<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="no"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
<channel>
<title>خوشكلتريناي دنيا</title>
<link>https://40e.blogfa.com</link>
<description>خوشكلترين خاطره ها و اتفاقات زندگي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 11 Aug 2013 08:11:10 +0330</lastBuildDate>
<itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>خوشكلترين خاطره ها و اتفاقات زندگي</itunes:subtitle><item>
<title>شوخ طبعی یک رزمنده ایرانی تا لحظه آخر !!!</title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/56</link>
<description>مصاحبه گر : ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود روی زمین افتاد و زمزمه میکرد دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش داشت اخرین نفساشو میزد ازش پرسیدم این لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری با لبخند گفت: از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن.عکس روی کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو با همون طنازی گفت..اخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده از خاطرات یک رزمنده</description>
<pubDate>Sun, 11 Aug 2013 08:11:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>همت</title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/55</link>
<description>برای سنگر فرماندهی غذا برده بودند اما غذا به خودش نرسید. اول بسیجی ها را سیر کرده بود. رفته بود آشپزخانه گفته بود: خسته نباشید! یک کمی آب قیمه برایم توی کاسه بریزید! آشپز گفته بود: مگر غذایتان را نیاوردند؟ مقداری نان بیات در آب قیمه ریخته بود و گفته بود: (( من دوست دارم نان و آب خورشت بخورم. این ها بهتر است. اسراف هم نمی شود.</description>
<pubDate>Sun, 21 Apr 2013 05:27:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>باران</title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/54</link>
<description>بسم رب الشهداء و الصدیقین سر قبر نشسته بودم باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود : شهید مصطفی احمدی روشن از خواب پریدم.مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم. بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم. زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره ولی یه بار خیلی جدی پاپی اش شدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد،گفت :سی سالگی باران می بارید شبی که خاکش می کردیم...</description>
<pubDate>Sun, 21 Apr 2013 05:26:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>فلفل نبین چه ریزه</title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/53</link>
<description>اون پسر صدای بز را از خود بز هم بهتر درمی‌آورد. هر وقت دلتنگ بزهایش میشد، می‌رفت توی یک سنگر و مع‌مع می‌کرد. ... یک شب ، هفت نفر عراقی که آمده بودند شناسایی، با شنیدن صدای بز ، طمع کرده بودند کباب بخورند. هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب. توی راه هم کلی برایشان صدای بز درآورده بود. می‌گفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.</description>
<pubDate>Sat, 03 Nov 2012 17:33:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>يا دهلي يا طلاق !!!</title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/52</link>
<description>مادربزرگم امروز اين خاطره و ماجراي عجيب رو برام تعريف كرد: يه خانمي كه الان هم سن مادربزرگمه با امام جماعت روستاشون ازدواج كرده بود تو دوران عقد شرط ميكنه كه بايد براي مراسم عروسيمون دهلي بياره دهلي كسي بوده كه دهل ميزده و آواز ميخونده براي مراسم هرچي تعدادشون بيشتر بوده افتخار بيشتري بين مردم بوده داماد قبول نميكنه و ميگه حتي حاضرم ببرمت كربلا ! اونم تو اون زمان و با اون سختي سفر و هزينه هاي زيادش اما خانم قبول نميكنه و ميگه يا طلاق يا دهلي ! بالاخره</description>
<pubDate>Sun, 01 May 2011 20:14:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>مادری که فرزند گمنامش را شناخت! </title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/51</link>
<description>«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت کم بود، ولى آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند. هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند. خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید هم بودند. تابوت را که در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند.</description>
<pubDate>Fri, 28 Jan 2011 09:52:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title> « خاطره يكي از دبيران از درس رياضي»</title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/50</link>
<description>و آستينش انگشتانش را مي پوشاند صورت خسته و سردي داشت وقتي نگاهش مي كردم به نظرم بره اي ترسو بود. با برگشتن دانش آموزي كه براي آوردن گچ رفته بود از افكار و خاطرات دوران كودكي ام بيرون آمدم. آقا؛ آقاي مدير گفته يه تكه گچ بيشتر نبر. گچ را روي ميز گذاشت و با تكه اي نمدي تخته را پاك كرد. پرسيدم : در خانه ي اول بالاي صفحه چند تا سيب است ؟ آقا پنج تا ... آفرين آقا غلام بنويسيد پنج. غلام يك پنج كج و كوله اي نوشت دستش را كه بالا برد آستين گشادش چيني برداشت و تا</description>
<pubDate>Thu, 28 Oct 2010 11:17:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>مادري كه جلوي چشمش بچه اش پر پر شد</title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/49</link>
<description>همين چند وقت پيش اتفاق افتاد مادري كه جلوي چشمش بچه اش پر پر شد ماجراي خيلي شگفت انگيزيه پدر خانواده اهل شكار بود تفريحي و نه از روي نياز هر چند وقت يه بار ميرفت دشت و كوه و شكار ميكرد فقط براي لذتش خدا ميدونه چند تا مادر رو بي بچه كرده و چند تا بچه رو بي مادر چند وقت پيش يه روز معمولي همسر و دختر همين آقا داشتند كنار خيابون راه مي رفتند از اون طرف يه ماشين دخترا و يه ماشين پسرا داشتند با هم كورس ميگذاشتند تو همين رقابت احمقانه اشون ماشين يكيشون تو سرعت</description>
<pubDate>Fri, 15 Oct 2010 08:37:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین رکورد امیر المومنین (ع) پس از 1400 سال تکرار شد</title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/48</link>
<description>مولی علی ( ع) تا قبل از انفجار تروریستی هفته ی قبل زاهدان ، تنها شخصیتی درتاریخ بوده اند که « تولد و مرگ شریفشان در خانه ی خدا رخ داده است » ، در حقیقت حضرت با شهادت مظلومانه خویش ، این رکورد را در واپسین لحظات زندگی خویش رقم زدند. حال به خبر زیر توجه فرمایید : (( فرمانده سپاه سیستان و بلوچستان در ادامه با اشاره به زندگی شهید محمد گلدوی اظهار داشت: پدر شهید گلدوی خادم مسجد جامع زاهدان بوده و این شهید در خانه‌شان که در خود مسجد جامع بود به دنیا آمد و در</description>
<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 05:42:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>حج ... پسر بي نماز </title>
<link>https://40e.blogfa.com/post/47</link>
<description>ميگفت چند وقت پيش حج رفته بودم ...حاجتهامو خواسته بودم و خدا داده بود اما ........ يه مشكلي داشتم پسرم نمازش ..... خيلي خيلي نگرانش بودم از خدا خواستم و رفتم حج فقط و فقط همينو از خدا مي خواستم همونجا تو حج زنگ زدم خونه دخترم گفت ..... عجيبه ...... داداش خودش سر صبح بدون اينكه كسي بلندش كنه پا ميشه نماز ميخونه !!! عجب خدايي داريم خاطره اي از يك خانم تبريزي ..... طوري دعا كنيد كه انگار همين پشت در اجابتش موجوده و ميخواد بياد تو با اين اطمينان</description>
<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 19:57:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>40e.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
</channel>
</rss>