<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>خوشكلتريناي دنيا</title>
<link>http://40e.blogfa.com/</link>
<description>خوشكلترين خاطره ها و اتفاقات زندگي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 May 2011 03:44:38 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/40e" /><feedburner:info uri="40e" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>خوشكلترين خاطره ها و اتفاقات زندگي</itunes:subtitle><feedburner:browserFriendly></feedburner:browserFriendly><item>
<title>يا دهلي يا طلاق !!!</title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;مادربزرگم امروز اين خاطره و ماجراي عجيب رو برام تعريف كرد:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;يه خانمي كه الان هم سن مادربزرگمه با امام جماعت روستاشون ازدواج كرده بود &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;تو دوران عقد شرط ميكنه كه بايد براي مراسم عروسيمون دهلي بياره&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;دهلي كسي بوده كه دهل ميزده و آواز ميخونده براي مراسم هرچي تعدادشون بيشتر بوده افتخار بيشتري بين مردم بوده&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;داماد قبول نميكنه و ميگه حتي حاضرم ببرمت كربلا  ! اونم تو اون زمان و با اون سختي سفر و هزينه هاي زيادش&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;اما خانم قبول نميكنه و ميگه يا طلاق يا دهلي !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;بالاخره طلاقشو ميگيره و بعد يه مدتي با يه مرد مسن بچه دار ازدواج ميكنه !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;جالب اينه كه تو مراسمش دهلي كه اومده بود تو شعراشون ازدواج يه دختر جوون با يه پيرمرد رو مسخره ميكردند !!!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;بعد يه مدتي اون خانم صاحب يه دختري ميشه كه اتفاقاً بدنش مريض بوده ... با اين حال براي خواستگاراي دخترش شرط ميزاره كه بايد هم اندازه جهيزيه اي دادم براش پشت قواله اش بديد !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;با اين حماقت زن دخترش هم پيردختر ميشه و الان اون و دختر 50 ساله مجردش هنوز هم زنده اند . در واقع با اين كارش خودش و دخترش رو مقطوع النسل كرد . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;&lt;font size="3"&gt;اما جالب اينكه اون امام جماعت يعني همون داماد سابق بعد يه مدتي ازدواج كرد و بچه هايي آورد كه الان باعث افتخارشند !!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 May 2011 03:44:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادری که فرزند گمنامش را شناخت! </title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;p align="center"&gt;&lt;img border="0" src="http://mashreghnews.ir/Images/News/Smal_Pic/1-7-1389/IMAGE634208354280754307.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت کم بود، ولى
آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى
اسلامى بودند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size="2"&gt;هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى
و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن،
سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى
جستند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size="2"&gt;خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید
هم بودند. تابوت را که در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند. همه
بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت که بر زمین نشست، صلواتى فرستاده شد و پس
از پرچم، درِ چوبى کنده شد. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها
به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساکت بندهاى کفن کوچک را که به جثه
اى درهم پیچیده و کوچک مى ماند، همچون کودکى در قنداقه اى سفید، باز کرد.
چیزى نبود جز چند تکه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاک. جمجمه اى نیز در
کنار پیکر بود. با چشمانى که هنوز مى نگریستند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size="2"&gt;مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى
کردند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر
همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى کاوید، لحظه اى سر بلند کرد و
رو به مسئولین معراج شهدا که در کنارش بودند، گفت: «این پسر من نیست!»
چرا؟ مگر پلاک ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع
کرد به جستن میان استخوان ها; تکه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او
را که در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تکه لباس، جیب سمت راست شلوار
پسر من است که میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى که
عازم جبهه بود، تکه اى کش سفید و پهن داخل جیب سمت راست شلوار او دوختم.
ناخواسته این کار را کردم، شاید دلم مى گفت که سال ها باید به دنبال او
بگردم. حالا این تکه پارچه خونین، جیب شلوار است. اگر همان گونه که خود مى
دانم، کش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، که هیچ!»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size="2"&gt;همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى
نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تکه اى
قهوه اى رنگ شده خودنمایی کرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاکش از
اشک لبریز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... این همان کشى
است که با همین دست هاى خودم دوختم.»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size="2"&gt;دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى کرد و به
استخوان هاى پسر، دست هایى که سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، کارى
انجام دادند که پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div align="center"&gt;
&lt;div style="float: right;"&gt;&lt;span&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;:•:•:•: مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم :•:•:•: &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 28 Jan 2011 18:22:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> « خاطره يكي از دبيران از درس رياضي»</title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;و آستينش انگشتانش را مي پوشاند صورت خسته و سردي داشت وقتي نگاهش مي كردم به نظرم بره اي ترسو بود. &lt;br /&gt;با
برگشتن دانش آموزي كه براي آوردن گچ رفته بود از افكار و خاطرات دوران
كودكي ام بيرون آمدم. آقا؛ آقاي مدير گفته يه تكه گچ بيشتر نبر. گچ را روي
ميز گذاشت و با تكه اي نمدي تخته را پاك كرد. &lt;br /&gt;پرسيدم : در خانه ي اول
بالاي صفحه چند تا سيب است ؟ آقا پنج تا ... آفرين آقا غلام بنويسيد پنج.
غلام يك پنج كج و كوله اي نوشت دستش را كه بالا برد آستين گشادش چيني
برداشت و تا آرنج دستش پيدا شد. پرسيدم در خانه دوم چند تا سيب است ؟ بچه
ها يكصدا فرياد زدند پنج تا. &lt;br /&gt;به غلام گفتم حالا زير پنج اولي بنويس
پنج ؛ بچه ها حالا مي خواهيم پنج را با پنج جمع كنيم ؛ اول يك علامت جمع
مي گذاريم يك خط زير عددها مي كشيم حالا پنج را با پنج جمع مي كنيم. خوب
غلام جمع كن ! چشم آقا پنج و پنج .... پنج و پنج آقا پنج و پنج ؟ زود باش
جمع را پارسال خونده ايد. آقا همين الان جمع مي كنيم. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;با انگشتهايت جمع كن. چشم به خدا الان جمع مي كنيم. اين يكي...اين دوتا...اين پنج تا...اين شش...اين نه...اين ده و اين يازده...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;آقا يازده تا. صداي خنده بچه ها بلند شد غَش
غَش مي خنديدند و صداي ساكت... ساكت...گفتن من هم اثري نداشت. مدير با
چهره عصباني در را باز كرد و گفت : چه خبره كلاس را روي سرتان گذاشته ايد.&lt;br /&gt;در
كلاس را پشت سر مدير بستم و سر غلام داد زدم : «« تو نمي تواني انگشتهايت
را بشماري دوباره بشمار»» چشم آقا اشتباه كرديم الان مي شماريم. پنج و شش
و هفت آقا مي شود يازده تا . &lt;br /&gt;آخه تو چه طور قبول شدي اشك روي صورتش
خط انداخت با ترس و صدايي لرزان گفت : آقا شما عصباني نشويد ياد مي گيرم.
گفتم دستهايت را بالا بگير.رو به بچه ها انگشتهايش را يكي يكي خواباندم و
گفتم بشمار.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;اين يك ؛ اين دو ؛ اين پنج ؛ اين شش ؛ اين ده ؛ اين يازده !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;انگشت ششم غلام توي دستم بود و با شرم به
غلام نگاه مي كردم. عرق سردي بدنم را فرا گرفته بود ؛ انگشت ششم غلام را
رها كردم و گفتم : بـرو بنشين از كلاس بيرون آمدم و سر به زير به راه
افتادم و با خود گفتم آخر چرا بي توجهي كردم ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3"&gt;غلام را پيش خودم آوردم از او معذرت خواستم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3" color="#000000"&gt;(( آري بچه ها غلام در يكي از دستهايش به جاي پنج انگشت شش انگشت داشت )).&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 28 Oct 2010 18:47:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادري كه جلوي چشمش بچه اش پر پر شد</title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;همين چند وقت پيش اتفاق افتاد&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;مادري كه جلوي چشمش بچه اش پر پر شد&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;ماجراي خيلي شگفت انگيزيه&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;پدر خانواده اهل شكار بود&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;تفريحي&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;و نه از روي نياز&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;هر چند وقت يه بار ميرفت دشت و كوه و شكار ميكرد&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;فقط براي لذتش&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;خدا ميدونه چند تا مادر رو بي بچه كرده و چند تا بچه رو بي مادر&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;چند وقت پيش يه روز معمولي همسر و دختر همين آقا داشتند كنار خيابون راه مي رفتند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;از اون طرف يه ماشين دخترا و يه ماشين پسرا داشتند با هم كورس ميگذاشتند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;تو همين رقابت احمقانه اشون ماشين يكيشون تو سرعت خيلي بالا تصادف ميكنه و موتور ماشين به شكل عجيبي از جاش كنده ميشه و ....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;و به شكل عجيب تر پرت ميشه به سمت همين مادر و دختر &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;و در جا جلوي چشم مادرش دخترك پر پر ميشه&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;font size="3"&gt;خدا ميدونه آه كدوم يكي از اون حيوونايي كه پدرش جلوي چشمشون بچه اش رو شكار كرده بود دانگيرش شده بود&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;strong style="color: rgb(153, 0, 204);"&gt;همين دنيا هم نتيجه اعمال و نياتمون رو ميبينيم&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 15 Oct 2010 16:07:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین رکورد امیر المومنین (ع) پس از 1400 سال تکرار شد</title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>مولی علی ( ع)  تا قبل از انفجار تروریستی هفته ی قبل زاهدان ، تنها
شخصیتی درتاریخ بوده اند که « تولد و مرگ شریفشان در خانه ی خدا رخ داده
است » ، در حقیقت حضرت با شهادت مظلومانه خویش ، این رکورد را در واپسین
لحظات زندگی خویش رقم زدند.&lt;br /&gt;حال به خبر زیر توجه فرمایید :&lt;br /&gt;(( &lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;فرمانده
سپاه سیستان و بلوچستان در ادامه با اشاره به زندگی شهید محمد گلدوی اظهار
داشت: پدر شهید گلدوی خادم مسجد جامع زاهدان بوده و این شهید در خانه‌شان
که در خود مسجد جامع بود به دنیا آمد و در همان مسجد هم به درجه رفیع
شهادت نایل شد&lt;/span&gt; ))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تولد و شهادت در خانه ی خدا ، تکرار رکورد
علی (ع) است ، با این تفاوت که شهید محمد گلدوی در دم ( در همان مسجد به
فیض شهادت نائل آمدند) و در حالیکه روح بلند علی ابن ابیطالب (ع) سه روز
پس از ضربتی که در محراب بر فرق مبارک وارد شد به شهادت رسیدند( در منزل)&lt;br /&gt;سلام
خدا بر شهید محمد گلدوی باد که جرعه نوش شهادت مکتب مولای خویش شد و نشان
داد که فرزند حقیقی مکتب امیر المومنین است. شکستن این رکورد را ( که درست
به معنای جانفشانی و پیشتازی مالک اشتر در پیشاپیش مولای خویش بود)  را به
تمام جامعه تشیع و رهبرمعظم انقلاب و قوم عزیز بلوچ تبریک و تهنیت عرض
کرده و از رسانه ی ملی درخواست میشود :&lt;br /&gt; ((&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt; روی این رکورد شکنی نیز به اندازه رکورد آقای گل جهان فوتبال مانوردهد.&lt;/span&gt;))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;توضیح&lt;/span&gt;
: شهید محمد گلدوی همان شهید بسیجی است که با در آغوش گرفتن تروریست ملعون
در انفجار اول ، جان نزدیک به 150 نفر را نجات داد  « روحش شاد و راهش پر
رهرو باد »&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 13:12:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حج ... پسر بي نماز </title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;font size="3"&gt;ميگفت چند وقت پيش حج رفته بودم ...حاجتهامو خواسته بودم و خدا داده بود &lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;اما ........&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;يه مشكلي داشتم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;پسرم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;نمازش .....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;خيلي خيلي نگرانش بودم&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;از خدا خواستم و رفتم حج&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;فقط و فقط همينو از خدا مي خواستم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;همونجا تو حج زنگ زدم خونه&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size="3"&gt;دخترم گفت ..... عجيبه ...... داداش خودش سر صبح بدون اينكه كسي بلندش كنه پا ميشه نماز ميخونه !!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="color: rgb(153, 51, 0);"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size="3"&gt;عجب خدايي داريم&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاطره اي از يك خانم تبريزي .....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;font size="4"&gt; طوري دعا كنيد كه انگار همين پشت در اجابتش موجوده و ميخواد بياد تو &lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;font size="4"&gt;با اين اطمينان&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 07 Aug 2010 03:27:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نماز در اتاق ژنرال ...</title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;p style="margin-top: 10px; margin-left: 20px; margin-right: 20px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;دوره خلبانی من 
درامریكا تمام شده بود وبهترین نمرات را درامتحانات پروازی به دست آورده 
بودم ،ولی به دلیل گزارش هایی كه درپرونده ام وجود داشت ،گواهی نامه خلبانی
 ام صادر نمی شد &lt;/span&gt;. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="margin-top: 10px; margin-left: 20px; margin-right: 20px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;سرانجام روزی به دفتر رئیس دانشگاه كه یك ژنرال آمریكائی
 بود ،احضار شدم .به اتاقش رفتم واحترام گذاشتم او آخرین فردی بود كه 
بایستی مورد قبولی یا رد شدنم در خلبانی نظر می داد.پرسش هایی کرد كه من 
پاسخ دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد كه میانه خوبی با من ندارد ، 
ناگهان در اتاق به صدا درآمد ومنشی ژنرال وارد شد وپس ازاحترام ،ازاو خواست
 تا برای كار مهمی از اتاق خارج شود .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="margin-top: 10px; margin-left: 20px; margin-right: 20px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt; &lt;span style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;با رفتن ژنرال مدتی دراتاق تنها 
ماندم ، به ساعتم نگاه كردم ،وقت نماز ظهر بود. &lt;/span&gt;با خود گفتم ای كاش دراینجا
 نبودم ومی توانستم نمازم را دراول وقت بخوانم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="margin-top: 10px; margin-left: 20px; margin-right: 20px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;انتظارم برای آمدن 
ژنرال طولانی شد ،اندیشیدم هیچ كاری مهم تر از نماز نیست وبا خود گفتم : 
خوب است نمازم را همین جا بخوانم . به گوشه ای از اتاق ژنرال رفتم ورزنامه 
ای را برداشتم وروی زمین پهن كردم . مهرم را از جیبم درآوردم ومشغول خواندن
 نماز شدم . در همین حال ژنرال وارد اتاق شد. باخود گفتم :چه كنم ؟ نماز را
 ادامه دهم ویا آن را قطع كنم ؟ تصمیم گرفتم نماز را ادامه دهم ، هر چه خدا
 بخواهد همان خواهد شد . نماز را تمام كردم واز ژنرال به دلیل اینكه معطل 
شده بود ، عذر خواهی كردم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="margin-top: 10px; margin-left: 20px; margin-right: 20px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;ژنرال پس از چند لحظه سكوت از من پرسید : چه می كردی؟! گفتم عبادت
 می كردم . گفت بیشتر توضیح بده . گفتم : دین اسلام به ما مسلمانان دستور 
می دهد كه درساعت هایی خاصی از شبانه روز،با خداوند مناجات كنیم ونام این 
عبادت نماز است .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="margin-top: 10px; margin-left: 20px; margin-right: 20px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;ژنرال نگاه عمیقی به من كرد وگفت : پس این گزارش های كه در پرونده
 ات نوشته اند برای همین كارهایت بوده است ؟ گفتم : شاید ،نمی دانم خداوند 
با این نماز چه اثری در دل او گذاشت كه قلم خود نویسش را برداشت وگواهی 
نامه خلبانی مرا امضاء كرد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="margin-top: 10px; margin-left: 20px; margin-right: 20px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font size="3" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;آن روز به اولین جای خلوتی كه رسیدم به پاس این نعمت بزرگی كه 
خداوند به من داده بود ، دوركعت نماز شكر خواندم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right" style="margin-top: 10px; margin-left: 20px; margin-right: 20px; text-align: left;" dir="rtl"&gt;&lt;font size="2" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size="2" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;سر لشگر خلبان شهید 
بابایی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 17:37:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسرف کار ؛ شهید نمی شود :</title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;font face="B Nazanin" style="font-size: 18pt;"&gt; اولین کسی بود که آمد و گفت : میخواهد معبر را باز کند ، چند قدم دوید به 
سمت میدان مین ، ایستاد . همه فکر کردیم ترسیده. کسی گفت :خوب ، این طفلک فقط 14 
سالشه . برگشت به سمت ما. پوتین هایش را در آورد. گفت : &lt;font face="Arial"&gt;« اینها 
نواند ! » و به سمت میدان مین دوید... &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 15 Jul 2010 18:09:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لوطی های اصفهان</title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;font size="3"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;لوطی
های محله دور حاجی مومنی را گرفته گفتند می خواهیم امشب خونه تو  بیاییم
ومرتب برایش مزاحمت ایجاد میکردند ناچار شد به مرحوم مجلسی پناه برد مجلسی
گفت :بگو بیایند ، من هم می آیم .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مجلسی
قبل از اینکه آنها بیایند وارد مجلس شد آنها که آمدند او را دیدند گفتند
با وجود او نمیشود کاری کرد و فکر کردند حرفی بگویند که  مجلسی قهر کرده و
برود تا راحت باشند .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکی  گفت : آقا ! مگر  راه و رسم ما لوطی ها چه عیبی دارد که شما به ما اعتراض  می کنند ؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مجلسی  گفت :  شما بگوئید چه خوبی دارید که از آن تعریف کنیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتند  : عیب زیاد داریم  اما نمک شناسیم . اگر نمک کسی را خوردیم تا آخر عمر به  او خیانت نمی کنیم .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مجلسی  گفت :  خیلی خوب است ولی این خصوصیت را در شما نمی بینم .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;لوطی  گفت : در این شهر از هر کس می خواهید پرس و جو کنید ما نمک  هر کس را  خوردیم به او بد نکردیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مجلسی
گفت :من خودم گواهی میدهم که شما نمک به حرام  هستید . با خدای خود چه می
کنید ! ای نمک خورها و نمک دان شکن ها ! این همه نعمت خدا خوردید و این
همه سرکشی کردید و از هوای نفس پیروی کردید . این کلمه در آنها اثر کرد و
خجالت کشیده و سخنی نگفتند . وصبح اول وقت به منزل مجلسی رفته و  در حضور
او توبه کردند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;منبع  : داستانهای پراکنده : ص ۱۴۳ – ۱۴۴ با دخل و تصرف&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 03:19:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نان خشک و بادام</title>
<link>http://40e.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جنگ &lt;font color="#ff0000"&gt;خرج و برج &lt;/font&gt;دارد. گلوله می خواهد &lt;font color="#ff0000"&gt;دونه ای چقد&lt;/font&gt;. موشک می خواهد &lt;font color="#ff0000"&gt;خدا تومن&lt;/font&gt;.&lt;br /&gt;آدمهایش &lt;font color="#336666"&gt;لباس می خواهند ، غذا، ادوات، دارو و هزار جور برنامه&lt;/font&gt;. آن هم برای مملکتی که تازه انقلاب کرده. هیچی به هیچی بند نیست. &lt;font color="#3333ff"&gt;نه انباری و نه ذخیره ای، نه حسابی و نه کتابی.&lt;/font&gt; تازه محاصره اقتصادی!!! نه هر چیزی بهممان می فروختن&lt;font color="#666600"&gt;د و نه هر چیزی از مان می خریدند.&lt;/font&gt; اما در این اثنا &lt;font color="#000066"&gt;کار و بار عده ای هم چاق &lt;/font&gt;شده بود. گرانی بود و کمبود.&lt;br /&gt;&lt;font color="#ff0000"&gt;احتکار می کردند و انبارها پر بود &lt;/font&gt;و دست مردم خالی. اما دریغ&lt;font color="#003333"&gt; از یک پاپاسی کمک به جبهه&lt;/font&gt;. ما آنروزها این حرفها حالیمان نبود.&lt;font color="#330033"&gt; فقط بعضی وقتها می دیدم جلوی کامیونها یا وانت ها &lt;/font&gt;پارچه زده اند؛ رویش نوشته « &lt;font color="#663366"&gt;اهدایی امت حزب الله&lt;/font&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی مدرسه&lt;font color="#666600"&gt; قلک&lt;/font&gt; به ما داده بودند. &lt;font color="#ff0000"&gt;شکل تانک، شکل نارنجک، &lt;/font&gt;پول تو جیبی هایمان را می ریختیم توش برای جبهه. از قدیم هم گفته اند &lt;font color="#333399"&gt;هر پولی را برای خدا نمی شه خرج کرد.&lt;/font&gt; یکی از آن بچه هایی که به جنگ کمک کرد،&lt;font color="#333300"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt; دختری 9 ساله به اسم زهرا.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt; نان خشک فرستاده بود و بادام. کنارش هم یک نامه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با سلام به امام زمان علیه السلام و درود به امام خمینی&lt;br /&gt;سلام به رزمندگان اسلام&lt;br /&gt;&lt;font color="#333399"&gt;اسم من زهرا می باشد.&lt;/font&gt; این هدیه را که &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;font color="#ff0000"&gt;نان خشک و بادام&lt;/font&gt;&lt;/span&gt; است برای شما فرستادم. پدرم می خواست &lt;font color="#3333ff"&gt;جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;من 9 سال دارم و &lt;font color="#006600"&gt;نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالی بافی &lt;/font&gt;می روم. مادر کار می کند ما پنج نفر هستیم. پدرم مرد و باید کار کنیم و &lt;font color="#ff0000"&gt;من 92روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم.&lt;/font&gt; از خدا می خواهم این هدیه را از &lt;font color="#663366"&gt;یک یتیم&lt;/font&gt; قبول کنید. و پس ندهید و مرا کربلا ببرید. آخر من و مادرم &lt;font color="#006600"&gt;خیلی روزه می گیریم تا خرجی داشته باشیم&lt;/font&gt;. مادرم، خودم، احمد و بتول و تقی برادر کوچک من سلام می رسانیم. &lt;font color="#990000"&gt;خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد&lt;/font&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 04:02:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=40e&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>40e</dc:creator>
<guid>http://40e.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<media:rating>nonadult</media:rating></channel>
</rss>

