالی محل از کسانی که در جنگ دارند خبری بخواهند بگیرند.</p>

<p>من چهارـ پنج ساله بودم. ما (من و دوستانم) شلیک و جنگ و بمب را مثل امروز نمی‌شناختیم، اما ته دلمان از آن‌ها هراس و دلنگرانی داشتیم. هر روز بخشی از حرف‌های کودکانه‌مان راجع به آژیر‌های قرمز و سفید بود. خواهرم صدای گوینده‌ی «شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز...» را شبیه‌سازی می‌کرد و من صدای تیتراژ آغاز برنامه‌ی کودک را تقلید می‌کردم. خیلی وقت‌ها پیش می‌آمد که همین موقع‌ها حمله آغاز می‌شد و ما نمی‌توانستیم برنامه‌ی کودک‌مان را ببینیم. این وقت‌ها ما کمی سرگرم بازی‌های نشستکی و آرام می‌شدیم اما عاقبتش این بود که حد اقلش دو نفرمان بحث و جنگ‌شان بشود.</p>

<p>این اتفاقات همینطور ادامه داشت تا اینکه دایی کوچک من از مرخصی برگشت و برای خانه‌ی ما مجموعه‌ی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را هدیه آورد. <br />
از آن به بعد بزرگتر‌های ما وقتی آژیر قرمز زده می‌شد ما را دور هم جمع می‌کردند و یکی، دوتا از قصه‌ها را می‌خواندند.</p>

<p><strong>دو: قصه‌های سوخته</strong></p>

<p>بمب‌ها هنوز می‌آمدند، منفجر می‌شدند در تهران. پدرم آمده بود مرخصی، دائیم هم که در سفر قبل کتاب‌ها را برای‌مان آورده بود آمد. پدربزرگم گفت همگی به یک سفر مشهد برویم. من از داستان‌‌های مثنوی خیلی خوشم آمده بود. به نیمه‌های کتاب هم رسیده بودیم. وقتی قرار شد ما برویم، من اصرار کردم که مادرم کتاب را با خودش بیاورد و برایم بخواند. بچه‌های همسایه‌ها ـ که با هم پای گوش دادن کتا‌ب‌ها بودیم ـ ناراحت شدند. مادرم به همه‌شان قول داد زود برگردیم تا کتاب را برای همه‌مان ادامه دند. من هم قول دادم که قصه‌هایی که در این چند روز مادرم برایم می‌خواند را دوباره گوش کنم و جلو جلو تعریف نکنم.</p>

<p>رسیدیم مشهد، دو شب اول مادرم کتاب را خواند تا من خوابم ببرد. روز سوم وقتی از حرم برگشتیم اتاق را دود گرفته بود. پدرم فکر کرد بخاری نفتی دوده زده، بزرگ‌ترها فکر‌های دیگر کردند، اما من یاد کتاب افتادم؛ چون موقع رفتن مادرم گفته بود «قصه به قسمت داغش رسیده بگذار بعد که برگشتیم بقیه‌اش را می‌خوانم». من هم موقع بیرون آمدن از خانه، برای اینکه قسمت داغ قصه سرد نشود فکر کرده بودم که کتاب را بگذارم روی بخاری. ناغافل که احتمال دارد کتاب گر بگیرد و اتاق یا ساختمان را بسوزاند.<br />
وقتی با سوخته‌ی کتاب رو به رو شدم از مادرم پرسیدم «مامان، حالا یعنی همه‌ی قصه‌ها سوخته‌اند؟»</p>

<p><strong>سه: از آن روزها تا حالا</strong></p>

<p>خاطرم هست در همان مشهد آنقدر به دائیم گفتم و بهانه‌ی کتاب را گرفتم که مجبور شد برود و یک دو روز تمام مشهد را بگردد و کتاب را دوباره برایم بخرد تا وقتی برگشتیم تهران مامان بقیه‌ی کتاب را برای بچه‌های محل که منتظر بودند بخواند.<br />
سَرِ همان آتش سوزی به فکر این افتادم که از دائیم اسم نویسنده کتاب را بپرسم. بعد نام «مهدی آذر یزدی» را یاد گرفتم.</p>

<p>کتاب‌ها دست به دست بین بچه‌های محل گشت و خوانده شد و شنیدم که عاقبت توسط یکی از بچه‌ها هدیه شد به مدرسه‌ای که سر کوچه‌مان بود و هیچ‌کدام‌مان آنجا درس نخوانده بودیم.</p>

<p>بعد‌ها که بیشتر به ادبیان علاقه‌مند شدم و متون کهن را شروع به خواندن کردم قصه‌هایی که از کتاب‌های آذر یزدی در خاطرم مانده بود را میان آنها جستجو می‌کردم و به این فکر می‌کردم که او چقدر به اصل داستان وفادار بوده یا اینکه پندی که او در داستانش به ما داده چقدر با پندی که خالق اصلی داستان در نظر داشته مطابقت دارد.</p>

<p><strong>چهار: افسوس‌های از دست رفته</strong></p>

<p>اوایل پائیز سال قبل بود که برای جلسه‌ای که با دبیر انجمن نویسندگان و کودکان داشتم به دفترش رفتم. تصویر سازی‌ها و عکس‌ها و تابلو‌هایی روی دیوار بود، بالای ویترینی تصویر مهدی آذر یزدی نصب شده بود. کمی به تصویر نگاه کردم و با خودم گفتم «چه خبر از استاد آذر یزدی؟» هرچه فکر کردم یادم نیامد آخرین‌بار کی احوال‌شان را پرسیده بودم یا آخرین‌بار کی خبری از ایشان خوانده بودم.</p>

<p>گمانم یکی دو هفته بعد وقتی برای دیدن دوستی به خبرگزاری قرآنی رفته بودم متوجه شدم که احوال‌شان زیاد خوب نیست. سرویس ادبیات مشغول تهیه‌ی ویژه‌نامه‌ای برای ایشان بود. خواستند مصاحبه‌ای راجع به استاد کنیم، کمی فکر کردم و دیدم بهتر است مصاحبه نکنم. اول به این دلیل که خودم را جریمه کرده باشم چون خیلی وقت بود از استاد خبر نداشتم و دوم اینکه هرچه فکر کردم در خودم توانایی این را ندیدم که راجع به استاد آذر یزدی حرف بزنم  و حق مطلب را ادا کنم.</p>

<p>چند هفته‌ی بعد وقتی برای کاری دوره‌ی مجله‌ی سخن را می‌خواندم به خبری برخوردم راجع به استاد آذر یزدی که طی آن خبر ِ تلاش‌های استاد بر داستان‌های کهن و قرآنی آمده بود. تلاش استاد در دهه‌ی چهل با آن مختصاتی که از آن روز ایران برای ما تعریف کرده‌اند بر کتابی مثل قرآن یا متون کهن برایم از او انسانی بسیار استوارتر از پیش ساخت. خبر برایم جالب آمد و از آن صفحه کپی گرفتم و کناری گذاشتم که به بچه‌های خبرگزاری بدهم برای ویژه‌نامه‌شان؛ که نشد. لا به لای کارهای روزمره فراموش شد، حتی حالا که برای پیوست کردن به این متن دنبالش می‌گردم پیدا نمی‌کنم.</p>

<center><img src="http://www.7sang.com/content-files/mag/2009/07/11/azaryazdi.jpg"></center>

<p><strong>پنجم: امسال</strong></p>

<p>اردیبهشت برای بچه‌های یکی از دوستانم می‌خواستم کتاب بخرم. یکسری اسم کتاب و نویسنده را روی یک کاغذ نوشتم و به نظر آمد که «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را بخرم.</p>

<p>وقتی در راه خانه‌شان بودم با خودم فکر کردم کاش کمی خودم می‌خواندم نگاه می‌کردم، کتاب را دوباره بعد این همه زمان از دست رفته به دست می‌گرفتم...؛ تصمیم گرفتم به خانه‌شان که رسیدم آنقدر صبر کنم که کادو را باز کند تا برایش هم از استاد آذر یزدی حرف بزنم و هم کتاب‌ها را به این بهانه ورقی بزنم و نگاهی کنم و تجدید خاطره‌ای.<br />
رسیدم، آمدند، کتاب‌ها را با هم ورق زدیم، تعریف‌های مرا گوش دادند و رفتند. </p>

<p>در مسیر برگشت به این مسئله فکر می‌کردم که چرا هیچ کس آنطور که باید راجع به کارهای استاد آذریزدی کار نمی‌کند؟ این همه تلاش این پیرمرد قرار نیست آنطور که باید و حقش است دیده شود؟ این پیر مرد که بعضی‌ از دوستان نویسنده‌ی کودک و نوجوان به غر زدن‌هایش ایراد می‌گیرند چرا ورد زبانش شده: دوست تازه گرفتاری تازه است؟</p>

<p><strong>ششم: خداحافظ بابابزرگ قصه‌ها</strong></p>

<p>پی‌ِ جواب‌هایم را نگرفتم، دوربینم را بهانه کردم و از ویزور خیلی‌ها را در کادرم قرار دادم و آرزو کردم که کاش این دوربین الآن در کیفش بود و دست من اسلحه‌ای که با آن قلب این آدم‌ها را نشانه بروم و ماشه را بچکانم. شاید در اصل امروز من پشت ویزورم پنهان شدم و از خیلی‌ها عکس نگرفتم. تا جای خالی‌شان در چند ماه اخیر با حضور چند دقیقه‌ای‌شان جا عوض نکند. </p>

<p>وقتی پیکر پیرمرد را داخل ماشین بهشت زهرا گذاشتند که به سمت فرودگاه ببرند تا در یزد هم مراسمی بگیرند ایستادم و سمتش و گفتم: سلام آقای آذر، شما مثل اسمتان پر جنب و جوش بوده‌ای انگار.  اینطور نگاهم نکن، من از ترس اسم دوست حتی بلف دوستی با شما را نمی‌زنم، می‌دانم که همیشه وقتی کسی سراغت می‌آمده دوست داشتی بپرسی «خب حالا چه کارم داری؟» تا کارش را بگوید و تو انجام بدهی و زود برود که به کارهایت برسی. آقای بی‌تعارف؛ بی تعارف بگویم «پایه‌ای همسفره شویم و یک پرس قرمه سبزی بزنیم؟»* راستش چند سوال هم راجع به قصه‌های خوبت دارم.</p>

<p><strong>هفتم: یک روز ما هم می‌میریم</strong></p>

<p>امروز با یکی از نویسنده‌های کودک و نوجوان بعد از مراسم از مقابل دانشگاه تهران راه افتادیم که برویم محل‌های کارمان. مدتی به سکوت گذشت تا اینکه دوستم گفت: باور کن یک روز ما هم می‌میریم. گفتم: چشم. باور می‌کنم اما بحث ماندگاری اثر و این حرف‌ها که سال‌ها است به راه است چه می‌شود؟ گفت: خودمان که می‌دانیم چه می‌کنیم؛ باید فکرهای اساسی‌تری کنیم. </p>

<p>هیچ حرفی نداشتم که بزنم. سکوت کردم تا رسیدیم به محل کار من و خداحافظی کردم. بچه‌های خبرگزاری قرآنی که این مدت خیلی کارها برای بهبود وضع استاد کشیدند می‌گفتند خیلی از این آدم‌ها که آمده‌اند و خودشان را فامیل و دوست و همکار می‌دانند وقتی استاد بیمارستان بود نبودند. چشم که انداختم دیدم نویسنده‌ها هم آنقدری که فکرش را می‌کردم نبودند. یاد گزارش کیهان از مرگ نیما افتادم که در خبرش نوشته بود از میان نویسندگان و شاعران فقط فروغ فرخزاد میان تشییع کنندگان دیده شده.</p>

<p>از دوستم که جدا شدم، پشت میز کارم که نشستم، کاغذی در آوردم و روی آن نوشتم: «خودت را گول نزن، یک روز تو هم می‌میری»؛ کاغذ را گذاشتم رو به رویم که هر وقت سر از کارم بلند می‌کنم ببینمش.</p>

<p><br />
* آقای آذر یزدی طبق گفته‌های همه‌ی نزدیکان‌شان قرمه سبزی خور قهار و دوست داشتنی‌ای بوده‌اند. خودشان هم در فیلمی می‌گویند. فکر کنم سایت شهرزاد آن را منتشر کرده باشد این روزها.</p>

<p>سعید کیائی<br />
</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/07/11/azaryazdi_saeed_kiaee.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>چوب الف*</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/ObPTLUxMzeA/choob_e_alef.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1725</id>

    <published>2009-05-22T06:19:58Z</published>
    <updated>2009-07-11T20:54:54Z</updated>

    <summary>گول طرح روی جلد کتاب را می‌خوری. گول اسم کتاب را می‌خوری.</summary>
    <author>
        <name>سپینود ناجیان</name>
        
    </author>
    
        <category term="چوب الف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p>می‌خواهی کتاب بخوانی، این ساده‌ترین کار:</p>

<p>گول طرح روی جلد کتاب را می‌خوری. گول اسم کتاب را می‌خوری. روزنامه‌ها را که می‌خوانی پر است از نقد و منتقد و معرفی کتاب؛ اسامی یک شکل و یک دست انگار همه لباس‌های واحد پوشیده‌اند و حرف‌های شبیه هم می‌زنند. گاهی حتا دوستی که افکارش به تو نزدیک است کتابی را نام می‌برد و تو می‌خوانی ولی توقع‌ات را برنمی‌آورد.</p>

<p> نقدها بعضی عجیب و غریب‌اند. واژه‌های غریب و ناملموس دارند. معرفی کتاب تمام داستان کتاب را لو داده‌ و دیگر انگیزه‌ای برای خواندن نداری. صاحبان کتاب‌فروشی‌ها با محصولاتی که می‌فروشند آشنا نیستند و کمکی نمی‌کنند. گیج شده‌ای. کار ساده‌ای مثل کتاب خواندن عجب پیچیده شده این روزها. از طرفی عشق به خواندن و «کتاب دست گرفتن» رهایت نمی‌کند. چه کار می‌کنی؟</p>

<p>از طرف دیگر کتابی را خواندی. به محض بستن کتاب، از هجوم افکار سرگیجه می‌گیری. دوست داری با کسی حرف بزنی، حرف‌هایت را بگویی و حرف‌های او را بشنوی. قضیه این است که وقتی با رفیق‌ات سینما می‌روی، همیشه بعد از فیلم می‌روید کافه‌ای، پارکی یا خانه‌ی یکی‌تان یا دست‌کم توی راه از فیلم حرف می‌زنید. به هیجان می‌آیی و بعد احساس سبکی می‌کنی. اما خواندن کتاب یک فرآیند یک نفره است، پس نیاز به حرف و گفت و بحث را باید یا با نوشتن یادداشت مرتفع کرد-کاری که من می‌کنم!- یا با خواندن نقد و یادداشت و تحلیل‌های ادبی.</p>

<p>اما کاری که این ستون قصد دارد انجام بدهد: <br />
۱- ارائه‌ی یادداشت‌های ساده‌ای درباره‌ی کتاب.<br />
۲-  برگزاری هم‌نوشت درباره‌ی یک کتاب یا موضوع ادبی با کمک شما یا دیگر اهالی صاحب‌نظر.<br />
۳- معرفی کتاب‌های خوب. (واضح است:طبق سلیقه‌ی شخصی نگارنده)<br />
۴- راهنمای خرید کتاب.<br />
۵- معرفی کتاب‌های قدیمی.<br />
۶- پاسخ به پرسش‌ها. (در صورت وجود!)</p>

<p>خوش‌بختانه اهالی اینترنت و وبلاگ‌ها بسیار کتاب‌خوانند و شاید جاهای زیادی باشند که به معرفی کتاب و نقد آن اختصاص دارند. اما به گمان من کار نیکو کردن از پر کردن است. ضمن این که شاید سلیقه‌ی چند نفر با نگارنده بیش‌تر نزدیک باشد و این یادداشت‌ها به‌شان کمک کند.</p>

<p>* کاغذ باریکی که لای کتاب می‌گذارند به نشانه‌ی این که تا این‌جا خوانده شده</p>

<p>سپینود ناجیان<br />
۲۶ اردیبهشت ۸۸  </p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/05/22/choob_e_alef.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>یک نفر رفت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/SGoDS6GxVz0/yek_nafar_raft.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1724</id>

    <published>2009-05-22T06:17:49Z</published>
    <updated>2009-05-25T06:18:47Z</updated>

    <summary>یک نفر رفت به یک مرکز فرهنگی - ورزشی تا اخلاق و جوانمردی بیاموزد</summary>
    <author>
        <name>اسماعیل امینی</name>
        
    </author>
    
        <category term="columnists" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="کله‌پزی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p>یک نفر رفت به یک مرکز فرهنگی - ورزشی تا اخلاق و جوانمردی بیاموزد اما چیزهایی آموخت که از فیلم‌های پرفروش می‌توان آموخت. به یکی از تماشاگران گفت: ما که ورزشکاران و تماشاگران‌مان همگی باادب و خوش اخلاقند نکند تو از آن تعداد انگشت‌شمار تماشاگر نما باشی؟! </p>

<p>آن تماشاگرنما دود شد ورفت به هوا!</p>

<p> #    #   #</p>

<p>یک نفر رفت به یک مرکز اقتصادی تا وام بگیرد. مدیر آن مرکز گفت: بیا با هم برویم بیرون و یک چای تازه دم بنوشیم ودوست بشویم.<br />
چای را نوشیدند و آن مدیر گفت: دوست عزیز پول چای را حساب کن!<br />
آن یک نفر گفت: ما که مدیران مان همگی شریف و درستکار و قانونمندند نکند تو از آن تعداد انگشت شمار مدیرنما باشی؟!</p>

<p>آن مدیرنما دود شد و رفت به هوا!</p>

<p>#  #  #</p>

<p>یک نفر رفت به یک مرکز طبابت تا دردش را درمان کند.<br />
گفتند: اول برو حسابداری. رفت و دفترچه بیمه‌اش را روی میز حسابداری گذاشت.<br />
گفتند: برو شونصد روز بعد بیا.<br />
گفت: زودتر نمی شود؟<br />
گفتند: کار نشد ندارد، برو به منزل و این دفترچه را سر تاقچه بگذار و دفترچه بانکی‌ات را بردار و برو به بانک و پول قلمبه بگیر و زود برگرد تا همین امروز دردت را درمان کنیم.<br />
آن یک نفر گفت: ما که طبیبان‌مان همگی مهربان و وظیفه‌شناسند نکند شما از آن تعداد انگشت شمار طبیب‌نما هستید؟!</p>

<p>آن طبیب‌نماها دود شدند و رفتند به هوا!</p>

<p>#   #   #</p>

<p>یک نفر رفت به یک مرکز سنجش آلودگی هوا و دودهایی را که به هوا می‌رفتند با انگشت‌هایش شمرد. انگشت‌هایش تمام شدند و آن یک نفر خیالش راحت شد که آن تعداد انگشت شمار هم تمام شدند.</p>

<p>لبخند زد، نفس راحتی کشید وخیلی کیف کرد.<br />
</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/05/22/yek_nafar_raft.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>پیری ملای مکتبی بود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/P4fNtYiAJ2s/pir_maktab.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1723</id>

    <published>2009-05-22T06:15:44Z</published>
    <updated>2009-05-25T06:17:14Z</updated>

    <summary>پیری ملای مکتبی بود. کودکان بازیگوش، همه در جوش و خروش.</summary>
    <author>
        <name>عبدالله مقدمی</name>
        
    </author>
    
        <category term="columnists" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="از هر دری وری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p>پیری ملای مکتبی بود. کودکان بازیگوش، همه در جوش و خروش. چنان که پیر را روز، چون شب کرده بودند و آن بیچاره از آزارشان همه شب تب کرده!</p>

<p>لَله‌ی کودکان بازیگوش<br />
کی کند این جغاله (1) را خاموش</p>

<p>یا شود بی‌خیال بازی‌شان<br />
یا به اورژانش می‌رود بیهوش!</p>

<p>هر کودکی شیطانی کرده و آتشی می‌سوزاندی. از سفیده‌ی صبح تا بوق سگ! در پی حسن بود تا از آن جوب! بزرگ نپرد، یا به دنبال حسین که دم آن گربه بیچاره را به سیم برق گره نزند. چون به تقی مشغول آمدی که به مکتب سوت بلبلی نزن، نقی غوکی به میان انداخته، در می‌‌رفت! با پای لرزان و فک آویزان ملای بیچاره فقط در پی دفع شر بود و جز این چه مهلت داشت؟</p>

<p>فقط دفع شر می‌کنم از سرم<br />
چه وقتی بود تا حساب و کتاب</p>

<p>چه گویم که چون کودکان، خویش نیز <br />
نباشد به یادم ز درسی جواب!</p>

<p>رزوها گذشت و آخر سال شد. پیر جز «بنشین» و «ساکت باش» و «خاموش» و «آرام بگیر» و «نکن» هیچ نگفته بود مر کودکان را. پس چون آخر سال بیامد پیر خواست که امتحان بگیرد. اعلام کرد که فلان روز به بهمان جای امتحان باشد و هر کس نیاید، صفرش دهم و هر کس که نخواند، حالش گیرم و هر که نداند، پوزش زنم که امروز دیگر روز من است.</p>

<p>کودکان به اضطراب و تشویش شدند. گویی که ککی به تنبان‌شان افتاده و خاری به دلشان خلیده! پس به فکر چاره‌ای شدند. هر کدام به عجز و لابه‌‌ای زبان حال گفتند که: ای ملای مکتب ما! ای پیر ما! ای نوردیدگان ما! دمت گرم باد جاودان، اینبار بی‌خیال قضیه شود که ایام، ایام جام جهانی باشد. مارا این نمط ضد حال باشد که گوشه‌ای بخزیم و بی‌صدایی درس بخوانیم. ما درس ندانیم چیست! پیر ولی اراده محکم کرده بود. پس گفت: ای بیخردان! آن روزها که شیطانی می‌کردید و آتش می‌سوزاندید و به لعب مشغول بودید و جیک جیک مستان‌تان بود و فکر زمستان‌تان هیچ نبود را یاد کنید. هر کدام‌تان درس پس ندهید، مادراتان را صدا می‌کنم و بدانید که می‌کنم آنچه باید کرد!</p>

<p>کودکان صدای زاری بلندتر کردند، آنطور که عرش برین به لرزه برآمد و زیر زمین نیز! </p>

<p>چنان زاری کنیم امروز باهم<br />
که مادر مرده اینجا آورد کم</p>

<p>لیکن هیچ سود نداشت و این زاری چون باران رگباری بود بر سنگ خاره. الغرض کودکان چون دیدند پیر را سر موافقت و مرافقت آنان نیست، هیچ نگفتند و باز ِ خانه شدند. پیر آن شب فاتحانه بخسبید و در خواب دید که کودکان در مقام پاسخ به لکنت می‌افتند و او پیش مادران‌شان چغلی‌شان می‌کند و آن مادران گوش کودکان می‌پیچند و الخ! ولی آن بیچاره چیزی که به یادش نبود، این بود که طفلان این زمانه، هر قدر شیطانند، بیشتر از آن باهوشند. چنان باهوش که به طرفه‌العینی هفتاد مرحله نیدفوراسپید بازی کرده و هیچ گیم آور نشوند. باری، هر کودک چون به خانه رسید گریه آغاز کرد که: این معلم ما معلم نیست و هیچ حالیش نیست و حتی دیپلم هم ندارد و با مدیر پارتی دارد و یک کلمه به ما نیاموخته و چه و چه. پس مادران که دیکته به جای کودکان می‌نوشتند و پدران که انشای‌شان می‌نوشتند و ریاضی‌شان حل می‌کردند و جمله سازی‌شان می‌گفتند و حساب و کتاب‌شان می‌کردند را، غیرت بگرفت. </p>

<p>به روز موعود، پیر سوار بر مرکب گازی، سوی مکتب خانه شد. ولی در آن میانه کودکان ندید و پدران دید به سبیل‌های کلفت و گردن‌ها نیز! و پس پشت پدران، مادران دید و خاله‌ها و عمه‌ها و زن داداش‌ها و همسایه‌ها و بقالان سر کوچه و چه و چه! از ایشان پرسید: کودکان کجایند؟ </p>

<p>گفتند: نیامدند و ما آمدیم تا حال ملایی چون تو را بگیریم که این اطفال معصوم را درس مطلوب ندادی و هیچ به کیفیت آموزش نیندیشیدی و چون آن آموزشگاه‌های عزیز، اصلا غم درس و مشق و کنکور این بیچارگان نخوردی!</p>

<p>از صبح تا شب بازی‌شان دادی و اکنون همه‌شان گویند که ملا ما را به جبر به کوچه می‌فرستاد و صبح به زنگ اول به مکتب نمی‌آمد و می‌خسبید. به زنگ وسط نیز چپق می‌کشید و چایی می‌خورد و روزنامه می‌خواند و ما را به حال خویش رها کرده بود. پس به زنگ آخر نیز آن پیر، جدول روزنامه را حل می‌کرد و هر کدام که بلد نبود، از ما می‌پرسید و چون ما نمی‌دانستیم، صفرمان می‌داد! آنگاه به زنگ خانه می‌ گفتمان که اگر خواهید که درس یاد بگیرید باید به کلاس خصوصی‌تان درس بدهم. باری او همیشه با ما لج بود! حال ای پیر کذا! تو را پوست بکنیم و چپق چاق کنیم و حال بگیریم و چوب به آستین کنیم و پوز بمالیم، مالیدنی!</p>

<p>در آن حال پیر را فرصت توضیحات نبود. پس پشت مرکب گازی پرید و پر گاز برفت و پشت سرش ننگریست که جماعت چه دعاهایش می‌‌کنند ...</p>

<p>عبدالله مقدمی<br />
</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/05/22/pir_maktab.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>کتاب(!)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/K7NRSLQouZA/ketab.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1722</id>

    <published>2009-05-22T06:13:37Z</published>
    <updated>2009-05-25T06:15:00Z</updated>

    <summary> یار غاری هست واویلا کتاب / نام دارد بی جهت لیلا کتاب!
</summary>
    <author>
        <name>نسیم عرب امیری</name>
        
    </author>
    
        <category term="columnists" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="چی بگم!؟" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p>به بهانه برپایی هر ساله نمایشگاه کتاب در اردیبهشت ماه! و به امید هر چه بالاتر رفتن فرهنگ صحیح کتاب خوانی!</p>

<p><strong>کتاب(!)</strong></p>

<p> یار غاری هست واویلا کتاب<br />
نام دارد بی جهت لیلا کتاب!</p>

<p> آدمی با خواندنش آدم(!) شده<br />
 آدمی را می کند معنا کتاب!</p>

<p> یک کتاب است و غبار خاطره<br />
 سینه چاک و خسته و تنها کتاب!</p>

<p> آنقدر چاپ کتاب آسان شده<br />
 می شود درهر کجا پیدا کتاب!</p>

<p> هر چه تیراژش به بالا می رود<br />
شهرتش هم می رود بالا کتاب!</p>

<p>نام های بعد نشرش جالب است<br />
 ناشرش را می کند رسوا کتاب!</p>

<p> نام های مختلف دارد ولی <br />
 می گذارم  نام آن یکجا کتاب!</p>

<p>می توان یک شب کرایه کرد و خواند<br />
 یک شبش هم می کند دانا کتاب!</p>

<p>گاه گاه  آنقدر جذبش می شوی <br />
 می شود وا تا خود فردا کتاب!</p>

<p> صبح تا شب فکر خواندن می کنی<br />
 یک کتابت می شود ده تا کتاب! </p>

<p> تا توانی هی بگیر و هی بخوان<br />
 خواندنش لطفی ست در دنیا کتاب!<br />
</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/05/22/ketab.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>غلام و زری!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/U-Kd64FHSQE/qolam_va_zari.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1721</id>

    <published>2009-05-22T06:11:38Z</published>
    <updated>2009-05-25T06:31:37Z</updated>

    <summary>دیگر به جای نورهای رنگارنگ سیاهی مطلق بود</summary>
    <author>
        <name>سعید سلیمانی‌پور</name>
        
    </author>
    
        <category term="columnists" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="پارسنگ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p>همه داشتند کف می‌زدند. دیگر به جای نورهای رنگارنگ سیاهی مطلق بود. احساس کرد که آرواره‌های «زری» به هم نزدیک‌تر شدند. غرّش خفیفی که می‌شنید نشانه‌ی خوبی نبود. سرش را خواست از دهان «زری» در بیاورد که فشار آرواره‌ها بر گردنش بیشتر شد. احساس خفگی بهش دست داده بود. با چوب تعلیم ضربه‌ای به پهلوی«زری» زد. توی دلش گفت: الاغ! دارم خفه می‌شم! شروع کرده بود به دست و پا زدن. تشویق و جیغ خوشحالی مردم از این بازی جدید «غلام  کاپرفیلد» به اوج رسیده بود. چند لحظه بعد غلام بی‌خیال‌تر از همه روی طناب مرتفع چادر سیرک نشسته بود و در حالیکه داشت قسط‌های عقب افتاده‌اش را حساب می‌کرد، زل زده بود به آن پایین. جاییکه دست و پاهای‌ش دیگر تکان نمی‌خوردند!</p>

<p>سعید سلیمان پور<br />
</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/05/22/qolam_va_zari.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>دعای خیر مادر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/uMmtyyacQOA/doa.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1720</id>

    <published>2009-05-22T06:09:11Z</published>
    <updated>2009-05-25T06:10:51Z</updated>

    <summary> توی این شهر شلوغ یه دختر دانشجویی بود که از خونه فرار کرده بود</summary>
    <author>
        <name>حامد تاملی</name>
        
    </author>
    
        <category term="columnists" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="یکی نبود" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p>یکی بود یکی نبود. توی این شهر شلوغ یه دختر دانشجویی بود که از خونه فرار کرده بود. اون رفت توی پارک نشست. داشت ساندویچ می‌خورد که یه پسر قوی هیکلی اومد کنارش و نشست. گفت: «از اون ساندویچت به من هم می‌دی؟ من سه روزه هیچی نخوردم.» دختر به اون ساندویچش رو نداد. پسر هم رفت شیشه نونوایی روبرویی رو شکست و چند تا نون دزدید. دختر خیلی ناراحت شده بود که اون رو نشناخته بود چون اون ژان وال ژان بود. و پیش خودش گفت کاش به اون ساندویچ می‌داده. تصمیم گرفت که جبران کنه و بره دنبال کوزت و اون رو از دست تناردیه‌ها نجات بده. دختره راه افتاد. خسته شده بود. رسید به یه مسجدی. رفت که توش استراحت کنه و یه چرتی بزنه. دید که یه پیر زنی داره دعا می‌کنه. داره می‌گه: «خدایا من از هند اومدم یه کار کن این پسرم بتونه پهلوونه ایرونی رو بزنه زمین.» البته دختره چیزی از صحبت‌هاش نفهمید. من(نویسنده) براش ترجمه کردم. همون موقع یه پسر خوشتیپ و خوش هیکلی که اون پشت بود، حرف‌ها رو دست و پا شکسته شنید و رفت تو میدون مبارزه.(آخه نذاشت من براش ترجمه کنم) دختره هم که دنبال مرد آرزوهاش می گشت، رفت اونجا تا ببینه این مرد تنومند می‌تونه مرد زندگیش باشه یا نه. مبارزه شروع شد و مادره و دختره داشتند نگاه می‌کردند که پسر تنومند زرپی اون هندی رو کوبید زمین و یه مشت محکم هم زد تو صورتش و بعد گفت: «خجالت نمی‌کشی ننه‌ات رو اذیت می‌کنی. نمی‌بینی پیره؟ ۲ ساعت تو مسجد داشت از تو با زبون خودش به خدا شکایت می‌کرد. بزنم تو دهنت، بی‌غیرت؟» ... (این داستان ادامه دارد.)</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/05/22/doa.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
    <title>کاریکلماتور</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/7sang/~3/ehY0VzonXJs/caricalamator.php" />
    <id>tag:www.7sang.com,2009://1.1719</id>

    <published>2009-05-22T06:06:56Z</published>
    <updated>2009-05-25T06:08:25Z</updated>

    <summary>از روی پل عابرپیاده عرض خیابان را به طول عمرم اضافه می‌کنم</summary>
    <author>
        <name>مهدی فرج‌اللهی</name>
        
    </author>
    
        <category term="columnists" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="بیستون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.7sang.com/">
        <![CDATA[<p><br />
- کمربند ایمنی دست و  پای عزراییل را می‌بندد.</p>

<p>- جاده ناهموار راننده عجول را دست می‌اندازد.</p>

<p>- جاده در اولین پیچ رانده ناشی را دور می‌زند.</p>

<p>- دست‌انداز به سرعت اتوموبیل گیر می‌هد.</p>

<p>- از روی پل عابرپیاده عرض خیابان را به طول عمرم اضافه می‌کنم.</p>

<p>مهدی فرج الهی (سر به هوا)<br />
</p>]]>
    </content>
<feedburner:origLink>http://www.7sang.com/mag/2009/05/22/caricalamator.php</feedburner:origLink></entry>

</feed>
